لطفا کمي صبر کنيد تا صفحه به طور كامل بارگزاري شود ...
![]()
هفته دفاع مقدس گرامي باد.
بعد از عمليات بيتالمقدس [1] در تبريز به عضويت رسمي سپاه در آمدم. دو ماه از عضويتم در سپاه ميگذشت که تقاضاي اعزام به جبهه کردم. تقاضا براي اعزام زياد بود، بيشتر بچهها ميخواستند بروند جبهه. به خاطر کنترل نيروهاي اعزامي و خالي نشدن واحدهاي سپاه، براي هر واحد سهميه معين کرده بودند که در بين داوطلبين قرعهکشي ميشد و آنهايي که در قرعه برنده ميشدند، ميرفتند جبهه. در قرعهکشي نام من در نيامد و بايد ميماندم اما بايد ميرفتم، به هر شکلي که بود. افتادم دنبال آنهايي که بايد اعزام بشوند. تا رضايت يکي را جلب کنم و به جايش بروم، اما موفق نشدم. هيچکس قبول نکرد. از هيچ کس گلايه نداشتم فقط از شانس خودم گلهمند بودم. ناصر داداشي يکي از برادران سپاه جزو اعزاميها بود و از طرفي هم متأهل بود. به او متوسل شدم و صغري و کبري چيدم؛ تو متاهلي و صدها مشکل داري و... تا اينکه بزرگواري کرد و نوبتش را داد به من. حضورم در جبهه مقارن شد با عمليات و الفجر 2 و 4. در عمليات و الفجر 4 فرمانده دسته بودم که پس از تصرف تپه کله قندي کوچک مجروح شدم.
از بيمارستان تازه مرخص شده بودم و با عصا راه ميرفتم. در واحد عمليات سپاه تبريز هنگام ظهر وضو گرفتم و رفتم نمازخانه، وقتي وارد نمازخانه شدم، چهره صميمي آقا مهدي باکري در قاب چشمانم جا گرفت. عدهاي از پاسداران دورش حلقه زده بودند و آقا مهدي برايشان صحبت ميکرد. من او را ميشناختم که فرمانده لشکر است. ولي او مرا به نام نميشناخت. وقتي مرا ديد از جايش بلند شد و آمد نزديکتر،ابراز محبت کرد، از تواضع آقا مهدي خجالت زده شدم و خواستم برگردم. ولي ديدم بد ميشود. عرق شرم پيشانيام را پوشانده بود. مرا گرم در آغوش کشيد و جوياي احوالم شد.
- اسمت چيست؟
- حبيب آقاجاني
- کجا مجروح شدي؟
- تصرف کله قندي کوچک ترکش خوردم...
پس از صحبت با من برگشت در جمع برادران پاسدار. جوري با من برخورد کرد که انگار سالهاست همديگر را ميشناسيم و...
به نقل از : حبيب آقاجاني
پي نوشتها:
1- عمليات آزادسازي خرمشهر
منبع: کتاب آشنايي ها ( مجموعه خاطرات شهيد باکري )