لطفا کمي صبر کنيد تا صفحه به طور كامل بارگزاري شود ...
![]()
هفته دفاع مقدس گرامي باد.
ظهر جمعه بود، دومين روز عمليات خيبر. حوالي پل طلاييه صحنههايي سرخ از ايثار و رشادت مردان عاشورايي را در ذهن خود ثبت ميکرد. شب قبل به دستور آقا مهدي باکري وارد منطقه شده بوديم؛ دو گردان از لشکر عاشورا و دو گردان هم از لشکر نجف اشرف. تا رسيدن نيروهاي لشکر 27 حضرت رسول بايد با دشمن ميجنگيديم. مأموريت ما موفقيتآميز بود و توانسته بوديم به عمق مواضع دشمن نفوذ کنيم و در اطراف پل طلاييه موضع بگيريم.
ساعت حوالي چهار بامداد روز شنبه، به فکر افتاديم که با روشن شدن هوا، دشمن دست به پاتک خواهد زد، بايد چارهاي انديشيد.
نتيجه صحبتهاي فرماندهان اين شد؛ نيروهاي لشکر نجف و گردان امام حسين (ع) لشکر عاشورا با عمليات غافلگيرانه پل طلاييه را نصرف کنند. يک گروهان از گردان علياکبر هم با آنها برود و دو گروهان هم جاده منتهي به پل طلاييه را حفظ کنند. من جزو نيروهايي بودم که در کنار ورمزياري (1) مانديم تا جاده را حفظ کنيم و مانع محاصره بقيه نيروها شويم.
زمين مسطح بود. شروع کرديم به کندن جان پناه براي خودمان تحرکات زرهي دشمن را ميديديم و سنگرهاي ما هم آسيبپذير بود. با اين حال درگيريهاي پراکندهاي با دشمن داشتيم. وقت نماز صبح شده بود. نماز را خوانديم و پس از نماز بود که صداي مشهدي عبادي فرمانده گردان امام حسين (ع) از ميان خشخش گوشي بيسيم پيچيد: برادر ورمزياري! ما پل را تصرف کرديم. جاي مناسبي است براي پدافند. بهتره با نيروهات بيايي اينجا. تا هوا روشن نشده و دشمن پاتک نزده بيايين...
ورمزياري نيروها را حرکت داد. در حين حرکت متوجه شديم که جلوتر از ما دو گروه زرهي در دو طرف جاده با همديگر درگير هستند. يکديگر را محکم ميکوبيدند. مات و مبهوت نگاه ميکرديم به صحنه درگيري. دو تن از بچهها را فرستادند براي کسب اطلاعات. بچهها سريع برگشتند. گفتند هر دو طرف، نيروي دشمن هستند. به خيال اين که طرف مقابل دشمن است بر سر همديگر آتش ميريزند. اين وضعيت براي ما خوشحال کننده بود که سرشان به خودشان گرم است؛ ولي گذشتن از ميان اين حجم آتش ممکن نبود، عبور از جاده يعني بردن دو گروهان به کام مرگ!
مجبور بوديم از راه ميان بر برويم. راه ميانبر يعني عبور از کنار سنگرها، تانکها و دوشکاهاي دشمن. يعني عبور از جلوي چشم عراقيها که هر لحظه منتظر ما بودند
ولي هيچ راهي غير از اين نبود. آرام آرام خزيديم توي دشت، مواظب صداي نفس کشيدنمان بوديم که عراقيها متوجه نشوند. اما با روشن شدن هوا، عراقيها متوجه ما شدند. تيراندازيها به طرف ما شروع شد و فشارها رفته رفته شدت گرفت و عراقيها عرصه را بر ما تنگ کردند. ما هم مقاومت ميکرديم. عقربههاي ساعت ده صبح را نشان ميداد که
با آقا مهدي باکري تماس بيسيمي برقرار شد. ورمزياري صحبت کرد وضعيت را برايش شرح داد. در آخر پرسيد: «آقا مهدي! حال تکليف چيه؟ چيکار کنيم؟»
آقا مهدي گفت: هنوز از نيروهاي حضرت رسول خبري نيست. از شما انتظار دارم حسين وار در مقابل يزيديان استقامت کنيد...
حرفهاي آقا مهدي حجت را بر ما تمام کرده و تکليف معلوم شده بود. با اين پيام جان تازهاي گرفتيم. همه ميدانستيم که اگر نيروهاي لشکر حضرت رسول نيايند، اميدي به بازگشت نيست. ولي هيچ کس به فکر بازگشت نبود. نه گلايهاي و نه خمي به ابروئي... تکليف اين بود حسين وار جنگيدن و حسين وار شهيد شدن.
حلقه محاصره لحظه به لحظه تنگتر ميشد. نيروهاي عراقي انگار بو برده بودند که ديگر براي ما نيروي کمکي نميرسد جسارتشان بيشتر شده و به شکل سازمان يافته به ما هجوم ميآوردند.
بچهها هر چند دقيقه يکي ميافتاد؛ مجروح يا شهيد. زخميها تا حد امکان مداوا ميشدند. ورمزياري يک جا بند نميشد و هر لحظه به نيروها سر و سامان ميداد. ايازي معاون ورمزياري رفت ايستاد پشت دوشکاي غنيمتي. وقتي آتش کرد نفسي تازه کرديم.
ورمزياري نگران تلف شدن نيروهايش بود. ده- دوازده نفر با خودش برداشت رفتيم به شکار تانک ها و شکستن حلقه محاصره. بقيه را هم داخل کانال فرستاد.
حاج مهدي روحاني گردان، ظفرکش، مهري، کريم ظاهري، بنده و... گروه ده- دوازده نفري ورمزياري را تشکيل ميداديم.
تانکهاي دشمن با تير مستقيم جاده را ميکوبيدند. سطح جاده بالاتر از سطح زمين بود. براي در امان ماندن از تيرهاي مستقيم تانکها از کناره جاده نيمخيز ميدويديم. ظاهر شدن هليکوپترهاي عراقي در آسمان منطقه اوضاع را خرابتر کرد و باران گلوله و ترکش بود که بر سرمان باريدن گرفت.
ظفرکش اولين شهيد جمع ما شد. به دنبال شهادت ظفرکش، يکي از بچهها با آرپيجي، نفربر عراقي را زد و سپس يکي ديگر با آرپيجي ايفاي پر از مهمات را هدف گرفت. جنگ تمام عيار بين ما و دشمن در جريان بود. ما براي شکستن محاصره ميجنگيديم و آنها براي به دام انداختن ما.
با اصابت تيري کريم ظاهري هم افتاد و ورمزياري سينهخيز خودش را کشيد طرف پيکر نيمه جان کريم. سرش را گذاشت روي زانويش. کريم فرمانده يکي از گروهانهاي ورمزياري بود.
مدت زيادي دوشادوش هم جنگيده بودند و اينک کريم داشت از دست ميرفت. صداي حزنانگيز ورمزياري در ميان هقهق گريههايش شنيده ميشد؛ کريم! آقا کريم نرو، کريم منو تنها نذار. قرار نبود تنهايي بري... اشک از چشمان ورمزياري سرازير شده بود، صورتش را گذاشت روي صورت کريم و لحظاتي در همان حال ماند.
وقتي سرش را از صورت کريم برداشت که ديگر روح کريم به آسمان پرواز کرده و داغ رفتنش، بر دلهايمان سنگين شده بود.
فشار دشمن بيشتر شده بود و حلقه محاصره تنگتر. آن قدر گلولههاي تانکها به جاده خورده بود که جاده هم سطح زمين شده بود و ديگر هيچ جان پناهي نداشتيم. دشمن ما را براحتي ميديد، فاصلهمان با پل هم زياد بود و اميدي به کمک نبود. ورمزياري به خاکريزي که درصد متريمان بود اشاره کرد و گفت: اگه برسيم اون خاکريز، ميتونيم از پسشان برآييم.
نيروها را دو گروه کرد و بصورت آتش حرکت از مخمصه گريختيم و رفتيم پشت خاکريز. اينجا وضعيت نسبت به قبل بهتر بود؛ ولي تيرهاي مستقيم تانک فرصت سر بلند کردن نميداد.
پشت خاکريز، چند تا از بچهها نيز شهيد شدند. با تعدادي اندک هنوز مقاومت ميکرديم. تعداد آنهايي که سالم بودند انگشت شمار بودند ورمزياري، مهدوي، مهري، بنده و يکي دو نفر ديگر. امکان سرپا ايستادن نبود و سينهخيز جابجا ميشديم و اگر در اين حال کسي زخمي هم ميشد امکان کمک کردن نبود. تانکها نزديکتر ميشدند. گهگاه گفته آقا مهدي باکري توي بيسيم را به همديگر يادآوري ميکرديم؛ حسين وار جنگيدن و حسين وار شهيد شدن. با اين يادآوري روحيه ميگرفتيم.
تانکهاي دشمن ميزدند و پيش ميآمدند. مهدي شهيد شد و حاجآقا مهدوي هم به شدت زخمي. تيرهايمان ته کشيده بود. چيزي در بساط نداشتيم. به غربت بچهها افسوس ميخوردم. تير ديگري به مهدوي خورد و اوضاعش وخيمتر شد. ورمزياري درست در نوک درگيريها بود و نزديکترين نقطه به دشمن. يکي از تيرهاي دشمن اين بار هدفم گرفت و نشست در پيکر خستهام.
فقط ورمزياري بود که همچنان آتش ميريخت بر سر دشمن. شجاعت و شهامتش به حيرتم واداشته بود که يک لحظه ديدم تيري خورد به سرش. ورمزياري افتاد. ولي هنوز زنده بود. نگاهم با نگاه ورمزياري که گره خورد با اشاره به من فهماند که نقشه عملياتي توي جيبم است بردار خاکش کن، نبايد به دست عراقيها بيفتد.
قدرت حرکت نداشتم و چنين کاري هم از من برنميآمد. دشمن رسيده بود بالاي سر بچهها و تير خلاص ميزد. عمامه مهدوي تا آخر سرش بود و هنوز هم عمامه غرق به خون را بر سر داشت. تانکها رسيده بودند نزديکيام و جنازههاي تعدادي از بچهها زير شني تانکها له شده بودند.مهدوي و ورمزياري هنوز رمقي در پيکر داشتند و هر دو ذکر ميگفتند: يا زهرا (س)، يا مهدي ادرکني و يک لحظه هر دو با هم گفتند: «السلام عليک يا اباعبدالله...» و ديگر هيچ صدايي نيامد. ديگر هيچ تيري از طرف ما به سوي دشمن شليک نميشد. فقط چند تا مجروح بوديم. دشمن به غير از زخميها که حال حرف زدن نداشتند بقيه را با تير خلاص زدند. با خود ميگفتم؛ کاش يکي به آقا مهدي ميگفت که نيروهايت به سفارش تو، حسين وار جنگيدند و حسين وار شهيد شدند؛ ولي اين امکان ديگر براي ما نبود. سربازان عراقي ما را به اسارت ميبردند و مقاومت در پل طلاييه خاتمه يافته بود.
نوشته: ابوالفضل هادي
پي نوشتها:
1- علي اكبر ورمزياري اهل سلماس آذربايجان غربي و فرمانده دلاور و گمنام گردان علي اكبر لشكر عاشورا در عمليات خيبر
منبع: كتاب آشنايي ها ( مجموعه خاطرات شهيد باكري )