بلاگ

  • در این وبلاگ می خوانید:داستان هایی از بحارالانوار ،داستان های گلستان سعدی ،داستان هایی از بهلول دانا ،داستان های تاریخی ،داستان مربوط به هرکدام از ضرب المثل های فارسی و...

دسته بندي


No Image

داستان درباره ی امام هادی (ع) / زندگی نامه امام دهم هادی (ع)

آن حضرت طبق مشهور، سه شنبه ، دوّمين روز از ماه رجب ، سال 212 هجرى قمرى (2)، در قريه اى به نام صُريا سه فرسخى شهر مدينه منوّره ديده به جهان گشود.(3)

نام : علىّ(4) صلوات اللّه و سلامه عليه .

كنيه : ابوالحسن و ابوالحسن الثالث .

لقب : هادى ، ناصح ، متوكّل ، نقىّ، مرتضى ، عالم ، طاهر، طيّب ، عسكرى ، أ مين ، ابن الرّضا و... .

پدر: امام محمّد، جواد الائمّة عليه السلام .

مادر: سمانه - از اهالى مغرب - و معروف به سيّدة بوده است .

نقش انگشتر: ((اللّه رَبّى وَ هُوَ عِصْمَتى مِنْ خَلْقِه )).

دربان : عثمان بن سعيد عمرى .

مدّت عمر: آن حضرت سلام اللّه عليه ، مدّت شش سال و پنج ماه در حيات پدر بزرگوارش ؛ و نيز پس از شهادت وى ، مدّت 33 سال و 9 ماه رهبريّت و امامت جامعه را بر عهده داشت .

جمعا عمر پُر بركت آن حضرت را حدود 41 سال و چند ماه گفته اند، كه مدّت بيست سال و اءندى از آن را در شهر سامراء، تحت نظر حكومت عبّاسى به طور إ جبار إ قامت داشت .

مدّت امامت : بنابر آنچه كه بين گفتار مورّخين و محدّثين مشهور است : آن حضرت ، روز سه شنبه ، پنجم ماه ذى الحجّة ، سال 220 هجرى ، پس از شهادت پدر بزرگوارش به منصب امامت و خلافت نائل آمد و حدود 33 سال و 9 ماه ، امامت و هدايت جامعه اسلامى را عهده دار بود.

آن حضرت پس از شهادت پدر بزرگوارش ، مرتّب در حصر و تحت اذيّت و آزار دستگاه ظلم و جور خلفاء بنى العبّاس و مخالفين قرار داشت ؛ و بيشتر مدّت امامت خود را يا در زندان و يا تحت نظر جاسوسان و مأ موران حكومتى سپرى نمود.

و اگر هم بر حسب ظاهر آزاد مى شد، غيرمستقيم برخوردهاى حضرت و نيز رفت و آمد افراد را به حضور ايشان ، تحت كنترل شديد قرار مى دادند.

امّا براى آن كه افكار عمومى خدشه دار نگردد، به طور رياكارانه در ظاهر و در موقعيّت هاى معيّن ، حضرت را تكريم و تعظيم مى كردند.

ولى به هر حال كينه و خباثت و سخن چينى افراد كوردل ، امام عليه السلام را به حال خود وا نگذاشت ؛ و سرانجام حضرت را به وسيله زهر مسموم و به شهادت رساندند.

و به همين جهات سياسى و حكومتى ، امام عليه السلام كمتر توانست ، مسائل دين را در امور مختلف مطرح نمايد و يا جلسات درس تشكيل دهد.

بدين جهت سخنان حضرت ، نسبت به پدران بزرگوارش كمتر در بين كتب تاريخ و حديث ديده مى شود.

و همچنين براى اثبات مظلوميّت حضرت ، همين كافى است كه دفن جسد مطهرّ آن بزرگوار نيز در خانه خود آن حضرت انجام گرفت .

خلفاء هم عصر: امامت آن حضرت با حكومت و رياست هفت نفر از خلفاء بنى العبّاس به نام هاى : واثق ، متوكّل ، منتصر، مستعين ، معتّز، معتمد و معتصم مصادف شد.

مام مظلوم عليه السلام اختلاف است ؛ ولى مشهور بين علماء گفته اند: شهادت آن حضرت ، روز سوّم ماه رجب ، سال 254 هجرى قمرى (5) مى باشد، كه در زمان حكومت معتصم به وسيله زهر مسموم و به شهادت رسيد؛ و جسد مطهّر و مقدّسش در شهر سامراء، در منزل شخصى خود حضرت دفن گرديد.

فرزند: حضرت داراى چهار فرزند پسر به نام هاى : امام حسن عسكرى عليه السلام ، حسين ، محمّد و جعفر؛ و نيز يك دختر به نام عايشه بوده است .

نماز امام هادى عليه السلام : دو ركعت است ، در هر ركعت پس از قرائت سوره حمد، هفتاد مرتبه سوره توحيد خوانده مى شود؛ و پس از آخرين سلام ، تسبيحات حضرت فاطمه زهراء عليها السلام گفته مى شود.(6)

و سپس نيازها و حوائج مشروعه خود را از درگاه خداوند متعال طلب مى نمايد، كه إ نشاءاللّه بر آورده خواهد شد.

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: پنج شنبه 12 آذر 1388 
ادامه مطلب...

داستان درباره ی امام هادی (ع) / چهل حدیث از امام هادی (ع)

قالَ الا مامُ اءبو الحسن ، علىّ الهادى صلوات اللّه و سلامه عليه :

1 مَنِ اتَّقىَ اللّهَ يُتَّقى ، وَمَنْ اءطاعَ اللّهَ يُطاعُ، وَ مَنْ اءطاعَ الْخالِقَ لَمْ يُبالِ سَخَطَ الْمَخْلُوقينَ، وَمَنْ اءسْخَطَ الْخالِقَ فَقَمِنٌ اءنْ يَحِلَّ بِهِ سَخَطُ الْمَخْلُوقينَ.(62) 

ترجمه :

فرمود: كسى كه تقوى الهى را رعايت نمايد و مطيع احكام و مقرّرات الهى باشد، ديگران مطيع او مى شوند.

و هر شخصى كه اطاعت از خالق نمايد، باكى از دشمنى و عداوت انسان ها نخواهد داشت ؛ و چنانچه خداى متعال را با معصيت و نافرمانى خود به غضب درآورد، پس سزاوار است كه مورد خشم و دشمنى انسان ها قرار گيرد.

2 قالَ عليه السلام : مَنْ اءنِسَ بِاللّهِ اسْتَوحَشَ مِنَ النّاسِ، وَعَلامَةُ الاُْنْسِ بِاللّهِ الْوَحْشَةُ مِنَ النّاسِ.(63)

ترجمه :

فرمود: كسى كه با خداوند متعال مونس باشد و او را اءنيس خود بداند، از مردم احساس وحشت مى كند.

و علامت و نشانه اءنس با خداوند وحشت از مردم است يعنى از غير خدا نهراسيدن و از مردم احتياط و دورى كردن .

3 قالَ عليه السلام :السَّهَرَ اءُلَذُّ الْمَنامِ، وَالْجُوعُ يَزيدُ فى طيبِ الطَّعامِ.(64)

ترجمه :

فرمود: شب زنده دارى ، خواب بعد از آن را لذيذ مى گرداند؛ و گرسنگى در خوشمزگى طعام مى افزايد يعنى هر چه انسان كمتر بخوابد بيشتر از خواب لذت مى برد و هر چه كم خوراك باشد مزّه غذا گواراتر خواهد بود .

4 قالَ عليه السلام : لا تَطْلُبِ الصَّفا مِمَّنْ كَدِرْتَ عَلَيْهِ، وَلاَ النُّصْحَ مِمَّنْ صَرَفْتَ سُوءَ ظَنِّكَ إ لَيْهِ، فَإ نَّما قَلْبُ غَيْرِكَ كَقَلْبِكَ لَهُ.(65)

ترجمه :

فرمود: از كسى كه نسبت به او كدورت و كينه دارى ، صميّميت و محبّت مجوى .

همچنين از كسى كه نسبت به او بدگمان هستى ، نصيحت و موعظه طلب نكن ، چون كه ديدگاه و افكار ديگران نسبت به تو همانند قلب خودت نسبت به آن ها مى باشد.

5 قالَ عليه السلام : الْحَسَدُ ماحِقُ الْحَسَناتِ، وَالزَّهْوُ جالِبُ الْمَقْتِ، وَالْعُجْبُ صارِفٌ عَنْ طَلَبِ الْعِلْمِ داعٍ إ لَى الْغَمْطِ وَالْجَهْلِ، وَالبُخْلُ اءذَمُّ الاْ خْلاقِ، وَالطَّمَعُ سَجيَّةٌ سَيِّئَةٌ.(66)

ترجمه :

فرمود: حسد موجب نابودى ارزش و ثواب حسنات مى گردد.

تكبّر و خودخواهى جذب كننده دشمنى و عداوت افراد مى باشد.

عُجب و خودبينى مانع تحصيل علم خواهد بود و در نتيجه شخص را در پَستى و نادانى نگه مى دارد.

بخيل بودن بدترين اخلاق است ؛ و نيز طَمَع داشتن خصلتى ناپسند و زشت مى باشد.

6 قالَ عليه السلام : الْهَزْلُ فكاهَةُ السُّفَهاءِ، وَ صَناعَةُ الْجُهّالِ.(67) 

ترجمه :

فرمود: مسخره كردن و شوخى هاى - بى مورد - از بى خردى است و كار انسان هاى نادان مى باشد.

7 قالَ عليه السلام : الدُّنْيا سُوقٌ رَبِحَ فيها قَوْمٌ وَ خَسِرَ آخَرُونَ.(68) 

ترجمه :

فرمود: دنيا همانند بازارى است كه عدّه اى در آن براى آخرت سود مى برند و عدّه اى ديگر ضرر و خسارت متحمّل مى شوند.

8 قالَ عليه السلام : النّاسُ فِى الدُّنْيا بِالاْ مْوالِ وَ فِى الاَّْخِرَةِ بِالاْ عْمالِ.(69)

ترجمه :

فرمود: مردم در دنيا به وسيله ثروت و تجمّلات شهرت مى يابند ولى در آخرت به وسيله اعمال محاسبه و پاداش داده خواهند شد.

9 قالَ عليه السلام : مُخالَطَةُ الاْ شْرارِ تَدُلُّ عَلى شِرارِ مَنْ يُخالِطُهُمْ.(70) 

ترجمه :

فرمود: همنشين شدن و معاشرت با افراد شرور نشانه پستى و شرارت تو خواهد بود.

10 قالَ عليه السلام : أ هْلُ قُمْ وَ أ هْلُ آبَةِ مَغْفُورٌلَهُمْ ، لِزيارَتِهِمْ لِجَدّى عَلىّ ابْنِ مُوسَى الرِّضا عَلَيْهِ السَّلامُ بِطُوس ، اءلا وَ مَنْ زارَهُ فَأ صابَهُ فى طَريقِهِ قَطْرَةٌ مِنَ السَّماءِ حَرَّمَ جَسَدَهُ عَلَى النّارِ.(71)

ترجمه :

فرمود: اءهالى قم و اءهالى آبه يكى از روستاهاى حوالى ساوه آمرزيده هستند به جهت آن كه جدّم امام رضا عليه السلام را در شهر طوس زيارت مى كنند.

و سپس حضرت افزود: هر كه جدّم امام رضا عليه السلام را زيارت كند و در مسير راه صدمه و سختى تحمّل كند خداوند آتش را بر بدن او حرام مى گرداند.

11 عَنْ يَعْقُوبِ بْنِ السِّكيتْ، قالَ: سَاءلْتُ أ بَاالْحَسَنِ الْهادى عليه السلام : ما بالُ الْقُرْآنِ لا يَزْدادُ عَلَى النَّشْرِ وَالدَّرْسِ إ لاّ غَضاضَة ؟

قالَ عليه السلام : إ نَّ اللّهَ تَعالى لَمْ يَجْعَلْهُ لِزَمانٍ دُونَ زَمانٍ، وَلالِناسٍ دُونَ ناسٍ، فَهُوَ فى كُلِّ زَمانٍ جَديدٌ وَ عِنْدَ كُلِّ قَوْمٍ غَضُّ إ لى يَوْمِ الْقِيامَةِ.(72)

ترجمه :

يكى از اصحاب حضرت به نام ابن سِكيّت گويد: از امام هادى عليه السلام سؤ ال كردم : چرا قرآن با مرور زمان و زياد خواندن و تكرار، كهنه و مندرس نمى شود؛ بلكه هميشه حالتى تازه و جديد در آن وجود دارد؟

مام عليه السلام فرمود: چون كه خداوند متعال قرآن را براى زمان خاصّى و يا طايفه اى مخصوص قرار نداده است ؛ بلكه براى تمام دوران ها و تمامى اقشار مردم فرستاده است ، به همين جهت هميشه حالت جديد و تازه اى دارد و براى جوامع بشرى تا روز قيامت قابل عمل و اجراء مى باشد.

12 قالَ عليه السلام :الْغَضَبُ عَلى مَنْ لا تَمْلِكُ عَجْزٌ، وَ عَلى مَنْ تَمْلِكُ لُؤْمٌ.(73)

ترجمه :

فرمود: غضب و تندى در مقابل آن كسى كه توان مقابله با او را ندارى ، علامت عجز و ناتوانى است ، ولى در مقابل كسى كه توان مقابله و رو در روئى او را دارى علامت پستى و رذالت است .

13 قالَ عليه السلام : يَاْتى عَلماءُ شيعَتِنا الْقَوّامُونَ بِضُعَفاءِ مُحِبّينا وَ اءهْلِ وِلايَتِنا يَوْمَ الْقِيامَةِ، وَالاْ نْوارُ تَسْطَعُ مِنْ تيجانِهِمْ.(74)

ترجمه :

فرمود: علماء و دانشمندانى كه به فرياد دوستان و پيروان ما برسند و از آن ها رفع مشكل نمايند، روز قيامت در حالى محشور مى شوند كه تاج درخشانى بر سر دارند و نور از آن ها مى درخشد.

14 قالَ عليه السلام : لِبَعْضِ قَهارِمَتِهِ: اسْتَكْثِرُوا لَنا مِنَ الْباذِنْجانِ، فَإ نَّهُ حارُّ فى وَقْتِ الْحَرارَةِ، بارِدٌ فى وَقْتِ الْبُرُودَةِ، مُعْتَدِلٌ فِى الاْ وقاتِ كُلِّها، جَيِّدٌ عَلى كلِّ حالٍ.(75)

ترجمه :

به بعضى از غلامان خود فرمود: بيشتر براى ما بادمجان پخت نمائيد كه در فصل گرما، گرم و در فصل سرما، سرد است .

و در تمام دوران سال معتدل مى باشد و در هر حال مفيد است .

15 قالَ عليه السلام : التَّسْريحُ بِمِشْطِ الْعاجِ يُنْبُتُ الشَّعْرَ فِى الرَّأ سِ، وَ يَطْرُدُ الدُّودَ مِنَ الدِّماغِ، وَ يُطْفِى ءُ الْمِرارَ، وَ يَتَّقِى اللِّثةَ وَ الْعَمُورَ.(76)

ترجمه :

فرمود: شانه كردن موها به وسيله شانه عاج ، سبب روئيدن و افزايش مو مى باشد، همچنين سبب نابودى كرم هاى درون سر و مُخ خواهد شد و موجب سلامتى فكّ و لثه ها مى گردد.

16 قالَ عليه السلام : اُذكُرْ مَصْرَعَكَ بَيْنَ يَدَىْ اءهْلِكَ لا طَبيبٌ يَمْنَعُكَ، وَ لا حَبيبٌ يَنْفَعُكَ.(77)

ترجمه :

فرمود: بياد آور و فراموش نكن آن حالت و موقعى را كه در ميان جمع اعضاء خانواده و آشنايان قرار مى گيرى و لحظات آخر عمرت سپرى مى شود و هيچ پزشكى و دوستى و ثروتى نمى تواند تو را از آن حالت نجات دهد.

17 قالَ عليه السلام : إ نَّ الْحَرامَ لايَنْمى ، وَإ نْ نَمى لا يُبارَكُ فيهِ، وَما اءَنْفَقَهُ لَمْ يُؤْجَرْ عَلَيْهِ، وَ ما خَلَّفَهُ كانَ زادَهُ إ لَى النّارِ.(78)

ترجمه :

فرمود: همانا اموال حرام ، رشد و نموّ ندارد و اگر هم احياناً رشد كند و زياد شود بركتى نخواهد داشت و با خوشى مصرف نمى گردد.

و آنچه را از اموال حرام انفاق و كمك كرده باشد اءجر و پاداشى برايش نيست و هر مقدارى كه براى بعد از خود به هر عنوان باقى گذارد معاقب مى گردد.

18 قالَ عليه السلام : اَلْحِكْمَةُ لا تَنْجَعُ فِى الطِّباعِ الْفاسِدَةِ.(79) 

ترجمه :

فرمود: حكمت اثرى در دل ها و قلب هاى فاسد نمى گذارد.

19 قالَ عليه السلام : مَنْ رَضِىَ عَنْ نَفْسِهِ كَثُرَ السّاخِطُونَ عَلَيْهِ.(80) 

ترجمه :

فرمود: هر كه از خود راضى باشد بدگويان او زياد خواهند شد.

20 قالَ عليه السلام : اَلْمُصيبَةُ لِلصّابِرِ واحِدَةٌ وَ لِلْجازِعِ اِثْنَتان .(81) 

ترجمه :

فرمود: مصيبتى كه بر كسى وارد شود و صبر و تحمّل نمايد، تنها يك ناراحتى است ؛ ولى چنانچه فرياد بزند و جزع كند دو ناراحتى خواهد داشت .

21 قالَ عليه السلام : اِنّ لِلّهِ بِقاعاً يُحِبُّ اءنْ يُدْعى فيها فَيَسْتَجيبُ لِمَنْ دَعاهُ، وَالْحيرُ مِنْها.(82)

ترجمه :

فرمود: براى خداوند بقعه ها و مكان هائى است كه دوست دارد در آن ها خدا خوانده شود تا آن كه دعاها را مستجاب گرداند كه يكى از بُقْعه ها حائر و حرم امام حسين عليه السلام خواهد بود.

22 قالَ عليه السلام : اِنّ اللّهَ هُوَ الْمُثيبُ وَالْمُعاقِبُ وَالْمُجازى بِالاَْعْمالِ عاجِلاً وَآجِلاً.(83)

ترجمه :

فرمود: همانا تنها كسى كه ثواب مى دهد و عِقاب مى كند و كارها را در همان لحظه يا در آينده پاداش مى دهد، خداوند خواهد بود.

23 قالَ عليه السلام : مَنْ هانَتْ عَلَيْهِ نَفْسُهُ فَلا تَاءمَنْ شَرَّهُ.(84) 

ترجمه :

فرمود: هركس به خويشتن إ هانت كند و كنترل نفس نداشته باشد خود را از شرّ او در اءمان ندان .

24 قالَ عليه السلام : اَلتَّواضُعُ اءنْ تُعْطَيَ النّاسَ ما تُحِبُّ اءنْ تُعْطاهُ.(85)

ترجمه :

فرمود: تواضع و فروتنى چنان است كه با مردم چنان كنى كه دوست دارى با تو آن كنند.

25 قالَ عليه السلام : اِنّ الْجِسْمَ مُحْدَثٌ وَاللّهُ مُحْدِثُهُ وَ مُجَسِّمُهُ.(86) 

ترجمه :

فرمود: همانا اجسام ، جديد و پديده هستند و خداوند متعال به وجود آورنده و تجسّم بخش آن ها است .

26 قالَ عليه السلام : لَمْ يَزَلِ اللّهُ وَحْدَهُ لا شَيْئىٌ مَعَهُ، ثُمَّ خَلَقَ الاَْشْياءَ بَديعاً، وَاخْتارَ لِنَفْسِهِ اءحْسَنَ الاْ سْماء.(87)

ترجمه :

فرمود: خداوند از اءزَل ، تنها بود و چيزى با او نبود، تمام موجودات را با قدرت خود آفريده ، و بهترين نام ها را براى خود برگزيد.

27 قالَ عليه السلام : اِذا قامَ الْقائِمُ يَقْضى بَيْنَ النّاسِ بِعِلْمِهِ كَقَضاءِ داوُد عليه السلام وَ لا يَسْئَلُ الْبَيِّنَةَ.(88)

ترجمه :

فرمود: زمانى كه حضرت حجّت (عجّ) قيام نمايد در بين مردم به علم خويش قضاوت مى نمايد؛ همانند حضرت داود عليه السلام كه از دليل و شاهد سؤ ال نمى فرمايد.

28 قالَ عليه السلام : مَنْ اَطاعَ الْخالِقَ لَمْ يُبالِ بِسَخَطِ الْمَخْلُوقينَ وَ مَنْ اءسْخَطَ الْخالِقَ فَقَمِنٌ اءنْ يَحِلَّ بِهِ الْمَخْلُوقينَ.(89)

ترجمه :

فرمود: هركس مطيع و پيرو خدا باشد از قهر و كارشكنى ديگران باكى نخواهد داشت .

29 قالَ عليه السلام : اَلْعِلْمُ وِراثَةٌ كَريمَةٌ وَالاْ دَبُ حُلَلٌ حِسانٌ، وَالْفِكْرَةُ مِرْآتٌ صافَيةٌ.(90)

ترجمه :

فرمود: علم و دانش بهترين يادبود براى انتقال به ديگران است ، ادب زيباترين نيكى ها است و فكر و انديشه آئينه صاف و تزيين كننده اعمال و برنامه ها است .

30 قالَ عليه السلام : الْعُجْبُ صارِفٌ عَنْ طَلَبِ الْعِلْمِ، داعٍ إ لىَ الْغَمْطِ وَ الْجَهْلِ.(91)

ترجمه :

فرمود: خودبينى و غرور، انسان را از تحصيل علوم باز مى دارد و به سمت حقارت و نادانى مى كشاند.

31 قالَ عليه السلام : لا تُخَيِّبْ راجيكَ فَيَمْقُتَكَ اللّهُ وَ يُعاديكَ.(92) 

ترجمه :

فرمود: كسى كه به تو اميد بسته است نااميدش مگردان ، وگرنه مورد غضب خداوند قرار خواهى گرفت .

32 قالَ عليه السلام : مَا اسْتَراحَ ذُو الْحِرْصِ.(93)

ترجمه :

فرمود: شخص طمّاع و حريص نسبت به اموال و تجمّلات دنيا هيچگاه آسايش و استراحت نخواهد داشت .

33 قالَ عليه السلام : الْعِتابُ مِفْتاحُ التَّقالى ، وَالعِتابُ خَيْرٌ مِنَ الْحِقْدِ.(94)

ترجمه :

فرمود: (مواظب باش كه ) عتاب و پرخاش گرى ، مقدّمه و كليد غضب است ، ولى در هر حال پرخاش گرى نسبت به كينه و دشمنى درونى بهتر است (چون كينه ، ضررهاى خظرناك ترى را در بردارد).

34 قالَ عليه السلام : الْغِنى قِلَّةُ تَمَنّيكَ، وَالرّضا بِما يَكْفيكَ، وَ الْفَقْرُ شَرَهُ النّفْسِ وَ شِدَّةُ القُنُوطِ، وَالدِّقَّةُ إ تّباعُ الْيَسيرِ وَالنَّظَرُ فِى الْحَقيرِ.

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: پنج شنبه 12 آذر 1388 
ادامه مطلب...

داستان درباره ی امام هادی (ع) / آگاهى از درون اشخاص

همچنين مرحوم شيخ طوسى ، راوندى و ديگر بزرگان به نقل از اسحاق بن عبداللّه علوى حكايت كند:

روزى از روزها پدرم با عمويم با يكديگر اختلاف كردند، درباره آن چهار روزى كه در طول سال براى روزه گرفتن ، نسبت به بقيّه روزها فضيلت و اهمّيتى بيشتر دارد.

لذا براى حلّ اختلاف و گرفتن جواب صحيح تصميم گرفتند تا به ملاقات و زيارت حضرت ابوالحسن ، امام هادى عليه السلام بروند.

و در آن روزها، حضرت در محلّى - به نام صريا - نزديك مدينه ساكن بود؛ و هنوز به شهر سامراء منتقل نشده بود.

به همين جهت ، به قصد زيارت و ملاقات آن حضرت حركت نمودند، هنگامى كه وارد منزل امام هادى عليه السلام شدند و در محضر شريفش نشستند، حضرت قبل از هر سخنى اظهار فرمود: نزد من آمده ايد تا از روزهائى كه در طول سال بهتر است ، در آن ها روزه گرفته شود، سؤ ال نمائيد؟

عرضه داشتند: بلى ، ياابن رسول اللّه ! ما از محلّ خود فقط براى همين موضوع ، آمده ايم .

حضرت فرمود: پس بدانيد كه آن ها چهار روز است :

روز هفدهم ربيع الاوّل سالروز ميلاد مسعود پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله ، روز بيست و هفتم رجب سالروز بعثت حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله ، روز بيست و پنجم ذى القعده سالروز دَحْو الاْ رض ؛ و آن روزى است كه زمين از زير كعبه الهى پهن و گسترده شد - .

و روز هيجدهم ذى الحجّه سالروز غدير خُمّ - كه پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله از طرف خداوند متعال ، حضرت علىّ بن ابى طالب عليه السلام را به عنوان ((اميرالمؤ منين )) و خليفه بلافصل خويش ، منصوب و معرّفى نمود -.

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: پنج شنبه 12 آذر 1388 
ادامه مطلب...

داستان درباره ی امام هادی (ع) / شعر در مورد تولد امام هادی (ع)

البشارت كه دَهُم حُجّت سبحان آمد

شافع هر دو سرا، رهبر ايمان آمد

سَروَر عالميان ، محور امكان آمد

كه جهان از رخ وى ، روضه رضوان آمد

پرتو مهر رخش ، تا به زمين پيدا شد

دسته هاى مَلك از عرش برين پيدا شد

رهبر عالميان ، آن كه جهان را سبب است

تحت فرمان وى ، افواج مَلك با ادب است

طيّب و طاهر و هادى و نقىّاش لقب است

خسرو مُلك عجم ، قائد قوم عرب است

شرع احمد ز وجودش به جهان پاى گرفت

مهر وى در دل صاحب نظران جاى گرفت

هم نبىّ خوى و علىّ صولت و زهراء عصمت

حسنى حلم و حسين شجعت و سجّاد آيت

باقرى علم و ز صادق به صداقت نِسبت

كاظمى عفو و رضا خوى و جوادى همّت

پدر عسكرى و جدِّ ولىّ عصر است

آن كه بر پرچم وى آيت فتح و نصر است

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: پنج شنبه 12 آذر 1388 
ادامه مطلب...

داستان درباره ی امام هادی (ع) / طلعت نور بين مكّه و مدينه

طبق آنچه تاريخ ‌نويسان آورده اند:

يكى از اصحاب امام محمّد جواد عليه السلام - به نام محمّد بن فرج حكايت كند:

روزى حضرت ابوجعفر، امام جواد عليه السلام مرا در محضر مبارك خويش فرا خواند.

وقتى بر آن حضرت وارد شدم و نشستم ، اظهار داشت : امروز قافله اى به اين محلّ آمده است و تعدادى كنيز براى فروش همراه خود آورده اند.

و سپس كيسه اى را - كه مبلغ شصت دينار در آن بود - تحويل من داد و ضمن فرمايشاتى ، مطالبى را پيرامون كنيزى بيان نمود؛ و حالات و خصوصيّات آن كنيز را از جهت قيافه ، قامت و لباس توصيف كرد.

بعد از آن كه امام جواد عليه السلام ، مطالب لازم را بيان نمود، به من دستور داد تا به سمت آن قافله حركت كنم و آن كنيز مورد نظر را خريدارى نمايم .

پس طبق دستور حضرت حركت كردم ، هنگامى كه به محلّ فروش كنيزان رسيدم ، كنيزان را يكى پس از ديگرى تفحّص و جستجو كردم تا سرانجام ، كنيز مورد نظر حضرت جواد عليه السلام را - كه توصيف و معرّفى نموده بود - پيدا كردم .

و در نهايت ، او را به همان مقدارى كه حضرت داده بود خريدارى كرده و خدمت امام عليه السلام آوردم .

اين كنيز نامش سمانه (جمانه ) بود؛ و طبق إ قرار و اعتراف خودش ، دست هيچ نامحرمى به او دراز نشده بود؛ و صحيح و سالم در خدمت امام محمّد جواد عليه السلام حضور يافت .

اين همان كنيزى مى باشد كه حضرت امام علىّ هادى عليه السلام از آن بانوى مجلّله ، متولّد شد.

همچنين مورّخين و محدّثين به نقل از علىّ بن مهزيار و محمّد ابن فرج حكايت كنند:

ولادت پُر ميمنت و با سعادت امام هادى عليه السلام همچون ولادت ديگر امامان و اوصياء رسول خدا صلوات اللّه و سلامه عليهم ، واقع شد.

و مادر آن حضرت ، نيز يكى از زنان بافضيلت و باكمال زمان خويش بوده است ، همان طورى كه امام هادى عليه السلام ، ضمن فرمايشاتى در رابطه با منزلت و مقام والاى آن بانوى مكرّمه و بزرگوار، چنين اظهار نمود:

مادرم ، زنى با معرفت و با فضيلت بود؛ و نسبت به من معرفت كامل داشت و تمام مسائل و حقوق الهى را در همه موارد رعايت مى كرد، او اهل بهشت مى باشد.

و سپس افزود: تا قبل از پدرم ، حضرت جواد الا ئمّه عليه السلام دست هيچ انسانى به او نزديك نشده بود.

همچنين آورده اند:

منوّره مراجعت مى نمود، چون در محلّى به نام صُريا - سه فرسخ مانده به شهر مدينه طيّبه - رسيدند، نوزادى عزيز و مبارك به نام حضرت ابوالحسن ، امام علىّ هادى عليه السلام ، همانند ديگر اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام ، پاك و پاكيزه ؛ و همچون جدّ بزرگوارش ، امام موسى كاظم عليه السلام در حال بازگشت از شهر مكّه معظّمه به مدينه طيّبه ، ديده به جهان گشود.

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: پنج شنبه 12 آذر 1388 
ادامه مطلب...

داستان درباره ی امام هادی / شعر در منقبت دهمين ستاره هدايت

فتاده مرغ دلم ز آشيان در اين وادى

كه هر كجا رود افتد به دام صيّادى

دلا دل از هم بر گير و خلوتى بپذير

مدار از همه عالم اميد امدادى

مگر ز قبله حاجات و كعبه مقصود

ملاذ حاضر و بادى علىّ الهادى

شَها تو شاهد ميقات لى مع اللّهى

تو شمع جمع شبستان ملك ايجادى

صحيفه ملكوتى و نسخه لاهوت

ولىّ عرصه ناسوت بهر ارشادى

مقام باطن ذات تو قاب قوسين است

به ظاهر از چه در اين خاكدان اجسادى

كشيدى از ((متوكّل )) شدائدى كه به دهر

نديده ديده گردون ز هيچ شدّادى

گهى بِه بركه درّندگان ، گهى به زندان

گهى به بزم مى و ساز ياغى عادى

ز سوز زهر و بلاهاى دهر، جان تو سوخت

كه بر طريقه آباء و اجدادى

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: پنج شنبه 12 آذر 1388 
ادامه مطلب...

داستان درباره ی امام هادی (ع) / تسليم وديعه هاى امامت به وصىّ خود

بعضى از از مورّخين و محدّثين آورده اند:

هنگامى كه حضرت ابوالحسن ، امام علىّ هادى صلوات اللّه و سلامه عليه توسّط معتصم عبّاسى به وسيله زهر مسموم گشت ، در بستر بيمارى قرار گرفت .

خود - حضرت ابومحمّد، امام حسن عسكرى عليه السلام - را دعوت نمود و وديعه هاى امامت و نيز آنچه را كه از اوصياء و پدران معصومش عليهم السلام يكى پس از ديگرى به ارث برده بود، تحويل فرزند خويش داد؛ و بعد از آن او را به عنوان وصىّ و خليفه بعد از خود معرّفى نمود.

و سپس در سنين چهل و يك سالگى به فيض عظمى شهادت نايل آمد؛ و به اجداد طاهرين خود ملحق گرديد.

هنگامى كه مردم شهر سامراء در جريان شهادت امام هادى عليه السلام قرار گرفتند، جمعيّت عظيمى جهت تشييع جنازه مطهّر و مقدّس آن حضرت گرد هم جمع آمده بودند، همچنين وزراء و ديگر مسئولين حكومتى نيز در جمع مردم ، آماده تشييع بودند.

در همين لحظات كه مردم و مسئولين حكومتى در انتظار خروج جنازه حضرت از منزل بودند، ناگهان حضرت ابومحمّد، امام حسن عسكرى عليه السلام با پاى برهنه ، در حالى كه پارچه اى سفيد روى دوش خود انداخته بود از منزل خارج شد.

ال نورانى حضرت افتاد، ديدند كه قيافه و شمايل وى ، از هر جهت شبيه به پدرش امام هادى صلوات اللّه عليهما مى باشد، چون امام حسن عسكرى عليه السلام با آن حالت از منزل خارج شد، تمام جمعيّت به احترام آن حضرت سر پا، مودّب ايستادند و سكوت عجيبى تمام جمعيّت را فرا گرفت .

پس از گذشت لحظاتى ، پيكر پاك و مقدّس امام هادى عليه السلام را از منزل بيرون آوردند و در بين آن جمعيّت انبوه قرار گرفت و تمامى افراد، بى اختيار مشغول گريه و سوگوارى گرديدند.

و بعد از تشييع جنازه (كه با شكوه خاصّى انجام گرفت ) پيكر مقدّس و مطهّر آن امام مظلوم سلام اللّه عليه را جهت دفن ، به منزل خود حضرت بازگرداندند و در منزل شخصىِ آن حضرت كه خود وصيّت كرده بود دفن گرديد.

قابل ذكر است كه امام حسن عسكرى عليه السلام پيش از آن كه از منزل خارج شود، بر جنازه مطهّر پدر خود نماز خوانده بود

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: پنج شنبه 12 آذر 1388 
ادامه مطلب...

داستان درباره ی امام هادی (ع) / شعر برای شهادت امام هادی

رفت ز دار فنا، هادى اهل صفا

ز راه جور و جفا، از چه تو دارى قرار

پور امام نهم ، خسرو مير دهم

آن كه زمين را مدير، بود و زمان را مدار

آه كه از ظلم و كين ، و ز ستم ملحدين

بر دل آن دل غمين ، زهر ستم زد شرار

روز جهان گشت شب ، رفت چو در تاب و تب

فخر مهان عرب ، آيت پروردگار

نور دو چشمش حسن ، آن خلف مؤ تمن

مفخر اهل زَمَن ، خسرو با اقتدار

با حرم محترم ، گشت دچار الم

در غم آن محتشم ، منبع حلم و وقار

ظلم گروه جهول ، كرده حزين و ملول

جمله آل رسول ، داد از اين روزگار

سوم ماه رجب ، چون كه بشد آشكار

شيعه بيا زين زمان ز ديدگان خون ببار(54)

در حيرت از جمال رخت ماه و آفتاب

هادى دين امام مبين ، رهبر يقين

رمز متين و سوره تين ، آيه كتاب

چون فلك صُنع ، بر خطّ راه محمّدى است

آن را كه هست همچو علىّ هادى صواب

اى شاه ، ماه عارض تو قصر عاشق است

اى قصر عاشقان تو بر وفق نُه قُباب

باغ جنان سراى دل آلودگان نبود

دست تو كرد بر رخ اين دسته فتح باب

اى روزگار زاده زاهر و زهراءِ كين ؟!

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: پنج شنبه 12 آذر 1388 
ادامه مطلب...

داستان درباره ی امام هادی (ع) / پنج درس ارزشمند و آموزنده

 يكى از اصحاب حضرت ابوالحسن ، امام هادى صلوات اللّه عليه به نام اسحاق بن ابراهيم حكايت كند:

روزى به محضر مبارك آن حضرت شرفياب شدم ، شخصى را ديدم كه در مجلس حضرت اظهار داشت : مدّتى است كه مبتلا به سردرد شديدى گشته ام .

امام عليه السلام فرمود: ظرفى را با مقدارى آب بردار و اين آيه شريفه قرآن را بر آن بخوان :

أ وَلَمْ يَرَ الَّذينَ كَفَرُوا انَّ السَّمواتِ وَ الاْ رْضَ كانَتا رَتْقاً فَفَتّقْنا هُما وَ جَعَلْنا مِنَ الْماءِ كُلَّ شَيٍ حَيُّ أ فَلا يُؤْمِنُونَ.(55)

و سپس آن را بياشام ، كه انشاءاللّه سردرد برطرف خواهد شد.(56)

حضور داشتند، چنين فرمود: اسم اعظم خداوند متعال ، داراى هفتاد و سه حرف مى باشد كه آصف بن برخيا - وصىّ حضرت سليمان عليه السلام - يك حرف از مجموع آن ها را مى دانست و زمين برايش كوچك شد، به طورى كه توانست در كمتر از يك لحظه عرش بلقيس را نزد حضرت سليمان عليه السلام آورد.

وليكن نزد ما اهل بيت رسالت هفتاد و دو حرف موجود است و يك حرف آن نزد خداوند متعال محفوظ مى باشد.(57)

3 هنگامى كه خداوند متعال نوزادى به حضرت ابوالحسن ، امام هادى عليه السلام عطا نمود، عدّه اى از اصحاب ، خدمت حضرت آمدند تا تهنيت و تبريك گويند.

وقتى بر حضرت وارد شدند، او را شادمان و مسرور نيافتند؛ علّت را جويا شدند؟

امام عليه السلام فرمود: به نوزاد اميدى ندارم ، چون كه او عدّه بسيارى را گمراه مى گرداند.

پس پيش گوئى حضرت و علّت ناراحتى آن بزرگوار تحقّق يافت و اين نوزاد همان جعفر كذّاب شد.(58)

4 ابوهاشم جعفرى حكايت كند:

روزى در محضر شريف امام هادى عليه السلام شرفياب شدم ، كودكى وارد شد و شاخه گلى را تقديم آن حضرت كرد.

امام عليه السلام آن شاخه گل را گرفت و بوئيد و بر چشم خود نهاد و بوسيد؛ و سپس آن را به من اهداء نمود و اظهار داشت :

هر كه شاخه گلى را ببويد و بر چشم خويش بگذارد و ببوسد و سپس صلوات بر محمّد و آلش فرستد، خداوند متعال حسنات بى شمارى را در نامه اعمالش ثبت مى نمايد؛ و نيز بسيارى از خطاها و لغزش هايش را مورد عفو قرار مى دهد.(59)

5 يكى از اهالى كوفه در شهر سامراء خدمت حضرت ابوالحسن ، امام علىّ هادى عليه السلام شرفياب شد و اظهار داشت :

ياابن رسول اللّه ! من از دوستان و علاقه مندان به شما و اجدادتان مى باشم ، و داراى قرض سنگينى هستم و چون توان پرداخت آن را ندارم به قصد شما آمده ام .

امام هادى عليه السلام فرمود: همين جا بِايست تا چاره اى بينديشم .

پس از گذشت لحظاتى ، مقدار سى هزار دينار از طرف متوكّل - خليفه عبّاسى - براى حضرت آوردند.

حضرت سلام اللّه عليه آن پول ها را از ماءمور متوكّل گرفت و بى درنگ و بدون آن كه محاسبه نمايد، تمامى آن سى هزار دينار را تحويل آن شخص كوفى داد.

پس آن مرد كوفى مقدار ده هزار دينار از آن ها را برداشت و اظهار نمود: ياابن رسول اللّه ! من بيش از ده هزار دينار نياز ندارم ، چون به همان مقدار بدهكار هستم و براى من همين مقدار كافى است .

ولى امام عليه السلام از پس گرفتن آن بيست هزار دينار خوددارى و امتناع نمود.

لذا آن مرد كوفى تمامى آن هديه را گرفت و گفت : خداوند بهتر مى داند كه چه كسانى را امام و حجّت خود بر انسان ها قرار بدهد، و سپس عازم شهر كوفه شد.

نظرات( 1 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: پنج شنبه 12 آذر 1388 
ادامه مطلب...

داستان درباره ی امام هادی (ع) / مرگ خليفه ظالم بعد از سه روز

حكّام بنى العبّاس بسيار خودخواه و رياست طلب بودند و براى دست يافتن به اميال نفسانى خود، از انجام هر كارى دريغ نمى ورزيدند و هر روز به نوعى حركت مى كردند، خصوصاً نسبت به بنى هاشم و ائمّه اطهار عليهم السلام اذيّت و آزارهاى روحى و جسمى زيادى روا مى داشتند.

نى العبّاس بود و در زمان امامت حضرت ابوالحسن ، امام هادى عليه السلام رياست مى كرد، براى آن كه بنى هاشم را در جامعه ، خوار و ذليل جلوه دهد، روز عيد فطر دستور داد تا تمام افراد بنى هاشم با پاى برهنه جلوى خليفه (يعنى ؛ شخص متوكّل ) همانند بَردگان ، پياده راه بروند.

و تصريح كرده بود بر اين كه حضرت ابوالحسن ، علىّ بن محمّد عليهما السلام نيز بايد همانند ديگر افراد بنى هاشم با پاى برهنه حضور داشته باشد.

و چون حضرت ناراحتى داشت و نمى توانست روى پاى خود بايستد، با تكيه بر يكى از دوستانش حضور يافت .

بعد از آن عدّه اى از بنى هاشم به حضرت عرض كردند: آيا يك نفر مستجاب الدّعوة در بين ما پيدا نمى شود تا با نفرين خود ما را از شرّ اين طاغوت برهاند؟

ام هادى صلوات اللّه عليه فرمود: چرا، در اين جامعه كسى هست كه سر ناخنش از شتر حضرت صالح عليهماالسّلام گرامى تر خواهد بود كه فريادى كشيد و خداوند به قوم حضرت صالح وعده حتمى داد كه ستمگران بيش از سه روز باقى نخواهند ماند و روز سوّم مؤ منين در أ مان خواهند بود.

راوى افزود: و روز سوّم متوكّل عبّاسى كشته شد و با هلاكت او مؤ منين و بنى هاشم در أ مان و آسايش قرار گرفتند.

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: پنج شنبه 12 آذر 1388 
ادامه مطلب...

داستان درباره ی امام هادی (ع) / هدايت گمراه با سخنى كوتاه

مرحوم طبرسى ، راوندى ، ابن شهرآشوب ، شيخ حرّ عاملى و برخى ديگر از بزرگان رضوان اللّه عليهم آورده اند:

شخصى بود به نام جعفر بن قاسم هاشمى از أ هالى بصره كه از سران واقفيّه به حساب مى آمد.

روزى حضرت ابوالحسن ، امام هادى عليه السلام او را در يكى از كوچه هاى شهر سامراء ديد، هنگامى كه نزديك يكديگر مُواجه شدند، حضرت به او اشاره كرد و فرمود:

تا چه مدّتى در خواب هستى ؟

آيا زمان آن فرا نرسيده است كه از خواب بيدار شوى ؟

جعفر گويد: همين كه امام عليه السلام چنين سخنى را با من مطرح نمود، ناگهان درون من تحوّلى به وجود آمد.

پس از گذشت چند روزى ، براى يكى از فرزندان خليفه ناراحتى پيش آمد و نذر كرد كه سفره وليمه اى پهن كند و افراد را براى خوردن طعام دعوت نمايد.

امام هادى عليه السلام نيز در بين دعوت شدگان بود؛ و چون حضرت وارد مجلس شد تمام افراد به جهت عظمت و احترام او سكوت كرده و مجلس آرامش يافت .

در آن مجلس جوانى حضور داشت كه متلك گو و اهل مزاح و مسخره بازى بود، وقتى آن عظمت و جلال حضرت و سكوت مجلس را مشاهده كرد، مشغول شوخى و گفتن متلك (و جُك ) شد و افراد را مى خندانيد.

حضرت به آن جوان خطاب كرد و فرمود: اين چه كارى است كه انجام مى دهى ؟

آيا با اين روش شادمان هستى ؟

حال آن كه از ياد خداوند متعال غافل شده اى ! تو بعد از سه روز ديگر در بين أ هل قبور و مردگان دفن خواهى شد.

تمام افرادى كه در مجلس حضور داشتند، مبهوت گشته و گفتند: اين بهترين دليل بر حقانيّت اوست ، بايد صبر كنيم و ببينيم نتيجه چه خواهد شد.

جوان با شنيدن اين سخن از حركات ناشايسته خود پشيمان شد و دست برداشت و افراد غذاى خود را ميل كردند.

فرداى آن روز جوان مريض شد و سپس مُرد، روز سوّم او را در قبرستان دفن كردند.

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: پنج شنبه 12 آذر 1388 
ادامه مطلب...

داستان درباره ی امام هادی (ع) / توكّل بر خداوند و نجات از مرگ

مرحوم قطب الدّين راوندى رضى اللّه عنه در كتاب خرايج و جرايح خود آورده است :

ستاده بود و توان سخن گفتن را نداشت ، در شدّت خشم و غضب به فتح بن خاقان كه نيز كنارش ايستاده بود، گفت : چهار نفر از اهالى خزر كه هيچ فرهنگ و شناختى از مسائل شرعى ندارند احضار كن ؛ و سپس افزود: به خدا سوگند! او را خواهم كشت تا در حكومت من ادّعائى نداشته باشد.

چون آن چهار نفر آمدند، به هر يك شمشيرى داد و گفت : هنگامى كه ابوالحسن هادى وارد مجلس شد، بر او حمله بَريد و او را قطعه قطعه كنيد تا من او را در آتش بسوزانم و براى همگان عبرت گردد.

موقعى كه حضرت خواست وارد مجلس شود، لب هايش حركت مى كرد و با خود زمزمه اى داشت و به آرامى حركت مى نمود.

و همين كه وارد مجلس شد و نزديك متوكّل رسيد، ناگهان متوكّل از جاى خود برخاست و امام هادى عليه السلام را در آغوش گرفت و پيشانى حضرت را بوسيد و اظهار داشت : ياابن رسول اللّه ! اى بهترين خلق خدا و اى پسرعمويم ! در اين موقع براى چه اين جا آمده اى ؟

و چرا اين گونه متحمّل زحمت شده اى ؟!

حضرت فرمود: آنچه را كه برايت گفته اند دروغ مى باشد و ماءمور حكومت مرا اين چنين نزد تو احضار كرده است .

متوكّل گفت : اشتباه شده و آن حرام زاده دروغ گفته است ، چنانچه درخواستى ندارى مراجعت فرما، من از شما معذرت مى خواهم .

و سپس متوكّل به فتح و معتّز و بعضى از ديگر وزراى خود كه حضور داشتند، گفت : او سرور من و شماها نيز مى باشد؛ او را تا منزلش مشايعت و همراهى كنيد.

در همين بين چشم آن چهار نفر خزرى بر حضرت افتاد، از روى تواضع به سجده افتادند و اظهار علاقه و محبّت كردند.

هنگامى كه امام هادى عليه السلام از آن مجلس بيرون رفت ، متوكّل آن چهار نفر را خواست و به آن ها گفت : چرا آنچه را كه به شما گفته بودم ، انجام نداديد؟

در جواب گفتند: هنگامى كه وارد شد، از شدّت هيبت و عظمت ، محبّت و علاقه اش در دل ما جاى گرفت ؛ و نيز متوجّه شديم كه بيش از صد نفر شمشير به دست همراه او آمده اند، همگى ما وحشت كرديم ؛ و بى اختيار در مقابل او سر تعظيم فرود آورديم .

پس متوكّل رو به فتح بن خاقان كرد و با خنده گفت : الحمدللّه ، كه روسفيد شديم و حجّت خدا، از جانب ما آسيبى نديد.

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: پنج شنبه 12 آذر 1388 
ادامه مطلب...

داستان درباره ی امام هادی (ع) / آشنائى به زبان ها و تعليم به ديگران

مرحوم طبرسى ، راوندى ، ابن شهرآشوب و برخى ديگر از بزرگان رضوان اللّه عليهم آورده اند:

ابوهاشم جعفرى يكى از اصحاب امام علىّ هادى عليه السلام به نام ابوهاشم جعفرى حكايت كند:

در آن زمانى كه عدّه اى از آشوب گران در زمان رياست و حكومت واثق - خليفه عبّاسى - براى دست گيرى عرب هاى بيابان نشين و ظلم و اذّيت آن ها، وارد شهر مدينه منوّره شدند.

در آن روز، من در محضر شريف حضرت ابوالحسن ، امام هادى عليه السلام بودم ، به من خطاب كرد و فرمود: اى ابوهاشم ! برخيز، تا با همديگر بيرون برويم و اين افراد آشوب گر و نيز سردسته آن ها را ببينيم كه در چه وضعيّتى هستند.

من نيز به همراه حضرت حركت كردم و چون از منزل خارج شديم ، مختصرى راه رفتيم و كنارى ايستاديم .

در همين بين ، سردسته آن ها رسيد و امام عليه السلام به زبان تُركى با او صحبت كرد، ناگهان متوجّه شدم كه او از اسب خود پياده شد و دو دست مبارك حضرت را گرفت و بوسيد.

من جلو رفتم و او را قسم دادم و اصرار كردم كه بگو: اين مرد چه سخنى با تو گفت كه از اسب پياده شدى و اين چنين تواضع كردى ؟

گفت : اين مرد پيغمبر است ؟

گفتم : خير، پيغمبر نيست .

سپس اظهار داشت : اين مرد مرا با نامى صدا كرد كه در طفوليّت ، در شهرهاى خودمان مرا به آن نام صدا مى كردند و كسى از آن اطّلاعى نداشت و آن را نمى دانست ، مگر اين مرد.(49)

همچنين مرحوم قطب الدّين راوندى و ابوحمزه طوسى به نقل از ابوهاشم جعفرى حكايت كند:

روزى از روزها به محضر مبارك حضرت ابوالحسن هادى صلوات اللّه عليه وارد شدم و پس از عرض سلام نشستم .

پس از گذشت لحظاتى ، حضرت با من به زبان هندى صحبت فرمود؛ ولى من نتوانستم پاسخ فرمايشات وى را بدهم ، چون به زبان هندى آشنا نبودم .

در همين اثناء، متوجّه شدم كه ظرفى پُر از سنگ ريزه در كنار امام عليه السلام قرار دارد، حضرت يكى از آن ريگ ها را برداشت و درون دهان مباركش نهاد و آن را مقدارى مكيد و سپس همان ريگ را به من عطا نمود و فرمود داخل دهان خود بگذار.

دستور حضرت ، آن ريگ را داخل دهان خود نهادم و قبل از آن كه از محضر شريف آن حضرت مرخّص شوم ، حالتى را در خود احساس كردم ، مثل اين كه مى توانم غير از عربى هم سخن بگويم و در همان موقع به هفتاد و سه زبان ، سخن گفتن را فرا گرفتم كه يكى از آن ها زبان هندى بود.

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: پنج شنبه 12 آذر 1388 
ادامه مطلب...

داستان درباره ی امام هادی (ع) / پيدايش آب و نجات همراهان

مرحوم شيخ حرّ عاملى به نقل از علىّ بن الحسين مسعودى از كتاب إ ثبات الوصيّه آورده است :

يكى از وزراى متوكّل عبّاسى - كه به نام يحيى بن هرثمه معروف مى باشد - حكايت كند:

در آن مسافرتى كه از شهر مدينه منوّره حضرت ابوالحسن ، امام هادى عليه السلام را به سوى شهر سامراء به همراه تعدادى از افراد حركت مى داديم ، در مسير راه كرامات و كارهاى عجيبى از آن حضرت نمايان شد كه همگان را به حيرت و تعجّب در آورد.

يكى از آن كرامات و معجزات حضرت ، اين بود كه در مسير راه ، هوا بسيار گرم و نيز آب قافله تمام شده بود، به حضرت عرضه داشتيم كه تشنگى و گرماى هوا افراد را از پاى در آورده است ، اگر ممكن است چاره اى بينديشيد.

امام عليه السلام فرمود: در همين نزديكى ها آب گوارائى است و سپس دستور داد كه مسير انحرافى را برويم ، پس مقدارى راه رفتيم و به صحرائى رسيديم كه بسيار سرسبز و خرّم ، داراى درختان و گياهان و چشمه هاى زلالى بود.

تمام افراد از ديدن آن در تعجّب قرار گرفتند، چون تاكنون در آن حوالى ، چنان درختان و چشمه هائى را نديده و نشنيده بودند.

پس تمامى افراد از مَركب هاى خود پياده شده و آب نوشيديم و نيز حيوانات خود را آب داده و ظرف هاى خود را كه همراه داشتيم ، پُر از آب كرده و حركت نموديم .

يحيى گويد: مقدارى كه راه رفتيم و از آن محلّ دور شديم ، ناگهان متوجّه شدم كه شمشيرم را كنار چشمه آب نهاده و فراموش كرده ام كه آن را بردارم .

لذا به غلام خود گفتم كه بازگرد و شمشير مرا بياور، هنگامى كه غلام رفت و شمشير را آورد، گفت هيچ اثرى از درخت و چشمه و آب وجود نداشت .

پس نزديك حضرت ابوالحسن ، امام هادى عليه السلام آمدم و چون خبر غلام را برايش نقل كردم ، حضرت نگاهى به من كرد و سپس تبسّمى نمود.

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: پنج شنبه 12 آذر 1388 
ادامه مطلب...

داستان درباره ی امام هادی (ع) / پيش بينى مهمّ در آزادى از زندان

مرحوم طبرسى ، راوندى ، إ ربلى ، ابن شهرآشوب و برخى ديگر از بزرگان آورده اند:

يكى از اصحاب حضرت ابوالحسن ، امام هادى صلوات اللّه عليه به نام محمّد بن فرج رُخجى حكايت كند:

روزى امام عليه السلام برايم نامه اى را به اين مضمون فرستاد:

اى محمّد! مسائل و امور خود را بررسى كن و تجهيزات لازم را فراهم ساز.

هر چه فكر كردم منظور امام عليه السلام چيست ، متوجّه نشدم تا آن كه پس از گذشت چند روز، مأ مورى از طرف حكومت آمد و مرا به زندان برد و دست و پايم را با زنجير بستند و تمام اموالم را ممنوع التّصرف اعلام كردند.

مدّت هشت روز با چنان حالتى در زندان به سر بردم ، تا اين كه نامه اى ديگر از آن حضرت در زندان به دستم رسيد كه در آن مرقوم فرموده بود: اى محمّد! سعى كن در ضلع غربى زندان سُكنى و منزل ننمائى .

هنگامى كه نامه را خواندم بسيار تعجّب كردم و با خود گفتم : من در زندان هستم و امام عليه السلام براى من چنين مطلبى را مى نويسد، در صورتى كه سرنوشت من معلوم نيست .

چون دو سه روزى از آمدن نامه حضرت گذشت ، ماءمورى آمد و زنجيرهائى كه بر دست و پاى من بود باز كرد و مرا از زندان آزاد گردانيد، بعد از آن ، نامه اى براى امام هادى عليه السلام فرستادم تا از خداوند متعال درخواست نمايد اموال و ثروتم را بازگردانند.

حضرت در جواب نامه من ، مرقوم فرمود: به همين زودى اموال تو را به تو بر مى گردانند و اگر هم آن ها را به تو ندهند، ضرر و زيانى به تو نخواهد رسيد، چون تو از آن ها بهره اى نخواهى برد.

ست - گويد: هنوز محمّد بن فرج به عسكر - يعنى سامراء - نرسيده بود كه دستور آزادى كليّه اموالش صادر شد، ولى پيش از آن كه نامه رفع ممنوعيّت از اموال به دستش برسد مرگ او را ربائيد و از دنيا رفت و طبق پيش بينى امام عليه السلام بهره اى از أ موال خود نبرد.

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: پنج شنبه 12 آذر 1388 
ادامه مطلب...

داستان درباره ی امام هادی (ع) / تواضع ، نشانه عظمت و حقانيّت

شخصى بود به نام زيد بن موسى كه به طور مرتّب ادّعاى خلافت داشت و نزد عمر بن فرج - والى خليفه عبّاسى - اظهار مى داشت كه ابوالحسن ، هادى عليه السلام جوانى بى تجربه است ، من عموى پدر او هستم و اين مقام شايسته من است .

چرا اين قدر او را تعظيم و احترام مى كنيد و او را بالاى مجلس مى نشانيد؟!

عمر بن فرج در يكى از روزها موضوع را براى حضرت هادى صلوات اللّه عليه مطرح كرد.

امام عليه السلام فرمود: يك روز اين كار را انجام بده ، او را بالاى مجلس بنشان و جاى مرا همان پائين مجلس قرار بده ؛ و سعى كن كه همين فردا چنين برنامه اى اجراء شود.

چون فرداى آن روز شد، والى ، حضرت را بالاى مجلس قرار داد و موقعى كه حضرت در جاى خود نشست ، هنگامى كه زيد بن موسى وارد شد، سلام كرد و جلوى امام هادى عليه السلام با حالت تواضع و خشوع نشست .

و فرداى آن روز كه پنج شنبه بود، اوّل زيد بن موسى وارد مجلس شد و او را در بالاى مجلس جاى دادند و سپس امام هادى عليه السلام وارد شد.

ن كه حضرت وارد مجلس گرديد و زيد، چشمش به آن حضرت افتاد، بى اختيار از جاى خود حركت كرد و ايستاد و بعد از آن ، كنار رفت و امام عليه السلام را در صدر مجلس ، بر جاى خود نشانيد، و خود در كمال فروتنى و تواضع در مقابل عظمت آن حضرت عليه السلام ، روى زمين نشست .

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: پنج شنبه 12 آذر 1388 
ادامه مطلب...

داستان درباره ی امام هادی (ع) / تصرّف و اظهار مافوق بشر

مرحوم شيخ مفيد، كلينى ، طبرسى و برخى ديگر از بزرگان در كتاب هاى خود آورده اند:

صالح بن سعيد - كه يكى از اصحاب و دوستان امام هادى صلوات اللّه و سلامه عليه - حكايت نمايد:

روزى به ملاقات و ديدار حضرت ابوالحسن ، امام علىّ هادى عليه السلام - در آن بازداشتگاهى كه حضرت را زندانى كرده بودند - رفتم و پس از عرض سلام و احوال پرسى گفتم :

ياابن رسول اللّه ! اى مولا و سرورم ! قربان شما گردم ، دشمنان و مخالفان شما خواسته اند كه نور شما اهل بيت را خاموش و نيروى ولايت و معنويّت را در جامعه تضعيف كنند.

پس به همين جهت است كه شما را در اين محلّ - بازداشتگاه ، خان الصّعاليك - قرار داده اند.

حضرت فرمود: ياابن سعيد! در همين حالتى كه هستى ثابت باش و حركت نكن تا برايت بگويم ؛ و سپس با دست مبارك خود به سمتى اشاره نمود و اظهار داشت : خوب نگاه كن و ببين چه چيزهائى را مشاهده مى كنى ؟

وقتى چشم انداختم و خوب نگاه كردم ، باغى سرسبز و خرّم را ديدم ، كه در آن از انواع درخت هاى ميوه دار و انواع رياحين و گل هاى رنگارنگِ خوش بو وجود داشت .

و پيش خدمتان بسيارى در رفت و آمد بودند، همچنين پرندگان مختلف و ديگر حيوانات - مانند آهو و غيره - در آن باغ وجود داشت و نيز نهرهاى آب و چشمه هاى زلال ، مرا چنان شيفته خود قرار داد و مرا مجذوب گردانيد كه ديگر نمى توانستم چشم بردارم .

سپس امام هادى عليه السلام فرمود: ياابن سعيد! ما در هر حالت و وضعيّتى كه باشيم ، سرنوشتمان اين چنين خواهد بود و بر اين مشكلات و سختى ها طبق دستور الهى صبر خواهيم كرد.

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: پنج شنبه 12 آذر 1388 
ادامه مطلب...

داستان درباره ی امام هادی (ع) / وساطت غيرمستقيم در رفع مشكل

مرحوم شيخ طوسى و برخى ديگر از بزرگان آورده اند:

شخصى به نام ابوالحسن ، محمّد بن احمد به نقل از عمويش حكايت نمايد:

روزى از روزها به قصد ديدار و ملاقات حضرت ابوالحسن ، امام هادى عليه السلام حركت كردم و چون بر آن حضرت وارد شدم عرضه داشتم : خليفه ، سهميّه و جيره مرا به اتّهام اين كه از اطرافيان و دوستان شما مى باشنم ، قطع كرده اند.

پس چنانچه ممكن باشد، از او بخواهيد كه سهميّه مرا برگرداند، قبول مى كند؛ و همانند گذشته كمك هاى خود را نسبت به من پرداخت مى نمايد.

حضرت در جواب فرمود: انشاءاللّه درست خواهد شد.

پس به منزل خود بازگشتم و چون شب فرا رسيد، شخصى درب منزل آمد و دقّالباب كرد، وقتى درب منزل را گشودم ، ديدم كه فتح بن خاقان ماءمور متوكّل ايستاده است ، هنگامى كه چشمش به من افتاد، گفت : در منزل خود چه مى كنى ؟

زود باش ، كه خليفه تو را احضار كرده است ، پس به همراه او راهى دربار متوكّل شديم و چون بر او وارد شديم ديدم نشسته است و منتظر من مى باشد.

پس همين كه چشمش به من افتاد، اظهار داشت : اى ابوموسى ! ما هميشه به ياد تو هستيم ؛ ليكن تو ما را فراموش كرده اى ، اكنون بگو كه از ما چه طلب دارى ؟

گفتم : كمك هاى گوناگونى كه تاكنون بر من مى شده است ، آن ها را قطع نموده اند؛ پس دستور داد كه كمك ها و سهميّه من همانند سابق و بلكه چند برابر افزايش و پرداخت شود.

سپس از نزد خليفه خداحافظى كرده و بيرون آمديم ؛ و به فتح بن خاقان گفتم : آيا علىّ بن محمّد هادى عليهما السلام امروز اينجا آمده است ؟

اظهار داشت : خير.

گفتم : آيا نامه اى براى خليفه نوشته است ؟

پس جواب داد: خير.

بعد از آن ، راهى منزل خويش گشتم و فتح بن خاقان نيز به دنبال من آمد و گفت : شكّى ندارم كه تو از حضرت ابوالحسن ، امام هادى عليه السلام تقاضا كرده اى كه برايت دعا نمايد و دعاى آن حضرت مستجاب شده است ، پس خواهش مى كنم كه از او تقاضا كنى تا براى من نيز دعا نمايد.

هنگامى كه به محضر مبارك امام هادى عليه السلام وارد شدم و سلام كردم ، فرمود: اى ابوموسى ! آيا مشكلت برطرف شد و خوشحال گرديدى ؟

عرضه داشتم : بلى ، ياابن رسول اللّه ! اى سرورم ! به بركت دعاى شما راضى و قانع شدم .

سپس حضرت نيز مرا مخاطب قرار داد و فرمود:

اوند متعال نسبت به ما اهل بيت - عصمت و طهارت - آگاه است كه ما در مشكلات به غير از او رجوع نمى كنيم ، همچنين در ناملايمات و گرفتارى ها فقط به او توكّل و تكيه مى نماييم ، بنابر اين هرگاه تقاضا و خواسته اى داشته باشيم خداوند متعال از روى لطف و تفضّل مستجاب مى نمايد.

بعد از آن ، به حضرت عرضه داشتم : فتح بن خاقان به من التماس دعا گفت ، كه از شما تقاضا كنم تا برايش دعا نمائى .

لسلام فرمود: فتح در ظاهر با ما دوستى مى نمايد ولى در واقع از ما بيگانه است ، ما براى كسى دعا مى كنيم كه خالص ، تحت فرمان خداوند سبحان باشد و اِقرار و اعتقاد به نبوّت حضرت محمّد مصطفى صلى الله عليه و آله داشته ؛ و نيز اعتراف به حقوق ما اهل بيت رسالت داشته باشد.

سپس حضرت افزود: من براى تو دعا كردم و خداوند متعال آن را مستجاب گرداند.

در پايان از آن حضرت ، تقاضا كردم و عرضه داشتم :

ياابن رسول اللّه ! چنانچه ممكن باشد، دعائى را به من تعليم نما كه هرگاه بخوانم ، دعايم مستجاب شود؟

پس حضرت فرمود: اين دعائى را كه به تو تعليم مى دهم ، من خود زياد مى خوانم و از خداوند متعال خواسته ام ، كه هركس آن را بخواند نااميد نگردد:

مَد، وَ يا كَهْفى وَ السَّنَد، وَ يا واحِدُ يا اءحَدُ، وَ يا قُلْ هُوَ اللّهُ اءحَدٌ، اءسْاءلُكَ اللّهُمَ بِحَقِّ مَنْ خَلَقْتَهُ مِنْ خَلْقِكَ، وَ لَمْ تَجْعَلْ فى خَلْقِكَ مِثْلَهُمْ اءحَداً، اءنْ تُصَلِّيَ عَلَيْهِمْ، وَ تَفْعَلَ بى ، كيت و كيت )).

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: پنج شنبه 12 آذر 1388 
ادامه مطلب...

داستان درباره ی امام هادی (ع) / الاغ نصرانى و شيعه شدن پسرش

مرحوم قطب الدّين راوندى به نقل از هبة اللّه بن ابى منصور موصلى رضوان اللّه عليهما حكايت كند:
شخصى نصرانى به نام يوسف بن يعقوب با وى معاشرت و هم نشينى داشت ، روزى از روزها اظهار نمود: متوكّل - عبّاسى - مرا احضار كرده و نمى دانم از من چه مى خواهد، براى نجات از شرّ او با خود عهد كردم كه مبلغ صد دينار نذر علىّ بن محمّد هادى عليه السلام كنم .
هبة اللّه موصلى گويد: سپس آن مرد نصرانى به سمت سامراء حركت كرد و رفت ؛ و بعد از گذشت چند روزى ، با خوشحالى و سرور به موصل مراجعت كرد، بعضى از دوستان به او گفتند: جريانت به كجا انجاميد و چه گذشت ؟
پاسخ داد: هنگامى كه به شهر سامراء رفتم ، وارد مسافرخانه اى شدم و مرتّب در اين فكر بودم كه چگونه مبلغ صد دينار را به حضرت علىّ بن محمّد هادى عليه السلام برسانم كه كسى مرا نشناسد و با چه حالتى نزد متوكّل بروم .
ر فرصتى كه داشتم ، با بعضى از مردم پيرامون اوضاع متوكّل و نيز امام هادى عليه السلام صحبتى انجام دادم ؛ و متوجّه شدم كه حضرت تحت نظر مأ مورين حكومتى است و از منزل بيرون نمى رود، لذا متحيّر بودم كه چگونه به منزل حضرت بروم تا ماءمورين و ديگر افراد مرا نشناسند.
ناگهان به فكرم رسيد كه سوار الاغ خود بشوم و آن را آزاد بگذارم تا هر كجا خواست برود، شايد از اين طريق منزل حضرت پيدا شود.
لذا پول ها را در دستمالى گذاشته و آن ها را برداشتم و سوار الاغ شدم ، الاغ از خيابان ها و كوچه ها عبور كرد تا آن كه جلوى خانه اى ايستاد و هر چه كردم تا حركت كند، قدم از قدم برنداشت ، از شخصى سؤ ال كردم اين خانه مال كيست ؟
در جواب گفت : اين جا خانه علىّ بن محمّد بن علىّ الرّضا عليه السلام مى باشد.
با خود گفتم : براى حقانيّت آن حضرت ، چه علامت و نشانه اى بهتر از اين خواهد بود.
در همين اثناء، غلام سياهى از منزل خارج شد و گفت : آيا تو يوسف بن يعقوب هستى ؟
اظهار داشتم : بلى .
گفت : پياده شو! وقتى از الاغ پياده شدم ، مرا به طرف سكّوئى كه داخل دالان منزل بود هدايت نمود و گفت : اينجا بنشين تا بازگردم ؛ و خود به درون خانه رفت .
با خود گفتم : اين دوّمين نشانه براى حقانيّت حضرت كه چگونه نام من و نام پدرم را مى داند، با اين كه من در اين شهر غريب هستم و كسى هم مرا نمى شناسد كه از چه خانواده اى مى باشم ؛ و نيز تاكنون بر او وارد نشده و ارتباطى نداشته ام .
پس از آن كه لحظاتى گذشت ، همان غلام آمد و اظهار داشت : صد دينارى را كه در دستمال پنهان كرده اى تحويل من بده ، من نيز آن ها را تحويل غلام حضرت دادم و با خود گفتم : اين هم دليل و علامت سوّم براى حقانيّت آن حضرت .
هنگامى كه غلام پول ها را تحويل گرفت و به درون منزل رفت ، پس از گذشت لحظه اى دو مرتبه آمد و اظهار داشت : حضرت اجازه فرمود كه وارد بشوى .
هنگامى كه وارد اتاق حضرت هادى عليه السلام شدم ، او را تنها يافتم كه در گوشه اى نشسته و مشغول دعا بود.
ن كه چشمش به من افتاد فرمود: اى يوسف ! عدّه اى از افراد فكر مى كنند كه ولايت و محبّت ما خانواده - اهل بيت عصمت و طهارت - براى امثال شما كه مسلمان نيستيد، سودمند نمى باشد؛ ولى آن ها حقيقت را درك نكرده اند كه ولايت و محبّت ما براى همگان ، حتّى براى شماها مفيد است .
بعد از نصايح و تذكّرات سازنده خود، مجدّدا مرا مخاطب قرار داد و فرمود: اى يوسف ! آنجائى كه تو را احضار كرده اند و مى خواهى بروى برو و ترسى نداشته باش .
و سپس افزود: به همين زودى ها داراى فرزند پسرى خواهى شد كه مايه رحمت و بركت خواهد بود.
بعد از آن ، از حضور مبارك امام هادى عليه السلام خداحافظى كرده و خارج شدم .
و چون از منزل حضرت بيرون آمدم ، راهى دربار خليفه گشته و نزد متوكّل عبّاسى رفتم و هنگامى كه ملاقات و ديدار با خليفه تمام شد مراجعت كردم .

وانى شيعه و متديّن و علاقه مند به ولايت و امامت گشته بود، خود را معرّفى كرد كه من پسر يوسف بن يعقوب نصرانى هستم ؛ و پدرم مرده است و اظهار داشت : من پس از مرگ پدرم مسلمان شده ام ؛ من همان كسى هستم كه حضرت ابوالحسن ، امام هادى عليه السلام بشارت مرا داده است .

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: پنج شنبه 12 آذر 1388 
ادامه مطلب...

داستان درباره ی امام هادی (ع) / وضعيّت وجوهات و اموال ارسالى از قم

مرحوم شيخ طوسى ، ابن شهرآشوب و برخى ديگر از بزرگان در كتاب هاى خود آورده اند:

يكى از راويان حديث به نام ابوالحسن ، محمّد منصورى حكايتى را از زبان عمويش تعريف كند كه عمويش گفت :

روزى نزد متوكّل - خليفه عبّاسى - رفتم در حالى كه مشغول مِى گُسارى بود؛ هنگامى كه وارد شدم ، مرا به تناول شراب دعوت كرد و من نپذيرفتم و امتناع ورزيدم .

پس به من گفت : چگونه است كه با ابوالحسن ، علىّ هادى سلام اللّه عليه هم پياله مى شوى و مِى گُسارى مى كنى ؛ ولى با من كه خليفه هستم ، امتناع مى ورزى ؟

اظهار داشتم : خير، چنين نيست و با اين تهمت ها نمى توانى آن حضرت را تضعيف كنى ؛ چون چيزى كه ضرر داشته باشد او هرگز استفاده نكرده و نمى كند.

چند روزى از اين جريان گذشت و فتح بن خاقان - كه وزير دربار خليفه بود - مرا ديد و گفت : براى متوكّل خبر آورده اند كه اموال بسيارى به همراه وجوهات از طرف مردم قم مى آورند.

لذا متوكّل به من گفته است در صدد آن باشم تا هنگامى كه آن اموال وارد شود، آن ها را مصادره كنيم ؛ و تو بايد از هر طريقى كه شده ، زمان دقيق و كيفيّت ورود آن ها را برايم به دست آورى و مرا در جريان آن قرار بدهى .

تم و ديدم كه بعضى از دوستان حضرت نيز در آنجا حضور داشتند، هنگامى كه چشم حضرت بر من افتاد، تبسّمى نمود و اظهار داشت : اى ابوموسى ! غمگين مباش همين امشب اموال از قم وارد مى گردد و مطمئنّ باش كه آن ها توان دستيابى بر اموال را ندارند، تو امشب نزد ما استراحت كن .

يه السلام مشغول خواندن نماز بود، همين كه سلام نماز را داد مرا مخاطب قرار داد و فرمود: اى ابوموسى ! وجوهات و اموال ارسالى از قم هم اكنون رسيد و خادم مانع شده است كه آن ها را نزد من بياورند؛ بلند شو و برو بگو كه آن مرد قمّى آنچه به همراه آورده است ، تحويل دهد.

پس از جاى خود برخاستم و چون از منزل خارج شدم ، شخصى را ديدم كه خورجينى به همراه داشت ، آن را گرفتم و نزد امام هادى عليه السلام آوردم .

سپس فرمود: به او بگو پالتوئى را كه آن زن قمّى فرستاد و گفت : از جدّم مى باشد، آن را نيز تحويل بده .

لذا بيرون رفتم و آن پالتو را گرفتم ؛ و چون خدمت حضرت آوردم ، فرمود: برو به او بگو كه پالتو را عوض كرده اى ، بايد همان پالتوى اصلى را تحويل بدهى .

وقتى فرمايش حضرت را منتقل كردم ، در جواب گفت : بلى ، صحيح است ، اين پالتو را خواهرم دوست داشت و من آن را با پالتوى خودم عوض كردم ، وقتى بازگشتم آن را نيز مى آورم .

محضر امام عليه السلام آمدم ؛ و چون حرف آن شخص قمّى را براى حضرت بازگو كردم ، فرمود: به او بگو پالتو را در ديگر وسائل خود نهاده اى ، آن را بيرون آور و تحويل بده .

وقتى سخن حضرت را براى او گفتم ، رفت و پس از چند لحظه اى آمد و پالتو را تحويل داد و خود او نيز به همراه من نزد امام عليه السلام آمد، حضرت به او فرمود: چرا چنين كردى ؟

جواب داد: شكّى برايم به وجود آمده بود، خواستم به يقين برسم و عقيده ام خالص گردد.

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: پنج شنبه 12 آذر 1388 
ادامه مطلب...

داستان درباره ی امام هادی (ع) / بالا رفتن پرده با قدوم مبارك امام عليه السلام

مرحوم شيخ طوسى ، ابن شهرآشوب و برخى ديگر از بزرگان رضوان اللّه عليهم آورده اند:

متوكّل عبّاسى براى ايراد خطبه و سخنرانى در مسجد جامع حضور مى يافت و بعد از آن ، نماز جماعت را اقامه مى نمود.

ن محمّد ملقّب به هريسة بالاى منبر نشسته و مشغول سخنرانى و خطبه خواندن است ؛ پس متوكّل صبر كرد تا سخنرانى او پايان يافت ، بعد از آن خواست كه نماز را به جماعت را اقامه نمايد، آن شخص از منبر فرود آمد و گفت : هر كه خطبه خوانده است ، نيز بايد نماز را اقامه نمايد.

اين شخص روزى به دربار متوكّل آمد و به او گفت : چرا علىّ بن محمّد امام هادى عليه السلام را اكرام و احترام مى نمائى و هنگام ورود به دارالخلافه پيش خدمتان شما پرده را برايش ، بالا مى زنند، مردم با چنين برخوردى از طرف خليفه ، فكر مى كنند كه او مستحقّ خلافت است .

بنابر اين بهتر است كه او هنگام ورود با ديگر افراد و اقشار مختلف مردم يكسان باشد.

پس از گذشت چند روزى از اين جريان ، امام هادى عليه السلام خواست وارد دارالخلافه متوكّل عبّاسى شود؛ و كسى نبود كه پرده را براى حضرت بالا بزند، پس ناگهان بادى وزيد و پرده را بالا بُرد و حضرت با حالتى آسوده ، به مجلس متوكّل وارد شد.

ى كه در مجلس حضور داشتند و بالا رفتن پرده را به وسيله وزش باد مشاهده كردند، به يكديگر گفتند: اين حالات - وزش باد - عادّى است ؛ پس هنگامى هم كه حضرت خواست خارج شود نيز باد ديگرى وزيد و پرده را بالا برد و در نتيجه ، آن افراد در تعجّب و حيرت قرار گرفتند.

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: پنج شنبه 12 آذر 1388 
ادامه مطلب...

داستان درباره ی امام هادی (ع) / دعاى امام در حقّ اصفهانى

مرحوم قطب الدّين راوندى ، ابن حمزه طوسى ، إ ربلى و برخى ديگر از بزرگان رضوان اللّه تعالى عليهم به نقل از جماعتى از اهالى اصفهان مانند ابوالعبّاس احمد بن نصر و ابوجعفر محمّد بن علويّه آورده است :

در شهر اصفهان شخصى بود به نام عبدالرّحمان - كه يكى از شيعيان معروف به حساب مى آمد - و از علاقه مندان به ائمّه اطهار عليهم السلام بود؛ مخصوصاً كه علاقه خاصّى نسبت به حضرت هادى سلام اللّه عليه داشت .

روزى به او گفتند: علّت تشيّع و علاقه تو به حضرت ابوالحسن ، امام علىّ هادى عليه السلام چيست ؟

در پاسخ اظهار داشت : به دلائلى كه خود شاهد بوده ام .

و سپس افزود: من شخصى فقير و بى بضاعت بودم به طورى كه نمى توانستم تشكيل خانواده دهم ، به همين جهت به همراه قافله اى كه عازم عراق و شهر سامراء بود، حركت كردم تا به دربار خليفه عبّاسى بروم ، به امّيد آن كه شايد از طرف او برايم كمكى شود و مشكل من برطرف گردد.

چون به شهر سامراء وارد شديم ، جلوى دربار متوكّل رفته و منتظر وقت ملاقات مانديم ، در همان اَثناء گفته شد كه حضرت ابوالحسن ، امام هادى عليه السلام نيز از طرف خليفه دعوت شده است تا به ملاقات وى آيد.

ناگهان متوجّه شدم كه حضرت در حال آمدن به دربار خليفه مى باشد، تمامى افرادى كه حضور داشتند مشغول تماشاى او گشتند و آن حضرت به آرامى از بين جمعيّت عبور مى نمود.

چون عبورش به من افتاد، نگاهى محبّت آميز و عميق به من انداخت و من آهسته ، به طور مرتّب براى موفقيّت و سلامتى وجود مباركش ، دعا مى كردم .

همين كه حضرت مقابل من قرار گرفت ، به من فرمود: خداوند متعال دعايت را مستجاب نمود و عمرت را طولانى گرداند؛ و نسبت به ثروت و اموال برايت بركت قرار داد، همچنين فرزندانت نيز افزايش مى يابند.

در همين حال ، لحظه اى تمام بدنم را رعشه فرا گرفت ؛ و دوستانم هر يك جوياى حالم بودند و مى گفتند: چه شده است ؟

و چرا چنين حالتى به تو دست داد؟

و من در پاسخ به ايشان مى گفتم : نترسيد، چيزى نيست ، انشاءاللّه كه خير است .

و پيرامون نيّت خود و مشكلاتى كه داشتم با هيچكس سخنى نگفته بودم .

پس از آن كه به اصفهان بازگشتيم ، خداوند متعال درهاى رحمت و بركت را برايم گشود؛ و از هر جهت در رفاه و آسايش قرار گرفتم و صاحب ثروتى بسيار و عائله اى خوب و مورد علاقه ام گشتم .

و در حال حاضر داراى ده فرزند هستم و متجاوز از هفتاد سال از عمرم سپرى گشته است .

به همين دلائل يكى از علاقه مندان و مخلصين اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام ، مخصوصاً حضرت ابوالحسن ، امام علىّ هادى عليه السلام گشته ام .

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: پنج شنبه 12 آذر 1388 
ادامه مطلب...

داستان درباره ی امام هادی (ع) / شانس در شكستگى نگين انگشتر

مرحوم شيخ طوسى و برخى ديگر از بزرگان رضوان اللّه عليهم به نقل از كافور خادم حكايت نمايند:

منزل و محلّ مسكونى حضرت ابوالحسن ، امام هادى عليه السلام در نزديكى بازارچه اى بود كه صنعت گران مختلفى در آن كار مى كردند، يكى از آن ها شخصى به نام يونس نقّاش بود كه كارش انگشترسازى و نقش و نگار آن بود، او از دوستان حضرت بود و بعضى اوقات خدمت حضرت مى آمد.

روزى باعجله و شتاب نزد امام عليه السلام وارد شد و پس از سلام اظهار داشت : ياابن رسول اللّه ! من تمام اموال و نيز خانواده ام را به شما مى سپارم .

حضرت به او فرمود: چه خبر شده است ؟

يونس گفت : من بايد از اين ديار فرار كنم .

حضرت در حالتى كه تبسّمى بر لب داشت ، فرمود: براى چه ؟

مگر چه پيش آمدى رُخ داده است ؟!

ه وزير خليفه - موسى بن بغا - نگين انگشترى را تحويل من داد تا برايش حكّاكى و نقّاشى كنم و آن نگين از قيمت بسيار بالائى برخوردار بود، كه در هنگام كار شكست و دو نيم شد و فردا موعد تحويل آن است ؛ و مى دانم كه موسى يا حُكم هزار شلاّق و يا حكم قتل مرا صادر مى كند.

امام هادى عليه السلام فرمود: آرام باش و به منزل خود بازگرد، تا فردا فرج و گشايشى خواهد بود.

يونس طبق فرمان حضرت به منزل خويش بازگشت و تا فرداى آن روز بسيار ناراحت و غمگين بود كه چه خواهد شد؟

و تمام بدنش مى لرزيد و هراسناك بود از اين كه چنانچه نگين از او بخواهند چه بگويد؟

در همين احوال ، ناگهان ، مأ مورى آمد و نگين را درخواست كرد و اظهار داشت : بيا نزد موسى برويم كه كار مهمّى دارد.

يونس نقّاش با ترس و وحشت عجيبى برخاست و همراه ماءمور نزد موسى بن بغا رفت .

از نزد موسى برگشت ، خندان و خوشحال بود و به محضر مبارك امام هادى عليه السلام وارد شد و اظهار داشت : ياابن رسول اللّه ! هنگامى كه نزد موسى رفتم ، گفت : نگينى را كه گرفته اى ، خواسته بودم كه براى يكى از همسرانم انگشترى مناسب بسازى ؛ ولى اكنون آن ها نزاعشان شده است .

اگر بتوانى آن نگين را دو نيم كنى ، كه براى هر يك از همسرانم نگينى درست شود، تو را از نعمت و هداياى فراوانى برخوردار مى سازيم .

امام هادى صلوات اللّه عليه تا اين خبر را شنيد، دست مباركش را به سمت آسمان بلند نمود و به درگاه بارى تعالى اظهار داشت : خداوندا! تو را شكر و سپاس مى گويم ، كه ما - اهل بيت رسالت - را از شكرگزاران حقيقى خود قرار داده اى .

و سپس به يونس فرمود: تو به موسى چه گفتى ؟

يونس اظهار داشت : جواب دادم كه بايد مهلت بدهى و صبر كنى تا چاره اى بينديشم .

امام هادى عليه السلام به او فرمود: خوب گفتى و روش خوبى را مطرح كردى .

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: پنج شنبه 12 آذر 1388 
ادامه مطلب...

داستان درباره ی امام هادی (ع) / هيچ زمينى خالى از قبر نيست

يحيى بن هرثمه وزير متوكّل عبّاسى حكايت كند:

روزى خليفه مرا احضار كرد و گفت : بايد سيصد نفر همراه خود بردارى و از طريق كوفه ، عازم شهر مدينه گردى و ابوالحسن ، علىّ بن محمّد هادى را با عزّت و احترام به بغداد بياورى .

من نيز دستور خليفه را اطاعت كرده و پس از جمع آورى افراد به همراه امكانات لازم ، حركت كرديم .

در جمع افراد همراه ، فرمانده حفاظتى - كه مسؤ ليّت حفاظت اموال را داشت - در مسير راه ، مرتّب با كاتب من كه شيعه بود، درباره مسائل مختلف ، بحث و مناظره داشت و من بر گفتگوى آن ها نظارت كامل داشتم .

چون مقدار زيادى از راه را پيموديم ، فرمانده به كاتب گفت : آيا علىّ بن ابى طالب عليه السلام پيشواى شما، نگفته است :

هيچ زمينى خالى از قبر نيست و در هر گوشه اى از زمين ، گورستانى از انسان ها وجود دارد؟

آيا در اين بيابان خشك و بى آب و علف ، چه كسى زندگى كرده است تا بميرد و دفن شود؟

من به كاتب گفتم : به راستى ، آيا علىّ بن ابى طالب عليه السلام چنين گفته است ؟!

پاسخ داد: بلى ، صحيح است .

پس گفتم : در اين سرزمين آثار گورستانى نمايان نيست و سپس شروع كرديم به خنديدن ؛ و صحبت ها بر همين منوال ادامه يافت تا به شهر مدينه رسيديم و به سمت منزل حضرت ابوالحسن ، امام هادى عليه السلام روانه شديم .

هنگامى كه جلوى درب منزل رسيديم ، من تنها وارد شدم و نامه متوكّل را تحويل ايشان دادم .

حضرت پس از آن كه نامه را گرفت ، فرمود: مانعى نيست ، تا فردا منتظر باشيد.

چون فرداى آن روز خدمت ايشان رفتم - ضمن آن كه فصل تابستان و هوا بسيار گرم بود - ديدم خيّاطى درون اتاق حضرت مشغول خيّاطى لباس هاى ضخيم زمستانى است .

و تمام سعى و كوشش شما بر اين باشد كه تا همين امروز لباس ها دوخته و آماده گردد و فردا صبح در همين موقع آن ها را تحويل بده ، سپس به من خطاب نمود و فرمود: اى يحيى ! شما نيز كارهايتان را انجام دهيد و امكانات لازم را براى خود آماده كنيد، تا آن كه فردا حركت كنيم .

ى گويد: من از حضور ايشان بيرون رفتم و با خود گفتم : در فصل تابستان ، هواى به اين گرمى و حرارت ، حضرت لباس زمستانى تهيّه مى نمايد، مثل اين كه او از مسافرت و مسير راه اطّلاعى ندارد؛ حال ، تعجّب از شيعيان است كه از چنين كسى پيروى مى كنند و او را امام خود مى دانند.

فرداى آن روز هنگامى كه آماده حركت شديم ، حضرت به همراهان خود فرمود: تمام امكانات و لوازم مورد نياز را برداريد و نيز پالتو و غيره را فراموش نكنيد كه مبادا در مسير راه مشكلى پيش آيد.

و سپس به من خطاب نمود و فرمود: اى يحيى ! چنانچه آماده هستى ، حركت كنيم .

من بر تعجّبم افزوده شد كه آن حضرت ، پالتو و پوستين در اين گرماى شديد براى چه به همراه مى آورد!؟

لىّ بن ابى طالب عليه السلام و گورستان مناظره داشتند، كه ناگهان ابرى در آسمان پديدار گشت و بالا آمد، به طورى كه هوا تاريك گشت و صداى رعد و برق هاى وحشتناكى بين زمين و آسمان به گوش مى رسيد، هوا يك مرتبه بسيار سرد شد كه قابل تحمّل براى افراد نبود و در همين لحظات برف زمستانى همه جا را پوشاند.

امّا چون حضرت ابوالحسن ، امام هادى عليه السلام و همراهانش لباس هاى گرم همراه داشتند و از قبل مهيّا بودند، پالتو و پوستين هاى خود را پوشيدند؛ و هيچ گونه ناراحتى نداشتند.

سپس آن حضرت دستور داد تا يك پالتو به من و نيز يك پالتو هم به كاتب دادند و هر دو پوشيديم ؛ و به جهت سرماى شديد آن روز هشتاد نفر از نيروها و همراهان من هلاك شدند و مُردند.

هنگامى كه ابرها كنار رفت و هوا به حالت عادى برگشت ، حضرت هادى عليه السلام به من فرمود: اى يحيى ! بگو: افرادى كه هلاك شده اند، در همين مكان دفن شوند؛ و سپس افزود: خداوند متعال اين چنين سرزمين ها را گورستان انسان ها مى گرداند.

م : ياابن رسول اللّه ! من به يگانگى خدا و نبوّت محمّد رسول اللّه صلى الله عليه و آله شهادت مى دهم ؛ و نيز اقرار مى نمايم كه شماها خليفه و حجّت خداوند بر روى زمين براى بندگان هستيد؛ من تاكنون ايمان نداشتم ولى اكنون به بركت وجود شما ايمان آوردم و من نيز از شيعيان شما مى باشم .

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: پنج شنبه 12 آذر 1388 
ادامه مطلب...

داستان درباره ی امام هادی (ع) / پيامبران ، و منصب امامت

ابويوسف يعقوب اهوازى معروف به ابن سكيّت گويد:

روزى به محضر مبارك امام علىّ هادى عليه السلام وارد شدم و عرض كردم : ياابن رسول اللّه ! چرا خداوند متعال ، حضرت عيسى مسيح عليه السلام را به همراه لوازم و علوم طبّ و طبابت ، و حضرت محمّد مصطفى صلى الله عليه و آله را به همراه فصاحت و بلاغت مبعوث نمود؟

امام هادى عليه السلام فرمود: در زمانى كه حضرت موسى عليه السلام مبعوث گرديد بيشترين افراد آن زمان ، اهل سحر و جادو بودند و حضرت به مقتضاى همان زمان آمد و سحر تمام ساحران را باطل نمود و حجّت خدا را بر ايشان ثابت كرد.

عليه السلام مردم مبتلا به امراض و ناراحتى هاى جسمى شده بودند كه از درمان آن ها عاجز و ناتوان بودند، پس حضرت عيسى آمد و امراض صعب العلاجى را مانند پيسى و جذام و نابينايى را - كه از درمان آن ها عاجز بودند - شفا داد و حتّى مردگان را به اذن خداوند متعال ، زنده كرد.

ه مبعوث گرديد، مردم اديب و خطيب و شاعر بودند كه با تمام فصاحت و بلاغت سخن مى گفتند و شعر مى سرودند، پس آن حضرت با كلامى بليغ و فصيح و رسا در قالب موعظه و ارشاد، از طرف خداوند سبحان آمد كه سخنش سرآمد تمام سخن ها بود و حجّت الهى را بر تمامى آن افراد تمام نمود.

ابن سكّيت گفت : به خدا قسم ! تاكنون شخصى مثل تو را، كه اين چنين پاسخ روشن و كافى گفتى ، نديده بودم ؛ اكنون مى خواهم بدانم كه امروز حجّت خدا بر مردم چگونه است ؟

امام هادى عليه السلام فرمود: عقل سالم كه به وسيله او بتوان صداقت و يا دروغ گوئى و نفاق افراد را شناخت و در نتيجه اين كه از هركس و از هر سخنى تبعيّت ننمايد.(35)

همچنين آورده اند:

محمّد بن حسن صفّار از شخصى كه برادر رضاعى امام جواد صلوات اللّه عليه مى باشد، حكايت كند:

حضرت ابوالحسن ، امام هادى عليه السلام در دورانى كه پدرش در بغداد تحت نظر دستگاه حكومتى بود، به مكتب مى رفت و در كنار ديگران ، نزد معلّم نامه مى نوشت و مى خواند.

روزى از روزها در حالى كه مشغول خواندن نوشته خود بود، ناگهان مشغول گريستن گرديد و سخت گريه مى نمود.

معلّم علّت گريه او را سؤ ال كرد؛ ولى حضرت جواب او را نداد و اجازه خواست تا نزد خانواده خويش ، به منزل برود.

همين كه وارد منزل شد، صداى گريه و شيون تمام افراد منزل به گوش رسيد و پس از گذشت لحظاتى امام عليه السلام دو مرتبه به مكتب بازگشت .

پس علّت گريه اش را سؤ ال كرديم ؟

اظهار داشت : پدرم حضرت ابوجعفر، امام محمّد جواد صلوات اللّه عليه وفات يافت .

سؤ ال كرديم : از كجا و چگونه متوجّه شدى كه پدرت رحلت نموده است ؟

فرمود: جلال و عظمتى از طرف خداوند متعال در من ظاهر گرديد و در خود، يك نوع احساسى كردم - كه قبل از آن چنين احساسى را نداشتم - و فهميدم كه پدرم وفات يافته و رحلت نموده است .

راوى گويد: سپس تاريخ روز و ماه را ثبت كرديم و پس از مدّتى كه تحقيق كرديم معلوم شد، در همان روز و همان ساعتى كه امام هادى عليه السلام گريان و غمگين شده بود، پدرش حضرت جواد الا ئمّه صلوات اللّه عليه وفات يافته بود.

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: پنج شنبه 12 آذر 1388 
ادامه مطلب...

جديدترين مطالب

امید بخش ترین آیه قرآن
شعر هديه دوستي
داستان مناظره جبرئیل و میکائیل
آداب غذا خوردن ،سخن گفتن ،خوابیدن در داستان شیخ جنید و بهلول دانا حتما بخوانید
برخورد قاطع و حضرت علی (ع) با معاویه
كشتن روحانى را ايرانيان به ما ياد دادند.
سرنوشت لياخوف پس از به توپ بستن مجلس
اسرار وضو
هدیه امام حسین(ع) به میرزا تقی خان امیرکبیر
بخشی از وصیت نامه ی امام علی (ع) به فرزندان خویش


No Image
No Image No Image No Image

آمار وبلاگ

  • كل بازديد:352248
    كل پست ها :2321
    تعداد کل مطالب : 2321
    تاريخ ايجاد وبلاگ :
    پنج شنبه 23 مهر 1388 
    آخرين بروز رساني : پنج شنبه 13 بهمن 1390