لطفا کمي صبر کنيد تا صفحه به طور كامل بارگزاري شود ...
![]()
هفته دفاع مقدس گرامي باد.
وقوع انقلاب اسلامي در ايران يک بار ديگر زمينه چالش و درگيري ميان ايران و عراق را مهيا ساخت. نظام سياسي جديد در ايران که بر اساس انديشه ديني و انقلابي پايه ريزي ميشد، به طور طبيعي براي مسلمانان منطقه و عراق حامل پيام بود. از اين رو عنصر ايدئولوژي خود به خود اختلافات في ما بين دامن ميزد. بدون توجه به ريشههاي قديمي اختلاف مرزي بين عراق و ايران که سابق بر اين موجب تنشها و درگيريهايي گرديده بود، در اين مرحله از تاريخ حيات دو کشور، صرف پيروزي انقلاب اسلامي با مضمون ايدئولوژي شيعي براي کشوري چون عراق با اکثريت مسلمانان شيعي ميتوانست مخاطره انگيز باشد
پيروزي انقلاب اسلامي ايران تعادل قوا را در منطقه خليج فارس به نفع عراق تغيير داد. سقوط شاه که ژاندارم غرب در خليج فارس بود، خلأ قدرتي در منطقه خليج فارس به وجود آورد. صدام حسين براي تثبيت نقش خود به عنوان ژاندارم جديد خليج فارس در بهمن 1358 به انتشار منشور ملي اقدام کرد
وي در اين باره گفت: «به عقيده ما تعهد کشورهاي خليج (فارس) به اين منشور به عنوان تعيين کننده چارچوب کل روابط في ما بين، امنيت خليج (فارس) را تأمين کند »
از طرف ديگر عراق با دامن زدن به نگراني بيمورد کشورهاي خليج فارس از انقلاب اسلامي ايران، توانست آنها را به طرف خود جلب نموده و عراق را به عنوان تنها سپر دفاعي در مقابل انقلاب اسلامي ايران معرفي کند. سعدون حمادي در اين زمينه طي نامهاي به سازمان ملل گفته است: اگر عراق سقوط کند، پس از آن تمام کشورهاي خليج عربي (فارس) سقوط خواهند کرد
صدام هنگامي که به قدرت رسيد که اوضاع بين المللي و منطقهاي براي دست يابي به اهدافش کاملا مساعد بود، از نظر بين المللي، غرب در پي سرنگوني ژاندارم وفادار خود، محمد رضا پهلوي و پيروزي انقلاب اسلامي، منافع خود را بيش از پيش در خطر ميديد. کشورهاي منطقه نيز با خطر صدور انقلاب اسلامي ايران روبرو بودند. در اين حال، دولتهاي منطقه و امريکا نيز بيميل نبودند که فردي چون صدام حسين، جمهوري اسلامي ايران را با ارتشي ضعيف و از هم پاشيده، وضعيت سياسي متشنج و درگير اختلافات داخلي، تنبيه نمايد. افزون بر اين، انعقاد قرارداد کمپ ديويد و انزواي سياسي مصر و سادات در جهان عرب موجب شد که مصر (و نه فقط جمال عبدالناصر) نقش سنتي خود را به عنوان رهبر جهان عرب از دست بدهد و اين موضوع، فرصت طلايي براي صدام فراهم نمود، تا عراق را جانشين مصر نمايد
به طور خلاصه به نظر ميرسيد با توجه به شخصيت صدام، وقوع انقلاب اسلامي و سقوط رژيم شاه، شرايط منطقهاي خاورميانه و جهان عرب و وضعيت روابط بين المللي شرايطي مساعد براي وقوع جنگ و تجاوز نيروهاي بعثي عراق عليه ايران را فراهم ميآورد و اين «قادسيه صدام» امري اجتناب ناپذير بود. صدام براي امتناع افکار عمومي عراق و جهان عرب که امضاي قرارداد 1975 الجزاير را نشانه ضعف او در برابر قدرت ايران ميدانستند، در اولين فرصت مناسب، قرارداد را لغو نمود. وي در سخنرانيهايش، پيش از جنگ و در جريان حمله به ايران، همواره تأکيد مينمود که جنگ را براي لغو قرار داد الجزاير و استقرار دوباره حاکميت عراق بر اروندرود شط العرب) آغاز کرده است )
در تاريخ 19 شهريور 1359 دولت عراق آن قسمت از اراضي را که ادعا مينمود بر طبق موافقت نامه 1975 الجزاير بايد به آن دولت مسترد ميگرديد، با توسل به زور به اشغال خود درآورد و اعلام نمودند که نيروهاي عراق به مرزهاي بين المللي رسيدهاند اما اهداف واقعي و نهاني دولت بعثي عراق عبارت بود از اشغال بخشهاي عرب نشين ايران، تا جريان پان عربيسم منطقه، آن را حملهاي ايدئولوژيک به غير عربها تعبير نکند
هدف دوم، تسلط بر منابع انرژي و بالا بردن ريسک دفاع براي جمهوري اسلامي ايران و هدف سوم نيز اين بود تا با حمله و تضعيف جمهوري اسلامي، اعتماد غرب را به طرف خود جلب نمايد
تجاوز نيروهاي مسلح عراق به ايران با اين توافق روشن صورت گرفت که به دليل درهم ريختگي حاصل از انقلاب، بيانگيزه بودن ارتش و اعلام سران آن و همچنين قطع ارسال سلاحهاي غربي به ايران، طي همان هفتههاي اول با حملات سريع و برق آساي نيروهاي عراقي به اتمام ميرسد. اما آن چه که در پيش بيني دولت بعثي عراق و نيروهاي غربي حامي آنها لحاظ نشده بود هجوم سريع مردم به سوي جبهههاي نبرد و تصميم به مقابله با اين تجاوز آشکار بود. مزيد بر اين، دستگاه رهبري عراق و غرب هنوز به درک روشني از ابعاد شخصيت رهبري انقلاب اسلامي به خصوص سازش ناپذيري و جسارت ايشان پي نبرده بودند، دو عاملي که پيروزي انقلاب اسلامي و هدايت جنگ تا مراحل نهايي مرهون آنها بود. لذا با اعلام تصميم حضرت امام (ره) مبني بر لزوم مقاومت و بيرون راندن دشمن از سرزمين اسلامي و نام گذاري اين جنگ به نام جنگ اسلام و کفر، هجوم مردم به جبههها آغاز شد
منبع: کتاب بررسي مراحل و تحولات جنگ
نصرالله و غلامحسين به ديوار تکيه داده بودند و با هم حرف ميزدند. دستشان را براي ما تکان دادند و خنديدند. قلبم مثل قلب گنجشک ميزد. آب دهانم خشک شده بود. نميدانستم گريه کنم و يا بخندم. دوست داشتم فريادي بزنم که تمام آدمها صدايم را بفهمند. خودمان را به نصرالله و غلامسيحن رسانديم. سلام کرديم و دست داديم. آن طرفتر نوجواني همسن و سال ما داشت گريه ميکرد. با صداي لرزان از غلامحسين پرسيدم: «براي چه گريه ميکند!» گفت: «اسمش را نمينويسند!» هنوز حرفش تمام نشده بود که پشتم يخ کرد و تمام بدنم لرزيد. احساس ميکردم که حالم ميخواهد به هم بخورد؛ اما خودم را سفت گرفتم و راه افتادم به طرف ساختمان جهاد. من از جلو ميرفتم و آنها به دنبال من. از پلهها رفتيم بالا. توي راهرو ساختمان شلوغ بود.
همه هم سن و سال ما بودند. آنها مثل ما براي ثبتنام آموزش مهندسي آمده بودند. خودم را رساندم به اتاق اطلاعات. از پشت شيشه نگاه کردم توي اتاق. آقاي معيني لم داده بود روي صندلياش و داشت با تلفن صحبت ميکرد. ما را که ديد با دستش اشاره کرد به طرف در اتاقش. توي يک چشم به هم زدن خودمان را انداختيم توي اتاق.
سلام کرديم و دست داديم. آقاي معيني مثل هميشه ميخنديد. وقتي دستم را گذاشتم توي دستش، دستم را فشار داد و گفت: «کوچولو ميخواهي کجا بروي! شما جغلهها را که جايي راه نميدهند!» هنوز حرفش تمام نشده بود که چشمهايم پر از اشک شد و چند قطره اشک از گوشهي چشمهايم پريد بيرون. نگاهم کرد، خنديد، دستي کشيد به سرم و گفت: «آ چه قدر لوس حالا کي گفت زود آبغوره بگيري! گريه کني! گريه ندارد!» بلند بلند خنديد. نگاهي به ابراهيم کرد. چشمکي زد و گفت: «بچه، تو برو گوسفندت را بچران! برو پي کارت! تو را به جنگيدن با عراقيها چه!»
مژههايم را روي هم فشار دادم، بغض کردم و با زور خنديدم.
ابراهيم گفت: «آقاي معيني اذيت نکن! تو رو خدا!»
غلامحسين گفت: «آقاي معيني اگر شما بگوييد، اسم ما را مينويسند!»
آقاي معيني ميخواست اشکم را دربياورد، دوباره گفت: «حالا شما را يه حرفي! اما اين جوجه را اصلا! فکر نميکنم! تو بگو ابراهيم، بد ميگم!»
غلامحسين و ابراهيم خوشحال شدند و خنديدند. نصرالله خودش را راست گرفت؛ اما من دوباره بغض کردم.
آقاي معيني گفت: «شوخي کردم، برويد اتاق پذيرش پيش آقاي کاظمي. ببينيد چي کار ميکند! مينويسد يا نه؟»
منبع: کتاب اگر نامهربان بوديم و رفتيم
ماييم و تفنگ، يار ديرينه ما
ماييم و خدنگ عشق در سينه ما
از سينه ما عشق وطن نتوان برد
اي خصم زبون بترس از کينهي ما
سردار سپاه پاسداران بودند
عاشق به حسين، سربداران بودند
با بيرق فتح لشکر عاشورا
در کرب و بلاي جاننثاران بودند
در مکتب انقلاب جان داد شهيد
معشوق هر آنچه خواست آن داد شهيد
شاعر: آران، سيد حيدرعلي،اروميه
منبع: کتاب زخم سيب
متن زير مقدمه اي از اين عمليات مي باشد انشاءالله در قسمت هاي آينده درباره اين عمليات بيشتر بحث مي كنيم . دوران هشت سال دفاع و مقاومت جمهوري اسلامي ايران در برابر هجوم نظامي رژيم عراق - که با ترغيب امريکا آغاز شد و با پشتيباني همهي قدرتهاي سياسي، نظامي و اقتصادي جهان ادامه يافت - از بارزترين مقاطع حيات حقيقي اين مرز و بوم است.
اينک که بيش از پانزده سال از پايان اين دورهي سرنوشتساز تاريخ ايران و انقلاب اسلامي ميگذرد، تبيين حماسههاي عظيم و ارزشمندي که مردم و رزمندگان اين سرزمين آفريدند، ضرورت بيشتري پيدا کرده است.
مرکز مطالعات و تحقيقات جنگ با درک اين رسالت تاريخي، تلاش ميکند با بهرهگيري از اسناد، مدارک و منابع بينظيري که راويان و محققان اين مرکز در طول جنگ هشت ساله جمعآوري کردهاند، ابعاد مختلف دفاع مقدس را ترسيم نمايد.
بيترديد وجود اخبار، گزارشها، آمار و اطلاعات معتبر و موثقي که از مراکز طرحريزي، هدايت و فرماندهي عملياتها تا ميدان نبرد و صحنههاي درگيري به صورت زنده و واقعي جمعآوري گرديده بر غناي آثار مرکز مطالعات ميافزايد و زواياي مختلف و تاريک جنگ را با هدف آگاهسازي افکار عمومي روشن ميسازد.
مرکز مطالعات و تحقيقات جنگ تاکنون مجموعههاي متعددي را دربارهي وقايع جنگ عراق عليه ايران منتشر کرده است. اين مجموعه که گزارش نبردهاي اصلي رزمندگان اسلام در مقابله با ارتش عراق و همپيمانانش ميباشد، براي دسترسي آسانتر و آشنايي بيشتر علاقهمندان و محققان به وقايع اين نبرد عظيم است که هر جلد آن به يکي از عملياتهاي اصلي جمهوري اسلامي عليه متجاوزان اختصاص دارد و به صورت نسبتا خلاصه و جمعبندي شده تهيه ميشود و شامل شناسنامهي عمليات، اوضاع سياسي و نظامي در آستانه عمليات، طرحريزي و اجراي عمليات، و نتايج و بازتابهاي آن ميباشد.
اين کتاب به کوشش مهدي خداورديخان و حميدرضا فراهاني با استفاده از اسناد نظامي منتشر نشدهي مرکز مطالعات، منابع سياسي و کتابهاي منتشر شدهي مرکز از جمله کتاب «تنبيه متجاوز» (نوشته حسين اردستاني) تهيه شده است. مهدي انصاري آن را ويرايش کرده و در آمادهسازي آن سيده زهره بطحايي (حروفچيني)، حسين مجيدي (نمونهخواني)، بيژن اردوئي (صفحهآرائي)، حسين امجد (طرح جلد) و احمد نصرتي (کنترل نهايي) همکاري کردهاند.
اميد است اين تلاش ناچيز مورد رضاي حضرت حق جل و علا و موجب اداي گوشهاي از حق شهيدان، جانبازان و رزمندگان اين نبرد عظيم و مقتدايشان حضرت امام خميني شود و مورد استفادهي جويندگان حقايق اين واقعه بزرگ قرار گيرد.
منبع : مرکز مطالعات و تحقيقات جنگ، 1382
متن زير مقدمه اي از اين عمليات مي باشد انشاءالله در قسمت هاي آينده درباره اين عمليات بيشتر بحث مي كنيم.
پس از اينکه رژيم عراق در استراتژي خود که با هدف کسب پيروزي سريع بر پايه «جنگ محدود و برق آسا» طرح ريزي شده بود با شکست مواجه شد و نتوانست به اهداف اصلي خود از جمله براندازي نظام جمهوري اسلامي ايران و تجزيه خوزستان دست يابد، هدف محدودتري را انتخاب کرد تا با نيل به آن بتواند شرايط خود را به جمهوري اسلامي تحميل کند. خرمشهر و آبادان که در هجوم سراسري ارتش عراق يکي از محورهاي اصلي پيشروي بود، از هفته دوم، اصليترين هدف نظامي عراق شد و محور تمرکز قوا و فشار دشمن گرديد اما مقاومت و از جان گذشتگي مدافعان خرمشهر اجازه نداد دشمن به راحتي به اين هدف دست يابد و در مجموع 34 روز طول کشيد تا دشمن خرمشهر را به اشغال خود درآورد. همين دفاع متعهدانه و انقلابي مردم از خرمشهر و در ادامه آن از آبادان، سبب شد که ارتش عراق از حملات مکرر براي اشغال آبادان نتيجهاي کسب نکند و تنها به محاصره آبادان اکتفا کند.
پس از توقيف ارتش عراق تلاشهايي براي آزادي خرمشهر و شکستن محاصره آبادان صورت گرفت؛ از جمله عمليات نصر (16 / 10 / 1359) و عمليات توکل (20 / 10 / 1359) با فرماندهي بنيصدر و به کارگيري نيروي زميني ارتش اجرا شد، ليکن چون مبتني بر بينش نظامي کلاسيک و سنتي بود و ارتش عراق از اين جنبه برتري داشت، نتيجهاي حاصل نشد. پس از عزل بنيصدر از فرماندهي کل قوا که زمينه رشد تفکر انقلابي و اتخاذ تدابير جديد و بروز تحول و ابتکار عمل در طرح ريزي و اقدامات
نظامي هموار شد و امکان هماهنگي سپاه و ارتش و نزديکي اين دو سازمان ميسر گرديد، تحولي عظيم در مرحله جديد جنگ به وجود آمد، طوري که در سال دوم جنگ طي 9 ماه، چهار عمليات بزرگ با موفقيت به اجرا درآمد و در جريان آن 8600 کيلومتر مربع از مناطق اشغالي آزاد شد و در پي آن دشمن ناچار به تخليه 2500 کيلومتر مربع ديگر از مناطق اشغالي گرديد.
چهارمين و بزرگترين عمليات از سلسله عمليات آزاد سازي مناطق اشغالي، عمليات بيت المقدس بود که با اجراي آن بيش از 5000 کيلومتر مربع از مناطق اشغالي آزاد شد و تحول سياسي و نظامي عظيمي به نفع جمهوري اسلامي پديد آمد.
در اين دفتر که به مناسبت سالگرد آزادي خرمشهر منتشر ميشود، تجزيه و تحليل نظامي و سياسي عمليات بيت المقدس، و نتايج آن به نگارش درآمده است. گفتني است که اين جزوه بخش پاياني کتاب «جنگ، بازيابي ثبات» نوشته محمد دروديان با مختصر اصلاحاتي است که براي سهولت آگاهي علاقهمندان از جريان عمليات بيت المقدس و آزادي خرمشهر، به اين صورت انتشار مييابد.
منبع: مرکز مطالعات و تحقيقات جنگ، 1382
ظهر جمعه بود، دومين روز عمليات خيبر. حوالي پل طلاييه صحنههايي سرخ از ايثار و رشادت مردان عاشورايي را در ذهن خود ثبت ميکرد. شب قبل به دستور آقا مهدي باکري وارد منطقه شده بوديم؛ دو گردان از لشکر عاشورا و دو گردان هم از لشکر نجف اشرف. تا رسيدن نيروهاي لشکر 27 حضرت رسول بايد با دشمن ميجنگيديم. مأموريت ما موفقيتآميز بود و توانسته بوديم به عمق مواضع دشمن نفوذ کنيم و در اطراف پل طلاييه موضع بگيريم.
ساعت حوالي چهار بامداد روز شنبه، به فکر افتاديم که با روشن شدن هوا، دشمن دست به پاتک خواهد زد، بايد چارهاي انديشيد.
نتيجه صحبتهاي فرماندهان اين شد؛ نيروهاي لشکر نجف و گردان امام حسين (ع) لشکر عاشورا با عمليات غافلگيرانه پل طلاييه را نصرف کنند. يک گروهان از گردان علياکبر هم با آنها برود و دو گروهان هم جاده منتهي به پل طلاييه را حفظ کنند. من جزو نيروهايي بودم که در کنار ورمزياري (1) مانديم تا جاده را حفظ کنيم و مانع محاصره بقيه نيروها شويم.
زمين مسطح بود. شروع کرديم به کندن جان پناه براي خودمان تحرکات زرهي دشمن را ميديديم و سنگرهاي ما هم آسيبپذير بود. با اين حال درگيريهاي پراکندهاي با دشمن داشتيم. وقت نماز صبح شده بود. نماز را خوانديم و پس از نماز بود که صداي مشهدي عبادي فرمانده گردان امام حسين (ع) از ميان خشخش گوشي بيسيم پيچيد: برادر ورمزياري! ما پل را تصرف کرديم. جاي مناسبي است براي پدافند. بهتره با نيروهات بيايي اينجا. تا هوا روشن نشده و دشمن پاتک نزده بيايين...
ورمزياري نيروها را حرکت داد. در حين حرکت متوجه شديم که جلوتر از ما دو گروه زرهي در دو طرف جاده با همديگر درگير هستند. يکديگر را محکم ميکوبيدند. مات و مبهوت نگاه ميکرديم به صحنه درگيري. دو تن از بچهها را فرستادند براي کسب اطلاعات. بچهها سريع برگشتند. گفتند هر دو طرف، نيروي دشمن هستند. به خيال اين که طرف مقابل دشمن است بر سر همديگر آتش ميريزند. اين وضعيت براي ما خوشحال کننده بود که سرشان به خودشان گرم است؛ ولي گذشتن از ميان اين حجم آتش ممکن نبود، عبور از جاده يعني بردن دو گروهان به کام مرگ!
مجبور بوديم از راه ميان بر برويم. راه ميانبر يعني عبور از کنار سنگرها، تانکها و دوشکاهاي دشمن. يعني عبور از جلوي چشم عراقيها که هر لحظه منتظر ما بودند
ولي هيچ راهي غير از اين نبود. آرام آرام خزيديم توي دشت، مواظب صداي نفس کشيدنمان بوديم که عراقيها متوجه نشوند. اما با روشن شدن هوا، عراقيها متوجه ما شدند. تيراندازيها به طرف ما شروع شد و فشارها رفته رفته شدت گرفت و عراقيها عرصه را بر ما تنگ کردند. ما هم مقاومت ميکرديم. عقربههاي ساعت ده صبح را نشان ميداد که
با آقا مهدي باکري تماس بيسيمي برقرار شد. ورمزياري صحبت کرد وضعيت را برايش شرح داد. در آخر پرسيد: «آقا مهدي! حال تکليف چيه؟ چيکار کنيم؟»
آقا مهدي گفت: هنوز از نيروهاي حضرت رسول خبري نيست. از شما انتظار دارم حسين وار در مقابل يزيديان استقامت کنيد...
حرفهاي آقا مهدي حجت را بر ما تمام کرده و تکليف معلوم شده بود. با اين پيام جان تازهاي گرفتيم. همه ميدانستيم که اگر نيروهاي لشکر حضرت رسول نيايند، اميدي به بازگشت نيست. ولي هيچ کس به فکر بازگشت نبود. نه گلايهاي و نه خمي به ابروئي... تکليف اين بود حسين وار جنگيدن و حسين وار شهيد شدن.
حلقه محاصره لحظه به لحظه تنگتر ميشد. نيروهاي عراقي انگار بو برده بودند که ديگر براي ما نيروي کمکي نميرسد جسارتشان بيشتر شده و به شکل سازمان يافته به ما هجوم ميآوردند.
بچهها هر چند دقيقه يکي ميافتاد؛ مجروح يا شهيد. زخميها تا حد امکان مداوا ميشدند. ورمزياري يک جا بند نميشد و هر لحظه به نيروها سر و سامان ميداد. ايازي معاون ورمزياري رفت ايستاد پشت دوشکاي غنيمتي. وقتي آتش کرد نفسي تازه کرديم.
ورمزياري نگران تلف شدن نيروهايش بود. ده- دوازده نفر با خودش برداشت رفتيم به شکار تانک ها و شکستن حلقه محاصره. بقيه را هم داخل کانال فرستاد.
حاج مهدي روحاني گردان، ظفرکش، مهري، کريم ظاهري، بنده و... گروه ده- دوازده نفري ورمزياري را تشکيل ميداديم.
تانکهاي دشمن با تير مستقيم جاده را ميکوبيدند. سطح جاده بالاتر از سطح زمين بود. براي در امان ماندن از تيرهاي مستقيم تانکها از کناره جاده نيمخيز ميدويديم. ظاهر شدن هليکوپترهاي عراقي در آسمان منطقه اوضاع را خرابتر کرد و باران گلوله و ترکش بود که بر سرمان باريدن گرفت.
ظفرکش اولين شهيد جمع ما شد. به دنبال شهادت ظفرکش، يکي از بچهها با آرپيجي، نفربر عراقي را زد و سپس يکي ديگر با آرپيجي ايفاي پر از مهمات را هدف گرفت. جنگ تمام عيار بين ما و دشمن در جريان بود. ما براي شکستن محاصره ميجنگيديم و آنها براي به دام انداختن ما.
با اصابت تيري کريم ظاهري هم افتاد و ورمزياري سينهخيز خودش را کشيد طرف پيکر نيمه جان کريم. سرش را گذاشت روي زانويش. کريم فرمانده يکي از گروهانهاي ورمزياري بود.
مدت زيادي دوشادوش هم جنگيده بودند و اينک کريم داشت از دست ميرفت. صداي حزنانگيز ورمزياري در ميان هقهق گريههايش شنيده ميشد؛ کريم! آقا کريم نرو، کريم منو تنها نذار. قرار نبود تنهايي بري... اشک از چشمان ورمزياري سرازير شده بود، صورتش را گذاشت روي صورت کريم و لحظاتي در همان حال ماند.
وقتي سرش را از صورت کريم برداشت که ديگر روح کريم به آسمان پرواز کرده و داغ رفتنش، بر دلهايمان سنگين شده بود.
فشار دشمن بيشتر شده بود و حلقه محاصره تنگتر. آن قدر گلولههاي تانکها به جاده خورده بود که جاده هم سطح زمين شده بود و ديگر هيچ جان پناهي نداشتيم. دشمن ما را براحتي ميديد، فاصلهمان با پل هم زياد بود و اميدي به کمک نبود. ورمزياري به خاکريزي که درصد متريمان بود اشاره کرد و گفت: اگه برسيم اون خاکريز، ميتونيم از پسشان برآييم.
نيروها را دو گروه کرد و بصورت آتش حرکت از مخمصه گريختيم و رفتيم پشت خاکريز. اينجا وضعيت نسبت به قبل بهتر بود؛ ولي تيرهاي مستقيم تانک فرصت سر بلند کردن نميداد.
پشت خاکريز، چند تا از بچهها نيز شهيد شدند. با تعدادي اندک هنوز مقاومت ميکرديم. تعداد آنهايي که سالم بودند انگشت شمار بودند ورمزياري، مهدوي، مهري، بنده و يکي دو نفر ديگر. امکان سرپا ايستادن نبود و سينهخيز جابجا ميشديم و اگر در اين حال کسي زخمي هم ميشد امکان کمک کردن نبود. تانکها نزديکتر ميشدند. گهگاه گفته آقا مهدي باکري توي بيسيم را به همديگر يادآوري ميکرديم؛ حسين وار جنگيدن و حسين وار شهيد شدن. با اين يادآوري روحيه ميگرفتيم.
تانکهاي دشمن ميزدند و پيش ميآمدند. مهدي شهيد شد و حاجآقا مهدوي هم به شدت زخمي. تيرهايمان ته کشيده بود. چيزي در بساط نداشتيم. به غربت بچهها افسوس ميخوردم. تير ديگري به مهدوي خورد و اوضاعش وخيمتر شد. ورمزياري درست در نوک درگيريها بود و نزديکترين نقطه به دشمن. يکي از تيرهاي دشمن اين بار هدفم گرفت و نشست در پيکر خستهام.
فقط ورمزياري بود که همچنان آتش ميريخت بر سر دشمن. شجاعت و شهامتش به حيرتم واداشته بود که يک لحظه ديدم تيري خورد به سرش. ورمزياري افتاد. ولي هنوز زنده بود. نگاهم با نگاه ورمزياري که گره خورد با اشاره به من فهماند که نقشه عملياتي توي جيبم است بردار خاکش کن، نبايد به دست عراقيها بيفتد.
قدرت حرکت نداشتم و چنين کاري هم از من برنميآمد. دشمن رسيده بود بالاي سر بچهها و تير خلاص ميزد. عمامه مهدوي تا آخر سرش بود و هنوز هم عمامه غرق به خون را بر سر داشت. تانکها رسيده بودند نزديکيام و جنازههاي تعدادي از بچهها زير شني تانکها له شده بودند.مهدوي و ورمزياري هنوز رمقي در پيکر داشتند و هر دو ذکر ميگفتند: يا زهرا (س)، يا مهدي ادرکني و يک لحظه هر دو با هم گفتند: «السلام عليک يا اباعبدالله...» و ديگر هيچ صدايي نيامد. ديگر هيچ تيري از طرف ما به سوي دشمن شليک نميشد. فقط چند تا مجروح بوديم. دشمن به غير از زخميها که حال حرف زدن نداشتند بقيه را با تير خلاص زدند. با خود ميگفتم؛ کاش يکي به آقا مهدي ميگفت که نيروهايت به سفارش تو، حسين وار جنگيدند و حسين وار شهيد شدند؛ ولي اين امکان ديگر براي ما نبود. سربازان عراقي ما را به اسارت ميبردند و مقاومت در پل طلاييه خاتمه يافته بود.
نوشته: ابوالفضل هادي
پي نوشتها:
1- علي اكبر ورمزياري اهل سلماس آذربايجان غربي و فرمانده دلاور و گمنام گردان علي اكبر لشكر عاشورا در عمليات خيبر
منبع: كتاب آشنايي ها ( مجموعه خاطرات شهيد باكري )