بلاگ

  • در این وبلاگ می خوانید:داستان هایی از بحارالانوار ،داستان های گلستان سعدی ،داستان هایی از بهلول دانا ،داستان های تاریخی ،داستان مربوط به هرکدام از ضرب المثل های فارسی و...

دسته بندي


No Image

داستان از امام کاظم (ع) و حدیث/مرگ گريه كننده قبل از مريض

مرحوم راوندى رحمة اللّه عليه در كتاب شريف خود آورده است :

يكى از فرزندان حضرت ابوالحسن ، امام موسى بن جعفر عليهما السلام ، به نام حسن بن موسى گويد:

عمويم محمّد بن جعفر سخت مريض شد و در بستر مرگ قرار گرفت . خانواده اش و بعضى از دوستان و آشنايان ، اطراف بسترش حضور يافته بودند؛ و از آن جمله برادرش ، اسحاق بن جعفر بود كه بسيار بى طاقتى مى كرد و مى گريست .

در همين بين ، پدرم ، امام موسى كاظم عليه السلام وارد شد و در گوشه اى از اتاق نزديك بستر برادرش ، محمّد بن جعفر جلوس فرمود؛ و پس از دلجوئى افراد، لحظاتى به چهره مريض و ديگر حاضران نگريست و سپس برخاست و از اتاق خارج گشت .

حسن گويد: من نيز همراه آن حضرت حركت كردم و در بين راه به وى گفتم : اهل منزل شما را سرزنش مى كنند، كه برادرت با اين حالت در سكرات مرگ قرار گرفته است و آن وقت شما او را تنها رها مى كنى و مى روى ؟

امام عليه السلام فرمود: اى حسن ! آن كه گريه مى كرد و بسيار اظهار ناراحتى مى نمود، قبل از مريض مى ميرد؛ و مريض خوب خواهد شد و در عزاى برادرش ، اسحاق ناراحتى و گريه خواهد نمود.

حسن افزود: پس از گذشت يكى دو روز، عمويم محمّد بن جعفر خوب و سالم شد و برادرش ، اسحاق سخت مريض گرديد و در بستر مرگ قرار گرفت .

بستگان و آشنايان گرد بستر او جمع شده و مى گريستند و از آن جمله برادرش محمّد بود.

و در نهايت طبق فرمايش امام عليه السلام اسحاق در چنگال مرگ قرار گرفت و از دنيا ررحلت نمود؛ و برادرش محمّد در ماتم و عزاى او گريه مى كرد.

و در حقيقت پيش گوئى امام موسى كاظم عليه السلام صحيح و درست در آمد

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: شنبه 30 آبان 1388 
ادامه مطلب...

داستان از امام کاظم (ع) و حدیث/ادرار كجا و گناه از كيست ؟

در كتابهاى مختلفى وارد شده است :

در يكى از سالها ابوحنيفه - كه رهبر و امام فرقه حنفى ها از اهل سنّت مى باشد - در زمان امام جعفر صادق عليه السلام وارد مدينه طيّبه گرديد و به قصد ديدار آن حضرت راهى منزلش شد؛ و در راهروى منزل حضرت به انتظار اجازه ورود، نشست .

در همين بين ، كودك خردسالى از منزل امام عليه السلام بيرون آمد، ابوحنيفه از او پرسيد: در شهر شما شخصى غريب كجا مى تواند ادرار و دفع حاجت كند؟

كودك كنار ديوار نشست و بر آن ديوار تكيه زد و سپس اظهار نمود: كنار نهر آب ، زير درختان ميوه دار، كنار ديوار مساجد، در مسير و محلّ عبور اشخاص ، رو به قبله و پشت به قبله نباشد؛ و غير از اين موارد هر كجاى ديگر باشد مانعى ندارد.

ابوحنيفه گويد: چنين جوابى از آن كودك براى من تعجّب آور بود، پرسيدم : نام تو چيست ؟

گفت : من موسى ، پسر جعفر، پسر محمّد، پسر علىّ، پسر حسين پسر، علىّ، پسر ابوطالب هستم .

گفتم : گناه از چه كسى است و چگونه سرچشمه مى گيرد؟

فرمود: گناه و خطا يكى از اين چند حالت را دارد:

يا از طرف خداوند بايد باشد، كه صحيح و سزاوار نيست كه خداوند متعال سبب و باعث گناه بنده اش گردد؛ و سپس او را مورد عذاب قرار دهد.

يا آن كه از طرف خداوند و بنده مى باشد، كه آن هم صحيح نيست چون كه قبيح است شريكى مانند خداوند، شريك ضعيف خود را بر انجام گناه عذاب كند.

و يا آن كه گناه و خطا از خود انسان سر مى زند، كه حقّ مطلب نيز همين است .

پس اگر خداوند عذاب نمايد، حقّ دارد؛ و اگر عفو نمايد و ببخشد از روى فضل و كرم و محبّت او نسبت به بنده اش مى باشد.

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: شنبه 30 آبان 1388 
ادامه مطلب...

داستان از امام کاظم (ع) و حدیث/انواع درد دندان و درمان آن

مرحوم كلينى رحمة اللّه عليه ، به نقل يكى از راويان حديث و اصحاب امام موسى كاظم عليه السلام حكايت كند:

روزى در محضر شريف آن حضرت بودم كه آن بزرگوار پيرامون ناراحتى لثّه ها و انواع درد دندان و داروى آن مطالبى بيان فرمود، اينكه : چنانچه دندانت خورده شده و توخالى باشد، چند دانه گندم را پوست مى كنى ، سپس آنها را خيسانده و عصاره آنها را مى گيرى و چند قطره از آن عصاره را داخل آن دندانى كه سوراخ شده است و درد مى كند، مى چكانى .

و آنگاه پنبه اى را به آن آغشته مى نمائى و درون همان دندان قرار مى دهى و به مدّت سه شب اين كار را انجام خواهى داد تا ان شاءاللّه درد آن برطرف گردد، ضمن آن كه بايد بر پشت بخوابى .

ولى اگر دندان خوردگى ندارد و فقط باد در آن افتاده است ، بايد به مدّت سه شب ، دو يا سه قطره از همان عصاره گندم را داخل گوشى كه سمت آن دندان دردناك قرار دارد بچكانى تا ان شاءاللّه به اذن خداوند بهبودى حاصل شود.

همچنين امام موسى كاظم درباره ناراحتى دهان و خونريزى لثّه ها و فشار خون فرمود:

يك عدد حنظله هندوانه ابوجهل كه تازه زرد شده باشد، پيدا مى كنى و آن را در قالب گِل قرار مى دهى و سپس گوشه اش از آن را سوراخ و با چاقو درون آن را به آرامى مى تراشى .

پس از آن ، مقدارى سركه خرمائى كه زياد ترش باشد با آن مخلوط كرده و روى آتش مى گذارى تا خوب بجوشد و مانند شيره گردد.

به محض اين كه سرد شد، به اندازه يك انگشت از آن را برداشته و داخل دهان و لثه ها را خوب به وسيله آن ماساژ داده ؛ و سپس با سركه مضمضه مى نمائى .

و اين روش را چندين مرتبه انجام مى دهى تا ان شاءاللّه ناراحتى لثه ها و دهان برطرف گردد

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: شنبه 30 آبان 1388 
ادامه مطلب...

داستان از امام کاظم (ع) و حدیث/مناظره با هارون ؛ و فرق سادات هاشمى و عبّاسى

مرحوم شيخ صدوق و شيخ مفيد و ديگر بزرگان در كتابهاى مختلف حكايت كرده اند:(33)

حضرت ابو الحسن ، امام موسى بن جعفر عليهما السلام در جمع بعضى از اصحاب خاصّ، فرمود:

روزى هارون الرّشيد مرا احضار كرد و چون بر او وارد شدم سلام كردم ، وى پس از آن كه جواب سلام مرا داد؛ گفت : آيا ممكن است دو خليفه از مردم ماليات دريافت نمايند؟!

گفتم : مواظب باش و تقواى الهى را رعايت نما، مبادا سخن بى محتواى دشمنان ما را بپذيرى ، اگر صلاح مى دانى حديثى از رسول خدا صلى الله عليه و آله بخوانم !

هارون گفت : مانعى نيست .

اظهار داشتم : پدرم از پدران بزرگوارش ، از جدّم رسول خدا صلوات اللّه عليهم نقل فرمود: همانا چنانچه بدن خويشان با يكديگر تماس پيدا كنند، تحريك و آرامش به وجود مى آورد؛ بنابر اين دستت را در دست من قرار ده ؛ و سپس جلو رفتم و هارون دست مرا گرفت و كنار خود نشانيد و گفت : ديگر وحشتى نداشته باش ، راست گفتى و نيز جدّت راست گفته است ، سكون و آرامش پبدا كردم و دوستى تو در دلم جاى گرفت ، اكنون سئوال هايى را مطرح مى كنم كه كسى پاسخ آن ها را نمى داند، چنانچه جواب صحيحى دادى ، تو را آزاد مى گذارم و پس از اين ، سخن هيچ كسى را بر عليه تو اهميّت نمى دهم .

گفتم : آنچه مى خواهى سئوال كن ، اگر در امان بودم پاسخ مى گويم .

هارون اظهار داشت : چناچه راست گفتى و جواب از روى تقيّه نبود در امان خواهى بود.

و سپس گفت : به چه دليلى شما بر ما ترجيح داده شده ايد؛ و بر ما برترى داريد؟ و حال آن كه ما و شما از نسل عبدالمطّلب هستيم و پسر عمو خواهيم بود.

در پاسخ گفتم : به جهت آن است كه عبداللّه و ابو طالب از يك پدر و مادر بوده اند؛ ولى عبّاس ، مادرش غير از مادر آن دو نفر بود و فقط از جهت پدر يكى هستند.

سپس گفت : چگونه به خود اجازه مى دهيد كه مردم شما را پسران حضرت رسول بنى الرّسول نامند و حال آن كه شماها فرزندان علىّ بن ابى طالب عليه السلام هستيد و انسان از ناحيه پدر به اجداد خود منسوب مى شود و مادر نقشى ندارد؟

در جواب هارون چنين اظهار داشتم : چنانچه رسول اللّه صلى الله عليه و آله زنده گردد و دختر تو را براى خود خواستگارى نمايد، آيا قبول مى كنى ؟

پاسخ داد: بلى .

گفتم : ولى چنانچه از من خواستگارى نمايد، نمى پذيرم .

هارون گفت : چرا؟

جواب دادم : چون من توسّط او متولّد شده ام ، ليكن تو از ديگرى به دنيا آمده اى .

پس از آن ، هارون الرّشيد پرسيد: چگونه خود را ذرّيّه رسول اللّه مى ناميد؛ و حال آن كه ذرارى شخص به وسيله مرد شناخته مى شود و شماها فرزندان دختر رسول اللّه مى باشيد؟

از او خواستم تا از جواب اين سئوال مرا معذور دارد، ولى او نپذيرفت و اصرار ورزيد تا پاسخ گويم ؛ و نيز افزود: شما فرزندان علىّ ابن ابى طالب عليه السلام هستيد؛ چرا خودتان را رئيس و رهبر مسلمين و ذرارى رسول اللّه - صلوات اللّه عليه - معرّفى مى كنيد؟!

در جواب گفتم : به خدا پناه مى برم از شرّ شيطان ، خداوند عيسى عليه السلام را از ذرّيّه حضرت ابراهيم و داود و موسى و سليمان عليهم السلام معرّفى كرده است ، اكنون بگو كه عيسى كيست ؟

هارون پاسخ داد: عيسى پدر نداشت .

گفتم : بنابر اين از طريق مادرش ، مريم از ذرارى انبياء عليهم السلام قرار گرفته است .

و همچنين ما نيز از طرف مادر ذرّيّه پيغمبر خدا مى باشيم ، آيا كفايت مى كنى يا بيفزايم ؟

گفت : توضيح بيشترى بده ؟

گفتم : آن هنگامى كه رسول خدا صلوات اللّه عليه خواست با نصارى مباهله نمايد، اظهار داشت : فقط پسران و زنان و خودمان باشيم و درباره يكديگر نفرين نمائيم ؛ و تنها امام حسن ، حسين ، علىّ و زهراء عليهم السلام را همراه برد؛ پس همانطور كه امام حسن و حسين را فرزند خود ناميد، ما هم فرزند و ذرّيّه او هستيم .

در پايان ، هارون الرّشيد مرا تحسين كرد و گفت : مشگلات و خواسته هاى خود را مطرح نما كه برآورده خواهد شد.

گفتم : اوّلين خواسته من اين است كه اجازه دهى پسز عمويت به حرم جدّش ، كنار اهل عيالش باز گردد؟

در جواب اظهار داشت : بررسى كنيم .

در ادامه روايت گفته شده است كه هارون دستور داد تا حضرت را نزد سندى بن شاهك محبوس نماين

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: شنبه 30 آبان 1388 
ادامه مطلب...

داستان از امام کاظم (ع) و حدیث/برخورد با دشمن نادان

ابوالفرج اصفهانى در كتاب مقاتل الطالبيّين خود آورده است :

روش و اخلاق امام موسى كاظم عليه السلام چنين بود كه اگر كسى پشت سر حضرتش حرفى زشتى مى زد و بدگوئى مى كرد، امام عليه السلام اظهار ناراحتى نمى كرد، بلكه هديه اى برايش مى فرستاد.

همچنين مورّخين در كتابهاى مختلفى آورده اند:

يكى از فرزندان عمر بن خطّاب هرگاه امام كاظم عليه السلام را ملاقات مى كرد، به امام علىّ عليه السلام دشنام و ناسزا مى گفت و بدين شيوه حضرت را مورد آزار و اذيّت قرار مى داد. و مرتّب دوستان و اطرافيان حضرت مى گفتند: يا ابن رسول اللّه ! اجازه فرمائيد تا او را مجازات و نابود كنيم ، و ليكن امام عليه السلام از اين كار جلوگيرى مى نمود؛ و مانع مجازات او مى گرديد. روزى حضرت از دوستان خود پرسيد: محلّ كار اين شخص ‍ كجاست ؟ و چه مى كند؟

عرضه داشتند: در اطراف مدينه مزرعه اى دارد، روزها در آنجا مشغول كشاورزى است . حضرت سوار مركب الاغ خود شد و به سوى مزرعه آن شخص بد زبان ، رهسپار گشت ؛ و چون به مزرعه رسيد، با الاغ وارد زراعتها و محصول او گرديد.

آن شخص با ديدن چنين صحنه اى ، فرياد كشيد: زراعت ما را لگدمال نكن ؛ ولى حضرت به راه خود ادامه داد تا نزديك او رسيد و سپس از الاغ پياده شد و كنارش نشست و با او مشغول شوخى و مزاح گرديد؛ و بعد از آن فرمود: چقدر براى اين زراعت هزينه كرده اى ؟

گفت : صد دينار، حضرت فرمود: براى درآمد و سود از آن ، چه مقدار آرزو و اميد دارى كه بهره ببرى ؟

در پاسخ گفت : علم غيب نمى دانم ، حضرت فرمود: پرسيدم : چه مقدار آرزومندى ؟

آن شخص گفت : دويست دينار. امام عليه السلام سيصد دينار به او داد و با ملاطفت فرمود: درآمد زراعت هم مال خودت باشد. ناگاه آن شخص با مشاهده چنين برخورد، تعجّب كرده ؛ و پيشانى حضرت را بوسيد و از جسارتهاى گذشته خود عذرخواهى كرد.

و چون شب هنگام نماز فرا رسيد و مردم به مسجد آمدند، ديدند آن شخص پشت سر امام عليه السلام نماز جماعت مى خواند.

پس از آن ، حضرت به دوستان خود فرمود: حال اين كار و روش صحيح بود، يا آنچه كه شما پيشنهاد مى داديد؟!

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: شنبه 30 آبان 1388 
ادامه مطلب...

داستان از امام کاظم (ع) و حدیث/ضرورت سبزى همراه غذا

شخصى به نام موّفق مداينى گويد:

روزى حضرت ابوالحسن ، امام موسى بن جعفر عليهما السلام ، جدّ مرا جهت صرف ناهار دعوت نمود.

جدّم گفت : چون موقع صرف غذا فرا رسيد و سفره را پهن كردند، نشستيم كه غذا بخوريم ، حضرت متوجّه شد كه سبزى خوردن سر سفره نيست ، دست از خوردن غذا كشيد و به غلام و پيش خدمت خود فرمود: آيا نمى دانستى سفره اى كه در آن سبزى نباشد غذا نمى خورم ، سريع مقدارى سبزى بياور.

غلام حضرت رفت و پس از لحظه اى مقدارى سبزى آورد و جلوى امام كاظم عليه السلام نهاد، و حضرت شروع نمود غذاى خود را به همراه سبزى ميل نمايد.

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: شنبه 30 آبان 1388 
ادامه مطلب...

داستان از امام کاظم (ع) و حدیث/در مقابل خدمت و محبّت ، خيانت و جنايت ؟!

روزى يحيى بن خالد برمكى ، براى يكى از برادرزادگان حضرت ابوالحسن ، امام موسى كاظم عليه السلام - به نام علىّ بن اسماعيل ، كه امام عليه السلام با او ارتباط گرم و صميمى داشت و به طور مرتّب او را به شيوه هاى مختلف كمك مى فرمود - مقدار زيادى اموال و هدايا فرستاد و او را به سوى خود فرا خواند.

همين كه حضرت متوجّه شيطنت يحيى برمكى شد، علىّ بن اسماعيل را به حضور خود دعوت نمود؛ و چون حضور يافت ، به او فرمود: اى برادرزاده ! شنيده ام قصد سفر دارى ؟ كجا مى روى ؟

گفت : قصد سفر به بغداد را دارم .

حضرت فرمود: به چه منظور به بغداد مى روى ؟

گفت : به جهت آن كه قرض بسيارى بر عهده دارم و از پرداخت آن ناتوانم ، حضرت فرمود: من تمام قرض هاى تو را پرداخت مى كنم و نيز هر مشكلى داشته باشى ، برطرف مى سازم .

علىّ بن اسماعيل پيشنهاد حضرت را نپذيرفت و گفت : من براى مسافرت به بغداد ناچار هستم .

حضرت اظهار نمود: اكنون كه تصميم رفتن به بغداد را دارى مواظب باش ‍ كه فرزندان مرا يتيم نكنى ؛ و سپس دستور داد تا مقدار چهار هزار درهم و سيصد دينار به برادرزاده اش بدهند.

چون علىّ بن اسماعيل بلند شد و رفت ، امام عليه السلام به افرادى كه در آن مجلس حضور داشتند، فرمود: او در قتل من سعايت و سخن چينى مى كند و فرزندانم را يتيم مى گرداند.

افراد حاضر گفتند: ياابن رسول اللّه ! فداى تو گرديم ، با اين كه مى دانى او چنين جنايتى را مرتكب مى شود، چرا اين چنين با ملايمت با او سخن مى گفتى و در نهايت هم آن مقدار پول و درهم و دينار را به او عطا نمودى ؟!

حضرت فرمود: بلى ، وليكن پدرم از پدران بزرگوار خود نقل مى نمود، كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرموده است : چنانچه يكى از خويشاوندان قطع رحم نمايد و تو سعى كنى كه خويشاونديتان با گرمى و صميميّت برقرار باشد، خداوند متعال او را مجازات و عقاب مى نمايد.

و هنگامى كه علىّ بن اسماعيل وارد بغداد شد و نزد يحيى برمكى رفت ، يحيى برمكى نيز او را به حضور هارون الرّشيد برد.

و هارون در رابطه با امام موسى كاظم عليه السلام مطالبى از علىّ ابن اسماعيل پرسيد.

و او در جواب گفت : از تمام شهرها اموال بسيارى براى ابوالحسن ، موسى بن جعفر عليهما السلام مى آورند، تا حدّى كه چندين خانه در شهر مدينه خريدارى كرده است ؛ و نيز به تازگى باغ گران قيمتى را خريدارى و تهيّه نموده است .

و آن قدر نزد هارون بر عليه آن حضرت سخن چينى كرد و ناروا گفت تا آن كه هارون الرّشيد دستور جلب و زندانى شدن حضرت را صادر كرد.

و در نهايت امام موسى كاظم عليه السلام به دستور هارون الرّشيد زندانى شد؛ و سپس مسموم و شهيد گرديد

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: شنبه 30 آبان 1388 
ادامه مطلب...

داستان از امام کاظم (ع) و حدیث/قبولى اعمال در رضايت ساربان

بسيارى از مورّخين و محدّثين حكايت كرده اند:

روزى يكى از مؤمنين به نام ابراهيم جمّال خواست نزد وزير هارون الرّشيد - يعنى ؛ علىّ بن يقطين - برود؛ وليكن علىّ بن يقطين از پذيرش و ملاقات با ابراهيم امتناع ورزيد.

پس از آن ، ايّام ذى الحجّه فرا رسيد و علىّ بن يقطين جهت انجام مناسك حجّ، عازم مدينه منوّره و مكّه معظّمه گرديد.

هنگامى كه به مدينه رسيد، خواست به زيارت و ملاقات حضرت ابوالحسن ، امام موسى كاظم عليه السلام شرفياب شود، همين كه جلوى منزل حضرت رسيد و اجازه ورود خواست ، امام عليه السلام از پذيرش و ملاقات با او امتناع ورزيد.

روز دوّم نيز علىّ بن يقطين آمد و اجازه ورود خواست ؛ ولى حضرت باز هم نپذيرفت .

پس به غلام حضرت گفت : به مولايم بگو كه من از علاقه مندان مخلص شما هستم و اين همه راه را براى زيارت شما آمده ام ، گناه و خلاف من چيست ، كه مرا نمى پذيرى ؟

هنگامى كه غلام ، گفته علىّ بن يقطين را براى امام كاظم عليه السلام بازگو كرد، آن حضرت برايش چنين پيغام فرشتاد: چون ملاقات با ابراهيم جمّال شتر چران را نپذيرفتى ، و تو دل او را شكستى و نااميدش كردى و او از تو آزرده خاطر بازگشت .

و بايد بدانى كه خداوند هم اعمال تو را مقبول درگاهش قرار نخواهد داد؛ مگر آن كه ابراهيم جمّال از تو راضى و خوشنود گردد.

علىّ بن يقطين به غلام گفت : به مولايم بگو: در اين موقعيّت چگونه ابراهيم را پيدا كنم ؟

من در شهر مدينه هستم و او در شهر كوفه مى باشد.

و حضرت فرمود: هنگامى كه شب فرا رسيد، بدون آن كه كسى مطّلع شود، تنها به قبرستان بقيع برو، آن جا شترى آماده است ، سوار آن شو و به كوفه برو.

علىّ بن يقطين طبق فرمان حضرت ، شبانه وارد قبرستان بقيع شد و سوار بر شتر گرديد و عازم كوفه شد؛ و در يك لحظه با طىّالا رض به شهر كوفه رسيد و خود را جلوى درب منزل ابراهيم جمّال ديد، پس درب منزل را كوبيد و گفت ، من علىّ بن يقطين هستم .

ابراهيم جمّال از درون خانه گفت : علىّ بن يقطين را با من چه كار است ؟ و براى چه اين جا آمده است ؟!

علىّ بن يقطين پاسخ داد: موضوع بسيار مهمّ است ، و آن قدر اصرار ورزيد تا آن كه ابراهيم آمد و درب منزل را گشود و علىّ، وارد منزل شد.

همين كه علىّ بن يقطين وارد منزل ابراهيم گشت ، اظهار داشت : امام و مولايم ، حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام از ملاقات با من خوددارى نمود؛ مگر آن كه تو از من راضى شوى و مرا مورد عفو و بخشش خود قرار بدهى .

ابراهيم ساربان گفت : خداوند از تو راضى باشد، علىّ پاسخ داد: رضايت خداوند نيز در خوشنودى تو است ، و سپس افزود:

اگر تو از من ناراحت نيستى و مى خواهى خوشحال برگردم ، بايد پاى خود را بر صورت من بگذارى .

و با اصرار فراوان ابراهيم تقاضاى او را پذيرفت ؛ و آن گاه علىّ روى زمين خوابيد و ابراهيم پاى خود را روى صورت او گذاشت ؛ سپس جانب ديگر صورتش بر خاك نهاد و گفت : طرف ديگر صورتم را نيز پايمال كن .

و چون ابراهيم پاى خود را بر صورت علىّ بن يقطين نهاد، علىّ به طور مكرّر مى گفت : خدايا، تو شاهد و گواه باش .

پس از آن ، از حضور ابراهيم خداحافظى نمود و چون به مدينه رسيد و جلوى منزل امام موسى كاظم عليه السلام آمد، حضرت او را پذيرفت و به درون منزل راه يافت 

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: شنبه 30 آبان 1388 
ادامه مطلب...

داستان از امام کاظم (ع) و حدیث/راهنمائى شخصيّتى مسافر و آگاه

مورّخين شيعه و سنّى در كتاب هاى خود حكايت كرده اند:

شقيق بلخى در سال 149 به قصد حجّ خانه خدا، عازم مكّه معظّمه گرديد، هنگامى كه به قادسيّه رسيد جوانى را ديد كه تنها و بدون همراه به سوى مكّه رهسپار است ؛ ولى او را نشناخت .

شقيق گويد: با خود گفتم : اين جوان از طايفه صوفيّه است ، كه از مردم كناره گيرى كرده تا او را نشناسند، من وظيفه خود مى دانم كه او را هدايت و راهنمائى كنم .

همين كه نزديك آن جوان رفتم ، بدون اين كه با او سخنى گفته باشم ، مرا مورد خطاب قرار داد و اظهار نمود:

اى شقيق ! خداوند در قرآن فرموده است : اجتنبوا كثيرا من الظّنّ إ نّ بعض ‍ الظنّ إ ثم (40).

يعنى : از گمان بد نسبت به يكديگر دورى نمائيد، كه بعضى از گمان ها، گناه محسوب مى شود.

و سپس از چشم من ناپديد شد و ديگر او را نديدم تا آن كه به محلّ قاصبه رسيدم ؛ و دوباره چشمم بر آن جوان افتاد، در حالى كه مشغول نماز بود؛ و مشاهده كردم كه تمام اعضاء بدنش از خوف الهى مى لرزيد و قطرات اشك از چشمانش سرازير بود.

نزد او رفتم تا از افكار خود عذرخواهى كنم ، چون نمازش پايان يافت و قبل از آن كه من حرفى بزنم ، اين آيه شريفه قرآن را تلاوت نمود: و إ نّى لغفّار لمن تاب و آمن و عمل صالحا ثمّ اهتدى (41).

يعنى : همانا من آمرزنده ام آن كسانى را كه واقعا پشيمان شده و توبه كرده باشند و كردار ناپسندشان را با اعمال نيك جبران نمايند.

بعد از آن ، حضرت برخاست و به راه خود ادامه داد و رفت ، تا آن كه بار ديگر در محلّى به نام زماله ، او را كنار چاهى ديدم كه مى خواست با طناب و دلو آب بكشد؛ ولى دلو داخل چاه افتاد.

پس دست دعا به سوى آسمان بلند نمود، ناگاه ديدم آب چاه بالا آمد تا جائى كه با دست آب برداشت و وضوء گرفت و چهار ركعت نماز به جاى آورد؛ و سپس مشتى از ريگ هاى كنار چاه را برداشت و درون چاه ريخت و قدرى از آن آب آشاميد.

جلو رفتم و گفتم : قدرى از آنچه خداوند به شما روزى داده است به من هم عنايت فرما؟

اظهار داشت : اى شقيق ! نعمت هاى خداوند متعال در تمام حالات در اختيار ما بوده و خواهد بود، سعى كن هميشه نسبت به پروردگارت خوش ‍ بين و با معرفت باشى .

شقيق بلخى افزود: بعد از آن ، مقدارى از آن ها را به من عطا نمود؛ و چون تناول كردم همچون آرد و شكر بسيار لذيذ و گوارا بود كه تاكنون به آن گوارائى و خوشبوئى نديده بودم و تا مدّتى احساس گرسنگى و تشنگى نكردم .

بعد از آن ، ديگر آن شخصيّت عظيم القدر را نديدم تا به مكّه مكرّمه رسيدم و او را در جمع عدّه اى از دوستان و اصحابش مشاهده كردم ، پس نزد بعضى از اشخاص كه احتمالاً از دوستان او بود، رفتم و پرسيدم كه اين جوان كيست ؟

پاسخ داد: ابو ابراهيم ، عالم آل محمّد صلوات اللّه عليهم است .

گفتم : ابو ابراهيم چه كسى است ؟

جواب داد: او حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام مى باشد.

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: شنبه 30 آبان 1388 
ادامه مطلب...

داستان از امام کاظم (ع) و حدیث/خبر از مرگ برادر جندب و اموال نزد همسرش

يكى از اصحاب و راويان حديث ، به نام علىّ فرزند ابوحمزه ثمالى حكايت نمايد:

روزى در خدمت حضرت ابوالحسن ، امام موسى كاظم عليه السلام نشسته بودم ، كه شخصى از اهالى شهررى ، به نام جندب وارد شد و پس از سلام در گوشه اى روبروى حضرت نشست .

امام عليه السلام پس از جواب سلام و احوال پرسى فرمود: برادرت در چه وضعيّتى است ؟

جندب در پاسخ گفت : الحمدللّه ، در حال صحّت و سلامتى بود و به شما سلام رسانيد.

حضرت اظهار نمود: خداوند به تو صبر عنايت كند، برادرت از دنيا رفته است .

عرض كردم : اى سرورم ! من فداى شما گردم ، سيزده روز پيش نامه برادرم به دستم رسيد؛ و او صحيح و سالم بود.

حضرت فرمود: بلى ، مى دانم ؛ لكن او دو روز بعد از فرستادن نامه فوت كرد و قبل از آن كه بميرد، به همسرش وصيّت نمود و اموالى را تحويل او داد كه هر وقت بازگشتى آن اموال را تحويل تو دهد.

پس مواظب باش ، هنگامى كه به منزل خود بازگشتى ، با زن برادرت با مهربانى و عطوفت برخورد كن ؛ و نسبت به او اظهار علاقه نما، تا آن اموال را تحويل تو دهد.

فرزند ابوحمزه ثمالى گويد: بعد از گذشت دو سال كه جندب دو مرتبه به مدينه طيّبه جهت عزيمت به مكّه معظّمه آمده بود، جريان غيب گوئى امام موسى بن جعفر عليهما السلام را جويا شدم كه تا چه اندازه اى واقعيّت و صحّت داشت ؟

در پاسخ اظهار داشت : سوگند به خدا! تمامى آنچه را كه مولا و سرورم ، مطرح فرموده بود، صحّت داشت و هيچ خلافى و نقصى در آن نبود. 

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: شنبه 30 آبان 1388 
ادامه مطلب...

داستان از امام کاظم (ع) و حدیث/دلسوزى شير براى زايمان همسر

علىّ بن ابوحمزه بطائنى حكايت كند:

روزى حضرت موسى بن جعفر عليه السلام از شهر مدينه به سوى مزرعه اش خارج شد؛ حضرت سوار قاطر بود و من نيز سوار الاغ شدم و حضرت را همراهى كردم .

مقدارى از شهر كه دور شديم ، ناگهان نرّه شيرى سر راه ما را گرفت ، من بسيار ترسيدم ، وليكن شير به سوى حضرت نزديك آمد و با حالت ذلّت و تضرّع مشغول همهمه اى شد.

امام موسى كاظم عليه السلام ايستاد و شير دست هاى خود را بلند كرده و بر شانه هاى قاطر قرار داد.

من به گمان اين كه شير قصد حمله دارد، براى جان آن حضرت وحشت كردم ؛ و سخت نگران شدم .

پس از لحظاتى ، شير دست هاى خود را بر زمين نهاد و آرام ايستاد و آن گاه حضرت روى مبارك خود را به سمت قبله نمود و دعائى را زمزمه نمود، وليكن من چيزى از آن را متوجّه نشدم .

پس از آن ، شير همهمه اى كرد؛ و حضرت آمين فرمود.

و سپس امام عليه السلام به شير اشاره نمود: برو.

همين كه شير رفت ، حضرت نيز به راه خود ادامه داد و چون از آن محلّ دور شديم ، به حضرت عرض كردم : ياابن رسول اللّه ! فدايت گردم ، شير چه كارى داشت ؟! من بسيار براى جان شما و خودم ترسيدم ؛ و از اين برخورد در تعجّب و حيرت هستم .

امام عليه السلام فرمود: آن شير، همسر باردارى داشت كه هنگام زايمانش ‍ فرا رسيده و درد سختى دچارش گشته بود.

لذا نزد من آمده بود كه برايش دعا كنم تا به آسانى زايمان نمايد و من هم در حقّش دعا كردم .

و بعد از آن كه دعا به پايان رسيد، به آن شير گفتم : برو، اظهار داشت : خداوند هيچ درّنده اى را بر تو و ذرّيّه و شيعيانت مسلّط نگرداند؛ و من گفتم : آمين .

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: شنبه 30 آبان 1388 
ادامه مطلب...

داستان از امام کاظم (ع) و حدیث/ارزش كار و كشاورزى

يكى از اصحاب و راويان حديث ، به نام علىّ فرزند ابوحمزه بطائنى حكايت كند:

روزى از روزها جهت ديدار و ملاقات حضرت ابوالحسن ، امام موسى كاظم عليه السلام حركت كردم ، حضرت را در زمين كشاورزى ، در حالتى يافتم كه مشغول كار و تلاش بود و عرق از بدن مباركش سرازير گشته بود.

بسيار تعجّب كردم و اظهار داشتم : ياابن رسول اللّه ! من فداى شما گردم ، مردم كجا هستند تا مشاهده كنند، كه شما اين چنين در اين گرماى سوزان مشغول كار هستى و تلاش و فعّاليّت مى نمائى .

امام عليه السلام لب به سخن گشود و فرمود: اى علىّ! آن هائى كه از من بهتر و برتر بوده اند، به طور مرتّب كوشش و تلاش داشته اند و هر كدام به نوعى كار مى كرده اند.

عرض كردم : منظور شما چه كسانى هستند؟

حضرت در پاسخ فرمود: منظورم رسول اللّه ، اميرالمؤمنين و ديگر پدرانم صلوات اللّه عليهم اجمعين مى باشند، كه با دست خود كار و تلاش ‍ مى كرده اند.

سپس امام موسى كاظم عليه السلام ضمن فرمايشات خود افزود:

و اين نوع كار و تلاشى را كه من مشغول انجام آن هستم و تو مشاهده مى كنى ، پيامبران مُرسل الهى و نيز پيامبران غير مرسل همه شان به آن اشتغال داشته اند و به وسيله آن تلاش و امرار معاش مى كرده اند.

و همچنين بندگان صالح خداوند متعال همه در تلاش و كوشش ‍ مى باشند

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: شنبه 30 آبان 1388 
ادامه مطلب...

داستان از امام کاظم (ع) و حدیث/خريد همسر به عنوان مادر

هشام بن احمر - كه يكى از اصحاب امام موسى كاظم عليه السلام است ، حكايت كند:

روزى در محضر مبارك آن حضرت بودم ، به من فرمود: اى هشام ! آيا خبر دارى كه از شهرهاى مغرب كسى آمده باشد؟

عرض كردم : خير، بى اطّلاع هستم .

فرمود: بلى ، همين امروز عدّه اى آمده اند، بيا تا با يكديگر برويم و سرى به آن ها بزنيم .

پس سوار مَركب هاى خود شديم و حركت كرديم تا به نزد مردى از اهالى مغرب رسيديم ، كه تعدادى كنيز و غلام جهت فروش آورده بود و آن ها را جهت فروش بر ما عرضه كرد.

كنيزان نُه نفر بودند، كه همه آن ها را حضرت ديد و نپسنديد و سپس اظهار داشت : به اين ها نيازى نيست و ما براى اينها نيامده ايم ؛ اگر كنيزى ديگر دارى ، ارائه نما؟

مرد مغربى گفت : غير از اين ها ديگر ندارم .

امام عليه السلام فرمود: چرا، آنچه كه دارى در معرض قرار بده ؛ و در خفاء نگه ندار.

مرد مغربى گفت : به خدا قسم ديگر كنيزى ندارم ، مگر يك نفر كه مريض ‍ حال است .

امام عليه السلام فرمود: چرا او را عرضه نمى كنى ؟

و سپس اظهار نمود: او را هم بياور.

وليكن مرد مغربى قبول نكرد؛ و ما بازگشتيم .

فرداى آن روز، حضرت به من فرمود: اى هشام ! نزد آن مرد مغربى كنيز فروش برو و آن كنيز مريض را - كه نشان نداد - به هر قيمتى كه بود، خريدارى كن و بياور.

هشام گويد: نزد همان شخص رفتم و تقاضاى خريد آن كنيز مريض را نمودم ؛ و او مبلغى را مطرح كرد، كه من نيز به همان مبلغ آن كنيز را خريدارى كردم .

بعد از آن كه معامله تمام شد، مرد مغربى گفت : آن شخصيّتى كه ديروز همراه تو بود، كيست ؟

گفتم : يك نفر از بنى هاشم مى باشد، گفت : از چه خانواده اى ؟

پاسخ دادم : از پاكان و پرهيزكاران است .

گفت : بيش از اين توضيح بده ؟

اظهار داشتم : بيش از اين اطّلاعى ندارم .

آن گاه مغربى گفت : اين كنيز جريانى دارد، كه مهمّ است :

وقتى او را از دورترين نقاط مغرب خريدم ، زنى از اهل كتاب ، نزد من آمد و گفت : اين كنيز را براى چه منظور خريده اى ؟

گفتم : او را براى خودم خريدارى كرده ام .

زن اهل كتاب گفت : سزاوار نيست چنين كنيزى نزد شخصى چون تو و ما باشد؛ بلكه اين كنيز بايد نزد بهترين انسان هاى روى زمين باشد و در خدمت او قرار گيرد؛ زيرا كه به همين زودى نوزادى از او به دنيا مى آيد، كه شرق و غرب جهان را در سيطره ولايت خود قرار مى دهد.

هشام گويد: سپس كنيز را نزد امام موسى كاظم عليه السلام آوردم كه بعد از مدّتى روزى حضرت علىّ بن موسى الرّضا عليه السلام از او تولّد يافت .

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: شنبه 30 آبان 1388 
ادامه مطلب...

داستان از امام کاظم (ع) و حدیث/هلاكت سگ خليفه به وسيله خرما

راويان حديث و تاريخ ‌نويسان آورده اند:

در آن زمانى كه حضرت ابوالحسن ، امام موسى كاظم صلوات اللّه عليه را از بصره به زندان بغداد منتقل كردند، حضرت به طور دائم مورد انواع شكنجه هاى روحى و جسمى قرار مى گرفت .

و پس از مدّتى در اختيار سندى بن شاهك يهودى با بدترين و شديدترين وضعيّت قرار گرفت .

تا آن كه در نهايت هارون الرّشيد با توجّه به فضائل و مناقب ؛ و نيز موقعيّت اجتماعى امام عليه السلام ، از روى حسادت و ترس ، به فكر مسموم كردن و قتل آن حضرت افتاد.

به همين جهت مقدارى رطب و خرماى تازه را تهيّه كرده و يكى از آن ها را به وسيله نخ و سوزن درون آن را به طورى آغشته به زهر كرد، كه يقين كرد خورنده خرما، سالم نمى ماند؛ و سپس در طَبَقى سينى و يا بشقاب گذاشت و روى خرماها را پوشاند.

پس از آن ، به يكى از ماءمورين خود دستور داد تا طبق خرما را نزد حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام برده و بگويد: اميرالمؤمنين ، هارون الرّشيد مقدارى از آن ها را تناول كرده ؛ و نيز اين مقدار را براى شما فرستاده است تا ميل نمائيد.

و افزود: مواظب باش كه تمامى خرماها را ميل كند و كسى ديگر حقّ خوردن از آن ها را ندارد.

هنگامى كه ماءمور هارون ، خرماها را نزد امام كاظم عليه السلام آورد و پيام خليفه را به حضرتش رسانيد، حضرت يكى از خرماها را - كه آغشته به زهر بود - برداشته و در دست گرفت ؛ و با دست ديگر مشغول خوردن بقيّه گرديد.

در همين اثناء، سگ مخصوص هارون الرّشيد - كه هارون بيش از هر چيز و هركس به آن علاقه مند بود و آن را به انواع جواهرات و زيورآلات زينت كرده بود - خود را رهانيد و از جايگاه مخصوص خود بيرون شد و مستقيم داخل زندان امام عليه السلام گرديد؛ و خواست كه نزديك آن حضرت برود و آن خرماى زهرآلود را دهن بزند و بخورد.

حضرت آن خرماى مسموم را كه در دست خويش گرفته بود، در حضور غلام خليفه ، نزد آن سگ انداخت و سگ هم سريع آن را خورد؛ و چندان زمانى نگذشت كه سگ روى زمين افتاد و با سر و صدا، شروع به ناليدن كرد و مُرد.

سپس امام عليه السلام به ناچار باقيمانده خرماها را ميل نمود؛ و بعد از آن ، ماءمور خليفه ، نزد هارون بازگشت و گفت : تمامى خرماها را آن شخص ‍ زندانى خورد.

هارون سؤال كرد: او را در چه حالتى ديدى ؟

پاسخ داد: در وضعيّتى خوب ، بدون آن كه تغييرى در بدن و جسم او ظاهر گردد.

و چون خبر مسموم شدن و مردن سگ به هارون رسيد بسيار غمگين و اندوهناك شد و بر بالين لاشه سگ مرده آمد و بسيار افسوس ‍ خورد.

سپس بازگشت و ماءمورى را كه خرماها را نزد امام موسى كاظم عليهما السلام آورده بود، احضار كرد و شمشير برهنه خود را دست گرفت و او را مخاطب قرار داد و گفت : چنانچه حقيقت را بيان نكنى تو را به قتل مى رسانم .

ماءمور گفت : من رطب ها را نزد موسى بن جعفر عليه السلام بردم و پيام شما را نيز به او رساندم و سپس بالاى سر او ايستادم تا مشغول خوردن آن خرماها شد.

در همين بين ، كه ناگهان سگ شما فرا رسيد و خواست نزديك آن شخص ‍ زندانى برود و از دستش خرمائى بگيرد.

و زندانى ناچار شد و خرمائى را كه در دست داشت ، نزد سگ انداخت و سگ آن را خورد و درجا افتاد؛ و موسى بن جعفر عليه السلام بقيّه خرماها را ميل نمود.

هارون الرّشيد با شنيدن اين خبر بسيار افسرده خاطر گشت و گفت : بهترين رطب را براى او تهيّه كرديم ، ولى حيف كه به هدف خود نرسيديم و بلكه سگ از دست ما رفت .

و سپس افزود: هر چه تلاش مى كنيم تا از وجود موسى بن جعفر نجات يابيم ، ممكن نمى شود.

و در پايان با تهديد به غلام گفت : مواظب باش كه اين خبر در بين افراد منتشر نگردد.

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: شنبه 30 آبان 1388 
ادامه مطلب...

داستان از امام کاظم (ع) و حدیث/

مرحوم شيخ صدوق و ديگر بزرگان آورده اند:

پس از آن كه چون هارون الرّشيد حضرت ابوالحسن ، امام موسى كاظم عليه السلام را از زندان بصره به بغداد منتقل كرد، تحويل شخصى به نام سندى بن شاهك يهودى داده شد.

و در زندان بغداد، حضرت بسيار تحت كنترل و فشار بود؛ و زير انواع شكنجه هاى روحى و جسمى قرار گرفت ، تا جائى كه حتّى دست و پا و گردن آن امام مظلوم عليه السلام را نيز به وسيله غل و زنجير بستند.

امام حسن عسكرى عليه السلام در اين باره فرموده است :

جدّم ، حضرت موسى بن جعفر عليه السلام سه روز پيش از شهادتش ، زندان بان خود - مسيّب - را طلبيد و اظهار نمود:

من امشب به مدينه جدّم ، رسول خدا صلى الله عليه و آله مى روم تا با آن حضرت تجديد عهد و ميثاق نمايم و آثار امامت را تحويل امام بعد از خودم دهم .

مسيّب عرض كرد: اى مولاى من ! شما در ميان اين غل و زنجير و آن همه ماءمورين اطراف زندان ، چگونه قصد چنين كارى را دارى ؟

و من چگونه زنجيرها و درب هاى زندان را باز كنم ، در حالى كه كليد قفل ها نزد من نيست ؟!

امام عليه السلام فرمود: اى مسيّب ! ايمان و اعتقاد تو نسبت به خداوند متعال و هچنين نسبت به ما اهل بيت عصمت و طهارت سُست است .

و سپس حضرت افزود: همين كه مقدار يك سوّم از شب سپرى گرديد، منتظر باش كه چگونه خارج خواهم شد.

مسيّب گويد: من آن شب را سعى كردم كه بيدار بمانم و متوجّه حركات امام موسى كاظم عليه السلام باشم ؛ ولى خسته شدم و خواب چشمانم را فرا گرفت ؛ و لحظه اى در حال نشسته ، خوابم برد.

ناگهان متوجّه شدم كه حضرت با پاى مباركش مرا حركت مى دهد، پس ‍ سريع از جاى خود برخاستم ؛ و هر چه نگاه كردم اثرى از ديوار و ساختمان و زندان نديدم ، بلكه خود را به همراه حضرت در زمينى هموار مشاهده نمودم .

و چون گمان كردم كه آن حضرت مرا نيز به همراه خود از آن ساختمان ها بيرون آورده است ، گفتم : ياابن رسول اللّه ! مرا نيز از شرّ اين ظالم نجات بده .

حضرت اظهار نمود: آيا مى ترسى تو را به جهت من از بين ببرند و بكُشند؟

و سپس افزود: اى مسيّب ! در همين حالى كه هستى ، آرام باش ، من پس از مدّتى كوتاه باز مى گردم .

مسيّب با تعجّب سؤال كرد: ياابن رسول اللّه ! غل و زنجيرى كه بر دست و پاى شما بود، چگونه گشودى ؟!

امام عليه السلام فرمود: خداوند متعال به جهت ما اهل بيت ، آهن را براى حضرت داود عليه السلام ملايم و نرم كرد؛ و اين كار براى ما نيز بسيار سهل و ساده است .

آن گاه حضرت از نظرم ناپديد گشت و با ناپديد شدنش ديوارها و ساختمان زندان با همان حالت قبل نمايان گرديد.

و چون ساعتى گذشت ناگهان ديدم ديوارها و ساختمان زندان به حركت درآمد و در همين حالت ، مولا و سرورم حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام را ديدم كه به زندان بازگشته است و همانند قبل غل و زنجير بر دست و پاى مبارك حضرت بسته مى باشد.

از ديدن اين معجزه ، بسيار تعجّب كردم و به سجده افتادم .

بعد از آن امام عليه السلام به من فرمود: اى مسيّب ! برخيز و بنشين ؛ و ايمان خود را تقويت و كامل گردان ، و سپس افزود: من سه روز ديگر از اين دنيا و محنت هاى آن خلاص خواهم شد و به سوى خداوند متعال و مهربان رهسپار مى گردم

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: شنبه 30 آبان 1388 
ادامه مطلب...

داستان از امام کاظم (ع) و حدیث/معرّفى جانشين خود

زكريّا بن آدم - كه يكى از بزرگان شيعه و مورد توجّه خاصّ ائمّه اطهار عليهم السلام بوده است - به نقل از گفتار بعضى دوستانش حكايت نمايد:

روزى در مدينه منوّره كنار قبر مطهّر رسول خدا صلى الله عليه و آله به همراه بعضى افراد نشسته بوديم ، كه ناگهان متوجّه شديم امام موسى كاظم سلام اللّه عليه دست فرزندش ، حضرت رضا عليه السلام را گرفته و به سمت ما مى آمد، چون وارد مجلس ما گرديد و فرمود: آيا مى دانيد من چه كسى هستم ؟

عرض كرديم : ياابن رسول اللّه ! شما موسى ، فرزند جعفر بن محمّد عليهما السلام هستى .

حضرت فرمود: اين فرزند را مى شناسيد؟

گفتيم : بلى ، او علىّ، پسر موسى ، پسر جعفر صادق - صلوات اللّه عليهم مى باشد.

آن گاه امام عليه السلام افزود: تمامى شما گواه و شاهد باشيد، كه من او را وكيل خود در زمان حياتم ؛ و نيز وصىّ و جانشين خود پس از آن كه از دنيا بروم ، قرار دادم .(47)

همچنين علىّ بن جعفر حكايت كند:

روزى در محضر برادرم امام موسى بن جعفر عليه السلام بودم و او را حجّت خداوند متعال پس از پدرم ، در روى زمين مى دانستم .

ناگهان فرزندش ، علىّ عليه السلام وارد شد و برادرم فرمود: اين فرزندم ، علىّ صاحب و پيشواى تو خواهد بود؛ و همان طور كه من جانشين پدرم هستم ، او نيز جانشين من مى باشد، خداوند تو را ثابت قدم و پايدار نگه دارد.

من گريان شدم و با خود گفتم : برادرم با اين سخنان ، خبر از مرگ و رحلت خود مى دهد.

ناگاه امام عليه السلام اظهار نمود: برادرم علىّ! مقدّرات الهى بايد انجام پذيرد، همانا حضرت رسول ، اميرالمؤمنين ، فاطمه ، حسن و حسين (صلوات اللّه عليهم اجمعين ) الگوى تمام انسان ها بوده و هستند و من نيز تابع و پيرو ايشان خواهم بود.

علىّ بن جعفر افزود: اين سخنان را برادرم ، امام موسى كاظم عليه السلام سه روز پيش از آن كه هارون الرّشيد در دوّمين مرحله او را به بغداد احضار نمايد، بيان فرمود

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: شنبه 30 آبان 1388 
ادامه مطلب...

داستان از امام کاظم (ع) و حدیث/خبر از شهادت در دوّمين مرحله

مرحوم كلينى ، علاّمه طبرسى و علاّمه مجلسى و ديگر بزرگان ، به نقل از ابوخالد زبالى حكايت كنند:

در آن زمانى كه مهدى عبّاسى ، امام موسى كاظم عليه السلام را از مدينه به عراق احضار كرد، من در يكى از كاروان سراها به نام زباله بودم ، كه حضرت به همراه تعدادى از ماءمورين خليفه وارد كاروانسرا شد؛ و چون آن بزرگوار مرا ديد خوشحال گرديد و فرمود: مقدارى لوازم ، برايش تهيّه و فراهم كنم .

عرض كردم : مولاى من ! چرا شما را در اين وضعيّت مى بينم ؟!

اين همه ماءمور، شما را به كجا مى برند؟

و سپس افزودم : من از اين طاغوت مهدى عبّاسى مى ترسم و شما را در امان نمى بينم .

حضرت فرمود: اى ابوخالد! در اين سفر به من آسيبى نخواهد رسيد، ناراحت نباش ، در فلان ماه و تاريخ ، نزديك غروب آفتاب منتظر من باش ، كه ان شاءاللّه مراجعت مى نمايم .

ابوخالد گويد: بعد از آن كه ماءمورين حكومتى حضرت را بردند، من مرتّب در حال محاسبه ايّام و ساعات بودم ، كه چه موقع زمان وعده حضرت فرا مى رسد و مراجعت مى فرمايد.

پس چون آن روزى كه امام عليه السلام وعده داده بود، فرا رسيد، من تا غروب آفتاب منتظر قدوم مبارك آن حضرت نشستم ؛ ولى آن بزرگوار نيامد، تا هنگامى كه هوا تاريك شد، ناگهان ديدم از آن دور يك سياهى پديدار گشت .

چون جلو رفتم ، امام موسى كاظم عليه السلام را سوار بر قاطر ديدم ، بر حضرتش سلام كردم و از اين كه صحيح و سالم مراجعت فرموده است ، بسيار خوشحال و مسرور گشتم .

آن گاه حضرت به من خطاب كرد و فرمود: اى ابوخالد! آيا هنوز هم ، در شكّ و ترديد هستى ؟

گفتم : الحمدللّه ، كه از شرّ اين ستمگر ظالم نجات يافتى .

فرمود: آرى ، ليكن مرحله اى ديگر مرا احضار خواهند كرد و در آن مرحله نجات نمى يابم ؛ و آنان به هدف شوم خود خواهند رسي

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: شنبه 30 آبان 1388 
ادامه مطلب...

داستان از امام کاظم (ع) و حدیث/شعری در سوگ و عزاى امام کاطم (ع)

سر شب تا به سحر گوشه زندان چه كنم

دل آشفته چو گيسوى پريشان چه كنم

گاه پروانه صفت سوختم از هجر رضا

گاه چون شمع مرا سينه سوزان چه كنم

آرزويم به جهان ديدن روى پسر است

سوختم ، سوختم از آتش هجران چه كنم

كنج زندان ، بلا گشته ز هجران رضا

تيره تر روز من از شام غريبان چه كنم

نه رفيقى به جز از دانه زنجير مرا

نه انيسى به جز از ناله و افغان چه كنم

به خدا دورى معصومه و هجران رضا

مى كُشد عاقبتم گوشه زندان چه كنم

از وطن كرده مرا دور، جفاى هارون

من دل خسته سرگشته و حيران چه كنم

گلى از خار نديد، اين همه آزار كه من

ديدم از طعنه اين مردم نادان چه كنم

سرنگون كاش شود خانه هارون پليد

كه چنين كرد مرا بى سر و سامان چه كنم

هر كجا مرغ اسيرى است ، ز خود شاد كنيد

تا نمرده است ، ز كنج قفس آزاد كنيد

مُرد اگر كنج قفس ، طاير بشكسته پرى

ياد از مردن زندانى بغداد كنيد

چون به زندان ، به ملاقاتى محبوس رويد

از عزيز دل زهرا و علىّ ياد كنيد

كُند و زنجير گشائيد، ز پايش دم مرگ

زين ستمكارى هارون ، همه فرياد كنيد

چار حمّال ، اگر نعش غريبى ببرند

خاطر موسى جعفر، همه امداد كنيد

تا دم مرگ ، مناجات و دعا كارش بود

گوش بر زمزمه آن شه عبّاد كنيد

پسرش نيست ، كه تا گريه كند بر پدرش

پس شما گريه بر آن كشته بيداد كنيد

نگذاريد كه معصومه خبردار شود

رحم بر حال دل دختر ناشاد كني

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: شنبه 30 آبان 1388 
ادامه مطلب...

داستان از امام کاظم (ع) و حدیث/پنج درس آموزنده ارزشمند

 شخصى به نام مرازم گويد:

روزى جهت زيارت و ملاقات امام موسى كاظم عليه السلام به سوى مدينه طيّبه حركت كردم و در مسافرخانه اى منزل گرفتم ، در اين ميان چشمم به زنى افتاد كه مرا جلب توجّه نمود، خواستم با او رابطه زناشوئى برقرار كنم ؛ ولى او نپذيرفت كه با من ازدواج نمايد.

سپس به دنبال كار خويش رفتم ؛ و چون شب فرا رسيد به مسافرخانه بازگشتم و دقّ الباب كردم ، پس از لحظه اى همان زن درب را گشود و من سريع دست خود را بر سينه اش نهادم ؛ ولى او با سرعت از من دور شد.

فرداى آن شب ، چون بر مولايم امام كاظم عليه السلام وارد شدم ، حضرت فرمود: اى مرازم ! كسى كه در خلوت خلافى مرتكب شود و تقواى الهى نداشته باشد، شيعه و دوست ما نيست .(56)

2 در روايات آمده است بر اين كه شخصى به نام اميّة بن علىّ قيسى به همراه دوستش حمّاد بن عيسى بر حضرت ابوالحسن ، امام موسى كاظم عليه السلام وارد شد تا براى مسافرت ، از حضرتش خداحافظى نمايند.

اميّه گويد: همين كه به محضر مبارك آن حضرت رسيديم ، بدون آن كه سخنى گفته باشيم ، امام عليه السلام فرمود: مسافرت خود را به تاءخير بيندازيد و فردا حركت كنيد.

وقتى از منزل آن حضرت بيرون آمديم ، حمّاد گفت : من حتما همين امروز مى روم ؛ ولى من گفتم : چون حضرت فرموده است كه نرويد، من مخالفت دستور امام خود را نمى كنم .

سپس حمّاد حركت كرد و رفت و چون از شهر مدينه خارج گرديد، باران شديدى باريد و سيلاب عظيمى به راه افتاد و حمّاد در سيلاب غرق شد و مُرد؛ و در همان محلّ به نام سيّاله دفن گرديد.(57)

3 روزى حضرت موسى بن جعفر عليه السلام ، يكى از خادمان خود را به بازار فرستاد تا برايش تخم مرغ خريدارى نمايد.

غلام بعد از خريد، با يكى دو عدد از آن تخم مرغ ها با بعضى از افراد قماربازى كرد؛ و سپس آن ها را براى حضرت آورد.

بعد از آن كه تخم مرغ ها پخته شد و امام عليه السلام مقدارى از آن ها را تناول نمود، يكى از غلامان گفت : با بعضى از آن ها قماربازى و برد و باخت شده است .

حضرت با شنيدن اين سخن ، فوراً طشتى را درخواست نمود و آنچه خورده بود، در آن استفراغ كرد.(58)

4 روزى هارون الرّشيد طبقى از سرگين الاغ تهيّه كرد و سرپوشى بر آن نهاد؛ و آن را توسّط يكى از افراد مورد اطمينان خود براى حضرت ابوالحسن ، امام موسى كاظم عليهما السلام فرستاد با اين گمان كه حضرت را مورد تحقير و توهين قرار دهد.

هنگامى كه آن شخص طبق را نزد حضرت آورد و سرپوش را برداشت ، ديد خرماهاى تازه و گوارائى در آن قرار دارد.

پس ، حضرت تعدادى از آن رطب ها را تناول نمود و سپس چند دانه به كسى كه طبق را آورده بود، داد و او نيز آن ها را خورد، بعد از آن باقى مانده آن ها را براى هارون فرستاد.

وقتى ماءمور، طبق را نزد هارون آورد و جريان را تعريف كرد، هارون يكى از آن خرماها را برداشت و چون در دهان خود نهاد، تبديل به سرگين الاغ گشت .(59)

5 يونس بن عبدالرّحمان - كه يكى از ياران صديق و از وكلاى امام صادق ، امام كاظم و امام رضا عليهم السلام بود - روزى به مجلس پُر فيض حضرت ابوالحسن ، امام موسى بن جعفر عليهما السلام وارد شد.

امام عليه السلام پس از مذاكراتى ، ضمن موعظه هائى گوناگون به او فرمود: اى يونس ! با مردم مدارا كن ؛ و هركسى را به اندازه معرفت و شعورش با وى صحبت كن .

يونس اظهار داشت : اى مولايم ! مردم مرا به عنوان بى دين و زنديق خطاب مى كنند.

امام عليه السلام فرمود: گفتار مردم نبايد در روحيّه و افكار تو تاءثير بگذارد، چنانچه در دستان تو جواهرات باشد و مردم بگويند كه سنگ ريزه است ؛ و يا آن كه در دست هايت سنگ ريزه باشد و بگويند كه جواهرات در دست دارد، اين گفتار هيچ گونه سود و يا زيانى براى تو نخواهد داشت 

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: شنبه 30 آبان 1388 
ادامه مطلب...

داستان از امام کاظم (ع) و حدیث/شعری در مدح و مناجات امام کاظم (ع)

هفتم امام شيعيان ، موسى بن جعفر

زندانى آل نبىّ، سبط پيمبر

در كنج زندان ، با حىّ سبحان

ناليد و هر دم ، گفتا به افغان

إ نّا فتحنا لك فتحاً مبينا

گفتا خدايا كُنج اين زندان فكارم

از زهر هارون رفته از كف اختيارم

در كنج زندان ، با حىّ سبحان

ناليد و هر دم ، گفتا به افغان

إ نّا فتحنا لك فتحاً مبينا

جرمم بود حقّگوئى و ترويج دينم

هستم رضا در راه حقّ گر اين چنينم

در كنج زندان ، با حىّ سبحان

ناليد و هر دم ، گفتا به افغان

إ نّا فتحنا لك فتحاً مبينا

پايم اگر در بند و زنجير خسان است

در راه حقّ اين شيوه آزادگان است

در كنج زندان ، با حىّ سبحان

ناليد و هر دم ، گفتا به افغان

إ نّا فتحنا لك فتحاً مبينا

ياربّ نجاتم دِه ، از اين زندان هارون

از ظلم و جور آن لعين ، گشته دلم خون

در كنج زندان ، با حىّ سبحان

ناليد و هر دم ، گفتا به افغان

إ نّا فتحنا لك فتحاً مبينا

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: شنبه 30 آبان 1388 
ادامه مطلب...

داستان از امام کاظم (ع) و حدیث/دستور خواب تا هنگام شهادت

اكثر محدّثين و مورّخين در كتاب هاى مختلفى آورده اند:

هنگامى كه ماءمورين حكومتى خواستند امام موسى بن جعفر عليه السلام را از مدينه منوّره به سوى عراق حركت دهند، حضرت به فرزند خود، حضرت رضا عليه السلام دستور فرمود تا زمانى كه خبر قتل و شهادت پدرش را نياورده اند، هر شب رختخواب خود را جلوى اتاق آن حضرت پهن نمايد و در آن بخوابد.

خادم آن حضرت گويد: من هر شب رختخواب حضرت علىّ بن موسى الّرضا عليه السلام را جلوى اتاق امام موسى كاظم عليه السلام پهن مى كردم و حضرت رضا سلام اللّه عليه مى آمد و مى خوابيد.

و مدّت چهار سال به همين منوال سپرى شد، تا آن كه شبى از شب ها وقتى رختخواب را پهن كردم ، حضرت نيامد و تمام اهل منزل وحشت زده ؛ و غمگين شديم و همگى در فكر فرو رفتيم كه حضرت رضا عليه السلام كجا رفته ؛ و چه شده است ؟

چون صبح شد متوجّه شديم كه حضرت علىّ بن موسى الّرضا عليه السلام آمد و مستقيما نزد امّ احمد - يكى از همسران امام موسى كاظم عليه السلام رفت و فرمود: اى امّ احمد! آنچه پدرم نزد تو به وديعه نهاده است ، تحويل من بده .

در اين هنگام ، امّ احمد فريادى كشيد و گريه كنان بر سر و صورت خود زد و گفت : مولا و سرورم شهيد گشته است .

امام رضا عليه السلام فرمود: آرام باش و تا زمانى كه خبر شهادت پدرم منتشر نشده است سكوت نما.

پس ، امّ احمد آرامش خود را حفظ كرد؛ و آن گاه صندوقچه اى را به همراه دو هزار دينار آورد و تحويل امام رضا عليه السلام داد و گفت : پدرت ، امام موسى كاظم عليه السلام اين ها را به عنوان وديعه نزد من نهاد و فرمود:

تا هنگامى كه خبر شهادت مرا نشنيده اى ، از اين اشياء خوب مراقبت و نگه دارى كن ؛ و چون خبر قتل مرا شنيدى ، فرزندم رضا - سلام اللّه عليه - نزد تو مى آيد و آن ها را مطالبه مى نمايد، پس همه را تحويل او بده ؛ و بدان كه او بعد از من امام و حجّت خداوند متعال بر تمامى خلق مى باشد.(52)

همچنين مرحوم شيخ صدوق و طبرى و ديگر بزرگان ضمن حديثى طولانى از حضرت ابومحمّد امام حسن عسكرى عليه السلام آورده اند:

امام موسى كاظم عليه السلام سه شب مانده به آخر عمر شريفش ، به زندان بان خود - مسيّب - فرمود:

من سه روز ديگر به سوى پروردگار خود رحلت خواهم كرد و اين شخص ‍ پليد و پست - سندى بن شاهك - ادّعا مى كند كه مراسم تجهيز كفن و دفن مرا انجام مى دهد.

و سپس افزود: اى مسيّب ! بدان و آگاه باش كه چنين كارى امكان پذير نيست ؛ بلكه فرزندم ، علىّ بن موسى الرّضا عليه السلام مرا تجهيز و تدفين مى نمايد.

و چون جنازه ام به قبرستان قريش منتقل گرديد، درون قبر، لَحَدى برايم درست كنيد؛ و هنگامى كه درون لَحَد قرار گرفتم ، سعى كنيد كه قبرم را مرتفع نگردانيد؛ و نيز از خاك قبر من جهت تبرّك استفاده نكنيد؛ چون خوردن تمام خاك ها حرام است ، مگر تربت شريف جدّم ، امام حسين عليه السلام كه خداوند تبارك و تعالى براى شيعيان و دوستان ، در آن تربت ، شفا قرار داده است .

مسيّب در ادامه روايت گويد: چون روز سوّم فرا رسيد و لحظات شهادت حضرتش نزديك شد، فرزند بزرگوارش حضرت علىّ بن موسى الرّضا عليه السلام - كه از قبل او را مى شناختم - حضور يافت و من شاهد حضور آن حضرت تا پايان مراسم بودم .(53)

و چون حضرت ابوالحسن ، امام موسى بن جعفر عليهما السلام در همان زندان بغداد به شهادت رسيد - كه بعد از مدّت ها، آن زندان تبديل به مسجدى شد، كه در بغداد در محلّ دروازه كوفه موجود مى باشد - توسّط فرزندش امام علىّ بن موسى الرّضا عليه السلام تجهيز شد و در قبرستان قريش ، در اتاقى كه خود امام موسى كاظم عليه السلام خريدارى كرده بود، دفن گردي

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: شنبه 30 آبان 1388 
ادامه مطلب...

داستان از امام کاظم (ع) و حدیث/چهل حديث منتخب گهربار

قالَ الا مام موسى بن جعفر الكاظم صلوات اللّه عليه :

1 وَجَدْتُ عِلْمَ النّاسِ فى اءرْبَعٍ: اءَوَّلُها اءنْ تَعْرِفَ رَبَّكَ، وَالثّانِيَةُ اءنْ تَعْرِفَ ما صَنَعَ بِكَ، وَالثّالِثَةُ اءنْ تَعْرِفَ ما اءرادَ مِنْكَ، وَالرّبِعَةُ اءنْ تَعْرِفَ ما يُخْرِجُكَ عَنْ دينِكَ.(62)

فرمود: تمام علوم جامعه را در چهار مورد شناسائى كرده ام :

اوّلين آن ها اين كه پروردگار و آفريدگار خود را بشناسى و نسبت به او شناخت پيدا كنى .

دوّم ، اين كه بفهمى كه از براى وجود تو و نيز براى بقاء حيات تو چه كارها و تلاش هائى صورت گرفته است .

سوّم ، بدانى كه براى چه آفريده شده اى و منظور چه بوده است .

چهارم ، معرفت پيدا كنى به آن چيزهائى كه سبب مى شود از دين و اعتقادات خود منحرف شوى يعنى راه خوشبختى و بدبختى خود را بشناسى و در جامعه چشم و گوش بسته حركت نكنى -.

2 قالَ عليه السلام : رَحِمَ اللّهُ عَبْدا تَفَقَّهَ، عَرَفَ النّاسَ وَلايَعْرِفُونَهُ.(63)

فرمود: خداوند متعال رحمت كند بنده اى را كه در مسائل دينى و اجتماعى و سياسى و... فقيه و عالم باشد و نسبت به مردم شناخت پيدا كند، گرچه مردم او را نشناسند و قدر و منزلت او را ندانند.

3 قالَ عليه السلام : ما قُسِّمَ بَيْنَ الْعِبادِ اءفْضَلُ مِنَ الْعَقْلِ، نَوْمُ الْعاقِلِ اءفْضَلُ مِنْ سَهَرِالْجاهِلِ.(64)

فرمود: چيزى با فضيلت تر و بهتر از عقل ، بين بندگان توزيع نشده است ، تا جائى كه خواب عاقل - هوشمند - افضل و بهتر از شب زنده دارى جاهل بى خرد است .

4 قالَ عليه السلام : إ نَّ اءهْلَ الاْ رْضِ مَرْحُومُونَ ما يَخافُونَ، وَ اءدُّوا الاْ مانَةَ، وَ عَمِلُوا بِالْحَقِّ.(65)

فرمود: اهل زمين مورد رحمت - و بركت الهى - هستند، مادامى كه خوف و ترس - از گناه و معصيت داشته باشند -، اداى امانت نمايند و حقّ را دريابند و مورد عمل قرار دهند.

5 قالَ عليه السلام : بِئْسَ الْعَبْدُ يَكُونُ ذاوَجْهَيْنِ وَ ذالِسانَيْنِ.(66)

فرمود: بد شخصى است آن كه داراى دو چهره و دو زبان مى باشد، - كه در پيش رو چيزى گويد و پشت سر چيز ديگر -.

6 قالَ عليه السلام : اَلْمَغْبُونُ مَنْ غَبِنَ عُمْرَهُ ساعَةً.(67)

فرمود: خسارت ديده و ورشكسته كسى است كه عُمْر خود را هر چند به مقدار يك ساعت هم كه باشد بيهوده تلف كرده باشد.

7 قال عليه السلام : مَنِ اسْتَشارَ لَمْ يَعْدِمْ عِنْدَ الصَّوابِ مادِحا، وَ عِنْدَالْخَطإ عاذِرا.(68)

فرمود: كسى كه در امور زندگى خود با اهل معرفت مشورت كند، چنانچه درست و صحيح عمل كرده باشد مورد تعريف و تمجيد قرار مى گيرد و اگر خطا و اشتباه كند عذرش پذيرفته است .

8 قالَ عليه السلام : مَنْ لَمْ يَكُنْ لَهُ مِنْ نَفْسِهِ واعِظٌ تَمَكَّنَ مِنْهُ عَدُوُّهُ يعني الشّيطان .(69)

فرمود: هر كسى عقل و تدبيرش را مورد استفاده قرار ندهد، دشمنش - يعنى ؛ شياطين إ نسى و جنّى و نيز هواهاى نفسانى - به راحتى او را مى فريبند و منحرف مى شود.

9 قالَ عليه السلام : لايَخْلُو الْمُؤْمِنُ مِنْ خَمْسَةٍ: سِواكٍ، وَمِشْطٍ، و سَجّادَةٍ، وَ سَبْحَةٍ فيها اءرْبَعٌ وَ ثَلاثُونَ حَبَّة ، وَ خاتَمُ عَقيقٍ.(70)

فرمود: مؤمن هميشه همراه خود پنج چيز بايد داشته باشد: مسواك ، شانه ، مهر و جانماز، تسبيح براى ذكر گفتن انگشتر عقيق به دست راست داشتن در حال نماز و دعا و...

10 قالَ عليه السلام : لاتَدْخُلُواالْحَمّامَ عَلَى الرّيقِ، وَلاتَدْخُلُوهُ حَتّى تُطْعِمُوا شَيْئا.(71)

فرمود: بعد از صبحانه ، بدون فاصله حمّام نرويد؛ همچنين سعى شود با معده خالى داخل حمام نرويد، بلكه حتّى الامكان قبل از رفتن به حمّام قدرى غذا بخوريد.

11 قالَ عليه السلام : اِيّاكَ وَالْمِزاحَ، فَاِنَّهُ يَذْهَبُ بِنُورِ ايمانِكَ، وَيَسْتَخِفُّ مُرُوَّتَكَ.(72)

فرمود: بر حذر باش از شوخى و مزاح بى جا چون كه نور ايمان را از بين مى برد و جوانمردى و آبرو را سبك و بى اهميّت مى گرداند.

12 قالَ عليه السلام : اللَّحْمُ يُنْبِتُ اللَّحْمَ، وَالسَّمَكُ يُذيبُ الْجَسَدَ.(73)

فرمود: خوردن گوشت ، موجب روئيدن گوشت در بدن و فربهى آن مى گردد؛ ولى خوردن ماهى ، گوشت بدن را آب و جسم را لاغر مى گرداند.

13 قالَ عليه السلام : مَنْ صَدَقَ لِسانُهُ زَكى عَمَلُهُ، وَ مَنْ حَسُنَتْ نيَّتُهُ زيدَ فى رِزْقِهِ، وَ مَنْ حَسُنَ بِرُّهُ بِإ خْوانِهِ وَ اءهْلِهِ مُدَّ فى عُمْرِهِ.(74)

فرمود: هر كه زبانش صادق باشد اعمالش تزكيه است ، هر كه فكر و نيّتش نيك باشد در روزيش توسعه خواهد بود، هر كه به دوستان و آشنايانش نيكى و احسان كند، عمرش طولانى خواهد شد.

14 قالَ عليه السلام : اِذا ماتَ الْمُؤْمِنُ بَكَتْ عَلَيْهِ الْمَلائِكَةُ وَ بُقاعُ الاَْرضِ.(75)

فرمود: زمانى كه - دانشمند - مؤمنى وفات يابد و بميرد، ملائكه ها براى او گريه مى كنند.

15 قالَ عليه السلام : اءلْمُؤْمِنُ مِثْلُ كَفَّتَىِ الْميزانِ كُلَّما زيدَ فى ايمانِهِ زيدَ فى بَلائِهِ.(76)

فرمود: مؤمن همانند دو كفّه ترازو است ، كه هر چه ايمانش افزوده شود بلاها و آزمايشاتش بيشتر مى گردد.

16 قالَ عليه السلام : مَنْ اَرادَ اءنْ يَكُونَ اءقْوىَ النّاسِ فَلْيَتَوَكَّلْ علَى اللّهِ.(77)

فرمود: هركس بخواهد (در هر جهتى ) قوى ترينِ مردم باشد بايد توكّل در همه امور، بر خداوند سبحان نمايد.

17 قالَ عليه السلام : اءداءُالاْ مانَةِ وَالصِّدقُ يَجْلِبانِ الرِّزْقَ، وَالْخِيانَةُ وَالْكِذْبُ يَجْلِبانِ الْفَقْرَ وَالنِّفاقَ.(78)

فرمود: امانت دارى و راست گوئى ، هر دو موجب توسعه روزى مى شوند؛ وليكن خيانت در امانت و دروغ گوئى موجب فلاكت و بيچارگى و سبب تيرگى دل مى باشد.

18 قالَ عليه السلام : اءبْلِغْ خَيْرا وَ قُلْ خَيْرا وَلاتَكُنْ إ مَّعَة .(79)

فرمود: نسبت به هم نوع خود خير و نيكى داشته باش ، و سخن خوب و مفيد بگو، و خود را تابع بى تفاوت و بى مسئوليت قرار مده .

19 قالَ عليه السلام : تَفَقَّهُوا فى دينَاللّهِ، فَاِنَّ الْفِقْهَ مِفْتاحُ الْبَصيرَةِ، وَ تَمامُ الْعِبادَةِ، وَ السَّبَبُ اِلَى الْمَنازِلِ الرَفيعَةِ وَالرُّتَبِ الْجَليلَةِ فِى الدّينِ وَالدّنيا.(80)

فرمود: مسائل و احكام اعتقادى و عملى دين را فرا گيريد، چون كه شناخت احكام و معرفت نسبت به دستورات خداوند، كليد بينائى و بينش و انديشه مى باشد و موجب تماميّت كمال عبادات و اعمال مى گردد؛ و راه به سوى مقامات و منازل بلندمرتبه دنيا و آخرت است .

20 قالَ عليه السلام : فَضْلُ الْفَقيهِ عَلَى العابِدِ كَفَضْلِ الشَّمْسِ عَلَى الْكَواكِبِ، وَ مَنْ لَمْ يَتَفَقَّهْ فى دينِهِ لَمْ يَرْضَ اللّهُ لَهُ عَمَلاً.(81)

فرمود: ارزش وفضيلت فقيه بر عابد همانند فضيلت خورشيد بر ستاره ها است .

و كسى كه در امور دين فقيه و عارف نباشد، خداوند نسبت به اعمال او راضى نخواهد بود.

21 قالَ عليه السلام : عَظِّمِ العالِمَ لِعِلْمِهِ وَدَعْ مُنازَعَتَهُ، وَ صَغِّرِالْجاهِلَ لِجَهْلِهِ وَلاتَطْرُدْهُ وَلكِنْ قَرِّبْهُ وَ عَلِّمْهُ.(82)

فرمود: عالم را به جهت عملش تعظيم و احترام كن و با او منازعه منما، و اعتنائى به جاهل مكن ولى طردش هم نگردان ، بلكه او را جذب نما و آنچه نمى داند تعليمش بده .

22 قالَ عليه السلام : صَلوةُ النّوافِلِ قُرْبانٌ اِلَى اللّهِ لِكُلِّ مُؤ مِنٍ.(83)

فرمود: انجام نمازهاى مستحبّى ، هر مؤمنى را به خداوند متعال نزديك مى نمايد.

23 قالَ عليه السلام : مَثَلُ الدّنيا مَثَلُ الْحَيَّةِ، مَسُّها لَيِّنٌ وَ فى جَوْفِهَا السَّمُّ الْقاتِلِ، يَحْذَرُهَاالرِّجالُ ذَوِى الْعُقُولِ وَ يَهْوى اِلَيْهَاالصِّبْيانُ بِاءيْديهِمْ.(84)

فرمود: مَثَل دنيا همانند مار است كه پوست ظاهر آن نرم و لطيف و خوشرنگ ، ولى در درون آن سمّ كشنده اى است كه مردان عاقل و هشيار از آن گريزانند و بچّه صفتان و بولهوسان به آن عشق مى ورزند.

24 قالَ عليه السلام : مَثَلُ الدُّنيا مَثَلُ ماءِالْبَحْرِ كُلَّما شَرِبَ مِنْهُ الْعطْشانُ اِزْدادَ عَطَشا حَتّى يَقْتُلُهُ.(85)

فرمود: مَثَل دنيا (و اموال و زيورآلات و تجمّلات آن ) همانند آب دريا است كه انسانِ تشنه ، هر چه از آن بياشامد بيشتر تشنه مى شود و آنقدر ميل مى كند تا هلاك شود.

25 قالَ عليه السلام : لَيْسَ الْقَبْلَةُ عَلَى الْفَمِ اِلاّ لِلزَّوْجَةِ وَالْوَلَدِ الصَّغيرِ.(86)

فرمود: بوسيدن لب ها و دهان براى يكديگر در هر حالتى صحيح نيست مگر براى همسر و يا فرزند كوچك .

26 قالَ عليه السلام : مَنْ نَظَرَ بِرَاءيْهِ هَلَكَ، وَ مَنْ تَرَكَ اءهْلَ بَيْتِ نَبيِّهِ ضَلَّ، وَمَنْ تَرَكَ كِتابَ اللّهِ وَ قَوْلَ نَبيِّهِ كَفَرَ.(87)

فرمود: هركس به راءى و سليقه خود اهميّت دهد و در مسائل دين به آن عمل كند هلاك مى شود، و هركس اهل بيت پيغمبر صلى الله عليه و آله را رها كند گمراه مى گردد، و هركس قرآن و سنّت رسول خدا را ترك كند كافر مى باشد.

27 قالَ عليه السلام : إ نَّاللّهَ لَيُبْغِضُ الْعَبْدَ النَّوّامَ، إ نَّاللّهَ لَيُبْغِضُ الْعَبْدَالْفارِغَ.(88)

فرمود: همانا خداوند دشمن دارد آن بنده اى را كه زياد بخوابد، و دشمن دارد آن بنده اى را كه بيكار باشد.

28 قالَ عليه السلام : التَّواضُعُ: اءنْ تُعْطِيَ النّاسَ ما تُحِبُّ اءنْ تُعْطاهُ.(89)

فرمود: تواضع و فروتنى آن است كه آن چه دوست دارى ، ديگران درباره تو انجام دهند، تو هم همان را درباره ديگران انجام دهى .

29 قالَ عليه السلام : يُسْتَحَبُّ غَرامَةُ الْغُلامِ فى صِغَرِهِ لِيَكُونَ حَليما فى كِبَرِهِ وَ يَنْبَغى لِلرَّجُلِ اءنْ يُوَسِّعَ عَلى عَيالِهِ لِئَلاّ يَتَمَنَّوْا مَوْتَهَ.(90)

فرمود: بهتر است پسر را در دوران كودكى به كارهاى مختلف و سخت ، وادار نمائى تا در بزرگى حليم و بردبار باشد؛ و بهتر است مرد نسبت به اهل منزل خود دست و دل باز باشد و در حدّ توان رفع نياز كند تا آرزوى مرگش را ننمايند.(91)

30 قالَ عليه السلام : لَيْسَ مِنّا مَنْ لَمْ يُحاسِبْ نَفْسَهُ فى كُلِّ يَوْمٍ، فَإِنْ عَمِلَ حَسَنا إ سْتَزادَ اللّهَ، وَ إ نْ عَمِلَ سَيِّئا إ سْتَغْفَرَاللّهَ وَ تابَ اِلَيْهِ.(92)

فرمود: از شيعيان و دوستان ما نيست ، كسى كه هر روز محاسبه نَفْس و بررسى اعمال خود را نداشته باشد، كه اگر چنانچه اعمال و نيّاتش خوب بوده ، سعى كند بر آن ها بيفزايد و اگر زشت و ناپسند بوده است ، از خداوند طلب مغفرت و آمرزش كند و جبران نمايد.

31 قالَ عليه السلام : لِكُلِّ شَيْي ءٍ دَليلٌ وَ دَليلُ الْعاقِلِ التَّفَكُّر.(93)

فرمود: براى هر چيزى ، دليل و راهنمائى است و راهنماى شخص عاقل ، تفكّر و انديشه مى باشد.

32 قالَ عليه السلام : ما فِى الْميزانِ شَيْي ءٌ اءثْقَلُ مِنَ الصَّلاةِ عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمّدٍ.(94)

فرمود: در ميزان الهى نيست عمل و چيزى ، سنگين تر از ذكر صلوات بر محمّد و اهل بيت ش (صلوات اللّه عليهم اجمعين ).

33 قالَ عليه السلام : قَليلُ الْعَمَلِ مِنَ الْعاقِلِ مَقْبُونٌ مُضاعَفٌ وَ كَثيرُالْعَمَلِ مِنْ اءهْلِ الْهَوى وَالْجَهْلِ مَرْدُودٌ.(95)

فرمود: اعمال شخص عاقل مقبول است و چند برابر اءجر خواهد داشت گرچه قليل باشد، ولى شخص نادان و هوسران گرچه زيادكار و خدمت و عبادت كند پذيرفته نخواهد بود.

34 قالَ عليه السلام : وَشَعْرُالْجَسَدِ إ ذا طالَ قَطَعَ ماءَ الصُّلْبِ، وَاءرْخىَ الْمَفاصِلَ، وَ وَرِثَ الضَّعْفَ وَالسِلَّ، وَ إ نَّ النُّورَةَ تَزيدُ فِى ماءِالصُّلْبِ، وَ تُقَّوِى الْبَدَنَ، وَتَزيدُ فى شَخْمِ الْكُلْيَتَيْنِ، وَ تَسْمِنُ الْبَدَنَ.(96)

فرمود: موهاى بدن زير بغل و اطراف عورت چنانچه بلند شود سبب قطع و كمبود آب كمر، سستى مفاصل استخوان و ضعف سينه و گلو خواهد شد، استعمال نوره سبب تقويت تمامى آن ها مى باشد.

35 قالَ عليه السلام : ثَلاثَةٌ يَجْلُونَ الْبَصَرَ: النَّظَرُ إ لَى الخُضْرَةِ، وَالنَّظَرُ إ لَى الْماءِالْجارى ، وَالنَّظَرُ إ لَى الْوَجْهِ الْحَسَنِ.(97)

فرمود: سه چيز بر نورانيّت چشم مى افزايد: نگاه بر سبزه ، نگاه بر آب جارى و نگاه به صورت زيبا.

36 قالَ عليه السلام : إ نَّ الاْ رْضَ لا تَخُلُو مِنْ حُجَّةٍ، وَ اءنَا وَاللّهِ ذلِكَ الْحُجَّةُ. (98)

فرمود: همانا زمين در هيچ موقعيّتى خالى از حجّت خدا نيست و به خدا سوگند كه من خليفه و حجّت خداوند هستم .

37 قالَ عليه السلام : سُرْعَةُالْمَشْىِ تَذْهَبُ بِبَهاءِالْمُؤْمِنِ.(99)

فرمود: با سرعت و شتاب راه رفتن ، بهاء و موقعيّت مؤمن را مى كاهد.

38 قالَ عليه السلام : إ نَّما اءمِرْتُمْ اءنْ تَسْئَلُوا، وَلَيْسَ عَلَيْنَاالْجَوابُ، إ نَّما ذلِكَ إ لَيْنا. (100)

فرمود: شماها ماءمور شده ايد كه از ما اهل بيت رسول اللّه سؤال كنيد، وليكن جواب و پاسخ آن ها بر ما واجب نيست بلكه اگر مصلحت بود پاسخ مى دهيم وگرنه ساكت مى باشيم .

39 قالَ عليه السلام : ماذِئْبانِ ضارِبانِ فى غَنَمٍ قَدْ غابَ عَنْهُ رُعاؤُها، بِاءضَرَّ فى دينِ مُسْلِمٍ مِنْ حُبِّ الرِّياسَةِ.(101)

فرمود: خطر و ضرر علاقه به رياست براى مسلمان بيش از دو گرگ درّنده اى است ، به گله گوسفندى كه چوپان ندارند حمله كنند.

40 قالَ عليه السلام : الا يمانُ فَوْقَ الاْ سْلامِ بِدَرَجَةٍ، وَالتَّقْوى فَوْقَ الا يمانِ بِدَرَجَةٍ، وَ الْيَقينُ فَوْقَ التَّقْوى بِدَرَجَةٍ، وَ ما قُسِّمَ فِى النّاسِ شَيْي ءٌ اءقَلُّ مِنَ الْيَقينِ. (102)

فرمود: ايمان ، يك درجه از اسلام بالاتر است ؛ تقوى نيز، يك درجه از ايمان بالاتر؛ يقين ، يك درجه از تقوى بالاتر و برتر مى باشد و درجه اى كمتر از مرحله يقين در بين مردم ثمره بخش نخواهد بود.

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: شنبه 30 آبان 1388 
ادامه مطلب...

داستان از امام کاظم (ع) و حدیث/نابودى يا كمك و كار با ظالم

صفوان جمّال - كه يكى از اصحاب و دوستان امام موسى كاظم عليه السلام است - حكايت كند:

روزى در محضر مبارك آن حضرت بودم ، كه يكى از مؤمنين به نام زياد بن مروان عبدى - كه در دستگاه حكومت بنى العبّاس همكارى داشت - به مجلس آن حضرت وارد شد.

امام كاظم عليه السلام به او خطاب كرد و فرمود: آيا با آنها همكارى و هماهنگى در كارها داريد؟

زياد گفت : آرى ، اى مولا و سرورم !

امام عليه السلام فرمود: چرا چنين مى كنى ؟!

گفت : اى سرورم ! من مردى آبرودار و آبرومندم ، و نيز عائله مند مى باشم ؛ و مال و ثروتى هم ندارم كه تاءمين معاش و زندگى كنم .

حضرت فرمود: اى زياد! به خداى يكتا سوگند، چنانچه از آسمان به زمين بيفتم و قطعه قطعه گردم و گوشتهاى بدنم را پرندگان جدا كنند، اين برايم بهتر است تا آن كه با اين اين ظالمان همكارى و معاشرت داشته باشم .

صفوان گويد: پرسيدم : يا ابن رسول اللّه ! پس در چه صورتى مى توان با آنها همكارى نمود؟

امام عليه السلام فرمود: در صورتى مى توان كنار آنها بود و با آنها همكارى نمود كه براى نجات مؤمنى يا آزادى اسيرى باشد، كه در چنگال آنها گرفتار باشد.

و در غير اين صورت ، خداوند متعال به كمك دهندكانِ ظالمان وعده عذاب دردناك داده است .

بعد از آن ، امام عليه السلام افزود: پس مواظب باش ، كه خداوند متعال شاهد و ناظر همه حالات و همه كارها است ؛ و آنچه را كه اراده نمايد، انجام مى دهد

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: شنبه 30 آبان 1388 
ادامه مطلب...

داستان امام کاظم (ع) و حدیث /خلاصه زندگی نامه نهمين معصوم ، هفتمين اختر امامت

آن حضرت روز يك شنبه ، هفتم ماه صفر، سال 128 هجرى قمرى (2) در روستائى به نام أ بواء بين مكّه معظّمه و مدينه منوّره ديده به جهان گشود.

نام : موسى (3) صلوات اللّه و سلامه عليه .

كنيه : ابوالحسن ، ابوالحسن اوّل ، ابوالحسن ماضى ، ابوابراهيم ، ابوعلىّ، ابواسماعيل ، ابواسحاق و... .

لقب : عبد صالح ، كاظم ، باب الحوائج ، صابر، رجل ، امين ، عالم ، زاهر، صالح ، شيخ ، وفىّ، نفس زكيّه ، زين المجتهدين و... .

نقش انگشتر: حضرت داراى دو انگشتر بود، كه نقش هر كدام به ترتيب عبارتند از: ((حَسْبِيَاللّهُ))، ((المُلْكُ لِلّهِ وَحَدَهُ)).

پدر: امام جعفر، صادق آل محمّد صلوات اللّه عليهم .

مادر: حميده مصفّاة اندلسى ، دختر صاعد بربرى .

دربان : محمّد بن فضل ، مفضّل بن عمر را گفته اند.

مدّت امامت : حضرت روز دوشنبه ، 25 شوّال ، سال 148 هجرى قمرى ، پس از شهادت پدر بزرگوارش ، در بيست سالگى منصب امامت و زعامت جامعه اسلامى را به عهده گرفت و تا سال 183 هجرى ، امامت آن حضرت به طول انجاميد.

مدّت عمر: آن حضرت مدّت بيست سال و بنابر نَقلى 19 سال ، هم زمان با پدر بزرگوارش و مدّت 35 سال پس از آن ادامه حيات داد كه جمعا 55 سال طبق مشهور، عمرى با بركت و پر از مشقّت را سپرى نمود، گرچه بعضى عمر آن حضرت را تا 58 سال نيز گفته اند.

علّت زندانى شدن آن امام مظلوم صلوات اللّه و سلامه عليه را طبق آنچه گفته اند، چنين است :

در آن سالى كه هارون الرّشيد به سفر حجّ رفت و در كنار قبر حضرت رسول صلى الله عليه و آله جمعى از بنى هاشم و از آن جمله امام موسى كاظم عليه السلام را ديد، كه جهت زيارت قبر آن حضرت حضور دارند.

هنگامى كه هارون الرّشيد نزديك قبر مطهّر رسيد، گفت : ((السّلام عليك يا رسول اللّه ! يا بنى عمّى !)) يعنى ؛ سلام بر تو اى رسول خدا!

اى پسر عمويم .

در همين حال ، امام موسى كاظم عليه السلام جلو آمد و هنگامى كه نزديك قبر مطهّر رسيد؛ اظهار داشت : ((السّلام عليك يا أ بة !))

يعنى ؛ سلام بر تو اى پدر.

هارون الرّشيد با ديدن چنين صحنه اى ، چهره خود را درهم كشيد و كينه و عداوت آن حضرت را بر دل گرفته و مصمّم بر تحقير و قتل حضرت شد.

مضافا بر آن كه سخن چينان دنياپرست و رياست طلب - كه در هر زمان بوده و هستند - از موقعيّت سوء استفاده كرده و در هر فرصت مناسبى بر عليه آن حضرت نزد هارون بدگوئى و سخن چينى نموده و او را بر عليه حضرت ، تحريك مى كردند.

تا آن كه هارون به بغداد مراجعت كرده و دستور جلب آن حضرت را صادر كرد؛ و حضرتش را در بصره زندانى گرداند.

و چون مدّتى را در آن جا سپرى نمود، به بغداد منتقل شده ؛ و در زندانى مخوف و وحشتناك تحت انواع شكنجه هاى جسمى و روحى محبوس ‍ گرديد.

در اين كه حضرت سلام اللّه عليه در چند مرحله زندانى شد؛ و نيز جمعا چه مدّت زمانى را در زندان سپرى نمود، بين مورّخين اختلاف است .

بنابر مشهور: حضرت توسّط سِندى بن شاهك ؛ و به دستور هارون الرّشيد مسموم گرديد؛ و در روز جمعه ، 25 رجب ، سال 183 هجرى قمرى (4) در زندان بغداد به شهادت رسيد؛ و جسد مطهّرش در قبرستان بنى هاشم كاظمين دفن گرديد.

خلفاء و سلاطين هم عصر آن حضرت : دوران امامت آن حضرت هم زمان بود با حكومت منصور دوانيقى ، محمّد مهدى عبّاسى ، هادى عبّاسى ، هارون الرّشيد.

تعداد فرزندان : مرحوم سيّد محسن امين رحمة اللّه عليه تعداد 18 پسر و 19 دختر از فرزندان امام موسى كاظم عليه السلام را نام برده است ؛ ولى بعضى ديگر گفته اند: آن حضرت داراى 37 دختر و 23 پسر بوده است .

نماز آن حضرت : دو ركعت است ، در هر ركعت پس از قرائت سوره حمد، دوازده مرتبه سوره توحيد خوانده مى شود.(5)

و پس از پايان سلام نماز، تسبيحات حضرت فاطمه زهراء عليهاالسلام گفته مى شود؛ و سپس حوائج و خواسته هاى مشروعه خويش را از درگاه خداوند متعال تقاضا نموده ، كه ان شاء اللّه بر آورده خواهد شد.

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: شنبه 30 آبان 1388 
ادامه مطلب...

داستان امام کاظم (ع) و حدیث /شعر برای تولد آن حضرت

امشب به راستى شبم از روز بهتر است

كاندر برابرم رخ فيروز دلبر است

در شب كسى نديده عيان گردد آفتاب

جز آفتاب من كه رخش مهر انور است

تنها نه بزم من ز جمالش فروغ يافت

كز نور روى او همه عالم منوّر است

پرسيد عارفى كه بگو كيست يار تو

كز عشق او تو را دل پر غم در آذر است

گفتم به او نشين و بشنو كه يار من

نور خدا و مظهر حقّ، عين داور است

هم زاده نبىّ بود و بضعه بتول

سبط نبىّ، ولىّ خداوند اكبر است

سِرّ علىّ، مقام جلىّ، نور منجلى

هفتم امام ، حضرت موسى بن جعفر است

از آدم و مسيح به درگاه جود او

چشم اميدشان همه چون حلقه بر در است

آدم طفيل و اصل وجود تو زين سبب

معلوم شد كه علّت غائى مؤخّر است

شاها به غير صادر اوّل كه جدّ تو است

عالم تمام مشتقّ و ذات تو مصدر است

امروز روز شادى زهراى اطهر است

خرّم دل رسول خدا، قلب حيدر است

روز ولادت است و نشاط است و خرّمى

اين روز با نشاط به عمرى برابر است

از دامن حميده برآمد مهين مهى

كز نور او سراسر عالم منوّر است

مسرور و شاد، صادق آل علىّ نگر

ميلاد با سعادت موسى بن جعفر است

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: شنبه 30 آبان 1388 
ادامه مطلب...

جديدترين مطالب

امید بخش ترین آیه قرآن
شعر هديه دوستي
داستان مناظره جبرئیل و میکائیل
آداب غذا خوردن ،سخن گفتن ،خوابیدن در داستان شیخ جنید و بهلول دانا حتما بخوانید
برخورد قاطع و حضرت علی (ع) با معاویه
كشتن روحانى را ايرانيان به ما ياد دادند.
سرنوشت لياخوف پس از به توپ بستن مجلس
اسرار وضو
هدیه امام حسین(ع) به میرزا تقی خان امیرکبیر
بخشی از وصیت نامه ی امام علی (ع) به فرزندان خویش


No Image
No Image No Image No Image

آمار وبلاگ

  • كل بازديد:352262
    كل پست ها :2321
    تعداد کل مطالب : 2321
    تاريخ ايجاد وبلاگ :
    پنج شنبه 23 مهر 1388 
    آخرين بروز رساني : پنج شنبه 13 بهمن 1390