بلاگ

  • در این وبلاگ می خوانید:داستان هایی از بحارالانوار ،داستان های گلستان سعدی ،داستان هایی از بهلول دانا ،داستان های تاریخی ،داستان مربوط به هرکدام از ضرب المثل های فارسی و...

دسته بندي


No Image

داستان و حدیث پیامبر (ص)/جوان گمراه ، سعادتمند شد!


جابر بن يزيد جعفى به نقل از حضرت ابوجعفر، امام محمّد باقر عليه السلام حكايت كند:

در زمان حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله ، يك جوان يهودى نزد خانواده خود كه همه يهودى بودند مى زيست .

اين جوان در بسيارى از روزها نزد رسول گرامى اسلام صلّى اللّه عليه و آله مى آمد و چنانچه حضرت كارى داشت ، به ايشان كمك و همكارى مى كرد. و چه بسا پيامبر خدا صلوات اللّه عليه ، براى رؤ ساى قبائل و يا ديگر اشخاص نامه مى نوشت و توسّط آن جوان گمراه نامه ها را براى آن افراد مى فرستاد.

پس از گذشت مدّتى بدين منوال ، جوان چند روز به ملاقات حضرت رسول نيامد، به همين جهت حضرت جوياى حال جوان نامبرده گرديد؟

گفتند: مدّتى است كه مريض مى باشد و در بستر بيمارى افتاده است ؛ رسول گرامى اسلام صلّى اللّه عليه و آله به همراه بعضى از يارانش براى عيادت ، به سمت منزل آن جوان حركت كردند، همين كه وارد منزل شدند، ديدند كه جوان در بستر خوابيده و چشم هاى خود را بسته است ، و چون حضرت او را صدا زد، جوان چشم هاى خود را باز كرد و گفت : لبّيك يا اباالقاسم !

رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ، فرمود: شهادت بر يگانگى خدا و رسالت من بده و بگو:

((اءشهد اءن لا اله الاّ اللّه و انّ محمّدا رسول اللّه )).

پدر جوان كه نيز يهودى بود بر بالين پسرش نشسته بود، جوان نگاهى به پدر كرد و لب از لب نگشود.

بار ديگر حضرت رسول سخن خود را تكرار نمود و باز جوان نگاهى به پدر خود كرد و همان طور ساكت ماند، در مرحله سوّم حضرت پيشنهاد خود را مطرح نمود و جوان متوجّه پدر خود گرديد.

پس پدر به فرزند خود گفت : آنچه مى خواهى انجام ده و هر چه مى خواهى بگو، جوانى كه تا آن لحظه گمراه بود، لب به سخن گشود: ((اءشهد اءن لا إ له إ لاّ اللّه ، و أ نّك محمّد رسُول اللّه )) و با اسلام آوردن ، سعادتمند و هدايت يافت ؛ و جان به جان آفرين تسليم كرد.

پس از آن حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله به همراهان خود فرمود: او همانند ما مسلمان گرديد، او را غسل دهيد، كفن كنيد تا بر او نماز بخوانيم و دفنش نمائيم .

و سپس اظهار داشت : الحمدللّه كه توانستم يك نفر را از گمراهى و آتش جهنّم نجات دهم

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: یک شنبه 29 آذر 1388 
ادامه مطلب...

داستان و حدیث از پیامبر (ص)/ورود به مدينه و خرماى سلمان


پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله چون روز دوشنبه ، هبجدهم ربيع الاوّل ، وارد مدينه منوّره گرديد؛ خبر ورودش در بين تمامى اهل مدينه منتشر گرديد.

سلمان فارسى كه در جستجوى حقيقت و دين مبين اسلام بود ويكى از يهوديان مدينه او را براى كشاورزى نخلستان خود خريدارى كرده بود، چون خبر ورود پيامبر اسلام صلوات اللّه عليه را شنيد طبقى از خرما تهيّه كرد و جلوى پيامبر و همراهانش آورد.

پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله سؤ ال نمود: اين ها چيست ؟

سلمان گفت : صدقه خرماها است ؛ چون تازه به اين شهر وارد شده ايد و غريب هستيد، دوست داشتم با اين صدقه از شما پذيرائى كنم .

پيامبر خدا به همراهان خود فرمود: بسم اللّه بگوئيد و بخوريد؛ ولى خود حضرت از آن خرماها تناول ننمود.

سلمان با انگشت اشاره كرد و با خود به فارسى گفت : اين يك علامت ؛ و سپس طبقى ديگر از خرما آورد و چون رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله سؤ ال نمود كه اين ها چيست ؟

گفت : چون ديدم از خرمائى كه به عنوان صدقه آوردم ، ميل ننمودى ، اين ها را به عنوان هديه به حضورتان آوردم .

در اين هنگام ، حضرت به همراهان فرمود: بسم اللّه بگوئيد و بخوريد؛ و خودش نيز مشغول خوردن شد.

همچنين سلمان با انگشت اشاره كرد و با خود به فارسى گفت : اين دو علامت ؛ و سپس اطراف حضرت رسول دور زد.

پيامبر خدا پارچه اى را كه بر دوش خود انداخته بود برداشت و جون سلمان ، چشمش بر شانه راست به مُهر نبوّت و خال آن حضرت افتاد جلو آمد و آن را بوسيد.

رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله سؤ ال نمود: تو كيستى ؟

گفت : من مردى از اهالى فارس هستم كه از شهر خود آمده ام ... و تمام جريان خود را بازگو نمود؛ و چون اسلام آورد پيامبر اكرم صلوات اللّه عليه او را بشارت به سعادت و خوشبختى داد

نظرات( 1 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: یک شنبه 29 آذر 1388 
ادامه مطلب...

داستان و حدیث از پیامبر (ص)/روش همزيستى با دوستان


امام جعفر صادق عليه السلام حكايت فرمود:

پيغمبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله ، ساعات روزانه خود را براى ملاقات با اصحاب تنظيم و تقسيم مى نمود و با نظم و با رعايت نوبت افراد، با ملاقات كنندگان مجالست و صحبت مى فرمود.

آن حضرت در مجالس ، در حضور اصحاب و دوستان هرگز پاى خود را دراز نمى كرد؛ بلكه هميشه در حضور اشخاص ، دو زانو مى نشست ؛ و هيچگاه به طور سَرِ پا و زانوها بالا نمى نشست .

هنگامى كه شخصى با حضرت دست مى داد و با ايشان مصافحه مى كرد، دست خود را نمى كشيد و جدا نمى كرد مگر آن كه آن شخص ، دست خود را از دست حضرت جدا كند.

در هر كجا سائلى را مى ديد، نا اميدش نمى كرد و اگر چيزى همراه خود نداشت كه به او بدهد مى فرمود: خداوند، انشاء اللّه تو را كمك نمايد و دعاى خيرى در حقّ او مى نمود.

هركس با حضرت آشنا، هم نشين و يا هم سفر مى گشت ، حضرت نام او را جويا مى شد و سؤ ال مى نمود.

و هركس حضرت را به طعامى دعوت مى كرد، قبول مى نمود و اگر بر سفره اى حاضر مى شد، از غذاى آن ها ميل مى كرد.(51)

همچنين آورده اند:

روزى يكى از اصحاب و دوستان پيامبر عالى قدر اسلام صلّى اللّه عليه و آله ، كه در مدينه منزل داشت ، آن حضرت را به همراه چهار نفر ديگر از يارانش به ميهمانى در منزل خود دعوت كرد.

پيامبر خدا دعوت آن شخص صحابى را پذيرفت ؛ و چون به همراه چهار نفر ديگر به سوى منزل ميزبان حركت كردند، در بين راه يك نفر ديگر نيز به عنوان نفر ششم به ايشان ملحق شد.

هنگامى كه آن حضرت با همراهانش نزديك منزل ميزبان رسيدند، پيامبر اكرم صلوات اللّه عليه به آن شخص ششم فرمود: ميزبان تو را دعوت نكرده است ، همين جا منتظر باش تا با صاحب منزل صحبت كنيم و براى تو نيز اجازه ورود بگيريم .

همچنين روايت كرده اند:

هرگاه پيامبر خدا سوار بر مركب مى شد و به سمتى مى رفت ؛ اگر در مسير راه به شخص پياده اى برخورد مى نمود، او را نيز بر مركب خود سوار مى كرد


نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: یک شنبه 29 آذر 1388 
ادامه مطلب...

داستان و حدیث از پیامبر (ص)/خيانت يك زن


پس از آن كه قضيّه جنگ خيبر پايان يافت و اموال خيبر به عنوان غنيمت ، طبق دستور پيغمبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله بين مسلمين تقسيم گرديد، يك زن يهودى به نام زينب دختر حارث كه دختر برادر مَرْحَب باشد برّه اى كباب شده را به عنوان هديه تقديم آن حضرت و همراهانش كرد.

زن يهودى پيش از آن كه برّه را تحويل دهد از اصحاب سؤ ال كرد كه پيغمبر خدا كجاى گوسفند را بهتر دوست دارد؟

اصحاب در جواب آن زن ، اظهار داشتند: پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله ، دست آن را بهتر از ديگر اعضايش دوست دارد.

پس آن زن يهودى تمامى برّه را آغشته به زهر نمود، مخصوصا دست آن را بيشتر به زهر آلوده كرد و جلوى حضرت و يارانش نهاد.

حضرت مقدارى از دست برّه را تناول نمود و سپس به اصحاب خود فرمود: از خوردن آن دست بكشيد، زيرا كه گوشت اين برّه مسموم است .

پس از آن حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله آن زن يهودى را احضار كرد و به او فرمود: چرا چنين كردى ؟

او در جواب گفت : براى آن كه من با خود گفتم : اگر اين شخص پيغمبر باشد به او آسيبى نمى رسد وگرنه از شرّ او راحت مى شويم .

و چون حضرت سخنان او را شنيد، او را بخشيد،. ولى پس از آن جريان ، حضرت به طور مكرّر مى فرمود: غذاى خيبر مرا هلاك ؛ و درونم را متلاشى كرده است .(66)

روايات در چگونگى شهادت و مسموم شدن آن حضرت متفاوت است ، ليكن آنچه در تاريخ و احاديث آمده است و به طور قطعى از آن استفاده مى شود اين است كه حضرت به وسيله زهر مسموم و به شهادت رسيد.

در برخى از كتب وارد شده است كه امام صادق عليه السلام فرمود: آن دو نفر زن حفصه و عايشه حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله را مسموم و شهيد كردند


نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: یک شنبه 29 آذر 1388 
ادامه مطلب...

داستان و حدیث از پیامبر (ص)/رسيدگى به فقراء و نصيحت دلسوزانه

امام جعفر صادق به نقل از پدران بزرگوارش عليهم السلام ، بيان فرمايد:

پشت منزل و مسجد حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله جايگاهى به نام صُفّه براى مسلمانان مهاجرى كه پناهگاه ومنزلى نداشتند، تهيّه شده بود، كه آن ها حدود چهار صد نفر مرد بودند.

حضرت رسول صلوات اللّه عليه ، روزها از آن ها دلجوئى مى نمود و نيز صبحانه و شام آن ها را تهيّه و تاءمين مى كرد و در اختيارشان قرارمى داد.

روزى حضرت نزد ايشان آمد؛ و ديد كه هركس مشغول كارى است ؛ يكى كفش پاره شده مى دوزد، ديگرى لباس و پيراهن خود را وصله مى كند و ... .

حضرت به هر يك از آن ها مقدار ده سير خرما داد، يكى از آن ها از جاى خود برخاست و اظهار داشت : يا رسول اللّه ! آن قدر به ما خرما داده اى كه شكم ها و درون ما، در حال آتش ‍ گرفتن است .

پيامبر خدا در جواب چنين فرمود: اگر امكانات بيشترى داشتم و مى توانستم ، از ديگر غذاها نيز شما را بهره مند مى كردم ، وليكن به شما مى گويم كه هركس پس از من زنده باشد، بهره اى كافى از دنيا و نعمت هاى آن خواهد برد، واز بهترين لباس ها و بهترين منزل ها و ساختمان ها استفاده خواهد كرد.

شخصى از آن جمع بلند شد و به آن حضرت عرضه داشت : يارسول اللّه ! من به آن زمان و به چنان زندگى علاقه مند هستم ، به بفرما، كه آن دوران چه وقت فرا خواهد رسيد؟

حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله فرمود: آگاه باشيد، ارزش اين زمانى كه شما در آن به سر مى بريد، بهتر و برتر از هر زمان ديگرى است .

سپس افزود: شما مؤ منين چنانچه شكم هاى خود را از حلال پر كنيد، پس ميل آن پيدا مى كنيد كه از چيزها وغذاهاى حرام نيز استفاده و بهره گيريد

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: جمعه 29 آبان 1388 
ادامه مطلب...

چهل داستان و حدیث از پیامبر (ص)/شجره طوبى و دوستداران

بلال بن حمامه ، يكى از ياران پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله حكايت كند:

روزى آن حضرت در حال تبسّم و خنده بر ما وارد شد و صورت مباركش همانند ماه تابان نورانى بود.

عبدالرّحمن بن عوف از جاى خود برخاست و اظهار داشت : يا رسول اللّه ! اين چه نورى است كه در چهره و صورت شما نمايان گشته است ؟

حضرت فرمود: بشارتى از طرف خداوند متعال درباره برادر وپسر عمويم علىّ؛ و دخترم فاطمه زهراء سلام اللّه عليهما به من رسيد بر اين كه خداوند، فاطمه و علىّ بن ابى طالب را به ازدواج و نكاح يكديگر در آورده است و دستور داده تا خازن و ماءمور بهشت درخت شجره طوبى را حركت دهد.

پس شجره طوبى برگ هائى همانند سند و حواله ، به تعداد دوستداران و علاقمندان اهل بيتِ من بر خود رويانيد.

سپس ملائكه اى را در كنار آن درخت به وجود آورد و به هر يك از آن ها يكى از اسناد و حواله هاى آن درخت را تحويل داد.

و چون روز قيامت بر پا شود و خلايق ، محشور گردند، صدائى در بين آن جمع شنيده شود و توسّط آن ، ملايك به هر يك از دوستداران اهل بيتِ من ، يك برگ از آن اسناد و حواله ها داده مى شود، كه برگه ايشان آزادى از آتش جهنّم ؛ و جواز ورود به بهشت خواهد بود.

پس از آن ، حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله افزود: علىّ وهمسرش فاطمه ، مردان و زنان مسلمانِ امّتِ مرا از آتش جهنم نجات داده ؛ و ايشان را وارد بهشت خواهند نمود

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: چهارشنبه 27 آبان 1388 
ادامه مطلب...

چهل داستان و حدیث از پیامبر (ص)/نماز بر جنازه منافق

امام جعفر صادق عليه السلام حكايت نموده است :

وقتى عبداللّه بن اءُبىّ بن سلول يكى از منافقين به هلاكت رسيد، پيغمبر خدا صلّى اللّه عليه و آله به همراه بعضى از اصحاب خود بر جنازه او حاضر شدند و در مراسم دفن او شركت نمودند.

عمر بن خطّاب كه در آن مراسم شركت داشت لب به اعتراض گشود و گفت : يا رسول اللّه ! مگر خداوند تو را از حضور بر جنازه منافقين نهى نكرده است كه بر قبر آن ها حاضر نشوى ؟

حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله سكوت نمود و پاسخى نفرمود؛ عُمَر اعتراض خود را تكرار كرد.

در اين هنگام رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله در جواب اعتراض عمر، چنين اظهار داشت : واى بر حال تو! آيا خبر دارى كه من بر بالين قبر اين منافق چنين دعا كردم :

((اللّهمّ احشُ جَوْفَهُ نارا، وَ امْلا قَبْرَهُ نارا، وَاءصِلْهُ نارا)).

يعنى ؛ خداوندا! درون - قبر - او را پر از آتش گردان و او را هم نشين با آتش قرار ده

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: چهارشنبه 27 آبان 1388 
ادامه مطلب...

چهل داستان و حدیث از پیامبر (ص)/گريه پدر و شادى قلب

امام جعفر صادق به نقل از پدران بزرگوارش عليهم السلام حكايت فرمايد:

روزى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ، در محلّى نشسته بود و من به همراه عدّه اى ، اطراف آن حضرت حضور داشتيم ، كه ناگهان شخصى از طرف يكى از دختران حضرت رسول آمد و گفت : دخترتان گويد: فرزندم سخت بيمار و در حال مرگ قرار گفته است ؛ چنانچه ممكن باشد تشريف آوريد و مرا كمك نمائيد.

حضرت رسول صلوات اللّه عليه فرمود: برو، به دخترم بگو: آنچه را خداوند داده و آنچه را بگيرد همه از براى اوست و هر انسانى كه در اين دنيا آمده ، بايد روزى از اين دنيا برود.

آن شخص پيام حضرت را براى دخترش برد و پس از لحظاتى باز گشت و گفت : يا رسول اللّه ! پيام شما را رساندم ؛ ليكن دخترتان اظهارداشت : اين فرزند از جان خودم عزيزتر است ، اگر امكان دارد تشريف بياوريد.

پس از آن ، رسول گرامى اسلام صلّى اللّه عليه و آله حركت نمود و ما نيز به همراه ايشان رفتيم تا به منزل دختر حضرت رسيده و سپس وارد منزل شديم .

همين كه رسول خدا صلوات اللّه عليه چشمش به طفل افتاد كه درحال جان دادن بود غمگين و گريان شد.

گفتم : يا رسول اللّه ! ما را از گريه در مرگ افراد نهى مى نمائيد وآن گاه خودتان گريه مى كنيد؟!

حضرت فرمود: من شما را از گريه در مرگ عزيزانتان نهى نكرده ام ، بلكه از شيون و داد و فرياد نهى شده ايد.

و سپس افزود: بدان كه اين نوع گريه ، عقده دل را مى گشايد و موجب سلامتى و شادابى قلب و روان مى گردد

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: چهارشنبه 27 آبان 1388 
ادامه مطلب...

چهل داستان و حدیث از پیامبر (ص)/چگونگى بيعت زنان با پيامبر خدا

مرحوم علىّ بن ابراهيم قمّى در كتاب خود، پيرامون تفسير اين آيه شريفه قرآن : ( يا اَيُّها النَّبيُّ اِذا جاءَكَ الْمُؤ مِناتُ يُبايِعْنَكَ...)(53) آورده است :

اين آيه مباركه در فتح مكّه بر حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله نازل شد؛ و چون زنان خواستند با پيامبر خدا بيعت كنند حضرت قَدَحى از آب جلوى خود نهاد و دست خود را داخل آن نمود.

پس از آن خطاب به زنان كرد و فرمود: هركس مى خواهد با من بيعت كند، دست خود را داخل اين قدح نمايد و سپس افزود: من با زنان مصافحه نمى كنم .

اين بيعت دو شرط داشت : يكى از طرف خداوند:

( اءَنْ لا يُشْرِكْنَ بِاللّه شَيئا وَ لا يَسْرِقْنَ وَ لا يَزْنينَ وَ لا يَقْتُلْنَ اَوْلادَهُنَّ وَ لا يَاءْتينَ بِبُهْتانٍ يَفْتَرينَهُ بَيْنَ اَيْدِيهِنَّ وَ اَرْجُلِهِنَّ وَ لا يَعْصينَكَ فى مَعرُوفٍ فبايِعْهُنَّ )(54)؛ اين كه در اعمال و عبادات به خدا مشرك نباشند، دزدى نكنند، زنا به هر نوعى انجام ندهند، فرزندان خود را به هر دليل ودر هر وضعيّتى نكشند، يكديگر را متّهم نسازند و در كارهاى نيك وپسنديده با پيامبر و اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السّلام مخالفت نكنند.

و دوّمين شرط از طرف شخص پيامبر صلّى اللّه عليه و آله مى باشد كه همان تفسير ((معروف )) باشد:

امّ حكيم دختر حارث بن عبدالمطّلب دختر عموى پيامبر گفت : يا رسول اللّه ! معروف چيست ، كه نبايد در آن تو را مخالفت كنيم ؟

حضرت فرمود: يعنى ، صورت خود را نخراشيد، بر گونه هاى خود چنگ و ناخن نكشيد، گيسوان خود را نكنيد، يقه لباستان را چاك نزنيد، لباس سياه نپوشيد، واويلا نگوئيد و زياد بر بالين قبر ننشينيد.

قابل ذكر است كه اين هفت شرط، آداب و روشى است كه آن ها براى مردگان خود انجام مى دادند؛ و حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله از زنان عهد و پيمان گرفت كه اين اعمال را انجام ندهن

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: چهارشنبه 27 آبان 1388 
ادامه مطلب...

چهل داستان و حدیث از پیامبر (ص)/طعامى مختصر وجمعيّتى انبوه از كارگران

مرحوم قطب الدّين راوندى در كتاب خرايج خود حكايتى را ايراد نموده است كه از چندين جهت با اهمّيت و ارزنده مى باشد:

جابر بن عبداللّه انصارى گويد: احزاب و قبيله هاى عرب بر عليه پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله ، متّحد شدند و تصميم بر جنگ و مقاتله با آن حضرت را گرفتند، حضرت در اين زمينه با اصحاب و ياران خود مشورت نمود.

در اين لحظه سلمان اظهار داشت : يا رسول اللّه ! هنگامى كه دشمن بر شهرهاى عَجَم هجوم آورد، اطراف شهرهاى خود را خندق حفر مى كنند تا جنگ و ستيز از جوانب مختلف نباشد و دشمن نتواند از هر سو به آن ها هجوم آورد؛ در اين هنگام خداوند متعال وحى فرستاد كه پيشنهاد سلمان اجراء گردد.

سپس حضرت رسول ، اطراف شهر مدينه را جهت حفر خندق خط كشيد و افراد را به گروه هاى دَه نفره ، دسته بندى نمود و به هر گروه دَه ذراع (59) سهميه داد تا خندق را حفر نمايند.

جابر گويد: پس از گذشت يك روز از حفر خندق به سنگ بسيار بزرگ و سختى برخورد كرديم ، كه براى افراد جابجائى و يا شكستن آن امكان پذير نبود، رفتم تا به حضرت اين خبر را گزارش دهم .

ناگاه حضرت را در حالى كه سنگى بر شكم خود بسته و رو به سمت آسمان بر كمر خوابيده بود، مشاهده كردم ؛ و همين كه در جريان پيدايش سنگ قرار گرفت ، حركت نمود و كنار آن سنگ آمد و مقدارى آب ، داخل دهان خود كرد و بر سنگ پاشيد؛ و سپس كلنگ را گرفت و ضربه اى در وسط سنگ نواخت كه جرقّه اى از آن ظاهر گشت و از نور آن ، تمام ساختمان ها و شهرهاى يَمَن مشاهده گرديد.

بعد از آن ضربه اى ديگر كوبيد كه مسلمان ها از نور جرقّه آن ، شهرها و ساختمان هاى عراق و فارس را ديدند؛ و چون سوّمين ضربه را زد، سنگ شكست و متلاشى گرديد؛ پس از آن ، حضرت خطاب به مسلمان ها كرد و فرمود: در هر جرقّه چه ديديد؟

وقتى مسلمانان مشاهدات خود را مطرح كردند، آن حضرت فرمود: آنچه را مشاهده نموديد، خداوند براى شما مى گشايد و در قلمرو مسلمين قرار مى گيرد.

سپس جابر افزود: ما در منزل حدود يك من جو و يك گوسفند مادّه داشتيم ، به خانه آمدم و به همسرم گفتم : رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله را ديدم كه از گرسنگى ، سنگى بر شكم خويش بسته بود، بر خيز تا جوها را آرد كنيم و نان بپزيم ؛ و گوسفند را سر ببريم و آبگوشتى تهيّه كنيم و ايشان را دعوت نمائيم .

همسرم گفت : برو حضرت را آگاه ساز و چنانچه اجازه فرمود بيا تا تا طعامى را براى ايشان مهيّا سازيم ؛ و چون نزد حضرت آمدم و جريان را بازگو كردم ، فرمود: در منزل چه دارى ؟

عرضه داشتم : حدود يك من جو و يك گوسفند مادّه آماده داريم .

فرمود: آيا با همراهانم بيايم و يا تنها؟

و من چون دوست نداشتم بگويم كه شما تنها تشريف بياوريد، گفتم : با هركس كه دوست داريد تشريف فرما شويد؛ و فكر كردم كه فقط علىّ بن ابى طالب عليه السلام را به همراه مى آورد.

بنابر اين به خانه برگشتم و به همسرم گفتم : رسول خدا صلوات اللّه عليه تشريف مى آورد، تو جوها را آماده كن و من هم گوسفند را؛ همين كه طعام آماده شد، نزد حضرت آمدم و اظهار داشتم : يا رسول اللّه ! غذا آماده است .

سپس پيامبر خدا كنار خندق ايستاد و با صداى بلند فرمود: اى مسلمان ها! جابر بن عبداللّه انصارى را براى صرف غذا اجابت نمائيد.

پس تمام كارگرهاى مهاجر و انصار حركت كردند و در بين راه ، هر مسلمانى را كه مى ديدند، او را نيز همراه خود مى آوردند.

من با خود گفتم : اين جمعيّت انبوه را نه منزل ما گنجايش دارد و نه طعام مختصر كفايت مى كند، لذا سريع به منزل آمدم و خبر حركت آن جمعيّت انبوه را براى همسرم گزارش دادم ؛ همسرم در پاسخ گفت : آيا پيامبر خدا را از مقدار طعام آگاه ساخته اى ؟

گفتم : بلى ، پس همسرم اظهار نمود: هيچ ناراحت نباش و حضرت مى داند كه چه كند.

وقتى آن جمعيّت جلوى منزل رسيدند، حضرت دستور داد تا همه افراد بيرون منزل بنشينند و خود حضرت به همراه علىّ عليهماالسّلام ، وارد شد و نگاهى در تنور نان كرد و آب دهان خود را داخل تنور انداخت و سر ديگ غذا را برداشت و نگاهى در آن نمود.

سپس به همسرم فرمود: نان ها را يكى ، يكى از تنور درآور و به من بده ؛ و چون حضرت يكى از نان ها را گرفت و با حضرت علىّ عليه السلام آن را تكّه تكّه كردند و داخل ظرف ريختند تا پُر شد و مقدارى گوشت و آبگوشت روى آن ريخت و فرمود: افراد ده نفر، ده نفر وارد شوند.

و من در كمال حيرت مشاهده مى كردم كه افراد مى آمدند و از آن طعام ميل مى كردند سير مى شدند و از غذا چيزى كم نمى شد، بعد از آن كه تمامى افراد غذا خوردند و رفتند، فرمود: بيائيد خودمان هم بخوريم ، پس من با حضرت رسول و علىّ، سلام اللّه عليهما از آن غذا خورديم ؛ و چون خواستيم از منزل بيرون رويم به بركت حضرت چيزى از غذا كم نشده بود

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: چهارشنبه 27 آبان 1388 
ادامه مطلب...

چهل داستان و حدیث از پیامبر (ص)/عبادت همراه با ولايت

سلمان فارسى حكايت مى نمايد:

روزى در حضور رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله نشسته بوديم كه ناگاه شخصى بيابان نشين از طايفه بنى عامر وارد شد؛ و پس از سلام اظهار داشت : يا رسول اللّه ! ماءمورى از سوى حضرتعالى آمد و ما را به اسلام و نماز، روزه و جهاد در راه خدا دعوت كرد و چون ديديم كارهاى خوب وپسنديده اى است پذيرفتيم .

سپس آن مأ مور، ما را از زنا، دزدى ، غيبت ، تهمت و ديگر كارهاى زشت نهى كرد و ما نيز اجتناب كرديم .

پس از آن گفت : واجب است كه دوستدار دامادت - و پسر عمويت علىّ بن ابى طالب باشيم ، علّت آن چيست ؟

آيا آن هم عبادت است ؟!

رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ، فرمود : به پنج علّت واجب است دوستدار و تابع او باشيد:

اوّل آن كه بعد از جنگ بدر نشسته بودم كه جبرئيل امين نازل شد و اظهار داشت : خداوند، سلام مى رساند و مى فرمايد: كسى را دوست ندارم ، مگر آن كه دوستدار علىّ باشد و كسى را دشمن ندارم مگر آن كه دشمن او باشد.

دوّم آن كه در جنگ اُحد بعد از دفن عمويم حمزه نشسته بودم كه جبرئيل آمد و گفت : خداوند مى فرمايد: نماز را جز بر بيماران ؛ وروزه را جز بر بيماران مريض و مسافران ؛ و حجّ را جز بر فقراء ومستمندان ، و زكات را جز بر تهى دستان واجب كردم .

وليكن دوستى علىّ بن ابى طالب را بر تمامى افراد مكلّف ، در هر حالى كه باشند، واجب نموده ام .

سوّم آن كه خداوند متعال براى هر چيزى سيّد و سرورى قرار داد، مانند آن كه قرآن را سرور تمامى كتاب هاى آسمانى ؛ و جبرئيل را سرور ملائك ؛ و مرا سرور تمامى پيامبران ؛ و علىّ را سرور همه اوصياء قرار داد، پس دوستى من و دوستى علىّ، سرور تمامى عبادات و طاعات خواهد بود.

چهارم آن كه خداوند محبّت علىّ را در قلب مؤ منين مستقرّ نموده است .

پنجم آن كه جبرئيل خبر داد كه روز قيامت ، جايگاه من و علىّ كنار عرش الهى خواهد بود.

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: چهارشنبه 27 آبان 1388 
ادامه مطلب...

چهل داستان و حدیث از پیامبر (ص)/مسابقه و كُشتى با چوپان

حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله مدّتى پس از آن كه به رسالت و نبوّت مبعوث شد، روزى از شهر مكّه به سوى ابطح خارج گشت ، در بين راه چوپانى بيابان نشين را ديد كه مشغول چرانيدن گوسفندان خود مى باشد.

و اين چوپان در بين افراد آن منطقه از جهت زور و نيروى جسمى مشهور بود، همين كه آن حضرت نزديك او رسيد، چوپان عرضه داشت : آيا حاضرى با من كشتى بگيرى و زور آزمائى كنيم ؟

حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله اظهار نمود: تو قدرت وتوان مسابقه با مرا ندارى ، چوپان اظهار داشت : قول مى دهم اگر من برنده نشدم يك گوسفند براى تو باشد.

حضرت پذيرفت و چون با يكديگر كشتى گرفتند پيامبر خدا صلوات اللّه عليه ، چوپان را بر زمين زد و در مسابقه كشتى برنده گرديد، چوپان از جاى خود برخاست و گفت : آيا حاضر هستى يك بار ديگر با هم كشتى بگيريم ؟

حضرت فرمود: مطمئن باش كه تو برنده نمى شوى .

چوپان با غرور تمام گفت : اگر تو برنده شدى ، يك گوسفند ديگر از گوسفندان من براى تو باشد.

پس يك بار ديگر آن دو نفر مشغول كشتى گرفتن شدند؛ و چوپان تمام نيرو و توان خود را به كار گرفت ولى در مقابل آن حضرت نتوانست هيچ كارى انجام دهد ورسول خدا صلّى اللّه عليه و آله دوباره او را بر زمين انداخت .

هنگامى كه از جاى خود برخاستند، چوپان عرضه داشت : يا رسول اللّه ! تا كنون كسى نتوانسته بود در مقابل قدرت من دوام بياورد مگر تو، پس حقّ با تو است ، اكنون اسلام خويش را بر من اعلان نما.

و چوپان ، قهرمانِ شكست خورده ، مسلمان شد حضرت دو گوسفند خود را به او بخشيد و رفت .

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: چهارشنبه 27 آبان 1388 
ادامه مطلب...

چهل داستان و حدیث از پیامبر (ص)/ارزش مرض براى مؤ من

حضرت صادق آل محمّد عليهم السلام حكايت فرمايد:

روزى رسول گرامى اسلام صلّى اللّه عليه و آله ، در جمع اصحاب خود، سر به سمت آسمان بلند نمود و تبسّمى كرد.

يكى از افرادى كه در آن جمع حضور داشت ، از آن حضرت سؤ ال كرد: يا رسول اللّه ! امروز شما را ديدم كه سر خود را به سوى آسمان بلند كردى و تبسّم نمودى ؟!

حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله فرمود: بله ، درست است چون كه متعجّب شدم از دو فرشته و ماءمور الهى كه از آسمان بر زمين وارد شدند تا اعمال يكى از بندگان خدا را - كه هر روز نماز خود را به موقع انجام مى داد - در نامه عملش بنويسند.

ليكن چون آن شخص را در محلّ عبادت خود نيافتند، هر دو فرشته به آسمان بازگشتند و به محضر ربوبى پروردگار عرضه داشتند: پروردگارا! بنده مؤ من تو را در محلّ عبادتش نيافتيم ؛ بلكه او در بستر بيمارى افتاده بود.

در اين هنگام خداوند متعال فرمود: بنويسيد، اعمال و عبادات بنده ام را تا زمانى كه او در پناه من ، مريض و ناتوان از عبادت و ديگر كارها است ، همانطورى كه در حال سلامتى ، او عبادت مرا انجام مى داد و شما اعمال و حسنات او را مى نوشتيد.

سپس در پايان فرمايش خود افزود: همانا بر من لازم است ، پاداش بنده ام را در حال مريضى نيز بپردازم ؛ همچنان كه در حالِ سلامتى او چنين مى كرده ام

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: چهارشنبه 27 آبان 1388 
ادامه مطلب...

چهل داستان و حدیث از پیامبر (ص)/مرگ ابراهيم و برداشتن سه سُنّت

امام موسى كاظم صلوات اللّه عليه حكايت فرمايد:

چون ابراهيم فرزند حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله در سنين هيجده ماهگى در گذشت ، سه سُنّت و سيره براى مسلمان ها تحقّق يافت :

هنگامى كه ابراهيم قبض روح شد؛ خورشيد، گرفتگى پيدا كرد و كُسوف شد، مردم گفتند: كسوفِ خورشيد به جهت مرگ ابراهيم پسر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله مى باشد.

حضرت رسول با شنيدن چنين سخنى بالاى منبر رفت و پس از حمد و ثناى الهى ، فرمود: گرفتگى خورشيد و ماه ، دو نشانه از آيات الهى هستند كه به دستور خداوند متعال واقع مى شوند و ارتباطى با مرگ يا حيات كسى ندارند؛ پس هر زمانى كه چنين علامت و حادثه اى رخ دهد نماز آيات بخوانيد.

و چون از منبر فرود آمد، با جمعيّت نماز كسوف به جا آوردند، بعد از آن خطاب به حضرت امير المؤ منين علىّ عليه السلام ، كرد و فرمود: فرزندم ابراهيم را غسل ده و كفن كن تا آماده دفن او گرديم .

پس هنگامى كه خواستند ابراهيم را دفن كنند، مردم گفتند: رسول خدا بجهت غم و اندوهى كه در مرگ فرزند خود دارد نماز ميّت را فراموش كرده است ، وقتى سر و صداى مردم به گوش حضرت رسيد، از جاى خود بر خاست و ايستاد؛ سپس اظهار داشت :

جبرئيل مرا بر گفتگوى شما آگاه نمود؛ ولى چون خداوند متعال بر شما پنج نماز، در پنج موقع واجب گردانده است ، به جاى هر نماز يك تكبير براى اموات گفته مى شود، آن امواتى كه نماز بر آن ها واجب بوده باشد يعنى ؛ به حدّ بلوغ و تكليف رسيده باشند.

پس از آن فرمود: يا علىّ! وارد قبر برو، و فرزندم ابراهيم را در لحد بگذار؛ چون علىّ عليه السلام ، ابراهيم را درون قبر نهاد، مردم گفتند: ديگر نبايد كسى فرزند خود را داخل قبر بگذارد؛ چون رسول خدا صلوات اللّه عليه چنين نكرد.

در اين هنگام نيز حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله ، فرمود: اگر كسى فرزند مرده خود را داخل قبر بگذارد، حرام نيست ؛ مشروط بر آن كه مطمئن باشد كه شيطان ايمان او را نگيرد و جزع و بى تابى نكند و كلماتى كفرآميز بر زبان خود جارى ننمايد.

امام كاظم عليه السلام در پايان افزود: پس از اين جريان مردم همه متفرّق شدند و رفتن

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: چهارشنبه 27 آبان 1388 
ادامه مطلب...

چهل داستان و حدیث از پیامبر (ص)/چگونگى وفات پيامبر صلّى اللّه عليه و آله

محدّثين و موّرخين به نقل از حضرت باقر العلوم عليه السلام حكايت كرده اند:

هنگامى كه بيمارى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله شدّت يافت ، شخصى اجازه ورود بر آن حضرت را خواست ؛ و امام علىّ عليه السلام از منزل رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله بيرون آمد و به آن شخص فرمود: چه حاجتى دارى ؟

آن شخص عرض كرد: مى خواهم به حضور رسول خدا وارد شوم .

امام علىّ عليه السلام اظهار نمود: چون حضرت سخت بيمار مى باشد، اكنون نمى توانى به حضور حضرتش برسى ، خواسته ات را به من بگو؟

آن شخص عرض كرد: چاره اى نيست مگر آن كه بر ايشان وارد شوم ، علىّ عليه السلام به درون منزل مراجعت نمود و از پيغمبر خدا صلّى اللّه عليه و آله براى ورود آن شخص ، اجازه خواست وحضرت رسول اجازه فرمود.

هنگامى كه آن شخص وارد منزل گرديد و كنار بستر حضرت نشست اظهار داشت : اى پيامبر خدا! من ماءمور الهى براى شما هستم .

پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله فرمود: از كدام دسته اى ؟

آن شخص پاسخ داد: من ملك الموت مى باشم ، خداوند تو را مخيّر ساخته است بين اين كه ملاقات خدا و مرگ را بپذيرى و يا آن كه در دنيا باقى بمانى .

حضرت رسول صلوات اللّه عليه فرمود: مرا مهلت بده تا جبرئيل نازل گردد و با او مشورت نمايم ؛ چون جبرئيل نازل شد، عرض كرد: اى محمّد! آخرت براى تو بهتر خواهد بود.

و لذا حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله ملاقات با خدا و ترك دنيا را برگزيد.

جبرئيل از عزرائيل تقاضا نمود: عجله نكن و اندكى صبر نما تا من به سوى پروردگارم بروم و مراجعت نمايم .

عزرائيل اظهار داشت : خير، اجازه ندارم و در همان لحظه روح مقدّس آن حضرت به ملكوت اءعلى پرواز نمود

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: چهارشنبه 27 آبان 1388 
ادامه مطلب...

چهل داستان و حدیث از پیامبر (ص)/نخى از پيراهن ، براى شِفاء

شخصى به نام بحر سقّا حكايت كند:

خدمت امام صادق عليه السلام بودم ، آن حضرت فرمود:

اى بحر! اخلاق خوب موجب شادى و سرور است ؛ و سپس افزود: آيا مى خواهى به داستانى از زندگى پيامبر خدا كه اهالى مدينه آن را نمى دانند برايت بيان كنم ؟

عرض كردم : بلى .

حضرت فرمود: روزى پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله ، با جمعى از اصحاب خود در مسجد نشسته بود، ناگهان كنيزى از انصار وارد مسجد شد و كنار پيغمبر خدا صلوات اللّه عليه ايستاد و گوشه اى از پيراهن حضرت را گرفت .

پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله برخاست و كنيز بدون آن كه سخنى گويد، پيراهن حضرت را رها كرد و چون آن حضرت نشست ، دو مرتبه كنيز پيراهن ايشان را گرفت و اين كار را تا سه مرتبه انجام داد تا آن كه مرتبه چهارم پيامبر ايستاد و كنيز پشت سر حضرت قرار گرفت و يك نخ از پيراهن حضرت را آهسته كشيد و برداشت و رفت .

پس از آن مردم به كنيز گفتند: اين چه جريانى بود كه سه مرتبه گوشه پيراهن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله را گرفتى و زمانى كه حضرت از جاى خود بلند مى شد، تو سخنى نمى گفتى و حضرت هم سخنى نمى فرمود؟!

كنيز گفت : در خانواده ما مريضى بود، مرا فرستادند تا نخى به عنوان تبرُّك از پيراهن رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله براى شفاى مريض برگيرم و چون خواستم نخى از پيراهنش در آورم ، متوجّه من گرديد و من شرم كردم تا مرتبه چهارم كه من پشت سر آن حضرت قرار گرفتم و چون توجّه شان به من نبود نخى از پيراهنش گرفتم و براى شفاى مريض بردم 

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: چهارشنبه 27 آبان 1388 
ادامه مطلب...

چهل داستان و حدیث از پیامبر (ص)/شفاعت كودك در قيامت

انس بن مالك حكايت كند:

مردى از انصار هرگاه به ملاقات وديدار حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله مى آمد، فرزند خويش را نيز به همراه خود مى آورد.

پس از گذشت مدّتى ، فرزند آن شخص (45) فوت كرد وپدر اين موضوع را از آن حضرت پنهان داشت ، تا آن كه روزى به محضر مبارك پيغمبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله ، وارد شد؛ حضرت جوياى فرزند او شد؟

ديگران گفتند: فرزندش از دنيا رفته است و او داغدار مى باشد.

بعد از اين كه آن شخص از حضور رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ، رفت ؛ به اصحاب خود فرمود: آيا مايل هستيد كه برويم و او را سر سلامتى وتسليت گوئيم ؟

دوستان پذيرفتند و به همراه آن حضرت حركت كردند.

همين كه حضرت وارد منزل شد و مشاهده نمود كه پدر فرزند، بسيار محزون و غمگين است ، به او و تمام افراد خانواده تسليت فرمود.

و پس از تسليتِ پيامبر خدا و همراهان ، پدر اظهار داشت : يا رسول اللّه ! او اميد و آرزوى من بود كه در پيرى كمك و يار و غمخوار من باشد.

حضرت فرمود: آيا تو شادمان نمى گردى ، آن گاه كه فرزندت را در قيامت جلوى خود ببينى و به او بگويند: داخل بهشت برو.

فرزندت بگويد: پروردگارا! من پدر و مادرم را مى خواهم و آن قدر به محضر ربوبى حقّ التماس كند تا آن كه خداوند شفاعت فرزند كوچك و بى گناه را در حقّ پدر و مادر مى پذيرد و با يكديگر وارد بهشت مى شويد؟!

همراهان گفتند: يا رسول اللّه ! اين بشارت تنها مخصوص اين شخص است ، يا براى عموم مسلمان ها است ؟

حضرت فرمود: اين بشارت و نويد براى تمام بندگان مؤ من به خداوند متعال مى باشد

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: چهارشنبه 27 آبان 1388 
ادامه مطلب...

چهل داستان و حدیث از پیامبر (ص)/پيمان آهو و اسلام آوردن منافق

مرحوم شيخ طوسى و علاّمه مجلسى و ديگر بزرگان آورده اند:

امام صادق صلوات اللّه عليه به نقل از اميرالمؤ منين ، علىّ عليه السلام حكايت فرمايد:

روزى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ، عبورش بر آهوئى افتاد كه با طناب به ميخ چادر و خيمه اى بسته شده بود، آهو با مشاهده آن حضرت به سخن آمد و گفت : يا رسول اللّه ! من مادر دو نوزاد هستم كه تشنه و گرسنه اند وپستان هايم پر از شير گشته است ، مرا آزاد گردان تا بروم بچّه هايم را شير دهم و چون سير شوند دو مرتبه بر مى گردم ؛ و مرا با همين طناب ببند.

رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ، فرمود: چگونه تو را آزاد كنم در حالى كه شكار اين خانواده هستى ؟

آهو در جواب گفت : يا رسول اللّه ! من بر مى گردم و با دست خودت مرا به همين شكل ببند.

پس رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ، پيمان و ميثاق از آهو گرفت كه سريع باز گردد، بعد از آن حيوان را آزاد نمود.

آهو رفت و پس از لحظاتى برگشت و حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله ، آن را به همان حالت اوّل بست و سپس از چند نفر سؤ ال نمود: اين آهو از كيست ؟ و چه كسى آن را شكار كرده است ؟

گفتند: از فلان خانواده است ؛ حضرت نزد آن خانواده آمد، در حالى كه شكارچى از منافقين بود، با ديدن چنين صحنه اى و شنيدن تمام جريان دست از نفاق خود برداشت و آهو را آزاد كرد و سپس جزء يكى از ياران با وفاى حضرت رسول صلوات اللّه عليه ، قرار گرفت 

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: چهارشنبه 27 آبان 1388 
ادامه مطلب...

چهل داستان و حدیث از پیامبر (ص)/ديدار از مريض بهشتى

حضرت اميرالمؤ منين ، امام علىّ عليه السلام حكايت نمايند:

روزى ابوذر غفارى دچار تَب و لرز شديدى شده بود، من به محضر مبارك رسول گرامى اسلام صلّى اللّه عليه و آله آمدم وگفتم : يا رسول اللّه ! ابوذر غفارى مبتلا به مرض سختى شده است .

حضرت فرمود: با يكديگر به عيادت و ديدار او مى رويم ، پس من به همراه پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله حركت كردم و چون وارد منزل ابوذر غفارى شديم ، كنار بستر او نشستيم .

پس از آن پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله خطاب به ابوذر كرد و فرمود: در چه وضعيّتى هستى ؟

ابوذر عرض كرد: يا رسول اللّه ! در تب شديد و حالتى كه مشاهده مى فرمائى به سر مى برم .

حضرت رسول صلوات اللّه عليه فرمود: اى ابوذر! گويا تو را در يكى از باغات بهشت مى بينم .

و سپس افزود: تو غرق در امور دنيوى و مادّى گشته بودى و با اين عارضه و ناراحتى كه بر تو وارد شده است ، خداوند متعال لغزش ها و خطاهاى تو را مورد مغفرت قرار داد؛ پس اى ابوذر! تو را بر اين رحمت و مغفرت بشارت باد.(49)

حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله در حديثى ديگر فرمود: بسيار تعجّب مى كنم از آن مؤ منى كه براى مريضى خود، جزع و ناراحتى مى كند؛ چنانچه انسان مؤ من ، موقعيّت خود را در پيشگاه خداوند بداند، همانا دوست دارد كه هميشه مريض باشد تا مرگ ، او را دريابد و به ملاقات خداوند مهربان برود.

نظرات( 1 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: چهارشنبه 27 آبان 1388 
ادامه مطلب...

چهل داستان و حدیث از پیامبر (ص)/خلاصه زندگی نامه آخرين پيامبر و اشرف مخلوقات

آن حضرت پيش از طلوع سپيده صبح ، روز جمعه يا روز دوشنبه ، هفدهم يا دوازدهم ماه ربيع الاوّل ، عام الفيل 55 روز پس از هلاكت اصحاب فيل در شهر مكّه شِعب ابى طالب ختنه شده و پاكيزه و خندان به دنيا آمد و جهانى تاريك را به نور مبارك خود روشن نمود.

هنگامى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله از شكم مادر تولّد يافت ، دست چپ خود را بر زمين گذارد و دست راست به سمت آسمان بلند نمود و چون كلمه توحيد را بر زبان جارى نمود، نورى از دهان مباركش ظاهر گرديد كه تمامى مكّه را روشنائى بخشيد.

نام : محمّد ، احمد، محمود و ... صلّى اللّه عليه و آله .

كنيه : ابوالقاسم ، ابوابراهيم ، ابوالطاهر، ابوالطيّب ، ابوالمساكين ، ابوالدُّرتين ، ابوالريحانَتَين ،ابوالسِبطَين و ... .

لقب : خاتم ، رسول اللّه ، رسول الرّحمة ، رسول الرّاحة ، نبيُّالرّحمة ، نبىٍّّ التّوبة ، سراج المنير، مبشّر، منذر، امين ، وفىٍّّ، مزمّل ، مدّثّر، عالم ، ماحى ، حاشر، شاهد و ... .

و در تورات : مادماد، در انجيل : فارقليط ملّقب شده است .

پدر آن حضرت عبداللّه فرزند عبدالمطّلب و مادرش آمنه دختر وهب بن عبد مناف بوده است .

حضرت رسول صلوات اللّه عليه با سى واسطه به حضرت آدم مى رسد و 9900 سال و چهار ماه و ده روز بعد از وفات حضرت آدم عليه السلام متولّد گرديد(8).

نقش انگشتر: آن حضرت داراى دو انگشتر بود، نقش يكى ((لاإ له إ لاّ اللّه ، محمّد رسول اللّه )) و ديگرى ((صَدَقَاللّه )) بود كه هر دو را به دست راست خود قرار مى داد.

دو ماه بعد از آن كه نطفه آن حضرت در رحم مادر قرار گرفت ، پدرش عبداللّه وفات يافت و دوران شيرخوارگى را توسّط حليمه سعديه سپرى نمود.

در سنين چهار يا شش سالگى ، مادرش آمنه و در هشت سالگى ، جدّش عبدالمطّلب وفات كردند.

همچنين نه سال و هشت ماه بعد از نبوّتش كه دو سال پس از خروج از شِعب ابى طالب باشد، عمويش ابوطالب وفات يافت و سه روز بعد از آن ، خديجه آن بانوى باوفا، در سن 65 سالگى در گذشت .

در سنين سيزده سالگى به همراه عمويش عمران ابوطالب به شهر شام مسافرت نمود و نزد قبائل و قوافل مورد اعتماد و اطمينان قرار گرفت ، به طورى كه لقب امين بر او نهاده شد.

در سنين 25 سالگى از طرف خديجه براى تجارت به شام مسافرت نمود و چند ماه پس از بازگشت از سفر، با وى ازدواج كرد.

در چهل سالگى 27 رجب به رسالت و نبوّت مبعوث گرديد و هنگامى كه دعوتش آشكار گرديد مورد اذيّت و آزار مشركان ومخالفان قرار گرفت تا جائى كه گفته اند:

پس از گذشت پنج سال از بعثت در محاصره شديد دشمنان قرار گرفت و به ناچار در محلّى به نام شِعب ابى طالب به همراه ديگر يارانش پناهنده شد و مدّت سه سال با تحمّل سختى هاى فراوانِ اقتصادى ، اجتماعى ، سياسى و ... به سر برد.

و چون اذيّت و آزار دشمنان ، بعد از وفات ابوطالب و خديجه شدّت گرفت ؛ روز پنجشنبه ، اوّل ربيع الاوّل يعنى سيزده سال پس از بعثت در سنين 53 سالگى ، آن حضرت به اصحاب و همراه يارانش از مكّه به مدينه مهاجرت نمود و دوازدهم همان ماه ، هنگام زوال خورشيد وارد مدينه گرديد ومدّت ده سال در آن شهر اقامت نمود.

آن حضرت حدود يك سال قبل از هجرت از مكّه به مدينه ، در بيدارى با جسم و روح به معراج رفت و چون پاسى از شب گذشت پس از عروج از مسجد الحرام در مسجدالا قصى فرود آمد.

و طبق فرمايش امام صادق صلوات اللّه عليه : پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله يكصد و بيست مرتبه به معراج رفت و در هر مرتبه خداوند بيش از ديگر فرايض و واجبات ، توصيه به ولايت امام علىّ و ديگر ائمّه اطهارعليهم السلام مى نمود.(9)

در نيمه ماه رجب ، سال دوّم هجرت ، در بين نماز عصر، قبله مسلمانان از بيت المقدّس به سمت كعبه متحوّل شد.(10)

در مدّت عمر پر بركت آن حضرت ، بيش از چهارهزار و چهارصد معجزه توسّط حضرتش واقع گرديد.(11)

و آنچه معجزه توسّط ديگر پيامبران الهى انجام گرفته بود، به وسيله پيامبر گرامى اسلام انجام شد كه مهمّترين آن ها قرآن بود به طورى كه تمامى انسان ها از مقابله با آن عاجز و ناتوان بوده و هستند.

روز هيجدهم ذى الحجّة ، سال نهم هجرى (12) پس از بازگشت از حجّة الوداع ، آن حضرت در محلّى به نام غدير خم ، از طرف خداوند متعال امام علىّ بن ابى طالب عليه السلام را به عنوان خليفه خود و امام مسلمين در جمع كلّيه حُجّاج معرّفى و منصوب نمود، كه اكثر مفسّرين و تاريخ نويسانِ اهل سنّت نيز به آن تصريح كرده اند.

حضرت رسول صلوات اللّه عليه ، چهل و هفت سَرّيه براى جنگ با مخالفان اعزام نمود كه خود حضرت در بيست و شش جنگ ، مشاركت وفرماندهى داشت و در 9 جنگ مقاتله و جهاد نمود.

و در نهايت بعد از جنگ خيبر، توسّط زنى يهودى به نام زينب دختر حارث برادر مرحب به وسيله زهرى كه در آبگوشت كلّه و پاچه ريخته بود، حضرت با تناول آن غذا مسموم شد و مدّتى پس از آن به شهادت رسيد(13).

در تاريخ وفات حضرت اختلاف است ؛ ولى مشهور آن است كه در 28 ماه صفر، سال دهم هجرت (14) در اثر زهر مسموم و در سنين 63 سالگى شهيد گشت .

قبر آن حضرت توسّط ابو عبيده جرّاح و زيد بن سُهيل ، حفر وآماده شد، و جسد مطهّرش توسّط امام علىّ عليه السلام با كمك عبّاس بن عبدالمطّلب و فضل بن عبّاس و اسامه ، تجهيز و در خانه شخصى خودش دفن گرديد.

دربان حضرت را امام علىّ بن اءبى طالب عليه السلام و انس بن مالك وابو رافع نام برده اند.

در تعداد زوجات حضرت اختلاف است ؛ ليكن مشهور آن است كه حضرت از سنين 25 سالگى به بعد، شانزده همسر جهت مصالح اسلام و مسلمين انتخاب نمود، كه طبق مشهور(15) تمامى آن ها به جز عايشه بيوه بوده اند؛ و در موقع شهادت 9 همسر برايش باقى مانده بود، بنابر مشهور از خديجه هفت فرزند به نام هاى : قاسم ، زينب ، امّكلثوم ، رقيّه قبل از بعثت و طاهر، عبداللّه و فاطمه بعد از بعثت براى حضرت رسول به دنيا آمد؛ و از ديگر همسرش ماريه تنها يك فرزند به نام ابراهيم بعد از بعثت به دنيا آمد.

و در موقع شهادت تنها فرزندى كه برايش به يادگار باقى مانده بود، حضرت فاطمه زهراء سلام اللّه عليها مى باشد.

نماز آن حضرت : دو ركعت است ، در هر ركعت پس از حمد، همچنين در ركوع و پس از ركوع و در هر سجده و بين دو سجده و بعد از سجده دوّم پانزده مرتبه سوره قدر قرائت مى گردد، كه جمعاً 210 مرتبه در هر ركعت بايد خوانده شود(16).

بعد از سلام نماز تسبيح حضرت زهراء سلام اللّه عليها خوانده شود و حوائج مشروعه خود را از خداوند متعال درخواست نمايد.

مدح و منقبت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله

مژده ياران كه نوبهار آمد

گل و سرو و سمن به بار آمد

ابر رحمت در اين خجسته بهار

گوهر افشان به كوهسار آمد

وه چه عيدى كه در طليعه او

عيد قرآن و دين نمايان است

عيد ميلاد جعفر صادق

آن كه چون آفتاب تابان است

خاتم الانبياء كه خاك درش

سرمه چشم اهل عرفان است

اين دو ميلاد مقترن با هم

مورد بحث نكته سنجان است

دين و مذهب از اين دو يافت رواج

در دو قالب نهفته يك جان است

زين دو عيد بزرگ ايمانى

تاج فخرى به فرق قرآن است (17)


اى خواجه عالم همه عالم به فدايت

چون كرده خدا، خلقت عالم ز برايت

ذات تو بود علّت و عالم همه معلول

در حقّ تو لولاك از آن گفته خدايت

شد ختم رسالت به تو اين جامه زيبا

خيّاط ازل دوخته بر قدّ رسايت

در روز جزا جمله رسولان مكرّم

از آدم و عيسى همه در تحت لوايت

هنگام سخا چون به عطا دست گشائى

صد حاتم طائى شده درويش و گدايت

مردم همه مشتاق به فردوس برينند

فردوس برين تا شده مشتاق لقايت

راضى به رضا گشتى و صابر به مصائب

تا صبر و رضا مات شد از صبر و رضايت

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: چهارشنبه 27 آبان 1388 
ادامه مطلب...

چهل داستان و حدیث از پیامبر (ص)/دگرگونى كواكب با ظهور نور هدايت

مرحوم شيخ صدوق و ديگر بزرگان آورده اند:

چون عبداللّه فرزند عبدالمطّلب به حدّ بلوغ رسيد، پدرش يكى از زنان شريف به نام آمنه بنت وهب را براى همسرى او انتخاب كرد.

آمنه گويد: چون مدّتى از ازدواج من با عبداللّه سپرى شد و نطفه فرزندم منعقد گرديد، هر مقدارى كه از دوران حمل مى گذشت ، نه تنها هيچگونه احساس سنگينى و ناراحتى نمى كردم ؛ بلكه شادابى وراحتى غير قابل وصفى را در خود احساس مى كردم .

تا آن كه شبى در خواب ، شخصى را ديدم كه به من گفت : اى آمنه ! تو به بهترين خلق خداوند، آبستن گشته اى .

وقتى زمان وضع حمل و زايمان فرا رسيد، بدون هيچگونه ناراحتى و دردى ، نوزادم به دنيا آمد.

هنگامى كه آن عزير وارد اين دنيا شد زانوها و دست هاى خود را بر زمين نهاد و سر به سوى آسمان بلند نمود، در همين حال صدائى را شنيدم كه گفت : بهترين و شريف ترين انسان ها به دنيا آمد، او در پناه خداى بى همتا است ، و از شرّ هر ظالم و حسودى در امان خواهد بود.

در همان لحظه ، نورى از من جدا گرديد و بين زمين و آسمان را روشن نمود و حالت عجيبى در آسمان و ستاره ها به وجود آمد، به طورى كه مى ديدم ستاره ها همانند تير، از سوئى به سوى ديگر پرتاب مى شدند.

هنگامى كه قُريش ، چنين حالتى را مشاهده كردند، همه در حيرت فرو رفته و مى گفتند: قيامت بر پا شده است ؛ پس همگى نزد يكى از ستاره شناسان معروف به نام وليد بن مغيره رفتند، تا از جريان آگاه گردند.

او گفت : دقّت كنيد، اگر ستاره ها با اين وضع نابود مى شوند؛ پس قيامت بر پا خواهد شد و گرنه حادثه اى عجيب رخ داده است كه در طبيعت تصرّف و دخالت دارد.

سپس پيش يكى ديگر از ستاره شناسان يهودى به نام يوسف رفتند و او چون شاهد دگرگونى ستاره ها بود، گفت : در اين شب پيغمبرى به دنيا آمده است كه كتاب هاى آسمانى بشارت ورودش را داده اند؛ و او آخرين پيامبر الهى خواهد بود؛ و اين دگرگونى موجود در آسمان كه ستاره ها همانند تير، از سوئى به سوى ديگر پرتاب مى شوند و از رفتن شياطين به آسمان ها جلوگيرى مى كنند.

پس چون صبح شد، بزرگان قريش در محلّ اجتماع ، گرد هم جمع شدند و خبر ولادت نوزاد عبداللّه فرزند مطّلب را مطرح كردند وبه همراه ستاره شناس يهودى يعنى يوسف به طرف منزل آمنه حركت كردند تا نوزاد عزيز را مشاهده كنند.

همين كه به منزل آمنه رسيدند، قنداقه نوزاد روشنائى بخش را آوردند، يوسف نگاهى به چشم و موهاى آن نوزاد يعنى حضرت محمّد صلّى اللّه عليه و آله كرد و يقه پيراهن حضرت را گشود و بر شانه اش خال سياهى با چند مو ديد.

با ديدن اين علامت ها، يوسف از جاى خود بلند شد، قريش همگى تعجّب كردند ومشغول خنده و مسخره كردن يوسف شدند.

او از جاى برخواست و گفت : اين نوزاد، پيامبر خداست كه با شمشير عدالت گستر خويش قيام مى كند و با تمام شِرك و بت پرستى مى ستيزد، و با آمدن اين شخص ، نبوّت از قوم بنى اسرائيل قطع خواهد گرديد.

پس قريش با شنيدن اين خبر همه پراكنده شدند.(19)

فاطمه بنت اسد مادر امام علىّ عليه السلام مى گويد: چون كه نشانه هاى مرگ در عبدالمطّلب آشكار گشت ، خطاب به فرزندان خود گفت : چه كسى سرپرستى و مسئوليّت حمايت از محمّد را مى پذيرد؟

گفتند: او عبدالمطّلب از همه ما هوشيارتر است ، بگو او هر كس را كه مى خواهد، خود انتخاب نمايد.

عبدالمطّلب گفت : اى محمّد! جدّ تو، آماده مسافرت به قيامت است ، كدام يك از عموهايت را مايل هستى كه متكّفل كارهايت شود؟

پس از آن ، حضرت نگاهى به يكايك افراد نمود و توجّه خاصّى به ابوطالب كرد.

به همين جهت عبدالمطّلب ، ابوطالب را متكفّل كارهاى حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله ، قرار داد.

فاطمه گويد: چون عبدالمطّلب وفات يافت و ابوطالب محمّد صلّى اللّه عليه و آله ، را به منزل آورد، من خدمتگذار او شدم و او مرا به عنوان مادر صدامى كرد.

در خانه ما درخت خرمائى بود كه چون خرماهاى آن مى رسيد، چهل بچّه از هم سِنّى هاى محمّد صلّى اللّه عليه و آله ، مى آمدند و خرماهائى كه روى زمين مى ريخت جمع مى كردند ومى خوردند و هر يك از دست ديگرى يا از جلوى او خرمايش را مى ربود؛ ولى من حتّى يك بار هم نديدم كه آن حضرت از بچّه ها خرمائى را بگيرد، يا از جلويشان بردارد و هيچ وقت به حقّ ديگران تجاوز نمى كرد.

و من هر روز مشتى خرما برايش جمع مى كردم ، همچنين كنيزى داشتم كه او هم برايش خرما جمع مى كرد، تا آن كه روزى حضرت خوابيده بود و ما فراموش كرديم كه برايش خرما برداريم و تمامى خرماها را بچّه ها جمع كرده بودند.

پس هنگامى كه حضرت از خواب بيدار شد و خرمائى روى زمين نيافت ؛ خطاب به درخت خرما كرد و فرمود: اى درخت ! من گرسنه ام .

فاطمه مى گويد: ديدم كه درخت خم شد به طورى كه خوشه هاى آن جلوى حضرت قرار گرفت و تا مقدارى كه ميل داشت خورد و سپس درخت خرما به حالت اوّل خود بازگشت

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: چهارشنبه 27 آبان 1388 
ادامه مطلب...

چهل داستان و حدیث از پیامبر (ص)/جبرئيل و نقش انگشتر

زيد بن علىّ از پدرش امام سجّاد زين العابدين عليه السلام حكايت نمايد:

روزى پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله ، انگشتر خود را به امام علىّ بن ابى طالب عليه السلام داد و فرمود: اين انگشتر را نزد حكّاك برده ، به او بگو كه بر نگين آن : ((محمّد بن عبداللّه )) نوشته شود.

اميرالمؤ منين علىّ عليه السلام آن انگشتر را گرفت و پيش حكّاك برد واظهار داشت : بر نگين اين انگشتر نقش كلمه ((محمّد بن عبداللّه )) حكّاكى كَنْده كارى نما.

حكّاك آن را پذيرفت وليكن در هنگام كار، دست و قلم او خطا رفت و به جاى آن نقش ((محمّد رسول اللّه )) نوشته شد.

هنگامى كه امام علىّ عليه السلام خواست انگشتر را بگيرد، دقّت نمود؛ و چون ديد نقش ، غير از چيزى است كه دستور داده بود، به او فرمود: من چنين موضوعى را نگفته بودم .

حكّاك اظهار داشت : بلى ، صحيح مى فرمائى ؛ وليكن دستم به اشتباه رفت .

پس حضرت آن انگشتر را گرفت و نزد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله آورد واظهار داشت : يا رسول اللّه ! حكّاك آنچه را گفته بودم ، انجام نداده ومدّعى است كه دستش خطا رفته است .

در اين لحظه پيامبر خدا آن انگشتر را گرفت و پس از دقّت بر آن فرمود: اى علىّ! من محمّد بن عبداللّه هستم ، پس چرا ((محمّد رسول اللّه )) نوشته شده است و سپس انگشتر را به دست مبارك خود نمود؛ و چون صبح شد و بر انگشتر نگاه كرد، ديد زير آن نوشته شده است : ((علىّ ولىّ اللّه )).

پس به همين جهت تعجّب حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله فزونى يافت ، در همين بين جبرئيل امين عليه السلام نازل شد و رسول خدا جريان را براى او بازگو نمود.

جبرئيل در پاسخ اظهار داشت : آنچه را كه تو خواستى نوشته شود گفتى ؛ و آنچه را كه ما خواستيم نوشتي

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: چهارشنبه 27 آبان 1388 
ادامه مطلب...

چهل داستان و حدیث از پیامبر (ص)/با 12 درهم 3 كار مهمّ

مردى حضور رسول گرامى اسلام صلّى اللّه عليه و آله ، آمد وچون متوجّه شد كه پيراهن حضرت كهنه و پاره مى باشد، مبلغ دوازده درهم به آن حضرت داد.

حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله ، به علىّ عليه السلام فرمود: اين درهم ها را بگير و پيراهنى مناسب براى من خريدارى نما.

علىّ عليه السلام مى فرمايد: پول ها را گرفتم و روانه بازار شدم و پيراهنى به دوازده درهم خريده و نزد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله آوردم .

حضرت نگاهى به آن پيراهن انداخت و اظهار داشت : اگر اين پيراهن را عوض كنى و فروشنده پس بگيرد، بهتر است .

به همين جهت نزد فروشنده برگشتم و گفتم : رسول اللّه اين پيراهن را دوست نداشت ، اگر ممكن است آن را پس بگير، فروشنده هم پيراهن را تحويل گرفت و پول ها را برگرداند و چون پول ها را خدمت آن حضرت آوردم ، با يكديگر روانه بازار شديم تا پيراهنى مطابق ميل خود خريدارى نمايد.

در مسير راه كنيزكى را ديديم كه كنارى نشسته و گريه مى كند، رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ، علّت گريه او را جويا شد؟

كنيز گفت : خانواده ام چهار درهم به من داد كه براى ايشان چيزى خريدارى كنم ؛ وليكن آن ها را گم كرده ام و جراءت برگشتن به منزل راندارم .

در اين هنگام حضرت چهار درهم به كنيز داد و فرمود: به خانه ات برگرد.

سپس به بازار رفتيم و حضرت پيراهنى را به چهار درهم خريد و چون آن را پوشيد خدا را شكر نمود.

وقتى به سمت منزل مراجعت كرديم ، در بين راه مرد برهنه اى را ديديم كه مى گفت : هر كس مرا بپوشاند، خداوند او را از لباس هاى بهشتى بپوشاند.

رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ، پيراهن خريدارى شده را از بدن خود در آورد و به آن مرد برهنه پوشانيد، سپس به بازار برگشتيم و حضرت پيراهنى ديگر به همان مبلغ خريدارى كرد و پوشيد و شكر خدا را نمود، و چون به طرف منزل مراجعت كرديم ، هنوز آن كنيزك در جاى خود نشسته بود.

حضرت رسول به او فرمود: چرا به منزلت نرفته اى ؟

كنيز پاسخ داد: مى ترسم مرا كتك بزنند، حضرت فرمود: همراه من بيا تا به منزلتان برويم .

پس حركت كرديم و چون به منزل رسيديم ، پيغمبر خدا صلّى اللّه عليه و آله جلوى درب منزل ايستاد و اظهار داشت : ((السّلامُ عَلَيْكُمْ يا اءَهلَ الدّار))؛ كسى جواب نداد، حضرت دومرتبه سلام كرد و باز جوابى نشنيد.

و چون مرتبه سوّم سلام بر اهل منزل داد، از درون منزل جواب آمد: ((وَ عَلَيْكَ السّلامُ يا رَسُول اللّه ورحمة اللّه و بركاته ))؛ رسول خدا فرمود: چرا در مرحله اوّل و دوّم جواب سلام مرا نداديد؟

در پاسخ اظهار داشتند: چون سلام شما را شنيديم ، دوست داشتيم كه صداى شما را بيشتر بشنويم .

پس از آن پيامبر خدا اظهار داشت : اين كنيز شما در آمدن به منزل قدرى تاءخير داشته است ، از شما مى خواهم او را شكنجه نكنيد.

اهل منزل گفتند: اى رسول خدا! به جهت قدوم مبارك شما او را آزاد كرديم .

امام علىّ عليه السلام افزود: چون رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ، چنين ديد فرمود: شكر خدا را كه چه بركتى در اين دوازده درهم قرار داد كه دو برهنه پوشيده گشتند ويك بنده آزاد شد

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: چهارشنبه 27 آبان 1388 
ادامه مطلب...

چهل داستان و حدیث از پیامبر (ص)/همه چيز، حتّى انتخاب همسربراى مصلحت دين

بايد توجّه داشت كه تمامى پيامبران الهى خصوصا پيامبر اسلام و ائمّه اطهار عليهم السلام تمام آنچه انجام مى دادند، بر مبناى مصلحت احكام الهى و عامّه مردم بوده است و نيز آنان منافع و لذايذ شخصى را فداى دين و اجتماع مى كرده اند.

از آن جمله : انتخاب همسر در تشكيلات زندگى ايشان بوده است كه تنها مصلحت ، چگونگى گسترش دين و پذيرش و هدايت مردم ، مورد نظر قرار مى گرفته است .

در همين راستا، پيامبر عاليقدر اسلام حضرت محمّد صلّى اللّه عليه و آله ، نيز دوران عنفوان جوانى خود را به پاك ترين و عفيف ترين روش ، سپرى نمود و در سنين 25 سالگى با خديجه ، آن بانوى مخدّره ازدواج نمود و به دنبال آن پس از مبعوث شدن به مقام والاى نبوّت ورسالت ، جهت مصالح دين مبين اسلام ، همسران ديگرى را نيز انتخاب نمود كه همه آن ها جز عايشه بيوه بوده اند.(23)

به هر حال در اين كه آن حضرت چند همسر جهت مصلحت اسلام و مسلمين برگزيد، بين مورّخين و محدّثين اختلاف است ؛ كه به مشهور آن اشاره مى كنيم :

1 خديجه دختر خُوَيْلِد.

2 صفيّه دختر حيّى بن اخطب ، از بنى اسرائيل .

3 عايشه دختر ابوبكر بن ابى قحافه ، از بنى تميم .

4 حفصه دختر عمر بن خطّاب ، از طايفه طىّ.

5 امّ حبيب دختر ابوسفيان بن حرب ، از بنى اميّه .

6 زينب دختر جحش از بنى اسد، از خانواده بنى اميّه .

7 سوده دختر زمعه ، از طايفه بنى اسد.

8 ميمونه دختر حارث ، از طائفه بنى هلال .

9 هند (امّ سلمة ) دختر ابى اميّه ، از طايفه مخزوم .

10 جويريه دختر حارث .

11 خوله دختر حكيم سليمى .

12 زينب دختر خزيمة بن حارث .

13 ماريه قبطيّه .

14 ريحانه خندقيّه .

15 زينب دختر ابى الجون كندى .

و در هنگام رحلت و شهادت حضرت رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله ، تعداد 9 همسر برايش باقى مانده بود، و از تمامى آن ها فقط داراى هشت فرزند، چهار پسر و چهار دختر گرديد.(24)

و در موقع رحلت ، تنها فاطمه زهراء سلام اللّه عليها، مادر تمام ائمّه اطهار عليهم السلام و مادر سادات بنى الزّهراء برايش به يادگار باقى مان

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: چهارشنبه 27 آبان 1388 
ادامه مطلب...

چهل داستان و حدیث از پیامبر (ص)/تعليم وضوء و نماز در 33 سالگى

علىّ بن ابراهيم قمىّ كه يكى از روات و مفسّرين و از معتمدين مى باشد حكايت كند:

هنگامى كه پيامبر خدا حضرت محمّد بن عبداللّه صلّى اللّه عليه و آله مدّت سى و سه سال از عمر مباركش سپرى شد، در خواب صدائى را شنيد و حسّ كرد كه شخصى كنارش مى آيد ومى گويد: يا رسول اللّه !

همچنين در حال چوپانى ، بين كوه هاى مكّه حركت مى نمود، ناگهان شخصى را ديد كه او را مخاطب قرار داده است و مى گويد: يارسول اللّه !

حضرت اظهار داشت : تو كيستى ؟

آن شخص پاسخ داد: من جبرئيل هستم ؛ خداوند مرا نزد تو فرستاده است تا آن كه تو را به عنوان رسول و پيامبر خود برگزيند.

حضرت اين موضوع را پنهان داشت تا زمانى كه جبرئيل مقدارى آب از آسمان آورد و گفت : اى محمّد! با اين آب وضو بگير.

و كيفيّت آن را در شستن صورت و دست ها از آرنج تا انگشتان ومسح سر و پاها، همچنين ركوع و سجود را به حضرت تعليم داد.

پس از آن ، علىّ بن ابى طالب عليه السلام به محضر حضرت رسول صلوات اللّه عليه وارد شد و او را در حالت خاصّى مشاهده كرد.

و چون مدّت چهل سال از عمر مباركش گذشته بود، علىّ عليه السلام حضرت را در آن حالت ديد، اظهار داشت : يا اباالقاسم ! اين چه عملى است كه انجام مى دهى ؟

حضرت فرمود: اين نمازى است كه خداوند متعال مرا بر آن دستور داده است .

پس در همان لحظه علىّ عليه السلام در كنار حضرت رسول صلوات اللّه عليه ، براى انجام نماز ايستاد.

سپس خديجه سلام اللّه عليها، نيز اسلام آورد و با آن دو ايستاد و نماز بجاى آورد.

مدّتى بدين منوال گذشت و آن سه نفر هر روز با هم نماز مى خواندند، تا آن كه روزى ابوطالب به همراه جعفر وارد شد و ديد حضرت محمّد صلّى اللّه عليه و آله و علىّ عليه السلام و خديجه سلام اللّه عليها در حال انجام نماز هستند.

ابوطالب به جعفر گفت : كنار آن ها بايست و با ايشان نماز بگذار وجعفر با ايشان مشغول خواندن نماز شد

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: چهارشنبه 27 آبان 1388 
ادامه مطلب...

جديدترين مطالب

امید بخش ترین آیه قرآن
شعر هديه دوستي
داستان مناظره جبرئیل و میکائیل
آداب غذا خوردن ،سخن گفتن ،خوابیدن در داستان شیخ جنید و بهلول دانا حتما بخوانید
برخورد قاطع و حضرت علی (ع) با معاویه
كشتن روحانى را ايرانيان به ما ياد دادند.
سرنوشت لياخوف پس از به توپ بستن مجلس
اسرار وضو
هدیه امام حسین(ع) به میرزا تقی خان امیرکبیر
بخشی از وصیت نامه ی امام علی (ع) به فرزندان خویش


No Image
No Image No Image No Image

آمار وبلاگ

  • كل بازديد:352265
    كل پست ها :2321
    تعداد کل مطالب : 2321
    تاريخ ايجاد وبلاگ :
    پنج شنبه 23 مهر 1388 
    آخرين بروز رساني : پنج شنبه 13 بهمن 1390