نشانه ها | ویژه سال همت و کار مضاعف
نگاشته شده
توسط مسعود محمدجعفر شنبه 30 آبان 1388 ساعت 9:24 PM
دستورالعملی از آیت الله بهجت
دوست عزیز سلام !
تو را به خدا چند خط پایین را بخوان و فقط و فقط 1 دقیقه به آن فكر كن!
گاهی اوقات یك لحظه اندیشیدن، كاری میآفریند كه سالها مطالعه نمیتواند مقدمهاش را هم فراهم نماید.
و از این باب است كه گفتهاند «ساعتی اندیشیدن بهتر از عبادت هفتاد سال است، تَفَكُرُ ساعَةٍ اَفضَلُ مِن عِبادَتِ سَبعِینَ سَنَةٍ».
چند كلمهی زیر نصیحتی كوتاه اما بر فراز قلهی معرفت، كه طالب یك جو همت است برای به پرواز درآوردن هر كس كه بدان بیاندیشد و عمل كند.
آیا در تو دانهای از جوی همت و فكر هست؟
باسمه تعالى
گفتم كه الف، گفت دگر، گفتم هیچ
در خانه اگر كس است یك حرف بس است
بارها گفتهام و بار دیگر مىگویم: كسى كه بداند «هر كه خدا را یاد كند، خدا همنشین اوست»،
احتیاج به هیچ وَعْظى [و نصیحتی] ندارد. [اینچنین آدمی] مىداند چه باید بكند و چه باید
نكند، مىداند كه "آنچه را كه مىداند باید انجام دهد و آنچه كه نمىداند باید احتیاط كند".(1)
والسلام علیكم و رحمة الله و بركاته
1- به نقل از كتاب: برگى از دفتر آفتاب، شرح حال آیت اللّه بهجت؛ رضا باقى زاده پُلامى
نگاشته شده
توسط مسعود محمدجعفر شنبه 30 آبان 1388 ساعت 3:54 PM
مزاح شیخ و ناصر الدین شاه
جناب آقای شیخ هادی نجم آبادی از جملە روحانیان محترم تهران بود و به اندازه ای عزت نفس داشت كه بیشتر اوقات علناً در حضور شاگردانش می گفت: «من حتی به سلطان هم اعتنایی ندارم». این سخن كم كم به گوش ناصر الدین شاه رسید. روزی شاه تصمیم گرفت، نزد شیخ برود تا هم به شیخ محبت نماید و هم در این باره شوخی با مزه ای با او كند.
وقتی سلطان از در وارد شد، شیخ در حال نشسته، سری به علامت احترام پایین آورد، ولی از جایش حركت نكرد. ناصر الدین شاه كه قصد تفریح و نیز طبع شعری داشت، گفت:
ایـها الشیـخ سخندان حكـیـم
گفته بودی من ندارم از تو بیم
می توانم گردنـت كردن دو نیم
شیخ دستهایش را به نشانە تسلیم بلند كرد و گفت: «اعوذ بالله السمیع العلیم من الشیطان الرجیم».
شاه از این حاضر جوابی و قافیه «شیطان رجیم» بسیار خندید و به شیخ صلە كافی و وافی داد.
میهمان خجلت زده
مردی به دیدار كسی رفت. تمام روز را در خانە او ماند تا جایی كه صاحبخانه را از حضور خود ناراحت كرد. چون شب شد و هوا رو به تاریكی نهاد، صاحبخانه چراغی نیاورد.
میهمان پرسید: چراغ كجاست تا روشن كنیم؟
صاحبخانه گفت:خداوند می فرماید: ﴿…واذا أظلم علیهم قاموا﴾؛ چون شب جامه تیرگی را بر آنها پوشانید، از جا حركت كردند. (سورە بقره،آیە20)
پس از این سخن میهمان خجالت زده از خانه بیرون رفت.
نماز اعرابی
از عربی پرسیدند: در نماز چه میخوانی؟
گفت:هجونامه ابولهب(سورە تبّت) و نسبنامە خدا (سورە توحید)(1)
سوره سجده دار
علامه حلی در كودكی نزددایی خود به درس و بحث مشغول بود اما گاهی به سرشت كودكانه ئ خود از درس خواندن خسته می شد
و از نزد دایی خود فرار می كرد . دایی هم دنبال او می دوید ، و چون سریع تر از علامه می دوید ،به او می رسید ،اما همین كه
می خواست او را بگیرد علامه حلی یكی از آیه های سجده دار قرآن را می خواند و دایی مجبور می شد به سجده برود . به این
ترتیب علامه حلی فرار می كرد.
دیوانه نما
دیوانه نمای عاقلی را نزد معاویه بردند.معاویه گفت:آیا از قرآن چیزی می دانی؟گفت:میدانم و بسیار نیكو هم میدانم.معاویه گفت:بخوان.چنین خواند:
«بسم اللّه الرّحمن الرحیم.اذا جاء نصرالله والفتح و رأیت النّاس یخرجون من دین اللّه افواجاً!!»
معاویه به قصد مچ گیری فریاد زد:صبر كن صبر كن، غلط خواندی،یخرجون غلط است و یدخلون صحیح است.یعنی مردم را میبینی گروه گروه در دین خدا داخل میشوند.آن مرد بلافاصله جواب داد:این كه میگویی مربوط به زمان پیغمبر(ص) بود نه زمان تو.تا تو حاكم مسلمانان باشی مردم گروه گروه از دین خارج میشوند.
خویشاوندی خجالت آور:
روزی «عقیل» برادر امام علی(ع) در دمشق نزد معاویه نشسته بود.اتفاقاً آن روز عدهای از بزرگان شام و حجاز و عراق در آن مجلس حاضر بودند.معاویه به خاطر اینكه عقیل را دست بیاندازد و شرمنده كند گفت:ای حاضران!! ای اهل شام و حجاز و عراق!! آیا آیه «تبّت یدا ابی لهبٍ و تب؛بریده باد هر دو دست ابولهب» را شنیدهاید؟گفتند:بلی.معاویه گفت:این ابولهب عموی عقیل است.عقیل هم بدون معطلی در جواب گفت:ای حاضران!! ای اهل شام و حجاز و عراق!! آیا این آیه «و أمراته حمالة الحطب فی جیدها حبل من مسد؛و همسرش در حالی كه هیزم كش دوزخ است و در گردنش طنابی از لیف خرماست» را شنیدهاید؟گفتند:بلی،عقیل گفت:این حمالة الحطب عمّه معاویه است.حاضران از این جواب عقیل خندیدند و معاویه ساكت شد.(2)
1. مجله بشارت، شماره71
2. همان، شماره 56
نگاشته شده
توسط مسعود محمدجعفر شنبه 30 آبان 1388 ساعت 1:44 PM
اگر مرگ را باور ندارى دیگر نخواب!
لقمان حكیم در موعظهاى كه به فرزندش داشت، فرمود:
اى فرزندم! اگر در مردن شك دارى خواب را از خود بردار كه البته قادر نیستی، اگر در برانگیخته شدن در قیامت شك دارى، بیدارى را از خود بردار كه البته توانش را نداری. بنابراین اگر در خواب و بیدارى خود كه دو واقعیت است تفکر كنى، درمییابی كه وجودت به اختیار دیگرى است، همانا خواب به منزله مرگ، و بیدارى بعد از خواب، به منزله زنده شدن پس از مرگ است .
برگرفته از کتاب عبرت آموز، حجة الاسلام والمسلمین انصاریان .
نگاشته شده
توسط مسعود محمدجعفر جمعه 29 آبان 1388 ساعت 10:15 PM
1- او با سري بزرگ متولد شد
وقتي انيشتن به دنيا آمد او خيلي چاق بود و سرش خيلي بزرگ تا آنجايي که مادر وي تصور مي کرد، فرزندش ناقص است، اما او بعد از چند ماه سر و بدن او به اندازه هاي طبيعي بازگشت.
2- حافظه اش به خوبي آنچه تصور مي شود، نبود
مطمئنا انيشتين مي توانسته کتابهاي مملو از فرمول و قوانين را حفظ کند،اما براي به ياد آوري چيز هاي معمولي واقعا حافظه ضعيفي داشته است. او يکي از بدترين اشخاص در به ياد آوردن سالروز تولد عزيزان بود .
3- او از داستانهاي علمي- تخيلي متنفر بود
انيشتين از داستانهاي تخيلي بيزار بود. زيرا که احساس مي کرد ،آنها باعث تغيير درک عامه مردم ازعلم مي شوند و در عوض به آنها توهم باطلي از چيز هايي که حقيقتا نمي توانند اتفاق بيفتند ميدهد.
4- او در آزمون ورودي دانشگاه اش رد شد
درسال 1895 در سن 17 سالگي، انيشتن که قطعا يکي از بزرگترين نوابغي است که تا کنون متولد شده، در آزمون ورودي دانشگاه فدرال پلي تکنيک سوييس رد شد.
در واقع او بخش علوم و رياضيات را پشت سر گذاشت ولي در بخش هاي باقيمانده، مثل تاريخ و جغرافي رد شد.
وقتي که بعدها از او در اين رابطه سوال شد؛ او گفت: آنها بي نهايت کسل کننده بودند، و او تمايلي براي پاسخ دادن به اين سوالات را در خود آحساس نمي کرد.
5 - علاقه اي به پوشيدن جوراب نداشت
انيشتن در سنين جواني يافته بود که شصت پا باعث ايجاد سوراخ در جوراب مي شود. سپس تصميم گرفت که ديگر جوراب به پا نکند و اين عادت تا زمان مرگش ادامه داشت.
علاوه بر اين او هرگز براي خوشايند و عدم خوشايند ديگران لباس نمي پوشيد، او عقيده داشت يا مردم او را مي شناسند و يا نمي شناسند. پس اين مورد قبول واقع شدن [آن هم از روي پوشش] چه اهميتي ميتواند داشته باشد
6- او فقط يکبار رانندگي کرد
انيشتن براي رفتن به سخنراني ها و تدريس در دانشگاه، از راننده مورد اطمينان اش کمک مي گرفت.
راننده وي نه تنها ماشين اورا هدايت مي کرد، بلکه هميشه در طول سخنراني ها در ميان،شنوندگان حضور داشت.
انيشتن، سخنراني مخصوص به خود را انجام مي داد و بيشتر اوقات راننده اش، بطور دقيقي آنها را حفظ مي کرد.
يک روز انيشتن در حالي که در راه دانشگاه بود، باصداي بلند در ماشين پرسيد: چه کسي احساس خستگي مي کند؟
راننده اش پيشنهاد داد که آنها جايشان را عوض کنند و او جاي انيشتن سخنراني کند،سپس انيشتن بعنوان راننده او را به خانه بازگرداند.
عدم شباهت آنها مسئله خاصي نبود. انيشتن تنها در يک دانشگاه استاد بود، و در دانشگاهي که وقتي براي سخنراني داشت، کسي او را نمي شناخت و طبعا نمي توانست او را از راننده اصلي تمييز دهد.
او قبول کرد، اما کمي ترديد در مورد اينکه اگر پس از سخنراني سوالات سختي از راننده اش پرسيده شود، او چه پاسخي خواهد داد، در درونش داشت.
به هر حال سخنراني به نحوي عالي انجام شد، ولي تصور انيشتن درست از آب در آمد.دانشجويان در پايان سخنراني انيشتين جعلي شروع به مطرح کردن سوالات خود کردند.
در اين حين راننده باهوش گفت سوالات بقدري ساده هستند که حتي راننده من نيز مي تواند به آنها پاسخ گويد"سپس انيشتين از ميان حضار برخواست و به راحتي به سوالات پاسخ داد،به حدي که باعث شگفتي حضار شد.
7- الهام گر او يک قطب نما بود
انيشتن در سنين نوجواني يک قطب نما به عنوان هديه تولد از پدرش دريافت کرده بود.
وقتي که او طرز کار قطب نما را مشاهده مي نمود، سعي مي کرد طرز کار آن را درک کند. او بعد از انجام اين کار بسيار شگفت زده شد. بنابر اين تصميم گرفت علت نيروهاي مختلف در طبيعت را درک کند.
8- راز نهفته در نبوغ او
بعد از مرگ انيشتن در 1955 مغز او توسط توماس تولتز هاروي براي تحقيقات برداشته شد.
اما اينکار بصورت غير قانوني انجام شد. بعدها پسر انيشتن به او اجازه تحقيقات در مورد هوش فوق العاده پدرش را داد.
هاروي تکه هايي از مغز انيشتن را براي دانشمندان مختلف در سراسر جهان فرستاد. از اين مطالعات دريافت مي شود که مغز انيشتن در مقايسه با ميانگين متوسط انسانها، مقدار بسيار زيادي سلولهاي گليال که مسئول ساخت اطلاعات هستند داشته است.
همچنين مغز انيشتن مقدار کمي چين خوردگي حقيقي موسوم به شيار سيلويوس داشته، که اين مسئله امکان ارتباط آسان تر سلولهاي عصبي را بايکديگر فراهم مي سازد.
علاوه بر اينها مغز او داراي تراکم و چگالي زيادي بوده است و همينطور قطعه آهيانه پاييني داراي توانايي همکاري بيشتر با بخش تجزيه و تحليل رياضيات است.
نگاشته شده
توسط مسعود محمدجعفر جمعه 29 آبان 1388 ساعت 9:29 AM
به ادامه مطلب مراجعه كنيد
نگاشته شده
توسط مسعود محمدجعفر جمعه 29 آبان 1388 ساعت 9:25 AM
هر جمعه به جاده آبی نگاه می كنم و در انتظار قاصدكی می نشینم كه قرار است خبر گامهای تو را برای من بیاورد، گامهای استوار و دستهای سبزت را. اگر بیایی، چشمهایم را سنگفرش راهت خواهم كرد. تو می آیی و در هر قدم، شاخه ای از عاطفه خواهی كاشت و قاصدكی را آزاد خواهی كرد. تو می آیی و روی هر درخت پر شكوه لانه ای از امید برای كبوتران غریب خواهی ساخت. صدای تو، بغض فضا را می شكافد. فضای مه آلودی كه قلب چكاوكها را از هر شاخه درختش آویزان كرده اند. تو با دستهایت بر قلبهای شقایق ها رنگ سبز امید خواهی زد و با رنگ پر معنای دریا خواهی نوشت:" به نام خدای امیدها"!
تو می آیی در حالی كه دستهایت پر از گلهای نرگس است. تو دل سرد یكایك ما را با نواهای گرمت آفتابی می كنی و كعبه عشق را در آنها بنا خواهی كرد. دست نوازش بر سر میخك هایی خواهی كشید كه باد كمرشان را خم كرده است. تو حتی بر قلب كاكتوسها هم رنگ مهربانی خواهی زد. تو می آیی و با آمدنت خون طراوت و زندگی در رگهای صبح جریان پیدا خواهد كرد... تو می آیی ای پسر فاطمه ، یوسف زهرا یا مهدی. به امید آن روز!