اگر کسی یک حرکتی بکند که رسم نیست و مردم را به خودش توجه کند همین گناه است باید یک جوری باشیم جامعه معتدل باشد یعنی همینطور که کسی رانندگی میگوید برق او را نگیرد که این کی بود همین..ط.. همه مردم یک جور باشند یعنی به هم بخورند حرکتهای نامیزان ناموزون که فضای جامعه را یا پلیسی میکند یا شهوتی میکند یا ضداخلاق میکند یا هتاک زیاد یا قساوت سنگین هر یک از اینها که تعادلش از هم بپاشد جامعه متلاشی میشود «اهدنا الصراط المستقیم».
خدایا هر چه کج رفتهایم در کل عمرمان گذشتههای ما را ببخش و بیامرز. با قدرت غیبی با امدادهای غیبی با بینش و بصیرت و علم و ام... امداد الهی دستمان را بگیر از این به بعد تا آخر عمر خودمان نسل مان جامعه مان همه در راه مستقیم باشیم.
الف) باقي ماندن تمكّن مالي براي انفاق هاي ديگر.
در روايتي حضرت علي بن موسي الرّضا(علیه السّلام)فرمودند:.
پدرم مي فرمود: از اسراف وقت چيدن محصول اين است كه شخص با دو دست انفاق كند و هر دو كفّش را پر نمايد. و پدرم اگر مي ديد يكي از خدمتگزاران با دو كفّ پر، صدقه مي دهد بر او بانگ مي زد كه با يك دست عطا كن و قبضه اي بعدِ قبضه بده.(7).
در اين جا ممكن است مقصود حضرت از اين كه (قبضه اي بعد قبضه بده) اين باشد كه تمام آنچه مي خواهي انفاق كنى، به يك نفر مده؛ بلكه به اندازه رفع ضرورت بدو عطا كن تا بتواني به ديگران نيز كمك كرده، از آنان هم رفع نياز نمايى.
باز حضرت صادق(علیه السّلام)در حديثي فرمودند:.
خداوند چگونه انفاق كردن را به پيامبرش(صلّی الله علیه و آله و سلّم) آموخت؛ زيرا شبي مقداري طلا در نزد رسول گرامي اش موجود بود و آن حضرت دوست نداشت آن مقدار طلا تا صبح در دست او بماند و همان شب تمامي آن را صدقه داد و وقت صبح چيزي در نزد او نمانده بود، در همين حال نيازمندي رسيد و از او تقاضاي كمك مالي كرد و آن حضرت چيزي نداشت تا بدو بدهد، آن سائل حضرت را سرزنش كرد و رسول گرامي از اين كه نتوانسته بدان درخواست كننده چيزي بدهد، غمگين و ناراحت شدند؛ زيرا حضرت در مقابل مؤمنين داراي قلبي رؤوف و مهربان بود. پس از آن، خداوند روش انفاق را با اين آيه به نبىّ گرامي اش تعليم فرمود:.
و قرار نده دستت را بسته به گردنت و بازنكن آن را به تمامي كه در نتيجه بنشينى؛ در حالي كه منقطع از مال بماني و مورد ملامت قرار بگيرى. خداوند با اين آيه به پيامبرش مي گويد: مردم از تو درخواست كمك مي كنند و عذر تو را نمي پذيرند. وقتي تمام مال خود را انفاق كني دست خويش را از مال و سرمايه ات كوتاه كرده اى.(8).
از اين دو حديث شريف استفاده مي شود كه از مهم ترين فوايد و ثمرات رعايت ميانه روي و اعتدال در انفاق، باقي ماندن توانايي مالي جهت كمك به نيازمندان ديگر و امكان دستگيري از آنهاست و بديهي است اگر انسان بتواند با مقدار مالي كه در اختيار او هست، تعداد بيشتري از محرومين را از سختي نجات دهد، بهتر است اين گونه عمل كند تا اين كه تمامي آن را به يك نفر بدهد و چه بسا اين عمل در شرايطي كه منجر به صدمه و يا تلف نيازمند ديگري بشود، حرام نيز باشد.
ب) وجود تمكّن مالي براي تأمين نيازمندي هاي شخصي و خانوادگي كه در اسلام امري واجب شمرده شده است.حضرت امام باقر(علیه السّلام)فرمودند:.
فلان شخص از انصار - كه حضرت او را نام برد - داراي مزرعه اي بود. هرگاه محصول آن را جمع مي نمود، تمام آن را صدقه مي داد و خود و عيالش تهيدست مي ماندند. سپس خداوند اين عمل را اسراف قرار داد.(9).
باز يكي از اصحاب حضرت صادق(علیه السّلام)مي گويد:.
من در خدمت آن حضرت بودم كه نيازمندي رسيد و درخواست كمك كرد. حضرت او را مورد لطف و عطاي خويش قرار داد. بعد از او سائل ديگري رسيد بدو هم كمك فرمود، پس از او باز ديگري به حضور آن حضرت رسيد، بدو نيز مساعدت فرمود. سپس شخص چهارمي آمد و درخواست كمك كرد كه حضرت به او فرمود: خدا روزي تو را وسيع گرداند. بعد فرمود: اگر شخصي داراي سي يا چهل هزار درهم مال باشد و بخواهد چيزي از آن براي خود باقي نگذارد و همه آن را در راه خير به مصرف برساند و اين كار را انجام دهد و تهيدست بماند، از آن سه كسي خواهد بود كه دعايشان مستجاب نمي شود من به حضرت عرض كردم آنها چه كساني هستد فرمود: يكي از آنها شخصي است كه داراي مال و ثروتي باشد و همه آن را در راه صحيحي انفاق كند، بعد بگويد: پروردگارا به من روزي عنايت فرما، كه در جواب گفته مي شود: آيا قرار ندادم براي تو راهي به طلب روزى(10).
قسمت پاياني حديث شريف اشاره به مفاد بسياري از رواياتي است كه در آنها به ذكر چندين دسته - كه دعاي آنان مردود و بي اعتبار است - پرداخته شده است. در بعضي از آنها سه گروه و در برخي چهار و در ديگري بيشتر از آن نامبرده شده و با تعبيرات گوناگون به ما رسيده و تقريباً در تمامي آنها گروه مسرفان ذكر شده است. همان ها كه همه ثروت خود را - چه در راه صحيح و يا غير آن - انفاق مي كنند و پس از آن كه به فقر و پريشاني دچار مي شوند از خداوند طلب روزي مي نمايند كه جواب خدا بدان ها اين است كه:.
مگر به تو روزي ندادم، چرا اسراف كردي و ميانه روي در پيش نگرفتي تا به فقر و پريشان حالي گرفتار آمدى(11).
يك نكته.
در اين جا نكته اي لازم به توضيح است كه در اين روايات جهت صرف مال مختلف بيان شده است؛ مثلاً در يك حديث (فَأَنْفَقهُ فى وَجْهِهِ)(12) آمده كه به معناي انفاق مال در راه صحيح و خير است و در بعضي ديگر نيز به همين مضمون است؛ مثل اين كه در روايت ديگر: (فَأَنْفَقَهُ فى الْبِرِّ وَالتَّقْوى)(13) ذكر شده است؛ ولي در تعداد ديگري از احاديث، (فَأَفْسَدَهُ)(14) و يا (فَأَنْفَقَهُ فى غَيْرِ حَقِّهِ)(15) يا (فَأَنْفَقَهُ فى غَيْرِ وَجْهِهِ)(16) آمده است كه معناي آن انفاق مال در مسيرنادرست و نابه جا است و اين اختلاف در تعبير ممكن است بدين جهت باشد كه براي تحقق اسراف در انفاق لازم نيست مورد انفاق از راههاي باطل باشد؛ بلكه ممكن است با بذل مال در راه خير و حق نيز اسراف پيش بيايد. از اين رو درمباحثه هاي حضرت صادق(علیه السّلام)با صوفيّه(17)، آن حضرت با استناد به يكي از همين احاديث از نبىّ اكرم(صلّی الله علیه و آله و سلّم) روش آنان مبني بر انفاق تمامي مال را محكوم مي فرمايند و در آن جا جمله (فَأنْفَقَهُ) را بدون قيد و متعلق ذكر مي نمايند كه هم شامل انفاق در مسير باطل است و هم انفاق در راه صحيح و حق.
و نيز ممكن است براي حلّ اين اختلاف در تعبير بگوييم: انفاق تمامي مال به افراد مستمند و يا كارهاي خيريّه دو جنبه دارد: از يك طرف انفاق به جا و درست است و از طرفي ناحقّ و بي مورد؛ زيرا انفاق همه مال از اين جهت كه نجات محرومان و مستمندان از فقر و پريشاني است كاري پسنديده و در خور تحسين است، ولي از آن جهت كه بخشيدن تمام مال به مستمندان و يا كارهاي خيريّه پيامدها و ره آوردهاي ناگوار براي خود انسان و عيال او دارد، عملي نا به جا و نادرست است ولذا احتمال مي رود اختلاف در تعبير به جهت تفاوت اين دو جهت باشد
اميرالمؤمنين(ع) در خطبه متّقين (خطبه همّام) در ضمن بيان صفت متّقين مى فرمايد:
«و ملبسُهُم الإقتصادُ؛ (48)
متّقين كسانى هستند كه در نحوه پوشش نيز ميانه روى را روش خود قرارمى دهند».
يعنى نه لباس گران قيمت به تن مى كنند و نه لباس بسيار حقير و ناچيز و مندرس كه اصلاً قابل پوشيدن نباشد، بلكه از جامه اى كه ميان اين دو باشد استفاده مى كنند، چه از لحاظ كمّيّت و چه از لحاظ كيفيّت و به همين جهت است كه نقل شده:
«نهى (النبىُّ(ص)) عن الشُّهرَتَينِ: دِقّةُ الثيابِ و غلظُها، و لينُها و خشونَتُها، و طولُها و قصرُها، و لكن سَدادٌ فيها بين ذلك و اقتصادٌ؛ (49)
پيامبر خدا(ص) از دو شهرت نهى مى فرمودند: شهرت در نازكى و ضخامت لباس، نرمى و زبرى آن و بلندى و كوتاهى آن؛ بلكه بايد حدّ وسط را ميان اين خصوصيّات رعايت كرد».
و در روايت ديگر فرمود:
«إلبِسوُا وَ تَصَدَّقوُا في غَيرِ إسرافٍ؛ (50)
بپوشيد و صدقه بدهيد تا جايى كه از حدّخود خارج نشود».
باز امام صادق(ع) در حديثى ديگر مى فرمايد:
«اِلبَسْ ما لا تُشتهرُ به و لا يُزْري بك؛ (51)
لباس بپوش (به صورتى) كه نه به آن شهرت پيدا كنى و نه باعث خفّت تو شود».
و در جاى ديگر چنين مى فرمايد:
«المالُ مالُ اللَّه يضعه عند الرجلِ ودائعَ، و جوّز لهم... يَلبسوا قصداً؛ (52)
دارايى از آنِ خداست و آنها را نزد مردم به امانت مى سپارد و به آنها تجويز شده است كه... در لباس پوشيدن، ميانه رو باشند».
انسان اصولاً براى ادامه حيات و زندگى خود ناگزير از برآورده كردن نيازهاى خود مى باشد و دستور اسلام در رسيدن به حاجات خود، هم چنان رعايت اصل تعادل است. از اين رو، حضرت على(ع) مى فرمايد:
«كفى بالمرء كيِّساً أنْ يقتصدَ في مآربِهِ، و يجمل في مطالبِهِ؛ (21)
براى انسان زيرك همين كفايت مى كند كه در حاجت هاى خود ميانه روى كند و در به دست آوردن مطالب خود معتدل باشد».
بنابر اين، انسان نبايد براى رفع حوايج خود به هر ننگ و خفّتى دست بزند، آن حضرت در اين باره نيز مى فرمايد:
«لا تسألِ الحوائجَ غيرَ أهلها، و لا تسألْها في غير حينها، و لا تسألْ ما لستَ مستحقّاً، فتكون للحرمانِ مستوجِباً؛ (22)
حاجت هاى خودت را از نااهلان درخواست نكن و آن حاجت ها را در غير از زمان خودش نخواه (تا زمانى كه وقتش نرسيده، سؤال نكن) و از آن چيزى هم كه مستحقّ آن نيستى سؤال مكن (كه اگر چنين كارى را انجام بدهى) پس مستحقّ محروم شدن از آن خواهى شد».
اميرالمؤمنين(ع) مى فرمايد: «الفقيهُ كلُّ الفقيه مَن لمُ يقنِّطِ الناسَ من رحمةِ اللَّهِ، و لم يُؤْيِسْهُمْ من رَوْحِ اللَّه، و لم يُؤمِنْهُمْ من مكرِ اللَّه؛ (25)
فقيه و داناى كامل كسى است كه مردم را از رحمت الهى نااميد و از لطف و رحمت او مأيوس نكند و آنها را (نيز) از كيفر و مكر و مجازات هاى غافلگيرانه خداوند ايمن و آسوده ننمايد».
در شأن نزول آيه شريفه «لَآ إِكْرَاهَ فِى الدِّينِ قَد تَّبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَىِ ّ» (26) ذكر شده كه عدّه اى از انصار (يعنى مردم مدينه و اوس و خزرج) پيش از اين كه پيامبر(ص) به مدينه مشرّف شوند بچّه هاى خود را براى يادگيرى پيش يهودى ها، كه تعدادى از آنها باسواد بودند، مى فرستادند. وقتى اسلام به مدينه آمد بت پرست ها مسلمان شدند، ولى اكثر يهودى ها به دين خود باقى ماندند، مگر تعداد كمى كه مسلمان شدند. اين قضيّه ادامه داشت تا جريان بنى نضير پيش آمد و بنا شد كه به سبب خيانت و نقض پيمانى كه مرتكب شده بودند از وطن خود مهاجرت كنند. بچّه هاى انصار كه با اين يهودى ها محشور شده و حتّى به دين آنها مايل شده بودند، اظهار داشتند كه اگر بنا باشد اينها از شهر خارج شوند ما هم با آنها همراه خواهيم شد. پدرهاى اين بچّه ها گفتند: شما نه تنها حقّ خروج با آنها را نداريد، بلكه بايد مسلمان نيز بشويد. پيامبر فرمود: بايد ندارد، شما اسلام را به آنها عرضه كنيد، اگر پذيرفتند كه پذيرفتند وگرنه اسلام اجبارى هرگز نمى خواهيم: «لَآ إِكْرَاهَ فِى الدِّينِ...»؛ اكنون حقيقت و راه صحيح از ناصحيح روشن شده است، اگر راه ناصحيح را برگزينند مشكل مربوط به خود آنهاست (و در واقع ما حجّت را بر آنها تمام كرده ايم).
نكته اى كه بيان شد بسيار مهم است، چرا كه حتّى در عقيده، و لوآن كه آن عقيده به طور يقين عقيده صحيحى باشد، نبايد مطلب را از حدّ و حدود خود خارج كرد. هر چند ممكن است به حسب ظاهر، خيال شود حتّى با افراط و زياده روى مى توان افرادى را تحت مجموعه اى درآورد، ولى بايد اين نكته را در نظر داشت كه اين فشار به صورت آتش زير خاكستر باقى خواهد ماند و در نزديك ترين فرصت ممكن، درست در نقطه مخالف و آن هم متأسفانه به صورت خيلى شديدتر، و از حدّ خارج شده تر، بروز خواهد كرد.
با توجّه به اين نكته، ملاحظه مى شود كه اين نوع حركاتِ نسنجيده عواقب وخيمى را به همراه خواهد داشت و اين جهت، همان گونه كه اشاره شد، نه به اين سبب است كه در دين و مذهب نقصانى وجود دارد، بلكه نقصان مربوط به مجريان و مبلّغان دين و مذهب است؛ از باب مثال، غذاى مورد علاقه كسى را اگر چند روز پى در پى، هر روز در چند وعده، به او بخورانند، به سه الى چهار روز نمى كشد كه چنان از غذاى مورد طبع و علاقه خود منزجر مى شود كه اگر حتّى اسم آن غذا را هم بشنود ممكن است حالت تهوّع به او دست دهد؛ اين نه به دليل اين است كه غذا مشكل دارد، بلكه نقصان مربوط به نوع تغذيه است.
لذا دشمنان دين و مذهب اين نكته را خوب دريافته اند و در اجراى نقشه هاى خود، به عنوان يك روشِ كارساز، از آن به نحو احسن استفاده مى كنند و متأسفانه افراد متدّين و بى غرضى هم ناخواسته براى چنان افراد سودجويى مَركب مى شوند و حتّى در اين راه متحمّل زحمات زيادى نيز مى شوند و پيش خود تصوّر مى كنند كه كار نيكو و با اجرى انجام داده اند.
امام صادق (ع) در ضمن روايتى اصحاب را به رفق و مدارا با مردم توصيه مى فرمايد و اين كه افراد بايد از افراط و تفريط در امور برحذر باشند و با هركس به فراخور حال او رفتار نمايند؛ آن گاه حكايت زير را براى آنها نقل مى فرمايد:
«و سأضربُ لك مثلاً، إنَّ رجلاً كانَ لهُ جارٌ؛ و كانَ نصرانيّاً، فدعاه إلى الإسلام و زيّنهُ له، فأجابه، فأتاه سحيراً فقرعَ عليهِ البابَ، فقالَ: مَنْ هذا؟ قالَ: أنا فلان، قال: و ما حاجَتُكَ؟ قال: توضّأ و البَسْ ثَوبيْك و مُرَّ بنا إلى الصلاةَ. قال: فتوضّأ و لبسَ ثوبَيهِ و خرجَ معهُ. قال: فصلّيا ما شاء اللَّه ثمّ صلّيا الفجْرَ، ثمّ مكثا حتّى أصبحا، فقام الذي كان نصرانيّاً يريدُ منزلَهُ، فقال الرجلُ: أين تذهب؟ النهارُ قصيرٌ، و الذي بينك و بين الظهر قليلٌ. قال: فجلس معه إلى أن صلّى الظهر، ثمّ قال: و ما بينَ الظهرِ والعصرِ قليلٌ، فاحتبسه حتّى صلّى العصرَ. قال: ثمّ قام و أراد أن ينصرف إلى منزله فقال له: إنَّ هذا آخر النهار، و أقلُّ من أوّله، فاحتبسَهُ حتّى صلّى المغرب، ثمّ أرادَ أنْ ينصرفَ إلى منزله فقال له: إنّما بَقِيَتْ صلاةٌ واحدةٌ، قال: فمكثَ حتّى صلّى العشاء الآخرةَ ثمّ تفرّقا، فلمّا كان سحيراً غدَا عليه فضربَ عليهِ البابَ، فقال: مَن هذا؟ قال: أنَا فلانٌ، قال: و ما حاجَتُكَ؟ قال: توضّأْ والبسْ ثوبيكَ و اخرجْ فصلِّ، قال: اطلُبْ لهذا الدينِ من هو أفرغُ منّي، و أنَا إنسان مسكينٌ و عليَّ عيالٌ. فقال أبو عبد اللَّه(ع): أدخلَهُ في شي ءٍ أخرجه منه، أو قال: أدخَلَهُ من مِثلِ ذِه و أخرجه مِن مِثلِ هذا؛ (27)
شخصى بود كه همسايه اى داشت و همسايه او نصرانى بود، همسايه نصرانى به دعوت همسايه مسلمان، اسلام آورد.به هنگام سحر مرد نصرانى متوجّه شد كه كُوبه در به صدا در آمد. گفت: چه كسى است در مى زند. كوبنده دَر گفت: من هستم (و خودش را معرفى كرد كه من همسايه مسلمان تو هستم كه به دست من اسلام آوردى). مرد نصرانى گفت: چه كار دارى؟ مرد مسلمان گفت: وضو بگير و لباست را بپوش و همراه ما به نماز بيا.(مرد نصرانى همراه مرد مسلمان به مسجد رفت) و مرد مسلمان گفت: هرچه مى خواهى نماز بخوان. (اين جريان ادامه داشت تا اين كه فجر صادق ظاهر شد) و سپس نماز صبح را نيز خواندند و بعد از آن قدرى صبر كردند تا صبح شد (و هوا روشن شد). مرد نصرانى قصد كرد به منزل خود برود كه مرد مسلمان گفت: كجا مى روى؟ ديگر چيزى به ظهر نمانده. مرد نصرانى صبر كرد تا اين كه ظهر شد و نماز ظهر را خواند و باز عزم رفتن كرد كه همسايه اش گفت: كجا مى روى، بين نماز ظهر و عصر چيزى باقى نمانده. لذا او را نگه داشت تا نماز عصر را هم خواند. باز قصد كرد به منزل برود كه مرد مسلمان گفت: ديگر زمان زيادى به نماز مغرب نمانده و مجدداً او را از رفتن باز داشت تا اين كه نماز مغرب را هم خواند و اراده كرد به خانه اش برود كه بار ديگر همسايه اش مانع رفتن او شد و گفت: تا نماز عشا چيزى نمانده و نماز عشا را خواندند و از هم جدا شدند.
براى بار دوم، سحرگاه همان شب، مرد مسلمان به در خانه تازه مسلمان آمد و در را كوبيد. مسيحىِ تازه مسلمان پشت در آمد و از كوبنده در سؤال كرد كه كيستى؟ مرد همسايه خودش را معرفى كرد. گفت: چه كار دارى؟ گفت: وضو بگير و لباست را بپوش و به همراه من براى نماز بيا. مرد مسيحىِ تازه مسلمان شده گفت: براى اين دين، يك آدمى بى كارتر از من پيدا كن، من آدمى بيچاره و عيالمندم.
امام صادق(ع) در ادامه مى فرمايد: او را داخل در چيزى (دين اسلام) كرد و (باز خودش) او را از همان چيز (اسلام) خارج كرد».
از اين روست كه رسول اللَّه(ص) مى فرمايد:
«يَسِّروا و لا تعسِّروا، و سكِّنوا و لا تنفِّروا؛ (28)
آسان بگيريد و سخت مگيريد و رام كنيد و رم ندهيد».
يكى از بزرگ ترين نتايج مخرِّب اين گونه تبليغ كردن اين است كه انسان با تبليغ غلط، از دين چنان تصويرى ارائه مى دهد كه فرد تا عمر دارد نه تنها به هيچ وجه گِرد چنين دينى نخواهد گشت، بلكه از شنيدن اسم آن هم متنفّر خواهد شد. اين مثال نسبت به يك فرد بود و حكايت از همين قرار است اگر كسى خواسته باشد جمعيّتى را اين گونه و به اين روش غلط تبليغ و ارشاد كند.
على رغم آنچه ذكر شد عدّه اى برداشت غلطى از اسلام دارند كه به مرور جزء اعتقادات قطعى آنان گشته است، به گونه اى كه حتّى اگر شارع مقدّس -كه اين افراد، مدّعى طرف دارى و تبليغ آن هستند - بگويد آنچه مى پنداريد مراد و منظور من نيست، اى بسا انكار كنند و بگويند: شما متوجّه نيستيد، بلكه مطلب همان است كه ما انجام مى دهيم و البته نمونه ها در اين خصوص كم نبوده و نيست و نخواهد بود.
به مناسبت يادآورى، اين نكته مفيد است كه مى توان از همان اوان كودكى، متعادل فكر كردن و متعادل بودن و ثمرات آن را به روش هاى مختلف به كودكان فهماند؛ مثلاً در انتخاب اسباب بازى، كه حالت كروى، مكعب، استوانه اى و اشكال مختلف ديگر دارند، حالت تعادل و ثبات و عدم آن را به آنها آموزش داد، در ضمن به آنها گوشزد كرد همان گونه كه اشيا هر چه متشكّل تر مى شوند مهار و تحت كنترل در آوردن آنها نيز آسان تر و كم مؤونه تر خواهد بود، هم چنين انسان در زندگى، هر چه متعادل تر باشد، آسان تر و زودتر به منزل خواهد رسيد و....
همان طور كه بسيارى از موارد اصلاح جامعه، به نحوه چرخش زبان بسته است، ريشه يكى از بزرگ ترين مشكلات و فساد آن نيز به همين چرخش زبان وابسته مى باشد، به صورتى كه در مواردى، زبان سرخ، سر سبز مى دهد بر باد و كم هستند كسانى كه در اين ميان اعتدال را رعايت بنمايند؛ مولاى متّقيان على(ع) مى فرمايد:
«قَلَّما يُنصِفُ اللّسانُ في نشرِ قبيحٍ أو إحسانٍ؛ (16)
كم است كسى كه زبان خودش را در پراكنده كردن قبيحى يا احسانى معتدل كند».
براى اصلاح اجتماع لازم است كه وسايل سلامت زبان فراهم شود و يكى از راه هايى كه براى اين جهت در نظر گرفته شده است در مرحله اوّل اعتدال در شنيدنى ها و گفتنى هاست، پيامبر خدا(ص) در اين باره مى فرمايد:
«إنَّ موسى(ع) لقي الخضر(ع) فقال: أوصنى. فقال الخضر: يا طالِبَ العلم! إنَّ القائلَ أقلُّ ملالةً من المستمعِ؛ فلا تُمِلّ جُلساءَك إذا حدَّثَتْهم - إلى أنْ قال - و لاتكوننَّ مِكثاراً في المنطقِ مهذاراً. إنَّ كثرة المنطق تشينُ العلماء و تبدي مساوئ السخفاء و لكن عليك بذي اقتصادٍ؛ فإنَّ ذلك من التوفيقِ و السَّدادِ؛ (17)
همانا كه موسى(ع) خضر(ع) را ملاقات كرد، پس موسى فرمودند: مرا توصيه اى بفرما. خضر فرمودند: اى جستجو كننده علم، همانا گوينده كمتر دل تنگ و خسته مى شود تا شنونده، پس هنگامى كه سخن مى گويى هم نشين هاى خودت را افسرده مكن تا اين كه فرمود: در گفتار زياده گو و پر سخن مباش؛ زيرا زياده گويى در سخن عالمان را خوار و خفيف مى كند و معايب افراد كم عقل را آشكار مى كند، و ليكن بر تو باد به اقتصاد و ميانه روى كه اين خود توفيق و موفّقيّت افراد است».
اميرالمؤمنين(ع) مى فرمايد:
«الإكثار يُزِلُّ الحكيمَ و يُمِلُّ الحليمَ؛ فلا تُكْثِرْ فَتَضْجُرَ و تُفْرِطْ فَتَهِنَ؛ (18)
زياده گويى، انسانِ حكيم را مى لغزاند و انسانِ بردبار و صبور را ملول و دل آزرده مى كند، پس زياده سخن مگو كه دل گير كنى و كوتاهى مكن كه خوار شوى».
آن حضرت در حديث ديگر چنين مى فرمايد:
«و لا تُحَدّث الناسَ بكلِّ ما سمعتَ فكفى بذلك كِذباً، و لاتَرُدَّ على الناس كلُّ ما حَدَّثُوك به فكفى بذلك جَهلاً؛ (19)
تمام آنچه را مى شنوى براى مردم بازگو مكن (چرا كه راست و دروغ با هم مخلوط است). اين كار، تو را به دروغ متّهم مى كند و هم چنين تمام آنچه براى تو نقل مى كنند تكذيب مكن، زيرا همين براى نادانى تو كافى است».
بنابراين، هر گفته و سخنى به ويژه درباره امور دينى را سريع نبايد باور كرد تا چه رسد به اين كه در بيان و عمل به آن دچار افراط شويم و حتّى مدّت ها سنگ آن مطلب را به سينه بزنيم و از آن دفاع كنيم و چه بسا قوانينى هم در اين باره وضع كنيم و به دنبال آن، پيامدهاى ناگوارى پيش آيد كه دامنگير شخص و جامعه شود و بعد از مدّت ها معلوم شود اصلاً اين سخن اساسى نداشته و مجعولات و توهّماتى بيش نبوده است و اين جاست كه اين سؤال مطرح مى شود كه مسؤوليت اين زمانِ صرف شده و نيز شبهاتى كه ناخودآگاه از اين راه به وجود آمده، به عهده كيست به همين دليل، در شرع مقدّس توصيه شده است كه انسان مؤمن ابتدائاً بايد فَطِن و زيرك و هوشيار باشد، همان گونه كه اميرالمؤمنين(ع) در صفت مؤمن مى فرمايد:
«كيِّسٌ في رِفْقٍ (20) » يعنى، از صفات مؤمن اين است كه در عين ملايمت و داشتن رفتار نرم، زيرك و باهوش باشد.
كلام قبل از اين كه از دهان انسان خارج شود بايد درست پخته و سنجيده شود. اگر كسى قصد نقل خبرى را دارد، اوّل بايد صحت و سقم آن را بررسى كند و آن گاه در صورت مصلحت، بيان كند و هم چنين است در مورد قبول و ترتيب اثر دادن به آن خبر؛ البته در اين موارد نبايد اعتدال و ميانه روى را از دست بدهد، تا در صورت خلاف تصوّر، خيلى از مطلب دور نشده باشد و راهى براى جبران و برگشت باقى مانده باشد؛ اميرالمؤمنين(ع) مى فرمايد:
«إيّاك و الكلامَ فيما لا تَعْرِفُ طريقَتَهُ و لا تعلَمُ حقيقَتَهُ؛ فإنَّ قَولَكَ يَدلُّ على عقلِكَ، و عبارتُكَ تنبئُ عن معرفَتِك، فتوَقَّ مِن طولِ لسانِكَ ما أمِنْتَهَ، و اختصر مِن كلامك ما استحسنته، فإنَّه بك أجملُ و على فضلِكَ أدَلُّ؛ (21)
بپرهيز از سخن گفتن در باره چيزى كه نمى شناسى و از راه آن اطلاع ندارى و حقيقت و واقعيّتِ آن را نمى دانى؛ زيرا گفتار تو بر (زياد و نقصان) عقل تو دلالت مى كند و كلام تو از شناخت تو خبر مى دهد، پس درازى زبان خود را از آنچه ايمن باشى نگاه دار (كلام و سخن خود را با حرف بى ربط ضايع مكن) و در گفتن اكتفا كن به سخنى كه آن را نيكو مى دانى، كه اين براى تو زيباتر است و قدر و منزلت تو را بيش تر مى رساند».
آن حضرت در روايتى ديگر، اساسِ سلامتى از گرفتارى ها را تفكّر كردن قبل از ابراز داشتن مى شمرد:
«أصلُ السلامةِ من الزللِ الفكرُ قبلَ الفعل، و الرَّوِيّةُ قبلَ الكلامِ؛ (22)
اساس سلامتى از لغزش ها، فكر كردن است قبل از انجام كار و تأمّل كردن پيش از سخن گفتن».
در اين جا علّت اين همه اهمّيّت دادن آيات و روايات و نيز حكما كه گفتند: اساس اخلاق فاضله انسانى، تعادل در امور است تا حدودى روشن مى شود؛ زيرا مثلاً در مورد زبان ديده مى شود كه اكثر مفاسد و شرور و مصالح و امور خير به نحوه چرخش همين زبان بستگى دارد. اگر تعادل در اين تكه گوشت رعايت شود، جامعه را به اصلاح در خواهد آورد و صفات ناپسند، از قبيل غيبت، تهمت و... از جامعه رخت بر خواهد بست و صفات حسنه و پسنديده جاى گزين آن خواهد شد، از آن طرف هم رعايت نكردن اين اصل با ظهور صفاتِ نكوهيده و ناصحيح شروع و به فساد و تباهى جامعه منجر خواهد شد.
1 و 2. انحراف و حسرت
از نتايج مخرّبِ خروج از زندگى متعادل، انحراف از جادّه مستقيم و در نهايت، حسرت خواهد بود، كه گاهى كار به جايى مى رسد كه ديگر دير شده و سودى نخواهد داشت. اميرالمؤمنين(ع) در ضمن وصيّت خود به فرزندش، محمّد حنفيّه، مى فرمايد:
«مَن تَركَ القصدَ جارَ؛ (13)
كسى كه ميانه روى را ترك كند از راه حقّ منحرف خواهد شد».
در روايت ديگر چنين متذكر مى شود:
«إيّاكمْ و التفريطَ، فتقعُ الحسرةُ حين لا تنفعُ الحسرةُ؛ (14)
زنهار از كوتاهى كردن، زيرا كوتاهى كردن حسرت به بارمى آورد، زمانى كه ديگر حسرت سودى ندارد».
3. پشيمانى
مولاى متّقيان، اميرالمؤمنين(ع) در اين خصوص مى فرمايد:
«الحِدّةُ ضربٌ من الجنونِ؛ لأنَّ صاحبَها يَنْدَمُ، فإنْ لم يَنْدَمُ فجنونُهُ مستحكَمٌ؛ (15)
تند روى بى جا نوعى از ديوانگى است؛ زيرا صاحبش پشيمان مى شود و اگر پشيمان نشود معلوم مى شود كه جنون او ريشه دار است».
4. ملامت
از عواقب تلخ گرفتارىِ خروج از اعتدال اين است كه انجام دهنده چنين عملى مورد نكوهش و سرزنش واقع خواهد شد. اميرالمؤمنين(ع) در اين باره مى فرمايد:
«احذروا التفريطَ فإنَّهُ يوجبُ الملامةَ؛ (16)
از كوتاهى كردن (در امورى كه بايد انجام شود مثل واجبات) بپرهيزيد، زيرا كه مورد سرزنش و عتاب قرار خواهيد گرفت».
5. رها شدن بنده به حال خود
براى اين كه عواقب وخيم خروج از تعادل آشكارتر بشود، نظر گرامى شما را به اين نكته معطوف مى دارم:
افرادى كه مورد غضب خداوند متعال قرار مى گيرند يكى از بزرگ ترين عذاب هايى كه پروردگار براى آنها در نظر مى گيرد اين است كه آنها را به حال خودشان وا مى گذارد، در نتيجه اين اشخاص از حدّ تعادل و ميانه روى خارج مى شوند و دچار افراط و تفريط و اسراف و تبذير خواهند شد كه همين خروج از تعادل، يكى از بزرگ ترين عذاب هاى خداوند خواهد بود؛ لذا در اين زمينه قرآن مجيد مى فرمايد:
«فَلَمّا نَسُوا ما ذُكِّرُوا بِهِ فَتَحْنا عَلَيْهِمْ أَبْوَابَ كُلِّ شَىْ ءٍ حَتَّى إذا فَرِحُوا بما أُتُوا أَخَذْناهُمْ بَغْتَةً فإذا هُمْ مُبْلِسونَ؛ (17)
پس چون همه آنچه (از نعم الهى) را كه به آنها تذكر داده شد فراموش كردند، ما هم درهاى نعمت را (براى اتمام حجّت) بر روى آنها گشوديم تا اين كه به نعمتى كه به آنها داده شد، شادمان و مغرور شدند، پس ناگهان آنها را به كيفر اعمالشان گرفتار كرديم، كه در آن هنگام خوار و نا اميد گرديدند».
رسول اللَّه(ص) نيز مى فرمايد: «إنَّ اللَّه تبارك و تعالى... إذا أراد بقوم اقتطاعاً فتحَ لهم أو فتحَ عليهم باب خيانةٍ، "حتّى إذا فرِحُوا بما أُوتوا أخذناهم بغتةً فإذا هُم مُبلسونَ"؛ (18)
خداى تبارك و تعالى... هر گاه نابودى آنها را بخواهد دَرِ خيانت كارى (از طرف خودشان يا از طرف ديگران) به رويشان مى گشايد تا از آنچه يافته بودند شادمان گشتند، پس ناگهان آنان را فرو گرفتيم و همگان نوميد گرديدند».
اميرالمؤمنين(ع) هم چنين در اين باره مى فرمايد: «و إنَّ مِن أبْغَضِ الرجالِ إلى اللَّهِ تعالى لعبداً وَكَلَهُ اللَّهُ إلى نفسه جائِراً عن قصْدِ السبيلِ، سائراً بغيرِ دليلٍ؛ (19)
بى ترديد در برابر خداوند منفورترين مردمان، بنده اى است كه خدايش او را به خود واگذاشته و رها كرده باشد و به اين علّت از خطّ تعادل بيرون افتاده است و بدون رهنما حركت مى كند».
و در حديث ديگر مى فرمايد:
«إنَّ أبْغضَ الخلائق إلى اللَّهِ رجلانِ: رجلٌ وكَلَهُ اللَّهُ إلى نفسِهِ، فهو جائرٌ عن قصدِ السبيلِ، مَشْغُوفٌ بكلام بِدعةٍ وَدُعَاءِ ضلالةٍ، فهو فتنةٌ لمَن افتَتَنَ بهِ، ضالٌّ عن هَدْي من كان قبلَهُ، مُضِلٌّ لمَن اقتَدى بهِ في حياته و بعد وفاتِهِ، حمَّالٌ خطايا غيرِه، رَهْنٌ (رهين) بخطيئتِهِ؛ (20)
به درستى كه مغضوب ترين افراد در پيشگاه خداوند دو نفرند: يكى كسى كه خداوند او را به خود واگذاشته است و او از تعادل خارج شده است و به سخنان بدعت آميز و دعوت هاى گمراه كننده با اشتياق زيادى دل بسته است و در فتنه و گمراهى فرو خواهد رفت، چه در زمان زندگى و چه بعد از مرگ، به علّت اين كه چنين شخصى، خود گمراه است و از خط اصلى خارج شده است و چنين كسى، هم بار خطاى ديگران را بر دوش خواهد كشيد و هم مرهون گناه خويش خواهد بود».
طرح يك اشكال و پاسخ آن
كثرت نعمتى كه افراد خطاكار از آن برخوردارند، باعث شده است كه اين توهّم و سؤال در ذهن عدّه اى قوّت بگيرد كه اگر گناه و خطا و عصيان و كفر چيز بدى است و باعث هلاكت و نابودى مى شود، پس چه گونه انسان افرادى را ملاحظه مى كند كه در كفر مطلق غوطه ور هستند، ولى با اين حال در نعمت غرق شده و از تمام امكانات زندگى برخوردارند، و اين در حالى است كه برخى افراد مقيّد و پاى بند به قوانين شرع از چنين حالتى برخوردار نيستند.
در پاسخ بايد گفت: از بزرگ ترين عذاب هاى خداوند متعال مهلت دادن و باز شدن درهاى نعمت براى بنده هاى خطاكار است كه در ظاهر نعمت است، ولى در واقع جز نقمت و عذاب چيز ديگرى نيست. اين جهت را هر كسى كه با دقّت به مسائل حول و حوش خود بنگرد، در خواهد يافت. اگر يكى از همين افرادى كه غير از خطا و گناه در زندگى چيز ديگرى ندارد و در ضمن بسيار هم متموّل و ثروتمند است، در نظر گرفته شود و زندگى شخصى و روزمرّه اش در نظر آيد، ملاحظه خواهد شد كه در بيرون به مردم آسيب مى زند و در درون، خودش را مى سوزاند. اگر اين گونه افراد با افراد ديگرى كه بسيار پاك و مقيّد و پرهيزكار هستند و احياناً وضع مادّى خوبى هم ندارند مقايسه شوند معلوم خواهد شد كه چه كسى با روحى شاد و فكرى آزاد و با اطمينان خاطر از نعمت استفاده مى كند، آيا ثروتمند آن چنانى و يا آن انسان سالم و صادق و زحمتكش و به حسب ظاهر احياناً كم درآمد؟
به طور قطع، خوردن يك لقمه نان و پنير از سر صدق و صفا مى ارزد به تمام دارايى آن چنانى كه همراه با هزار هول و هراس و قتل و غارت و دروغ و ريا و تهمت و... به دست آمده باشد؛ چرا كه همه تلاش و كوشش انسان ها براى اين است كه در نهايت به آرامش و راحتى و اطمينان خاطر برسند و آن نعمتى در واقع نعمت است كه از چنين خصوصيّتى برخوردار باشد كه اگر چنين نعمتى نصيب انسان شود زيادش هم كم است، وگرنه جز بلا و حسرت و... چيز ديگرى نخواهد بود.
6. موجبات بد نامى دين و مذهب
شبهه و اعتراض شده است كه علّت بدبختى و عقب ماندگى كشورهاى مسلمان، مذهب و آيينى است كه از آن تبعيّت مى كنند و اين دين و مسلك آنهاست كه دست و پاى توسعه و بالندگى آنها را مى بندد و بالطبع حول و حوش همين مطلب نيز مسائل جنجال برانگيزى مطرح شده است.
در جواب بايد گفت: پيش از هر چيزى بايد در مورد اديان و مذاهب و قوانين حاكم بر آنها تحقيق و بررسى شود تا اين كه صحّت و سقم مطلب روشن شود.
در خصوص دين مبين اسلام، قانونى كه حاكم بر آن است قرآن مجيد است و در اين قانون ادّعا شده است كه اسلام يك دين متين و مُتْقَن و دقيق است؛ مذهبى است كه تمام قوانين در آن براى رشد و تعالى انسان ها وضع شده است واز حكمت متعاليه برخوردار است و تمام ارسال رسولان و فراهم شدن همه امكانات زيستى براى انسان ها به اين جهت بوده است كه آنها به هدف نهايى خلقت برسند و خود را پرورش دهند، در واقع از خود رها شوند و به خدا و لقاء اللَّه برسند، آن گاه الگو و سرمشق ديگران شوند، همان گونه كه پروردگار همين انسان ها مى فرمايد:
«وَكَذَلِكَ جَعَلْنَكُمْ أمّة وَسَطًا لِّتَكُونُواْ شُهَدَآءَ عَلَى النَّاسِ وَيَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيدًا... وَمَا كَانَ اللَّهُ لِيُضِيعَ إِيمَنَكُمْ إِنَّ اللَّهَ بِالنَّاسِ لَرَءُوفٌ رَّحِيمٌ» (21) ؛ يعنى ما هم چنان شما را به آيين اسلام هدايت كرديم و به اخلاق معتدل و سيرت نيكو بياراستيم تا گواه مردم (و سرمشق درستىِ خلق و ديگر اعمال نيكو) باشيد، تا ساير ملل عالم نيكى و درستى را از شما بياموزند، چنان كه پيغمبر را گواه شما كرديم تا شما از او بياموزيد... و پروردگار اجر پايدارى شما را در راه ايمان تباه نخواهد كرد؛ زيرا كه خداوند به خلق مشفِق و مهربان است.
گفته شد قانون حاكم بر جهان اسلام متين و متقَن است و هنگامى كه انسان در حدّ توان خود به بررسى و تجزيه و تحليل قوانين دين مبين اسلام مى پردازد به اَدلّه اين ادّعا آگاه خواهد شد، از باب مثال، اسلام اهميّت و ارزش زيادى براى فريضه تعليم و تعلّم قائل شده است، تعليم و تعلّمى كه خود پايه و اساس و مادر تمام پيشرفت ها و توسعه ها در جهان است. در اين باره، از يك سو، دين مبين اسلام بر تعليم و تعلّم و عمل به دانسته ها تأكيد زيادى داشته است تا آن جا كه آيات و روايات بسيارى در همين زمينه وارد شده است و از سويى ديگر، در جوامع مسلمين و در طول تاريخ اسلام، دانشمندان بسيارى با تكيه بر همين دانسته ها و عمل به همين اندوخته ها زمينه پيشرفت و عظمت مسلمين را فراهم آورده اند، به ويژه در قرونى كه مسلمانان توانستند زمام امور بسيارى از كشورها را در دست گيرند و تمدن عظيم اسلامى را پايه ريزى نمايند كه البته همه اين موارد با شواهد فراوان در لابه لاى برگ هاى زرّين تاريخ آمده است.
7. محروم شدن از شفاعت
از ديگر عواقبِ عدم رعايت اعتدال در زندگى، اين است كه حتّى دوستى با اهل بيت عصمت و طهارت نيز براى چنين افراد نامتعادلى اثر ندارد و نمى تواند گناهان و خطاهاى آنان را بپوشاند، چرا كه طبق قانون، كسانى به درگاه ربوبى نزديك ترند كه نسبت به احكام شرع پرهيزكارتر باشند و در امور زندگى اعتدال بيش ترى داشته باشند؛ خداوند حكيم مى فرمايد:
«يَأَيُّهَا النَّاسُ... إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقاكُمْ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ؛ (22)
اى مردم، ... همانا گرامى ترين شما نزد خداوند، پرهيزكارترين شماست، همانا كه خداوند دانا و آگاه است».
وقتى كه چنين چيزى ملاكِ ارزش گذارى و ارزيابى خداوند شد، پيامبران و مبلّغان دين چنين خدايى، ملاك و معيار ديگرى نخواهند داشت. امام صادق(ع) در اين باره مى فرمايد:
«نحنُ أصلُ كلِّ خير، و من فروعِنا كلُّ برٍّ؛ فمن البرِّ التوحيدُ و الصلاةُ و الصيامُ و كظمُ الغيظِ و العفوُ عن المسي ء و رحمةُ الفقيرِ و تعهُّدُ الجارِ و الإقرارُ بالفضلِ لأهله، و عدوُّنا أصلُ كلِّ شرٍّ، و من فروعهم كلُّ قبيحٍ و فاحشةٍ، فمنهم الكذبُ والبخلُ والنميمةُ والقطيعةُ وأكلُ الربا وأكلُ مال اليتيم بغير حقّهِ و تعدّي الحدودِ التي أمرَ اللَّهُ و ركوبُ الفواحشِ ما ظَهَرَ منها و ما بطنَ و الَزنى والسرقةُ و كلُّ ما وافق ذلك من القبيحِ، فَكَذِبَ مَنْ زعمَ أنّه مَعَنا و هو متعلّق بفروعِ غيرِنا؛ (23)
ما اساس كارهاى خير هستيم و هر نيكى و خوبى از فروع ماست، نيكى ها و خوبى هايى مانند توحيد، نماز، روزه، فرونشاندن خشم، بخشش خطاكار، مهربانى به فقير، رسيدگى به همسايه و اقرار به فضيلت براى خانواده اش. ولى دشمن ما اساس تمام امور شرّ است و هر بدى و زشتى و فحشايى از فروع اين دشمنان است؛ مانند دروغ، بخل، قطع صله رحم، رباخوارى، خوردن مال يتيم به غير حق، تجاوز به حدودى كه خداوند به آنها امر فرموده، انجام فحشاى ظاهر و باطن، زنا، دزدى و هر آنچه مثل اينها از كارهاى خلاف باشد. پس كسى كه پيرو دشمنان ماست، ولى ادّعا مى كند دوستدارماست دروغ مى گويد».
در روايتى ديگر، وقتى كه عمرو بن سعيد بن بلال و جماعتى بر امام باقر(ع) وارد شدند، امام(ع) فرمود:
«كونوا النُمرُقَةَ الوُسطى؛ يرجع إليكم الغالي و يلحَقُ بكم التالي، و اعلموا يا شيعة آل محمّد! ما بينَنا وبينَ اللَّهِ من قرابةٍ، و لا لنا على اللَّه حجّة، و لا يقرَّبُ إلى اللَّه إلّا بالطاعة؛ مَن كان مطيعاً نفعته ولايتنا، و مَن كان عاصياً لم تنفعهُ ولايتُنا.
قال: ثمّ التفتَ إلينا و قال: لا تغترُّوا و لاتفترُوا! قلتُ، و ما النُمرُقَةُ الوُسطى؟ قال: ألا ترونَ أهلاً تأتون أنْ تجعلوا للنمط الأوسط فضله؛ (24)
از فرقه نمرقه وسطى باشيد؛ چرا كه (ضرر) غلو كننده (و جلو رونده) به شما بر مى گردد و (آسيب) مقصّر (و جا مانده) به شما مى رسد و اى شيعه آل محمّد، بدانيد كه بين ما و بين خداوند خويشاوندى نيست و نه براى ما بر خداوند حجّتى است و نه تقرّب و نزديكى به خداوند، جز به وسيله طاعت امكان پذير است. ولايت و دوستى ما براى كسى سودمند است كه فرمانبردار باشد و براى كسى كه خطاكار باشد ولايت و دوستى ما سودى ندارد. (عمرو بن سعيد بن بلال) مى گويد: سپس امام(ع) رو كرد به ما و فرمود: مغرور نباشيد و سستى نكنيد. (عمرو مى گويد:) به امام عرض كردم: چيست نمرقه وسطى؟ امام فرمود: آيا نمى بينى اين كه مردم براى جايگاه مجلس كه معمولاً در وسط مجلس با قرار دادن متّكا معيّن مى شود، ارزش و فضل خاصّى قائل هستند».
براى توضيح بيش تر، وقتى انسان وارد مجلسى مى شود اوّلين چيزى كه به چشمش مى خورد و عظمتِ خاصّى دارد ميانه مجلس است كه در آن جا متّكا و پشتى و امثال اينها قرار داده شده و معمولاً جايگاه مهتران وبزرگان مجلس است و امام(ع) همان گونه كه مردم براى وسط مجلس ارزش خاصّى قائل هستند، كارهاى متعادل و ميانه را نيز ارزشمند مى دانند.
8. قبول نشدن دعا
امام صادق(ع) در اين زمينه مى فرمايد: «أربعةٌ لا يُسْتَجابُ لَهُمْ؛ أحدهم كانَ لَه مالٌ فَأَفسَدَهُ، فيقول: «يا ربّ ارزقني!»
فَيَقُولُ اللَّهُ - عَزَّوَجَلَّ-: ألَم آمُرَكَ بِالإقْتِصادِ؛ (25)
چهار كس هستند كه دعاى آنها مستجاب نمى شود: يكى از آنها كسى است كه مالى دارد و آن را از بين مى برد و در اين هنگام (كه فقير شده است) عرضه مى دارد: اى خدا، به من روزى عنايت بفرما. خداوند در جواب چنين شخصى مى فرمايد: آيا من تو را به ميانه روى و اعتدال امر نكرده ام؟».
9. فقر
رسول خدا(ص) مى فرمايد:
«مَنِ اقْتَصَدَ، أغْناهُ اللَّه و من بذَّر، أَفْقَرَهُ اللَّهُ؛ (26)
كسى كه ميانه روى و اعتدال را رعايت كند خداوند، او را بى نياز مى گرداند و كسى كه زياده روى كند (و از حدّ اعتدال خارج شود) خداوند او را فقير مى گرداند».
مولاى متقيان، على(ع) نيز در اين باره مى فرمايد: «الإقتصادُ يُنْمِي القليلَ؛ الإسرافُ يُغْنِي الجَزيلَ؛ (27)
ميانه روى، كم را زياد مى گرداند و زياده روى (و خارج شدن از حد اعتدال) زياد را از بين مى برد (و تبديل به فقر و ندارى مى كند)».
10. سبب عذاب و هلاكت
آيات و روايات زيادى در مورد عقوبت و عذاب افراد مسرف وارد شده است كه در اين جا تنها به قسمتى از آن بسيار اشاره مى شود، پروردگار متعال در مورد عاقبت مسرفين چنين مى فرمايد:
«وَكَذَلِكَ نَجْزِى مَنْ أَسْرَفَ وَلَمْ يُؤْمِن بَِايَتِ رَبِّهِ وَلَعَذَابُ الْأَخِرَةِ أَشَدُّ وَأَبْقَى ؛ (28)
و بدين سان هر كس را كه زياده روى كند (ظلم و نافرمانى كند) و به آيات خدا ايمان نياورد مجازات مى كنيم و عذاب آخرت سنگين تر و پاينده تر است».
هم چنين در مورد قوم لوط(ع) مى فرمايد:
«قَالُواْ إِنَّآ أُرْسِلْنَآ إلى قَوْمٍ مُّجْرِمِينَ لِنُرْسِلَ عَلَيْهِمْ حِجَارَةً مِّن طِينٍ مُّسَوَّمَةً عِندَ رَبِّكَ لِلْمُسْرِفِينَ؛ (29)
(فرستادگان به حضرت لوط(ع)) گفتند: ما براى (هلاك) قوم بدكارى (كه قوم لوط باشد) فرستاده شديم تا بر سر آنها بارانى از سنگ فرود آوريم، سنگ هايى كه نزد پروردگارت معين و نشان دار است براى كسانى كه اسراف كرده اند».
و اين وعده و وعيدها اين طور هم نبود كه صرف وعده بوده باشد، بلكه به آنچه كه به آن ترسانيده شده بودند جامه عمل پوشيده شد و لذاست كه ملاحظه مى شود خداوند متعال در مورد وعده اى كه به پيامبران خود داده است مى فرمايد:
«ثُمَّ صَدَقْنَهُمُ الْوَعْدَ فَأَنجَيْنَهُمْ وَمَن نَّشَآءُ وَأَهْلَكْنَا الْمُسْرِفِينَ؛ (30)
پس ما به وعده اى كه به آنها (پيامبران) داده بوديم وفا كرديم و آنان را با هر كه خواستيم از شرّ دشمنان نجات داديم و مسرفان ظالم را هلاك گردانيديم».
هم چنين در مورد كسانى كه در انجام وظايف، قصور و كوتاهى كردند چنين مى فرمايد:
«إِذَا جَآءَتْهُمُ السَّاعَةُ بَغْتَةً قَالُواْ يَحَسْرَتَنَا عَلَى مَا فَرَّطْنَا فِيهَا وَهُمْ يَحْمِلُونَ أَوْزَارَهُمْ عَلَى ظُهُورِهِمْ أَلَا سَآءَ مَا يَزِرُونَ؛ (31)
آن گاه كه قيامت ناگهان فرا رسد گويند: واى بر ما كه در دنيا چه قدر قصور كرديم، و اين افراد بار گناهانشان را به دوش مى كشند. آرى، بد بارى را به دوش مى كشند».
اميرالمؤمنين، على(ع) در اين باره مى فرمايد:
«مَن لم يُحسِنِ الإقتصادَ أهلكَهُ الإسرافُ؛ (32)
كسى كه (در زندگى خود) ميانه روى و اعتدال را نيكو نگرداند اسراف و زياده روى او را هلاك و نابود خواهد كرد».
11. جهنّم
خداوند متعال در مورد عاقبت كار كسانى كه در زندگى خود دچار اسراف و زياده روى شدند، مى فرمايد:
«وَأَنَّ الْمُسْرِفِينَ هُمْ أَصْحَبُ النَّارِ؛ (33)
اسراف كنندگان اهل جهنم هستند».
اميرالمؤمنين(ع) نيز مى فرمايد:
«النارُ غايةُ الفَرِطِينَ؛ (34)
آتش جهنّم، فرجام افرادى است كه (در اوامر الهى) كوتاهى مى كنند».
نمونه اين مطلب را مى شود در همين آزادى افراطى عقيده، در شرق و غرب، مخصوصاً در اروپا مشاهده نمود. در واقع هنگامى كه اين جهت علّت يابى مى شود ملاحظه مى شود كه اين گونه اعمال نتيجه قسمتى از آن عكس العمل جريان و مسائلِ بسيار شديد و تندى بود كه در اروپا حكمفرما بوده است، مسائلى از قبيل جريان تفتيش عقايد، تجسّس و جست جو از طرف كليسا، به گونه اى كه اگر بر خلاف نظر كليسا نظرى ابراز مى شد به شدّت و به بدترين صورت سركوب مى شد، حتّى اگر آن فكر و نظر، فكر و نظر علمى و منطقى و فلسفى و انظارى از اين قبيل هم بود، فوراً آن را يك جرم بزرگ مى دانستند و به جرم مخالفت با نظام و حكومت به دادگاه كشيده مى شدند و شديدترين مجازات ها را از نوع زنده زنده سوزاندن و اعمالى از اين قبيل درباره آنها به كار مى بردند، كه نتيجه اين ارعاب ها و وحشت ها اين شد كه بعد از آن كه تا حدودى آن ارعاب و وحشت از بين رفت، ديگر از آن به بعد هر جا اسم دين و مذهب در ميان مى آمد، ابراز مى شد كه مردم در هر نوع عقيده و نظرى و در هر كار و فعاليّتى، و لو بى بند و بارى و مانند آن، آزادند؛ چرا كه از مذهب كليسايى جز شرّ و ظلم و زور و بدبختى چيز ديگرى نديده بودند.
تجربه نشان داده است كه كارسازترين وسيله براى از بين بردن يك آيين و مذهب، مبارزه منفى است، به اين نحو كه شخص يا اشخاصى وارد مذهب و آيينى شده و مدّتى با آن آيين و طرف داران آن دين همراه شده و حتّى داغ تر و آتشى تر از آنها رفتار كنند تا اين كه اعتماد آنها را به خود جلب نمايند، آن گاه اندك اندك خرافات و چيزهاى بى ريشه اى را به نام دين و آيين به آن مذهب وارد كنند، خرافاتى كه به تدريج مورد عمل و اعتقاد مردم آن مذهب هم قرار گيرد؛ سپس اين اشخاص بعد از آن كه در اين كار خود موفق شدند و مسائل اساسى و بى اساس را درهم آميختند، شروع كنند يكى يكى آن عقايد بى اساس را زير سؤال ببرند و در اين صورت مسلّم خواهد بود كه جواب قانع كننده اى وجود نخواهد داشت كه رفع شبهه كند، زيرا كه اصل قضيه، مطلبى بى اساس بوده است و اگر هم كسى بخواهد دفاع كند در واقع كار عَبَث و بيهوده اى را انجام داده است، زيرا دفاع از هيچ و پوچى كرده است كه ديگران طرّاح آن بوده اند و در گوهر آن مذهب نبوده است.
نتيجه چنين حركت شيطانى، اين خواهد شد كه اگر كسى بخواهد به آن دين و مذهب ملتزم شود بايد به طور كلّى از همه منزوى شود؛ زيرا اين آيين ديگر با هيچ منطق و عقل و علمى سازگارى ندارد و ديگران نيز با اين مذهب و پيروان آن نمى توانند رابطه اى داشته باشند و به تدريج از مذهب و پيروان آن كناره خواهند گرفت، چرا كه خيال مى كنند واقعاً مذهب، يعنى اين گونه خرافات و به اين جهت، حتّى به مرور زمان افرادِ چنين آيينى نيز كم كم به مذهب خود سست و بى تفاوت و بى احساس و بعضاً گريزان خواهند شد و يك وقت انسان ها به خود مى آيند كه ديگر كار از كار گذشته است و از آن مسلك و آيين چيزى باقى نمانده است. از همه بدتر، زمانى كه اعمال گذشته خود را مرور و ملاحظه مى كنند، مى بينند كه مدّتى از بهترين زمان عمر خود را صرف مسائلى كرده اند كه گذشته از اين كه نتيجه اى جز يأس و نااميدى و هدر دادن عمر چيزى به همراه نداشته است، بلكه مسبب مفاسد زياد ديگرى از قبيل بدنامى دين و مسائلى از اين قبيل نيز شده اند، كه جبران آن بسى دشوار و در بعضى موارد غير ممكن خواهد بود.
به عنوان نمونه، در خانواده هاى مسيحى وقتى از خداوند حرفى به ميان مى آيد معمولاً خداوند را موجودى به شكل بشر و در قالب معتقدات پوچ ديگر براى اطفال به تصوير مى كشند و بدين باور، وقتى اطفال به مرحله رشد مى رسند و با علوم آشنايى پيدا مى كنند، مى بينند كه معتقدات آنها با دلايل و براهين و معلومات سازگارى ندارد، در نتيجه به مرور زمان، باورها و معتقدات سابق آنها كم كم، كمرنگ مى شود و ترس از اين كه نكند باورهاى قبلى اشتباه بوده و هم چنين عوامل ديگرى از قبيل افراط و تفريطها و عوامل روانى ديگر، سبب مى شوند كه از دين و مذهب به طور كلّى روگردان شوند.
دشمنان و معاندان دين با برنامه هاى پيش بينى شده و دقيق، دست به چنين اعمالى مى زنند و متأسفانه ما نيز ناخواسته با صرف هزينه هاى گزاف و تلف كردن عمر گران مايه، بدون اين كه حتّى خود توجّه به اين مسأله داشته باشيم، به نقشه هاى آنها جامه عمل مى پوشانيم.
دشمنان اسلام نيز با اين حربه ها به اسم دين، ضربه هاى جبران ناپذيرى به پيكر دين وارد كرده و مى كنند و در اين زمينه استفاده ها برده و مى برند. يكى از آشنايان كه در زمان رژيم ستم شاهى پهلوى سرباز بود، نقل مى كرد كه در سربازخانه اى كه ايّامِ سربازى خود را مى گذرانديم، به طور خاصّى افراد خاطى و خلاف كار را تنبيه و مجازات مى كردند، از جمله اين كه درجه دار به سرباز خاطى دستور مى داد كه در جلو همه سربازان دويست ركعت نماز فى المجلس بخواند. هر كس كه شاهد اين قضيه بود برايش جاى تعجّب داشت كه در آن زمان، با آن همه تبليغ رژيم عليه نماز و مذهب، چه طور شده كه افراد را به نماز خواندن تشويق مى كنند، ولى غافل از اين كه وقتى دقيق به مسأله نگاه كنيم متوجّه خواهيم شد كه با چه نقشه دقيق و زيركانه و مرموزى قصد داشتند ريشه دين را قطع كنند.
با كمى دقّت درمى يابيم آن كسى هم كه نماز خوان و اهل نماز است از اين شيوه نماز خواندن دل زده مى شود تا چه رسد به كسى كه يا اصلاً اهل نماز نيست يا نسبت به نماز ضعيف و سست است، چرا كه فرد مورد تنبيه ممكن است كه فى المجلس تمامِ دويست ركعت نماز را بخواند، ولى اوّلاً از آن وقت به بعد از هر چه نماز و نمازگزار است دل زده خواهد شد، زيرا از حالا به بعد به نماز به عنوان يك تنبيه نگاه مى كند، نه يك ارزش و اين جهت در ذهن او و ديگران باقى خواهد ماند كه هر كس كار نادرست و زشت انجام دهد، تنبيه او اين است كه بايد نماز بخواند. در واقع از نماز به عنوان يك حربه و يك شلاّق و يك عامل بازدارنده استفاده مى شود، كه در نتيجه همان گونه كه انسان نفْساً از تنبيه گريزان و منزجر است، به طبع از نماز و نمازگزار نيز گريزان خواهد شد و ثانياً بعد از اين همه خم و راست شدن ها اين سؤال برايش پيش مى آيد كه اين حركات براى چيست، در نتيجه به يك حالت سردى و بى تفاوتى دچار خواهد شد.
خلاصه آن كه اين فرد و افراد ناظر اين جريان از حالا به بعد ديگر بدون آن كه كسى به آنها بگويد يا اجبار كند كه نماز نخوانيد و... به خودى خود (اتوماتيك وار) از نماز و نمازگزار و كسى كه چنين قانونى را وضع كرده، بيزار و گريزان خواهند شد و اين اوّلين و آخرين عمل عبادى آنها خواهد بود و فقط با دقّت به اين مطلب، روشن خواهد شد كه اين گونه عمل كردن، چه فجايعى را به دنبال خواهد داشت.
در نهايت مى توان گفت علّت: تسلّط بيگانگان و در نتيجه انحطاط و نابودى و عقب ماندگى و بى فرهنگى و امثال اين امور، به دست خود افراد جامعه فراهم مى شود نه از سوى دين و گوهر ناب آن، و اين بى عرضگى و تنبلى و سستى و يا افراط و اسراف كردن و از مرز خارج شدن افراد يك قوم و ملّت است كه طمّاعان را به طمع مى اندازد و الاّ مردمى كه از ابتداى امر - با تحقيق و تدبّر و زيركى- آيين حقّ را آن گونه كه بايد باشد دريابند و به آن، برطبق آنچه از آنها خواسته شده، نه كم و نه زياد عمل كنند و در اين زمينه در اجراى فرمان هاى دين حقّ تلاش و كوشش و جدّيّت نمايند و بر باورهاى درست و معقول خود سختى و جسارت و از خود گذشتگى نشان دهند، هيچ گاه كشورهاى ديگر نمى توانند اين گونه افراد را مستعمره خود قرار دهند تا درپى آن، گرفتار فقر اقتصادى و معنوى و مانند آن شوند؛ ولى متأسفانه در جوامعى كه رنگ اسلامى به خود گرفته اند اين جهت به گونه اى فراگير و خطرناك ملاحظه مى شود.
مولاى متّقيان اميرالمؤمنين(ع) از جمله نامه هايى كه به معاويه مى نويسد علّت انحطاط جامعه اسلامى را اين طور به معاويه گوشزد مى فرمايد:
«أرْدَيْتَ جِيلاً من الناس كثيراً خَدَعْتَهم بِغَيِّك، و ألقيتَهم في موجِ بحرِكَ، تغشاهُم الظلماتُ و تَتَلاطَمُ بهم الشُبُهاتُ، فجازُوا عن وجهتهم و نَكَصوا على أعقابِهِم، و تَولَّوا على أدبارِهم،... إذْ حَمَلْتَهم على الصَعبِ، و عَدَلْتَ بهم عن القَصْدِ؛ (1)
گروه بسيارى را به هلاكت انداختى، با گمراهى و ضلالتِ خود آنها را فريب دادى و در امواج فتنه و فساد انداختى، همان فتنه و فسادى كه تاريكى هايش فراگير است و امواج شبهاتش همه آنها را در كام خود فرو برده و همين سبب شد كه آنها از حقّ بازگردند و به جاهليّت و دوران گذشته و قهقرا رو آورند... و اين بدان سبب بود كه تو آنها را به كار صعب و پر مشقّت واداشتى و از حدّ اعتدال و ميانه روى و صراطِ مستقيم خارج كردى».
اين در حالى است كه دين اسلام، دينى همه جانبه است، نه اين كه منحصر در يك بُعد خاص باشد، همان گونه كه قبلاً به آن اشاره شد، لذا پروردگار حكيم مى فرمايد:
«لَّيْسَ الْبِرَّ أَن تُوَلُّواْ وُجُوهَكُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَالْمَغْرِبِ وَلَكِنَّ الْبِرَّ مَنْ ءَامَنَ بِاللَّه وَالْيَوْمِ الْأَخِرِ وَالْمَلئِكَةِ وَالْكِتَبِ وَالنَّبِيِّينَ وَءَاتَى الْمَالَ عَلَى حُبِّهِ ذَوِى الْقُرْبَى وَالْيَتَمَى وَالْمَسَكِينَ وَابْنَ السَّبِيلِ وَالسَّآئِلِينَ وَفِى الرِّقَابِ وَأَقَامَ الصَّلَوةَ وَءَاتَى الزَّكَوةَ وَالْمُوفُونَ بِعَهْدِهِمْ عَهَدُواْ وَالصَّبِرِينَ فِى الْبَأْسَآءِ وَالضَّرَّآءِ وَحِينَ الْبَأْسِ أُوْلَئِكَ الَّذِينَ صَدَقُواْ وَأُوْلَئِكَ هُمُ الْمُتَّقُونَ؛ (2)
نيكوكارى به اين نيست كه به طرف مشرق يا مغرب رو كنيد، بلكه نيكوكاركسى است كه به خداوند و روز قيامت و فرشتگان و كتاب آسمانى و پيمبران ايمان بياورد و ثروت خود را در راه دوستى پروردگار به خويشاوندان و يتيمان و فقيران و در راه ماندگان و گدايان و آزاد كردن بندگان صرف كند و نماز را برپا كند و زكات مالش را بدهد و با هر كه عهد بسته، به عهدش وفا كند و در كارزار و سختى ها و در هنگام رنج و گرفتارى صبور وشكيبا باشد و كسانى كه به اين اوصاف آراسته اند، حقيقتاً از راستگويان و پرهيزكاران هستند».
رسول گرامى اسلام(ص) نيز مى فرمايند:
«ألا إنَّ لكلِّ عبادةٍ شِرَةٌ، ثمّ تصيرُ إلى فترةٍ؛ فمَن صارت شِرَةُ عبادتِهِ سُنَّتي فقد اهتدى، و مَن خالفَ سُنَّتي فقد ضلَّ و كان عمله في تَبابٍ، أمّا إنِّي أُصلّي و أنامُ، و أصومُ و أفطرُ و أضحكُ و أبكي؛ فمن رغَب عن منهاجي و سنَّتي فليس منِّي؛ (3)
آگاه باشيد، هر عبادتى را جوش و خروشى است كه سر انجام فروكش مى كند. پس هر كس جوش و خروش عبادتش به سنّت آرام گيرد هدايت شده و هر كه با سنّت من مخالفت ورزد، گمراه شده است و عملش بر باد رفته است. بدانيد كه من نماز مى خوانم، مى خوابم، روزه مى گيرم، افطار مى كنم، مى خندم و گريه مى كنم. پس هر كس به روش و سنّت من پشت كند از من نيست».
روزه از باب مثال، يكى از ارزش هاى مهمّ به حساب مى آيد، امّا همين ارزش اگر در مسير تعادل قرار نگيرد و تمام امور تنها در آن منحصر و خلاصه شود، پيش از اين كه اين ارزش مصلِح باشد، مفسِد خواهد بود و اين گونه طرز تفكّرهاى غلط است كه باعث مى شود اسلام با آن همه غناى علمى و عَمَلى كه در مورد اصلاح و پيشرفتِ زندگى مادّى و معنوى بشر در تمام ابعاد دارد، ولى به عنوان يك دين عقب افتاده و ضدّ فرهنگ و... در جوامع معرفى شود و آثار سوء چنان عملكردى است كه سبب شده در بسيارى از مناطق، مسلمين در منتهاى فقر (چه مادّى و چه معنوى) به سر ببرند.
فعلاً به همين اندك اكتفا مى شود و اميد است كه إنْ شاء اللَّه با هدايت و عنايت و لطف و مرحمت ايزد متعال و هم چنين نظر ائمه اطهار(ع) در دفتر بعدى به گونه اى گسترده تر به اين بحث پرداخته شود- وَ مِن اللَّه التوفيق.
طبيعت لذّت ، اين است كه از درد و رنج ، گريزان است. به همين جهت ، اگر لذّتجويى ، ركن زندگى انسان گردد، تحمّل سختىها دشوار مىشود. سختىها اجتنابناپذيرند و لذا انسان لذّتطلب، در برابر آنها زمينگير مىشود و تنيدگى او مهارناپذير مىگردد. ما لذّت را براى راحتى مىخواهيم و همين لذّتگرايى ، به عاملى جهت افزايش فشارهاى روانى تبديل مىشود . دكتر اديت ويكوف جولسون ، استاد روانشناسى دانشگاه جورجيا در اين باره مىگويد:
فلسفه كنونى ما درباره بهداشت روان ، بر اين پايه استوار است كه مردم بايد شاد و خوشحال زندگى كنند و غم و اندوه ، نشانه ناسازگارى و عدم انطباق با زندگى است . اين اعتقاد و نظام ارزشها بايد خود را در برابر كسانى كه درد و رنجى اجتنابناپذير دارند ، مسئول بداند ؛ زيرا اين شيوه انديشه موجب مىشود كه افراد دردمند ، به خاطر اينكه شاد نيستند ، اندوهناكتر نيز بشوند . 1
اكنون بهتر مىتوان فهميد كه چرا دين ، مركز ثقل آموزههاى زندگىساز خود را لذّت قرار نداده است ؟ لذّت محورى ـ كه ويژگى فرهنگ مادى بخصوص فرهنگ امريكايى است ـ نتيجهاى جز اندوه بيشتر ندارد .
اين جاست كه اهمّيّت بيش از حدّ عوامل روحى و معنوى آشكار مى شود، چرا كه اگر روح انسان قوى شود جسم را تحت شعاع خود قرار خواهد داد. از اين مختصر مى توان به اين نتيجه رسيد كه خداوند حكيم يك سرى قواعد و قوانين خاصّى را در طبيعت وضع كرده است كه حيات و استمرار آن به عملى شدن آن قوانين بستگى دارد و در همين راستا نيز راه و روش خاصّى را در همه اين قوانين براى كارايى آنها در نظر گرفته است، كه به كار گرفتن آن روش، متضمّن عمل كردنِ صحيح آنهاست.
در همه امور زندگى، چه امور مادّى و چه معنوى، يك قانون كلّى جريان دارد كه با اجراى آن قانون، كارايى واقعى امور، آشكار مى شود و به مرحله ظهور مى رسد و آن قانون، اين است كه به حدّ تعادل و حدّ وسط برسد كه از اين مى شود به قانون حيات تعبير كرد، البته اين تعادل يك قانون كلّى است كه در هر مسأله بيان خاصّ خود را لازم دارد، مثلاً براى تهيّه يك مادّه شيميايى حتماً بايد به اندازه معيّن، نه كم و نه زياد، موادّ با هم تركيب شوند تا مادّه مورد نظر به دست آيد.
قوايى كه در انسان وجود دارد، از قبيل لامسه، چشايى، بينايى، شنوايى، بويايى و همين طور قوّه غضبيّه و شهويّه، در حالتى مى توانند براى انسان مفيد باشند كه از سلامت نسبى برخوردار باشند، بدين صورت كه موازنه و تعادل در عناصر تركيب دهنده آنها در بدن انسان رعايت شده باشد، مثلاً وقتى خون يك انسان سالم تجزيه مى شود، قانون و فرمول خاصّ آن اين است كه از موادّى از قبيل قند، اوره، كلسترول، كلسيم و... تشكيل شده باشد تا خون بتواند وظايفش را به طور احسن انجام دهد.
البته توجّه به اين نكته نيز لازم است كه تعادل و حدّ متوسط، هم در دَرون و هم در برون انسان نسبت به عوامل داخلى و خارجى بايد رعايت شود تا درك صحيح صورت پذيرد، از باب مثال در مورد قوّه شنوايى اوّلاً، بايد از لحاظ محرّك داخلى، گيرنده هاى صوتى گوش مشكلى نداشته باشد، ثانياً، از لحاظ محرّك خارجى، بايد ارتعاشات هوا براى توليد صوت، حدّاقل به بيست ارتعاش در ثانيه برسد و حدّاكثر از بيست هزار ارتعاش در ثانيه تجاوز نكند، وگرنه انسان صوتى را احساس نخواهد كرد و صدايى را نخواهد شنيد. (24) همچنين براى آن كه رنگ احساس شود بايد شماره امواج اِتِر در ثانيه از 384 تريليون كم تر نباشد و از 769 تريليون بيش تر نشود. (25)
بدين ترتيب، انسان نمى تواند صداهاى بسيار ضعيف را بشنود و يا نورهاى بسيار ضعيف را از راه دور ببيند، نيز نمى تواند با بينى خود بعضى از بوها را استشمام كند؛ چرا كه شدّت صوت يا نور و مانند آن، بايد به يك حدّ معيّنى برسد و به اصطلاح وارد «آستانه» شود تا ديده يا شنيده شود، كه البته اين حدّ معيّن را «قانون آستانه مطلق» مى نامند.
خلاصه اين كه، اين يك قاعده و قانونى است كه اگر كسى بخواهد به زندگى طبيعى خود ادامه دهد، بايد در دارا شدن و به حدّ تعادل رساندن آن كوشا باشد؛ چرا كه ادامه سير طبيعى جهان و آنچه در آن است، از جمله وجود آدمى، به عمل بر طبق قوانين خاصّ خود وابسته است و گفته شد كه اين قوانين در هر مورد، تعريف و بيان ويژه خودش را دارد.
بنابر اين، انسان ها حتّى اگر به جهان ديگر هم اعتقاد نداشته باشند، براى درست بهره بردن از همين دنيا نيز بايد در راستاى تحقّق همان قانون قدم بردارند، كما اين كه در مواردى كه انسان ها موفّق شده اند قدم علمى بردارند، دليل موفّقيّت آنها اين بوده است كه خواسته يا ناخواسته در راستاى اجراى آن فرمان ها قدم برداشته اند، مثلاً يك شيمى دان و يا يك فيزيك دان كه به يك قانون وفرمول حياتى دست پيدا مى كند، درواقع باتجزيه وتركيب و تحليلِ مواد مختلف به مقدار تركيب لازم و متعادل پى برده است، تركيبى كه بايد يك مادّه خاص داشته باشد تا در پى آن از فلان اثر خاص برخوردار شود و....
در مورد مسائل روحى و روانى نيز همان طور كه اشاره شد بايد قانون تعادل اجرا شود و خلاف آن رويه عمل كردن موجب انحراف از مسير اصلى خواهد شد؛ مثلاً اگر انسان بيش از حدّ توان و قدرتش بر خود فشار وارد كند و يا در غير مسير طبيعى خود، كه خداوند حكيم براى او مقرر فرموده، حركت كند، درواقع براى نابودى خودقدم برداشته است. روح انسان باتوجّه به اين كه ازلطافت خاصّى برخورداراست سريع عكس العمل نشان مى دهد، لذا اگر درانجام كارى انسان برروح خودفشار بياورد و افراط و زياده روى كند، عكس العملى كه روح ايجاد مى كند گريز و فرار است. بنابر اين، توصيه و سفارش اكيد شده است كه در امور زندگى، مخصوصاً در عبادات، عمل را به خود تحميل نكنيم و در اين خصوص مولاى متّقيان، امير المؤمنين(ع) مى فرمايد:
«إنَّ النَفسَ مَطيّتُك؛ إنْ اجهدْتَها قتلتَها، و إنْ رفقتَ بها أبقيتها؛ (26)
نفس تو مَركب سوارى تو است، اگر بيش از طاقت و ظرفيّت، بارش كنى او را خواهى كشت و اگر با آن مدارا كنى باقى خواهد ماند». (27)
انسان به علّت همين عواطف و اميال و احساسات بايد در اين مسير قرار بگيرد تا هم براى خود و هم براى جامعه سازنده و مفيد باشد كه اجرا كردن آن توصيه و سفارش ها درباره تعادل، يكى از نتايج مفيدش، رهايى از اضطراب ها و فشارهاى روانى و در نهايت رسيدن به آرامش و اطمينان است؛ آرامش و اطمينانى كه اساساً تمام كوشش و تلاش انسان ها (حتّى انسان هايى كه تنها به امور دنيوى فكر مى كنند) براى به دست آوردن آن است؛ انسان هايى كه براى به دست آوردن و رسيدن به اين موهبت الهى حتّى حاضر هستند كه همه هستى خود را فدا كنند تا شايد به آرامش دست پيدا كنند. در واقع مى توان گفت: همه خواهان چنين موهبتى هستند، امّا متأسفانه در راه رسيدن به آن در انتخابِ راه، دچار اشتباه مى شوند و خيال مى كنند كه راه رسيدن به آن گمشده، همانى است كه آنها به دنبالش هستند.
خداوند حكيم، عالى ترين كمال انسان را «در كسب اطمينان و آرامش نفس» قرار داده است و اين آرامش، همان گمشده انسان است كه در نتيجه رسيدن به آن، به اوج شايستگى هاى خويش دست مى يابد و اين چنين مورد خطاب قرار مى گيرد:
«يَأَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِى إلى رَبِّكِ رَاضِيَةً مَّرْضِيَّةً فَادْخُلِى فِى عِبَدِى وَادْخُلِى جَنَّتِى؛ (28)
اى نفس و اى انسانى كه به درجه اطمينان رسيده اى باز گرد به سوى پروردگار خود، در حالى كه هم تو خشنود و راضى هستى و هم او از تو (به سبب اعمال نيك تو) خشنود و راضى است».
و خداوند عليم آرامش خاطر را در ياد و ذكر خود مى داند و مى فرمايد:
«الَّذِينَ ءَامَنُواْ وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُم بِذِكْرِ اللَّهِ أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ؛ (29)
...آنهايى كه به خدا ايمان آورده و دل هاى شان به ياد خدا آرام مى گيرد. (اى مردم) آگاه شويد تنها ياد خدا آرام بخش دل هاست».
البته انسان نبايد تنها به گفتن بعضى از ذكرها و دعاها اكتفا نمايد، بلكه بايد در تمام حركات و سكناتش و در تمام حالات زندگى به ياد پروردگار عالم باشد و عملاً دستورات الهى را در زندگى انجام دهد و او را در تمام امور خود ناظر بداند و جز او كسى را در حرم دل راه ندهد، كه امام صادق(ع) مى فرمايند:
«القلبُ حَرَمُ اللَّه؛ فلا تُسْكِنْ حرمَ اللَّهِ غيرَ اللَّه؛ (30)
حرم و محوّطه قلب، جايگاه خداوند است، پس ساكن نكن (و راه مده) در حرم خدا، غير خدا را».
وقتى انسان به اين درجه رسيد كه عالم را محضر و محل حضور پروردگار ديد، هميشه از انجام فرمانى، غير فرمان او شرم حضور خواهد داشت و به غير از پروردگار عالم ترسى از كسى به خود راه نخواهد داد و مردان خدايى، متّصف به چنين صفتى هستند. يكى از بزرگ ترين فرمان هاى الهى اين است كه اى انسان ها اگر خواهان رضاى پروردگار متعال هستيد، فقط به اندازه آنچه از شما خواسته شده بايد انجام وظيفه كنيد، نه كم تر و نه بيش تر و نه آنى كه دل شما مى خواهد و از افراط و تفريط پرهيز نماييد. امام صادق(ع) مى فرمايد:
«أُمِرَ إبليسَ بالسجود لآدم، فقال: يا ربِّ و عزّتُك، إنْ أعفيتني من السجودِ لآدم لَأعبدنَّك عبادةً ماعبدَكَ أَحَدٌ قَطُّ مثلَها. قال اللَّه جلَ جلاله: إنّي أُحِبُّ أنْ أُطاعَ من حيث أُريد؛ (31)
ابليس به سجده بر آدم امر شد، پس ابليس گفت: اى خدا، به عزّتت قسم اگر مرا از سجده كردن بر آدم عفو كنى، هر آينه عبادت مى كنم تو را عبادتى كه تا حال كسى مثل آن را انجام نداده باشد. خداوند - جلّ و علا- فرمود: به درستى كه من دوست دارم اين كه اطاعت و پيروى كنى از آنچه من اراده كرده ام - نه آنى كه تو دلت مى خواهد».
به اين معنا كه مثلاً اگر گفته شد نماز صبح دو ركعت است با آن كيفيّت، اگر كسى بخواهد سه ركعت يا يك ركعت بخواند، نه تنها امر ايزد متعال را به جا نياورده، بلكه كارى عَبَث و بيهوده انجام داده و بلكه بدعتى در دين ايجاد كرده است.
از باب تقريب به ذهن، اين مسأله مانند اين است كه مثلاً اگر خواسته باشيم با كسى تماس تلفنى برقرار كنيم، بعد از اطلاع از شماره تلفن، اگر بخواهيم ارتباط برقرار شود، حتماً بايد همان شماره را بگيريم و اگر حتّى يك شماره كم يا زياد شود، نه تنها ارتباطى برقرار نخواهد شد، بلكه وقت و زمان را تلف كرده ايم و از اين گذشته، خطّ تلفن را اشغال كرده ايم و....
خلاصه همان طور كه گفته شد، هدف از تلاش انسان ها فراهم كردن وسايل آرامش است و اتفاقاً در تأييد اين مطلب، اسلام ملاكِ صحّت و سُقم امور را اين طور تعريف مى كند كه هر امر و كارى كه در نهايت و بعد از انجام آن كار، به انسان يك نوع احساس آرامش و اطمينان و سكون دست بدهد، همين مى تواند دليل بر صحت و درستى آن عمل شود و اگر موجب اضطراب و هيجان و حالاتى از اين قبيل شود همين مطلب دليل بر سُقم و نادرستى آن مى تواند باشد و در اين باره امام على بن موسى الرضا(ع) از قول پدر بزرگوارش، موسى بن جعفر(ع) در ضمن حديث طولانى در معجزات نبىّ اكرم(ص) مى فرمايد:
«إنَّ وابصةَ بنَ معبدٍ الأسدي أتاه فقال: لا أدعُ من البِرِّ والإثم شيئاً إلاّ سألتُه عنه، فلمّا أتاه قال له النبيّ(ص): أتسألُ عمّا جئتَ له؟ أو أُخبرك؟ قال: أخبرْني، قال: جئتَ تسألني عن البرَّ والإثم. قال: نعم، فضرب بيده على صدره ثمّ قال: يا وابصةُ! البِرُّ مااطمأنّتْ إليهِ النفسُ، و البِرُّ ما اطمأنَّ به الصدرُ، و الإثم ما تردَّدَ في الصدرِ و جالَ في القلبِ و إن أفتاك الناسَ و أفتَوكَ؛ (32)
وابصة بن معبد اسدى، پيش رسول خدا(ص) آمد و نيّت كرد كه از حضرت سؤال كند و با خودش گفت: هيچ خير و شرّى را باقى نمى گذارم مگر اين كه از او سؤال مى كنم.پس زمانى كه خدمت پيامبر(ص) رسيد پيامبر به او فرمودند: آيا از چيزى سؤال مى كنى كه براى آن (به اين جا) آمده اى يا من (بدون سؤال كردن تو) به تو پاسخ بگويم؟ وابصه گفت: شما جواب بدهيد. پيامبر(ص) فرمودند: تو آمده اى كه سؤال كنى از خير و شرّ. وابصة گفت: بله، پس پيامبر(ص) با دست به سينه خويش زد و فرمودند: اى وابصه، خير آن است كه قلب انسان به وسيله آن آرامش پيدا مى كند و شرّ، آن چيزى است كه قلب (به واسطه آن) متزلزل و ناآرام مى شود (و مطلب در مورد خير و شرّ همان است كه گفتم) و لو اين كه مردم (تعريف هاى ديگرى از آن را) به تو بگويند».
امام صادق(ع) نيز مى فرمايد:
«إنَّ القلبَ لَيَتَجَلْجَلُ في الجَوْفِ يطلبُ الحقَّ، فإذا أصابَهُ اطمأنَّ وقَرَّ، ثمَّ تلا أبوعبدِاللَّهِ(ع) هذه الآية: "فمن يرد اللَّه أنْ يهديه يشرح صدره للإسلام" إلى قوله "كأنَّما يصعد فى السماء"؛ (33)
به درستى كه قلب در سينه (انسان) متردّد و متزلزل است و به دنبال حقّ مى گردد، پس زمانى كه به حقّ رسيد اطمينان و آرامش پيدا مى كند و قرار مى گيرد، سپس حضرت اين آيه را تلاوت فرمودند: پس كسى را كه خداوند بخواهد هدايت كند آرامش صدر به او مى دهد... چنان كه گويى در آسمان بالا مى رود».
روح انسان فطرتاً طورى ساخته شده است كه به كارهاى ثواب عكس العمل مثبت نشان مى دهد و نسبت به اين گونه امور مأنوس و علاقه مند است، ولى نسبت به امور خلاف، ذاتاً روى گردان است و نسبت به انجام اين امور مكدّر مى شود. اين مطلب، ملموس است و تا اندازه اى هر كس به فراخور حال خود آن را درك و احساس كرده است، مثلاً وقتى انسان به يك فرد يا افراد محتاج و مضطر واقعى كمكى مى كند، چه كمك مادّى و يا معنوى، در درون خود احساس شادابى و خوش حالى مى كند كه گاهى آن خوش حالى را حتّى با صرف اموال زيادى هم نمى توان به دست آورد و همين طور عكس اين مطلب، نسبت به امور خلاف و اثر نامطلوب اين امور، صادق است.
اين كه ديده مى شود انسان ها بعد از آن همه دويدن ها و حرام و حلال كردن ها وقتى در نهايت به آنچه در نظر داشته اند مى رسند باز مى بينند كه نه تنها هنوز نَفْسشان آرامش پيدا نكرده است ، بلكه بر اضطراب و نگرانى آنها نيز افزوده شده است، رمزش اين است كه اين گونه تلاش ها از همان ابتدا غلط و ناصحيح بوده است و تا حال خيال مى كرده اند كه مسير صحيح و آرامش دهنده آنها اين امور بوده است.
علّت اين كه مى گوييم «خيال مى كنند» همان طور كه متذكّر شديم اين است كه انسان وقتى به مقصود در ذهن خود رسيد، ملاحظه مى كند كه اين آن چيزى نيست كه بدان آرامش يابم و راحت شوم، لذا مجدداً به دنبال گمشده خود مى شتابد و دوباره روز از نو و روزى از نو و اين تا نَفَس آخر تكرار خواهد شد و هر چه بيش تر مى گردد كم تر پيدا مى كند تا جايى كه براى رسيدن به آن، چنان در انسان حرص و طمع ايجاد مى شود كه به قول امام راحل(ره) اگر به شخصى همه آنچه در دنياست داده شود و به او گفته شود در كرات ديگر هم چيزى براى جمع كردن هست، باز مى خواهد و اين طور نيست كه سير شود و اين حركت هم چنان ادامه دارد تا اين كه يك مرتبه انسان متوجّه مى شود كه بانگى بر آمد و خواجه مُرد كه ديگر وقتى براى جبران و عمل كردن باقى نمانده است.
خلاصه اين كه انسان، مجموعه اى از تمايلات مادّى و معنوى است و سعادت زندگى او بسته به توجّه به مجموعه روح و جسم است و افراط و تفريط در هر دو بُعْد، منجر به نتيجه منفى مى شود.
مرتاضان، شرط سعادت انسان را محروميّت و زجر جسم مى دانند و مى گويند: به هر نسبتى كه تمايلات جسم، سركوب شود و از لذايذْ كاسته شود، به همان نسبت، روح ترقّى كرده، درجه سعادت او بالا مى رود.
فلاسفه يونان، قبل از ارسطو، چنين گمان مى كردند كه اساس سعادت بشر در «فضايل نفسانى» است و اگر انسان، اين فضايل را دارا شد، سعادتمند است گرچه اين كه به تمام بيمارى هاى جسمى مبتلا باشد.
از طرف ديگر مادّيون (آنهايى كه فقط به جسم و بُعد مادّى انسان پرداخته اند و به افراط در اين بُعْد گرفتار شده اند) به حدّى در اين خصوصْ پيش رفته اند كه «اَلكسيس كارْل» در كتاب انسان، موجود ناشناخته چنين از آنها انتقاد مى كند:
«ما امروز در جادّه زمان، بدون آن كه به احتياجات اصلى جسم و جان خود توجّه كنيم، پيش مى رويم... و نمى خواهيم بفهميم كه براى ادامه زندگى بايد به مقتضاى طبيعت اشيا و خودمان رفتار كنيم.... اگر انسان را فقط به فعاليت اقتصادى اش منحصر كنند، مانند آن است كه عضوى را از پيكر وى بريده باشند. بنابراين، ليبراليسم و ماركسيسم، هر دو، تمايلات اصلى طبيعى انسان را پايمال مى كنند... اجتماعى كه اولويت را تنها براى اقتصاد مى شناسد به سعادت نمى گرايد و هنگامى كه انسانْ خود را در فعاليت هاى اقتصادى محدود كرد از قوانين طبيعى كاملاً پيروى نكرده است...».
ولى اسلام مى گويد:
«ليسَ مِنّا مَنْ تَرَكَ دُنياهُ لآِخِرَتِهِ و لا آخِرَتَهُ لِدُنْياه؛ (34)
از ما نيست كسى كه ترك كند دنياى خودش را به خاطر آخرتش و يا آخرتش را براى دنيايش».
نكته اى كه در اين جا قابل توجّه و دقّت نظر است اين است كه صحّت و سُقم و آرامش و اضطراب خاطر انسان در امور خير و شرّ به رعايت و عدم رعايت قانون تعادل برمى گردد و اين قانون جزء قانون هاى ثابت زندگى است و اختصاص به زمان خاصّى ندارد و اصلاً به زمان ارتباطى ندارد تا بگوييم اين قانون كهنه شده است و بايد كنار گذاشته شود.
انسان وقتى با دقّت و تأمّل به بررسى بدن خود مى پردازد اين مطلب را به وضوح درمى يابد كه راز استفاده مفيد از بدن و عمر، حتّى يكى از رموز بسيار مؤثر در طولانى شدن عمر انسان، تعادل در قواست. بدين جهت، اگر از بدن به طور متعادل استفاده شود، اثر حياتى در بقا و استمرار آن به جاى خواهد گذاشت و بالطبع در فكر و عقل انسان نيز اثر مثبت خواهد داشت، كما اين كه گفته شده است: عقل سالم در بدن سالم است. در نتيجه، قواى فكرى مى تواند نقش بسيار مهم و مؤثرى در سرنوشت انسان داشته باشد.
بحث وسيع و همه جانبه در باره بُعد جسمانى و مادى انسان از حوصله اين بحث خارج است، امّا در حدّ ضرورت و براى روشن شدن گوشه هايى از مطلبِ مورد بحث، قطره اى از درياى بيكران شگفتى هاى پيكره انسانى آورده مى شود:
بدن انسان مجموعاً به ده دستگاه كلّى تقسيم مى شود كه عبارتند از: دستگاه اسكلتى، عضلانى، گردش خون، گوارشى، ادرارى، تنفّسى، لنفاوى، تناسلى، عصبى و هورمونى.
از مجموع اين دستگاه ها، دستگاه هورمونى از ويژگى خاصّى برخوردار است، اين دستگاه مجموعه اى از غدّه ها را در بر مى گيرد كه در اين جا به چند غدّه معروف اشاره مى شود:
غدّه هيپوتالاموس و غدّه هيپوفيز: اين دو غدّه در سمت پايين مغز قرار دارند. غدّه هيپوفيز تقريباً به اندازه يك نخود است كه به وسيله ساقه اى به زير مغز متصل است و مواد شيميايى مهم و متعددى را به نام هورمون به جريان خون مى ريزد. از جمله كار اين هورمون ها اين است كه بر سرعت رشد بدن اثر مى گذارند و يكى از وظايف حياتى اين دو غدّه، كنترل و آزاد شدن هورمون ها از غدد ديگر است.
غدّه تيروئيد: اين غدّه عضوى است كه در گردن قرار دارد و مادّه اى شيميايى را به نام تيروكسين ترشح مى كند كه بر بيش تر قسمت هاى بدن اثر مى گذارد؛ تيروكسين به تنظيم واكنش هاى شيميايى بدن كمك مى كند و براى رشد و تكامل كلّى نيز بسيار مهم است.
غدّه هاى فوق كليوى: اين دو غدّه حدود پنج سانتيمتر طول و 2/5 سانتيمتر عرض دارند و هر يك از آنها در بالاى كليه قرار دارند. اين غُدَد نيز مواد شيميايى متعددى را به نام هورمون توليد مى كنند؛ بعضى از اين هورمون ها در تنظيم مواد معدنى و انرژى در بدن و اعمال تناسلى دخالت دارند؛ بعضى از آنها نيز در جوابِ اضطراب و هيجان توليد مى شوند و موجب افزايش تپش قلب و تنفّس مى شوند كه به اين ترتيب انرژى و هوشيارى كلّى ما را تحريك مى كنند.
لوز المعده: طول اين غدّه پانزده سانتيمتر است و در پشت معده قرار دارد و با يك لوله يا مجرا به روده كوچك متصل است. بخشى از لوز المعده موادى به نام آنزيم توليد مى كند، اين آنزيم ها از طريق مجراى مذكور ترشح مى شود تا به تجزيه غذا در روده كوچك كمك كند. بخش ديگرى از لوز المعده دو ماده شيميايى يا هورمون (گلوكاگون و انسولين) ترشّح مى كند كه به حفظ تعادل قند خون كمك مى كند.
تخمدان ها (در افراد مؤنث) و بيضه ها (در افراد مذكر): اين غدّه ها علاوه بر توليدمثل، هورمون ها را نيز وارد خون مى كنند كه در رشد و بلوغ و مانند آن مؤثرند.
سلامت بدن انسان به متعادل كار كردن اين دستگاه ها بستگى دارد مخصوصاً دستگاه و غُدَد هورمونى. بنابر اين، ترشّح اين غدّه ها يك حدّ مشخّص و معيّنى دارد كه اگر كم يا زياد شود عوارض ناگوارى دربرخواهد داشت، حتى ممكن است به مرگ افراد نيز منجر شود.
امروزه با پيشرفت علم و تكنولوژى به ارزش كم و زياد شدن هورمون ها براى تحريك و ترشّح غدّه ها و يا براى بازداشتن و جلوگيرى از تحريك غدّه هاى مورد نظر، آگاه شده اند، لذا روان شناسان، ضمن تأثير بر ترشّح غدّه ها به شگردهاى گوناگون، از قبيل هيپنوتيزم (22) و نيز امورى از اين قبيل، در پى درمان بيمار خود هستند. چنين شيوه هايى نه تنها در انسان، بلكه در ساير موجودات نيز مؤثر بوده است؛ در برخى حيوانات و مركّبات، با كم و زيادكردن هورمون ها و سلّول هاى ژنتيكى، در كمّيت و كيفيّت آنها تأثير گذاشته اند و به نتايج چشمگيرى نيز رسيده اند.
البته اين گونه اعمال، بنابر اظهار كارشناسان فن، در عين حالى كه بسيار مفيد بوده، در بعضى موارد، بر اثر استفاده نادرست و نامتعادل و سودجويانه اى كه از آن شده است، اثرات مخرّبى را نيز از خود به جا گذاشته است.
1. براى نمونه يكى از مشخّصه هاى بيمارى سرطان، اسيدى شدن محيط ادرار است، امّا بايد دانست اين اسيد، مخصوص و منحصر به ادرار نيست؛ بلكه در تمام بدن وجود دارد و تغييرات آن نيز عكس العمل تمام بدن است كه بايد هميشه تعادلى در اسيد و قلياى آن برقرار باشد. هر عضو و هر مايعى در بدن، به نسبت معيّنى، اسيدى و قليايى است كه اين نسبت را «PH» مى گويند و از روى آن، درجه و مقدار اسيد و قلياى آن را معيّن مى كنند.
«PH» را به وسيله مقياس خاصّى كه با اعداد يك تا چهارده تعيين مى شود مى سنجند، بدين ترتيب كه عدد يك، حداكثر اسيدى بودن محيط مادّه و عدد چهارده، حداكثر قليايى بودن آن است و ميزان و حدّ اعتدال بين اسيد و قلياى بدن، «PH7» است كه در واقع، خُنثى است. اين نسبت، تنها منحصر به مايعات بدن نيست، بلكه اعضاى بدن و حتّى پوست هم داراى «PH» خاصّى مى باشد.
خلاصه اگر قواى بدن، درست در نقطه اعتدال باشند، در وضعيّت سلامت و آرامش و زندگى است و به همان مقدار كه اعتدال، كامل تر باشد، به همان اندازه نيز سلامت بيش تر خواهد بود و از هر طرف كم و زياد شود، باعث بيمارى و زحمت است. سعدى در مورد طبايع انسان مى گويد:
چار طبع مخالف سركش چند روزى شوند با هم خوش گر يكى زين چهار شد غالب جانِ شيرين برآيد از قالب (23)
تعادل در لغت
ابن منظور در لسان العرب مى گويد: اعتدال، رعايت حدّ متوسط و ميانه در بين دو حال است از جهت كميّت و مقدار و از جهت كيفيّت و چگونگى (دو حالى كه عبارت است از: افراط و تفريط) مانند قول آنها كه مى گويند: جسمى است متوسط، بين بلند و كوتاه (كه از لحاظ مقدار نه بلند است و نه كوتاه، بلكه يك چيزى است بين اين دو) و يا مثل اين كه بگويند: اين آبى است از لحاظ كيفيّت بين سرد و گرم ... (و تعريف ديگر از تعادل اين كه) هر چه كه تناسب در آن رعايت شده باشد به آن اعتدال گفته مى شود. (1)
دكتر خليل جُر در فرهنگ لاروس در اين باره مى گويد: تعادل، يعنى توازن در مقدار، هم وزنى، برابر بودنِ دلايل، تناسب ادله، برابرى و يكسانى در كمّ و كيف. (2)
آلوسى مى نويسد: واژه وسط استعاره است براى خصلت هاى پسنديده بشر، زيرا آنها ميانه خصلت هاى نكوهيده هستند كه در دو طرف فضايل قرار دارند؛ مانند جُود كه ميانه اسراف و بخل است و شجاعت كه ميانه تهوّر و بى باكى و جبن و ترس است. (3)
و همين طور معانى مختلف ديگرى در اين زمينه ذكر شده است كه در اين جا به همين مقدار اكتفا مى شود. پس به طور خلاصه مى توان گفت: تعادل، يعنى رعايت كردن تناسبات و هماهنگى ها و هنجارها در كلّيّه امور.
تعادل در اصطلاح
تعادل از نظر بعضى روايات به اين معناست كه از سويى انسان به كارهاى خير اشتغال و اهتمام داشته باشد و از سويى ديگر، از امورى كه شرّ است اجتناب و احتراز نمايد و در همين زمينه اميرالمؤمنين(ع) مى فرمايد:
«إنَّ اللَّه سُبْحانَه أنزل كتاباً هادياً بيَّن فيه الخير و الشرّ، فخذُوا نهج الخير تَهتدوا، و اصدفوا عن سَمْتِ الشرّ تَقصِدوا؛ (4)
به درستى كه خداوند كتابى را فرستاد كه هدايت كننده و راهنماست (براى انسان ها) كه در آن نيكى و بدى را آشكار كرد. بنابراين، راه خير را در پيش گيريد كه هدايت مى شويد و از شرّ و بدى دورى كنيد تا اين كه ميانه رو بوده باشيد».
در روايت ديگر چنين مى فرمايد:
«فإذا رأيتمُ خيراً فأعينوا عليه، و إذا رأيتم شرّاً فاذهبوا عنه؛ فإنَّ رسول اللَّه(ص) كان يقول: يابن آدم، اعمل الخير و دَعِ الشرّ؛ فإذا أنت جوادٌ قاصد؛ (5)
هر كجا كار نيكى بود به آن كمك كنيد و هر جا شرّى مشاهده كرديد از او دورى كنيد؛ زيرا پيامبراكرم(ص) همواره مى فرمودند: اى فرزند آدم، عمل نيك انجام ده و شرّ و بدى را كنار بگذار، اگر چنين عملى را انجام دهى در جادّه مستقيم و راه وسط قرار خواهى داشت - و به اين واسطه به قرب الهى دست پيدا خواهى كرد».
البته روشن است كه حتّى نسبت به كارهاى خير نيز بايد ميانه روى و اعتدال رعايت شود و به تعبير ديگر مى شود گفت كه زياده روى و يا سستى كردن در امور خير، در واقع خود يك نوع شرّ است، شرّى است كه از ابتدا خير بوده، امّا به سبب استفاده نادرست و غلط به شرّ تبديل شده است و به طور كلّى مى شود گفت: افراط و تفريط در كنار هر چيزى كه قراربگيرد، اگرچه خير محض هم باشد، رنگ شرّ به خود مى گيرد و متّصف به شرّ مى شود و به همين دليل انسان بايد از آن پرهيز نمايد.
اگر تمام راه ها را در سه راه منحصر كنيم تنها يك جادّه وجود دارد كه انسان را به صلاح و رستگارى هدايت خواهد نمود و مابقى، جز ضلالت و گمراهى، چيز ديگرى به همراه نخواهد داشت. اميرمؤمنان على(ع) در اين باره مى فرمايد:
«اليمينُ و الشمال مَضَلَّةٌ. والطريق الوسطى هي الجادّة. عليها باقي الكتاب و آثارُ النبوَّة. و منها مَنْفَذُ السُنّة و إليها مصيرُ العاقبة» (6) انحراف به چپ و راست گمراهى و ضلالت است. راه مستقيم و ميانه، جادّه حقّ است، ازاين رو، قرآن و آثار نبوّت و سنّت پيامبر همين روش را توصيه مى كنند و در نهايت، همين جادّه مقياس و ملاك اعمال و كردار همگان است.
و اساساً در نهايت مى شود گفت كه شأن عقل، تعادل است و شأن جهل، بى تعادلى است، به اين معنا كه عاقل كسى است كه در تمام امورزندگى خود متعادل باشد و جاهل كسى است كه غير متعادل باشد. اميرمؤمنان على(ع) درباره انسان جاهل مى فرمايد: «لا ترى الجاهل إلاّ مفرِطاًأو مفرّطاً؛ انسان جاهل را نمى بينى، مگر اينكه افراط مى كنديا تفريط».
1. لسان العرب، ج 11، ص 433.
2. فرهنگ لاروس، ج 1، ص 593.
3. روح المعانى، ج 2، ص 4.
4. نهج البلاغه، خطبه 167.
5. همان، خطبه 176.
6. همان، خطبه 16.
1. اصلاحِ نَفس
اميرالمؤمنين (ع) ميانه روى و اقتصاد در زندگى را يكى از راهكارهاى اصلاح انسان ها مى داند و در اين باره مى فرمايد:
«إذا رغبتَ في صلاحِ نفسِكَ فعليكَ بالإقتصادِ و القنوعِ والتقلُّلِ؛ (1)
هرگاه دراصلاحِ حال خود ميل و رغبت پيدا كردى (و خواستى يك انسان واقعى شوى)، پس ميانه رو و قانع (خشنود به قسمت) و كم آرزو (كم گوى) باش».
2. در امان ماندن از هلاكت
آنانى كه روش و مسلكشان ميانه روى و اعتدال در تمام امور زندگى است، از هلاكت و نابودى در امانند در اين مورد حضرت امير(ع) چنين مى فرمايد:
«لنْ يهلكَ مَن اقتصَدَ؛ (2)
كسى كه ميانه روى كند هلاك نمى شود».
3. آسان شدن مشكلات زندگى
از آثار اعتدال اين است كه افراد معتدل، زندگى سهل و آسانى خواهند داشت. اميرالمؤمنين(ع) در اين باره چنين مى فرمايد:
«خُذِ القصْدَ في الأُمور، فمَنْ أخذَ القَصْدَ، خفّتْ عليهِ المُؤَنُ؛ (3)
ميانه روىِ در كارها را فراگير كه در نتيجه، كسى كه ميانه روى را فرا گيرد (و آن را پيشه خود كند) امور زندگى بر او آسان خواهد شد».
4. كسب سلامتى
از بزرگ ترين نعمت ها سلامتى است و حاصل شدن آن مرهون رعايت كردن تعادل در زندگى است. اميرالمؤمنين(ع) در اين زمينه مى فرمايد:
«مَنْ أرادَ السلامةَ فعليهِ بالقَصْدِ؛ (4) هر كس كه سلامتى را مى خواهد پس بايد ميانه رو باشد».
5. ستايش شدن
كسى كه داراى صفت اعتدال است، مورد ستايش و مدح قرار خواهد گرفت و در نهايت به او بشارت نجات و فلاح داده مى شود؛ امام المتّقين، حضرت على(ع) مى فرمايد:
«مَن أخَذ القَصْدَ حَمَدوا إليه طريقَهُ، و بشَّرُوهُ بالنَجاةِ، و مَن أخذ يميناً و شمالاً ذَمُّوا إليه الطريقَ، و حَذَّروه من الهلكةِ؛ (5)
هر كه ميانه روى را پيشه خود كند از راه او ستايش مى كنند و به او مژده نجات مى دهند و هر كه چپ و راست را انتخاب كند، راهش را سرزنش مى كنند و او را از هلاك شدن (به جهت انتخاب اين راه نادرست) مى ترسانند».
6. الفت دل ها
انسان ها در خيلى از موارد با هم تفاهم دارند و به دنبال يك مطلب هستند و يا به تعبير ديگر، انسان ها فطرتاً به دنبال يك حقيقت و واقعيّت مى گردند، همان طور كه خداوند حكيم مى فرمايند:
«فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفًا فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِى فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا لَاتَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَايَعْلَمُونَ؛ (6)
پس تو اى رسول (با همه پيروانت)، مستقيم به جانب آيين پاك اسلام روى آور و پيوسته از طريق دين خدا كه فطرت خلق را بر آن آفريده است پيروى كن كه هيچ تغييرى در خلقت خدا نيست. اين است آيين حق، و ليكن اكثر مردم از حقيقت آگاه نيستند».
از راه هاى ألفت دل ها رعايت كردن اصل تعادل است، چرا كه راه راست در گرو متعادل فكر كردن و متعادل زندگى كردن است و فطرت و طبيعت انسان ها نيز بر همين سرشته شده است. از اين روست كه رسول اكرم(ص) مى فرمايد:
«إستوُوا تستوِ قلوبُكم؛ (7)
معتدل باشيد تا دل هاى شما به هم نزديك بشود».
7. كسب روزى
رسول گرامى اسلام(ص) مى فرمايد:
«مَنِ اقتصدَ في مَعيشَتِهِ رَزَقَهُ اللَّهُ؛ (8)
كسى كه در زندگى خود ميانه روى را رعايت كند، خداوند به او روزى عنايت مى فرمايد».
و در حديث ديگر اميرالمؤمنين(ع) مى فرمايد:
«مَن صَحِبَ الاقتصادَ دامتْ صُحْبَةُ الغنى له، و جَبَر الاقتصادُ فَقْرَهُ و خَلَلَه؛ (9)
كسى كه (زندگى اش) با ميانه روى همراه باشد، هميشه بى نيازى مصاحبِ اوست و فقر و كمبودِ او را ميانه روى جبران مى كند».
و در روايت ديگر، امام صادق(ع) مى فرمايد:
«اِنَّ القَصْدَ يُورِثُ الغِنى؛ (10) به درستى كه ميانه روى و اعتدال، سبب بى نيازى و ثروت مى شود».
8. اتحاد
پيامبر گرامى اسلام(ص) مى فرمايد:
«عَلَيكُم بِالإِقْتِصادِ فَمَا افْتَرَقَ قَوْمٌ قَطُّ اقْتَصَدُوا؛ (11)
بر شما باد به ميانه روى و اعتدال (زيرا) ملّتى كه ميانه روى مسلك آنها باشد، هرگز تفرقه و جدايى در ميان آنها راه ندارد».
9. سبب نجات
حضرت محمّد بن عبداللَّه(ص) مى فرمايد:
«ثَلاثٌ مُنْجِياتٌ: خَشْيَةُ اللَّهِ في السِّرِّ والعَلانِيَةِ و الإقْتِصادُ فِي الغِنى وَ الفَقْرِ وَالعَدلُ فِي الرِّضا وَ الغَضَبِ؛ (12)
سه چيز، سبب نجات انسان مى شود: اوّلى از آنها) ترس از خداوند در نهان و آشكارا؛ (مورد دوم) رعايت كردن اعتدال در هنگام دارايى و ندارى و (مورد سوم) رعايت كردن عدل در هنگام خشنودى و خشم».
واقعيت آن است كه طي سالهاي دولت سازندگي و بعد از آن، مصرفگرايي به شدت در جامعه ما ترويج شد. آمار و ارقام نگران كنندهاي وجود دارد كه اين مصرف بيرويه را نشان مي دهد. مثلاً در خصوص انرژي. براي مقايسه مصرف انرژي از معيار "شدت انرژي" استفاده ميشود كه برابر نسبت مصرف انرژي به توليد ناخالص داخلي است. مطابق آمارها، ايران در كل جهان بالاترين ميزان "شدت انرژي" را به خود اختصاص داده است! اين معيار براي ايران 17 برابر كشوري مثل ژاپن، 5/8 برابر اروپا، 1/2 برابر چين و 8/2 برابر كشورهاي آسياي شرقي است. اين آمار ميزان مصرف بيرويه انرژي را در ايران نشان ميدهد. در واقع، مصرف انرژي در ايران برابر مصرف انرژي در كشوري با جمعيت 750 ميليون نفر است! رقمي كه تصور آن چندان آسان نيست.
در مورد ساير منابع نيز وضعيتي مشابه حاكم است. الگوي مصرف آب آشاميدني بر اساس اعلام بانك جهاني براي يك نفر در سال، يك متر مكعب و براي بهداشت در زندگي به ازاي هر نفر، 100 متر مكعب در سال است. بر اين اساس، در كشور ما 70 درصد بيشتر از الگوي جهاني آب مصرف ميشود! از نظر مصرف برق، ايران نوزدهمين كشور پرمصرف برق در دنياست.
بايد چاره جدي براي وضعيت موجود انديشيد.
يكي از دلايل اين روند، فرهنگسازياي است كه طي اين سالها انجام شده است. صداوسيما طي اين سالها يكي از بزرگترين عوامل ترويج مصرفگرايي در جامعه بوده است. امروز هم اگر بخواهيم به تغيير الگوي مصرف در كشور فكر كنيم، به نظر ميرسد پيش از همه، اين صداوسيما است كه بايد جهتگيريهاي خود را در اين زمينه كاملاً معكوس كند. تبليغات صداوسيما براي معرفي كالا نيست. آنچه تبليغات چيپس و پفك و تلويزيون LCD و ويلاي شمال و... رقم ميزند، ترويج مصرفگرايي است. علاوه بر اينكه نوع پرداختها در ساخت فيلمها و سريالها هم اغلب در همين راستاست.
دليل ديگر اين روند، به نوع سياستگذاريهاي قوه مجريه در كشور بازميگردد. وقتي ميان آب شرب و آبي كه براي استحمام، شستوشوي لباس، شستن حياط، پر كردن استخر و... مصرف ميشود، تفاوتي باشد، طبيعي است كه ميزان مصرف بسيار بيش از حد انتظار خواهد بود.
دليل سوم، پايين بودن قيمت برخي منابع، بهخاطر يارانههايي است كه به آنها تعلق ميگيرد. برخي از اين يارانهها در كل دنيا بيسابقه است. مثلاً در هيچ كشوري به برق يارانه تعلق نميگيرد. در حالي كه در ايران، يارانه بالايي براي اين حامل انرژي لحاظ ميشود و اين به خودي خود، افزايش مصرف آن را رقم ميزند.
محمد رضا خباز، مخبر كميسيون اقتصادي مجلس در اين خصوص معتقد است: «هركسي كه اندكي با اقتصاد كشور آشنا باشد، ميداند پرداخت يارانه با روش موجود، بدترين شكل هدردادن منابع است.» ستاريفر رئيس سازمان مديريت و برنامه ريزي در دولت اصلاحات نيز با اشاره به طرح هدفمند كردن يارانهها ميگويد: «من معتقدم كه وضع موجود مصرف انرژي در ايران قابل قبول نيست و هر كار اصلاحي به نفع كشور است.»
در واقع يكي از ضرورتهايي كه صاحب نظران را نسبت به اجرايي كردن طرح هدفمند كردن يارانهها مصمم مي سازد، وضعيت نامطلوب توزيع و مصرف يارانهها و نيز پيامدهاي اين نوع توزيع است. در خصوص هدر رفتن منابع، همه صاحبنظران و اقتصاد دانان نظري مشابه دارند. مهدي هاشمي رفسنجاني در اين خصوص مي گويد: «در سال 1382 معيارهاي مصرف انرژي كشور در بخش هاي نفت، ساختمان، حمل و نقل و لوازم خانگي به ترتيب 2، 5/2، 2/2، 7/1 برابر استانداردهاي جهاني بوده است. مصرف انرژي جهت گرمايش ساختمان در ايران حدود 2،6 برابر مصرف جهاني است. مصرف انرژي براي توليد يك تن سيمان در ايران نيز 1،3 برابر مصرف دنياست. وضع انرژي مصرفي براي توليد آجر نيز در اين مورد خيلي خوشايند نيست و 5،5 برابر مقدار جهاني است، همچنين فولاد 1،5، قند و شكر 1،64 و كاغذ 1،7 برابر مقدار جهاني است. به طور كلي در صنايع ذكر شده شاخص وزني به طور متوسط در ايران 8،1 برابر بالاتر از مصرف جهاني انرژي است كه در كل صنايع كشور اين رقم حدود 2 برابر در نظر گرفته مي شود.»
او همچنين بر غير قابل تحمل بودن وضعيت موجود و بدتر شدن آن در سال هاي آتي در صورت عدم اقدام درخور تأكيد دارد: «مطابق با بررسي هاي به عمل آمده در سال 1382 ميزان مصرف انرژي در ايران معادل 20 ميليارد دلار مي باشد كه چنانچه روند انرژي به همين گونه ادامه يابد، در 20 سال آينده حدود 680 ميليارد دلار انرژي مصرف خواهيم كرد!»
روند افزايشي مصرف انرژي در كشور طي سالهاي آتي بيش از هر زمان كشور را با كمبود بودجه براي تأمين هزينههاي توليد انرژي مواجه خواهد كرد.
رئيس كميسيون انرژي مركز بررسي هاي استراتژيك رياست جمهوري در اين خصوص ميگويد: «سال 85 مصرف انرژي نسبت به سال پيش از آن حدود 8،9 درصد رشد داشت و در سال 86، اين ميزان به 9،9 درصد بالغ شد. پيامد روند مصرف انرژي آن است كه تا 10 سال ديگر قادر به صدور نفت نخواهيم بود، اين در حالي است كه منابع بودجه كشور 70 درصد از طريق نفت تأمين مي شود.»
امروز ديگر همه صاحب نظران بر ضرورت اصلاح الگوي مصرف اتفاق نظر دارند، اما متأسفانه هنوز مردم با بسياري از واقعيت ها آشنا نيستند. براي ايجاد يك تحول اساسي در اقتصاد بيش از هر چيز نيازمند توجه همه جانبه دلسوزان و ايجاد يك عزم ملي براي تغيير هستيم.
نامگذاري مدبرانه رهبر انقلاب بر سالها طي 11 سال اخير، بركات غيرقابل انكاري داشته و حتي در برخي موارد به گفتمانسازي و تسري آن به بدنه اجتماعي منجر شده است. سلسله نامگذاريهاي سال اميرالمؤمنين، سال امام خميني، سال نهضت حسيني، سال پاسخگويي سران قوا منجر به شكلگيري جنبش عدالتخواهي شد.
عزم ملي مورد اشاره براي تغيير و اصلاح الگوي مصرف نيز اگر بناست، شكل بگيرد، بهترين محرك براي آن، فراخوان رهبري و ريلگذاري ايشان است.
پيام ديگر اين نامگذاري نيز براي قوه مقننه است. مجلس اگرچه در لايحه بودجه 88 بند مربوط به هدفمند كردن يارانهها را حذف و لايحه بودجه را با تغييرات عمده عملاً به طرح تبديل كرد اما با اين فراخوان بزرگ رهبر انقلاب، هرگونه تعلل در انسداد زمينههاي اسراف و ادامه اين مصرف مسرفانه در بخش انرژي پذيرفته نيست.

