بلاگ

  • در این وبلاگ می خوانید:داستان هایی از بحارالانوار ،داستان های گلستان سعدی ،داستان هایی از بهلول دانا ،داستان های تاریخی ،داستان مربوط به هرکدام از ضرب المثل های فارسی و...

دسته بندي


No Image

داستان های جالب و خواندنی /بحار الانوار/نماز خالصانه

براى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله دو شتر بزرگ آوردند. حضرت به اصحاب فرمود:

آيا در ميان شما كسى هست دو ركعت نماز بخواند كه در آن هيچ گونه فكر دنيا به خود راه ندهد، تا يكى از اين دو شتر را به او بدهم .

اين فرمايش را چند بار تكرار فرمود. كسى از اصحاب پاسخ نداد. اميرالمؤ منين عليه السلام به پا خواست و عرض كرد:

يا رسول الله ! من مى توانم آن دو ركعت نماز را بخوانم .

پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:

بسيار خوب بجاى آور!

اميرالمؤ منين عليه السلام مشغول نماز شد، هنگامى كه سلام نماز را داد جبرئيل نازل شد، عرض كرد:

خداوند مى فرمايد يكى از شترها را به على بده !

رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:

شرط من اين بود كه هنگام نماز انديشه اى از امور دنيا را به خود راه ندهد. على در تشهد كه نشسته بود فكر كرد كدام يك از شترها را بگيرد.

جبرئيل گفت :

خداوند مى فرمايد:

هدف على اين بود كدام شتر چاقتر است او را بگيرد، بكشد و به فقرا بدهد، انديشه اش براى خدا بود. نه براى خودش بود و نه براى دنيا.

آنگاه پيامبر صلى الله عليه و آله به خاطر تشكر از على عليه السلام هر دو شتر را به او داد. خداوند نيز در ضمن آيه اى از آن حضرت قدردانى نموده و فرمود:

((ان فى ذالك لذكرى لمن كان له قلب او القى السمع و هو شهيد)) (17)

سپس رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:

هر كس دو ركعت نماز بخواند و در آن انديشه اى از امور دنيا به خود راه ندهد، خداوند از او خشنود شده و گناهانش را مى آمرزد. (

نظرات( 1 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: سه شنبه 26 آبان 1388 
ادامه مطلب...

داستان های جالب و خواندنی /بحار الانوار/آيا قلب برادرت با ما بود؟

اولين جنگى كه در دوران زمامدارى اميرالمؤ منين على عليه السلام اتفاق افتاد، جنگ جمل بود. لشكر على عليه السلام در اين نبرد پيروز شد و جنگ خاتمه يافت ، يكى از اصحاب حضرت كه در جنگ شركت داشت ، گفت : دوست داشتم برادرم در اين جا بود و مى ديد چگونه خداوند شما را بر دشمن پيروز نمود. او نيز خوشحال مى شد و به اجر و پاداش نايل مى گشت .

امام عليه السلام فرمود:

آيا قلب و فكر برادرت با ما بود؟

گفت : آرى !

امام عليه السلام فرمود: بنابراين او نيز در اين جنگ همراه ما بوده است .

آنگاه افزود: نه تنها ايشان بلكه آنها كه در صلب پدران و در رحم مادرانشان هستند، اگر در اين نبرد با ما هم فكر و هم عقيده باشند، همگى با ما هستند كه به زودى پا به جهان گذاشته و ايمان و دين به وسيله آنان نيرو مى گيرد

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: سه شنبه 26 آبان 1388 
ادامه مطلب...

داستان های جالب و خواندنی /بحار الانوار/شراب در ماه رمضان

نجاشى شاعر، يكى از اطرافيان و ارادتمندان على عليه السلام بود و با اشعارش سپاه على عليه السلام را بر ضد معاويه تحريك مى كرد، بارها در سپاه اميرالمؤ منين عليه السلام با دشمن جنگيد، ولى همين شخص يك بار پايش لغزيد و در ماه رمضان شراب خورد. وى را پيش اميرالمؤ منين آوردند و شرابخواريش را ثابت كردند.

حضرت على خودش هشتاد تازيانه به او زد و يك شب نيز زندانى كرد. روز بعد دستور داد نجاشى را آوردند، حضرت بيست تازيانه ديگر بر او زد. نجاشى عرض كرد:

يا اميرالمؤ منين ! اين بيست تازيانه براى چيست ؟

على عليه السلام فرمود:

اين بيست تازيانه به خاطر جسارت و جراءت تو به شرابخوارى در ماه رمضان است .

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: سه شنبه 26 آبان 1388 
ادامه مطلب...

داستان های جالب و خواندنی /بحار الانوار/ ساده زيستى در اسلام

شريح قاضى (20) مى گويد:

خانه اى را به هشتاد دينار خريدم ، به نام خود قباله كردم و گواهان بر آن گرفتم .

خبرش به اميرالمؤ منين عليه السلام رسيد، مرا احضار كرد و فرمود:

اى شريح ! شنيده ام خانه اى به هشتاد دينار خريده اى و بر آن قباله نوشته و چند نفر گواه گرفته اى !؟

گفتم : آرى ، درست است .

امام عليه السلام نگاه خشمگين به من كرد و فرمود:

شريح از خدا بترس به زودى كسى (عزرائيل ) به سوى تو خواهد آمد. نه به قباله ات نگاه مى كند و نه به امضاى آن گواهان اهميت مى دهد و تو را از آن خانه حيران و سرگردان خارج مى كند و در گودال قبرت مى گذارد.

اى شريح ! خوب تاءمل كن ! مبادا اين خانه را از مال ديگران خريده باشى و بهاى آن را از مال حرام پرداخته باشى ؟ كه در اين صورت ، در دنيا و آخرت خويشتن را بدبخت ساخته اى .

سپس فرمود:

اى شريح ! آگاه باش ! اگر وقت خريد خانه نزد من آمده بودى براى تو قباله اى مى نوشتم ، كه به خريد اين خانه حتى به يك درهم هم رغبت نمى كردى من اين چنين قباله مى نوشتم : اين خانه اى است كه بنده خوار و ذليل ، از شخص ‍ مرده اى كه آماده كوچ به عالم آخرت است ، خريدارى كرده كه در سراى فريب (دنيا)، در محله فانى شوندگان و در كوچه هلاك شدگان قرار دارد، كه داراى چهار حد است :

حد اول آن ؛ به پيشامدهاى ناگوار (آفات و بلاها) منتهى مى شود.

و حد دوم ؛ به مصيبتها (مرگ عزيزان و...) متصل است .

و حد سوم ؛ به هوسهاى نفسانى و آرزوهاى تباه كننده اتصال دارد.

و حد چهارمش ؛ شيطان گمراه كننده است و درب اين خانه از حد چهارم باز مى گردد.

اين خانه را شخص فريفته آرزوها از كسى كه پس از مدت كوتاهى مى ميرد به مبلغ خارج شدن از عزت قناعت و داخل شدن در پستى دنيا پرستى خريده است ... (21)

آرى نگاه انسانهاى وارسته نسبت به زندگى پست همين است .

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: سه شنبه 26 آبان 1388 
ادامه مطلب...

داستان های جالب و خواندنی /بحار الانوار/ماجراى مشك عسل

پس از شهادت على عليه السلام برادرش عقيل وارد دربار معاويه شد، معاويه از عقيل داستان آهن گداخته را پرسيد، عقيل از يادآورى برادرى مانند على عليه السلام قطره هاى اشك از ديده فرو ريخت ، سپس ‍ گفت :

معاويه ! نخست داستان ديگرى از برادرم على نقل مى كنم آنگاه از آنچه پرسيدى سخن مى گويم .

روزى مهمانى به امام حسين عليه السلام وارد شد. حضرت براى پذيرايى او يك درهم وام گرفت . چون خورشتى نداشت از خادمشان ، قنبر، خواست يكى از مشك هاى عسل را كه از يمن آورده بودند باز كند، قنبر اطاعت كرد، حسين عليه السلام يك ظرف عسل از آن برداشت و مهمانش را با نان و عسل پذيرايى نمود.

هنگامى كه على عليه السلام خواست عسل را ميان مسلمانان تقسيم كند، ديد دهانه مشك باز شده است . فرمود:

- قنبر! دهانه اين مشك عسل باز شده و به آن دست خورده است .

قنبر عرض كرد:

بلى ، درست است . سپس جريان حسين عليه السلام را بيان نمود.

امام سخت خشمگين شد، دستور داد حسين را آوردند شلاق را بلند كرد او را بزند حسين عليه السلام عرض كرد:

به حق عمويم جعفر از من بگذر! هرگاه امام را به حق برادرش جعفر طيار قسم مى دادند غضبش فرو مى نشست . امام آرام گرفت و فرزندش حسين را بخشيد.

سپس فرمود:

چرا پيش از آن كه عسل ميان مسلمانان تقسيم گردد به آن دست زدى ؟

عرض كرد:

پدر جان ! ما در آن سهمى داريم ، من به عنوان قرض برداشتم وقتى كه سهم ما را داديد قرضم را ادا مى كنم .

حضرت فرمود:

فرزندم ! اگر چه تو هم سهمى در آن داريد ولى نبايد قبل از آن كه حق مسلمانان داده شود از آن بردارى .

آنگاه فرمود:

اگر نديده بودم پيغمبر خدا دندانهاى پيشين تو را مى بوسيد به خاطر پيش دستى از مسلمانان تو را كتك زده ، شكنجه مى كردم . پس از آن يك درهم به قنبر داد تا با آن از بهترين عسل خريده به جاى آن بگذارد.

عقيل مى گويد:

گو اين كه دست على را مى بينم دهانه مشك عسل را باز كرده و قنبر عسل خريدارى شده را در آن مى ريزد. سپس دهانه مشك را جمع كرد و بست و با حال گريه عرض كرد:

((اللهم اغفر لحسين فانه لم يعلم )): 

بار خدايا! حسين را ببخش و از تقصيرات وى در گذر كه توجه نداشت .(25)

معاويه گفت :

سخن از فضايل شخصى گفتى كه كسى توان انكار آن را ندارد. خداوند رحمت كند ابوالحسن را حقا بر گذشتگان سبقت گرفت و آيندگان نيز ناتوانند مانند او عمل كنند.

اكنون داستان آهن گداخته را بگو! (2

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: سه شنبه 26 آبان 1388 
ادامه مطلب...

داستان های جالب و خواندنی /بحار الانوار/در سرزمين وادى السلام

وزى اميرالمؤ منين على عليه السلام از كوفه حركت كرد و به سرزمين نجف آمد و از آن هم گذشت .

قنبر گفت : يا اميرالمؤ منين ! اجازه مى دهى عبايم را زير شما پهن كنم ؟

حضرت فرمود: نه ، اينجا محلى است كه خاكهاى مؤ منان در آن قرار دارد و پهن كردن عبا مزاحمتى براى آنهاست .

اصبغ مى گويد؛ عرض كردم : يا اميرالمؤ منين ! خاك مؤ منان را دانستم چيست ، ولى مزاحمت آنها چگونه است ؟

فرمود: اى اصبغ ! اگر پرده از مقابل چشمانت برداشته شود، ارواح مؤ منان را مى بينيد كه در اينجا حلقه حلقه دور هم نشسته اند و يكديگر را ملاقات مى كنند و با هم مشغول صحبت هستند، اينجا جايگاه ارواح مؤ منان است و ارواح كافران در برهوت قرار گرفته اند!

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: سه شنبه 26 آبان 1388 
ادامه مطلب...

داستان های جالب و خواندنی /بحار الانوار/عشق سوزان

مرد سياه چهره اى به حضور على عليه السلام رسيد عرض كرد:

يا اميرالمؤ منين من دزدى كرده ام مرا پاك كن ! حدى بر من جارى ساز!

پس از آن كه سه بار اقرار به دزدى كرد، امام عليه السلام چهار انگشت دست راست او را قطع نمود. از محضر على عليه السلام بيرون آمد و به سوى خانه خود رهسپار گرديد با اين كه ضربه سختى خورده بود در بين راه با شور شوق خاص فرياد مى زد:

دستم را اميرالمؤ منين ، پيشواى پرهيزگاران و سفيدرويان ، آن كه رهبر دين و آقاى جانشينان است ، قطع كرد.

مردم از هر طرف اطرافش را گرفته بودند، او همچنان در مدح على سخن مى گفت .

امام حسن و امام حسين از گفتار مرد با خبر شدند آمدند او را مورد محبت قرار دادند، سپس محضر پدر گراميشان رسيدند و عرض كردند:

پدر جان ! ما در بين راه مرد سياه چهره اى كه دستش را بريده بودى ، ديديم تو را مدح مى كرد.

امام عليه السلام دستور داد او را به حضورش آوردند. حضرت به وى عنايت نمود و فرمود:

من دست تو را قطع كردم ، تو مرا مدح و تعريف مى كنى ؟

عرض كرد:

يا اميرالمؤ منين ! عشق با گوشت و پوست و استخوانم آميخته است ، اگر پيكرم را قطعه قطعه كنند، عشق و محبت شما از دلم يك لحظه بيرون نمى رود. شما با اجراى حكم الهى پاكم نمودى .

امام عليه السلام درباره او دعا كرد، آنگاه انگشتان بريده اش را بجايشان گذاشت ، انگشتان پيوند خورد و مانند اول سالم شد. (23)

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: سه شنبه 26 آبان 1388 
ادامه مطلب...

داستان های جالب و خواندنی /بحار الانوار/ جمجمه انوشيروان سخن مى گويد

به امام على عليه السلام خبر رسيد معاويه تصميم دارد با لشكر مجهز به سرزمين هاى اسلامى حمله كند.

على عليه السلام براى سركوبى دشمنان از كوفه بيرون آمد و با سپاه مجهز به سوى صفين حركت كردند در سر راه به شهر مدائن (پايتخت پادشاهان ساسانى ) رسيدند و وارد كاخ كسرى شدند. حضرت پس از اداى نماز با گروهى از يارانش مشغول گشت ويرانه هاى كاخ انوشيروان شدند و به هر قسمت كاخ كه مى رسيدند كارهايى را كه در آنجا انجام شده بود به يارانش ‍ توضيح مى دادند به طورى كه باعث تعجب اصحاب مى شد و عاقبت يكى از آنان گفت :

يا اميرالمؤ منين ! آنچنان وضع كاخ را توضيح مى دهيد گويا شما مدتها اينجا زندگى كرده ايد!

در آن لحظات كه ويرانه هاى كاخها و تالارها را تماشا مى كردند، ناگاه على عليه السلام جمجمه اى پوسيده را در گوشه خرابه ديد، به يكى از يارانش ‍ فرمود:

او را برداشته همراه من بيا!

سپس على عليه السلام بر ايوان كاخ مدائن آمد و در آنجا نشست و دستور داد طشتى آوردند و مقدارى آب در طشت ريختند و به آورنده جمجمه فرمود: آن را در طشت بگذار. وى هم جمجمه را در ميان طشت گذاشت .

آنگاه على عليه السلام خطاب به جمجمه فرمود:

اى جمجمه ! تو را قسم مى دهم ! بگو من كيستم و تو كيستى ؟ جمجمه با بيان رسا گفت :

تو اميرالمؤ منين ، سرور جانشينان و رهبر پرهيزگاران هستى و من بنده اى از بندگان خدا هستم .

على عليه السلام پرسيد:

حالت چگونه است ؟

جواب داد:

يا اميرالمؤ منين ! من پادشاه عادل بودم ، نسبت به زيردستان مهر و محبت داشتم ، راضى نبودم كسى در حكومت من ستم ببيند. ولى در دين مجوسى (آتش پرست ) به سر مى بردم . هنگامى كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله به دنيا آمد كاخ من شكافى برداشت . آنگاه كه به رسالت مبعوث شد من خواستم اسلام را بپذيرم ولى زرق و برق سلطنت مرا از ايمان و اسلام باز داشت و اكنون پشيمانم .

اى كاش كه من هم ايمان مى آوردم و اينك از بهشت محروم نبودم .

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: سه شنبه 26 آبان 1388 
ادامه مطلب...

داستان های جالب و خواندنی /بحار الانوار/فاطمه عليهاالسلام در هاله عفت و عصمت

در آخرين روزهاى زندگى ، زهراى مرضيه به اسماء (27) دختر عميس ‍ فرمود:

اسماء! من اين عمل را زشت مى دانم كه (جنازه را روى چهار چوب مى گذارند و پارچه اى روى جناره زنان مى اندازند، به سوى قبرستان مى برند) زيرا اندام او از زير پارچه نمايان است و هر كسى از حجم و چگونگى او آگاه مى شود.

اسماء گفت :

من در حبشه چيزى ديدم ، اكنون شكل آن را به تو نشان مى دهم . آنگاه چند شاخه تر خواست . شاخه ها را خم كرد و پارچه اى روى آنها كشيد. به صورت تابوت كنونى درآورد حضرت زهرا عليهاالسلام فرمود:

- چه چيز (تابوت ) خوبى است . زيرا جنازه اى كه در ميان آن قرار گيرد تشخيص داده نمى شود كه جنازه زن است ، يا جنازه مرد. (28)

آرى زهراى اطهر راضى نبود پس از مرگ نيز نامحرمى حجم بدان او را ببيند

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: سه شنبه 26 آبان 1388 
ادامه مطلب...

داستان های جالب و خواندنی /بحار الانوار/قطره هاى اشك امام حسن عليه السلام

امام حسن عليه السلام در زمان خويش عابدترين ، زاهدترين و برترين مردم به شمار مى رفت . وقتى حج بجاى مى آورد بسيارى از اوقات پاى برهنه مى رفت . هر وقت به ياد مرگ مى افتاد، مى گريست و اگر در حضورش از قبر سخن به ميان مى آمد گريان مى شد و چون به ياد قيامت و برانگيخته شدن در محشر مى افتاد اشك مى ريخت و هر وقت به ياد عبور از صراط مى افتاد گريه مى كرد و هرگاه به ياد حضور مردم براى حساب در پيشگاه خداوند مى افتاد ناگهان فرياد مى كشيد و از شدت بيم و هراس از هوش مى رفت و غش مى كرد، هرگاه براى نماز آماده مى شد اعضايش از خوف خدا مى لرزيد، هر وقت از بهشت و دوزخ سخن مى گفت چون شخص مارگزيده مضطرب مى شد آنگاه از خدا خواستار بهشت مى شد و از آتش جهنم به او پناه مى برد و چون آيه يا ايها الذين امنوا را تلاوت مى كرد، مى فرمود:

لبيك ! اللهم لبيك !...(30) 

هنگامى كه مشغول وضو مى شد اعضايش مى لرزيد و چهره مباركش زرد مى گشت وقتى كه مى پرسيدند:

چرا چنين حالى پيدا مى كنى ؟

مى فرمود:

سزاوار است كسى كه در مقابل پروردگار عرش مى ايستد، رنگش زرد و اعضاى او دچار رعشه گردد.

هر وقت به در مسجد مى رسيد روى به آسمان مى نمود، عرض مى كرد:

بار خدايا! مهمان تو بر در خانه ات ايستاده است ، اى خداى بخشنده ! شخصى گناهكار پيش تو آمده ، اى خداى مهربان ! از گناهان من به خاطر بزرگواريت درگذر

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: سه شنبه 26 آبان 1388 
ادامه مطلب...

داستان های جالب و خواندنی /بحار الانوار/ جلوه گاهى از تربيت فاطمه عليهاالسلام

فضه كنيز فاطمه زهرا عليهاالسلام بود و در محضر آن بانوى گرامى پرورش ‍ يافت ، مدتها مطالب خود را با آياتى قرآنى ادا مى نمود.

ابوالقاسم قشيرى از شخصى نقل مى كند:

از كاروانى كه عازم مكه بود، فاصله داشتم ، بانويى را در بيابان ديدم متحير و نگران است . به نزد او رفتم هر چه از او پرسيدم با آيه اى از قرآن جوابم را داد.

پرسيدم : تو كيستى ؟

گفت : وقل سلام فسوف تعلمون (اول سلام بگو آنگاه بپرس .)

بر او سلام كردم و گفتم :

در اينجا چه مى كنى ؟

گفت : و من يهدى الله فماله من مضل (فهميدم راه را گم كرده است .)

پرسيدم : از جن هستى يا از انس ؟

جواب داد: يا بنى آدم خذوا زينتكم (يعنى از آدميان هستم .)

گفتم : از كجا مى آيى ؟

پاسخ داد: ينادون من مكان بعيد (فهميدم كه از راه دور مى آيد.)

گفتم : كجا مى روى ؟

گفت : لله على الناس حج البيت (دانستم قصد مكه را دارد.)

گفتم : چند روز است از كاروان جدا شده اى ؟

گفت : و لقد خلقنا السموات فى ستته ايام (فهميدم كه شش روز است .)

گفتم : آيا به غذا ميل دارى ؟

گفت : و ما جعلنا جسدا لا ياكلون الطعام (دانستم كه ميل به غذا دارد به او غذا دادم .)

گفتم : عجله كن و تند بيا.

گفت : لا يكلف الله نفسا لا وسعها (فهميدم خسته است .)

گفتم : حالا كه نمى توانى راه بروى بيا با من سوار شتر شو!

گفت : لو كان فيهما الهة الا الله لفسدتا (يعنى سوار شدن مرد و زن نامحرم بر يك مركب موجب فساد است . به ناچار من پياده شدم و او را سوار كردم .)

گفت : سبحان الله الذى سخر لنا هذا (در مقابل اين نعمت ، خدا را شكر نمود.)

چون به كاروان رسيديم ، گفتم :

آيا كسى از بستگان شما در كاروان هست ؟

گفت : يا داود انا جعلناك خليفة و ما محمد الا رسول الله . يا يحيى خذ الكتاب . يا موسى انى انا الله (فهميدم چهار نفر از كسان وى در كاروان هستند و اسمهايشان داود، موسى ، يحيى و محمد مى باشد. آنها را صدا كردم ، در اين وقت چهار نفر با شتاب به سوى وى دويدند.)

پرسيدم : اينها با تو چه نسبتى دارند؟

در جواب گفت : المال و البنون زينة الحيواة الدنيا (دانستم كه چهار نفر فرزندان وى هستند.)

هنگامى كه آنان نزد مادرشان رسيدند، گفت :

يا ابتى استاجره خير من استاجرت لقوى امين (متوجه شدم كه به پسرانش مى گويد، به من مزدى بدهند آنان نيز مقدارى پول به من دادند.)

سپس گفت : والله يضاعف لم يشاء (فهميدم مى گويد مزدم را زيادتر بدهند، از اين رو مزدم را اضافه كردند.)

از آنان پرسيدم : اين زن كيست ؟

پاسخ دادند: اين زن مادر ما فضه ، كنيز حضرت فاطمه زهراست كه مدت بيست سال است به جز قرآن سخن نمى گويد.(29)

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: سه شنبه 26 آبان 1388 
ادامه مطلب...

داستان های جالب و خواندنی /بحار الانوار/كودكى در مكتب وحى

امام حسن عليه السلام در هفت سالگى در مجلس رسول خدا شركت مى كرد، آيات قرآنى را مى شنيد و حفظ مى كرد. وقتى محضر مادرش ‍ مى آمد آنچه را كه حفظ كرده بود بيان مى نمود.

اميرالمؤ منين عليه السلام به منزل كه مى آمد، فاطمه عليه السلام آيه تازه اى از قرآن را براى على عليه السلام مى خواند.

اميرالمؤ منين مى فرمود:

فاطمه جان ! اين آيه را از كجا ياد گرفته اى تو كه در مجلس پيامبر (صلى الله عليه و آله ) نبودى ؟

مى فرمود:

پسرت حسن در مجلس بابايش ياد مى گيرد و برايم مى گويد:

روزى على عليه السلام در گوشه منزل پنهان شد امام حسن عليه السلام مانند روزهاى گذشته محضر مادرش فاطمه آمد، تا آنچه را كه از آيات قرآنى شنيده بيان كند. زبانش به لكنت افتاد، نتوانست سخن بگويد، فاطمه عليه السلام از اين پيشامد تعجب كرد!

امام حسن عرض كرد:

مادر جان ! تعجب نكن ! حتما شخص بزرگوارى سخنانم را مى شنود، گوش ‍ دادن او مرا از سخن گفتن بازداشته است .

ناگاه على عليه السلام بيرون آمد و فرزند عزيزش حسن را بغل گرفت و بوسيد.

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: سه شنبه 26 آبان 1388 
ادامه مطلب...

داستان های جالب و خواندنی /بحار الانوار/پاسخ امام حسن (ع ) به معاويه

روزى معاويه به امام حسن گفت :

من از تو بهتر هستم !

امام در پاسخ گفت :

چگونه از من بهترى ، اى پسر هند!؟

معاويه گفت :

براى اين كه مردم در اطراف من جمع شده اند ولى اطراف تو خالى است .

امام حسن فرمود:

چقدر دور رفتى اى پسر هند جگرخوار! اين ، بدترين مقامى است كه تو دارى . زيرا آنان كه در اطراف تو گرد آمده اند دو گروهند:

گروهى مطيع و گروهى مجبور.

آنان كه مطيع تو هستند، معصيت كارند و اما افرادى كه به طور اجبار از تو فرمانبردارند طبق بيان قرآن عذر موجه دارند.

ولى من هرگز نمى گويم از تو بهترم چون اصلا در وجود تو خيرى نيست تا خود را با فردى مثل تو مقايسه نمايم ، بلكه مى گويم :

خداى مهربان مرا از صفات پست پاك نموده ، همان طور كه تو را از صفات نيكو و پسنديده محروم ساخته است .

آرى شخصيت انسان در پاكى و اخلاق پاك اوست ، نه در مزاياى مادى .

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: سه شنبه 26 آبان 1388 
ادامه مطلب...

داستان های جالب و خواندنی /بحار الانوار/چرا دعاهاى ما مستجاب نمى شود

اميرالمؤ منين على عليه السلام روز جمعه در كوفه سخنرانى زيبايى كرد، در پايان سخنرانى فرمود:

اى مردم ! هفت مصيبت بزرگ است كه بايد از آنها به خدا پناه ببريم :

1- عالمى كه بلغزد.

2- عابدى كه از عبادت خسته گردد.

3- مؤ منى كه فقير شود.

4- امينى كه خيانت كند.

5- توانگرى كه به فقر درافتد.

6- عزيزى كه خوار گردد.

7- فقيرى كه بيمار شود.

در اين وقت مردى برخواست ، عرض كرد:

يا اميرالمؤ منين ! خداوند در قرآن مى فرمايد: ((ادعونى استجب لكم )): 

مرا بخوانيد، دعا كنيد، تا دعايتان را مستجاب كنم .

اما دعاى ما مستجاب نمى شود؟

حضرت فرمود: علتش آن است كه دلهاى شما در هشت مورد يك : اين كه خدا را شناختيد، ولى حقش را آن طور كه بر شما واجب بود بجا نياورديد، از اين رو آن شناخت به درد شما نخورد.

دو: به پيغمبر خدا ايمان آوريد ولى با دستورات او مخالفت كرديد و شريعت او را از بين برديد! پس نتيجه ايمان شما چه شد؟

سه : قرآن را خوانديد ولى به آن عمل نكرديد و گفتيد:

قرآن را به گوش و دل مى پذيريم اما به آن به مخالفت برخواستيد.

چهار: گفتيد ما از آتش جهنم مى ترسيم در عين حال با گناهان و معاصى به سوى جهنم مى رويد.

پنج : گفتيد به بهشت علاقه منديم اما در تمام حالات كارهايى انجام مى دهيد كه شما را از بهشت دور مى سازد. پس علاقه و شوق شما نسبت به بهشت كجاست ؟

شش : نعمت خدا را خورديد، ولى سپاسگزارى نكرديد.

هفت : خداوند شما را به دشمنى با شيطان دستور داد و فرمود: ((ان شيطان لكم عدو فاتخذوه عدوا)): شيطان دشمن شماست ، پس ‍ شما او را دشمن بداريد! به زبان با او دشمنى كرديد ولى در عمل به دوستى با او برخاستيد.

هشت : عيبهاى مردم را در برابر ديدگانتان قرار داديد و از عيوب خود بى خبر مانديد (ناديده گرفتيد) و در نتيجه كسى را سرزنش مى كنيد كه خود به سرزنش سزاوارتر از او هستيد.

با اين وضع چه دعايى از شما مستجاب مى شود؟ در صورتى كه شما درهاى دعا و راه هاى آن را بسته ايد پس از خدا بترسيد و عملهايتان را اصلاح كنيد و امر به معروف كنيد و نهى از منكر نماييد تا خداوند دعاهايتان را مستجاب كند.

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: سه شنبه 26 آبان 1388 
ادامه مطلب...

داستان های جالب و خواندنی /بحار الانوار/شاخه اى از درخت نبوت

يكى از فرزندان امام حسن عليه السلام به نام عمرو با كاروان امام حسين به كربلا آمد و چون كودك بود (11) سال داشت كشته نشد و با كاروان اسرا به مدينه بازگشت .

وقتى اسيران كربلا را در شام به كاخ يزيد وارد كردند، چشم يزيد به عمرو پسر امام حسن افتاد و به او گفت :

آيا با فرزندم خالد كشتى مى گيرى ؟

عمرو گفت :

نه . ولكن يك چاقو به پسرت بده و يك چاقو به من بده كه با هم بجنگيم ، تا بدانى كه كدام يك از ما شجاعتر است .

يزيد از شنيدن سخن قهرمانانه ، آن هم از يك كودك اسير، تعجب كرد و گفت :

خاندان نبوت چه كوچك و چه بزرگشان همواره با ما دشمنى مى كنند.

سپس اين شعر را خواند:

اين خويى است كه من از اخزم سراغ دارم آيا از مار جز مار متولد مى شود.(33)

منظور يزيد اين بود كه آقازاده ، شاخه اى از درخت نبوت است كه چنين شجاعانه سخن مى گويد.

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: سه شنبه 26 آبان 1388 
ادامه مطلب...

داستان های جالب و خواندنی /بحار الانوار/ مرد لطيفه گو

مرد لطيفه گويى از دوستان امام حسن عليه السلام بود. مدتى نزد آن حضرت نيامده بود. روزى خدمت امام عليه السلام رسيد. حضرت پرسيد:

چگونه صبح كردى ؟ (حالت چطور است ؟)

گفت :

يابن رسول الله ! حال من برخلاف آن چيزى است كه خودم و خدا و شيطان آن را دوست مى داريم .

امام عليه السلام خنديد و فرمود:

چطور؟ توضيح بده !

گفت :

خداوند مى خواهد از او اطاعت كنم و معصيت كار نباشم . اما من چنين نيستم .

و شيطان دوست دارد، خدا را معصيت كرده و به دستوراتش عمل نكنم ولى من اين طور هم نيستم .

و خودم دوست دارم هميشه در دنيا باشم ، اين چنين هم نخواهم بود. روزى از دنيا خواهم رفت .

ناگاه شخصى برخواست و گفت :

يابن رسول الله ! چرا ما مرگ را دوست نداريم ؟

امام فرمود:

به خاطر اين كه شما آخرت خود را ويران و اين دنيا را آباد كرده ايد،

بدين جهت دوست نداريد از جاى آباد به جاى ويران برويد

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: سه شنبه 26 آبان 1388 
ادامه مطلب...

داستان های جالب و خواندنی /بحار الانوار/امام حسين عليه السلام و مرد فقير

عرب بيابانى نيازمند وارد مدينه شد و پرسيد سخيترين و بخشنده ترين شخص در اين شهر كيست ؟

همه امام حسين عليه السلام را نشان دادند.

عرب امام حسين عليه السلام را در مسجد در حال نماز ديد و با خواندن قطعه شعر حاجت خود را مطرح كرد. مضمون قطعه شعرى كه وى خواند چنين است :(36)

تا حال هر كه به تو اميد بسته نااميد برنگشته است ، هر كس حلقه در تو را حركت داده ، دست خالى از آن در، باز نگشته است .

تو بخشنده و مورد اعتمادى و پدرت كشنده مردمان فاسق بود.

شما خانواده اگر از اول نبوديد ما گرفتار آتش دوزخ بوديم .

او اشعارش را مى خواند و امام در حال نماز بود. چون از نماز فارغ شد و به خانه برگشت ، به غلامش قنبر فرمود:

از اموال حجاز چيزى باقى مانده است ؟

غلام عرض كرد:

آرى ، چهار هزار دينار موجود است .

فرمود:

آن پولها را بياور! كسى آمده كه از ما به آن سزاوارتر است .

سپس عبايش را از دوش برداشت و پولها را در ميان آن ريخت و عبا را پيچيد مبادا عرب را شرمنده ببيند، دستش را از شكاف در بيرون آورد و به او داد و اين اشعار را سرود:(37)

اين دينارها را بگير و بدان كه من از تو پوزش مى خواهم و نيز كه من بر تو دلسوز و مهربانم .

اگر امروز حق خود در اختيار داشتم بيشتر از اين كمك مى كردم ، لكن روزگار با دگرگونيش بر ما جفا كرده ، اكنون دست ما خالى و تنگ است .

امام عليه السلام با اين اشعار از او عذرخواهى كرد.

عرب پولها را گرفت و از روى شوق گريه كرد.

امام پرسيد: چرا گريستى شايد احسان ما را كم شمردى ؟

گفت : گريه ام براى اين است كه چگونه اين دستهاى بخشنده را خاك در بر مى گيرد و در زير خاك مى ماند

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: سه شنبه 26 آبان 1388 
ادامه مطلب...

داستان های جالب و خواندنی /بحار الانوار/زائر امام حسين عليه السلام

احمد پسر داود مى گويد:

همسايه اى داشتم ، به نام على پسر محمد، نقل كرد:

ماهى يك مرتبه از كوفه به زيارت قبر امام حسين عليه السلام مى رفتم ، چون پير شدم و جسمم ناتوان شد، نتوانستم به زيارت امام بروم . يك بار پاى پياده به راه افتادم ، پس از چند روز به زيارت قبر مطهر امام مشرف شدم و سلام كردم و دو ركعت نماز زيارت خواندم و خوابيدم . در عالم رؤ يا ديدم امام حسين عليه السلام از قبر بيرون آمد و فرمود:

اى على ! چرا در حق من جفا كردى ؟ در صورتى كه تو به من مهربان بودى ؟

عرض كردم :

سرورم ! جسمم ضعيف شده و پاهايم توان راه رفتن ندارد و احساس مى كنم عمرم به پايان رسيده است و اكنون كه آمده ام چند روز در راه بودم و با سختى بسيار به زيارتت مشرف شدم ، دوست دارم روايتى را كه نقل كرده اند از خود شما بشنوم .

حضرت فرمود:

بگو كدام است ؟

عرض كردم :

روايت كرده اند؛ كه فرموده ايد:

هر كس در حال حياتش مرا زيارت كند، من او را پس از وفاتش زيارت خواهم كرد؟

امام عليه السلام فرمود:

بلى من گفته ام . (افزون بر اين ) هرگاه ببينم زوار من گرفتار آتش جهنم است ، او را از آتش جهنم بيرون مى آورم

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: سه شنبه 26 آبان 1388 
ادامه مطلب...

داستان های جالب و خواندنی /بحار الانوار/ امام زين العابدين و مرد دلقك

در مدينه مرد دلقكى بود كه با رفتار خود مردم را مى خندانيد، ولى خودش ‍ مى گفت :

من تاكنون نتوانسته ام اين مرد ((على بن حسين )) را بخندانم .

روزى امام به همراه دو غلامش رد مى شد، عباى آن حضرت را از دوش ‍ مباركش برداشت و فرار كرد! امام به رفتار زشت او اهميت نداد. غلامان عبا را از آن مرد گرفته و بر دوش حضرت انداختند.

امام پرسيد:

اين شخص كيست ؟

گفتند:

دلقكى است كه مردم را با كارهايش مى خنداند.

حضرت فرمود:

به او بگوييد: ((ان لله يوما يخسر فيه المبطلون )) خدا را روزى است كه در آن روز بيهوده گران به زيان خود پى مى برند.(41)

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: سه شنبه 26 آبان 1388 
ادامه مطلب...

داستان های جالب و خواندنی /بحار الانوار/طولانى ترين روز عمر انسان

شخصى محضر امام زين العابدين رسيد و از وضع زندگيش شكايت نمود.

امام عليه السلام فرمود:

بيچاره فرزند آدم هرگز روز گرفتار سه مصيبت است كه از هيچكدام از آنها پند و عبرت نمى گيرد. اگر عبرت بگيرد دنيا و مشكلات آن برايش آسان مى شود.

مصيبت اول اينكه ، هر روز از عمرش كاسته مى شود. اگر زيان در اموال وى پيش بيايد غمگين مى گردد، با اينكه سرمايه ممكن است بار ديگر باز گردد ولى عمر قابل برگشت نيست .

دوم : هر روز، روزى خود را مى خورد، اگر حلال باشد بايد حساب آن را پس ‍ بدهد و اگر حرام باشد بايد بر آن كيفر ببيند.

سپس فرمود:

سومى مهمتر از اين است .

گفته شد، آن چيست ؟

امام فرمود:

هر روز را كه به پايان مى رساند يك قدم به آخرت نزديك شده اما نمى داند به سوى بهشت مى رود يا به طرف جهنم .

آنگاه فرمود:

طولانى ترين روز عمر آدم ، روزى است كه از مادر متولد مى شود. دانشمندان گفته اند اين سخن را كسى پيش از امام سجاد عليه السلام نگفته است 

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: سه شنبه 26 آبان 1388 
ادامه مطلب...

داستان های جالب و خواندنی /بحار الانوار/سفير امام حسين عليه السلام

هنگامى كه كاروان امام حسين عليه السلام در مسير خود به سوى كوفه به منزلگاه حاجز رسيد، اين نامه را به مردم كوفه نوشت :

به نام خداوند بخشنده و مهربان ...نامه مسلم بن عقيل به من رسيد و نوشته است شما با هماهنگى و راءى نيك در راه يارى ما خاندان بوده و آماده مطالبه حق ما مى باشيد. از خداوند مى خواهم كه همه آينده مرا به خير نموده و شما را موفق گرداند، خداوند بر همه شما ثواب و اجر بزرگ عنايت فرمايد و من هم روز سه شنبه ، هشتم ذى حجه ، از مكه به سوى شما حركت كرده ام ، جلوتر سفير خودم را فرستادم ، با رسيدن نامه من به سرعت كارهاى خود را سر و سامان دهيد و من به زودى وارد خواهم شد.

نامه را به قيس مسهر صيداوى داد و او را به سوى كوفه فرستاد.

قيس با شتاب به سوى كوفه حركت نمود ولى در قادسيه حصين پسر نمير - كه آن سامان را تحت كنترل داشت - او را دستگير كرد، خواست او را تفتيش كند قيس نامه امام حسين را پاره كرد و پراكنده نمود. حصين او را نزد ابن زياد فرستاد. وقتى كه قيس به نزد ابن زياد وارد شد. ابن زياد پرسيد:

تو كيستى ؟

قيس پاسخ داد:

من يكى از شيعيان اميرمؤ منان على عليه السلام و فرزندان او هستم .

ابن زياد: چرا نامه را پاره كردى ؟

قيس : تا ندانى كه در نامه چه نوشته شده است .

ابن زياد: نامه را چه كسى براى چه شخصى نوشته است ؟

قيس : نامه از امام حسين عليه السلام به جمعيتى از مردم كوفه بود كه نام آنها را نمى دانم .

ابن زياد خشمگين شد و گفت : هرگز از تو دست برنمى دارم مگر اين كه نام آنها را كه نامه برايشان فرستاده شده بگويى ، يا بالاى منبر بروى و بر حسين و پدر و برادرش لعن بگويى و گرنه قطعه قطعه ات خواهم كرد.

قيس گفت : نامهاى آنان را نخواهم گفت . ولى براى لعن كردن حاضرم .

قيس بالاى منبر رفت ، پس از حمد و ثنا و درود بر خاندان پيامبر و لعن بر ابن زياد و بنى اميه گفت : مردم كوفه ! من سفير امام حسين عليه السلام به سوى شما هستم ، كاروان امام عليه السلام را در منزلگاه حاجز گذاشتم دعوت او را اجابت كنيد!

زياد آنچنان غضبناك شد دستور داد قيس را بالاى دارالعماره برده و از همانجا به زمين انداختند و استخوانهاى بدنش خورد شد. اندكى رمق داشت يكى از دژخيمان ابن زياد به نام عبدالملك پسر عمير سرش را از بدن جدا كرد و بدين گونه قيس به شهادت رسيد (ره ).

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: سه شنبه 26 آبان 1388 
ادامه مطلب...

داستان های جالب و خواندنی /بحار الانوار/انقلاب درونى

راوى مى گويد:

در شام بودم اسيران آل محمد را آوردند، در بازار شام ، درب مسجد، همانجايى كه معمولا ساير اسيران را نگه مى داشتند، باز داشتند، پيرمردى از اهالى شام جلو رفت و گفت :

سپاس خداى را كه شما را كشت و آتش فتنه را خاموش كرد و از اين گونه حرفهاى زشت بسيار گفت . وقتى سخنش تمام شد، امام زين العابدين به او فرمود:

آيا قرآن خوانده اى ؟

گفت : آرى ، خوانده ام

امام : آيا اين آيه را خوانده اى ؟ ((قل لا اسئلكم عليه اجرا الا المودة فى القربى )) : بگو اى پيامبر! در مقابل رسالت ، پاداشى جز محبت اهل بيت و خويشانم نمى خواهم .

پيرمرد: آرى ، خوانده ام .

امام : اهل بيت و خويشان پيامبر ما هستيم .

آيا اين آيه را خوانده اى ؟ ((و آت ذا القربى حقه )) : حق ذى القربى را بده !

مرد: آرى ، خوانده ام .

امام : مائيم ذوالقربى كه خداوند به پيامبرش دستور داده ، حق آنان را بده .

مرد: آيا واقعا شما هستيد؟

امام : آرى ، ما هستيم .

آيا اين آيه را خوانده اى ؟ ((و اعلموا انما غنمتم من شيى ء فان لله خمسه و للرسول و لذى القربى )) (43): بدانيد هر چه به دست مى آوريد پنچ يك آن از آن خدا و پيامبرش و ذى القربى است .

مرد: آرى ، خوانده ام .

امام : ما ذوالقربى هستيم .

آيا اين آيه را خوانده اى ؟ ((انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا)) (44): همانا خداوند اراده كرده كه هرگونه آلودگى را از شما اهل بيت دور كند و پاكتان سازد.

مرد: آرى ، خوانده ام .

امام : آنها ما هستيم .

پيرمرد پس از شنيدن سخنان امام عليه السلام دستها را به سوى آسمان بلند كرد و سه مرتبه گفت :

خدايا! توبه كردم ، پروردگارا از كشندگان خاندان پيامبر تو ((محمد صلى الله عليه و آله )) بيزارم ، من با اين كه قبلا قران را خوانده بودم ولى تاكنون اين حقايق را نمى دانستم .(45)

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: سه شنبه 26 آبان 1388 
ادامه مطلب...

داستان های جالب و خواندنی /بحار الانوار/عجزه اى از امام باقر عليه السلام

ابوبصير از ارادتمندان خاص امام باقر عليه السلام بود و از هر دو چشم نابينا شده بود. مى گويد:

به امام باقر عليه السلام عرض كردم :

شما فرزندان پيامبر خدا هستيد؟

فرمود: آرى .

ابوبصير: پيامبر خدا وارث همه انبيا بود. آيا هر چه آنها مى دانستند پيغمبر هم مى دانست ؟

امام : آرى .

ابوبصير: آيا شما مى توانيد مرده را زنده كنيد و كور و بيمار مبتلا به پيسى را شفا دهيد و از آنچه مردم مى خورند و در خانه هايشان ذخيره مى كنند خبر دهيد؟

امام : آرى ، با اجازه خداوند.

در اين موقع حضرت به من فرمود:

نزديك بيا!

نزديك رفتم ، به محض اين كه دست مباركش را بر صورت و چشمم كشيد، بيابان ، كوه ، آسمان و زمين را به خوبى ديدم .

سپس فرمود:

آيا دوست دارى همين گونه بينا باشى تا نظير ساير مردم در قيامت به حساب و كتاب الهى كشيده شوى و يا مانند اول كور باشى و به طور آسان وارد بهشت گردى ؟

عرض كردم :

مايلم به حال اول برگردم .

آنگاه امام عليه السلام دست مباركش را بر چشمم كشيد، دوباره نابينا شدم .

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: سه شنبه 26 آبان 1388 
ادامه مطلب...

داستان های جالب و خواندنی /بحار الانوار/ جنيان در محضر ائمه عليه السلام

سعد اسكافى مى گويد:

حضور امام باقر عليه السلام رفته بودم ، چون اجازه ورود خواستم ، امام فرمود:

عجله نكن ! گروهى از برادران شما پيش من هستند، سخنى دارند.

من در بيرون منزل ماندم طولى نكشيد عده اى بيرون آمدند با قيافه مخصوص ، شبيه يكديگر، گو اينكه از يك پدر و مادرند، لباس ويژه اى به تن دارند، به من سلام كردند و من جواب سلام را دادم .

پس از آن وارد محضر امام شدم ، گفتم :

فدايت شوم ! اينها كه از حضورتان بيرون آمدند، نشناختم ، چه كسانى بودند؟

فرمود: اينها برادران دينى شما از طايفه جنيان هستند.

گفتم : اجنه ها نيز به حضور شما مى آيند؟

فرمود: آرى ، آنان نيز مى آيند همانند شما از مسائل حلال و حرام مى پرسند

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: سه شنبه 26 آبان 1388 
ادامه مطلب...

داستان های جالب و خواندنی /بحار الانوار/ محاكمه دو كبوتر

محمدبن مسلم راوى معتبر مى گويد:

روزى خدمت امام باقر بودم ، ناگاه يك جفت كبوتر نر و ماده به نزد حضرت آمدند و به زبان خود صدا مى كردند و حضرت جوابى چند به آنها فرمود.

پس از چند لحظه پرواز كردند و بر سر ديوار نشستند و در آنجا نيز هر دو اندكى صحبت كردند و رفتند.

حقيقت ماجرا را از امام پرسيدم ، فرمود:

پسر مسلم ! هر چه خدا آفريده ؛ پرندگان ، حيوانات و هر موجود زنده اى از ما اطاعت مى كنند.

اين كبوتر نر، گمان بدى به جفت خود داشت و كبوتر ماده قسم ياد مى كرد كه من پاكم ، گمان بد به من نداشته باش ! كبوتر نر قبول نمى كرد.

ماده گفت :

راضى هستى براى محكمه نزد امام باقر برويم و درباره ما قضاوت كند؟

نر پذيرفت .

پيش من كه آمدند، گفتم :

ماده راست مى گويد و بى گناه است . آنها هم قضاوت مرا پذيرفتند و رفتند.(49)

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: سه شنبه 26 آبان 1388 
ادامه مطلب...

جديدترين مطالب

امید بخش ترین آیه قرآن
شعر هديه دوستي
داستان مناظره جبرئیل و میکائیل
آداب غذا خوردن ،سخن گفتن ،خوابیدن در داستان شیخ جنید و بهلول دانا حتما بخوانید
برخورد قاطع و حضرت علی (ع) با معاویه
كشتن روحانى را ايرانيان به ما ياد دادند.
سرنوشت لياخوف پس از به توپ بستن مجلس
اسرار وضو
هدیه امام حسین(ع) به میرزا تقی خان امیرکبیر
بخشی از وصیت نامه ی امام علی (ع) به فرزندان خویش


No Image
No Image No Image No Image

آمار وبلاگ

  • كل بازديد:352237
    كل پست ها :2321
    تعداد کل مطالب : 2321
    تاريخ ايجاد وبلاگ :
    پنج شنبه 23 مهر 1388 
    آخرين بروز رساني : پنج شنبه 13 بهمن 1390