لطفا کمي صبر کنيد تا صفحه به طور كامل بارگزاري شود ...
![]()
هفته دفاع مقدس گرامي باد.
زمستان سال 63 بود. برف همه جا را پوشانده بود و هوا به شدت سرد بود. منزل مشغول کارهاي روزمره بودم که صداي زنگ تلفن توي اتاق پيچيد، گوشي تلفن را برداشتم؛ بفرمايين. سلام و احوالپرسي که کرد، شناختمش. من هم جواب سلامش را دادم و گفتم: خوش آمدين، چه عجب از اين طرفها...
گفت: امروز از منطقه اومدهام، گفتم يک احوالپرسي بکنم...
خوشحال شدم و قبل از هر چيزي براي شام دعوتش کردم. او هم قبول کرد و قول داد براي شام بيايد منزل ما. خوشحاليام دو برابر شده بود. دست به کار شدم تا شام خوبي درست کنم...
ساعت 9 شب بود و هنوز از مهمانها هيچ خبري نبود. کمکم دل نگران ميشدم که زنگ تلفن به صدا درآمد گوشي را برداشتم؛ آقا سيد خودمان بود پرسيدم: از آقا مهدي و دوستش چه خبر؟ خيلي دير کردهان، شام خيلي وقته حاضره.
آقا سيد زد تو ذوقم و گفت: فکر نميکنم آقا مهدي بتونه شام بياد منزل ما، اما براي استراحت مياد.
ناراحت شدم و گفتم: اگه قرار بود نياد پس چرا قول داد؟
آقا سيد گفت: خوب با مسوولين شهر جلسه داشت، شايد تا اين ساعت شام را هم يک جايي خورده.
ناراحتيام چند برابر شد. پيش خودم از آقا مهدي رنجيدهخاطر شدم. ساعت 10 شب را نشان ميداد، زنگ منزل به صدا درآمد، زود در را باز کردم و چهره نوراني و صميمي آقا مهدي توي قاب چشمانم جا گرفت. از خوشحالي در پوستم نميگنجيدم. بدون هيچ صحبتي رفتم سر اصل مطلب: آقا مهدي! چرا شام نيومدين منزل ما، چرا بدقولي کردين؟! به خاطر شما براي شام کوفته تبريزي حاضر کرده بودم.
آقا مهدي گفت: کي گفته ما شام خورديم؟! زود شام را آماده کن.
با خوشحالي شام را آماده کردم و سفره را چيدم. به آقا سيد گفتم: ماجراي تلفن شما چه بود؟ شما که گفتين آقا مهدي و دوشتش شام خوردهان!
گفت: آقا مهدي با مسوولين در استانداري و امام جمعه و چند جاي ديگه هم جلسه داشت، خوب من فکر کردم در برابر اصرار اونا تسليم ميشه؛ اما آقا مهدي هيچ جا زير بار نرفت و برحسب قولي که به شما داده بود، آمد منزل ما شما بخوره...
گفتم: آقا مهدي! اجر و ثواب چند سال جنگ و جهادت يک طرف، اجر و ثواب خوش قولي امشب هم يک طرف.
آن سفر آخرين باري بود که آقا مهدي به منزل ما آمد.
سعيده يوسفزاده
منبع: کتاب آشنايي ها