بلاگ

  • در این وبلاگ می خوانید:داستان هایی از بحارالانوار ،داستان های گلستان سعدی ،داستان هایی از بهلول دانا ،داستان های تاریخی ،داستان مربوط به هرکدام از ضرب المثل های فارسی و...

دسته بندي


No Image

داستان ازحضرت علی (ع) / اشعار جانسوز على (ع ) در سوگ عمار


عمار ياسر يكى از سران و اعضاى مركزى سازمان شرطة الخميس بود، او از ياران مخصوص پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و على (عليه السلام ) بود و هرگز در كورانهاى عصر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و بعد از آن ، نلغزید و به سوى چپ و راست نرفت و چون كوهى استوار در خط پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و على (عليه السلام ) ماند. پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم درباره عمار فرمود: ايمان سراپاى عمار را گرفته و با گشوت بدنش آميخته شده است . و روزى به او فرمود: (ستقتلك الفئة الباغية و آخر زادك ضياح من لبن . پس از چند سالى گروه متجاوز (سپاه معاويه ) ترا مى كشند و آخرين غذاى تو در دنيا، شير مخلوط با آب است .)

عمار ياسر در زمان خلاف على (عليه السلام ) از سرداران سپاه آخ حضرت در جنگ جمل و صفين به حساب مى آمد بود، او جنگ صفين 94 سال داشت ، اما او با اين سن و سال چون قهرمان جوان با دشمن مى جنگيد. حبه عرنى گويد: عمار در همان روز شهادتش (چند لحظه قبل از شهادت ) به جمعى از ياران گفت : آخرين روزى دنيوى مرا بدهيد آنگاه براى او مقدارى شير مخلوط به آب آوردند، از آن نوشيد و سپس گفت : امروز با دوستم محمد صلى الله عليه و آله و سلم و حزبش ملاقات خواهم كرد ( و الله لو ضربانو حتى بلغونا سعفات هجر لعلمت اننا على الحق ؛ سوگند به خدا اگر دشمنان ما را آنچنان ضربه بزنند كه همچون شاخه هاى خشك نخل خرماى سرزمين هجر بريده بريده شويم در عين حال يقين دارم كه ما بر حق هستيم .)

اين مرد بزرگ در يكى از روزهاى جنگ به ميدان شتافت و با دشمن جنگيد، سرانجام براثر ضربه نيزه يكى از دشمنان از پشت اسب به زمين افتاد و به شهادت رسيد. شب فرا رسيد، على (عليه السلام ) در كنار كشته ها مى گشت ، چشمش به پيگر به خون طپيده عمار افتاد منقلب شد و قطرات اشك از ديدگانش جارى گشت در كنار پيكرش نشست ، سر عمار را به بالين گرفت و با قلبى آكنده از اندوه و چشمى پر از اشك ، اين اشك را در سوك عمار خواند:ابا موت كم هذا التفرق و عنوة

فلست تبقى لى خليل خليل

الا ايها الموت الذى لست تاركى

ارحنى فقد افنيت كل خليل

اراك بصيرا بالذين احبهم

كانك تمضى نحوهم بدليل


يعنى : اى مرگ كه قطعا سراغ من نيز مى آيى مرا راحت كن كه همه دوستانم را از دستم گرفتى ، تو را نسبت به اين دوستانم تيز بين مى بينم ، كه گويى چراغ بدست ، دنبال آنها مى گردى ، و به روايتى فرمود: كسى كه خبر شهادت عمار را بشنود و متاءثر نگردد بهره هاى از اسلام ندارد.

به اين ترتيب مى بينم حضرت على (عليه السلام ) نسبت به دوستان مخلص و با وفايش اظهار محبت مى كرد و صميمانه به آنها درود مى فرستاد.

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: یک شنبه 8 آذر 1388 
ادامه مطلب...

داستان ازحضرت علی (ع) / جمجمه اى حرف زد


على (عليه السلام ) براى سركوبى سپاه معاويه سپاه مجهزى آماده ساخت اين سپاه در نخيله كه لشكرگاه سپاه على (عليه السلام ) بود در آماده باش ‍ بسر مى برد امام على (عليه السلام ) از كوفه بيرون آمد و رهسپار قرارگاه نخيله شد و براى آنان سخنرانى نمود، آنگاه سپاه مجهز على (عليه السلام ) به فرماندهى خود آن حضرت به سوى صفين حركت كردند در مسير راه به مداين (773) رسيدند در اين هنگام ، آنان ويرانه هاى كاخها و تالارها را مشاهده كردند على (عليه السلام ) جمجمه پوسيده اى را در خرابه اى ديد به يكى از اصحاب خود فرمود: آن را بر دارد و به همراه من بيا، على (عليه السلام ) به ايوان معروف كاخ مداين آمد و در آن نشست و طشت آبى طلبيد و به آورنده جمجمه فرمود: آن را در ميان طشت بگذارد. او اين كار را كرد، على (عليه السلام ) خطاب به جمجمه فرمود: اى جمجمه تو را سوگند مى دهم بگو من كيستم و تو كيستى ؟ جمجمه با زبان رسا گفت : تو اميرمؤ منان (عليه السلام ) و سيد اوصيا و پيشواى پرهيزكاران هستى ولى من بنده خدا و فرزند كنيز خدا كسرى انوشيروان هستم . على (عليه السلام ) به او فرمود: حالت چطور است ؟ او گفتارى گفت كه خلاصه آن اين است :

من نسبت به زيردستان مهربان بودم ولى در آيين مجوس بسر مى بردم .. اينك از بهشت محروم هستم و گرفتار دوزخ مى باشم اما به خاطر اينكه با رعيت مدارا مى كردم از آتش دوزخ در امان هستم ، و احسر تا اگر من ايمان مى آوردم ، با تو بودم اى سرور خاندان محمد صلى الله عليه و آله و سلم و اى اميرمؤ منان (عليه السلام ).

سخنان او بقدرى جانسوز بود كه همه حاضران صدا را به گريه بلند كردند.

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: یک شنبه 8 آذر 1388 
ادامه مطلب...

داستان ازحضرت علی (ع) / على (ع ) در آخرين لحظات


اصبغ بن نباته مى گويد: پس از ضربت خوردن اميرالمؤ منين (عليه السلام ) به خدمتش مشرف شدم و خود را روى پاهاى مبارك آن حضرت انداختم و گريه مى كردم حضرت فرمود: اى اصبغ برخيز براى چه گريه مى كنى ؟ من راه بهشت در پيش دارم عرض كردم مى دانم تو عاشق لقاى خدا هستى و راه بهشت در پيش دارى من بر فقدان و مهاجرت تو گريه مى كنم من بر خود مى نالم .

نظرات( 2 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: یک شنبه 8 آذر 1388 
ادامه مطلب...

داستان ازحضرت علی (ع) / نفرين امام على (ع )


يكى از جنگ هايى كه بين مسلمانان در زمان حكومت على (عليه السلام ) رخ داد جنگ تحميلى و افزون طلبى ، طلحه و زبير (دو نفر از سران اسلام ) و عايشه بود كه بهانه آنها به ظاهر مطالبه خون عثمان بود با اينكه طبق شواهد تاريخى آنها خود از عوامل مؤ ثر تحريك كننده در قتل عثمان بوده اند، اين جنگ در سال 36 هجرى در بصره واقع شد كه منجر به شهادت 5000 نفر از سپاه على (عليه السلام ) و سيزده هزار نفر از سپاه عايشه گرديد.(778)

طلحه و زبير با شكستن بيعت خود با على (عليه السلام ) جلودار جبهه ناكثين بودند على (عليه السلام ) از اين دو نفر دلى پر رنج و غم داشت چرا كه عامل فتنه شديد بين مسلمين شدند. على (عليه السلام ) در مورد آن دو دست به دعا برداشت و آنها را نفرين كرد و عرض كرد: خدايا! طلحه را مهلت نده و به عذابت بگير و شر زبير را آنگونه كه مى خواهى از سر من كوتاه كن ، در جنگ جمل هنگامى كه سپاه جمل متلاشى شد مروان كه از سرشناسان سپاه جمل بود گفت : بعد از امروز ديگر ممكن نيست خون عثمان را از طلحه مطالبه كنيم هماندم او را مورد تير قرار داد تير به رگ ساق پاى طلحه خورد و خون مثل فواره جارى شد طلحه از غلام خود كمك خواست غلامش او را سوار قاطرى كرد و به غلام خود گفت : اين خونريزى مرا مى كشد جاى مناسبى يافتى مرا پياده كن . سرانجام غلام او را به خانه اى خانه هاى بصره برود و او همانجا جان سپرد، به اين ترتيب خود او به عنوان خونخواهى عثمان با سپاه على (عليه السلام ) مى جنگيد توسط مروان كه از سران لشكرش بود به خاطر همين عنوان ترور شد و به هلاكت رسيد، اما زبير در قبل از شروع جنگ ، نصايح على (عليه السلام ) باعث شد كه زبير با يادآوردن حديثى كه على (عليه السلام ) از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم براى او نقل كرد از صف دشمنان على (عليه السلام ) خارج شد با اينكه وظيفه او اين بود كه از امام وقت خود يعنى على (عليه السلام ) حمايت كند ولى كلا از ميدان جنگ كنار كشيد و به سوى بيابانى كه معروف به وادى السباع بود رفت و در آنجا مشغول نماز بود كه شخصى بنام عمروبن جرموز بطور ناگهانى بر او حمله كرد و او را كشت و او نيز كه آتش افروز جنگ جمل بود در 75 سالگى اين گونه به هلاكت رسيد ابن جرموز شمشير و انگشتر زبير را به حضور على (عليه السلام ) آورد وقتى چشم على (عليه السلام ) به شمشير زبير افتاد فرمود: ( سيف طال ما جلى الكرب عن وجه رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم (779) اين شمشير چه بسيار اندوهى را كه چهره رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بر طرف ساخت .)

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: یک شنبه 8 آذر 1388 
ادامه مطلب...

داستان ازحضرت علی (ع) / رسول خدا گفته ...


از فضاله بن ابى فضاله روايت است (ابوفضاله پدر فضاله از اهل بدر بود و در ركاب اميرالمؤ منين (عليه السلام ) در جنگ صفين شهيد شد) كه روزى اميرالمؤ منين (عليه السلام ) در كوفه مريض شد و من با پدرم به عيادت آن حضرت رفتيم پدرم به آن حضرت گفت : يا على (عليه السلام ) علت توقف شما در كوفه در بين اعراب جهينه چيست ؟ به سوى مدينه برويد كه اگر اجل شما فرا رسد اصحاب شما متصدى و مباشر تكفين و تغسيل تو گردند و بر تو نماز بخوانند حضرت فرمود: رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم با من عهد و ميثاق بسته كه از دنيا نروم مگر اينكه اينجا از خون خضاب گردد(يعنى محاسنش از خون سرش )

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: یک شنبه 8 آذر 1388 
ادامه مطلب...

داستان ازحضرت علی (ع) / مرا موقع مرگ مى بينى !


حارث همدانى از اصحاب حضرت امير (عليه السلام ) است او در اواخر عمر خود پير و خميده و مريض شده بود با زحمت زياد خود را خدمت على (عليه السلام ) رساند و اظهار غصه و حسرت كرد كه از ديدار جمال حضرت بواسطه پيرى و دورى راه محروم است ، حضرت فرمود: اى حارث (من يمت يرنى ) در وقت مرگ ، هر كس مى ميرد مرا مى بيند و مرا در صراط مى بينى ، من بهشت و دوزخ را تقسيم مى كنم و بهشتيان را در بهشت دوزخيان را در جهنم جاى مى دهم و اگر دوستى از دوستانم در آتش باشد بيرونش مى آورم .

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: یک شنبه 8 آذر 1388 
ادامه مطلب...

داستان ازحضرت علی (ع) / اندكى بود از بسيار!



حضرت على (عليه السلام ) به حارث فرمود: اى حارث بشارت مى دهم ترا كه مرا در هنگام مرگ و در هنگام عبور از پل جهنم و در كنار حوض ‍ كوثر در وقت مقاسمه بشناسى ... سپس على (عليه السلام ) دست حارث را در دست خود گرفت و گفت : اى حارث ، روزى من از آزار و حسادت قريش و منافقان اين امت بر من ، خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم شكايت كردم رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم دست مرا گرفت و در دست خود قرار داد همين طورى كه من دست تو را در دست خود گذارده ام آنگاه فرمود: چون قيامت بر پا گردد من دست به دامان عصمت پروردگار خواهم زد و تو اى على (عليه السلام ) دست به دامان من مى زنى و ذريه و اولاد تو دست به دامان تو مى زنند و شيعيان شما دست به دامان شما مى زنند بگو ببينم در آن حال ؛ خدا با پيغمبر چه معامله اى خواهد كرد؟ و پيغمبرش با وصى خود چه معامله خواهد كرد؟ اى حارث اين را كه گفتم بگير؛ و به دل خود بسپار، اندكى بود از بسيار؛ آن وقت حضرت سه مرتبه فرمود: تو يگانه و متحد هستى با هر كسى كه او را دوست دارى (هر كه را دوست داشته باشى با آن محشور مى گردى ) و براى توست تمامى اعمالى كه اكتساب كردى ، چون حارث اين سخنان را شنيد از جاى خود برخاست و حركت كرد و چنان مست و مدهوش كلام حضرت بود كه ردايش به روى زمين كشيده مى شد و مى رفت و با خود مى گفت : پس از استماع اين كلمات من ديگر باك ندارم كه مرگ به سوى من آيد يا من به سوى مرگ بروم .

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: یک شنبه 8 آذر 1388 
ادامه مطلب...

داستان ازحضرت علی (ع) / عداوت اشعث و خانواده اش با على (ع )


اشعث بن قيس يكى از دشمنان على (عليه السلام ) بود او مردى است شرور و شر آفرين و يكى از سرداران كوفه ، و رئيس قبيله بنى كنده او خواهر ابوبكر، ام فروه را كه نابينا بود را به ازدواج خود در آورد و به مناسبت دامادى با ابوبكر توانست سوء استفاده هاى زيادى كند در مورج الذهب است كه يكى از آن سه چيز كه ابوبكر در هنگام مرگ بر عدم انجام آنها اظهار تاءسف مى نمود؛ گردن نزدن اشعث بن قيس بود. حضرت على (عليه السلام ) به ناچار بر اساس نفوذ وى در كوفه او را در جنگ صفين رئيس بنى كنده نمود و با ده هزار لشكر كندى از جمله روساى لشكر صفين قرار داد در ابتداى جنگ با مالك اشتر آبى را كه معاويه بر روى سپاه على (عليه السلام ) بسته بود پس گرفت اما وقتى قرآنها در پايان جنگ بر نيزه رفت از جمله افرادى بود كه نزد على (عليه السلام ) آمد و گفت : بايد دست از جنگ بردارى او به همراه ده هزار نفر از لشكريان خود با شمشيرهاى كشيده به على (عليه السلام ) گفت : يا على (عليه السلام ) همين الان بايد دست از جنگ بردارى و گرنه با اين شمشيرها تو را قطعه قطعه مى كنيم .

حضرت فرمود: يك ساعت به من مهلت بدهيد، اينك لشكر ما نزديك خيمه معاويه رسيده . گفتند ابدا ممكن نيست بايد فورا مالك اشتر و قيس ‍ بن سعد را به نزد خود بخوانى ... حضرت كسى را فرستاد نزد مالك و قيس ‍ و دستور داد كه فورا برگرديد آنها پيام دادند يا على (عليه السلام ) يك ساعت به ما مهلت ده كه ما به خيمه معاويه رسيده ايم حضرت پيام داد كه ايا مى خواهيد على زنده بماند يا نه ؟ پسر ملعون اشعث ، بنام محمد كه از همان ام فروه نابينا بود با 4000 هزار تن سوار ماءمور شد تا در كربلا امام حسين (عليه السلام ) را به شهادت برساند و دخترش جعده نيز امام حسن (عليه السلام ) را با زهر مسموم نمود.

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: یک شنبه 8 آذر 1388 
ادامه مطلب...

داستان ازحضرت علی (ع) / زندگى خليفه مسلمين


وقتى سفير روم به كوفه آمده بود (برنامه پذيرايى كسانى كه از خارج مى آمدند به عهده حضرت امام حسن مجتبى (عليه السلام ) بود يعنى تا مدتى كه براى كارشان مى ماندند مهمان امام حسن مجتبى (عليه السلام ) بودند) وقتى كه امام حسن (عليه السلام ) براى سفير روم سفره پهن كرد سفير روم با تاءسف و ناراحتى و غصه گفت : من چيزى نمى خورم امام حسن (عليه السلام ) فرمود: براى چه نمى خورى ؟ گفت : آقا، فقيرى را ديدم الان ياد او افتادم دلم برايش سوخت نمى توانم چيزى بخورم . مگر اينكه شما از اين خوراك براى او نيز ببريد. اما حسن (عليه السلام ) سوال كرد آن فقير كجاست و كيست ؟ گفت : من شب به مسجد رفتم بعد از نمازم (از اينجا مى فهميم كه على (عليه السلام ) وضعش با بقيه مردم يكى بوده به حدى كه براى ديگران قابل تشخيص نبوده كه اين على (عليه السلام ) است ) ديدم عربى مى خواست افطار كند سفره اى داشت باز كرد نان آرد جو را در دهان گذاشت ، كوزه آب جلويش بود به من نيز تعارف كرد گفت تو هم بخور من ديدم نمى توانم اين خوراك را بخورم دلم برايش سوخت حالا اگر بشود از اين خوراك براى او نيز بفرستيد. صداى گريه امام حسن (عليه السلام ) بلند شد و فرمود: او پدرم على (عليه السلام ) است كه خليفه مسلمين است و اين است خوراك و غذايش .

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: یک شنبه 8 آذر 1388 
ادامه مطلب...

داستان ازحضرت علی (ع) / صورت برزخى وصى عيسى (ع )



قيس غلام على (عليه السلام ) مى گويد: اميرالمؤ منين (عليه السلام ) نزديك كوه بود در صفين چون هنگام نماز مغرب فرا رسيد به مكانى دور دست رفته و در آنجا نداى اذان در داد و چون از اذان فارغ شد مردى به نزد او آمد و به كوه نزديك مى شد چون پيش آمد ديديم مردى است كه موهاى سر و صورتش سپيد و صورتى روشن دارد گفت : سلام خدا بر تو باد! اى اميرالمؤ منين (عليه السلام ) و رحمت خدا و بركات خدا بر تو باد، آفرين بر وصى خاتم النبيين صلى الله عليه و آله و سلم و پيشواى پيشتازان سفيد رو، و نشانه دار بهشت ..اميرالمؤ منين ع گفت : و عليك السلام حال شما چطور است ؟ آن مرد گفت : حالم خوب است و من در انتظار روح القدس هستم و به خاطر ندارم كسى در راه رضاى خداوند امتحانش از تو بزرگ تر و ثوابش از تو نيكوتر باشد...اى برادر من بر اين مشكلات و رنج هايى كه دست به گريبان هستى ؛ پايدارى و استقامت داشته باشد تا آنكه حبيب را ملاقات نمايى ...

سپس با دست خود اشاره به اهل شام كرد و گفت : اگر اين صورت هاى مسكين مى دانستند چه عذاب سخت و پاداش بدى براى آنها به جهت نبرد با تو معين گرديده است ، البته دست از جنگ بر مى داشتند، سپس با دست خود اشاره به عراق نموده و گفت : اگر اين چهرهاى روشن مى دانستند كه چه پاداشى و اجر بزرگى به جهت اطاعت از فرمان تو براى آنها مهيا گرديده است ، دوست مى داشتند كه بدن آنها را با قيچى هاى آهنى پاره پاره كنند...سپس گفت : والسلام عليك و رحمة الله و بركاته سلام و رحمت و بركات خدا بر تو باد، سلام خود را نمود آنگاه از نظرها نهان شد در اين حال عمار ياسر و ابوالهيثم و ابوايوب انصارى و عبادة بن صامت و خزيمه بن ثابت و هاشم مرقال و جماعتى ديگر از پيروان خاص ‍ اميرالمؤ منين (عليه السلام ) كه گفتار آن مرد را شنيده بودند برخاستند و عرض كردند: اى اميرمؤ منان (عليه السلام ) اين مرد كه بود؟ حضرت فرمود: اين مرد شمعون بن صفا، وصى حضرت عيسى (عليه السلام ) بود كه خداوند او را فرستاده بود تا مرا در جنگ و نبرد با دشمنان خودش ‍ تاءييد و تقويت نمايد آنگاه تمامى ياران عرض كردند: پدران ما و مادران ما فداى تو باد؛ سوگند به خدا چنان جنگى در ركاب تو خواهيم نمود كه در ركاب رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مى نموديم ...آنگاه على (عليه السلام ) درباره آنها دعاى خير نمود...

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: یک شنبه 8 آذر 1388 
ادامه مطلب...

داستان ازحضرت علی (ع) / على (ع ) و تكلم با ارواح


حبه عرنى مى گويد: من با اميرالمؤ منين (عليه السلام ) به سوى پشت كوفه از آن خارج شديم حضرت در وادى السلام توقف كرد و مثل اينكه با اقوامى گفتگو داشت من به متابعت از قيام او ايستادم تا خسته شدم . سپس ‍ نشستم به قدرى كه ملول شدم و پس از آن ايستادم به قدرى كه همانند مرتبه اول خسته شدم و باز نشستم به قدرى كه ملول شدم . سپس ايستادم و رداى خود را جمع كردم و عرض كردم : اى اميرمؤ منان (عليه السلام ) من از طول اين قيام بر شما شفقت آوردم آخر يك قدرى استراحت نمائيد، سپس ردا را به روى زمين انداختم تا آن حضرت به روى آن بنشيند، حضرت فرمود: اى حبه اين قيام و وقوف نبود مگر تكلم با مؤ منى و يا مؤ انست با او، عرض كردم : اى اميرمؤ منان آيا مردگان هم تكلم و مؤ انست دارند؟ فرمود: بلى اگر پرده از جلوى ديدگان تو برداشته شود آنها را مى بينى كه حلقه حلقه نشسته و گفتگو مى كنند، عرض كردم : آيا آنها اجسامى هستند يا ارواحى ؟ حضرت فرمود: بلكه ارواح هستند و هيچ مؤ منى در زمين از زمين هاى دنيا نمى ميرد مگر آنكه به روح او گفته مى شود كه به وادى السلام ملحق شود و وادى السلام بقعه اى از بهشت عدن است .

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: یک شنبه 8 آذر 1388 
ادامه مطلب...

داستان ازحضرت علی (ع) / ماجراى درخواست عقيل


عقيل سومين پسر ابوطالب بود كه در كودكى كور شد همين عامل باعث تهى دستى وى شده بود و به علاوه مردى عيال وار و در عين حال مرد گشاده دست و مهمان نوازى هم بود وقتى نوبت حكومت به اميرالمؤ منين (عليه السلام ) رسيد او خوشنود شد زيرا چنين انديشيد كه در حكومت برادر خود از مال دنيا توانگر خواهد شد اين انديشه عقيل بواسطه درك دوران حكومت عثمان و حتى عمر و ابوبكر و اعطا بخشش بسيار زياد آنها به دوستان و اقوام خود بود.

لذا به طمع دريافت سهمى بيشتر از ديگران با كودكان خود به حضور على (عليه السلام ) شرفياب شد و از حضرت درخواست يك صاع گندم افزونتر از ديگران به او بدهد. على (عليه السلام ) در آنجا آهن پاره اى را به آتش سرخ كرده و بر خلاف انتظار عقيل در مقابل تمنا و درخواست عقيل آهن گداخته را جلو برد و فرمود: اى عقيل اينست عطاى تو، عقيل دستش ‍ را دراز كرد تا عطاى على (عليه السلام ) را بگيرد از سوزش آهن تفتيده چنان فرياد كشيد كه بيم آن مى رفت قالب تهى كند. اميرالمؤ منين (عليه السلام ) درباره اين ماجرا خطابه اى ايراد فرموده كه ترجمه مختصرى از آن ؛ از نهج البلاغه برگرفته و مى آوريم :

بخدا اگر بستر آسايش من بر خارهاى جانگزاى بيابان گذاشته شود اگر دست و پايم را در پيچ و خم زنجير بپيچند و مرا به خار و خس صحرا بسته بكشانند بيشتر دوست مى دارم تا روز رستاخيز در پيشگاه عدالت الهى در صف ستمكاران قرار گيرم ...

سرانجام به گودال گور فرو خواهيم غلطيد...با چنين عاقبت كجا سزاوار است كه پيشه ى ستم به پيش گيريم ...

او چنين پنداشته بود كه دين مرا خواهد ربود و زمام مرا به مشت خواهد گرفت و در اين هنگام آهن پاره اى را در دل آتش به رنگ آتش در آوردم و آن فلز تفتيده را به مشتش گذاشتم چنان فرياد كشيد كه پنداشتم هم اكنون سراپا شعله ور خواهد شد، اما من در پاسخ اين فرياد دردناك گفتم : در عزاى تو بنالند عقيل ، تو از اين پاره ى آهن كه با دست آدميزاده اى ببازيچه داغ شده مى خروشى و من بر آتشى كه غصب الهى به لهيبش در آورده بردبار بمانم ...

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: یک شنبه 8 آذر 1388 
ادامه مطلب...

داستان ازحضرت علی (ع) / نمونه اى از وصيت سياسى على (ع )


حضرت فاطمه به حضرت على (عليه السلام ) وصيت نمود كه بعد از من با خواهرزاده ام امامه ازداوج كن زيرا او نسبت به فرزندانم مثل من با محبت است و از طرفى مردان نياز به زن دارند، لذا حضرت بعد از فاطمه زهرا عليهاالسلام با خواهر زاده حضرت زهرا عليهاالسلام امامه ازدواج كرد، امامه تا آخر عمر امام (حدود سى سال ) همسر آن حضرت بود هنگامى كه اميرمؤ منان (عليه السلام ) در بستر شهادت قرار گرفت امامه را به حضور طلبيد و به او چنين وصيت كرد: ترس آن دارم كه بعد از من اين طاغوت (اشاره به معاويه ) از تو خواستگار كند اگر (بعد از من ) نياز به ازدواج دارى پيشنهاد مى كنم كه با مغيرة بن نوفل (نوه عبدالمطلب ) ازدواج كن مبادا با معاويه ازدواج كنى .

پس از شهادت امام ، معاويه نامه اى براى مروان نوشت و به او دستور داد كه امامه را براى من خواستگارى كن و صد هزار دينار به او ببخش . مروان مطابق دستور از امامه براى معاويه خواستگارى كرد امام براى مغيرة بن نوفل پيام داد كه معاويه از من خواستگارى كرد. اگر تو به من مشتاق هستى اقدام كن مغيره پس از دريافت پيام ، بى درنگ اقدام نمود و به حضور امام حسن مجتبى (عليه السلام ) رفت و امامه را توسط آن حضرت خواستگارى كرد امام حسن (عليه السلام ) خواستگارى او را پذيرفت و امامه را همسر او نمود.

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: یک شنبه 8 آذر 1388 
ادامه مطلب...

داستان ازحضرت علی (ع) / قدر على (ع ) را ندانستند


روزى اشعث بن قيس اذن خواست تا وارد منزل على (عليه السلام ) شود قنبر او را اذن نداد، او مشتى بر بينى قنبر كوفت و از بينى قنبر خون جارى شد، حضرت از منزل بيرون آمد و فرمود: مالى و لك يا اشعث ؟ اى اشعث من با تو چه كرده ام كه چنين مى كنى ؟ چرا اين طور مى كنى اى اشعث ، سوگند به خدا كه اگر از پهلوى غلام ثقيف عبور كنى موهاى اسافل اعضاى بدن تو به لرزه در مى آيد، اشعث عرض كرد: يا على (عليه السلام ) غلام ثقيف كيست ؟ حضرت فرمود: غلامى است كه حكومت آنها را به دست مى گيرد و هيچ خانه اى در عرب باقى نمى ماند مگر آنكه ذلت و خوارى را در آن وارد مى سازد (منظور حضرت از غلام ثقيف همان حجاج بن يوسف ثقفى است كه در سال 75 به ولايت كوفه رسيد و بيست سال جنايت كرد و در سال 95 از دنيا رفت .)

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: یک شنبه 8 آذر 1388 
ادامه مطلب...

داستان ازحضرت علی (ع) / مطيع فرمان پدر


درگيرى جنگ صفين بين سپاه معاويه و سپاه على (عليه السلام ) همچنان روز بروز شديدتر ادامه داشت روزى امام على (عليه السلام ) فرزند على (عليه السلام ) فرزندش محمد حنفيه را طلبيد و فرمود: فرزندم امروز بر سپاه معاويه حمله كن ، محمد چون شير به سمت راست سپاه معاويه حمله كرد و صف هاى فشرده دشمن را درهم شكست بسيارى از آنها را كشت و مجروح ساخت . سپس به حضور پدر بازگشت در حالى كه مجروح شده بود به پدر عرض كرد: (يا اميرالمؤ منين (عليه السلام ) العطش اى اميرالمؤ منين سخت تشنه ام .) امام على (عليه السلام ) ظرف آبى به او داد او آب را آشاميد و على (عليه السلام ) بقيه آب را كه در ته ظرف باقى مانده بود به روى زره محمد ريخت و فرمود: پسرم اين بار به جانب چپ حمله كن . محمد به جانب چپ سپاه دشمن حمله كرد و ضربات سختى بر پيكر آنها وارد ساخت و برگشت محمد كه سخت تشنه شده بود نزد پدر فرياد زد: (الماء الماء آب آب ) اميرمؤ منان (عليه السلام ) ظرف آبى به او داد محمد آن را آشاميد. على (عليه السلام ) بار ديگر ته مانده آب را بر روى زره محمد ريخت .

ابن عباس مى گويد: سوگند به خدا ديدم بر اثر جراحات بسيارى كه بر پيكر محمد وارد شده بود خون از ميان حلقه هاى زره او مى جوشيد اميرمؤ منان (عليه السلام ) ساعتى به او مهلت داد. سپس فرمود فرزندم اين بار بر قلب لشكر دشمن حمله كن . محمد همچون آتشى كه در نيزار بيفتد بر قلب دشمن زد و از هر سو سپاه دشمن را مى كوبيد دست ها و سرهاى فراوانى از دشمن جدا شد. آنگاه عنان اسبش را به سوى پدر همسو كرد و نزد پدر آمد. آنقدر زخم بر بدنش رسيده بود كه بر اثر سوزش زخمها اشك از چشمانش سرازير بود. على (عليه السلام ) از جاى برخاست و بين دو شم محمد را بوسيد و فرمود: پدرت فدايت شود امروز مرا شاد كردى و آنچه حق جهاد بود بجا آوردى اكنون بگو بدانم چرا گريه مى كنى ؟ محمد از سوزش و درد بسيار شديد و طاقت فرساى زخم ها سخن به ميان آورد و در آن حال گفت : من چند بار به كام مگر رفتم دو برادرم حسن و حسين عليهم السلام به ميدان نيامدند؟ اميرمؤ منان (عليه السلام ) دوباره بين چشمان محمد را بوسيد و فرمود: پسرم تو پسر من هستى ولى آنها پسر پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم آيا آنها را از كشته شدن حفظ نكنم ؟ در اين هنگام محمد به راز موضوع پى برد و با كمال تواضع به پدر عرض كرد: اى پدر بزرگوارم خداوند مرا فداى شما و فداى دو برادرم گرداند و آنها را از هر گونه گزندى حفظ كند.

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: یک شنبه 8 آذر 1388 
ادامه مطلب...

داستان ازحضرت علی (ع) / شيوه درست درست زندگى


يكى از دوستان على (عليه السلام ) بنام علاءبن زياد در بصره سكونت داشت روزى علاء بيمار گرديد اميرمؤ منان (عليه السلام ) به عيادت او رفت حضرت وقتى خانه بزرگ و وسيع علاء را ديد فرمود: اين خانه با اين همه وسعت را در اين دنيا براى چه مى خواهى ؟ با اينكه در آخرت به آن نيازمندتر هستى ؟ آنگاه ادامه داد: آرى مگر اينكه با داشتن اين خانه بخواهى به وسيله آن به آخرت برسى مانند آنكه در اين خانه از مهمان پذيرايى كنى يا صله رحم نمايى يا اينكه حقوق واجب خود (مانند زكات ) را از اين خانه خارج كرده و به اهلش برسانى .

فاذا انت قد لغت بها الاخره ؛ كه در اين صورت با داشتن همين خانه هم به آخرت نائل شده اى .

علاء عرض كرد: اى اميرمؤ منان (عليه السلام ) از برادرم عاصم بن زياد پيش تو شكايت مى كنم . امام فرمود: براى چه مگر او چه كرده . علاء عرض كرد: عبائى ناچيز پوشيده و از دنيا كناره گرفته است . على (عليه السلام ) فرمود: او را نزد من بياور. عاصم به حضور على (عليه السلام ) آمد حضرت به او فرمود: تو دشمن جان خود شدى شيطان بر تو راه يافته و تو را صيد كرده است آيا به خانواده ات رحم نمى كنى تو خيال مى كنى خداوند كه زندگى طيب و خوب را بر تو حلال كرده دوست ندارد از آن بهره مند شوى ؟ تو بى ارزشتر از آنى كه خداوند با تو چنين كند.

عاصم عرض كرد: اى اميرمؤ منان (عليه السلام ) ولى تو با اين لباس خشن و غذاى سخت و ناگوار به سر مى برى و من از تو پيروى مى كنم . امام فرمود: من مثل تو نيستم بلكه خداوند متعال بر پيشوايان عدل و حق واجب كرده است كه بر خود سخت گيرند و شيوه زندگيشان را هماهنگ با وضع زندگى طبقه ضعيف مردم قرار دهند تا فقر، فقير را از جا بدر نبرد و از صراط مستقيم خارج نگردد تا نادارى فقير موجب نافرمانى او از خدا نشود تنگدستى و فشار زندگى موجب آن نشود كه به فقيران سخت بگذرد. در اصول كافى آمده عاصم پس از شنيدن سخن امام (عليه السلام ) بى درنگ آن را پذيرفت و عباى خشن و عزلت نشينى خود را كنار گذاشت .

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: یک شنبه 8 آذر 1388 
ادامه مطلب...

داستان ازحضرت علی (ع) / كلماتى از من فراگيريد


روزى على (عليه السلام ) به ياران خود فرمود: كلماتى از من فراگيريد كه اگر بر چهارپايان سوار شويد و در راه پيمايى و دستيابى به آن ها، چهارپايان خود را از پاى در آوريد مانند آن كلمات را نخواهيد يافت .

هان ! كه هيچ كس جز به پروردگارش اميد نبندد و بجز از گناه خويش ‍ نهراسد و چون چيزى نداند از يادگيرى آن خجالت نكشد و چون چيزى از او سؤ ال شد كه نمى داند خجالت نكشد و بگويد خدا بهتر مى داند و بدانيد كه شكيبايى و صبر براى پيكره ايمان همچون سر است براى بدن و بدنى كه سر ندارد خيرى در او نيست .

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: یک شنبه 8 آذر 1388 
ادامه مطلب...

داستان ازحضرت علی (ع) / دستورات حكومتى به فرماندار آذربايجان



مولاى متقيان على (عليه السلام ) در نامه اى كه به نماينده و فرماندار خود در آذربايجان بنام اشعث بن قيس چنين مى نويسد:

و ان عملك ليس لك بطعه و لكنه فى عنقك امانة و انت مسترعى لمن فوقك . ليس لك ان تفتات فى رعية ، و لا تخاطر الا بوثيقة و فى يدلك مال من مال الله عزوجل و انت من خزانه حتى تسلمه الى و لعلى ان لا اكون شر و لا تك لك و السلام (787)

مديريت و حكمروايى براى تو طعمه نيست بلكه آن مسئوليت در گردن تو امانت است و كسى كه از تو بالاتر است از تو خواسته كه نگهبان آن باشى . و وظيفه ندارى كه در كار مردم به ميل و خواسته شخصى خود عمل كنى و يا بدون ملاك معتبر و فرمان قانونى ، بكار بزرگى دست بزنى . و اموالى كه در دست تو است از آن خداوند مى باشد و تو خزانه دار هستى تا آنرا به من بسپارى و اميدوارم كه براى تو بدترين فرمانرواها نباشم والسلام .

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: یک شنبه 8 آذر 1388 
ادامه مطلب...

داستان ازحضرت علی (ع) / غرور و رياست طلبى


طلحه و زبير پس از عثمان از نزديكترين افراد به على (عليه السلام ) بودند آنها توقع داشتند كه امام على (عليه السلام ) بيش از ديگران به آنها امتياز بدهد و با آنها در امور مشورت كند و در رياست بيت المال ، آنها را بر ديگران مقدم بدارد. روزى آن ها نزد على (عليه السلام ) آمدند و رسما از آن حضرت تقاضا كردند تا آنها را به فرماندارى بعضى از شهرها منصوب كند وقتى با جواب منفى على (عليه السلام ) روبرو شدند توسط محمد بن طلحه اين پيام خشن را به آن حضرت رساندند، ما براى خلاف تو فداكاريهاى بسيار كرديم اكنون كه زمام امور به دست تو آمده راه استبداد را به پيش گرفته اى و افرادى مانند مالك اشتر را روى كار آورده اى و ما را عقب زده اى . امام على (عليه السلام ) توسط همان محمد بن طلحه به آنها پاسخ داد كه : چه كنم تا شما خشنود شويد؟ آنها پس از دريافت پيام امام جواب دادند يكى از ما را فرماندار بصره كن و ديگرى را فرماندار كوفه . امام على (عليه السلام ) فرمود: به خدا سوگند من در اينجا (مدينه ) آنها را امين نمى دانم چگونه آنها را امين بر مردم در كوفه و بصره نمايم آن گاه امام به محمد بن طلحه فرمود: نزد طلحه و زبير برو و از قول من به آن ها بگو اى دو شيخ از خدا و پيامبرش صلى الله عليه و آله و سلم نسبت به امتش بترسد و بر مسلمانان ظلم نكنيد... ليكن آنها بخاطر همان غرور ذاتى و انحراف دينى خود بر عليه حضرت به همراهى عايشه قيام كردند

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: یک شنبه 8 آذر 1388 
ادامه مطلب...

داستان ازحضرت علی (ع) / مسجد ضرار


امام صادق (عليه السلام ) فرمود: اميرالمؤ منين (عليه السلام ) از نماز خواندن در پنج مسجد كه در كوفه است اصحاب خود را نهى فرمود. مسجد اشعث بن قيس كندى و مسجد جريربن عبدالله بجلى و مسجد سماك بن مخرمة و مسجد شبث بن ربعى (792) و مسجد تيم . امام صادق (عليه السلام ) فرمود: هر وقت امرالمؤ منين نگاهش به آن مسجد مى افتاد مى فرمود اين چهار ديوار تيم است و غرض حضرت اين بود كه قبيله تيم از يارى آن حضرت دست كشيده بودند و از كينه اى كه داشتند با آن حضرت نماز نمى خواندند (لذا اين چهار ديوارى را بعنوان مسجد ساخته بودند كه ) خداى لعنت شان كند

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: یک شنبه 8 آذر 1388 
ادامه مطلب...

داستان ازحضرت علی (ع) / ابوالفضل عباس در جنگ صفين


حضرت عباس (عليه السلام ) در زمان جنگ صفين كه بين سپاه على (عليه السلام ) با سپاه معاويه رخ داده حدود چهارده سال سن داشت ، ولى قد رشيد او را هر كس مى ديد چنين تصور مى كرد كه هيجده يا بيست سال دارد. در يكى از روزهاى جنگ از پدر اجازه گرفت تا به ميدان جنگ دشمن برود، امام على (عليه السلام ) نقابى بر روى او افكند و او به عنوان يك رزمنده ناشناس به ميدان تاخت سپاه شام از حركتهاى پر صلابت او دريافت كه جوانى شجاع ، پرجراءت و قوى دل به ميدان آمده است ، مشاورين نظامى معاويه به مشورت پرداختند تا همآورد رشيدى را به ميدان بفرستند، ولى رعب و وحشت عجيبى كه بر آنها چيره شده بود، نتوانستند تصميم بگيرند، سرانجام معاويه يكى از شجاعان لشگرش بنام ابن شعثاء را كه مى گرفتند جراءت آن را دارد كه با ده هزار جنگجوى سواره بجنگند، به حضور طلبيد و به او گفت : به ميدان اين جوان ناشناس برو و با او جنگ كن . ابن شعثاء گفت : اى امير، مردم مرا به عنوان قهرمان در برابر ده هزار جنگنجو مى شناسند، چگونه شايسته است كه مرا به جنگ با اين كودك روانه سازى ؟ معاويه گفت : پس چه كنم ؟ ابن شعثاء گفت : من هفت پسر دارم ، يكى از آنها را به جنگ او مى فرستم تا او را بكشد، معاويه گفت : چنين كن . ابن اشعثاء يكى از فرزندانش را به ميدان او فرستاد، طولى نكشيد كه بدست آن جوان ناشناس كشته شد او فرزند دومش را فرستاد، باز بدست او كشته شد او فرزند سوم و چهارم تا هفتمش را فرستاد همه آنها بدست آن جوان ناشناس به هلاكت رسيدند. در اين هنگام خود ابن شعثاء به ميدان تاخت و فرياد زد: ايها الشاب قتلت جميع اولادى ولله لا تكلن اباك و امك اى جوان تو همه پسرانم را كشتى ، سوگند به خدا قطعا پدر و مادرت را به عزايت مى نشانم .

او به جوان ناشناس حمله كرد، و بين آن دو چند ضربه رد و بدل شد، در اين هنگام آن جوان چنان ضربه بر بان شعثاء زد كه او را دو نصف كرد و به پسرانش ملحق ساخت ، حاضران از شجاعت او تعجب كردند، در اين هنگام اميرمؤ منان فرياد زد اى فرزندم برگرد كه ترس دارم دشمنان تو را چشم زخم بزنند. او بازگشت ، اميرالمؤ منين (عليه السلام ) به استقبال او رفت و نقاب را از چهره اش رد كرد و بين دو چشمش را بوسيد، حاضران نگاه كردند ديدند قمر بنى هاشم حضرت عباس (عليه السلام ) است .

فنظروا اليه هو قمر بنى هاشم العباس بن اميرالمؤ منين

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: یک شنبه 8 آذر 1388 
ادامه مطلب...

داستان ازحضرت علی (ع) / دزدان طماع


عايشه در مكه بود طلحه و زبير با حكومت على (عليه السلام ) مخالفت كردند و مى دانستند عايشه نيز مخالف على (عليه السلام ) است لذا تصميم گرفتند به مكه دز نرد او رفته و مقدمات توطئه خود را فراهم سازند در لذا ظاهر نزد على (عليه السلام ) آمدند و اجازه خواستند تا به قصد انجام عمره (حج مستحبى ) به مكه بروند. امام به آنها فرمود: شما قصد عمره نداريد، آنها مكرر سوگند خوردند كه قصد خلافى ندارند و بر بيعت خود با امام استوار هستند. حضرت فرمود: پس بيعت خود را با من تجديد كنيد آنها بيعت خود را تجديد كردند، آنها در مكه بر ضد حكومت على (عليه السلام ) افرادى را جمع كردند و به همراه عايشه به سوى بصره حركت كردند تا در آنجا شورش را شروع كنند در بين راه به يعلى بن منبه كه حدود چهار صد هزار دينار از يمن براى على (عليه السلام ) مى برد برخورد كردند آنها پلوها را از او به زور گرفتند و آن پولها را صرف مخارج سپاه خود نمودند... آنان با جنگى كه به راه انداختند باعث كشته شدن 13 هزار نفر از سپاه خود و پنج هزار نفر از سپاه امام على (عليه السلام ) شدند.

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: یک شنبه 8 آذر 1388 
ادامه مطلب...

داستان ازحضرت علی (ع) / نباء عظيم كيست ؟


از علقمه روايت شده كه گفت : روز جنگ صفين مردى از لشكر شام با سلاح بيرون آمد و قرآن را حمايل خود كرده بود و به جاى رجز خواندن چنانكه مرسوم اعراب در جنگها مى باشد سوره نباء را خواند: عم يتسائلون عن النبا العظيم الذى هم فيه مختلفون 

من خواستم پيش روم و با او به جنگ بپردازم . اميرالمؤ منين (عليه السلام ) فرمود: به جاى خود باش خود آن حضرت پيش رفت و به او گفت : اتعرف النباء العظيم هم فيه مختلفون ؟ آيا آن خبر بزرگ را كه در او اختلاف كردند مى شناسى ؟ گفت : نه حضرت فرمود: والله انى انا النباء العظيم فى اختلفتم و على ولايتى تنازعتم ...؛ منم ان نباء عظيم و خبر بزرگ كه در من اختلاف كرديد و در ولايت من نزاع نموديد و از ولايت من برگشته و منحرف شديد پس از آنكه آن را پذيرفته بوديد و به ظلم و ستم از آن برگشتيد و هلاك شديد... پس از آن حضرت با شمشير سر و يك دستش را انداخت آنگاه برگشت و اين شعر را مى خواند:ايى الله الا ان صفين دارنا

و داركم ما لاح فى الافق كوكب

و حتى تموتوا او نموت و مالنا

ولاكم عن حومة الحرب مهرب


خداوند نخواست كه صفين منزل ما و شما نباشد مادامى كه ستاره بر افق مى درخشد تا وقتى كه شما بميريد يا ما و ما را از جايگاه جنگ اميد فرار نيست .

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: یک شنبه 8 آذر 1388 
ادامه مطلب...

داستان ازحضرت علی (ع) / اتصال معنوى شيعيان با على (ع )


رميله يكى از شيعيان على (عليه السلام ) است مى گويد: در كوفه چند روزى دچار تب و لرز شدم و نتوانستم در نماز اميرالمؤ منين على (عليه السلام ) حاضر شوم . روز جمعه اى بود در خودم سبكى درد را ديدم گفتم چه بهتر غسل جمعه اى بكنم و بروم امروز نماز جمعه اى با على (عليه السلام ) بخوانم . در مسجد كوفه آمدم نشسته بودم كه عى (عليه السلام ) به منبر خطبه مى خواند ناگاه تب و لرز من مجدد شروع شد ولى خودم را گرفتم و كنترل كردم . حضرت از خطبه فارغ و بعد هم نماز جمعه را خواند و بعد از نماز كسى را فرستاد دنبالم وقتى وارد منزل حضرت امير (عليه السلام ) شدم . حضرت فرمود: رميله چه بود وقتى من روى منبر بودم چه چيزى عارضت شد ديدم كه به خود مى پيچيدى ؟ عرض كردم يا على (عليه السلام ) من مدتى تب و لرز داشتم امروز تبم كم شد؛ آمدم مسجد وقتى كه شما خطبه مى خوانديد تب و لرز آمد سراغم (حاصل فرموده حضرت )... حضرت فرمود: اين تب و لرز از تو بمن هم سرايت كرد. رميله مى گويد: عرض كردم : يا على (عليه السلام ) آنهايى كه در مسجدند اينطور است يا شامل افراد خارج هم مى شود در مورد آنها هم همينطور است ؟ حضرت فرمود: در شرق و غرب و عالم هر يك از شيعيان ما مبتلا به بشوند به ما هم اثر مى كند

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: یک شنبه 8 آذر 1388 
ادامه مطلب...

داستان ازحضرت علی (ع) / خبر از آينده


سليم بن قيس از ابن عباس در حديثى نقل مى كند: كه در ذى قار (محلى در نزديكى بصره ) بر على (عليه السلام ) وارد شد و آن حضرت برايش ‍ نامه اى بيرون آورد و فرمود: اى پسر عباس اين نامه ايست كه پيغمبر خدا صلى الله عليه و آله و سلم به من ديكته كرد و من به دست خود نوشته ام ، عرض كردم يا اميرالمؤ منين (عليه السلام ) آن را بخوان حضرت آن نامه را خواند و در آن نامه همه چيز از وقتى كه پيغمبر از دنيا رفته تا شهادت حسين بن على (عليه السلام ) و كسى كه او را مى كشد و آنكه ياريش ‍ مى كند و اشخاصى كه همراه او شهيد مى شوند بود از جمله آنچه كه برايم خواند اين بود كه با خودش چه خواهند كرد فاطمه عليهاالسلام چگونه شهيد مى شود و حسن (عليه السلام ) چطور در راه خدا كشته مى شود و چگونه مردم با وى خيانت و پيمان شكنى مى كنند سپس نامه را پيچيد و آن مطالبى كه از زمان شهادت حسين بن على (عليه السلام ) تا روز قيامت واقع مى شود را نخواند و باقى ماند در آن مقدارى كه از نامه خواند خلافت ابوبكر و عمر و عثمان و اينكه هر يك از آنها كشته مى شوند و امر حكميت و خلافت معاويه و شيعيانى كه كشته مى شوند و حكومت يزيد، تا به شهادت حسين (عليه السلام ) بود.

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: یک شنبه 8 آذر 1388 
ادامه مطلب...

جديدترين مطالب

امید بخش ترین آیه قرآن
شعر هديه دوستي
داستان مناظره جبرئیل و میکائیل
آداب غذا خوردن ،سخن گفتن ،خوابیدن در داستان شیخ جنید و بهلول دانا حتما بخوانید
برخورد قاطع و حضرت علی (ع) با معاویه
كشتن روحانى را ايرانيان به ما ياد دادند.
سرنوشت لياخوف پس از به توپ بستن مجلس
اسرار وضو
هدیه امام حسین(ع) به میرزا تقی خان امیرکبیر
بخشی از وصیت نامه ی امام علی (ع) به فرزندان خویش


No Image
No Image No Image No Image

آمار وبلاگ

  • كل بازديد:352238
    كل پست ها :2321
    تعداد کل مطالب : 2321
    تاريخ ايجاد وبلاگ :
    پنج شنبه 23 مهر 1388 
    آخرين بروز رساني : پنج شنبه 13 بهمن 1390