لطفا کمي صبر کنيد تا صفحه به طور كامل بارگزاري شود ...
![]()
در
سالروز ميلاد با سعادت امام رضا (ع) از قالب جديد وبلاگ پلاک پرده برداري شد.![]()
از
ويژگي هاي منحصر به فرد اين قالب مي توان به Tableless
بودن آن و سرعت لود خيلي بالا اشاره کرد .
شما هم اگر نظر يا پيش نهادي در مورد بهبود وبلاگ داريد ، در نظرات اعلام بفرماييد
. ضمن اينکه اگر مطلبي مورد پسند شما قرار گرفت حتماً در نظرات آن پست بيان نماييد
.
حدود دو ماه از عمليات و الفجر مقدماتي (1) ميگذشت و به دليل متوقف شدن والفجر مقدماتي ، نيروهاي رزمنده اشتياق شديدي براي شرکت در عمليات داشتند؛ امام در ظاهر هيچ خبري نبود الا همان کارهاي هر روز و هر شبمان؛ رزم شبانه، پيادهروي و...
از طرفي مأموريت نيروهاي بسيجي که سه ماه بود و يک جا اعزام شده بوديم تمام شده بود. بيآنکه در اين سه ماه به مرخصي برويم. بنابراين درخواست تسويه حساب ميکردند؛ يکي دانشآموز بود و ديگري دانشجو، آن يکي کاسب و... بالاخره مسئلهي درخواست تسويه حساب نيروهاي بسيجي جدي شد و خبر به گوش مسوولين لشکر هم رسيد.
چند روز به همين حال سپري شد. تا اينکه يک روز فرماندهان گردان اعلام کردند که فردا فرمانده لشکر در مراسم صبحگاه سخنراني خواهد کرد. خوشحال بودم. تا آن روز فرمانده لشکر را از نزديک نديده بودم.
از طرفي هم آوازهاش همه جا پيچيده بود و ديدن چنين شخصي، خالي از لطف نبود.
مراسم صبحگاه روز بعد با حضور گردانهاي علياکبر و حر در محوطه گردان علياکبر - توي دشت عباس برگزار شد. بعد از اتمام مراسم معمول هر روز، آقا مهدي به جمع ما پيوست. بچهها بلافاصله دور ايشان حلقه زدند و آن عبد صالح خدا را همانند نگيني در ميان گرفتند.
آقا مهدي باکري که همه دنيايش عشق بسيجيها بود و نقش حساس و سرنوشت نيروهاي بسيجي را در جنگ به وضوح لمس ميکرد، ابتدا در رابطه با اهميت حضور نيروهاي بسيجي و خالي نکردن جبهه از نيرو، اطاعت محض از ولايت فقيه و وضعيت جبهههاي جنگ برايمان صحبت کرد و بعد گفت: به من اطلاع داده شده که مأموريت عدهاي از برادران بسيجي تمام شده و قصد تسويه حساب دادن.
من از اين برادران 10 روز مهلت ميخوام. اگه در اين مدت عملياتي بود که با هم به نبرد دشمن ميريم و گرنه، انشاءالله تسويه ميکنين و برميگردين به خونههاتون.
اين خبر براي برادران رزمندهاي که چند ماهي را چشم انتظار عمليات بودند، خبر خوشحال کنندهاي بود و به عنوان اعلام آمادگي،فرياد تکبير از دل و جان برآمده بچهها دشت عباس را پوشاند. و چقدر اين خبر براي بچهها جالب و اميدوارکننده بود. در طول سالهاي دفاع مقدس، رزمندگان اسلام به اميد روزي که در عمليات شرکت خواهند کرد لحظهشماري ميکردند.«شب حمله» براي رزمندگان اسلام «شب حماسه و ايثار» و «شب نيل به آمال و آرزوها» محسوب ميشد. شبي که خيليها در برابر حضرت حق مقام عبوديت را به سرحد کمال ميرساندند.
از آن روز شور و شوق عجيبي در بين رزمندهها حاکم گرديد و روزشماري معکوس آغاز شد. بچهها آرام و قرار نداشتند. تمام حرکات و سکنات نيروها بيش از پيش رنگ و بوي خدايي به خود گرفته بود. توي چادرها و سنگرها ، موضوع صحبت بچهها از تسويه حساب، خانه و مدرسه به عمليات، شهادت، شهيد و... تغيير يافته بود.
هر روزي که سپري ميشد آمادگي نيروها چه از لحاظ روحي و معنوي و چه از جنبه نظامي بيشتر ميشد و در شوق شرکت در عمليات سر از پا نميشناختند. تا اينکه روز يازدهم، طبق وعده «آقا مهدي» حرکت نيروها جهت عزيمت به منطقه عملياتي «و الفجر يک» آغاز گرديد و چند روز بعد هم عمليات با اقتدار و صلابت نيروهاي لشکر عاشورا و ديگر رزمندگان اسلام به وقوع پيوست و...
راوی: رضا قليزاده
پي نوشتها:
1- عمليات والفجر مقدماتي به تاريخ 17/ 11/ 61 در منطقه فکه انجام گرفت.
منبع: کتاب آشنايي ها ( مجموعه خاطرات شهيد باکري )
سال 65 وقتى به جبهه مى رفتيم، در آن لحظات آخر يكى از برادران كم سن و سال را از صف بيرون كشيدند و او را از پادگان آموزشى به شهر بردند.
از مركز آموزش تا شهر شش كيلومتر راه بود.
او دوباره با پاى پياده برگشت و به پادگان آمد و دست به دامن مسئولين شد.
اين دفعه در پاسخ آنها كه مى گفتند آخر تو خيلى كوچكى، چه كارى از دستت بر مى آيد، مى گفت: من برايتان اذان مى گويم. براى بچه ها سرود مى خوانم.
سرانجام با اصرار زياد موفق شد و به منطقه آمد.
بعد از سه ماه تسويه گرفتيم ولى او ماند و به مرخصى نيامد.
مى گفت: من بيايم مسلما ديگر نمى گذارند برگردم. مدت يك سال منطقه بود تا سال 66 كه به درجه رفيع شهادت رسيد
از لشکر 17 علي بن ابيطالت (ع) به لشکر 31 عاشورا در نزديکي دزفول (1) منتقل شده بوديم. هنوز کسي را از فرماندهان اين لشکر نميشناختيم. در ابتداي ورود چند تخته چادر و پتو، چراغ نفتي، فانوس و... تحويل دادند تا توي پادگان لشکر در محلي مناسب چادرها را برپا کنيم. از شانس بد ما، اوضاع جوي بهم خورد و بارش باران آغاز شد و باد شديدي شروع به وزيدن کرد. هر لحظه وضعيت جوي بدتر ميشد. و اوضاع نابسامان ما را بيش از پيش وخيمتر ميکرد. با اين شرايط نميشد چادري زد بايد به جاي ديگري وسايلمان را ميبرديم. به يک تويوتا يا يک وانت نياز داشتيم که امکانات و وسايل موجود را به جاي بهتري منتقل کنيم. در اين حين تويوتايي را که از آن نزديکي ميگذشت صدايش زديم و از راننده درخواست کرديم کمکمان کند. راننده تويوتا که لباس بسيجي پوشيده و ظاهري بسيار ساده و صميمي داشت استقبال گرمي از تقاضاي ما کرد
علاوه بر اينکه خودرو را براي حمل وسايل در اختيار ما گذاشت خودش نيز زير باران همانند ما در جابجايي وسايل، کار کرد. بالاخره در فاصله به نسبت کمي از موقعيت قبلي، چادرها را برپا کرديم و تا حدودي به وضعيت اسکان خود سر و سامان بخشيديم.
صبح فرداي آن روز با حضور تمام يگانهاي لشکر، مراسم صبحگاه آغاز شد. اولين حضور ما در جمع رزمندگان لشکر عاشورا بود و مشتاق بوديم بيشتر در مورد لشکر و فرماندهان و وضعيت آتي خودمان بدانيم.
مجري مراسم صبحگاه در خلال برنامه، از برادر مهدي باکري فرمانده لشکر 31 عاشورا جهت عرض خيرمقدم و سخنراني براي نيروهاي اعزام جديد، دعوت به عمل آورد. چهرهي باکري براي ما ناآشنا بود و خيلي مشتاق ديدارش بوديم. از همين رو تا زماني که به جايگاه قدم ننهاده بود پرستيژ و قيافههاي گوناگوني از فرمانده لشکر عاشورا توي ذهنم تصور ميکردم. به محض اينکه ايشان در پشت تريبون آمد و شروع به صحبت کرد، متوجه شديم همان کسي است که ديروز در زير باران به ما کمک ميکرد و ما هم فکر ميکرديم که فقط راننده تويوتا است. عرق شرمي بر پيشانيمان نشست که نگو و نپرس و همگي از کار ديروز خود پشيمان شديم. آقا مهدي به ما خوش آمد گفت و از عملياتي (2) در آينده خبر داد که بايد بر آمادگي خودمان هر چه بيشتر بيفزاييم و...
بعد از صبحگاه، عقلهايمان را گذاشتيم روي هم و بعد چند نفر از برادران به نمايندگي از همه نيروهاي زنجاني - به منظور عذرخواهي - نزد آقا مهدي رفتيم. ايشان با صميميت و گشادهرويي خاصي موضوع را بسيار عادي تلقي کرده و گفت: خدمت کوچکي به رزمندگان کردهام...
اباصلت اللهياري
پي نوشتها:
1- پادگان شهيد باکري در 18 کيلومتري دزفول
2- عمليات بدر
منبع: کتاب آشنايي ها ( مجموعه خاطرات شهيد باکري )
آن چنان كه دوستان بيان مىدارند، در روز حادثهى انفجار حزب جمهورى اسلامى، دقيقهاى خنده از لبان او كنار نمىرفت. شاداب و سرحال و مصداق اين شعر اقبال بود كه گفته:
نشان مرد مؤمن با تو گويم
كه چون مرگش رسد خندان بميرد
در عين تبسم، گويى هالهاى از غم و رنج، چهرهى او را مىفشرد. غم امت اسلام و به مقصد نهايى نرسيدن انقلاب.
او طبق معمول از يكى - دو ساعت قبل از مغرب، در محل حزب حاضر مىشد و با اعضاى آن جلساتى داشت. مشكلات و مسائل را هم در ميان مىگذاشتند و به بحث و تبادل نظر مىپرداختند. پس از خاتمهى جلسه با مسؤولان مملكت و نمايندگان مجلس دور هم جمع مىشدند، نماز جماعت را برقرار كرده و پس از آن به بحث مىپرداختند.
هنگام غروب شد و مؤذن اذان گفت. دوستان دور هم جمع شده و براى برگزارى نماز جماعت آماده شدند. آن شب عدهاى قريب صد نفر از وزرا، وكلا و شخصيتهاى مملكت در نماز جماعت حاضر شدند. بهشتى به نماز ايستاد؛ نماز آخرين و نماز وداع.
آن شب نماز جماعتش از همهى شبها طولانىتر بود و اصرار بچهها هم بسيار بود كه مىخواهيم پشت سر تو نماز بخوانيم و محل برگزارى نماز در حياط دفتر حزب بود. عكاس آمد و از آن نماز، عكسى يادگارى گرفت.
ساعت 5 / 8 بود كه نماز تمام شد؛ شهيد بهشتى پيشنهاد كرد كه زودتر به سالن بروند و آمادهى انجام برنامه شوند. همه برخاستند و به سالن رفتند. هر كس در گوشهاى و در محلى نشست و آمادهى استفاده از بيانات بهشتى و بحث و تبادل نظر شد.
بيآنکه به کسي اطلاع داده باشم، اعزام شدم دزفول و در گرداني که برادرم فرماندهاش بود، سازماندهي شدم. بعد تلفن کردم به مادرم که نگران نباشد. حالا ديگر توي گردان هم پدرم بود و هم برادرم. پدرم مسوول تدارکات گردان بود. بچهها سر به سرم ميگذاشتند، ميگفتند: اينجا يک چادر بزنين و همهي اهل خانواده رو هم بيارين اينجا.
هر وقت پدرم از تدارکات چيزي به بچهها نميداد، ميآمدند پيش من و ميگفتند که پدرت مسوول «ندارکات!» است.
روزهاي خوش جبهه همين طور گذشت تا اينکه کمکم بوي عمليات همه را به وجد آورد و ميرفت که روزهاي انتظار به پايان رسد. لشکر عاشورا در سال 62، به جبهه غرب - منطقه عملياتي پنجوين - عزيمت کرد و گردان ما هم در اين کاروان بود. توي خط مقدم پنجوين يک ديدهبان بود که ميگفتند خيلي وقت است به مرخصي نرفته، بالاخره من را به جاي او در ديدهباني کاشتند و او رفت مرخصي.
ترکش کوچکي هم در کتفم جا خوش کرده بود که اذيتم ميکرد، اما به روي خوم نميآوردم. دو روز از ديدهباني من ميگذشت که متوجه شدم يک نفر از دوردستها ميآيد و به سنگرها سرکشي ميکند. تا نوبت من برسد دلم هزار راه رفت. چه کسي ميتواند باشد؟ براي چه ميآيد و... بالاخره آمد و رسيد به سنگر من، آقا مهدي باکري بود. مثل هميشه سرحال و بشاش، با روحيه و باوقار. تا رسيد کنار من، گفت: مولائي قارداش يورولما.
انگار خستگي از تنم به در رفت. گويي سالهاست که ديدهبانم. چند کلمهاي صحبت کرديم و بعد راهش را گرفت و رفت. پس از رفتنش متوجه شدم که در سنگرم بيسکويت و سيب گذاشته و رفته... بوي سيب،بوي آقا مهدي در سنگرم پيچيده بود.
عمليات و الفجر چهار انجام گرفت و گردان ما که قرار بود يک دشت يا يک تپه را از دست عراقيها خارج کند، توانست خيلي سريع به اهداف خود برسد. توي خط مقدم بوديم که چند روز بعدش خبر رسيد برادرت زخمي شده، وقتي رسيدم کنارش، دراز به دراز افتاده بود. از سرش ترکش خورده بود. سرش را به روي زانو گذاشتم و مشغول صحبت شديم. داشت برايم روحيه ميداد و سفارش ميکرد؛ بايد مقاومت کنيد و... يکي وارد سنگر شد و با لحن دلنشين اما قاطعانه گفت: «برادران! منتظرين آقا سيد از دستمون بره، بردارين زودتر به پشت جبهه منتقل کنين.
سيد اژدر را روي برانکارد بردند. پدرم هم قبل از عمليات رفته بود تبريز. حالا من تنها بودم.
وقتي آقا مهدي آمد، از من دلجويي کرد و گفت: سيد کوچک و بزرگوار! تو هم برو تبريز شايد کاري داشته باشن، به خانواده هم سلام برسان و بگو ناراحت نباشن، حال برادرت خوب ميشه...
پس از اين حرفها رفت. مردي که با آمدنش شور و نشاط و اميد ميآورد و با رفتنش آتش به دلمان ميزد. برگشتم تبريز. اما هنوز شيريني ديدار و تواضع آقا مهدي را در برخورد با نيروهايش فراموش نکرده بودم و هيچ وقت فراموش نميکنم.
سيد ناصر مولايي
منبع: کتاب آشنايي ها ( مجموعه خاطرات شهيد باکري )
گرماي 40 درجه ظهر تابستان همه را کشانده بود داخل چادرها. از شدت گرما، توي پادگان دزفول بيرون از چادرها و سنگرها پرندهاي پر نميزد.
همگي در حال استراحت بوديم. گهگاه از بيرون صدايي ميآمد و چرتم را بر هم ميزد. حس ميکردم صدايي مثل صداي برخورد قوطي کنسرو و کمپوتي است که ميآيد. يکي دو بار بيخيال شدم؛ اما صدا قطع نشد. بظر ميآمد که کسي به اين قوطيها لگد ميزند يا پرتشان ميکند که اين صداها ميآيد. رفتم بيرون، هيچ کس نبود. برگشتم داخل چادر، باز همان صدا آمد.
کنجکاو شدم و به کمين نشستم که بالاخره ته و توي قضيه را در بيارم. ديدم يکي در ميان چادرها ميگردد و قوطيهاي کنسرو و کمپوت را که به شکل آشغال در محوطه ريخته شده است، يک جا جمع ميکند و بعد ميبرد در چالهاي پشت خاکريز دفنشان ميکند سرش به کار خودش گرم بود. انگار که از اين لذت ميبرد. چادر ما که رسيد ديدم آقا مهدي باکري است...
منبع: کتاب آشنايي ها ( مجموعه خاطرات شهید باکری )
هنگامى كه براى آخرين بار، عازم جبهه بود، هر دو نفر ما مىدانستيم كه ديگر يكديگر را نخواهيم ديد. من نمىتوانستم از او جدا شوم و هر دو به شدت گريه مىكرديم. در آن لحظات گفتم: «شما را بيمهى آقا امام زمان عليهالسلام كردهام». او گفت: «اگر آقا امام حسين عليهالسلام بخواهد، آقا امام زمان (عج) مهر تأييد مىزند».
صبح وقتى كه برادر «جزمانى» به دنبال او آمد تا به جبهه بروند، دخترم كه دو سال داشت از خواب بيدار شد و او را بغل كرد و پاهاى او را گرفت و گفت: «بابا نرو، شهيد مىشوىها». (مجلهى خانواده، ش 147، 15 / 6 / 77، ص 16.)
راوى: همسر شهيد
سردار شهيد مهدى خندان (فرمانده تيپ يكم لشكر 27 محمد رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم.)
در همين 'جزيره مجنون' مدتى بود كه تانكهاى عراقى مرتب سنگر ما را مى زدند. طورى كه ما هر شب سنگر مى ساختيم اما صبح خراب بود. روزى توجهم به كترى هفت ليترى كه براى چاى گرفته بوديم جلب شد. سر لوله كترى روى سنگر و به طرف دشمن بود. عراقيها به خيال اينكه لوله تانك است و لابد استتار شده آن نقطه را مى كوبيدند. كترى را كه از روى سنگر برداشتيم آتش قطع شد و يقين پيدا كرديم كه واقعا همين طور بوده است
منبع: کتاب جهاد.
در تنظيم وقت، خيلي دقيق بود به طوري كه از تمام اوقات خود، به نحو احسن استفاده ميكرد
نماز ظهر را كه ميخواند، غذا ميخورد و اگر چيزي نبود، نان و ماست صرف ميكرد. يك ساعت ميخوابيد، سپس تجديد وضو نموده، مشغول مطالعه ميشد تا وقتي كه بچههاي مدرسهي علوي، استادان و دانشجويان ميآمدند.
ايشان درس ميگفتند و پس از نماز مغرب، در اتاق مطالعه تا ساعت ده و يازده مشغول مطالعه بودند و جلسه داشتند و بعد كه ميآمد ميگفت: «سرم گيج ميرود».
قبل از خواب، بيست دقيقه تا نيم ساعت قرآن ميخواند و حدود ساعت دوازده شب، ميخوابيد. پس از دو ساعت و نيم از نصف شب، برميخاست و به نماز و مناجات ميايستاد. مناجاتهاي عجيبي داشتند؛ مثلا در مناجات ميگفتند: «تو خود حجاب خودي حافظ از ميان برخيز» (مجله شاهد، ش 212، تير 1371، ص 31.)
راوي: همسر استاد شهيد
توي راهرو شلوغ بود. چند تا نوجوان پشت داده بودند به ديوار راهرو و مثل مادر مردهها گريه ميکردند. ميدانستم من هم سرنوشت همينها را دارم. وقتي فکرش را ميکردم ميخواستم دق کنم و از غصه بميرم. نفهميدم کي خودم را رساندم به اتاق پذيرش. آقاي کاظمي نشسته بود پشت ميز و با چند تا نوجوان بگو مگو ميکرد. سلام کرديم و ايستاديم روبهرويش.
جوابمان را داد و گفت: «بفرماييد! کاري داشتيد!» و بعد به غلامحسين و نصرالله گفت: «مگر به شما نگفتم: «سالتان کم است! برويد براي دورهي بعدي، برويد!» آقاي کاظمي داشت با غلامحسين و نصرالله حرف ميزد که من زدم زير گريه. آقاي کاظمي زل زد توي صورتم. نزديک بود خشکش بزند. چشمهايش را تيز کرد و گفت: «تو چرا گريه ميکني!»
بريده بريده گفتم: «م.. ن ميخواهم بروم جبهه! آموزش!»
چشمهايش را گرد کرد. کمي نگاهم کرد و زد روي ران پايش و قاهقاهقاه خنديد و گفت: «چي گفتي! کجا ميخواهي بروي! يک دفعهي ديگر بگو!»
گفتم: «ميخواهم بروم جبهه!»
دوباره خنديد و گفت: «برو بچه! مگر جبهه مهدکودک است!» و بعد نگاه ابراهيم کرد و گفت: «تو چه کار داري! حتما تو هم ميخواهي بروي جبهه!»
ابراهيم رفت جلوتر و گفت: «آره مگر من چي کم دارم!»
ابراهيم از من چاقتر و بلند قدتر بود. آقاي کاظمي نگاهي به سر تا پايش انداخت. لبهايش را روي هم فشار داد و گفت: «چند سال داري پسر! سي سالت شده؟»
ابراهيم کپي شناسنامهاش را از جيبش کشيد بيرون و خوشحال رفت جلو، داد دستش و گفت: «هيجده سال دارم!»
آقاي کاظمي خيره نگاهش کرد و بعد نگاهي به کپي کرد و گفت: «که گفتي هيجده سال داري، ها!» زل زد توي چشمهايش و گفت: «راست بگو مؤمن!» و بعد گفت: «از کجا آمدهاي!» که من پريدم جلو و گفتم: «از حاجيآباد! حاجيآبادي هستيم!»
- کي از تو پرسيد؟ مگر خودش زبان ندارد؟
بعد به غلامحسين و ابراهيم و من گفت کنار هم بايستيد ببينم!
رفتيم کنار هم ايستاديم. نصرالله هم آمد کنارمان. کاظمي به نصرالله گفت: «کي به شما گفت؟»
آقاي.....
نصرالله دستش را برد بالا و گفت: آقا اجازه! ميخواستم بروم جبهه!» همه با هم زديم زير خنده. بچههاي ديگر هم که توي اتاق بودند، خنديدند.
آقاي کاظمي گفت: «کوچکي، آقا اجازه تو کوچکي!» و خنديد.
نصرالله چشمهايش را پر از اشک کرد و گفت: «حالا يه کاري بکن! تو رو بخدا! آقاي کاظمي تو رو خدا!»
آقاي کاظمي گفت: «خب تو هم باش ببينم قد کدامتان بلندتر است!»
غلامحسين و نصرالله از من و ابراهيم بلند قدتر بودند. آقاي کاظمي خوب نگاهمان کرد و به من گفت: «تو خيلي کوچکي! يعني هنوز بچهاي! برو انشاالله دورهي بعدي!» و گوشي تلفن را برداشت. شمارهاي را گرفت. گفت: «عليرضا چند نفر ديگر ميخواهي!» لحظهاي مکث کرد. بعد سرش را تکان داد گوشي را گذاشت. رو به غلامحسين کرد و گفت: «برو کنار ديوار ببينم! آن جا! آن جا که خطي کشيده شده!»
غلامحسين رفت کنار ديوار ايستاد. از خط تا سرش سه چهار سانتي بيشتر نميخواست. آقاي کاظمي خيره نگاهش کرد و گفت: «صد بار گفتم کوچکي، کوچک!» غلامحسين به گريه افتاد. ما هم همگي زديم زير گريه. آقاي کاظمي گفت: «من که هنوز به شما حرفي نزدهام!»
من اتاق را گذاشتم روي سرم و زار زدم. بچههاي ديگر هم مثل من زار و زار گريه کردند.
آقاي کاظمي گفت: «عجب آدمهايي پيدا ميشوند!» و بد به من گفت: «ببين اسمت چيه!»
- محسن!
آفرين ببين آقا محسن! بايد سرت برسد به اين خط! قانون ما همين است!»
و رفت کنار خط ايستاد. خودش را تکيه داد به ديوار و گفت: «بايد سرت برسد به اين خط مثل من!»
و بعد رفت کنار ميزش و گفت: «حالا بيا تا ببينم چه ميشود!»
زانوهايم ميلرزيد و پاهايم جلو نميرفت. ميدانستم که قدم به خط نميرسد. غلامحسين که از من بلند قدتر بود، قدش نرسيد واي به من! با زور خودم را کشاندم کنار ديوار و ايستادم و نگاه آقاي کاظمي کردم.
- خب حالا صاف وايستا ببينم.
ايستادم و فشار آوردم به نوک انگشتانم و خودم را بلند کردم. سرم را بلند کردم و نگاه کردم. تا خطي که روي ديوار بود ببينم. هنوز چند سانتي ديگر ميخواست. آقاي کاظمي آمد کنارم. دستش را گذاشت روي خط و گفت: «آ، هنوز چند سانت کم داري!» نگاهي به سر تا پايم انداخت. چشمهايش را گرد کرد و گفت: «نشد، تو که از او کوتاهتري پس چرا؟!»آمد عقبتر ايستاد. دوباره نگاهم کرد و گفت: «نه نشد! قرار نشد کلک بزني!» پاهايت را بياور پايين! من مي بينم تو يک دفعه قدت بلند شده!»
بچهها خنديدند. پاهايم را آوردم پايين. گفت «حالا شد! خب حالا صاف وايستا!» و نگاه خط کرد. دوباره آرام پاهايم را فشار دادم و خودم را کشيدم بالا. سرش را آورد پايين. من هم خودم را کشيدم پايين. قاهقاه خنديد و رفت نشست روي صندلياش و گفت: «خوشم ميآيد که زرنگي! بهت نميياد.» و خيره نگاهم کرد.
بالاخره اسم غلامحسين و نصرالله را با هزار التماس و درخواست نوشت،
ولي به من و ابراهيم گفت: «برويد براي دورهي بعدي! حالا زود است!»
نصرالله و غلامحسين انگار بال در بياورند، خوشحال شدند و رفتند؛ ولي من و ابراهيم مثل مادر مردهها شروع کرديم به گريه و زاري. بعد رفتيم سراغ آقاي معيني. بچههايي که توي راهرو ايستاده بودند ما را که ديدند، انگار کسي به عزاي مادرشان بيايد، جيغشان رفت به آسمان. ما هم حالمان بدتر شد که يک دفعه تمام کارکنان جهاد از توي اتاقهايشان ريختند بيرون تا ببينند اين داد و شيون براي چيست. ما را نگاه ميکردند و ميخنديدند. لجم گرفته بود. دوست داشتم سنگي دستم بود و ميکوبيدم به کلهي همهشان. آقاي معيني هم آمده بود بيرون. آقاي معيني جانباز قطع نخاعي بود. عصا زد و آمد طرفمان و گفت: «اين کاظمي بيرحم با شما داغ ديدهها چي کار کرده!» دست مرا گرفت و شلن شلون رفت به طرف اتاق کاظمي. دم در ايستاد، نگاهي به کاظمي کرد و گفت: «اي بيرحم نگاه به قدشان نکن! رزمندههاي خوبي ميشوند!» دستش را کشيد به ريشش و گفت: «به خاطر من! دلت ميآيد از اين چشمهاي کوچک و قشنگ اشک بگيري! نفرينت ميکنند! عاقت ميکنند! زمينگير ميشوي.»
قلبم تاپ و تاپ ميزد. آب دهانم خشک شده بود. هنوز اشکهايم روي گونههايم قلقلکم ميدادند.
آقاي کاظمي گفت: «بياييد! امان از دست شما!» خنديد و کپي شناسنامههايمان را گرفت و گفت: «آخر کي گفته شما هجده ساله هستيد!» و بعد دفترش را باز کرد و اسمهايمان را پرسيد و نوشت و گفت: «به آن دو نفر هم بگوييد صبح چهارشنبه، ساعت شش اين جا باشند! دير آمديد کاري به من ندارد!» نفس راحتي کشيديم و از اتاقش آمديم بيرون. با آقاي معيني خداحافظي
کرديم و ليليکنان دويديم به طرف در جهاد. از خوشحالي ميخواستم بال در بياورم. احساس ميکردم حالا ديگر رزمنده شدهام، رزمنده.
منبع: کتاب اگر نامهربان بوديم و رفتيم
بعد از عمليات بيتالمقدس [1] در تبريز به عضويت رسمي سپاه در آمدم. دو ماه از عضويتم در سپاه ميگذشت که تقاضاي اعزام به جبهه کردم. تقاضا براي اعزام زياد بود، بيشتر بچهها ميخواستند بروند جبهه. به خاطر کنترل نيروهاي اعزامي و خالي نشدن واحدهاي سپاه، براي هر واحد سهميه معين کرده بودند که در بين داوطلبين قرعهکشي ميشد و آنهايي که در قرعه برنده ميشدند، ميرفتند جبهه. در قرعهکشي نام من در نيامد و بايد ميماندم اما بايد ميرفتم، به هر شکلي که بود. افتادم دنبال آنهايي که بايد اعزام بشوند. تا رضايت يکي را جلب کنم و به جايش بروم، اما موفق نشدم. هيچکس قبول نکرد. از هيچ کس گلايه نداشتم فقط از شانس خودم گلهمند بودم. ناصر داداشي يکي از برادران سپاه جزو اعزاميها بود و از طرفي هم متأهل بود. به او متوسل شدم و صغري و کبري چيدم؛ تو متاهلي و صدها مشکل داري و... تا اينکه بزرگواري کرد و نوبتش را داد به من. حضورم در جبهه مقارن شد با عمليات و الفجر 2 و 4. در عمليات و الفجر 4 فرمانده دسته بودم که پس از تصرف تپه کله قندي کوچک مجروح شدم.
از بيمارستان تازه مرخص شده بودم و با عصا راه ميرفتم. در واحد عمليات سپاه تبريز هنگام ظهر وضو گرفتم و رفتم نمازخانه، وقتي وارد نمازخانه شدم، چهره صميمي آقا مهدي باکري در قاب چشمانم جا گرفت. عدهاي از پاسداران دورش حلقه زده بودند و آقا مهدي برايشان صحبت ميکرد. من او را ميشناختم که فرمانده لشکر است. ولي او مرا به نام نميشناخت. وقتي مرا ديد از جايش بلند شد و آمد نزديکتر،ابراز محبت کرد، از تواضع آقا مهدي خجالت زده شدم و خواستم برگردم. ولي ديدم بد ميشود. عرق شرم پيشانيام را پوشانده بود. مرا گرم در آغوش کشيد و جوياي احوالم شد.
- اسمت چيست؟
- حبيب آقاجاني
- کجا مجروح شدي؟
- تصرف کله قندي کوچک ترکش خوردم...
پس از صحبت با من برگشت در جمع برادران پاسدار. جوري با من برخورد کرد که انگار سالهاست همديگر را ميشناسيم و...
به نقل از : حبيب آقاجاني
پي نوشتها:
1- عمليات آزادسازي خرمشهر
منبع: کتاب آشنايي ها ( مجموعه خاطرات شهيد باکري )
خداحافظي از مادر و پدر و خواهر و پدر سخت است، ولي بايد رفت؟ آن گونه که امام حسين (ع) براي احياي دين جدش دل از همه چيز کند و باران تيرها را خريد. پس تو هم بايد بروي.قبل از اينکه دل به مال دنيا بدهي برو. پيش از آنکه وسوسه خانه و ماشين و تحصيل و زن و فرزند و رفاه و پست و مقام و... تو را بفريبد برو. خيليها تصميم گرفتهاند که به جبهه بروند ولي هيچ گاه موفق نشدند اين تصميم را عملي سازند و هميشه در همين مرحله باقي ماندند و شيطان آنها را گول زد. اگر بگوئي کار مهم است، اگر بگويي اوضاع ماليام بد است. اگر بگويي بعد از من خانوادهام چه کنند. اگر بگويي فصل برداشت محصول است. اينها همه جواب دارد. وضعيت بحراني است. بارها امام فرمودهاند برويد به جبهه. تکليف او گفتن است و تکليف تو هم رفتن.
پدر و برادر خداحافظي ميکنند. مردانه و با دست دادن و يک بوسه. ولي مادر و خواهر رهايت نميکنند. مادر مهر خود را به رضاي خدا ميفروشد. محبت خواهر به برادر را نميتوان تفسير کرد. مگر ميشود محبت زينب را به حسين بن علي توضيح داد. مگر غير از اين بود شرط ازدواج او با عبدالله؛ همراهي او با حسين در سفرها!
خواهر ديوانه برادر است.ولي نميتواند بگويد. حيا ميکند. خود را در چادر ميپيچد و با گوشهي چشم قد و بالاي برادر را مينگرد. خلوتي براي گريه ميگردد. او برادر را دوست دارد. ولي بايد رفت. تو بايد بروي. تو بايد دل بکني و خواهر هم بايد.
چند روزي از لباس بسيجي دور بودهاي و خود را در لباسهاي عادي شهر محدود کردهاي. هر چند شلوار خاکي و بسيجي را از پاي در نياوردي ولي مجبور بودي پيراهن رسمي و اتو کرده بپوشي. البته آن هم لازم بود و تو نميتوانستي فرقي بين شهر و جبهه قايل نشوي. حالا باز هم لباس رزم پوشيدهاي و در جمع با صفاي بچههاي گردان در پادگان منتظر حرکت به سوي منطقه هستي. هماهنگي لازم صورت مي گيرد و زود مشخص ميشود که به طرف غرب ميرويد، پس، از قطار خبري نيست و بايد تمام راه با اتوبوس رفت. ميگويند گردان هم قبلا به منطقه غرب رفته. کجاي غرب؟ معلوم نيست. اين جزو اسرار نظامي است. ولي ميدانيم که جنوب نيست. به ما هم ربطي ندارد. رزمنده بايد آماده باشد در هر نقطه انجام وظيفه کند. چه جنوب و چه غرب. مسئولان گردان هم ميرسند و با هماهنگي اتوبوسها آماده حرکت ميشوند.
صداي نوحه برادر آهنگران باز هم دلنواست.. روحيه ميبخشد، حماسي است و قوت ميدهد.
«... اين قافله عزم کربلا دارد...»
اتوبوسها در دود اسپند و از زير قرآن از پادگان خارج ميشوند و پس از گذر از خيابانهاي شهر به سوي غرب به پيش ميروند و تو نيز در ميان يکي از اتوبوسها نشستهاي. در بين راه باز هم ره توشهها خورده ميشود. تنقلاتي که مادرها با عشق و اميد براي فرزندانشان گذاشتهاند تا بين راه به آنها بد نگذرد. مادر ميداند که اين شيرينيها و ميوهها و آجيلها خوراک چند ساعت بيشتر بچهها نيست، ولي براي اظهار محبت، اين اندک را فراهم ميکند تو هم مشغول خوردني. همراه با دوستت، اول ميوه، بعد چند شيريني. آجيل ميخورديد و تعريف ميکنيد. از يک هفته زندگي در شهر. از بيگانه بودن. از عجايب تهران.
از همين ابتداي راه، خوبيها شروع شده. تو با ايثار تمام و با اصرار، دوستت را کنار پنجرهاي نشاندهاي و او از اين حرکت زيباي تو تشکر کرده است. اگر در جاي ديگر و اشخاص ديگري بودند، کنار پنجره سرقفلي داشت. پارتي بازي هم ميکردند. سر يکديگر را هم کلاه ميگذاشتند. اما اينجا اين حرفها نيست. من و تويي ندارد. تو هنگامي راضي و خوشحالي که برادر و دوستت خوشحال باشد.
در بين راه با خودت فکر ميکني.
«الحمدلله توانستم چشمم را نگه دارم. خيلي کم به نامحرم نگاه کردم. آن هم ناخودآگاه و نه از روي غرض. اصلا نبايد به زن نامحرم نگاه کرد. هر نگاه تير شيطان است که بر قلب مؤمن مينشيند. آن شب هم که چند نفر از فاميل آمدند خانهمان، رفتم آن گوشه نشستم و تقريبا هيچ يک از زنان و دختران را نديدم. سرم را پايين انداخته بودم و فکر ميکنم حسابي قرمز شده بودم. الحمدلله. توي خيابانها که رعايت نميشود و بعد از اين همه نصيحت و شهيد باز هم بعضيها چنان افتضاح بيرون ميآيند که انسان شرمش ميشود بگويد اينجا کشور اسلامي است. اما ان شاء الله درست ميشود. ان شاء الله وقتي جنگ تمام شد رزمندگان بر ميگردند و اين امور را درست ميکنند. دولت تذکر ميدهد و خود آنها ميدانند نبايد بدن و موهايشان پيدا باشد ولي باز شيطان آنها را گول ميزند و حاضر نيستند براي خدا اين مسائل اخلاقي را رعايت کنند...»
خيلي متفکرانه نشستهاي و همراه با سيمهاي برق و تلفن بالا و پايين ميروي. فکرت از اين سو به آن سو ميرود و دنبال چيزي ميگردد. خودت هم نميداني چيست. ولي احساس خوبي داري. فکر ميکني موفق شدهاي تکليف را بشناسي و آن را انجام دهي. به جبهه فکر ميکني. به اردوگاه جديد. به اردوگاه قديم. با آن حال و هواي خاص. به شهيدان گردان. چهره هايشان را يکي يکي از نظر ميگذراني و اسمهايشان را مييابي. حرکات و سکنات آنها را مرور ميکني. به حال آنها غبطه ميخوري... راستي خبري از مجروحان نداري. نتوانستي آنها را ملاقات کني. يک روز بچهها در پادگان براي ملاقات با چند نفر از آنها قرار گذاشتند ولي تو نتوانستي بروي. چون همراه خانواده ات به قم رفتي. حيف شد. شنيدهاي که پاي محسن شيرازي قطع شده و عباس به پايش تير خورده است.
اردوگاه جديد و هواي تازه. اينجا، غرب کشور هم اردوگاه اسلام است. خاک کردستان مشک تر دارد. از جداييها خبر دارد. در اينجا چند عمليات صورت گرفته و تعداد زيادي از سرداران اسلام به شهادت رسيدهاند. معروفترين آنان شهيد بروجردي است که خيلي از او تعريف ميکنند. قبل از جنگ و در نخستين روزهاي انقلاب نيروهاي ضد انقلاب در قالب حزب و دسته مسلح به جنگ نظام آمدند و باعث شهادت تعداد زيادي از برادران سپاهي و ارتشي شدند. کردستان بوي خون مي دهد و اول چيزي که احساس ميشود فقر اجتماعي و فرهنگي منطقه است که نيروهاي محارب و ضد انقلاب از آن استفاده کردند. و باعث نفوذ در منطقه شدند. مردم اين منطقه توسط شاه و پدرش به شدت سرکوب ميشدند و به همين دليل با پيروزي انقلاب اسلامي و کسب آزادي، برخي از آنها فريفته افکار مسموم خائنان و تجزيه طلبها شدند و تعدادي عليه نظام سلاح به دست گرفتند. البته مردان غيور و شريف و پيشمرگان کرد مسلمانان با تواناييهاي خاص خود توانستند رزمندگان اسلام را براي ضربه زدن به گروههاي معاند ياري دهند. اما آنچه که تو بايد از اين منطقه و جادههاي پر پيچ و خم آن بداني، مسائل نظامي و آمادگيهاي رزمي است. کمين اولين حرف ضد انقلاب در منطقه است و تا کنون صدها تن از رزمندگان و مردم مظلوم همين منطقه در دام اين کمينها افتاده و شهيد و مجروح شدهاند. کمينها معمولا در نقاط کور جادهها زده ميشود. به گونهاي که در يک پيچ با کمين دشمن مواجه ميشوند و راه عقب و جلو را نيز مسدود ميکنند و سپس با آتش سنگين سلاح سبک و نيمه سنگين افرادي را که در کمين افتادهاند، مورد هدف قرار ميدهند.
در آموزش ياد گرفتهاي که بهترين کمين آن است که يک طرف آن کوه و طرف ديگر پرتگاه و دره باشد. دو پيچ متوالي انتخاب ميشود تا سر و ته ستون ديده نشود و افراد نتوانند يکديگر را کمک کنند. شيب ارتفاع مجاور که روي آن مستقر ميشود و بايد زياد باشد تا نيروهايي که در کمين افتادهاند نتوانند در شيب نرم آن جان پناه بگيرند. البته مسائل ديگري از لحاظ زمان و راههاي فرار براي افراد کمين کننده وجود دارد. ولي بهترين حرف هوشياري، دقت و توکل بر خداست. ان شاء الله خدا کمک ميکند و توطئه ضد انقلاب ناموفق ميماند. همچنان که تا کنون خيلي از همين کمينها ناموفق بودهاند و نتوانستهاند راه به جايي ببرند حتي خودشان در درگيري به وجود آمده از بين رفتهاند.
تجزيه و تحليل کافي است. با چند صلوات به خود ميآيي و متوجه ميشوي که در حال ورود به اردوگاهي. اردوگاهي در غرب کشور. در بين چند رشته کوه. روي يک بلندي. مشرف به دشتي بزرگ و زيبا. با هوايي پاک و مسحور کننده. زميني خشن و درختچههايي به نام بلوط.
گردانها جدا از هم و پراکندهاند و براي رسيدن به هر يک از آنها بايد مقدار زيادي راه بروي. چادرها زده شدهاند. در آن مدت که تو در مرخصي بودهاي، نيروهايي که به صورت داوطلب به مرخصي نيامده بودند به همراه برو و بچههاي تدارکات و... چادرها و امکانات را از جنوب به اين منطقه منتقل کردهاند. چادرها چندان مرتب نيستند. برپايي حدود 20 چادر بزرگ و کوچک براي عدهي کمي که باقي ماندهاند دشوار است.
به محض رسيدن بايد کار را شروع کني. اينجا کسي بيکار نيست و براي همه به اندازهي کافي کار وجود دارد. هر دسته به سليقهي خود چادرش را تغيير جهت ميدهد.
پرچمهاي سبز و سرخ کنار چادرها زده ميشود. در کوتاهترين زمان ممکن چادرها آماده و پتوها پهن ميشود. نيروها وارد چادر ميشوند و در همان ابتداي ورود سر چند نفر از بچهها به فانوس وسط چادر ميخورد.
«... آخ. آب هويج بدين به اين فانوس. چرا نميبينه؟»
روحيه و شادماني پابر جاست. با عشق آمدهاند. خودشان آمدهاند. براي ياري دين خدا. پس ميخندند و شوخي ميکنند. آنها ميدانند کار در اينجا سختتر است.
چه رزمهاي اردوگاهي و چه عمليات کوهستاني. ولي ميخندند. روحيه دارند و روحيه ميدهند. خيلي دير عصباني ميشوند. ظرف و ظروف از تدارکات تحويل گرفته ميشود. اول آب خنک در پارچ و بعد در ليوان پلاستيک قرمز دسته دار. غروب نزديک است و بعد از هشت ساعت در راه بودن نميتوان حسينيه را بر پا کرد. اما نماز جماعت لازم است و ترک آن از روي بي احترامي اشکال دارد. تعدادي پتو و زير انداز پهن ميشود و صفهاي نماز شکل ميگيرد. روحاني گردان جلو و بقيه پشت سر او. يک نفر تلاوت ميکند و ديگران گوش ميدهند: «اياک نعبد و اياک نستعين...» اول او به رکوع ميرود و سپس تو. اول او به سجود ميرود و بعد تو. بايد مطيع او باشي. او امام است. اطاعت از بالاتر عبادت است. اقامهي نماز، براي نمايش اسلام و وحدت و يکپارچگي. اگر تنها در چادر نماز بخواني، عبادت کردهاي، ولي وقتي همراه با ديگران و روي زمين ناهموار نماز بگزاري ميشود اطاعت و عبادت. بايد مطيع باشي. دنبال امام برو. اگر جلو يا عقب بروي خطاست پس هماهنگ باش. گوش به اقامه گو بده و اگر چه امام را شخصا نميبيني ولي سلسله مراتب را پاس بدار. بعد از اين نيز مطيع باش. فرمانبر و شجاع. تو راه را خوب نميداني. از آن که بيش از تو و ديگران ميداند و براي اين کار انتخاب شده اطاعت کن. زور بازوي او ملاک نبوده، علم و عملش مهم بوده. سر بر خاک بگذار و ذکر خدا کن. بين دو سجده تا ميتواني بگو: «انا لله و انا اليه راجعون.» يعني سجده اول را تولد از خاک بدان و سجده دوم را قبر. بدان چه ميگويي و ببين چه ميکني. چرا تا زانو خم ميشوي؟ چرا به سجده ميروي؟ چرا سه رکعت؟ چرا دو رکعت از چهار رکعت؟ چرا به جماعت؟ چرا دعا؟ چرا ذکر؟
تو اينها را خوب ميداني. چند سال است که با اينها بزرگ شدهاي ولي حالا موقع فکر کردن است. اينجا دانشگاه است. از لهو و لعب خبري نيست. محل رشد عارفانه است. اگر بداني و بخواني و بپرسي، رشد ميکني. شعور مييابي.
آنجا يک ساعت فکر کردن بهتر از هفتاد سال عبادت است پس چه بهتر که تير انداختن هم با شعور باشد. به آسمان نگاه کن. ستارگان را بنگر. علت آفرينش، رسالت انبيا، امامت، کربلا، قيامت، وظيفه، عزاداري، کوفه، نخلستان، مدينه، فلسفه، علم، عرفان، کلام، حديث، شعر، مادر، پدر، خواهر، برادر، انقلاب اسلامي، کربلا و نينوا، مشک بي آب، دست راست، دست چپ، تشنگي، بيعت، اطاعت، عبادت، انسانيت، احسان، شهيد، مجروح، صدق، رضاي خدا، جهاد، حج، امر به معروف، نهي از منکر، حوزه، دانشگاه، قرآن، نهج البلاغه، صحيفه سجاديه، تانک، موشک، تمدن و فرهنگ.
به همه اينها فکر کن. در تمام کلاسها شرکت نما. فکر کردن که براي چه از خانواده و شهر جدا شدهاي؟ کجا آمدهاي و چرا آمدهاي؟
تو دانستهاي که اين راه خطرناک است. خمپاره، اندام را تکه تکه ميکند. چرا اين همه سختي را ميخواهي تحمل کني. از فردا صبحگاه و کيلومترها دويدن در اين کوهها. از چند شب ديگر رزم شبانه و انفجارهاي مهيب. آيا براي هوس آمدهاي؟ آيا براي نام آمدهاي؟ آيا پولي به تو ميدهند؟ عنوانت چيست؟ با خود حرف بزن. اگر براي هوس و نام و پول آمدهاي که اشتباه است. اينجا از نام و پول و هوس خبري نيست. اگر اينها را ميخواهي در همان شهر خيلي راحتتر به دست ميآوري. اصلا اينجا جاي کشتن هوس است. اگر غير از خدا را در نظر گرفتهاي مغبون خواهي بود. چون بعدا بايد از غير خدا مزدت را بگيري. کجا ميروي؟ به سوي انجام تکليف. جهاد با دشمن خدا. کربلا. راه مشخص است. عشق و محبت تفسير تمام اين حرفها است. اگر انسان از فيض و برکت خداوند تبارک و تعالي آفرينش يافته پس عشق سر لوحه تمام اين حرفهاست. خدا کرم کرده و انسان را آفريده. آيا انسان ميتواند جز براي دين خدا فداکاري کند. خدايي که خونش علي بن ابيطالب و حسين بن علي است. «السلام عليک يا ثارالله و ابن ثاره» حسين هم براي خدا قيام کرد. تو هم بايد براي خدا قيام کني. حسين خون خداست. حسين پسر خون خداست. يعني دين خدا با خون حسين رونق يافت.
دين خدابا قيام کربلا شعله ور شد و همين حسين براي ياري دين خدا شهيد شد. پس تو هم بايد براي خون خدا بروي. براي حسين قرباني شوي. کربلاي ديگر بيافريني. تو بسيجي هستي. کربلا نشانه است. از اين نشانه به صاحبخانه برس.
منبع: کتاب سيناي شلمچه