بلاگ

  • در این وبلاگ می خوانید:داستان هایی از بحارالانوار ،داستان های گلستان سعدی ،داستان هایی از بهلول دانا ،داستان های تاریخی ،داستان مربوط به هرکدام از ضرب المثل های فارسی و...

دسته بندي


No Image

شعر زیبا در مورد حضرت زینب (س) / با پاى برهنه

زان فتنه خونين كه به بار آمده بود

خورشيد ولا، بر سر دار آمده بود

با پاى برهنه ، دشت ها را زينب

دنبال حسين ، سايه وار آمده بود

نظرات( 1 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: چهارشنبه 11 آذر 1388 
ادامه مطلب...

شعر زیبا در مورد حضرت زینب (س) / پاسدار لاله ها

مى سوخت چوشمع و پايدارى مى كرد

دل از مژه جاى اشك جارى مى كرد

شب دختر شير حق به جاى عباس

از عترت عشق پاسدارى مى كرد

نظرات( 1 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: چهارشنبه 11 آذر 1388 
ادامه مطلب...

شعر زیبا برای تولد (میلاد ) حضرت زینب (س)

تو مهر روشن و اوج خصال آينه اى

عيار پاكى و حسن كمال آينه اى

تو صبح صادق فجرى ، شكوه آينه اى

تو حرف روشن و پاك زلال آينه اى

در آسمان اصالت به كهكشان مانى

گواه مريم و صبح وصال آينه اى

به صبر و حلم محمد، شجاعتت چو على ست

به زهد فاطمه مانى ، مثال آينه اى

تويى پيام رسان قيام عاشورا

تو مهر صلح حسن ، هم مقال آينه اى

ولادت تو بود رويش صلابت و حجب

تويى طراز نجابت جمال آينه اى

تو الگويى به زنان و تو شمس نسوانى

تو زيورى به زمان و مدال آينه اى

تو شعر سبز شگونى ، تو بحر خوش يمنى

بهار حسين و، الحق كه فال آينه اى

پيام مكتب تو درس هر پرستار است

تو شعر سبز بهار، اعتدال آينه اى

تو زيب صبر و شكوهى فرشته تقوا

تو قهرمان زنانى ، جلال آينه اى

طنين صاعقه مانى به بزم بد خواهان

تو سيف ايزد و چونان هلال آينه اى

غزل به وصف تو گر مختصر كند ((قدسى ))

به قدر وسع و توان و مجال آينه اى

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: چهارشنبه 11 آذر 1388 
ادامه مطلب...

شعر زیبا در مورد زینب و کربلا / دختر درياى نجات

چاك شده سينه گل از غمت

اى همه شب ناله گل همدمت

سينه به سينه غم تو راز شد

شاهد شب هاى پر آواز شد

گوهر درياى عفافى شما

در حيايى و عزيز خدا

آن كه دلش با تو هم آوا شده

موج شكن در دل دريا شده

با تو حديث غم ياران شنيد

نغمه پر درد بهاران شنيد

وارث اشك و غم و آه على !

دفتر صبرى و نگاه على

با تو شده كاخ ستم واژگون

گشته به درياى عدم رهنمون

در حيا را چو تو خود مظهرى

آينه دار ره هر باورى

با تو زمين فخر فروشد به صبر

دست بشويد ز تمناى ابر

غيرت آن دست بريده تويى

ناله آن زخم چكيده تويى

گرچه برادر به فراتش رسيد

آب بديد و لب خود را نديد

تشنه اگر وارد پيكار شد

سير به دست شه كرار شد

كرب و بلا بود و عطش در خروش

ناله گل بود و غرورى خموش

طفل عطش سينه خون را مكيد

كرب و بلا در شطى از خون دمي

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: چهارشنبه 11 آذر 1388 
ادامه مطلب...

داستان از حضرت زینب (س) / توسل به زينب كبرى (س )

مرحوم بهبهانى ، بانى شبستان مسجد نقل مى كرد.

پدرم قبل از تمام شدن كار شبستان مسجد، به مرض موت مبتلا شد و در آن حال وصيت نمود كه ((مبلغ دوازده هزار دينار حواله را صرف اتمام كار مسجد نماييد)).

زمانى كه فوت كرد، به منظور احترام به پدر و اشتغال به مجالس ‍ ترحيم ،

چند روزى كار ساختمان تعطيل شد. شبى در عالم خواب پدرم را ديدم كه به من گفت : چرا كار مسجد را تعطيل كردى ؟ گفتم : به منظور احترام به شما و اشتغال به مجالس ترحيمتان . در جوابم گفت : اگر مى خواستى براى من كارى بكنى ، نبايد كار ساختمان مسجد را تعطيل مى كردى .

زمانى كه بيدار شدم تصميم به اتمام كار ساختمان مسجد نمودم به اين منظور باى حواله دينارهايى كه پدرم در وصيت خود عنوان كرده بود وصول كرده و از آن مصرف مى نمودم . اما هر چه بيشتر جست و جو مى كردم حواله ها پيدا نمى شد هر جا كه احتمال وجود حواله ها مى رفت گشتم ، اما خبرى از حواله ها نبود. سرانجام در حالى كه بسيار ناراحت بودم به مسجد رفته و متوسل به حضرت زينب (س ) شدم و خدا را به حق آن ساعتى كه امام حسين (ع ) و زينب (س ) از يكديگر وداع نمودند قسم دادم . ناگهان خوابم برد.

پس از مدتى بيدار شدم و ديدم همان ورقه اى كه حواله ها داخل آن بود كنار من است از همان ساعت كار مسجد را ادامه دادم تا به اتمام رسانيدم و هميشه اين كرامت را براى ديگران نقل مى كنم .

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: چهارشنبه 11 آذر 1388 
ادامه مطلب...

شعر زیبا برای حضرت زینب (س) / پيام خون حضرت زينب (س )

وقتى به دل داغ برادر ماند و زينب

يك كربلا غم در برابر ماند و زينب

وقتى شهادت حرف آخر را رقم زد

غمنامه تنهاى بى سر ماند و زينب

وقتى خزان بر سرخى آلاله ها زد

صحرايى از گل هاى پرپر ماند و زينب

وقتى كه آتش با قساوت همزبان شد

در خيمه ها توفان آذر ماند و زينب

وقتى غزالان حرم هر سو رميدند

موى پريشان ، ديده تر ماند و زينب

وقتى فضا خالى شد از پرواز ياران

يك آسمان بى كبوتر ماند و زينب

تا كربلا در كربلا مدفون نگردد

در نينوا فرياد آخر ماند و زينب

ديديم جاى گريه ، جاى ناله كردن

((قد قامت )) غوغاى ديگر ماند و زينب

دست على از آستينش شد نمايان

روح شجاعت هاى حيدر ماند و زينب

هنگامه اى ديگر به پا شد كربلا را

اوج تعهد، حفظ سنگر ماند و زينب

تكميل نهضت در بيانش جلوه گر شد

وقتى پيام خون رهبر ماند و زينب

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: چهارشنبه 11 آذر 1388 
ادامه مطلب...

شعر زیبا در مورد حضرت زینب (س) / كاروان اشك

مى نويسم نامه اى با اشك و خون

از زبان داغ داران قرون

كاروان اشك و محمل هاى آه

در ميان لاله ها مى جست راه

لاله ها از سينه هاى چاك چاك

مى دميد از سينه گلگون خاك

بال هاى سوگ در پرواز بود

پرده هاى آه در آواز بود

كاروان را طاقت اين راه نيست

از دل زينب كسى آگاه نيست

دست ها در آرزوى پيكرند

مرغكان عشق ، بى بال و پرند

دشت مى گريد در آغوش غروب

واى از سيماى مدهوش غروب !

ساقه هاى نيزه گل داده ست ، آه !

دست ها هر سوى افتاده است ، آه !

مى دود در لاله ها خون حسين

واى از رخسار گلگون حسين

زينب و بدرود مهمانان خاك

زينب و گلزخم هاى چاك چاك

جامه هاى زخم بر اندامشان

پيشگامان رهايى ، نامشان

هر طرف سروى به خاك افتاده است

وين طلوع سرخ هر آزاده است

پيشگامان ، ارغوانى گشته اند

لاله رويان ، جاودانى گشته اند

نظرات( 1 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: چهارشنبه 11 آذر 1388 
ادامه مطلب...

شعر بسیار زیبا در مورد حضرت زینب و عاشورا

دل اگر عزم جنون تازى كند

سر به روى نيزه جانبازى كند

دل اگر در سينه گردد عشقباز

سر به روى نيزه گردد سر فراز

دل اگر در عاشقى دلداده است

سر به روى نيزه بردن ساده است

چون جنون در دشت دل گل مى كند

با لب نى سر تغزل مى كند

ظهر عاشورا، عزيز بوتراب

شد به جنگ آخرين پا در ركاب

نقل شيرين جنون در باده كرد

ذوالجناح عشق را آماده كرد

بعد از آن بهر وداع آخرين

راند سوى خيمه ها سلطان دين

ابتداى كار، آن شاه شهيد

روبه روى خيمه زينب رسيد

ماه بانوى حرم بيرون بيا!

دختر تيغ دو دم بيرون بيا!

خواهرم ! اين جنگ جنگى ديگر است

در طريق عشق ، خط آخر است

يادگار مادرم ، زينب ، بيا!

خواهر غم پرورم زينب ، بيا!

چون كه زينب ، اسم خواهر را شنيد

از نهانگاه حرم بيرون دويد

در مقابل ديد اسب شاه را

بر كشيد از سينه داغ آه را

ديد زينب ، يادگار ذوالفقار

بار ديگر كرده عزم كارزار

ناگهان سرتاسرش آتش گرفت

اشك در چشم ترش آتش گرفت

زانوانش ناتوان ، خم شد، نشست

پايه هاى آسمان گويى شكست

بر زمين دستى و دستى بر كمر

پا شد از نو زينب خونين جگر

بر گل روى برادر رو نمود

گريه بر آن چشم و آن ابرو نمود

به شكوه گيسوانت يا حسين !

به دو قوس ابروانت يا حسين !

جان صد زينب به قربان سرت

يك تقاضا دارد از تو خواهرت

مادر ما، دختر ختم رسل

آن كه پر پر شد به تيغ غم چو گل

چند دفعه لحظه هاى آخرش

گفت با اين دختر غم پرورش

زينب من ! در زمين كربلا

مى شود سر از حسين من جدا

پيش از آن كه وقت را از كف دهى

بر گل افتد قد آن سرو سهى

دست بگشا و گلويش را ببوس

آن گلوى غنچه بويش را ببوس

جان صد زينب به قربان سرت

يك تقاضا دارد از تو خواهرت

خم بشو، قدرى الف را دل كن

زينبت را غرق عشق و حال كن

اى به قربان قد و بالاى تو

خواهر محنت كش تنهاى تو

خم بشو، قربان عطر و رنگ و روت

تا ببوسم غنچه ناز گلوت

شد پياده از فراز قاچ زين

تكسوار عاشقى ، سلطان دين

خم شد و بازوى خواهر را گرفت

خواهر غمديده را در برگرفت

آفتاب آمد قرين ماهتاب

گوييا گل شد هم آغوش گلاب

دست دور گردن خواهر فكند

گريه اهل حرم آمد بلند

خواهرم ، زينب ، تو اى سنگ صبور!

قد بكش ، بشكوه ، اى كوه غرور!

گر چه غمگينى ، به ظاهر شاد باش

مرهم زخم دل سجاد باش

اى زبانت ، ذوالفقار حيدرى

در نگاهت ، صولت پيغمبرى

شانه هايت وارث حلم حسن

بعد از اين ، هستى رسول خون من

تازه اين آغاز فصل عاشقى ست

خواهرم كار تو اصل عاشقى ست

گر رسول خون من باشى ، خوش است

باز هم مجنون من باشى ، خوش است

باز هم روشن ترين كوكب بمان

زينب من ! باز هم زينب بمان

بعد از آن رو كرد بر اهل حرم

كاى عزيزان ، اهل بيت رنج و غم !

بانوان بى قرينه ...الوداع

ام ليلا و سكينه ...الوداع

موسم موعود پيغمبر رسيد

فصل سرخ سينه و خنجر رسيد

ماه بانوى حرم ، بيرون بيا!

دختر تيغ دو دم ، بيرون بيا!

ذوالجناح آمد چه زينى ، واژگون

ذوالجناح آمد، چه يالى ، غرق خون

ذوالجناح آمد، نگاهش پر غبار

ذوالجناح آمد، وليكن بى سوار

آنكه بر نى نور حق را منجلى ست

بى گمان راءس حسين بن على ست

سرنگو، خورشيد روى نيزه رفت

جا به جا لرزيد پشت عرش هفت

سر به ريوى نيزه ديدن مشكل است

خاصه آن سر، كه جگر گوشه دل است

آه از آن دم كه ميان قتلگاه

زينب آمد بر فراز نعش شاه

تا به نعش بى سرش نزديك شد

آسمان در چشم او تاريك شد

ديد با چشمش ولى باور نداشت

تن همان تن بود، اما سر نداشت

گفت : اى نعشى كه اين سان بى سرى

تو همان نو باوه پيغمبرى ؟

گفت : اى فرزند زهراى بتول !

حاجى حج جنون ، حجت قبول

ناگهان خورشيد را بر نيزه ديد

مشت زد چاك گريبان را دريد

اى برادر! بى تو روز و شب مباد

در زمانه بعد از اين زينب مباد

اى برادر! كاشكى زينب نبود

جان خواهر! كاشكى زينب نبود

بعد از اين از كربلا تا شام تار

مى شوم بر ناقه عريان سوار

بعد از اين اى چلچراغ خانه ام

تازيانه مى خورد بر شانه ام

ناله من تا مدينه مى رود

خار در پاى سكينه مى رود

حرفها از اين و آن خواهم شنيد

طعنه ها از كوفيان خواهم شنيد

كوفه ، شهر گول و نيرنگ و فريب

كوفه ، شهر آشنايان غريب !

بعد از اين ماييم و فصل بى كسى

بعد از اين ما و غم و دلواپسى

اى سر سلطان دين ، اى تاج نور!

كى روا باشد كه باشى در تنور؟

طاقتم كو، بنگرم چوب يزيد

مى خورد كنج لب شاه شهيد

اين همه داغ و بليه مشكل است

ديدن مرگ رقيه مشكل است

ياد از ديروز و از آن آب و تاب

آه از فردا و از شام خراب

اى كه معجر مى ربايى از سرم

زينبم من ، دختر پيغمبرم

روزگارى ، روزگارى داشتم

سايه سار از ذوالفقار ما چه شد؟

گر چه روزى اين چنين موعود بود

گوهر غلطان در خون ... الوداع

الوداع ...اى پور ختم المرسلين

تا به ديدار دگر، تا اربعين

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: چهارشنبه 11 آذر 1388 
ادامه مطلب...

شعر برای حضرت زینب (س) در روز عاشورا

زينب ! بيار آب گلوى حسين را

پر كن تو شور اشك سبوى حسين را

ظهر است و يك نسيم كه آشفته مى كند

با دست هاش مشرق موى حسين را

زينب ! غبار فاجعه نزديك مى شود

زينب ! ببين ! مقابل روى حسين را

در ناگهان ضربه يك تيغ ، يك تبر

پر شد فضاى باغچه بوى حسين را

زينب ! به اهل كوفه ، به نامردمان بگو:

آرى ! خدا خريد گلوى حسين را

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: چهارشنبه 11 آذر 1388 
ادامه مطلب...

داستان از حضرت زینب (س) / اولين سفر به شام

حاج سيد حسن ابطحى گويد: در سفرى كه به شام رفتم ، با ماشين شخصى با خانواده ام همسفر بوديم . حدود دويست كيلومتر كه به شام مانده بود، عيبى در موتور ماشين پيدا شد كه به هيچ وجه روشن نمى شد. در اين بين ، آقا مهدى در بيابان با ماشين بنزش پيدا شد و با كمال محبت ماشين ما را بكسل كرد و به شهر شام آورد، ولى از اين موضوع خيلى ناراحت بودم و به حضرت زينب (س ) عرض كردم ! چرا ما با اين وضع در سفر اول وارد شام شديم ؟! شب در عالم رؤ يا خدمت حضرت زينب (س ) رسيدم ، حضرت در جواب من فرمودند: آيا نمى خواهى شباهتى به ما داشته باشى ؟ مگر نمى دانى ما در سفر اولى كه به شام آمديم ، اسير بوديم و چه سختى ها كشيديم ؟ تو هم چون از ما هستى (و سيد هستى ) بايد در اولين سفرى كه به شام وارد مى شوى اسيروار وارد شوى 

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: چهارشنبه 11 آذر 1388 
ادامه مطلب...

داستان از حضرت زینب (س) / متوسل شويد، ماءيوس نمى شويد

هركه را حاجتى باشد، دنيويه و اخرويه ، هر گاه متوسل به خانه آن مظلومه شود، ماءيوس نخواهد شد؛ چرا كه انجام مقاصد از قبيل رحمات اند و اعطاى هر مطلبى ، رحمتى است خاص . و چون آن مكرمه ، عالم به رحمات ، و قادر بر اعطاى هر گونه موهبات مى باشد، چگونه ممكن است كسى در خانه او روى برد و ماءيوس ‍ گردد؟ با آن جود و كرم كه جبلى خانواده محمدى بوده ؟! با اينكه هر يك از صدماتى را كه متحمل شد، مكافاتى دنيويه و مثوباتى اخرويه دارد، كه محتاج به تفصيل مى باشد و آن منافى با غرض ‍ است . ولى اجمالا اين مكرمه در اين عالم از علايق خود دور مانده زيرا كسانى را كه از علاقه خود در اين عالم دور افتاده اند هر گاه به او متوسل شوند - احتراما لها- به علايق خود رسند.

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: چهارشنبه 11 آذر 1388 
ادامه مطلب...

داستان از حضرت زینب (س) / يهودى و طلب فرزند از زينب (س )

نقل مى كنند: در بروجرد مردى يهودى بود به نام يوسف ، معروف به دكتر. او ثروت زيادى داشت ولى فرزند نداشت . براى داشتن فرزند چند زن گرفت ، ديد از هيچ كدام فرزندى به دنيا نيامد. هر چه خود مى دانست و هر چه گفتند عمل كرد، از دعا و دارو، اثر نبخشيد. روزى ماءيوس نشسته بود، مرد مسلمانى نزد او آمد و پرسيد: چرا افسرده اى ؟ گفت ، چرا نباشم ، چند ميليون مال و ثروت براى دشمنان جمع كردم ! من كه فرزندى ندارم كه مالك شود. اوقات وارث ثروت من مى شود. مرد مسلمان گفت : من راه خوبى بهتر از راه تو مى دانم . اگر توفيق داشته باشى ، ما مسلمانان يك بى بى داريم ، اگر او را به جان دخترش قسم بدهى ، هر چه بخواهى ، از خدا مى خواهد. تو هم بيا مخفى برو حرم زينب (س ) و عرض ‍ حاجت كن تا فرزنددار شوى . مى گويد: حرف اين مرد مسلمان را شنيدم و به طور مخفى از زنها و همسايه هايم و مردم با قافله اى به دمشق حركت كردم . صبح زود رسيديم ، ولى به هتل نرفتم ، اول غسل و وضو و بعد هم زيارت و گفتم : آقا يا رسول الله ! دشمن تو و دامادت در خانه فرزندت براى عرض حاجت آمده ، حاشا به شما بى بى جان ! كه مرا نااميد كنى . اگر خدا به من فرزندى دهد، نام او را از نام ائمه مى گذارم و مسلمان مى شوم . او با قافله برگشت . پس از سه ماه متوجه شد كه زنش حامله است ، چون فرزند به دنيا آمد و نام او را حسين نهادند و نام دخترش را زينب . يهوديها فهميدند و اعتراضها به من كردند كه چرا اسم مسلمانها را براى فرزندت انتخاب كردى . هر چه دليل آوردم نشد قصه را بازگو كردم ناگهان ديدم تمام يهوديهايى كه در كنار من بودند با صداى بلند گفتند: ((اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله و اشهد ان عليا ولى الله )) و همه مسلمان شدند.

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: چهارشنبه 11 آذر 1388 
ادامه مطلب...

داستان از حضرت زینب (س) / سكوت محض در هنگام خواندن خطبه

در دروازه كوفه در آن ازدحام و شلوغى كه صدا به كسى نمى رسد، زينب (س ) مى خواست حق را ظاهر كند و خطبه اى انشاد فرمايد. هيچ كس گوش نمى كرد. سر و صداى لشكر و هياهوى تماشاچيان و هلهله ايشان نمى گذاشت صدا به كسى برسد كه ناگاه به قوه ولايت اشاره فرمود: ((اشارت الى الناس ان اسكتوا فارتدت الاصوات و سكنت الاجراس )) ساكت شويد! همه صداها گرفته شد، بلكه به همان اشاره زنگهاى گردن اسبها و قاطرها و شترها ايستاد و در يك سكوت محض خطبه غرايش را انشاد فرمود و حق را ظاهر ساخت

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: چهارشنبه 11 آذر 1388 
ادامه مطلب...

داستان از حضرت زینب (س) / شفاى يك جوان

مردى مصرى نقل مى كرد: روزى در حجره بودم ، زنى باوقار و با حجاب و متانت نزد من آمد و متاعى طلب كرد. سؤ ال كردم : مادر! چرا پريشانى ؟

عرض كرد: اى جوان مصير! يك فرزند بيشتر ندارم ، آن هم به مرض سل مبتلا شده و تمام پزشكان از درمان او عاجز مانده اند حالا آمده ام و آذوقه اى مهيا كنم و به وطن باز گردم .

مردى مصرى گفت : مى شود امشب را در منزل ما مهمان شوى ، تا من هم طبيبى سراغ دارم و فرزند تو را نزد او مى برم ، زن رفت و پسر را آورد و گفت : من هر چه طبيب بوده بردم . مرد مصرى رفت در مقام حضرت زينب (س ) در مصر، و طولى نكشيد برگشت و به زن گفت : آماده باش برويم .

وقتى كه زن با فرزند خود به همراه مرد مصرى وارد حرم حضرت زينب كبرى (س ) شدند، زن تعجب كرد و گفت : اين جا كه كسى نيست .

چون اين زن مسلمان نبود و به اين چيزها عقيده نداشت ، ولى مصرى گفت : شما برو و استراحت كن .

زن در گوشه حرم خوابش برد. اما مرد مصرى وضو گرفت و جوان را به همراه يك روسرى به حرم بسته و شروع به عبادت نماز و دعا و التماس كرد. ناگهان ديد مادر جوان كه خوابيده بود، بيدار شد و نزد جوان آمد و بى اختيار گريه كنان دنبال در ضريح مى گردد و جوانش بلند شد و با مادر مشغول زيارت ضريح و حرم مطهر بى بى شدند. مرد مصرى مرتب سوال مى كرد كه چه شده ؟

زن جواب داد: خواب بودم ، ديدم زن جوانى وارد ضريح شد كه دستش را به پهلو گرفته بود. وقتى وارد شد، خانم مجلله اى كه در حرم بود، دست و پاهاى او را بوسيد و به بى بى فرمود: اى نور چشم من ! اين جوان مسيحى را در خانه ات آورده اند، دست خالى بر مگردان .

گفت : مادر! خدا را به جان شما قسم دادم تا حاجت اين را روا كند.

يك وقت ديدم كه مادر وارد جايى شد كه همه در پيش پاى او برخاسته و حضرت فاطمه (س ) فرمود: يا جدا، يا رسول الله ! در خانه زينب آمده ، و رسول خدا (ص ) از خدا خواست تا جوان را شفا عنايت فرمايد.

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: چهارشنبه 11 آذر 1388 
ادامه مطلب...

داستان از حضرت زینب (س) / نفرين زينب (س ) در حق بحر بن كعب

بحر بن كعب (يا ابجر) را آوردند ابراهيم رو به او گفت : راست بگو، در روز عاشورا چه كردى ؟ واى بر تو باد! ابجر گفت : كارى انجام نداده ام ، فقط روسرى زينب را از سرش گرفتم و گواشواره ها را از گوشش كندم ، به حدى كه گوشهايش را پاره نمود...

ابراهيم در حالى كه گريه مى كرد گفت : واى بر تو! آيا چيزى به تو نگفت .

ابجر گفت : چرا، او به من گفت : خداوند دستها و پاهاى تو را بشكند و با آتش دنيا قبل از آخرت تو را بسوزاند! ابراهيم رو به او كرد و گفت : اى واى بر تو! آيا از خدا و رسول خدا (ص ) خجالت نكشيدى و رعايت حال جد او را ننمودى ؟ آيا هرگز دلت به حال او نسوخت و به حال او رقت و راءفت نياوردى ؟

ابراهيم گفت : دستهايت را جلو بيار. او دسته را جلو آورد. در همان لحظه دستور داد آنها را قطع كنند. سپس ابراهيم پاهاى او را نيز قلم نمود و چشمان او را بيرون آورد و با انواع عذاب و شكنجه ها به درك واصل ساخت 

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: چهارشنبه 11 آذر 1388 
ادامه مطلب...

داستان از حضرت زینب (س) / شفاى بيمارى

حضرت حجة الاسلام حاج شيخ محمد تقى صادق در تحقيقاتى كه در مورد داستان ذيل كرده و براى مرحوم آية الله العظمى بروجردى (ره ) نوشته و فرستاده كه ترجمه آن اين است كه معظم له بعد از سلام و درود به مخاطب خود و به تمام مؤ منين از شيعه آل محمد (ص ) مى نويسد:

و تقديم مى دارم به سوى تو كرامت را كه هيچ گونه شك و شبهه اى در او نباشد و آن كرامت از عليا مكرمه حضرت زينب (س ) بانوى بانوان عالم و برگزيده امت است و آن قضيه اين است كه : زنى به نام فوزية زيدان از خاندان مردمى صالح و متقى و پرهيزكار در يكى از قراء (روستاهاى ) جبل عامل به نام جوية مبتلا به درد پاى بى درمانى شد تا جايى كه به عنوان عمل جراحى متوسل به بيمارستانهاى متعددى گرديد ولى نتيجه اين شد كه سستى در رانها و ساق پاى وى پديد آمد و هيچ قادر به حركت نبود، مگر اينكه نشسته و به كمك دو دست راه مى رفت و روى همين اصل بيست و پنج سال تمام خانه نشين شد و به همان حال صبر مى كرد و مدام با اين حال مى بود تا اينكه عاشوراى آقا ابى عبدالله الحسين (ع ) فرا رسيد ولى او ديگر از مرض به ستوه آمده بود و عنان صبر را از دست او گرفته ، ناچار برادران و خواهران خود را كه از خوبان مؤ منين به شمار مى روند خواست و از آنان تقاضا كرد كه او را به حرم حضرت زينب (س ) در شام برده تا در اثر توسل به ذيل عنايت دختر كبراى على (ع ) شفا يافته و از گرفتارى مزبور به در آيد ولى برادران پيشنهاد وى را نپذيرفتند و گفتند كه شرعا مستحسن نيست كه تو را با اين حال به شام ببريم و اگر بناست حضرت تو را شفا دهد همين جا كه در خانه ات قرار دارى براى او امكان دارد.

فوزيه هر چه اصرار كرد بر اعتذار آنان مى افزود ناچار وى خود را به خدا سپرده و صبر بيشترى را پيشه نمود، تا اينكه در يكى از روزهاى عاشورا در همسايگى مجلسى عزايى جهت حضرت سيدالشهداء (ع ) بر پا بود فوزيه به حال نشسته و به كمك دو دست به خانه همسايه رفت ، از بيانات وعاظ استماع كرد و دعا كرد و توسل نمود و گريه زيادى كرد، تا اينكه بعد از پايان عزادارى با همان حال به خانه بر مى گردد. شب با حال گريه و توسل بعد از نماز مى خوابد و نزديك صبح بيدار مى شود كه نماز صبح را بخواند مى بيند هنوز فجر طالع نشده او به انتظار طلوع فجر مى نشيند در اين اثناء متوجه دستى مى شود كه بالاى مچ وى را گرفته و يك كسى به او مى گويد: (قومى يا فوزيه ) برخيز اى فوزيه . او با شنيدن اين سخن و كمك آن دست فورى بر مى خيزد و به دو قدمى خود مى ايستد و از عقال و پاى بندى كه از او برداشته شده بى اندازه مسرور و خوشحال مى شود. آن وقت نگاهى به راست و چپ مى كند، احدى را نمى بيند. سپس رو مى كند به مادرش كه در همان اطاق خوابيده بود و بنا مى كند به ((الله اكبر)) و ((الا اله الا الله )) گفت وقتى كه مادرش او را به آن حال ديد مبهوت شد سپس از نزد مادرش بيرون دويد و به خارج از خانه رفت و صداى خود را به ((الله اكبر)) و ((لا اله الا الله )) بلند كرد تا اينكه برادرانش با صداى خواهر به سوى او مى آيند وقتى آنان او را به آن حال غير مترقبه ديدند، صدا به صلوات بلند كردند. آن گاه همسايگان خبردار مى شوند، و آنها نيز صلوات و تهليل و تكبير بر زبان جارى مى كنند.

اين خبر كم كم به تمام شهر رسيد و ساير بلاد و قراء مجاور نيز خبردار مى شوند و مردم از هر جانب براى ديدن واقعه مى آيند و تبرك مى جويند و خانه آنها مركز رفت و آمد مردم دور و نزديك مى شد. پس سلام و درود بى پايان بر تربت پاك مكتب وحى حضرت زينب (س ) باد.

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: چهارشنبه 11 آذر 1388 
ادامه مطلب...

داستان از حضرت زینب (س) / شفاى پسرى كه از بام سرنگون شده بود

مرحوم سيد كمال الدين رقعى ، كه زمانى مسئوليت واحد تاءسيسات و برق صحن مقدس حضرت زينب (س ) را به عهده داشت ، براى يكى از دوستان خود چنين تعريف مى كرد:

روزى پسرى به نام ((صاحب )) مشغول چراغانى مناره هاى حرم حضرت زينب (س ) براى جشن مبعث بود كه از بالاى پشت بام به وسط حياط صحن سرنگون شد. مردم جمع شدند و بلافاصله او را به بيمارستان عباسيه شهر شام منتقل كردند و به عليت حال بسيار وخيم او، توسط پزشكان بسترى شد.

خود او نقل مى كند: هنگامى كه در روى تخت دراز كشيده بودم ، ناگهان بى بى مجلله اى دست يك دختر كوچك را گرفته و آن دختر فرمود: اينجا چه مى كنى ؟ بر خيز و برو كارت را انجام بده . و باز ادامه داد: عمه جان ! بگو برود و كارش را انجام بدهد. بى بى اشاره فرمود: برو كارت نيمه تمام مانده . من كه ترسيده بودم ، با همان لباس بيمارستان از روى تخت بلند شدم و فرار كردم . در خيابان افرادى كه مرا آورده بودند با تعجب از من پرسيدند: اينجا چه مى كنى ؟ و چرا از بيمارستان بيرون آمدى ؟ من شرح واقع را گفتم و خلاصه ، اين واقعه ، مشهور آن زمان شهر شام شد.

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: چهارشنبه 11 آذر 1388 
ادامه مطلب...

داستان از حضرت زینب (س) / درك عظمت اهل بيت (ع )

زمانى كه اهل بيت (ع ) را با آن وضع ناراحت كننده و بدون پوشش ‍ مناسب ، سوار شتران برهنه وارد شام نمودند و مردم به آنها مى نگريستند و برخى آنان را مورد اذيت و آزار قرار مى دادند، يكى از شيعيان از ديدن اين منظره بسيار ناراحت شد و تصميم گرفت خود را به امام سجاد (ع ) برساند، ولى موفق نشد. خود را خدمت حضرت زينب (س ) رسانيد و عرض كرد: اى پاره تن زهرا! شما از كسانى هستيد كه جهان به خاطر و وجود شما آفريده شده ، متحيرم كه چرا شما را به اين صورت مى بينم .

حضرت زينب (س ) با دست مبارك اشاره به آسمان نمود و فرمود: آن جا را بنگر تا عظمت ما را درك نمايى . آن شخص نگاه مى كند، ناگاه لشكريان زيادى را ميان زمين و آسمان مشاهده مى نمايد كه از كثرت به شماره نمى آيد و همچنين مشاهده مى كند كه جلو اهل بيت (ع ) كسى ندا مى دهد كه چشمهاى خود را از اهل بيتى كه ملايكه به آنها نامحرم هستند، بپوشاني

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: چهارشنبه 11 آذر 1388 
ادامه مطلب...

داستان از حضرت زینب (س) / برطرف شدن حاجت يك هندى

يكى از علماى بزرگوار مى گويد: متولى حرم حضرت زينب (س ) فرمود: يك روز يك هندى آمد جلوى صحن حضرت زينب دستش را دراز كرد و چيزى گفت . ديدم يك سكه طلايى در دست او گذاشته شد. رفتم پيشش و گفتم : اين سكه را با پول من عوض ‍ مى كنى . مرد هندى با تعجب گفت : براى چه ؟ گفتم : براى تبرك . با تعجب گفت : مگر شما از اين سكه ها نمى گيريد من بيست سال است كه هر روز يك سكه مى گيرم و در شهر شام زندگى مى كنم .

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: چهارشنبه 11 آذر 1388 
ادامه مطلب...

داستان از حضرت زینب (س) / توسل به حضرت زينب (س )

سيد جليل و فاضل نبيل ، جناب آقاى سيد حسن برقعى واعظ، ساكن قم ، چنين مرقوم داشته اند:

آقاى قاسم عبدالحسينى ، پليس موزه آستانه مقدسه حضرت معصومه (س ) و در حال حاضر، يعنى سنه 1348، به خدمت مشغول است و منزل شخصى او در خيابان تهران ، كوچه آقابقال براى اين جانب حكايت كرد كه در زمانى كه متفقين محمولات خود را از راه جنوب به شوروى مى بردند و در ايران بودند من در راه آهن خدمت مى كردم . در اثر تصادف با كاميون سنگ كشى يك پاى من زير چرخ كاميون رفت و مرا به بيمارستان فاطمى شهرستان قم بردند و زير نظر دكتر مدرسى كه اكنون زنده است و دكتر سيفى معالجه مى نمودم ، پايم ورم كرده بود به اندازه يك متكا بزرگ شده بود و مدت پنجاه شبانه روز از شدت درد حتى يك لحظه خواب به چشمم نرفت و دايما از شدت درد ناله و فرياد مى كردم . امكان دانشت كسى دست به پايم بگذارد؛ زيرا آن چنان درد مى گرفت كه بى اختيار مى شدم و تمام اطاق و سالن را صداى فريادم فرا مى گرفت و در خلال اين مدت به حضرت زهرا و حضرت زينب و حضرت معصومه (س ) متوسل بودم و مادرم بسيارى از اوقات در حرم حضرت معصومه مى رفت و توسل پيدا مى كرد و يك بچه كه در حدود سيزده الى چهارده سال داشت و پدرش كارگرى بود در تهران در اثر اصابت گلوله اى مثل من روى تختخواب پهلوى من در طرف راست بسترى بود و فاصله او با من در حدود يك متر بود و در اثر جراحات و فرو رفتن گلوله ، زخم تبديل به خوره و جذام شده بود و دكترها از او ماءيوس بودند و چند روز در حال احتضار بود و گاهى صداى خيلى ضعيفى از او شنيده مى شد و هر وقت پرستارها مى آمدند مى پرسيدند تمام نكرده است ؟ و هر لحظه انتظار مرگ او را داشتند.

شب پنجاهم بود. مقدارى مواد سمى براى خود كشى تهيه كردم و زير متكاى خود گذاشتم و تصميم گرفتم كه اگر امشب بهبود نيافتم خود كشى كنم ؛

چون طاقتم تمام شده بود.

مادرم براى ديدن من آمد، به او گفتم : اگر امشب شفاى مرا از حضرت معصومه گرفتى فبها، و الا صبح جنازه مرا روى تختخواب خواهى ديد و اين جمله را جدى گفتم ، تصميم قطعى بود. مادر مغروب به طرف حرم مطهر رفت همان شب مختصرى چشمانم را خواب گرفت ، در عالم رؤ يا ديدم سه زن مجلله از درب باغ (نه درب سالن ) وارد اطاق من كه هما بچه هم پهلوى من روى تخت خوابيده بود آمدند يكى از زنها پيدا بود شخصيت او بيشتر است و فهميدم كه اولى حضرت زهرا و دومى حضرت زينب و سومى حضرت معصومه سلام الله عليهم اجمعين - هستند حضرت زهرا جلو، حضرت زينب پشت سر و حضرت معصومه رديف سوم مى آمدند مستقيم به طرف تخت همان بچه آمدند و هر سه پهلوى هم جلو تخت ايستادند حضرت زهرا (س ) به آن بچه فرمودند: بلند شو. بچه گفت : نمى توانم فرمودند: بلند شو. گفت : نمى توانم فرمودند: تو خوب شدى . در عالم خواب ديدم بچه بلند شد و نشست من انتظار داشتم به من هم توجهى بفرمايند، ولى بر خلاف انتظار حتى به سوى تحت من توجهى نفرمودند، در اين اثناء از خواب پريدم و با خود فكر كردم معلوم مى شود آن بانوان مجلله به من عنايتى نداشتند.

دست كردم زير متكا و سمى كه تهيه كرده بود بر دارم و بخورم ، با خود فكر كردم ممكن است چون در اتاق ما قدم نهاده اند از بركت قدوم آنها من هم شفا يافته ام ، دستم را روى پايم نهادم ديدم درد نمى كند، آهسته پايم را حركت دادم ديدم حركت مى كند، فهميدم من هم مورد توجه قرار گرفته ام ، صبح شد پرستارها آمدند و گفتند: بچه در چه حال است به اين خيال كه مرده است ، گفتم : بچه خوب شد، گفتند چه مى گويى ؟! گفتم حتما خوب شده ، بچه خواب بود، گفتم بيدارش نكنيد تا اينكه بيدار شد، دكترها آمدند هيچ اثرى از زخم در پايش نبود گويا ابدا زخمى نداشته اما هنوز از جريان كار من خبر ندارند.

پرستار آمد باند و پنبه را طبق معمول از روى پاى من بردارد و تجديد پانسمان كند چون ورم پايم تمام شده بود، فاصله اى بين پنبه ها و پايم بود، گويا اصلا زخمى و جراحتى نداشته .

مادرم از حرم آمد، چشمانش از زيادى گريه ورم كرده بود، پرسيد: حالت چطور است ؟ نخواستم به او بگويم شفا يافتم ؛ زيرا از فرح زياد ممكن بود سكته كند، گفتم : بهتر هستم رو عصايى بياور برويم منزل . با عصا (البته مصنوعى بود) به طرف منزل رفتم و بعدا جريان را نقل كردم .

و اما در بيمارستان ، پس از شفا يافتن من و بچه ، غوغايى از جمعيت و پرستارها و دكترها بود، زبان از شرح آن عاجز است ، صداى گريه و صلوات ، تمام فضاى اطاق و سالن را پر كرده بود.

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: چهارشنبه 11 آذر 1388 
ادامه مطلب...

داستان از حضرت زینب (س) / نفرين حضرت زينب (س )

زينب (س ) گفت : كنار خيمه ايستاده بودم ، ناگاه مردى كبود چشم به سوى خيمه آمد (و آن خولى بود) و آنچه در خيمه يافت ، ربود. امام سجاد (ع ) روى فرش پوستى خوابيده بود، آن نامرد آن پوست را آن چنان كشيد كه امام سجاد (ع ) روى خاك زمين افتاد، سپس او به من متوجه شد و مقنعه ام را كشيد و گوشواره ام را از گوشم بيرون آورد كه گوشم پاره شد، و در عين حال گريه مى كرد. گفتم : غارت مى كنى در عين حال گريه مى كنى ؟ گفت : براى مصايبى كه بر شما اهل بيت پيامبر (ص ) وارد شده گريه مى كنم . گفتم : خداوند دستها و پاهايت را قطع كند و در آتش دنيا قبل از آخرت بسوزاند.

هنگامى كه مختار روى كار آمد و به دستور او خولى را دستگير كرده و نزدش آوردند، مختار به او گفت : تو در كربلا چه كردى ؟ جواب داد: به خيمه على بن الحسين امام سجاد (ع ) رفتم ، روسرى و گوشواره زينب (س ) را كشيدم و ربودم . مختار گريه كرد و گفت : در اين هنگام زينب (س ) چه گفت : خولى جواب داد: گفت خدا دستها و پاهايت را قطع كند و تو را در آتش دنيا قبل از آخرت بسوزاند، مختار گفت : سوگند به خدا، خواسته او را بر مى آوردم ، آن گاه دستور داد دستها و پاهاى خولى را بريدند و او را آتش ‍ زدند.

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: چهارشنبه 11 آذر 1388 
ادامه مطلب...

داستان از حضرت زینب (س) / نتيجه احترام يك سنى به زينب (س )

يكى از شيعيان ، به قصد زيارت قبر بى بى حضرت زينب (س ) از ايران حركت كرد تا به گمرك ، در مرز بازرگان ، رسيد. شخصى كه مسئول گمرك بود، پير زن را خيلى اذيت كرد و به شدت او را آزار روحى داد. مرتب سؤ ال مى كرد: براى چه به شام مى روى ؟ پولهايت را جاى ديگر خرج كن .

زن گفت : اگر به شام بروم ، شكايت تو را به آن حضرت مى كنم .

گمركچى گفت : برو و هر چه مى خواهى بگو، من از كسى ترسى ندارم .

زن پس از اينكه خودش را به حرم و به قبر مطهر رساند، پس از زيارت با دلى شكسته و گريه كنان عرض كرد: اى بى بى ! تو را به جان حسين ات انتقام مرا از اين مرد گمركچى بگير.

زن هر بار به حرم مشرف مى شد، خواسته اش را تكرار مى كرد. آن شب در عالم خواب بى بى زينب (س ) را ديد كه آن را صدا زد.

زن متوجه شد و پرسيد: شما كيستيد؟

حضرت زينب (س ) فرمود: دختر على بن ابى طالب (ع ) هستم ، آيا از اين مرد شكايت كردى ؟

زن عرض كرد: بله ، بى بى جان ! او به واسطه دوستى ما به شما مرا به سختى آزار داد من از شما مى خواهم انتقام مرا از او بگيريد.

بى بى فرمود: به خاطر من از گناه او بگذر.

زن گفت : از خطاى او نمى گذرم .

بى بى سه بار فرمايش خود را تكرار كرد و از زن خواست كه گمركچى را عفو كند و در هر بار زن با سماجت بسيار بر خواسته اش اصرار ورزيد. روز بعد زن خواسته اش را دوباره تكرار كرد. شب بعد هم بى بى را در خواب و به زن فرمود: از خطاى گمركچى بگذر.

باز هم زن حرف بى بى را قبول نكرد و بار سوم بى بى به او فرمود: او را به من ببخش ، او كار خير كرده و من مى خواهم تلافى كنم .

زن پرسيد: اى بانوى دو جهان ! اى دختر مولاى من ، اين مرد گمركچى كه شيعه نبود، اين قدر مرا اذيت كرد، چه كارى انجام داده كه نزد شما محبوب شده است ؟

حضرت فرمود: او اهل تسنن است ، چند ماه پيش از اين مكان رد مى شد و به سمت بغداد مى رفت . در بين راه چشمش به گنبد من افتاد، از همان راه دور براى من تواضع و احترام كرد. از اين جهت او بر ما حقى دارد و تو بايد او را عفو كنى و من ضامن مى شوم كه اين كار تو را در قيامت تلافى كنم .

زن از خواب بيدار شد و سجده شكر را به جاى آورد و بعد به شهر خود مراجعت كرد.

در بين راه گمركچى زن را ديد و از او پرسيد: آيا شكايت مرا به بى بى كردى ؟

زن گفت : آرى اما بى بى به خاطر تواضع و احترامى كه به ايشان كردى ، تو را عفو كرد. سپس ماجرا را دقيق بازگو كرد.

مرد گفت : من از قوم قبيله عثمانى هستم و اكنون شيعه شدم . سپس ‍ ذكر شهادتين را به زبان جاى كرد.

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: چهارشنبه 11 آذر 1388 
ادامه مطلب...

داستان از حضرت زینب (س) / مسلمان شدن طبيب يهودى

يزيد پس از شهادت امام حسين (ع ) پيش از آنكه به عذاب آخرت مبتلا شود، در دنيا به درد بى درمانى معذب گرديد. يكى از اطباى يهودى را براى معالجه طلب كرد. طبيب نگاهى به يزيد كرد و از روى تعجب انگشت حيرت به دندان گزيد. سپس با تدبير ويژه اى چند عقرب از گلوى او بيرون كشيد و گفت : ما در كتب آسمانى ديده ايم و از علما شنيده ايم كه هيچ كس به اين بيمارى مبتلا نمى شود مگر آنكه قاتل پسر پيغمبر باشد، بگو چه گناهى را كرده اى كه به اين بيمارى گرفتار شده اى ؟!

يزيد از خجالت سر را به زير افكند و پس از لحظاتى گفت : من حسين بن على را كشته ام يهودى انگشت سبابه خود را بلند كرد و گفت : ((اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله )).

طبيب مسلمان شد و از جاى برخاست و به منزل خود رفت برادر خود را به دين اسلام دعوت كرد، قبول نكرد، ولى همسر او و خويشانش پذيرفتند. همسر برادرش نيز اسلام را قبول كرد و اسلامش را از شوهر مخفى داشت .

در همسايگى آنها، يكى از شيعيان خالص بود كه اكثر روزها مجلس تعزيه دارى حضرت سيدالشهداء (ع ) بر پا مى كرد، آن زن تازه مسلمان در آن مجلس شركت مى نمود و بر مصايب اهل بيت عصمت و طهارت مى گريست . بعضى از يهوديان جريان زن را به شوهرش اطلاع دادند، يهودى گفت : امروز او را امتحان مى كنم ، لذا به خانه رفت و به همسرش گفت : امشب هفتاد نفر يهودى مهمان ما خواهند بود، شرايط ميزبانى را آماده و انواع خوردنى ها را جهت پذيرايى مهيا كن !

بانوى تازه مسلمان خواست مشغول غذا پختن شود، صداى ذكر مصيبت حضرت سيدالشهداء (ع ) را شنيد، فورا به مجلس عزا رفت و در عزاى آن حضرت گريه زيادى كرد. وقتى به خود آمد، سخن شوهر به يادش آمد، ولى وقت تنگ شده بود. متوسل به فاطمه (س ) شد و به سوى خانه آمد، وقتى به خانه رسيد ديد بانوانى سياه پوش جمع شده و هر يك با چشم گريان مشغول خدمت مى باشند و لحظه اى استراحت ندارند!

در ميان بانوان خانم بلند بالايى را ديد در مطبخ مشغول پختن غذاست و بانوى مجلله اى را ديد كه پيراهن خون آلودى در كنارش ‍ گذاشته است ! زن تازه مسلمان عرض كرد: اى بانوى گرامى ! شما كيستيد كه با قدوم خود اين كاشانه را مزين فرموده و لوازم مهيمانى را مهيا كرده ايد؟

آن بانوى مجلله فرمود: چون تو عزادارى فرزند غريب و شهيدم را بر كار خانه ات مقدم داشتى ، بر فاطمه لازم شد كه تو را يارى كند، تا با نكوهش شوهر خود رو به رو نگردى و پس از اين بيشتر به عزا خانه فرزندم بروى .

بانوى تازه مسلمان عرض كرد: اى بانو! خانمى را در مطبخ مى بينم كه مشغول غذا پختن و بيش از همه بى قرار است ، او كيست ؟

فرمود: نزد او برو و از خودش بپرس . بانوى تازه مسلمان رفت و پاى او را بوسه داد و نامش را از او سؤ ال كرد؟

فرمود: من زينب خواهر امام حسينم .

در همين زمان زنان يهودى با هفتاد مهمان وارد شدند. وقتى كه يهوديها خانه را در كمال آراستگى و نورافشانى ديدند و بى خوش ‍ غذاها به مشام شان رسيد و در جريان واقعه قرار گرفتند همه مسلمان شدند

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: چهارشنبه 11 آذر 1388 
ادامه مطلب...

داستان از حضرت زینب (س) / اثر دعاى زينب (س )

اهل بيت (ع ) از آن جا (قصر عجوزه ) گذشتند. هنگامى كه به منزلگاهى به نام ((قصر حفوظ)) سپس به سيبور رسيدند مردم آن جا با اسيران آل محمد (ص ) خوشرفتارى كردند. حضرت زينب (س ) از آنها تشكر كرد، و براى آنها دعا كرد، بر اثر دعاى آن حضرت ، مردم آنجا از گزند ظالمان محفوظ ماندند و آبشان شيرين و گوارا شد، و رزق و روزى شان پر بركت و ارزان گردي

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: چهارشنبه 11 آذر 1388 
ادامه مطلب...

داستان از حضرت زینب (س) / نابودى سرمايه افراد سنگدل

هنگامى كه اسيران آل محمد (ص ) را از سوى كوفه به شام مى بردند، در مسير راه به كوه جوشن (نزديك شهر حلب ) رسيدند، بچه يكى از بانوان حرم كه در رحم داشت و نام او را محسن نهاده بودند، بر اثر سختى راه و تشنگى اش سقط شد، كه هم اكنون در آن جا زيارتگاهى به نام ((مشهد السقط)) موجود است كه يادآور همان صحنه دلخراش مى باشد.

روايت شده است كه حضرت زينب (س ) ديد در نزديك آن كوه ، معدن مس قرار دارد و عده اى در آن جا مشغول كار هستند، براى گرفتن آب و غذا نزد آنها رفت ، آنها كه از دشمنان بودند، با كمال سنگدلى از دادن آب و غذا امتناع نمودند، بلكه به ناسزاگويى به اهل بيت (ع ) پرداختند.

دل حضرت زينب (س ) بسيار سوخت ، در مورد آنها نفرين كرد، همين نفرين باعث شد كه آن معدن به كلى نابود گرديد و سرمايه آنها كه سالها، ثروت كلانى از آن معدن به دست آورده بودند، بر باد رفت .

و در روايت ديگر، نظير اين مطلب به كوهى به نام كوه حران ، نسبت داده شده كه كارگران مس در آن جا حتى از آب دادن به اهل بيت (ع ) خوددارى كردند و با برخوردى بى رحمانه اهل بيت (ع ) را از خود راندند، بر اثر نفرين زينب (س ) صاعقه اى بر آنها فرود آمد، و تمامى آن سنگدلان تيره بخت را سوزانيد و نابود ساخت .

نظرات( 0 )| | نويسنده: مدير سايت | تاريخ ارسال: چهارشنبه 11 آذر 1388 
ادامه مطلب...

جديدترين مطالب

امید بخش ترین آیه قرآن
شعر هديه دوستي
داستان مناظره جبرئیل و میکائیل
آداب غذا خوردن ،سخن گفتن ،خوابیدن در داستان شیخ جنید و بهلول دانا حتما بخوانید
برخورد قاطع و حضرت علی (ع) با معاویه
كشتن روحانى را ايرانيان به ما ياد دادند.
سرنوشت لياخوف پس از به توپ بستن مجلس
اسرار وضو
هدیه امام حسین(ع) به میرزا تقی خان امیرکبیر
بخشی از وصیت نامه ی امام علی (ع) به فرزندان خویش


No Image
No Image No Image No Image

آمار وبلاگ

  • كل بازديد:352239
    كل پست ها :2321
    تعداد کل مطالب : 2321
    تاريخ ايجاد وبلاگ :
    پنج شنبه 23 مهر 1388 
    آخرين بروز رساني : پنج شنبه 13 بهمن 1390