لطفا کمي صبر کنيد تا صفحه به طور كامل بارگزاري شود ...
![]()
هفته دفاع مقدس گرامي باد.
گرماي 40 درجه ظهر تابستان همه را کشانده بود داخل چادرها. از شدت گرما، توي پادگان دزفول بيرون از چادرها و سنگرها پرندهاي پر نميزد.
همگي در حال استراحت بوديم. گهگاه از بيرون صدايي ميآمد و چرتم را بر هم ميزد. حس ميکردم صدايي مثل صداي برخورد قوطي کنسرو و کمپوتي است که ميآيد. يکي دو بار بيخيال شدم؛ اما صدا قطع نشد. بظر ميآمد که کسي به اين قوطيها لگد ميزند يا پرتشان ميکند که اين صداها ميآيد. رفتم بيرون، هيچ کس نبود. برگشتم داخل چادر، باز همان صدا آمد.
کنجکاو شدم و به کمين نشستم که بالاخره ته و توي قضيه را در بيارم. ديدم يکي در ميان چادرها ميگردد و قوطيهاي کنسرو و کمپوت را که به شکل آشغال در محوطه ريخته شده است، يک جا جمع ميکند و بعد ميبرد در چالهاي پشت خاکريز دفنشان ميکند سرش به کار خودش گرم بود. انگار که از اين لذت ميبرد. چادر ما که رسيد ديدم آقا مهدي باکري است...
منبع: کتاب آشنايي ها ( مجموعه خاطرات شهید باکری )
همان طور که مطلع هستید بیست و ششم آبان ماه شهادت مهدی زین الدین فرمانده لشكر 17 علی بن ابیطالب (ع) می باشد به همین مناسبت زندگی نامه این شهید بزرگوار در روز شهادتش در وبلاگ پلاک قرار می گیرد.
اشاره
بگذار جاودانگی شهیدان عشق را که در قربانگاه ها به شهادت ایستادند، ما نیز شاهد شویم که شهیدان پیام خویش را سرخ سرخ در سینه های ما نگاشتند. چه کسی کربلای سالار ما، حسین علیه السلام را دوباره به پا کرد؟ لحظه هایی که زبان در کلام ماندمان قادر به اعتراض نبود، و شرافت و تقوی، شعور و غیرتمان به غارت می رفت، کدامین تن در ظهر بلوغ و عصیان سرخی عاشورا را به چشمان بی نورمان تاباند و جز شهید چه کسی باور کرد، که زندگی در غلظت سیاه شب تنها فریب خویش است.
زندگی نامه شهید
شهید زین الدین در مهرماه 1338 در تهران متولد شد. هنگامی که متولد شد مسؤولیت مادر او در تربیت و پرورش این فرزند، بیش از پیش شد و این معلم قرآن فرزندش را با آیه آیه کتاب عشق پروراند، از کودکی، قرآن را یاد گرفت. در 5 سالگی به دلیل فعالیت های مبارزاتی پدرش به همراه خانواده به خرم آباد مهاجرت نمود.
از کودکی دارای نبوغ فکری بسیار بالا بود. در جوانی علاوه بر کار و تلاش در کنار پدرش در بیش تر فعالیت های فرهنگی - دینی شرکت می کرد.
فعالیت های سیاسی شهید
فعالیت سیاسی او از زمانی آغاز شد که آیت الله مدنی به خرم آباد تبعید شد. مهدی به شدت جذب ایشان شد و در خدمت او بود و در آنجا شکل سیاست و مبارزه را آموخت. در همان سنین جوانی که به دبیرستان می رفت حزب رستاخیز تشکیل شد و در تمام خرم آباد دو جوان پیدا شدند که عضویت این حزب را نپذیرفتند. یکی از از این دو جوان آقا مهدی بود. بر این اساس آقامهدی از مدرسه اخراج شد. پس از مدتی به همراه خانواده به قم آمد و به واسطه فعالیت های سیاسی، پدرش روانه زندان شد. این در حالی بود که آقامهدی در دبیرستان امام صادق علیه السلام قم به تحصیل مشغول بود، پس از پایان تحصیلات و همزمان با تبعید پدرش به سقز، در کنکور شرکت نمود و در دانشگاه شیراز با رتبه چهارم قبول شد.
پس از پیروزی انقلاب وارد جهادسازندگی و سپس وارد سپاه شد.
جنگ کردستان که شروع شد به همراه دوستان داوطلبانه به کردستان رفت و از اتوبوسی که آنان را برده بود، تنها شش نفرشان بازگشتند و بقیه دوستان به شهادت رسیدند. در آغاز طوفان ها و بحران های انقلاب در قم در سن 20 سالگی مسؤول اطلاعات سپاه شد و با زکاوت و درایت فتنه خلق مسلمان را در شهر قم خاموش نمود.
با آغاز جنگ پس از دیدن دوره های نظامی به منطقه اعزام شد. پس از مدتی به فرماندهی اطلاعات سپاه دزفول برگزیده شد. آقامهدی یکی از عناصر فعال و کارآمد اطلاعات عملیات قرارگاه بود.
چگونگی شکل گیری لشگر همیشه پیروز علی بن ابیطالب علیه السلام
سخن از لشگری است که به نام مقدس «علی بن ابیطالب علیه السلام » مفتخر می باشد و در دامان خود دلاورمردان بسیاری را پرورانده است.
پس از مدتی شهید زین الدین در سن 23 سالگی فرمانده تیپ 17 علی بن ابیطالب علیه السلام شد. اندکی نگذشته بود که آقامهدی، مدیریت و فرماندهی قوی خود را در عملیات رمضان به نمایش گذاشت. در عملیات محرم، آقا مهدی به عنوان یکی از لایق ترین فرماندهان وارد عملیات شد.
پس از مدتی تیپ 17 به لشگر ارتقا یافت و آقامهدی فرمانده این لشگر شد. عملیات های "والفجر" که سپری شدند، زمزمه آزادسازی جزایر مجنون برخاست. آقا مهدی به عنوان طراح و برنامه ریز اصلی عملیات وارد عمل شد. نبرد خیبر آغاز شد و مهدی دلاور، سرافراز و سربلند از جزایر مجنون بیرون آمد و دشمن مایوس و ناتوان از فرمانده جوان 23 ساله ای که باعث شکستش شده بود، با عنوان «خیبرشکن » نام می برد. تا آنجا که به گفته فرماندهان عالی رتبه جنگ، آقا مهدی نخستین کسی بود که طلسم نبرد روز را شکست.
این لشگر در تب و تاب نبرد قهرمانانه با خصم زبون، قدرتمند وارد عرصه پیکار شد و از این نقطه، پای در راهی طولانی و پر مخاطره نهاد. به برکت خون شهدایش و با استواری رزمندگان از جان گذشته اش، در لحظات حساس و سرنوشت ساز، به شایستگی ماموریت خود را به انجام رسانید و به عنوان لشگری خطشکن در عملیات های "والفجر مقدماتی، والفجر 3، والفجر 4 و خیبر" و... پیروزی های افتخارآفرینی را به دست آورد و تا آخرین لحظات جنگ راه روشن دفاع و مقاومت را ادامه داد.
شهید از زبان همسر شهید
برخورد اولی که با ایشان داشتم، تمام مسائل را برای من گفته بود. او می گفت: «انتهای راه من شهادت است. اگر جنگ هم تمام شود و من شهید نشوم هرکجا که جنگ حق علیه باطل باشد، آنجا می روم تا شهید شوم.» مشکلات نبودن در خانه را چون قبلا برایم گفته بود، پذیرش و تحمل آن برای من راحت بود. برای این که سراپا محبت بود. دوست داشت همه از دستش راضی باشند. با این وجود هیچ گونه وابستگی به خانه نداشت.»
شهید، به روایت یاران
در این جا یک پرسش مطرح است که چگونه آقامهدی موفق شد به این موقعیت عالی دست یابد و روشن گرداند و ما را بیش از پیش با این چهره درخشان جنگ آشنا سازد. در این جا نگاهی داریم به سجایای اخلاقی شهید از زبان یاران و همرزمان شهید:
«این سردار عزیز را باید در قلب بسیجی ها و پاسداران لشگر 17 جست وجو کرد. نیروهای زیر دستش به ایشان عشق می ورزیدند و هنوز هم آثار این رابطه نزدیک و قلبی که یک فرمانده باید با رزمنده داشته باشد، در روح و قلب افراد لشگر مشهود است.» (سردار احمد فتوحی)
آقامهدی به خوبی می دانست که اگر فرمانده، ذره ای پای بلرزاند و خود را ببازد، نیروهایش تمام توان و استقامت خویش را از دست می دهند، این روحیه آقا مهدی باعث می شد که وظیفه ای مضاعف را بر دوش خود احساس کند.
«ما کمتر دیدیم که ایشان در پذیرش مسؤولیت و ماموریت، روحیه منفی پیدا کند. در ماموریت های رزمی استقامت و قاومت خوبی داشت و همین روحیه موجب می شد که یگان تحت فرماندهی اش نیز به همین استقامت و مقاومت دست پیدا کند.» (سپهبد شهید علی صیاد شیرازی)
عاملی که موجب شد محبت آقامهدی را در دل ها گستراند شخصیت پرجاذبه او بود. ایشان به دور از هرگونه ریا و در کمال صداقت و پاکی، طوری رفتار می کرد که دیگران خواسته و ناخواسته به حوزه نفوذ و دوستی او کشیده می شدند. هرگز در پی تشریفات و در بند ظواهر نبود. به راحتی و بی تکلف سخن می گفت. هرگز کسی را به دلیل ضعف هایش در کار، از خود دور نمی کرد.
«اگر می دید که یک نیرویی مدیریتش ضعیف است، او را طرد نمی کرد، می آورد پیش خودش. یک مدتی در فرماندهی می آورد و به او راه و رسم کار و آن چیزهایی را که باید بیاموزد، می آموخت. بعد دوباره در جایی مناسب از همان نیرو استفاده می کرد. در این چند سال ما ندیدیم که ایشان کسی را طرد کند.» (خاطره ای از یک رزمنده)
برخورد خوش و چهره خندان او زبانزد خاص و عام بود. کسانی که در طول سال های حضورش در جنگ، او را در لحظات سخت و طاقت فرسا همراهی کرده اند هرگز به یاد ندارند که با وجود موقعیت فرماندهی، خشمگین شود.
«اولین برخوردی که با او داشتم و نظر من را جلب کرد; حسن اخلاق و ویژگی های اخلاقی ایشان بود. به نظر من همانطور که خداوند به پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله می گوید به خاطر حسن خلق توست که ما آن ها را گرد تو جمع کرده ایم. این اخلاق حسنه شهید زین الدین بود که محور ارتباطات و بسیج نیروهای لشگر بود.» (سردار استکی)
شهید زین الدین از خلوص ایمان در قلب و تقوای الهی در میدان عمل برخوردار بود. پای تقوا که به میان می آید، شاهد ماجرا کس دیگری است. او که نیک و بد اعمال آگاه است و «انما یتقبل الله من المتقین » (مائده:27) را فرموده است. آقا مهدی پیش از همه به دریافت این نشان و افتخار و قبولی نائل آمد. آنجا که جان را نیز بر سر رضای دوست نهاد.
از ویژگی های شهید زین الدین عارفی متعبد، خداجو و خداترس بود.
«برادر مهدی زین الدین فرماندهی بود که مقبول مولای متقیان «زهاد فی اللیل و اسد فی النهار» بود. برادری مؤمن و متعبد بود.» (سرلشگر سیدرحیم صفوی)
روحی که با دعا و عبادت پیوند خورده باشد، آن چنان زیبا و ستودنی می گردد که چون شمع، پروانه صفتان را به گرد خویش می خواند. هرگاه زبان به دعا می گشود جز مهر معبود چیزی نمی گفت:
«بار الها، چه در پیروزی و چه در شکست، قلب های ما متوجه توست، خدایا این قلب های شیفته خودت و شیفته حسینت و شیفه اولیاات و شهدایت را از بلایا و خبایث دنیایی پاک گردان.» (از نیایش های شهید زین الدین)
عروج عاشقانه
در آذرماه 1363 در یکی از ماموریت ها در منطقه غرب در کنار برادرش هنگامی که با ماشین راهی منطقه بودند به یکی از کمین های دشمن برخورد می کنند. پس از اصابت موشک آر. پی. جی به سقف ماشین، مجید به شهادت رسیده و مهدی از ماشین پیاده شده و به دنبال پناهگاهی حرکت می کند که از پشت مورد اصابت رگبار گلوله قرار گرفته و به شهادت می رسد. آقا مهدی، در 17 آذر ماه 1363 به آرزوی خود رسید و فردای آن روز وقتی صاعقه وحشت زای خبر پرکشیدن او را به بچه های لشگر عشق دادند، همه شانه های ستبرشان لرزید و باران در باران چشم های بهاری آنان را خیس از اشک کرد.
خطبه های زینب گونه مادر شهید
همه کسانی که روز تشییع پیکر پاک این دو برادر قهرمان را به یاد دارند، می دانند که سخنان این مادر در آن روز، چه شوری آفرید و چه غوغایی به پا کرد و این حماسه آفرینی، حکایت همه مادران و زنان سرزمین خونرنگ ماست که نام و یاد راهی که زینب برگزید همیشه فراروی خود قرار داده اند.
«... شما را قسم به خون همه شهیدان و این دو جگر گوشه من، استقامت داشته باشید و در همه مراحل و سختی ها، ایستادگی کنید و راه این شهیدان را ادامه بدهید. نگذارید خونشان هدر رود. این رهبر بزرگ و نستوه را تنها نگذارید، این تکیه کلام مهدی بود.
... ای لشگر علی بن ابیطالب علیه السلام هر کجا هستید، پیام مادر مهدی را بشنوید "فلاخوف علیهم و لا هم یحزنون" خوف شما را نگیرد. هرگز محزون نشوید حرکت کنید; حرکتی حسینی، حماسه سرایی کنید، هدف مقدس را دنبال کنید از حرکت باز نایستید، مهدی و آقای او مهدی صاحب الزمان (عج) را خشنود سازید. می دانید که او همیشه به رزم و جهاد دعوت می کرد. انقلابمان را تنها نگذارید و آن را ادامه دهید.
من آرزو می کنم، کاش به تعداد رگ های بدنم پسر داشتم و در راه اسلام می دادم و با خون آن ها درخت اسلام را آبیاری می کردم. السلام علیک یا ابا عبدالله.»
«هرگز مفقودین و شهدایمان را فراموش نخواهیم کرد. خاطره عزیزان ما هرگز از یاد شما نخواهد رفت چون ما در صحنه های پیکار با هم بودیم و هیچ وقت نمی توانیم قلبا همدیگر را فراموش کنیم. یاد آنهاست که به ما همت، غیرت و جوانمردی می دهد که بتوانیم بیش تر از پیش بجنگیم.»
این جملات شهید زین الدین که با شهیدان پیش از خود پیمان بست، همیشه در گوش رزمندگان باقی ماند و چه پرشکوه و جاودانه، آنان نیز به این پیمان با فرمانده شهید خود وفادار ماندند.
کلام آخر
آری، اگر همه چیز در این عالم خاکی خلاصه می شد و بس، شاید حتی اثری از این شهید عزیز بر سنگ هم باقی نمانده بود; اما حقیقت دیگری نیز وجود دارد، حقیقتی که آیه مبارکه «ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا» آن را جاودانه کرده است و برای همیشه.
آری زین الدین ها راه خدا را زنده و جاوید نگه داشته اند و یاد آن ها را پاینده و ماندگار. پس بیایید به همچون سرداران و فاتحان قله های معنویت اقتدا کنیم تا در عالم محشر شرمنده آنها نشویم.
منبع: سایت حوزه
هنگامى كه براى آخرين بار، عازم جبهه بود، هر دو نفر ما مىدانستيم كه ديگر يكديگر را نخواهيم ديد. من نمىتوانستم از او جدا شوم و هر دو به شدت گريه مىكرديم. در آن لحظات گفتم: «شما را بيمهى آقا امام زمان عليهالسلام كردهام». او گفت: «اگر آقا امام حسين عليهالسلام بخواهد، آقا امام زمان (عج) مهر تأييد مىزند».
صبح وقتى كه برادر «جزمانى» به دنبال او آمد تا به جبهه بروند، دخترم كه دو سال داشت از خواب بيدار شد و او را بغل كرد و پاهاى او را گرفت و گفت: «بابا نرو، شهيد مىشوىها». (مجلهى خانواده، ش 147، 15 / 6 / 77، ص 16.)
راوى: همسر شهيد
سردار شهيد مهدى خندان (فرمانده تيپ يكم لشكر 27 محمد رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم.)
پردههاي اتاقم را کشيدم تا کسي توي اتاق را نبيند. يک بقچهي کوچک پهن کردم و لباسهايي را که احتياج داشتم، چيدم توي آن. بعد گوشههايش را به هم گره زدم و گذاشتمش گوشهي تاقچه. برق را خاموش کردم و خوابيدم. در فکر فردا بودم. خوابم نميبرد و از اين پهلو به آن پهلو غلت ميخوردم. به چشمهايم فشار آوردم تا بالاخره خوابم برد. با صداي اذان از خواب پريدم. گوشهي پرده را کنار زدم. بيرون را نگاه کردم تا کسي مرا نبيند. رفتم کنار حوض آب ميخواستم وضو بگيرم. آب حوض يخ کرده بود. سنگي برداشتم و يک دفعه کوبيدم روي يخ حوض. شرقي صدا کرد. خودم را جمع و جور کردم و پشت حوض قايم شدم. کسي صدا را نفهميده بود. دوباره سنگ را محکمتر کوبيدم روي يخ. يخ شکست. دستم را فرو بردم توي آب، تا مغز استخوانم تير کشيد
از سرما ميلرزيدم. وضو گرفتم و رفتم توي اتاق. نمازم را خواندم. لباسهايم را پوشيدم. بقچه را برداشتم و يواش يواش که کسي نفهمد از کنار ديوار رفتم به طرف دالان که يک وقت صداي پايي را شنيدم. خودم را پشت يک سبد پنهان کردم. پدرم بود ميخواست وضو بگيرد. اول رفت توي توالت. وقت را غنيمت شمردم و خودم را گذاشتم توي دالان، در خانه را باز کردم و پريدم توي کوچه.
از سرما بدنم ميلرزيد و دندانهايم به هم ميخورد. گوشهايم يخ کرده بودند و نوک دماغم ميسوخت. در يک چشم بهم زدن خودم را رساندم وسط روستا، که ديدم ابراهيم هم دارد ميآيد.
برف زمين زا سفيدپوش کرده بود. دعا ميخوانديم که يک وقت گرگي از توي باغها به ما حمله نکند و پاره پارهمان کند. تا آسفالت اصلي يک کيلومتر بايد پياده ميرفتيم.
داشتيم ميرفتيم که صداي زوزهاي با صداي پارس سگي بلند شد. خودمان را جمع و جور کرديم و هر کدام سنگي برداشتيم و محکم گرفتيم توي دستمان. دويديم تا رسيديم لب جاده. جاده سوت و کور بود. هيچ ماشيني نميآمد، نيم ساعتي ايستاديم که مينيبوسي پيدا شد.
مينيبوس گرم بود. کز کرديم روي صندلي و به هم چسبيديم. هنوز گرم نشده بوديم که ماشين رسيد به جهادسازندگي. هوا گرگ و ميش بود. بعضي از بچههاي ديگر هم آمده بودند. آتشي روشن کرديم و مشغول گفتگو شديم. تازه هوا روشن شده بود که آقاي کاظمي و چند نفر ديگر آمدند.
آقاي کاظمي برگهاي را که نامهاي ما توي آن نوشته شده بود گرفته بود
دستش و در راهرو ساختمان ايستاده بود. بچهها دوروبرش را گرفته بودند و با او صحبت ميکردند که مشهدي غلامعلي ساکش را انداخته بود روي شانهاش و شلون شلون آمد به طرف ما. آقاي کاظمي، مشهدي غلامعلي را که ديد گفت: «خيلي خوب شد! آقاي رئيس هم آمد! از اين به بعد مشهدي غلامعلي هم مسؤول شماست!»
مشهدي غلامعلي آمد سلام کرد و با يکي يکي بچهها دست داد و به آقاي کاظمي گفت: «آقاي کاظمي با اينها ميخواهي بروي جبهه! بابا اينها بايد حالا حالاها شير بخورند تا گنده شوند!» و بعد گوش مرا گرفت و محکم تاباند و گفت: «پدرت ميداند مي خواهي بروي جبهه، يا دزدکي آمدهاي! هي جغله اگر پدرت بفهمد کلهات را ميکند!»
غلامحسين گفت: «حالا خودت خيلي گندهاي که ما را مسخره ميکني!»
نصرالله کلاهش را برداشت و گفت: «آقاي مسؤول عوض اين که خوشحال باشي که با ما هستي، مسخرهمان ميکني!»
داشتيم حرف ميزديم که مينيبوس آمد داخل جهاد دور زد و روبه روي ما ايستاد.
آقاي کاظمي رفت دم در مينيبوس ايستاد و گفت: «حالا هجده نفر ميرويد و بقيه با مينيبوس بعدي!» هنوز حرفش تمام نشده بود که دلم هري ريخت پايين و زانوهايم لرزيد. توي دلم از خدا خواستم که من با همين مينيبوس بروم. اول اسم مشهدي غلامعلي را خواند و گفت: «بيا برو بالا و حواست به اين جغلهها باشد! گمشان نکنيها! مواظب باش يک وقت گربه نخوردشان!»
نام مرا هم خواند. هجده نفر سوار مينيبوس شديم و به اميد خدا حرکت کرديم. يک ساعتي بود که مينيبوس با سرعت جاده اصفهان قم را پيش رو گرفته بود و ميرفت. غلامحسين و نصرالله سرهايشان را تکيه داده بودند به صندليها و خروپف ميکردند. راننده تخمه ميشکست و ميراند. قاسمي و رحيمي جک ميگفتند و بقيه ميخنديدند. حاج بابايي مشغول خوردن صبحانه شاهانهي خود بود. من هم مشغول ذکر الهي بودم. کلهام را مثل مرتاضهاي هندي گرفته بودم و با تسبيح عهد بوقي پدرم که از توي جانمازش کش رفته بودم ذکر ميگفتم. خيلي هم مؤمن نبودم. آقاي کاظمي گفته بود: «ممکن است از قم برت گردانند!» من هم نذر کرده بودم تا قم دو هزار لا اله...... و پانصد تا سورهي قل...... بخوانم.
داشتم دعا ميخواندم که ابراهيم گفت: «هان اين قدر دعا نخوان ميترسم آخرش خودت را بگذاري روي اين دعاها و انشاالله چهارچرخت هوا شود!»
اصلا نگاهش نکردم. هي دعا ميخواندم و هي با خداي خودم راز و نياز مي کردم. تا رسيديم به شهر مقدس قم.
منبع: کتاب اگر نامهربان بوديم و رفتيم
بررسي ماهيت جنگ ايران و عراق بسيار اهميت دارد. چرا که جنگ بر شکلگيري هويت تاريخي ايران اثر گذاشته است و اين هويت و تجربهي تاريخي ميتواند بر انديشه و اراده و عزم ملت ايران براي فائق آمدن بر حوادث آينده، همچون جنگ و ساير بحرانهاي سياسي - اجتماعي نقش تعيين کنندهاي داشته باشد. بنابراين، اگر جنگ ايران با عراق در چارچوب و مفاهيم ديگري غير از آنچه بوده است تعريف شود، تأثير و هويت تاريخي خود را از دست ميدهد و هر جنگي که چنين شود «دچار بيريشگي خواهد
شد و ناظران خود را نسبت به علل و انگيزههاي آن متحير ساخته، نخواهد توانست همدلي نسلهاي آتي را برانگيزد. آنچه يک جنگ را در تاريخ ماندني ميکند، معناي آن نزد نسلهايي است که بدان تعلق خاطر دارند.»
اکثر پژوهشگران غربي براي اجتناب از تعيين پيوستگي ماهيت جنگ تحميلي با جريانهاي بنيادين سياسي، اجتماعي و فرهنگي امروز جامعهي جهاني تلاش ميکنند جنگ ايران و عراق را ارادهي معين فرد يا جمع و حتي امري شخصي تلقي نمايند بسياري از نظريات در توضيح جنگ ايران و عراق اختلاف شخصي صدام و امام خميني يا تنها با تأکيد بر اختلافات مرزي، با اهداف و مقاصد مشخصي مطرح ميشود. اين گونه روشها در مطالعهي جنگ ايران و عراق - بي هر گونه ملاحظهاي - بيشتر جزء نگرانه و به قصد گرفتن نتيجهي کاربردي در عرصهاي خاص سازمان داده ميشود. در صورتي که تصور جنگ در کليتي واحد رابطهي مشخصي بين اجزاي مختلف جنگ برقرار ميسازد. اهداف، ريشهها، رهبري و فرماندهي، شيوهها، جنگجويان و حاميان، هر يک نقشي ايفا ميکنند و مبين ماهيت و هويت جنگاندجنگ ايران و عراق همچنين با مشخصهاي رايج در مفهوم جنگ جهان سومي که پس از جنگ جهاني دوم رواج يافت و با تأثير از عوامل مختلفي چون بحران ناشي از تشکيل دولت ملي شامل بحرانهاي سه گانه هويت، مشروعيت، مشارکت و گسترش جهاني ميليتاريزم، ميراث استعمار در زمينهي جغرافياي سياسي، تأثير جنگ سرد و رقابت دو ابرقدرت توضيحپذير نيست. شهرام چوبين، يکي از محققان صاحبنظر در جنگ ايران و عراق، به تفاوت جنگ ايران و عراق با جنگهاي مشابه اشاره ميکند و مينويسد:
«در ميان منازعات کشورهاي جهان سوم، جنگ ايران و عراق از چندين ديدگاه غيرمعمول است. آنچه معمولا در اين باره در غرب گفته ميشود تعداد کثير تلفات انساني، زيانهاي سنگين اقتصادي وارد شده و در طول کشيدن آن است.
آنچه کمتر به آن پرداخته ميشود نوع درگيريي است که با الگوي رايج در مناطق غيرصنعتي جهان تفاوت دارد، چرا که در اين مناطق تمايل به سمت جنگهاي درون مرزي يا غيرنظامي است در حالي که نمونهاي نسبتا نادر از درگيري بين دولتها بود؛ جنگي که در قالبي کلاسيک جاي ميگرفت و منازعهاي صرف بر سر آب و خاک نبود، بلکه با قدرتطلبي و گسترش عقايد فکري نيز همراه بود.»
عوامل مؤثر در شکلگيري زمينههاي جنگ نسبت مشخصي با ماهيت و مشخصههاي جنگ و در نتيجه تمايز آن با الگوهاي رايج دارد. وقوع جنگ با فاصلهي بيست ماه پس آغاز انقلاب بيان کنندهي رابطه جنگ با انقلاب است. سقوط رژيم شاه منافع آمريکا و غرب را به مخاطره افکند، به ويژه اينکه ماهيت ديني و مردمي بودن انقلاب، گسترش آن را در سطح منطقه ممکن ساخت. اين ارزيابي و پيشبيني دربارهي گسترش انقلاب اسلامي در سطح منطقه، نوعي نگراني بينالمللي به وجود آورد که تلاش براي اعادهي نظم پيشين با «توافق بيان نشدهي بينالمللي براي دفاع از وضع موجود» ، مسير وقوع جنگ را هموار ساخت. با اين توضيح، بايد جوهر انديشهي ديني اسلام را که شامل جهاد و مبارزه با تکيه بر شهادتطلبي و فراخواندن مردم به صحنهي سياسي - اجتماعي در دورهي انقلاب و سپس دعوت مردم به مقاومت در برابر تجاوز عراق و تحولات بينالمللي معاصر را شناسايي کرد تا ماهيت جنگ ايران و عراق و تحولات بينالمللي معاصر را شناسايي کرد تا ماهيت جنگ ايران و عراق و تحولات آن، تحليل و تبيين شود. براساس اين تحليل از يک سو، انقلاب ديني به حضور مردم در صحنههاي انقلاب و جنگ منجر شد و از سوي ديگر، بر شکلگيري رفتار و تصميم رهبران، مسئولان و فرماندهان و مردم تأثير گذاشت و متقابلا براساس درکي که نظام بينالمللي از ماهيت انقلاب و تهديدي که براي منافع غرب داشت، براي مهار انقلاب از روشهاي مختلف استفاده کرد و در نهايت عراق را براي حملهي به ايران ترغيب کرد.
بر همين اساس جنگ و تحولات نظامي عميقا با ساير اجزا پيوستگي دارد. بدين معنا که با تعريف امام از جنگ آن را «جنگ اسلام و کفر» خواندند و عراق را در تجاوز به ايران عامل امريکا دانستند ماهيت عقيدتي - سياسي جنگ تعريف شد و همين نگرش از يک سو، مباني جنگ را و از سوي ديگر، نگرش به صلح را شکل داد. در واقع، با تعريف عقيدتي - سياسي جنگ در حالي که رفتار فردي و اجتماعي در جبهه و پشت آن براساس تکليف شرعي ترسيم ميشد، ماهيت مواضع سياسي در برابر عراق و حاميانش و نظام بينالملل و اساسا پيشنهادهاي صلح نيز مشخص ميشد.
در سطح نازلتر، ماهيت عقيدتي جنگ بر اهداف، استراتژي عملياتي و تاکتيکهاي نظامي تأثير گذاشت و نيروهايي داوطلب شهادت به وجود آورد.
به همين دليل الگوي تفکر سياسي و نظامي رئيس جمهور وقت، بنيصدر، که بر اساس تئوري و روشهايي متأثر از آموزههاي نظامي ارتش امريکا بود نه تنها به هنگام تجاوز عراق پاسخگو نبود، که به هنگام آزادسازي مناطق اشغالي نيز ناکام ماند و عملا به بنبست نظامي در جنگ منجر شد و کشور را بر لبهي پرتگاه تجزيهي ارضي و بيثباتي سياسي قرار داد.
در نتيجه، ميتوان تأکيد کرد که آغاز جنگ حمله به انقلاب بود و انقلاب با جنگ هزينهي سنگين رويارويي با منافع امريکا و غرب را پرداخت. باورها و اعتقادات ديني و خصلت انقلابي در سازماندهي نيروها براي تثبيت نظام سياسي انقلاب، رويارويي ايران و امريکا را ناگزير ساخت و سرانجام رفتار عراق در چارچوب منافع امريکا به جنگ منجر شد. انرژي انقلابي با وقوع جنگ آزاد شد، بدين معنا که آمادگي مردم براي حفظ انقلاب و تحقق شعارهاي آن که شامل استقلال، آزادي، جمهوري اسلامي بود همانند انرژيي متراکم در جامعه وجود داشت، ولي آشکار نبود. تجاوز دشمن خارجي براي براندازي نظام جمهوري اسلامي و از بين بردن انقلاب به منزلهي آزموني بزرگ براي نمايش آمادگي و جانفشاني مردم براي دفاع از انقلاب و حفظ نظام بود.
و اين انرژي متراکم را آزاد کرد و همين امر عنصر تعيين کنندهاي در به هم ريختگي محاسبات اوليهي عراق و ناکامي اين کشور در تجاوز به ايران بود. اين تحول بنيادين، مفهوم و ماهيت جنگ و ساختار جامعه را تغيير داد.
منبع: کتاب نقد و بررسي جنگ ايران و عراق
كنون بنگر به خوزستان كه بينى چونش و چندش
به خون آلوده كارونش، به بهمنشير و اروندش
بر او تازان يك تازى، به خونريزى و لجبازي
ددى مزدور غرب و شرق، با صد مكر و ترفندش
ز خونريزى خوش و خندان، مسلح تا بن دندان
عراق از او چنان زندان، گرفته عالمى گندش
درختى فاسد و شوم است و بارش بدتر از زقوم
به همت هم توان هم بايد از اعماق بركندش
همين رزمنده نو اللهيان، الله اكبر گوي
به لطف حق توانند از بن و بنيان برآرندش
به چنگ آريم با جنگ و بدست داد بسپاريم
و خواهد ديد او از داد فرجام خوشايندش
شهود دادگاه ما شهيدان و يتيمانشان
دگر آوارهى جنگى و جانباز و همانندش
ددك صدام بيدين را، نه دد، بل عنترك صدام
به روى دار رقصانيم، با زنجير يكچندش
عرب را ميكشد نامرد و ميگويد عرب خواهم
عجم بگذار و با دين عرب سى نسل پيوندش
اگر رحمى نكرد او بر زن و فرزند ما مردم
به راه خوى و خونش رفت و حزب لعنت آوندش
تو اى آزاده، ايرانى، شرفمند، از بنيالاحرار
به راه «لاتزر» رو با زن و با اهل و فرزندش
خوشا ملك عراق ما، كه دارد اشتياق ما
خوشا ديرين ميانرو دان ما، و اروند و مروندش
«اميد»! اين لخته خون قلب تو خواهد بگويد باز:
خوشا اقليم خوزستان و چند و چون دلبندش
منبع: کتاب سوختگان عشق
در همين 'جزيره مجنون' مدتى بود كه تانكهاى عراقى مرتب سنگر ما را مى زدند. طورى كه ما هر شب سنگر مى ساختيم اما صبح خراب بود. روزى توجهم به كترى هفت ليترى كه براى چاى گرفته بوديم جلب شد. سر لوله كترى روى سنگر و به طرف دشمن بود. عراقيها به خيال اينكه لوله تانك است و لابد استتار شده آن نقطه را مى كوبيدند. كترى را كه از روى سنگر برداشتيم آتش قطع شد و يقين پيدا كرديم كه واقعا همين طور بوده است
منبع: کتاب جهاد.
شليکها شروع ميشود. اين دفعه بچهها پشت سر يک تپه کوچک پناه گرفتهاند. ولي سنگر کمين عراق اجازه حرکت نميدهد. بي امان شليک ميکند. گاهي هم چند لحظه صبر ميکند و وقتي جلوي خود را ديد دوباره شليک ميکند. دوشکاچي هنگام شليک نميتواند جلوي خود را خوب ببيند. چون آتش دهانه دوشکا، ديد تيرانداز را کم ميکند. اما اين عراقيها هيچي نميفهمند. يک سره شليک ميکنند. بالا و پايين و چپ و راست.
برادر حميد از کنار ستون ميگذرد.يک رشته طناب هم در دست دارد. کسي متوجه نشد چرا او با خودش طناب آورد. قبل از عمليات هم هر کسي از او سوال کرد، پاسخ مناسبي نداد و با آن لهجهي آذري زيبايش، گفت: «اين طناب دنبال گلوي حرامزاده ميگردد».
حالا همين حميد آقا با آن طناب حرامزاده کش به جلوي ستون ميرود. از ستون جدا ميشود و در تاريکي گم ميشود... يا حضرت عباس! کجا ميرود؟ ميخواهد چه بکند؟ اگر ميتوانست اين دوشکا را خفه کند خيلي خوب ميشد. بعد از چند دقيقه دوشکا خفه شد و ديگر شليک نميکند. برادر حميد موسوي ميآيد. اما با زحمت. چيزي را به همراه ميکشد. يک عراقي را به پشت ميکشد.
او را خفه کرده. جاي فکر کردن نيست. فقط معلوم است او رفته و از پشت سر دوشکاچي عراقي را خفه کرده و آمده.
کوهپيمايي توأم با درگيري پراکنده در ارتفاع تا صبح ادامه مييابد. از پشت هر درخت و سنگي انتظار شليک ميرود. شايد يک عراقي کمين کرده باشد و به ستون حمله کند. تعداد زيادي از نفرات گردان در بين راه ماندهاند. علاوه بر شهيد و مجروح عدهاي از پاي درآمده و خسته شدهاند. ولي نبايد ايستاد و نيروها بايد خود را به بالا برسانند. نماز صبح در گرگ و ميش آسمان يعني شدت نبرد. با پوتين. بعضيها با تيمم. رو به قبله در يک استراحت کوتاه و باز هم حرکت.
حالا که هوا روشن شده، متوجه عظمت کار ميشوي. عجب کوه بزرگي. هيچ کس در آن پيدا نيست. آن همه نيرو در آن گم شده. فقط آن پايين و در دشت و اطراف شهر، صدها دستگاه نفربر و تانک و خودرو و آمبولانس در حرکتاند و اين همه نشان از عظمت عمليات دارد. حتما نيروي زيادي وارد کار شدهاند. شايد حدود هشت لشکر بزرگ. به بالا که نگاه ميکني. گويي هنوز در ابتداي راه قرار داري. نفسي تازه ميکني و دوباره به راه ميافتي. ديگر حرکت گرداني نيست. حتي به دسته تبديل شده. در هر گوشه 30 - 20 نفر دنبال يکديگر راه افتاده و بالا ميروند. شايد اين طوري بهتر باشد. از حجم تلفات کم ميشود. بايد پراکنده بود، تا ضمن حفظ نيروها بتوان تمام نقاط ارتفاع را پاکسازي کرد. هواي روشن يعني صبحانه. يک چيزي براي خوردن، حتي اندک. آذوقههاي باقيمانده خارج ميشود و هر کس در گوشهاي مشغول خوردن است. نان و خرما، تن ماهي، يک تکه شکلات خشک و سفت، آجيل و... عمليات ادامه دارد ولي اينجا مانند جنگ در دشت نيست. حدود خط درگيري کاملا مشخص نيست. اين طرف کمي پايينتر و آن طرف کمي بالاتر درگيري وجود دارد. وضعيت پاتک هم مشخص نيست. اينجا تانک وجود ندارد، ولي گلولههاي زيادي به زمين ميخورد. احتمالا عراق سعي ميکند اين عمليات را با تأخير در رسيدن به اهداف مواجه کند.
در گوشه و کنار و سر راه، چند نفر مجروح و شهيد از شب قبل باقي ماندهاند اگر مجروحان خودشان به فکر خودشان باشند. بهتر است، چون کمتر حمل مجروحي پيدا ميشود که توان داشته باشد يک مجروح را دهها متر به پايين ببرد. هر چند آمبولانسها از جادههاي موجود استفاده ميکنند، و خود را به بالا ميرسانند، ولي مجروحان ساده خودشان راه پايين را در پيش گرفته و به سمت دشت ميروند. معلوم نيست عراقيها چرا اين همه سنگر در اين سينه کش ارتفاع درست کردهاند. هر جا ميروي، سنگر ميبيني، انفرادي و اجتماعي. جادههاي باريک و مالرو هم سنگرها را به يکديگر متصل کرده. حتي ميتوان از روي اين جادهها به سنگرهاي دست نخورده عراقي رسيد. هيچ عراقي در سنگرها وجود ندارد. آن هنگام که نيروهاي سپاه اسلام در دشت و دامنه با سنگرهاي کمين درگير شدهاند، سربازان اين سنگرها، فرار کرده و به عقب رفتهاند. ولي براي رفتن اول بايد بروند بالاي ارتفاع بعد از آن طرف سرازير شوند. پس آن بالا خيلي خبرهاست. بايد رفت بالا. دنبال ستون. به فرمان مسئول گروهان. نظم چنداني مشاهده نميشود ولي هدف اين است که نيروهاي باقي مانده به قله برسند.
سنگرها به وسيلهي نيروها پاکسازي ميشوند و از ميان آنها وسايل زيادي به دست ميآيد. بهترين غنيمت راديو است. يکي از بچهها روشن ميکند و با صداي بلند روي يک گوني از سنگر ميگذارد تا بقيه هم بشنوند.
«... رزمندگان اسلام شب گذشته در يک عمليات بزرگ، خطوط مقدم عراق...»
گزارشگر در حال گزارش جنگ است. کليات عمليات به اطلاع مردم ميرسد و هزاران مادر و پدر خانواده نگران فرزندشان، دست به دعا بر خواهند داشت.
بچهها ميخندند، يکديگر را ميخندانند. از داخل سنگرها چيزهاي عجيبي به دست ميآيد. بعضيها به جاي پاکسازي، جارو ميکنند و هر چه داخل سنگرهاست به بيرون ميريزند و بعد تفتيش ميکنند. پتو. لباس. ساک. راديو. غذا. ظرف. پوتين. نان. شير خشک. کنسرو گوشت. گاهي اوقات هم آنقدر
انفجار گلولهها کم ميشود که آدم فراموش ميکند در حال عمليات نظامياست. صداي مسئول گروهان و مسئول دسته يک لحظه هم قطع نميشود. بندهي خداها براساس وظيفه، به دنبال تک تک نيروها راه ميافتند و آنها را به ستون و حرکت مجدد ميخوانند.
«... برادر جا نموني. بيا. ستون رفت. جنگ اصلي اون بالاست...»
ستون ميرود. درختچهها و سنگرها موانعي هستند که بچهها آنها را دور ميزنند و از آنها عبور ميکنند. به هر طرف که بچرخند فرق نميکند، هدف آن بالاست. روي قله. در بين راه هم چند عراقي جا مانده خود را تسليم ميکنند. لباسهاي پلنگي، ريشهاي تراشيده، سبيلهاي کلفت، يک نوع ژاکت سبز و ضخيم.
چقدر به خودشان ميرسند. گرم و نرم، ولي شل و ترسو. در بين راه صداي زوزهي خمپارههاي خودي هم شنيده ميشود که به سوي قله ميروند. صدا از پشت سر شروع ميشود و تا بالاي ارتفاع ادامه مييابد. معلوم ميشود نيروهاي خودي در حال کوبيدن محلي هستند که عراقيها قصد دارند در آنجا بجنگند.
فاصله زيادي تا قله نمانده. تا حالا هم چند بار فکر کردهايم به قله رسيدهايم ولي هر بار يک کلهي سنگي ما را فريب داده و هنوز به قله نرسيدهايم. آنچه که باعث ميشود نيروها متوجه شوند که تا نوک ارتفاع راه زيادي نمانده، درگيري و تيراندازي عراقيهاست. آنها آن بالا منتظر ما هستند. روي قله. آمادهي آماده. ولي ما خسته و گرسنه. در بين راه از درختهاي جنگلي هم استفاده کردهايم ولي آنها نتوانستهاند جاي يک وعده غذاي خوب و کامل را بگيرند. ولي سختي راه آن قدر زياد است که نبايد به گشنگي يا تشنگي توجه کرد. بايد رفت، اما خيلي با احتياط. عراقيها در همين اطراف هستند. در سنگرهايي که در چند ده متري قرار دارند.
منبع: کتاب سيناي شلمچه
بعد از مقدمه ای درباره این عملیات می رسیم به شناسنامه آن.
نام عمليات: بيت المقدس.
رمز: يا علي بن ابي طالب (ع)
منطقه: غرب رودخانه کارون و شهرستان خرمشهر.
مدت: 10 / 2 تا 3 / 3 / 1361.
هدف: آزاد سازي شهرهاي خرمشهر و هويزه و جاده اهواز - خرمشهر؛ خارج ساختن شهرهاي اهواز، حميديه، و سوسنگرد و نيز جاده اهواز - آبادان از برد توپخانه دشمن؛ تأمين مرز بين المللي.
سازمان عمل کننده: سپاه پاسداران و ارتش جمهوري اسلامي.
مرحله اول عمليات: عمليات در بامداد 10 / 2 / 1361 با سه قرارگاه عملياتي قدس، فتح و نصر به فرماندهي قرارگاه مرکزي کربلا آغاز شد و رزمندگان با عبور از کارون موفق شدند به جاده اهواز - خرمشهر دست يابند.
مرحله دوم عمليات: در اين مرحله که در ساعت 22:30 روز 16 / 2 / 1361 آغاز شد، رزمندگان قرارگاههاي فتح و نصر در محور حسينيه به نوار مرزي رسيدند. بنابراين دشمن مجبور شد از هويزه و جفير عقب نشيني کند.
مرحله سوم عمليات: مرحله سوم در ساعت 22 روز 19 / 2 / 1361 آغاز شد و هر چند تلفات و خسارات سنگين بر دشمن وارد آمد، ليکن هوشياري و تمرکز نيروهاي عراق در خطوط پدافندي، موجب شد رزمندگان نتوانند به اهداف تعيين شده دست يابند.
مرحله چهارم عمليات: در اين مرحله از عمليات که با سه قرارگاه عملياتي فتح، و نصر در ساعت 22:30 روز 1 / 3 / 1361 آغاز شد، نيروهاي عمل کننده موفق شدند پس از محاصره خرمشهر و اسير کردن نيروهاي دشمن، اين شهر را در ساعت 11 صبح 3 / 3 / 1361 (پس از 575 روز اشغال) آزاد کنند.
شهيدان و مجروحان: موفقيت اين عمليات حاصل فداکاري همه رزمندگان شرکت کننده به خصوص ايستادگي و از جان گذشتگي حدود 6000 شهيد و 24000 مجروح ميباشد.
نتايج:
دستيابي به کليه اهداف عمليات
وسعت منطقه آزاد شده: 5380 کيلومتر مربع
تلفات عراق: 16000 کشته و مجروح، 19000 اسير
انهدام تجهيزات دشمن: حدود 550، تانک و نفربر، 53 هواپيما، 50 خودرو، 3 هليکوپتر و...
غنائم: حدود 50 تانک و نفربر، 300 خودرو، 30 قبضه توپ و...
منبع: مرکز مطالعات و تحقيقات جنگ، 1382
جنگ خليج فارس (ايران و عراق)، طولانيترين جنگ تاريخ معاصر از زمان نبرد واترلو به شمار ميرود. اين جنگ از 22 سپتامبر 1980، يعني زماني که نيروهاي عراق به سرزمين ايران تجاوز کردند، آغاز شد و تا 20 اوت 1988، يعني زمان اجراي آتش بس مؤثر رسمي بين ايران و عراق ادامه داشت. فرصتهاي جنگي عراق زماني به پايان رسيد که در سپتامبر 1981، ايران با حملات متقابل به موفقيتهاي اوليه اين کشور پايان داد و محاصره آبادان را درهم شکست. پيشرويهاي ايران، عراق را وادار کرد تا در ژوئن 1982، از قلمروي ايران عقب نشيني کند. در اين هنگام، عراق تقاضاي آتش بس کرد، اما ايران به دليل حضور ارتش عراق در بخشهاي عمدهاي از خاک اين کشور هم چنان بر خواستههاي خود مبني بر پايان دادن به رژيم صدام حسين و جبران خسارتهاي وارده پا فشاري مينمود.
هر چند در آغاز جنگ، ايران نشان داد که تنها، براي دفاع از خود ميجنگد، اما به زودي درصدد برآمد تا با تنبيه متجاوز، حقوق حقه خويش را بدست آورد؛ بنابراين، در اواسط جولاي 1982، از مرزها گذشت و به خاک عراق وارد شد. از اين به بعد، ايران سياستي را دنبال کرد که هدف آن تسليم بدون قيد و شرط عراق بدون معامله با رژيم صدام حسين بود. با اين حال، ايران در بعضي از مواقع ميخواست مذاکراتي را از موضع قدرت انجام دهد، به ويژه پس از فتح فاو در فوريه 1986 (تا اين که آن را در آوريل 1988 مجددا از دست داد)، که رژيم [امام] خميني (ره) در صدد بود متجاوز را تنبيه کند.
از سوي ديگر، عراق بعد از اين که ناگزير شد تا موضع دفاعي را اتخاذ کند، درصدد گسترش جنگ برآمد و براي تحميل آتش بس به ابر قدرتها فشار آورد. در اوايل سال 1984، عراق نفتکشهاي ايران را هدف حملات هوايي قرار داد و در مقابل، ايران نيز با حمله به نفتکشهاي کشورهاي عربي ساحل خليج فارس به عراق پاسخ داد. به همان اندازه که پاي ابر قدرتها براي حمايت از کشتيراني بيطرف به خليج فارس کشيده ميشد، فشار بينالمللي براي يافتن راه حلي ديپلماتيک نيز تشديد ميگرديد. در 20 جولاي 1987، درست قبل از حرکت امريکا براي اسکورت نفتکشهاي مجددا پرچم گذاري شده کويت، شوراي امنيت قطعنامه 598 را تصويب کرد. بلافاصله بعد از تصويب قرارداد، عراق اعلام کرد، در صورتي که ايران قطعنامه آتش بس را قبول کند، عراق نيز آن را خواهد پذيرفت. به هر حال، ايران اعلام کرد تا زماني که کميسيوني براي تعيين متجاوز تشکيل نشود، از قبول قطعنامه خودداري خواهد کرد. جنگ خليج فارس با تعهد فزاينده بين المللي براي عمليات پرچمگذاري و مين روبي پيچيدهتر شد. بعد از نيمه سال 1987، حضور بين المللي گسترده در خليج فارس کم کم به برخورد نظامي ميان نيروي ايران و نيروي دريايي امريکا انجاميد.
در فوريه 1988، جنگ شهرها شاهد اصابت 190 فروند موشک عراقي به تهران بود، در حالي که ايران به دليل فقدان موشک کافي نميتوانست در اين سطح، با عراق مقابله به مثل کند. در مارس 1988، موشکباران تهران و حمله شيميايي عراق به حلبچه که به طور مستقيم از تلويزيون ايران پخش شد، روحيه مردم را تضعيف کرد. هنگامي که در 17 آوريل 1988، عراق فاو را پس گرفت و ماشين نظامي هجومي خود را به سلاحهاي شيميايي تجهيز کرد، معلوم شد که ايران در موضع ضعف قرار داد.
در 18 جولاي 1988، ايران با پي گيري همه جانبه اقدامات ديپلماتيک قطعنامه 598 را پذيرفت. اين امر در 8 اوت به پذيرش آتش بس از سوي دو طرف انجاميد و در 20 اوت 1988، لازم الاجرا شد. هنگامي که در 25 اوت، مذاکرات مستقيم آغاز گرديد، عراق طرف برتر ميدان نبرد بود و بعد از اعلام تاريخ برقراري آتش بس نيز به پيشروي خود عليه ايران ادامه داد و تلاش کرد تا با به اسارت گرفتن تعداد بيشتري از نيروهاي ايراني تا حد امکان موقعيت خود را در مذاکرات مربوط به مبادله اسيران، تقويت کند. همچنين، علي رغم اين که به روشني لزوم عقب نشيني نيروها به مرزهاي شناخته شده، پيشبيني شده بود، قسمتهاي زيادي از ايران را تصرف کرد. بنابر گزارش، يک روز قبل از اين که مذاکرات مستقيم آغاز شود، عراق در حمله به شورشيان شمال به طور مؤثر، از سلاحهاي شيميايي استفاده کرد و به موازات مرز، جايي که آن را منطقه آزاد شده مينامند حرکت و طبق گزارشي، حدود هزار روستا را ويران کرد. در نتيجه، بيش از صد هزار نفر آواره به سوي ترکيه و ايران سرازير شدند.
منبع: کتاب ايران، عراق و مذاکرات آتش بس
ياد آن حادثهي دردناک هميشه روح مرا آزرده ميکند. اصلا جنگ محل اتفاقات غريبي است. ناديدنيها را به آساني ميتواني ببيني. اگر ايمان به خدا نداشته باشي و نفهمي که در کدام جناح هستي - حق يا باطل - از نظر رواني ممکن است خيلي صدمه نبيني اما همين که فهميدي در جناح باطل هستي و دستي تو را در مقابل حق قرار داده است آن وقت نه روز داري و نه شب.
کوچکترين حادثهاي روحت را متزلزل ميکند و مانند موريانه تو را از داخل ميخورد و پوک ميکند. صورت دوم مسئله در جهت عکس آنچه عرض کردم صادق است.
وقتي به من گفتند که شما براي مصاحبه آمدهايد و بنا داريد آنچه در جبهه اتفاق افتاده است و فقط ما از آنها اطلاع داريم جمع آوري کنيد و آنها را در تاريخ جنگ ثبت کنيد و به نسل آينده تحويل بدهيد خيلي خوشحال شدم.
يک مورد را که خودم شاهد بودم برايتان تعريف ميکنم تا مردم دنيا بفهمند که مسلمانان وقتي با کفار جنگ کنند چون نصرت الهي پشت آنهاست پيروزند. ملل مسلمان نترسند و به ريسمان الهي چنگ بزنند. همان طور که خداوند بزرگ در قرآن کريم فرموده، پيروزي نصيب مسلمين خواهد شد.
حادثهاي ديدم که روحم را به شدت جريحهدار کرد و در واقع با ديدن آن قدرت ايمان را احساس کردم و دانستم چيزي نيستم و اين يونيفورم نظامي فقط پوست شير است که در آن دل موش ميتپد. از اين که مؤمن نبودهام و تا به اين سن کمتر توجههم به خدا بوده است احساس شرم عميقي در وجودم ريشه دوانده که اميدوارم با عبادت و خدمت بتوانم جبران کنم و گوش دلم را به آنچه که خداوند و ائمهي اطهار (عليهمالسلام) گفتهاند باز کنم و نيروي ايمان را که آن روز از سرباز شما آموختم تقويت کنم.
من ستوان احتياط هستم. مدتي واحد ما در جبههي نوسود مستقر بود. بعد از آن به شوش آمد و من در اين جبهه به اسارت رزمندگان اسلام درآمدم. آن حادثه در همين جبههي نوسود اتفاق افتاد.
روز سردي بود و درگيري نسبتا شديدي جريان داشت. ظاهرا يک عمليات نفوذي موضعي از طرف شما ميخواست صورت بگيرد که نشد زيرا آتش ما سنگينتر بود و توانست پيشروي نيروهاي شما را متوقف کند. در اين معرکهي چند ساعته و کم ثمر، ما کشته و مجروح قابل توجهي داديم. از تلفات شما خبر ندارم ولي يک پيرمرد بسيجي اسير ما شد - با تمام تجهيزات. وقتي افراد متوجه اين پيرمرد گشتند همه براي تماشا دورش جمع شدند. او را به يکديگر نشان ميدادند و مسخره ميکردند. پيرمرد محاسن سفيد و صورت استخواني داشت. او با نگاههاي نافذش افراد ما را وادار کرد دست از مسخره بازي بردارند. براي لحظهاي جمع ما و اسير شما ساکت شدند. پيرمرد ايستاده بود و حرفي نميزد. چند نفر آماده شدند او را به چادر فرماندهي ببرند. ناگهان پيرمرد زد زير گريه. ما گمان کرديم که اين گريه به علت ترس از ماست و چندتايي هم سعي کردند او را آرام کنند ولي او اجازه نداد.
يکي از ما که مختصري فارسي ميدانست به پيرمرد گفت «چرا گريه ميکني؟ گريه نکن.» پيرمرد همان طور که ايستاده بود و قطرات اشک روي محاسن سفيدش ميدويد با بغض گفت «من به قصد شهادت به جبهه آمدم، ليکن حالا تأسف ميخورم که شهيد نشدم.»
در اين موقع يکي از افسران بعثي جلو آمد و کلت کمريش را روي شقيقهي پيرمرد جابه جا کرد. تصور سردي دهانهي کلت روي شقيقهي استخواني پيرمرد برق از چشمان من جهاند. پيرمرد چشمانش را بست، وردي زير لب گفت و آن افسر بعثي هم ماشه را چکاند.
اين پيرمرد شما بود. اين ايمان، قريب يک سال است مرا بيچاره کرده است!
منبع: کتاب اسرار جنگ تحميلي به روايت اسراي عراقي
از دور، پل بزرگ بتوني ديده ميشود که ريل راهآهن از زير آن عبور ميکند. به روي پل ميرويم. از ايست و بازرسي ميگذريم. پادگان بزرگي است. ساختمانهاي پنج طبقه در يک طرف و چند ساختمان يک طبقه در دو سوي يک زمين بزرگ واقع شده است. به درون پادگان شهيد حاج احمد متوسليان سرازير ميشويم. بچهها با کنجکاوي از پنجره بيرون را نگاه ميکنند. چند تانک خراب و يک ضدهوايي توجه بچهها را جلب ميکنند. همه نگاه ميکنند.
- اينجا که پادگان دوکوهه است!
- نه خير، نوشته شده بود: پادگان شهيد حاج احمد متوسليان.
- بابا ميگم اينجا پادگان دوکوهه است. من يک بار با کمکهاي اهدايي به اينجا اومدم.
- اصلا دوکوهه يعني چي؟ اينجا که کوهي نيست! کدوم کوه؟
- خودمونيم، هوا خيلي گرمه، الو گرفتيم.
- صبر کن شايد بريم بيرون خنکتر باشه. داخل ماشين خيلي گرمه.
اتوبوسها به رديف در کنار زمين پادگان ميايستند. عدهاي به استقبال آمدهاند. هر لحظه بر تعدادشان افزوده ميشود. عدهاي با زيرپوش و بعضيها هم چفيه را خيس کرده و روي سرشان انداختهاند، لبخند ميزنند، دست تکان ميدهند. با دقت داخل اتوبوسها را نگاه ميکنند، گويي دنبال کسي ميگردند.
پياده ميشويم ساکها را به دوش ميکشيم. مانند دورهي آموزش در اردوگاه در صفوف منظم به خط ميشويم. استقبال کنندگان در گوشه و کنار، نظارهگر نيروهاي تازه اعزامي هستند. نيروهاي صفر کيلومتر، خمپاره نديده، ترکش نخورده، عراقي نديده، بعدا همه چيز درست ميشود.
- بچهها به خط!
- از جلو نظام.
- الله.
- خبردار.
- ياحسين!
- برادرها بنشينن!
مثل برق مينشينيم. منتظر « برپا » هستيم، اما خبري نيست. روي پنجه پا به حالت نيمخيز مينشينيم.
« گفتم برادرها بنشينن راحت باشن! »
آخي، انگار بشين و پاشو تمام شده ما 600 - 500 نفر در آن زمين بزرگ صبحگاه گم شدهايم. زمين بزرگي است، آسفالت. يک پرچم در وسط ميدان نصب شده. محل جايگاه با ماکتي از قدس عزيز در کنار زمين قرار دارد. با چشمانمان همه چيز را کنترل ميکنيم. واقعا هوا گرم است. کلافه شدهايم. انگار امتحان شروع شده است. بايد صبر کرد. بايد پذيرفت. اينجا جبهه است. شوخي نيست. گرما و سرما نبايد تأثيري در روحيهات بگذارد. پس يا علي!
آمار گرفته ميشود. چند نفري دنبال آب رفتهاند. برادري که در اردوگاه مزه ميريخت و بچهها را ميخنداند، ساکت نشسته بود. حال خنديدن و خنداندن نداشت. چند برادر سپاهي در رديف جلوي با يکديگر صحبت ميکنند. فکر ميکنم آنها در مورد تقسيم نيروها بحث ميکنند. يکي از آنها جلو ميآيد و
شروع ميکند:
- سلام عليکم. بسم الله الرحمن الرحيم.
- برادر صدا نميرسد، بلندتر.
- شکر خدايي را که ما را از سربازان امام زمان قرار داد. حمد پروردگاري را که اجازه داد تا با دشمنان دين خدا نبرد کنيم. سپاس مولايي را که به ما توفيق بندگي داد. اينجا پادگان دوکوهه و يا پادگان شهيد حاج احمد متوسليان است. خيلي خوش آمديد. ان شاء الله در مدتي که در خدمتتان هستيم بتوانيم در زمرهي بندگان مخلص خداوند تبارک و تعالي باشيم. برادرها، اينجا محل عبادت است. ما بسيجيان بدون هيچ چشمداشتي و فقط به دستور امام عزيزمان به اينجا آمدهايم و ميخواهيم دين خدا پايدار بماند. ما شيعيان اميرمؤمنان (ع) هستيم. ما از پيروان و ياران حسين بن علي هستيم. پس بايد همه چيزمان حسيني باشد...
حرفها آنقدر جذاب و دلنشين است که گرما را از يادمان برده است. و همه دستها را به دور زانو قلاب کردهايم و با دقت به حرفهاي برادر سپاهي گوش ميکنيم. نميدانيم چرا کم حرف زد. ولي تمام حرفهايش به دل نشست.
- برپا، از اين صف بروند آن طرف بايستند تا مسئولشان بيايد و آنها را ببرد!
- چي شد! ما را از هم جدا کردن. چرا؟
در اينجا جدايي معنا ندارد. همه همين جا هستيم. ولي گروهبندي گرداني و گروهاني بايد باشد. بايد نظم و ترتيب باشد. يکي در اين گردان و ديگري در گردان ديگر. مهم اصل کار است.
ميرويم آن طرف. يک جوان لاغر ولي چابک خود را جلوي صف ميرساند و ميخواهد که برادرها پشت سرش حرکت کنند. از گرما بدتر اين ساکهاست. ساک را از اين دست به آن دست ميدهيم. از کنار بچههايي که پيش از ما در پادگان بودهاند ميگذريم. با لبخند خوشآمد ميگويند. عجب چهرههاي مصممي! بعضي از آنها از ما کوچکترند. آنهايي که به من ميگفتند تو را چه به جنگ! خوب بود ميآمدند اينجا و مردان واقعي را ميديدند.
هوا خيلي گرم است. از تن و بدنمان آب ميچکد. اما نسيمي که در اثر راه رفتن به همين دستهاي خيس و نمناک ميخورد کمي انسان را از گرماي سوزان و مستقيم آفتاب نجات ميدهد. اصلا از زمين هم حرارت ميبارد.
- ايست! برادرها بنشينن.
- آخي، بنشينيم.
- برپا!
- ياحسين.
- بنشين.
- ياعلي.
- برپا.
- ياحسين.
- بنشين.
- ياعلي.
- سريعتر، سريع، بنشينن.
- برپا، ماشاء الله!
- بنشين
- ياحسين.
چشمها به دهان اين برادر دوخته شده. تا ميگويد « برپا » همه بلند ميشوند، و آرام مينشينند. لبخندي ميزند. ادامه ميدهد:
- بر محمد و آل محمد صلوات.
- اللهم صلي علي محمد و آل محمد.
نه بابا اين هم ميخندد. عجب چهرهي نوراني دارد. بشاش و متواضع. سرش را پايين انداخته. دستهايش را پشت کمرش به هم قلاب کرده. رنگ لباسش خاکي است. انگار سپاهي نيست. اما فرقي نميکند همهشان خدمتگزارند.
موضوع کمي روشنتر شد و حالا ميدانيم که ما نيروهاي گردان حمزهي
سيدالشهداء (ع) هستيم تقسيمات بعدي هم صورت گرفت. کادر گردان که غالبا بسيجي بودند با روي خوش، ما را در کارهايمان کمک ميکنند.
- آرپيجي زنها بيان اين طرف!
- تيربارچيها پشت تانکر آب!
- تخريب چيها، اينجا!
- حمل مجروحها، برن اون طرف!
- کمک آرپيجي و کمک تيربارچيها هم پشت سر آنها بايستن!
همهمه شروع ميشود. هرکس در صف مخصوص خود ميايستد. صفها تشکيل ميشود. مسئولان دسته در جلوي صف ايستادهاند و اسامي بچهها را ثبت ميکنند. چند نيروي اضافي به هر دسته دادهاند. منشي و پيک و چند تک تيرانداز هم مشخص شد. ما شاء الله 30 نفر شديم، دستهي دو از گروهان سه.
هنوز گرم است. با هر وسيلهاي که شده خود را باد ميزنيم. گاهي اوقات از دستهاي خالي هم استفاده ميکنيم. مسئول دسته خوشآمد ميگويد. اتاقهايمان سمت راست طبقه چهارم است. از پلهها بالا ميرويم. از در و پنجره و شيشه و کولر و... خبري نيست. چند ديوار که نشانگر وجود يک آپارتمان در گذشته بوده است، وضع اتاقها را مشخص ميکند. اتاق پذيرايي و اتاق خواب، هال و آشپزخانه، در داخل تمام آنها نيرو جا گرفته. اين حرفها مهم نيست. هرکس در گوشهاي از اتاق که با چند پتوي نازک فرش شده است مستقر ميشود. خوشبختانه يک شعله برق در هر اتاق هست. جايي که قبلا دستشويي بوده. حالا با سيمان پر شده و قابل استفاده نيست. ولي به هر حال بايد براي اين کار هم فکري کرد.
بچهها خستهاند و به ساکها تکيه دادهاند و با هم صحبت ميکنند. کمتر کسي نشسته است. انگار منتظر بروز حادثه و اتفاقي هستند.
« برادران بياين پايين و پتوهاتون را ببرين بالا. »
حرکت شروع ميشود. همه راه ميافتيم. از پلهها پايين ميرويم. وسايل را تحويل ميگيريم.
خنده و شوخي چاشني همهي کارهاست. روحيه بچهها عالي است. همه سرحال و شاداب از اين سو به آن سو ميروند. کسي احساس غربت نميکند همه با هم دوست و برادرند. اتاق کمي رو به راه شده. چند پتو در زير و هرکدام دو پتو بالاي سرمان، ساکها هم از در و ديوار آويزان ميشوند. ناهار ميخوريم، بعد يک چاي داغ. هوا گرمتر ميشود. چاي داغ و بعدازظهر جنوب. کلافه شدهايم. دنبال راه حلي براي خنک کردن خود هستيم. اما چارهاي نيست و بايد ساخت. راهي است که خودمان انتخاب کردهايم. ضرورت جنگ ما را به اينجا آورده است. امکانات کم است. جنگ هم که شوخي نيست. تنها راه، نوشيدن آب نيمه خنک است. اما بعضي بچههاي قديمي که از قبل در گردان بودهاند، راحتترند. کمتر به خود ميپيچند. بايد عادت کرد!
حالا تو رزمندهاي. اينجا همه چيز يکرنگ است. فرقي ميان فرمانبر و فرمانده نيست جز اينکه آنها متواضعترند. وضع لباسها بهتر شده است. اصلا اين حرفها مهم نيست. بايد آماده رزم شوي. بايد خود را فدا کني. فداي راه حسين (ع). در نمازها شرکت کن و از مسئول بالاتر اطاعت. اولين چيزي که ميآموزي اطاعت از خدا و رسول خدا و اوليالامر است. اينجا محل سربازي است، محل جاننثاري و فداکاري. خود را آماده کن، هم در نماز هم در نياز، هم در رکوع هم در سجود، هم در جبهه هم در پشت جبهه، هم در خط مقدم هم در خاکريز دوم. بايد به ديگران نگاه کني و درس بياموزي. اينجا دانشگاه است، اينجا مدرسه عشق است. عشق به خالق و مخلوق، عشق به انجام تکليف تا سرحد شهادت. هر روز صبح به صف ميشوي و ترکيبي زيبا از عبادت و عرفان عملي را تجربه ميکني. تو خود بيانگر ايثار شدهاي. از همه چيز گذشتهاي. آيندهنگر شدهاي، نه نگرش به 20 سال و 30 سال ديگر؛ آيندهي بعد از زندگي در اين دنيا. زندگي در لاهوت و ملکوت. تو بايد خدايي شوي. هنوز در ميان راهي، به مقصد نرسيدهاي. مغرور مشو. متواضع باش. صرفا به خود مينديش. به فکر ديگران هم باش. سحرها را از دست نده. حرکت کن.
چند روزي است که در پادگان به سر ميبريم. ميگويند قرار است برويم مرخصي. کارها مرتب ميشود. يک هفته بايد برويم مرخصي. امريه صادر ميشود. ساکها بسته ميشود. بعضي وسايل تحويل تدارکات گردان ميشود. نميدانم چرا بعضي از بچهها به مرخصي نميآيند. آنان هنوز لباس رزم بر تن دارند و در گوشهاي نشستهاند و نظارهگر شور و شعف ديگراناند. به ايستگاه قطار ميرويم. دوباره سوت قطار. کوپههاي هشت نفره. در راهرو ايستادن و 18 - 17 ساعت راه.
منبع: کتاب استقامت در مسير