بلاگ

  • در این وبلاگ می خوانید:داستان هایی از بحارالانوار ،داستان های گلستان سعدی ،داستان هایی از بهلول دانا ،داستان های تاریخی ،داستان مربوط به هرکدام از ضرب المثل های فارسی و...

دسته بندي


No Image

داستان و حکایت از گلستان سعدی/پرهيز از تحمل بار سنگين گناه

پادشاهى فرمان داد تا بى گناهى را اعدام كنند، )زيرا به خاطر بى اعتنايى او، بر او خشمگين شده بود.)

بى گناه گفت : ((اى شاه به خاطر خشمى كه نسبت به من دارى آزار و كشتن مرا مجوى ، زيرا اعدام من با قطع يك نفس پايان مى يابد، ولى بار گناه آن هميشه بر دوش تو خواهد ماند و سنگينى خواهد كرد.))دوران بقا چو باد صحرا بگذشت

تلخى و خوشى و زشت و زيبا بگذشت

پنداشت ستمگر كه ستم بر ما كرد

در گردن او بماند و بر ما بگذشت


پادشاه ، تحت تاثير نصيحت او قرار گرفت و از ريختن خونش منصرف شد و تحمل بار سنگين هميشگى گناه را از خود دور ساخت .

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: یک شنبه 8 آذر 1388 
ادامه مطلب...

داستان و حکایت از گلستان سعدی/نتيجه نيكوكارى

يكى از وزيران به زير دستانش رحم و احسان مى كرد و همواره واسطه نيكى رسانى به آنها بود. از قضاى روزگار به خاطر كارى ، او مورد سرزنش و خشم شاه قرار گرفت (و زندانى شد). همه كارمندان در خلاصى و نجات او سعى مى كردند و ماءمورين زندان ، نسبت به او مهربانى مى نمودند و بزرگان مملكت به سپاسگزارى از نيكيهاى او زبان گشودند. به اين ترتيب همه به عنوان حقشناسى ، ذكر خير او مى نمودند، تا اينكه شاه او را بخشيد و آزاد كرد. يكى از صاحبدلان (اهل باطن ) از اين ماجرا آگاه شد و گفت :تا دل دوستان به دست آرى

بوستان پدر فروخته به (122)

پختن ديگ نيكخواهان را

هر چه رخت سر است سوخته به (123)

با بدانديش هم نكويى كن

دهن سگ به لقمه دوخته ب

نظرات( 1 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: یک شنبه 8 آذر 1388 
ادامه مطلب...

داستان و حکایت از گلستان سعدی/انتخاب راءى شاه براى دورى از سرزنش او

نوشيروان (يكى از شاهاه معروف ساسانى )چند وزير داشت ، آنها با هم درباره يكى از كارهاى مهم كشور به مشورت پرداختند و هر يك از آنها داراى رايى بود و راءى ديگران را نمى پسنديد. بوذرجمهر(وزير برجسته انوشيروان ) راءى انوشيروان را برگزيد. وزيران در غياب شاه به بوذرجمهر گفتند: ((چرا راءى شاه را برگزيدى ؟ راءى او چه امتيازى نسبت به راءى چندين حكيم داشت ؟ ))

بوذرجمهر در پاسخ گفت : از آنجا كه نتيجه كارها و راءى ها روشن نيست و در مشيت و خواست الهى است و معلوم نيست كه آيا نتيجه ، خوب است يا بد، بنابراين موافقت با راءى شاه بهتر است ، زيرا اگر نتيجه آن بد شد، به خاطر پيروزى از شاه ، از سرزنش او ايمن باشم :خلاف راءى سلطان راءى جستن

به خون خويش باشد دست شستن

اگر خود روز را گويد: شب است اين

ببايد گفتن ، آنك ماه و پروين

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: یک شنبه 8 آذر 1388 
ادامه مطلب...

داستان و حکایت از گلستان سعدی/دروغگويى جهانگردها

شيادى (118) بر زلف سرش ، گيسوهايى بافت ((و خود را به شكل علويان (فرزندان على عليه السلام ) در آورد، با توجه به اينكه بافتن گيسو در آن عصر در ميان فرزندان على عليه السلام معمول بود )) او با اين كار، خود را به عنوان علوى معرفى كرد و به ميان كاروان حجاز رفت و با آنها وارد شهر شد تا به دروغ نشان دهد كه از حج آمده و حاجى است و نزد شاه رفت و قصيده اى (كه سراينده اش شاعر ديگر بود) خواند و وانمود كرد كه آن قصيده را او سروده است .(119)

شاه او را تشويق كرد و جايزه فراوان به او بخشيد.

يكى از نديمان (همنشينان ) شاه كه در آن سال از سفر دريا باز گشته بود، گفت : ((من اين شخص (شياد ) را در عيد قربان در شهر بصره ديدم . )) معلوم شد كه او به حج نرفته و حاجى نيست .

يكى از حاضران ديگر گفت : من اين شخص زا مى شناسم ، پدرش نصرانى بود و در شهر ملاطيه (كنار فرات ) مى زيست . بنابراين او علوى نيست .

قصيده او را نيز در ديوان انورى (120) يافتند، كه از آن برداشته بود و به خود نسبت مى داد.

شاه فرمان داد كه او را بزنند و سپس از آنجا تبعيد نمايند تا آن همه دروغ پياپى نگويد.

او در اين لحظه به شاه رو كرد و گفت : ((اى فرمانرواى روى زمين ، اجازه بده يك سخن ديگر به تو بگويم ، اگر راست نبود به هر مجازاتى كه فرمان دهى ، به آن سزاوار مى باشم . ))

شاه گفت : بگو ببينم آن سخن چيست ؟

شياد گفت :غريبى گرت ماست پيش آورد

دو پيمانه آبست و يك چمچه دوغ

اگر راست مى خواهى از من شنو

جهان ديده ، بسيار گويد دروغ (121)


شاه با شنيدن اين سخن خنديد و گفت : ((او از آغاز عمر تاكنون سخنى راست تر از اين سخن ، نگفته است . ))

آنگاه شاه دستور داد تا آنچه دلخواه آن شياد است به او ببخشند تا او با خوشى از آنجا برود.

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: یک شنبه 8 آذر 1388 
ادامه مطلب...

داستان و حکایت از گلستان سعدی/كنترل خشم

يكى از پسران هارون الرشيد (پنجمين خليفه عباسى ) در حالى كه بسيار خشمگين بود نزد پدر آمد و گفت : ((فلان سرهنگ زاده به مادرم دشنام داد.))

هارون ، بزرگان دولت را احضار كرد و به آنها گفت : ((جزاى چنين شخصى كه فحش ناموسى داده است چيست ؟ ))

يكى گفت : جزايش ، اعدام است . ديگرى گفت : جزايش بريدن زبانش ‍ است . سومى گفت : جزايش مصادره اموال او به عنوان تاوان است . چهارمى گفت : جزايش تبعيد است .

هارون به پسرش رو كرد و گفت : اى پسر! بزرگوارى آن است كه او را عفو كنى و اگر نمى توانى ، تو نيز مادر او را دشنام بده ، ولى نه آنقدر كه انتقام از حد بگذرد، آنگاه ظلم از طرف ما باشد و ادعا از جانب او:نه مرد است آن به نزديك خردمند

كه با پيل دمان (124) پيكار جويد

بلى مرد آنكس است از روى محقيق

كه چون خشم آيدش باطل نگويد

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: یک شنبه 8 آذر 1388 
ادامه مطلب...

داستان و حکایت از گلستان سعدی/. عزت با رنج ، بهتر از ذلت بى رنج

دو برادر بودند كه يكى از آنها در خدمت شاه به سر مى برد و زندگى خوشى داشت و ديگرى از كار بازو، نانى به دست مى آورد و مى خورد و همواره در رنج كار كردن بود.

يك روز برادر توانگر به برادر زحمت كش خود گفت : ((چرا چاكرى شاه را نكنى ، تا از رنج كار كردن نجات يابى ؟ ))

برادر كارگر گفت : ((تو چرا كار نكنى تا از ذلت خدمت به شاه نجات يابى ؟ كه خردمندان گفته اند: نان خود خوردن و نشستن بهتر از بستن شمشير طلايى به كمر براى خدمت شاه است . ))به دست آهك تفته (126) كردن خمير

به از دست بر سينه پيش امير

عمر گرانمايه در اين صرف شد

تا چه خورم صيف (127) و چه پوشم شتا(128)

اى شكم خيره به نانى بساز

تا نكنى پشت به خدمت دو ت

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: یک شنبه 8 آذر 1388 
ادامه مطلب...

داستان و حکایت از گلستان سعدی/نجات يافتن نيكوكار و هلاكت بدكار

با گروهى از بزرگان در كشتى نشسته بودم . كشتى كوچكى پشت سر ما غرق شد. دو برادر از آن كشتى كوچك ، در گردابى در حال غرق شدن بودند. يكى از بزرگان به كشتيبان گفت : ((اين دو نفر را از غرق نجات بده كه اگر چنين كنى ، براى هر كدام پنجاه دينار به تو مى دهم . ))

كشتيبان خود را به آب افكند و شناكنان به سراغ آنها رفت و يكى از آنها را نجات داد، ولى ديگرى غرق و هلاك شد.

به كشتيبان گفتم : لابد عمر او به سر آمده بود و باقيمانده اى نداشت ، از اين رو اين يكى نجات يافت و آن ديگر به خاطر تاءخير دستيابى تو به او، هلاك گرديد.

كشتيبان خنديد و گفت : آنچه تو گفتى قطعى است كه عمر هر كسى به سر آمد، قابل نجات نيست ، ولى علت ديگرى نيز داشت و آن اينكه : ميل خاطرم به نجات اين يكى بيشتر از آن هلاك شده بود، زيرا سالها قبل ، روزى در بيابان مانده بودم ، اين شخص به سر رسيد و مرا بر شترش سوار كرد و به مقصد رسانيد، ولى در دوران كودكى از دست آن برادر هلاك شده ، تازيانه اى خورده بودم .

گفتم : صدق الله ، خدا راست فرمود كه :

من عمل صالحا فلنفسه و من اساء فعليها :

كسى كه كار شايسته اى انجام دهد، سودش براى خود او است . و هر كس ‍ بدى كند به خويشتن بدى كرده است .

(فصلت / 46)تا توانى درون كس متراش

كاندر اين راه خارها باشد

كار درويش مستمند (125) برآر

كه تو را نيز كارها باشد

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: یک شنبه 8 آذر 1388 
ادامه مطلب...

داستان و حکایت از گلستان سعدی/ پاسخ عبرت انگيز انوشيروان

شخصى نزد انوشيروان (شاه معروف ساسانى )آمد و گفت : ((مژده باد به تو كه خداوند فلان دشمن تو را از ميان برداشت و هلاك كرد.))

انوشيروان به او گفت : ((اگر خدا او را از ميان برد، آيا مرا باقى مى گذارد؟))اگر بمرد عدو (130) جاى شادمانى نيست

كه زندگانى ما نيز جاودانى نيست

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: یک شنبه 8 آذر 1388 
ادامه مطلب...

داستان و حکایت از گلستان سعدی/ رزق و روزى به زرنگى نيست

هنگامى كه هارون الرشيد (پنجمين خليفه عباسى ) بر سرزمين مصر، مسلط گرديد گفت : ((بر خلاف آن طاغوت (فرعون ) كه بر اثر غرور تسلط بر سرزمين مصر، ادعاى خدايى كرد، من اين كشور را جز به خسيس ترين غلامان نبخشم .))

از اين رو هارون غلام سياهى به نام خصيب داشت كه بسيار نادان بود، او را طلبيد و فرمانروايى كشور مصر را به او بخشيد.

گويند: آن غلام سياه به قدرى كودن بود كه گروهى از كشاورزان مصر نزد او آمدند و گفتند: ((پنبه كاشته بوديم ، باران بى وقت آمد و همه آن پنبه ها تلف و نابود شدند.))

غلام سياه در پاسخ گفت : ((مى خواستيد پشم بكاريد!)) (132)اگر دانش به روزى (133) در فزودى

ز نادان تنگ روزى تر نبودى

به نادانان چنان روزى رساند

كه دانا اندر آن عاجز بماند

بخت و دولت به كاردانى نيست

جز بتاءييد آسمانى نيست

او فتاده (134)است در جهان بسيار

بى تميز (135) ارجمند و عاقل خوار

كيمياگر (136) به غصه مرده و رنج

ابله اندر خرابه يافته گنج

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: یک شنبه 8 آذر 1388 
ادامه مطلب...

داستان و حکایت از گلستان سعدی/دو عامل پيروزى اسكندر

از اسكندر رومى (شاه معروف يونانى كه در سالهاى 323 تا 336 قبل از ميلاد بر جهان حكومت مى كرد و بسيارى از كشورها را فتح نمود)پرسيدند: ((چگونه كشورهاى شرق و غرب را گرفتى و فتح كردى ؟ با اينكه شاهان پيشين نسبت به تو ثروت و عمر و لشگر بيشترى داشتند، ولى نتوانستند مانند تو پيشروى كنند؟ ))

اسكندر در پاسخ گفت : ((به يارى خداوند متعال به هر كشورى كه دست يافتم ، به مردمش ستم نكردم و نام بزرگان را به بدى ياد ننمودم .))بزرگش نخوانند اهل خرد

كه نام بزرگان به زشتى برد

نظرات( 1 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: یک شنبه 8 آذر 1388 
ادامه مطلب...

داستان و حکایت از گلستان سعدی/نتيجه مستى و دورى از نيمخورده ناپاك

كنيزكى از اهالى چين را براى يكى از شاهان به هديه آوردند.شاه در حال مستى خواست با او آميزش كند. او تمكين نكرد. شاه خشمگين شد و او را به غلام سياهى بخشيد.

آن غلام سياه به قدرى بدقيافه بود كه لب بالايش از دو طرف بينيش بالاتر آمده بود و لب پايينش به گريبانش فرو افتاده بود، آن چنان هيكلى درشت و ناهنجار داشت كه صخرالجن (137) از ديدارش مى رميد و عين القطر (138) از بوى بد بغلش مى گنديد:تو گويى تا قيامت زشترويى

بر او ختم است و بر يوسف نكويى (139)


چنانكه شوخ طبعان لطيفه گو مى گويند:شخصى نه چنان كريه منظر

كز زشتى او خبر توان داد(140)

آنكه بغلى نعوذ باالله

مردار به آفتاب مرداد


اين غلام سياه كه در آن وقت هوسباز و پرشهوت بود، همان شب با آن كنيز آميزش كرد. صبح آن شب ، شاه كه از مستى بيرون آمده بود، به جستجوى كنيز پرداخت . او را نيافت . ماجرا را به او خبر دادند. او خشمگين شد و فرمان داد كه غلام سياه را با كنيز محكم ببندند و بر بالاى بام كوشك ببردن و از آنجا به قعر دره گود بيفكنند.

يكى از وزيران پاك نهاد دست شفاعت به سوى شاه دراز كرد و گفت : ((غلام سياه بدبخت را چندان خطايى نيست كه درخور بخشش نباشد، با توجه به اينكه همه غلامان و چاكران به گذشت و لطف شاه ، خو گرفته اند. ))

شاه گفت : ((اگر غلام سياه يك شب همبسترى با كنيز را، تاءخير مى انداخت چه مى شد؟ كه اگر چنين مى كرد، من خاطر او را به عطاى بيش ‍ از قيمت كنيز، شاد مى نمودم . ))

وزير گفت : اى پادشاه روى زمين ! آيا نشنيده اى كه :تشته سوخته در چشمه روشن چو رسيد

تو مپندار كه از پيل دمان (141) انديشد

ملحد گرسنه در خانه خالى برخوان

عقل باور نكند كز رمضان انديشد(142)


شاه از اين لطيفه فرح بخش وزير، خوشش آمد و به او گفت : ((اكنون غلام سياه را بخشيدم ، ولى كنيزك را چه كنم ؟ ))

وزيرگفت : كنيزك را نيز به غلام سياه ببخش ، زيرا نيم خورده او شايسته و سزاوار او است .هرگز آن را به دستى مپسند

كه رود جاى ناپسنديده

تشنه را دل نخواهد آب زلال

نيم خورده دهان گنديده

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: یک شنبه 8 آذر 1388 
ادامه مطلب...

داستان و حکایت از گلستان سعدی/خوش بينى و ترك تجسس

يكى از بزرگان از پارسايى پرسيد: ((نظر تو در مورد فلان عابد چيست كه مردم درباره او سخنها مى گويند و در غياب او از او عيبجويى مى كنند؟ ))

پارسا گفت : در ظاهر او عيبى نمى بينم و در مورد باطنش نيز آگاهى ندارم .هر كه را، جامه پارسا بينى

پارسا دان و نيك مرد انگار

ور ندانى كه در نهانش چيست

محتسب را درون خانه چكار؟

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: یک شنبه 8 آذر 1388 
ادامه مطلب...

داستان و حکایت از گلستان سعدی/ دورى از پرچانگى

گروهى از حكيمان فرزانه به درگاه انوشيروان آمدند و درباره موضوع مهمى به گفتگو پرداختند، ولى بوذرجمهر(بزرگمهر)كه برجسته ترين فرد حكيمان بود، خاموشى نشسته بود حرفى نمى زد.

حاضران به او گفتند: ((چرا در اين بحث و گفتگو با ما سخن نمى گويى ؟ ))

بوذرجمهر پاسخ داد: وزيران همانند پزشكان هستند، پزشك جز به بيمار دارو ندهد وقتى كه من مى بينم راءى شما درست است ، سخن گفتن درباره آن ، از حكمت و راستكارى دور است :چو كارى بى فضول من بر آيد

مرا در وى سخن گفتن نشايد(131)

و گر بينم كه نابينا و چاه است

اگر خاموش بنشينم گناه است

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: یک شنبه 8 آذر 1388 
ادامه مطلب...

داستان و حکایت از گلستان سعدی/رنج شديد بيمارى حسادت براى حسود

سرهنگى پسرى داشت ، كه در كاخ برادر سلطان ، مشغول خدمت بود. با او ملاقات كردم ، ديدن هوش و عقل نيرومند و سرشارى دارد، و در همان زمان خردسالى ، آثار بزرگى در چهره اش ديده مى شود:بالاى سرش ز هوشمندى

مى تافت ستاره بلندى


اين پسر هوشمند مورد توجه سلطان قرار گرفت ، زيرا داراى جمال و كمال بود كه خردمندان گفته اند: ((توانگرى به هنر است نه به مال ، بزرگى به عقل است نه به سال .))

مقام او در نزد شاه ، موجب شد، آشنايان و اطرافيان ، نسبت به او حسادت ورزيدند، و او را به خيانتكارى تهمت زدند، و در كشتن او تلاش بى فايده نمودند، ولى آنجا كه يار، مهربان است ، سخن چينى دشمن چه اثرى دارد؟

شاه از آن سرهنگ زاده پرسيد: ((چرا با تو آن همه دشمنى مى كنند؟)) 

سرهنگ زاده گفت : زيرا من در سايه دولت تو همه را خشنود كردن مگر حسودان را كه راضى نمى شوند مگر اينكه نعمتى كه در من است نابود گردد:توانم آن كه نيازارم اندرون كسى

حسود را چه كنم كو ز خود به رنج در است (47)

بمير تا برهى اى حسود كين رنجى است

كه از مشقت آن جز به مرگ نتوان رست

شوربختان به آرزو خواهند

مقبلان را زوال نعمت و جاه (48)

گر نبيند به روز شب پره چشم

چشمه آفتاب را چه گناه ؟

راست خواهى هزار چشم چنان

كور، بهتر كه آفتاب سياه (49)


(بنابراين نبايد از گزند حسودان هراس داشت ، زيرا اگر شب پره لياقت ديدار خورشيد ندارد، از رونق بازار خورشيد كاسته نخواهد شد.)

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: یک شنبه 8 آذر 1388 
ادامه مطلب...

داستان و حکایت از گلستان سعدی/. عاقبت ، گرگ زاده گرگ شود

گروهى دزد غارتگر بر سر كوهى ، در كمينگاهى به سر مى بردند و سر راه غافله ها را گرفته و به قتل و غارت مى پرداختند و موجب ناامنى شده بودند. مردم از آنها ترس داشتند و نيروهاى ارتش شاه نيز نمى توانستند بر آنها دست يابند، زيرا در پناهگاهى استوار در قله كوهى بلند كمين كرده بودند، و كسى را جراءت رفتن به آنجا نبود.

فرماندهان انديشمند كشور، براى مشورت به گرد هم نشستند و درباره دستيابى بر آن دزدان گردنه به مشورت پرداختند و گفتند: هر چه زودتر بايد از گروه دزدان جلوگيرى گردد و گر نه آنها پايدارتر شده و ديگر نمى توان در مقابلشان مقاومت كرد.درختى كه اكنون گرفته است پاى

به نيروى مردى برآيد ز جاى

و گر همچنان روزگارى هلى (40)

به گردونش از بيخ بر نگسلى

سر چشمه شايد گرفتن به بيل

چو پر شد نشايد گذشتن به پيل


سرانجام چنين تصميم گرفتند كه يك نفر از نگهبانان با جاسوسى به جستجوى دزدان بپردازد و اخبار آنها را گزارش كند و هر گاه آنان از كمينگاه خود بيرون آمدند، همان گروهى از دلاورمردان جنگ ديده و جنگ آزموده را به سراغ آنها بفرستند... همين طرح اجرا شد، گروه دزدان شبانگاه از كمينگاه خود خارج شدند، جستجوگر، بيرون رفتن آنها را گزارش داد، دلاورمردان ورزيده بيدرنگ خود را تا نزديك كمينگاه دزدان كه شكافى در كنار قله كوه بود رساندند و در آنجا خود را مخفى نمودند و به انتظار دزدان آماده شدند، طولى نكشيد كه گروهى از دزدان به كمينگاه خود باز گشتند و آنچه را غارت كرده بودند بر زمين نهادند، لباس رو و اسلحه هاى خود را در آوردند و در كنارى گذاشتند، به قدرى خسته و كوفته شده بودند كه خواب آنها را فرا گرفت ، همين كه مقدارى از شب گذشت و هوا كاملا تاريك گرديد:قرص خورشيد در سياهى شد

يونس اندر دهان ماهى شد


دلاورمردان از كمين بر جهيدند و خود را به آن دزدان از همه جا بى خبر رسانده و دست يكايك آنها را بر شانه خود بستند و صبح همه آنها را دست بسته نزد شاه آوردند. شاه اشاره كرد كه همه را اعدام كنيد.

اتفاقا در ميان آن دزدان ، جوانى نورسيده و تازه به دوان رسيده وجود داشت ، يكى از وزيران شاه ، تخت شاه را بوسيد و به وساطت پرداخت و گفت : ((اين پسر هنوز از باغ زندگى گلى نچيده و از بهار جوانى بهره اى نبرده ، كرم و بزرگوارى فرما و بر من منت بگذار و اين جوان را آزاد كن .))

شاه از اين پيشنهاد خشمگين شد و سخن آن وزير را نپذيرفت و گفت :پرتو نيكان نگيرد هر كه بنيادش بد است

تربيت نااهل را چون گردكان (41) برگنبد است


بهتر اين است كه نسل اين دزدان قطع و ريشه كن شود و همه آنها را نابود كردند، چرا كه شعله آتش را فرو نشاندن ولى پاره آتش رخشنده را نگه داشتن و مار افعى را كشتن و بچه او را نگه داشتن از خرد به دور است و هرگز خردمندان چنين نمى كنند:ابر اگر آب زندگى بارد

هرگز از شاخ بيد بر(42) نخورى

با فرومايه روزگار مبر

كز نى بوريا شكر نخورى


وزير، سخن شاه را خواه ناخواه پسنديد و آفرين گفت و عرض كرد: راى شاه عين حقيقت است ، چرا كه همنشينى با آن دزدان ، روح و روان اين جوان را دگرگون كرده و همانند آنها نموده است . ولى ، ولى اميد آن را دارم كه اگر او مدتى با نيكان همنشين گردد، تحت تاءثير تربيت ايشان قرار مى گيرد و داراى خوى خردمندان شود، زيرا او هنوز نوجوان است و روح ظلم و تجاوز در نهاد او ريشه ندوانده است و در حديث هم آمده :

كل مولود يولد على الفطرة فابواه يهودانه او ينصرانه او يمجسانه .

هر فرزندى بر اساس فطرت پاك زاده مى شود، ولى پدر و مادر او، او را يهودى يا نصرانى يا مجوسى مى سازند.پسر نوح با بدان بنشست

خاندان نبوتش گم شد

سگ اصحاب كهف روزى چند

پى نيكان گرفت و مردم شد


گروهى از درباريان نيز سخن وزير را تاءكيد كردند و در مورد آن جوان شفاعت نمودند. ناچار شاه آن جوان را آزاد كرد و گفت : ((بخشيدم اگر چه مصلحت نديدم )) .دانى كه چه گفت زال با رستم گرد(43)

دشمن نتوان حقير و بيچاره شمرد

ديديم بسى ، كه آب سرچشمه خرد

چون بيشتر آمد شتر و بار ببرد


كوتاه سخن آنكه : آن نوجوان را با ناز و نعمت بزرگ كردند و استادان تربيت را براى او گماشتند و آداب زندگى و شيوه گفتگو و خدمت شاهان را به او آموختند، به طورى كه به نظر همه ، مورد پسند گرديد. وزير نزد شاه از وصف آن جوان مى گفت و اظهار مى كرد كه دست تربيت عاقلان در او اثر كرده و خوى زشت او را عوض نموده است ، ولى شاه سخن وزير را نپذيرفت و در حالى كه لبخند بر چهره داشت گفت :عاقبت گرگ زاده گرگ شود

گرچه با آدمى بزرگ شود


حدود دو سال از اين ماجرا گذشت . گروهى از اوباش و افراد فرومايه با آن جوان رابطه برقرار كردند و با او محرمانه عهد و پيمان بستند كه در فرصت مناسب ، وزير و دو پسرش را بكشد. او نيز در فرصت مناسب (با كمال ناجوانمردى ) وزير و دو پسرش را كشت و مال فراوانى برداشت و خود را به كمينگاه دزدان در شكاف بالاى كوه رسانيد و به جاى پدر نشست .

شاه با شنيدن اين خبر، انگشت حيرت به دندان گزيد و گفت :شمشير نيك از آهن بد چون كند كسى ؟

ناكس به تربيت نشود اى حكيم كس

باران كه در لطافت طبعش خلاف نيست

در باغ لاله رويد و در شوره زار خس (44)

زمين شوره سنبل بر نياورد

در او تخم و عمل (45) ضايع مگردان

نكويى با بدان كردن چنان است

كه بد كردن بجاى (46) نيكمردان

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: یک شنبه 8 آذر 1388 
ادامه مطلب...

داستان و حکایت از گلستان سعدی/راز واژگونى تخت و تاج شاه ظالم

پادشاهى نسبت به ملت خود ظلم مى كرد، دست چپاول بر مال و ثروت آنها دراز كرده ، و آنچنان به آنان ستم نموده كه آنها به ستوه آمدند و گروه گروه از كشورشان به جاى ديگر هجرت مى كردند، و و غربت را بر حضور در كشور خود ترجيح دادند. همين موضوع موجب شد كه از جمعيت بسيار كاسته شد و محصولات كشاورزى كم شد و به دنبال آن ماليات دولتى اندك ، و اقتصاد كشور فلج ، و خزانه مملكت خالى گرديد.

ضعف دولت او موجب جراءت دشمن شد، دشمن از فرصت بهره گرفت و تصميم گرفت به كشور حمله كند و با زور وارد مملكت شود:هر كه فريادرس روز مصيبت خواهد

گو در ايام سلامت به جوانمردى كوش

بنده حلقه به گوش از ننوازى برود

لطف كن كه بيگانه شود حلقه به گوش


در مجلس شاه ، (چند نفر از خيرخواهان ) صفحه اى از شاهنامه فردوسى را براى شاه خواندند، كه در آن آمده بود:

((تاج و تخت ضحاك پادشاه بيدادگر (با قيام كاوه آهنگر) به دست فريدون واژگون شد. )) (تو نيز اگر همانند ضحاك باشى ، نابود مى شوى .)

وزير شاه از شاه پرسيد: آيا مى دانى كه فريدون با اينكه مال و حشم (50) نداشت ، چگونه اختياردار كشور گرديد؟

شاه گفت : چنانكه (از شاهنامه ) شنيدى ، جمعيتى متعصب دور او را گرفتند، و او زا تقويت كرده و در نتيجه او به پادشاهى رسيد.

وزير گفت : اى شاه ! اكنون كه گرد آمدن جمعيت ، موجب پادشاهى است ، چرا مردم را پريشان مى كنى ؟ مگر قصد ادامه پادشاهى را در سر ندارى ؟همان به كه لشكر به جان پرورى

كه سلطان به لشكر كند سرورى


شاه گفت : چه چيز باعث گرد آمدن مردم است ؟

وزير گفت : دو چيز؛ 1- كرم و بخشش ، تا به گرد او آيند. 2- رحمت و محبت ، تا مردم در پناه او ايمن كردند، ولى تو هيچ يك از اين دو خصلت را ندارى :نكند جور پيشه (51) سلطانى

كه نيايد ز گرگ چوپانى

پادشاهى كه طرح ظلم افكند

پاى ديوار ملك خويش بكند


شاه از نصيحت وزير خشمگين و ناراحت شد، و او را زندانى كرد. طولى نكشيد پسر عموهاى شاه از فرصت استفاده كرده و خود را صاحب سلطنت خواندند و با شه جنگيدند، مردم كه دل پرى از شاه داشتند، به كمك پسر عموهاى او شتافتند و آنها تقويت شدند و براحتى تخت و تاج شاه را واژگون كرده و خود به جاى او نشستند، آرى :پادشاهى كو روا دارد ستم بر زير دست

دوستدارش روز سختى دشمن زورآور است

با رعيت صلح كن وز جنگ ايمن نشين

زانكه شاهنشاه عادل را رعيت لشكر است

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: یک شنبه 8 آذر 1388 
ادامه مطلب...

داستان و حکایت از گلستان سعدی/آنكس كه مصيبت ديد، قدر عافيت را مى داند

پادشاهى با نوكرش در كشتى نشست تا سفر كند، از آنجا كه آن نوكر نخستين بار بود كه دريا را مى ديد و تا آن وقت رنجهاى دريانوردى را نديده بود، از ترس به گريه و زارى و لرزه افتاد و بى تابى كرد، هرچه او را دلدارى دادند آرام نگرفت ، ناآرامى او باعث شد كه آسايش شاه را بر هم زد، اطرافيان شاه در فكر چاره جويى بودند، تا اينكه حكيمى به شاه گفت : ((اگر فرمان دهى من او را به طريقى آرام و خاموش مى كنم .))

شاه گفت : اگر چنين كنى نهايت لطف را به من نموده اى . حكيم گفت : فرمان بده نوكر را به دريا بيندازند. شاه چنين فرمانى را صادر كرد. او را به دريا افكندند. او پس از چندبار غوطه خوردن در دريا فرياد مى زد مرا كمك كنيد! مرا نجات دهيد! سرانجام مو سرش را گرفتند و به داخل كشتى كشيدند. او در گوشه اى از كشتى خاموش نشست و ديگر چيزى نگفت .

شاه از اين دستور حكيم تعجب كرد و از او پرسيد: ((حكمت اين كار چه بود كه موجب آرامش غلام گرديد؟ ))

حكيم جواب داد: ((او اول رنج غرق شدن را نچشيده بود و قدر سلامت كشتى را نمى دانست ، همچنين قدر عافيت را آن كس داند كه قبلا گرفتار مصيبت گردد.)) اى پسر سير ترا نان جوين خوش ننماند

معشوق منست آنكه به نزديك تو زشت است

حوران بهشتى را دوزخ بود اعراف

از دوزخيان پرس كه اعراف بهشت است (52)

فرق است ميان آنكه يارش در بر

با آنكه دو چشم انتظارش بر در

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: یک شنبه 8 آذر 1388 
ادامه مطلب...

داستان و حکایت از گلستان سعدی/مراقبت از گزند آن كس كه از انسان مى ترسد

((هرمز)) فرزند انوشيروان (وقتى به سلطنت رسيد) وزيران پدرش را دستگر و زندانى كرد. از او پرسيدند: ((تو از وزيران چه خطايى ديدى كه آنها را دستگير و زندانى نموده اى ؟))

هرمز در پاسخ گفت : خطايى نديده ام ، ولى ديدم ترس از من ، قلب آنها را فرا گرفته و آنها بى اندازه از من مى ترسند و اعتماد كامل به عهد و پيمانم ندارند، از اين رو ترسيدم كه در مورد هلاكت من تصميم بگيرند. به همين خاطر سخن حكيمان را به كار بستم كه گفته اند:از آن كز تو ترسد بترس اى حكيم

وگر با چو صد بر آيى بجنگ (53)

از آن مار بر پاى راعى زند

كه برسد سرش را بكوبد به سنگ (54)

نبينى كه چون گربه عاجز شود

برآرد به چنگال چشم پلنگ

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: یک شنبه 8 آذر 1388 
ادامه مطلب...

داستان و حکایت از گلستان سعدی/افسوس شاه از عمر بر باد رفته

يكى از شاهان عجم ، پير فرتوت و رنجور شده بود، به طورى كه ديگر اميد به ادامه زندگى نداشت . در اين هنگام سوارى نزد او آمد و گفت : ((مژده باد به تو اى فلان قلعه را فتح كرديم و دشمنان را اسير نموديم و همه سپاه و جمعيت دشمن در زير پرچم تو آمدند و فرمانبر فرمان تو شدند.))

شاه رنجور، آهى سر كشيد و گفت : ((اين مژده براى من نيست ، بلكه براى دشمنان من يعنى وارثان مملكت است .))بدين اميد به سر شد، دريغ عمر عزيز

كه آنچه در دلم است از درم فراز آيد

اميد بسته ، برآمد ولى چه فايده زانك

اميد نيست كه عمر گذشته باز آيد

كوس رحلت بكوفت دست اجل

اى دو چشم ! وداع سر بكنيد(55)

اى كف دست و ساعد و بازو

همه توديع يكديگر بكنيد

بر من اوفتاده دشمن كام

آخر اى دوستان حذر بكنيد

روزگارم بشد به نادانى

من نكردم شما حذر بكنيد

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: یک شنبه 8 آذر 1388 
ادامه مطلب...

داستان و حکایت از گلستان سعدی/. نتيجه مهر و نامهرى رهبر به ملت

در مسجد جمعه شهر دمشق ، در كنار مرقد مطهر حضرت يحيى پيغمبر عليه السلام به عبادت و راز و نياز مشغول بودم ، ناگاه ديدم يكى از شاهان عرب كه به ظلم و ستم شهرت داشت براى زيارت قبر يحيى عليه السلام به آنجا آمد و دست به دعا برداشت و حاجت خود را از خدا خواست .درويش و غنى بنده اين خاك و درند

آنان كه غنى ترن محتاجترند


پس از دعا به من رو كرد و گفت : ((از آنجا كه فيض همت درويشان (مستمندان ) عمومى است آنها رفتار درست و نيك دارند (تقاضا دارم ) عنايت و دعايى براى من كنند، زيرا گزند دشمنى سرسخت ، ترسان هستم .))

به شاه گفتم : ((بر ملت ناتوان مهربانى كن ، تا از ناحيه دشمن توانا نامهربانى و گزند نبينى .))به بازوان توانا و فتوت سر دست

خطا است پنجه مسكين ناتوان بشكست (57)

نترسد آنكه (58) بر افتادگان نبخشايد؟

كه گر ز پاى در آيد، كسش نگيرد دست

هر آنكه تخم بدى كشت و چشم نيكى داشت

دماغ بيهده پخت و خيال باطل بست (59)

زگوش پنبه برون آر و داد و خلق بده

و گر تو مى ندهى داد، روز دادى هست (60)

بنى آدم اعضاى يكديگرند

كه در آفرينش ز يك گوهرند

چو عضوى به درد آورد روزگار

دگر عضوها را نماند قرار

تو كز محنت ديگران بى غمى

نشايد كه نامت نهند آدمى

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: یک شنبه 8 آذر 1388 
ادامه مطلب...

داستان و حکایت از گلستان سعدی/برتر بودن مرگ ظالم بر زندگى او

(عصر حكومت عبدالملك بن مروان (75 - 95 ه‍ ق )بود. او حجاج بن يوسف ثقفى را كه خونخوارترين و بى رحمترين عنصر پليد بود، استاندار عراق (كوفه و بصره ) كرد. حجاج بيست سال حكومت نمود و تا توانست ظلم كرد.) در اين عصر، روزى زاهد فقيرى كه دعايش به اجابت مى رسيد، وارد بغداد گرديد. (بغداد در آن عصر، روستايى بيش نبود). حجاج او را طلبيد و به او گفت : ((براى من دعاى خير كن .))

زاهد فقير گفت : ((خدايا! جان حجاج را بگير. ))

حجاج : تو را به خدا چه دعايى است كه براى من نمودى ؟))

زاهد فقير: ((اين دعا هم براى تو و هم براى تو و هم براى همه مسلمانان ، دعاى خير است . ))اى زبردست زير دست آزار

گرم تا كى بماند اين بازار؟

به چه كار آيدت جهاندارى

مردنت به كه مردم آزارى

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: یک شنبه 8 آذر 1388 
ادامه مطلب...

داستان و حکایت از گلستان سعدی/برتر بودن خواب ظالم از بيداريش

شاه بى انصافى از پارسايى پرسيد: كدام عبادت ،بهترين عبادتها است ؟

پارسا گفت : خوابيدن هنگام ظهر براى تو بهترين عبادتهاست تا در آن هنگام به كسى آزار نرسانى .ظالمى را خفته ديدم نيم روز

گفتم : اين فتنه است خوابش برده به

و آنكه خوابش بهتر از بيدارى است

آن چنان بد زندگانى ، مرده ، به 

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: یک شنبه 8 آذر 1388 
ادامه مطلب...

داستان و حکایت از گلستان سعدی/اندازه نگهدار كه اندازه نكوست

يكى از شاهان ، شبى را تا بامداد با خوشى و عيشى به سر آورد و در آخر آن شب گفت :ما را به جهان خوشتر از اين يكدم نست

كز نيك و بد انديشه و از كس غم نيست


فقيرى (صبور) كه در بيرون كاخ شاه ، در هواى سرد خوابيده بود، صداى شاه را شنيد، به شاه خطاب كرد:اى آنكه به اقبال تو در عالم نيست

گيرم كه غمت نيست ، غم ما هم نيست


شاه از سخن (و صبر) فقير شاد گرديد و كيسه اى با هزار دينار از دريچه كاخ به سوى فقير نزديك كرد و گفت : ((اى فقير! دامنت را بگشا.))

فقير گفت : دامن ندارم زيرا لباس ندارم !

دل شاه به حال او بيشتر سوخت و يك دست لباس خوب به آن دينارها افزود و به آن فقير داد.

آن فقير در حفظ آن پول و كالا نكوشيد، بلكه در اندك زمانى همه آن را خرج كرد و پراكنده نمود. (و در مورد اموال ، اسراف و زياده روى كرد.)

ماجرا را در آن وقت كه شاه از آن فقير بى خبر بود به شاه گزارش دادند. شاه ناراحت شد و چهره در هم كشيد. در همين مورد است كه هوشمندان آگاه گفته اند: ((از تندى و خشم شاهان بر حذر باش ، زيرا تلاش آنها در امور مهم كشور مى گذرد و تحمل ازدحام عوام نكنند.))حرامش بود نعمت پادشاه

كه هنگام فرصت ندارد نگاه

مجال سخن تا نيابى ز پيش

به بيهوده گفتن مبر قدر خويش


شاه گفت : اين گداى گستاخ و اسرافكار را كه آن همه نعمت را در چند روز اندك تلف كرد از اينجا دور كنيد، زيرا خزانه بيت المال غذاى تهيدستان است نه طعمه برادران شيطانها.(62)ابلهى كو روز روشن شمع كافورى نهد

زود بينى كش به شب روغن نباشد در چراغ


يكى از وزيران خيرخواه به شاه گفت : ((چنين مصلحت دانم كه به چنين فقيران به اندازه كفاف (و اندك اندك ) داده شود، تا آنها خرج كردن ، راه اسراف را نداشته باشند، ولى براى صاحبان همت نيز مناسب نيست كه با خشونت شديد و زننده با فقير برخورد كنند، به طورى كه يكبار با لطف سرشار او را اميدوار سازند و سپس دل او را با تندى و خشونت رنجور و خسته نمايند.))به روى خود در طماع باز نتوان كرد

چو باز شد، به درشتى فراز نتوان كرد(63)

كس نبيند كه تشنگان حجاز

به سر آب شور گرد آيند

هر كجا چشمه اى بود شيرين

مردم و مرغ و مور گرد آيند


( به اين ترتيب بايد گفت : ((اندازه نگه دار كه اندازه نكوست )) ولى در ماجراى فوق ، نه شاه در نفاق و در خشونت ، اندازه را رعايت كرد و نه فقير در نگهدارى اموال ، رعايت و انظباط را نمود و هر به خاطر دورى از اندازه ، مورد سرزنش هستند.)

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: یک شنبه 8 آذر 1388 
ادامه مطلب...

داستان و حکایت از گلستان سعدی/ نتيجه بى توجهى به سپاه

يكى از شاهان پيشين ، در نگهدارى كشور سستى مى كرد و بر سپاهيان سخت مى گرفت و آنان را در تنگدستى رها مى كرد تا اينكه دشمن قوى و ظغيانگرى به آن كشور حمله كرد. شاه به دست و پا افتاد و سپاهيان خود را به جلوگيرى از دشمن فرا خواند، ولى آنها پشت كردند و از اطاعت فرمان شاه خارج شدند:چو دارند گنج از سپاهى دريغ

دريغ آيدش دست بردن به تيغ


يكى از آن سپاهيان كه نافرمانى از شاه نموده بود، با من سابقه دوستى داشت . او را سرزنش كرده و گفتم : ((از فرومايگى و حق ناشناسى است كه انسان به خاطر رنجش اندك ، هنگام حادثه ، از فرمان نعمت بخش خارج گردد و حقوق و محبت چند ساله شاه را ناديده بگيرد.))

او در جواب گفت : ((اگر از روى كرم و بزرگوارى عذرم را بپذيرى شايسته است ، حقيقت اين است كه : اسبم در اين حادثه جو نداشت ، و زين نمدين آن را براى تاءمين زندگى به گرو داده بودم . شاهى كه سپاه خود را از اموال و نعمتها دريغ دارد و در اين راه بخل ورزد، نمى توان راه جوانمردى با او پيش ‍ گرفت . ))زر بده سپاهى را تا سر بنهد

و گرش زر ندهى ، سر بنهد در عالم 

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: یک شنبه 8 آذر 1388 
ادامه مطلب...

داستان و حکایت از گلستان سعدی/آنكس كه مصيبت ديد، قدر عافيت را مى داند

پادشاهى با نوكرش در كشتى نشست تا سفر كند، از آنجا كه آن نوكر نخستين بار بود كه دريا را مى ديد و تا آن وقت رنجهاى دريانوردى را نديده بود، از ترس به گريه و زارى و لرزه افتاد و بى تابى كرد، هرچه او را دلدارى دادند آرام نگرفت ، ناآرامى او باعث شد كه آسايش شاه را بر هم زد، اطرافيان شاه در فكر چاره جويى بودند، تا اينكه حكيمى به شاه گفت : ((اگر فرمان دهى من او را به طريقى آرام و خاموش مى كنم .))

شاه گفت : اگر چنين كنى نهايت لطف را به من نموده اى . حكيم گفت : فرمان بده نوكر را به دريا بيندازند. شاه چنين فرمانى را صادر كرد. او را به دريا افكندند. او پس از چندبار غوطه خوردن در دريا فرياد مى زد مرا كمك كنيد! مرا نجات دهيد! سرانجام مو سرش را گرفتند و به داخل كشتى كشيدند. او در گوشه اى از كشتى خاموش نشست و ديگر چيزى نگفت .

شاه از اين دستور حكيم تعجب كرد و از او پرسيد: ((حكمت اين كار چه بود كه موجب آرامش غلام گرديد؟ ))

حكيم جواب داد: ((او اول رنج غرق شدن را نچشيده بود و قدر سلامت كشتى را نمى دانست ، همچنين قدر عافيت را آن كس داند كه قبلا گرفتار مصيبت گردد.)) اى پسر سير ترا نان جوين خوش ننماند

معشوق منست آنكه به نزديك تو زشت است

حوران بهشتى را دوزخ بود اعراف

از دوزخيان پرس كه اعراف بهشت است (52)

فرق است ميان آنكه يارش در بر

با آنكه دو چشم انتظارش بر در

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: یک شنبه 8 آذر 1388 
ادامه مطلب...

جديدترين مطالب

امید بخش ترین آیه قرآن
شعر هديه دوستي
داستان مناظره جبرئیل و میکائیل
آداب غذا خوردن ،سخن گفتن ،خوابیدن در داستان شیخ جنید و بهلول دانا حتما بخوانید
برخورد قاطع و حضرت علی (ع) با معاویه
كشتن روحانى را ايرانيان به ما ياد دادند.
سرنوشت لياخوف پس از به توپ بستن مجلس
اسرار وضو
هدیه امام حسین(ع) به میرزا تقی خان امیرکبیر
بخشی از وصیت نامه ی امام علی (ع) به فرزندان خویش


No Image
No Image No Image No Image

آمار وبلاگ

  • كل بازديد:352254
    كل پست ها :2321
    تعداد کل مطالب : 2321
    تاريخ ايجاد وبلاگ :
    پنج شنبه 23 مهر 1388 
    آخرين بروز رساني : پنج شنبه 13 بهمن 1390