لطفا کمي صبر کنيد تا صفحه به طور كامل بارگزاري شود ...
![]()
هفته دفاع مقدس گرامي باد.
اينجا محل اعزام نيرو است. خيلي شلوغ است. داوطلب زياد شده. بيشتر آنها را ميشناسم. اين صف طولاني براي گرفتن فرم اعزام است. بعد بايد بروم واحد تحقيق و ارزيابي.
چند نفر آشنا پيدا کردهام. از هم شاگرديهايم هستند. بهتر است همراه آنها باشم تا کارها زودتر انجام شود. سه - چهار ساعتي است که در پايگاه هستيم. شکر خدا کارها درست شده، ولي نميدانم چرا اسم مرا نميخوانند تا برگهي اعزام را بگيرم. بهتر است بروم جلو، بله همه گرفتهاند فقط من ماندهام.
- « برادر چرا منو نميخونين؟ »
- اسم شما چيه
- محسن، محسن افشار.
- صبر کن ببينم، آهان. شما بايد اصل شناسنامهات را بياوري.
- من که نوشتهام. شناسنامهام در شهرستانه.
- کدوم شهرستان؟
- شيراز.
- براي چي؟
- پدرم برده... نميدونم چرا.
- به هر حال فقط بايد شناسنامهات را بياوري. در ضمن رضايت پدر و مادرتم لازمه.
- برادر خواهش ميکنم برگهي مرا بدين تا برم.
- نه عزيزم، نه جانم، برادر خوبم، شناسنامهات را بيار.
بغض چشمانم ميترکد و بياختيار اشکهايم جاري ميشود. نميدانم چرا دلم شکسته است.
- خواهش ميکنم برادر. بعدا شناسنامهام را...
حرفم را قطع ميکند و با خنده ميگويد:
- خودت هم ميدوني که چرا شناسنامهات را ميخوام!
در لباس سبز و چهرهي نورانياش درياي رحم و مهرباني را ديدم. رفتم جلو و گفتم: « تقصير من چيه که دو سال ديرتر به دنيا اومدم، وگرنه الآن 18 سال داشتم. اما خواهش ميکنم يه کاري بکن. اجازه بده منم به جبهه بروم. هرکاري بگين انجام ميدم. به خدا من بچه زرنگيام. بچهها ميدونن من خيلي خوب فوتبال بازي ميکنم. تازه درسم هم خوبه و... »
گريه امانم نميدهد. کم مانده که زارزار و با صداي بلند جلوي همه دوستانم گريه کنم. صدايم توي گلو جمع شده، قطرههاي اشک در لبهي پلکهايم آمادهي سرازير شدن است. اما ميترسم؛ اگر گريه کنم، بگويند تو بچهاي که گريه ميکني. به اين خاطر سرم را بالا گرفتهام و روي پنجهي پاهايم بلند شدهام.
چند لحظهاي همهمه بچهها قطع ميشود. همه مرا نگاه ميکنند. سرانجام آن برادر پاسدار برگهي اعزام مرا مينويسد و در آخرين لحظه که برگه را به دست راستم ميدهد ميگويد: « اگه تو اولين کسي بودي که دست تو شناسنامهات برده بودي، نميذاشتم بري، ولي خيليها اين کار را ميکنن و اين از روي عشق و اخلاص اوناس و من به همه شما افتخار ميکنم. موفق باشي، التماس دعا. »
و من در تفکري عميق چشمهايم را به برگه اعزام ميدوزم و سپس دور ميشوم.
همه آمادهاند. تمام وارستگان از بند شيطان. پير و جوان، بزرگ و کوچک. چند ساعتي است که در حياط پايگاه اعزام نيرو منتظر آمدن سايرين هستيم. کمکم محوطه پايگاه پر ميشود از کساني که ساک جهاد در دست گرفتهاند. چهرهها متفاوت است. از قيافههاي هيجانزده و منتظر هست تا چهرههاي خندان و... اما يک چيز در تمام آنها مشترک است و آن عزمي محکم و استوار. هيچ کس به زور آماده رزم نشده. مادران زيادي بدرقه کنندهي فرزندانشان هستند. زنان زيادي دست فرزندان خردسالشان را گرفته و شوهرانشان را تا پايگاه همراهي کردهاند. چند دختر که شايد خواهر و يا همسر چند جوان باشند در گوشهي حياط، به لحظههاي جدايي ميانديشند. بوي اسپند و گلاب همه جا را پر کرده است. بلندگوي پايگاه روشن است: « سوي ديار عاشقان رو به خدا ميرويم. » طنين پر صلابت برادر آهنگران، همه را نينوايي کرده است.
دعاي مادرها به پايان نميرسد. قل هو الله احد - آيةالکرسي - انا انزلناه و دعاهاي ديگر يک لحظه قطع نميشود. در حالي که با يک دست چادر خود را جلوي صورت گرفتهاند با دست ديگر توشهي راه فرزندان را در ساکهايشان ميگذارند. چند کودک دست در دست پدرهاي جوانشان پيشانيبند سبز و قرمز بستهاند و به پيروي از باباها، سينه ميزنند. ديگر هنگام رفتن است. هرکس با هر لباسي که داشته، آماده است. همه چيز رنگ خدايي دارد. هيچ اسم و عنوان و درجهاي مطرح نيست. تنها کلمه شناخته شده « برادر » است. همه از بلندگو ميشنويم. « برادران از جلو نظام » !
رزمندگان از تمام دلبستگيها و وابستگيها جدا ميشوند و خود را به صف مرصوص ميرسانند و با شنيدن از جلو نظام منظم ميايستند. بيشتر افراد، نظم و ترتيب نظامي را نميدانند. صف به ديوار پايگاه ميرسد و ديگر جا نيست که عقبتر بروند. همه چند قدم جلوتر ميروند و از اين ديوار تا آن ديوار حدود 40 نفر در يک ستون، پشت سر هم ميايستند. 10 صف تشکيل ميشود.
جابهجايي ساکها خسته کننده است. طولي نميکشد که صفها آماده ميشوند. فرماندهي پايگاه سخنان کوتاهي ايراد ميکند و ضمن تأکيد بر ضرورت اطاعت از فرماندهي، براي رزمندگان اسلام آرزوي پيروزي ميکند.
هنگام رفتن است. به ترتيب سوار اتوبوسها ميشويم. همه چيز را پشت سر ميگذاريم. در آخرين لحظهها، مادرم را از پشت شيشههاي اتوبوس نگاه ميکنم و با ژستي نه چندان ميکوشم خود را بزرگ نشان دهم. اشکهاي مادرم را هنوز ميبينم. او پنجه در چادر سياهش کرده و با انگشت اشاره و شست، اشکها را پاک ميکند. نميدانم چرا اتوبوسها اين قدر زود حرکت کردند. از در پايگاه خارج شديم و اتوبوسها در يک صف منظم و در پشت سر، اتومبيلهايي که مزين به پرچم سبز و سفيد قرمز جمهوري اسلامي ايران شده بودند در خيابانها و به سمت پادگان به راه افتاديم.
در خيابانها مردم ميايستند و براي ما دست تکان ميدهند. عده زيادي از پيرمردها و پيرزنهاي وارسته با گريههاي خالصانه، دعاي خيرشان را بدرقه راهمان ميکنند.
در اتوبوس صداي صلوات قطع نميشود. راه تقريبا نزديک است و پس از نيم ساعت به پادگان ميرسيم.
اينجا درياي از انسانها است. چقدر شلوغ است. عدهاي لباس گرفتهاند و آماده رفتن هستند. اما به کجا؟ مگر ما دير آمديم؟
پياده ميشويم و به گوشهاي ميرويم. دوباره « از جلو نظام، خبردار! » نشد. « از جلو نظام، خبردار! » ، پس از چند دقيقه به راه ميافتيم. به آن گوشهي پادگان ميرويم. ساعتي معطل ميشويم و در اين مدت دوستيها عميقتر ميشود و گروهها بهتر يکديگر را ميشناسند. آنهايي که هيچ کس را نميشناختند حالا با يکي دو نفر آشنا شدهاند و سرگرم صحبت هستند.
« برادران برپا! » . اين دومين مطلب نظامي بود. « برپا، برپا! » ، دوباره « از جلو نظام! » به سمت يک در به راه ميافتيم. صف بلندي تشکيل شده است.
زمان زيادي ميگذرد و بالاخره صف راه ميافتد و آرام آرام جلو ميرويم. پيراهن و شلوار و زيرپوش و پوتين و جوراب و کمربند تحويل ميدهند و هريک به گوشهاي ميرويم و لباسها را بر تن ميکنيم. خنده و شوخي شروع ميشود. سايز لباسها چندان متناسب نيست. هر قدر هم که بلندقد باشي نميتواني پاهايت را از پاچه شلوار خارج کني. چين و چروک شلوار هم براي خودش مسألهاي است! پيراهنها يا تنگاند يا گشاد! و با اينکه تمام لباسها نو هستند، اما پنداري آنها را براي قد و قواره ماها ندوختهاند. اعزام مجددها ميدانند چه کنند. هرچه زودتر، کش و نخ سوزن را از ساک خارج ميکنند و به دوخت و دوز ميپردازند. تعويض و مبادله لباسها بازار داغي دارد. پوتينها اکثرا هشت و نه است، ولي نيروها به شمارههاي شش و هفت بيشتر نياز دارند. وصله و پينه لباسها ادامه دارد و هرکس به ترتيبي در پي کوچک و بزرگ کردن اندازه لباسهاي نظامي است.
به تدريج بچهها آماده ميشوند و همانند گلهايي که تازه شکفتهاند لباس دنيا را از تن به در ميکنند و لباس رزم را ميپوشند. ديگر همه يکرنگ شدهاند و لباسهاي يکنواخت جاي هيچ گونه برتري براي کسي باقي نگذاشته است. همه آزاد و بيريا خود را در اختيار اسلام و انقلاب اسلامي قرار دادهاند. اگرچه براي بزرگترها و پيرمردها احترام خاصي قائليم، اما صفها به ترتيب قد تشکيل ميشود. هنوز عدهاي حاضر نشدهاند و در آن سوي سالن مشغول بستن بند پوتين خود هستند. هرکس نظر خاصي براي بستن بند پوتين دارد. يکي ميگويد بند را از اولين سوراخ پايين رد کن و به طور مخالف آن را در بالاترين سوراخ برسان و بقيه را چپ و راست بياور بالا. ديگري ميگويد نه، هر دو طرف بند را از دو سوراخ پايين پوتين رد کن و بعد به صورت ضربدري تا بالا بياور.
چند ساعتي است که از خانه و کاشانه دور شدهايم، ولي همه در فکر تجهيز خود هستند. غذا آماده است. باز هم نظم و صف. آرام به جلو ميرويم. ظرفهاي يک بار مصرف و در آن قيمهي ظهر عاشورا! بسيار زيباست. همه چيز سمبلي از ارزشهاي معنوي است. بچهها به طور مرتب چهار نفر - چهار نفر گرد هم ميآيند. انسان به ياد روزهاي پرشور و شعور محرم ميافتد؛ سينهزنيها، دستههاي عزاداري، گريه، حماسه، اميد و در نهايت پيروزي خون بر شمشير.
حالا هنگام حرکت است. ديگر، نظامي شدهايم. اگرچه لباسها و لوازم در قواره ما نيست، اما هيچ کس به اين چيزها توجه ندارد. مهم هدفي است که در آن قدم گذاشتهايم. هيچگونه حرکت غير خدايي وجود ندارد و همه با جان و دل، دهها بار از جلو نظام ميکنند و باز هم خبردار! « اين طرف صف ببنديد، آن طرف صف ببنديد، برو جلو، بيا عقب! » . همه چيز پذيرفته شده است. هدف والاتر از ناهماهنگيهاي موجود است و هيچ مسألهاي نميتواند در عزم آهنين اين جوانان خدشه وارد کند. باز هم اتوبوس و اين بار حرکت دهها اتوبوس، به طرف ميدان راه آهن.
حالا ما هشت نفر در يک کوپه سوار شدهايم. دو گروه چهارتايي. هيچ يک از ما آشنايي يا سابقه دوستي قبلي با يکديگر نداريم و دوستيها در همين کوپه شکل ميگيرد. عدهي زيادي براي اولين بار سوار قطار ميشوند. سوت قطار به صدا درميآيد. همه چيز جدي شده است. ديگر بايد با ديوارهاي شهر نيز خداحافظي کرد. مدتي بعد؛ فقط ميتوان سواد شهر را با تمام وابستگيها و دلبستگيهايي که در آن جا گذاشتهاي ببيني و آن را فراموش کني. ديگر از ساختمانهاي کوچک و بزرگ. بازارهاي شلوغ و پر زرق و برق، آدمهايي با تزوير و ريا و انسانهايي که در دام وسوسههاي شيطان ماندهاند و وسوسههاي شيطاني نگذاشته است رو به ديار عاشقان داشته باشند، خبري نيست.
راستي به کجا ميرويم؟ هرکس از ديگري همين پرسش را ميکند. مقصد کجاست؟ جوابها کوتاه و گاهي نارساست.
- اولي: خب. معلومه، ميريم جبهه. ما را تا نزديکي خط ميبرن و فردا - پس فردا وارد جنگ ميشيم.
دومي: آخه ميگن بايد اول آموزش ببينيم.
سومي: من که آموزش کلاشينکف را در مسجد محله ديدهام.
اولي: ژ - 3 مهمتره. چون ارتش ما فقط ژ - 3 داره!
چهارمي! گروههاي قبلي را بردن آموزش. جاهاي مختلفي بردن. حتي ميبرن شهرهاي ديگه.
پنجمي: خوب همين جا پادگان داريم، چرا نبردن اينجا؟ اصلا چرا نگفتن کجا ميريم؟
ششمي: چطوره بگن کجا و کي ميخوان عمليات کنن؟ / همه ميخندند و با خندهي خود حرفهاي او را تأييد ميکنند
هفتمي: راستي من خوراکي دارم. بذار ببينم مادرم چي گذاشته. بيارين بيرون. خوراکيها رو بذارين وسط. انگار حالا حالاها ميخوايم بريم.
تخمه، آجيل، شکلات، نبات، گلگاوزبان و قرص سردرد، شيريني و...
خندهدار شده است. ولي باز هم باصفاست و هر موضوعي باعث دوستي و محبت بيشتر ميشود.
سر و صداي قطار ديگر عادي شده است. هر از چند گاهي قطار ميايستد و بعد از چند لحظه راه ميافتد. وسايل و ساکها را به بالاي سرمان گذاشتهايم. کسي حرفي براي گفتن ندارد. ولي ميتوان در درون همه هيجان و التهاب مشترکي را احساس کرد. اين دفعه قبل از ايستادن کامل قطار، صدايي همه را به نماز فراخواند: « نماز نماز! برادران، سريعتر نماز، زود باشيد، نماز! »
همه سراسيمه به پايين ريختيم. هرکس که پياده ميشود اول روي پنجه پاهايش بلند ميشود و دستهايش را از پشت به عقب ميکشد و ميگويد « آخي چه هوايي » . بدو بدو شروع شده. پوتينهاي نيمه پوشيده روي زمين کشيده ميشود. پوتينها سفت و خشک است و اجازه نميدهد پا کاملا وارد آن شود. يک حوض کوچک و مسجدي کوچکتر. ايستگاه پر ميشود از مرد. مرداني که آستين بالا زدهاند و وضو ميسازند. سه رکعت نماز مغرب و دو رکعت نماز عشاء.
قطار آمادهي حرکت است و همه سوار ميشويم. دوباره جمع هشت نفره در يک کوپهي کوچک شش نفره!
در قطار هرکسي مشغول کاري است. عدهاي هنوز نخ و سوزن در دست دارند و لباسهايشان را مرتب ميکنند. تعدادي در حال خواندن قرآن و مفاتيح هستند و بدون توجه به حضور ديگران آرام آرام زمزمه ميکنند: « اني سلم لمن سالمکم و حرب لمن حاربکم » .
ساعتي ميگذرد و يکي از بچهها خندهکنان وارد کوپه ميشود. به محض اينکه ميخواهد حرف بزند خندهاش ميگيرد و ميگويد: آخ سوختم! دوباره ميخندد.
- کجايي؟ از کي رفتي، حالا که اومدي ميخندي و ميگي سوختم؟
- بابا پدرم دراومد. رفتم دستشويي قطار. ديدم هيچکي نيس. خوشحال شدم و پريدم تو تا شير آب را باز کردم جيغم رفت هوا. آب، داغ داغ بود. خيلي نشستم تا خنک شد. يک عالم فوت کردم / دوباره خنده و اين بار همه با هم قهقهه /.
قطار همچنان ميرود. حالا مشخص شده که به سمت يزد ميرويم. چرا يزد؟ آنجا که جنگ نيست. شب به اتمام ميرسد و تمام جريانها و سختيهاي قطار در آخرين ايستگاه که يزد باشد به فراموشي سپرده ميشود.
منبع: کتاب استقامت در مسير