لطفا کمي صبر کنيد تا صفحه به طور كامل بارگزاري شود ...
![]()
هفته دفاع مقدس گرامي باد.
عمليات و الفجر دو، در منطقه حاج عمران - جبهه هاي غرب - به وقوع پيوسته بود و لشکر عاشورا در اين عمليات مأموريت پدافندي داشت. از کاسهگران در غرب به اشنويه آمديم. من توي گردان حضرت ابوالفضل (ع) به فرماندهي سيد اژدر مولايي بودم. شهيد رضا نيکنام لاله هم فرمانده گروهان و رحيم نوعي اقدم هم معاون رضا بود. توي اشنويه سه نفر به انتخاب نيکنام به عنوان نيروي گشت رزمي مأمور شديم به عمليات لشکر که اسد قرباني مسووليتش را برعهده داشت. من، علي حداد و عمران منجم موقعي که نيکنام ما را ميفرستاد رحيم نوعي اقدم خيلي اصرار داشت که او را هم با ما بفرستد. خيلي التماس کرد؛ منتهي نيکنام قبول نکرد.
واحد عمليات لشکر توي پادگان پيرانشهر بود (پادگان ارتش).
پايمان که به پادگان رسيد، خيلي از فرماندهان لشکر را آنجا ديديم؛ آقا مهدي باکري، مصطفي مولوي و...
به اين شکل به جمع نيروهاي اسد قرباني پيوستيم. چند روزي توي پادگان پيرانشهر مانديم تا اينکه يک روز سر و صدا بلند شد که هواپيماهاي عراقي چترباز ريختهاند توي منطقه. حتي آمدند دنبال بروبچههاي لشکر ما که چکار بايد بکنيم؟ منتهي تعداد ما در آن حد نبود که بتوانيم کمکي بکنيم. پس از ساعتي خبردار شديم که دشمن ماکت آدمي در قالب سرباز توي پيرانشهر ريخته، و به اين شکل اين عمليات دشمن که بيشتر جنبه رواني داشت به خير گذشت. منتقل شديم به منطقه حاج عمران که لشکر آنجا خط پدافندي داشت. بچههاي عمليات چادري داشتند که ما هم آنجا ميمانديم. کار ما مقابله با هليکوپترهاي دشمن بود. نيروهاي مستقر در خط ما، با مشکل هليکوپترهاي دشمن مواجه بودند. به اين معني که هليکوپترهاي دشمن ميآمدند ميايستادند بالاي تپههايي که خط دشمن به حساب ميآمد و از آنجا خط ما را قشنگ ميزدند. مسير آمدنشان هم از پشت تپهها بود و ديده نميشدند.
اسد قرباني طرحي را براي مقابله با هليکوپترهاي عراقي آماده کرده بود که ما با راهنمايي نيروهاي بارزاني مستقر در منطقه به پشت خط دشمن نفوذ کنيم و هليکوپترها را بزنيم.
حدود بيست نفري ميشديم که به اين مأموريت رفتيم؛ اسد قرباني، علي حداد، عمران منجم، غلام زاهدي (بيسيمچي)، سرندي (امدادگر) و... دو تن از بارزانيها هم به عنوان راهنما با ما آمدند. خط دشمن را دور زديم و در جايي سنگر گرفتيم که به محل تيراندازي هليکوپترها اشراف داشت. مجبور شديم شب را همانجا بمانيم. صبح که هوا روشن شد به انتظار هليکوپترها مانديم. علي حداد آرپيجيزن بود و من هم کمکش. پيش از آمدن هليکوپترها جايي را در تپه روبرو نشان دادم که آنجا به کمين هليکوپترها بنشينيم حداد نپذيرفت. گفت آنجا دور است. پس از ساعتي انتظار صداي هليکوپترها به گوش رسيد. آماده شديم.
به محض ديدن هليکوپترها با آنچه در اختيار داشتيم به طرفشان شليک کرديم. با خودمان کاليبر 50 و آرپيجي 7 و تيربار برده بوديم. اسلحهها و تجهيزات را با قاطر به محل مأموريت برده منتقل کرده بوديم. هليکوپترها به هنگام شليک ما، يکي با شيرجه رفت پشت ارتفاع سمت دشمن. ما خيال کرديم سقوط کرد. ديگر از سرنوشتش خبري نشد ولي يکي دور زد آمد ايستاد بالاي تپهاي که به حداد گفته بودم آنجا موضع بگيريم. اگر آنجا بوديم با سنگ هم ميشد زد. خيلي نزديک بود. پس از چند دقيقه آن هم برگشت و رفت. بار و بنديلمان را برداشتيم و برگشتيم محل خودمان. مسيري که ما رفت و آمد ميکرديم سرسبز بود و طبيعت قشنگي داشت منتهي نه ما نيرو داشتيم و نه عراقيها.
بعد از آن ديگر هليکوپترهاي دشمن نيامدند بچههاي توي خط ما را اذيت کنند. روزي از روزها موقع ناهار توي چادر بوديم که آقا مهدي باکري و آقا مرتضي ياغچيان آمدند. ناهار برنج بود علي حداد سريع دست به کار شد که برنج را گرم کند و ناهارمان را بخوريم. منتهي تا حاضر شدن برنج، توي چند تا بشقاب داخل سفره ماست گذاشت. حداد گفت: «آقا ولي، اينارو بذار توي سفره تا حاضر شدن برنج با ماست مشغول باشن.» آقا مهدي منتظر برنج نشد. ماست را بان نان خورد. از خوردنشان معلوم بود گرسنه هست.
آقا مرتضي مثل بچهاي که پيش پدرش بنشيند خودش را نشان ميداد؛ مؤدب و... انگار به همسفره بودن با آقا مهدي فخر ميکرد. آقا مهدي گفت: مرتضي! از اين راهي که ما ميريم و ميآييم، عراقيها هم ميتونن بيان ما را بزنن! بايد فکري بکنيم.
آقا مهدي ماست را که خورد تمام کرد، رو به حداد گفت: «قارداش! سن بيزي بوگون قاتيغينان دويوردون » براي خوردن برنج منتظر نماند، بلند شد رفت گوشهاي دراز کشيد و خوابيد.
ولي آقا مرتضي نشست با ما به گفتگو، مواظب بوديم خواب آقا مهدي را بر هم نزنيم. وقتي او استراحت ميکرد، انگار که ما استراحت ميکنيم. عصر از خواب بيدار شد و رفتند. در حالي که عطر حضورشان در مشاممان بود.
يک بار ديگر آقا مهدي توي و الفجر 1، به دادمان رسيده بود. در روز اول عمليات که از کانال اول زديم بيرون و ميخواستيم در امتداد کانال برويم خط مقدم. ديديم يکي از دور صدا ميزند: «اونجا ميدان مينه، بيايين اين طرف.» آمد نزديکتر، ديديم آقا مهدي باکري است فرمانده لشکرمان، توي خط مقدم داشت به وضعيت نيروها سر و سامان ميداد. او هميشه در صحنههاي خطر حاظر بود.
راوی: ولي نعمتينژاد
منبع: کتاب آشنايي ها
حدود دو ماه از عمليات و الفجر مقدماتي (1) ميگذشت و به دليل متوقف شدن والفجر مقدماتي ، نيروهاي رزمنده اشتياق شديدي براي شرکت در عمليات داشتند؛ امام در ظاهر هيچ خبري نبود الا همان کارهاي هر روز و هر شبمان؛ رزم شبانه، پيادهروي و...
از طرفي مأموريت نيروهاي بسيجي که سه ماه بود و يک جا اعزام شده بوديم تمام شده بود. بيآنکه در اين سه ماه به مرخصي برويم. بنابراين درخواست تسويه حساب ميکردند؛ يکي دانشآموز بود و ديگري دانشجو، آن يکي کاسب و... بالاخره مسئلهي درخواست تسويه حساب نيروهاي بسيجي جدي شد و خبر به گوش مسوولين لشکر هم رسيد.
چند روز به همين حال سپري شد. تا اينکه يک روز فرماندهان گردان اعلام کردند که فردا فرمانده لشکر در مراسم صبحگاه سخنراني خواهد کرد. خوشحال بودم. تا آن روز فرمانده لشکر را از نزديک نديده بودم.
از طرفي هم آوازهاش همه جا پيچيده بود و ديدن چنين شخصي، خالي از لطف نبود.
مراسم صبحگاه روز بعد با حضور گردانهاي علياکبر و حر در محوطه گردان علياکبر - توي دشت عباس برگزار شد. بعد از اتمام مراسم معمول هر روز، آقا مهدي به جمع ما پيوست. بچهها بلافاصله دور ايشان حلقه زدند و آن عبد صالح خدا را همانند نگيني در ميان گرفتند.
آقا مهدي باکري که همه دنيايش عشق بسيجيها بود و نقش حساس و سرنوشت نيروهاي بسيجي را در جنگ به وضوح لمس ميکرد، ابتدا در رابطه با اهميت حضور نيروهاي بسيجي و خالي نکردن جبهه از نيرو، اطاعت محض از ولايت فقيه و وضعيت جبهههاي جنگ برايمان صحبت کرد و بعد گفت: به من اطلاع داده شده که مأموريت عدهاي از برادران بسيجي تمام شده و قصد تسويه حساب دادن.
من از اين برادران 10 روز مهلت ميخوام. اگه در اين مدت عملياتي بود که با هم به نبرد دشمن ميريم و گرنه، انشاءالله تسويه ميکنين و برميگردين به خونههاتون.
اين خبر براي برادران رزمندهاي که چند ماهي را چشم انتظار عمليات بودند، خبر خوشحال کنندهاي بود و به عنوان اعلام آمادگي،فرياد تکبير از دل و جان برآمده بچهها دشت عباس را پوشاند. و چقدر اين خبر براي بچهها جالب و اميدوارکننده بود. در طول سالهاي دفاع مقدس، رزمندگان اسلام به اميد روزي که در عمليات شرکت خواهند کرد لحظهشماري ميکردند.«شب حمله» براي رزمندگان اسلام «شب حماسه و ايثار» و «شب نيل به آمال و آرزوها» محسوب ميشد. شبي که خيليها در برابر حضرت حق مقام عبوديت را به سرحد کمال ميرساندند.
از آن روز شور و شوق عجيبي در بين رزمندهها حاکم گرديد و روزشماري معکوس آغاز شد. بچهها آرام و قرار نداشتند. تمام حرکات و سکنات نيروها بيش از پيش رنگ و بوي خدايي به خود گرفته بود. توي چادرها و سنگرها ، موضوع صحبت بچهها از تسويه حساب، خانه و مدرسه به عمليات، شهادت، شهيد و... تغيير يافته بود.
هر روزي که سپري ميشد آمادگي نيروها چه از لحاظ روحي و معنوي و چه از جنبه نظامي بيشتر ميشد و در شوق شرکت در عمليات سر از پا نميشناختند. تا اينکه روز يازدهم، طبق وعده «آقا مهدي» حرکت نيروها جهت عزيمت به منطقه عملياتي «و الفجر يک» آغاز گرديد و چند روز بعد هم عمليات با اقتدار و صلابت نيروهاي لشکر عاشورا و ديگر رزمندگان اسلام به وقوع پيوست و...
راوی: رضا قليزاده
پي نوشتها:
1- عمليات والفجر مقدماتي به تاريخ 17/ 11/ 61 در منطقه فکه انجام گرفت.
منبع: کتاب آشنايي ها ( مجموعه خاطرات شهيد باکري )
سال 65 وقتى به جبهه مى رفتيم، در آن لحظات آخر يكى از برادران كم سن و سال را از صف بيرون كشيدند و او را از پادگان آموزشى به شهر بردند.
از مركز آموزش تا شهر شش كيلومتر راه بود.
او دوباره با پاى پياده برگشت و به پادگان آمد و دست به دامن مسئولين شد.
اين دفعه در پاسخ آنها كه مى گفتند آخر تو خيلى كوچكى، چه كارى از دستت بر مى آيد، مى گفت: من برايتان اذان مى گويم. براى بچه ها سرود مى خوانم.
سرانجام با اصرار زياد موفق شد و به منطقه آمد.
بعد از سه ماه تسويه گرفتيم ولى او ماند و به مرخصى نيامد.
مى گفت: من بيايم مسلما ديگر نمى گذارند برگردم. مدت يك سال منطقه بود تا سال 66 كه به درجه رفيع شهادت رسيد
از لشکر 17 علي بن ابيطالت (ع) به لشکر 31 عاشورا در نزديکي دزفول (1) منتقل شده بوديم. هنوز کسي را از فرماندهان اين لشکر نميشناختيم. در ابتداي ورود چند تخته چادر و پتو، چراغ نفتي، فانوس و... تحويل دادند تا توي پادگان لشکر در محلي مناسب چادرها را برپا کنيم. از شانس بد ما، اوضاع جوي بهم خورد و بارش باران آغاز شد و باد شديدي شروع به وزيدن کرد. هر لحظه وضعيت جوي بدتر ميشد. و اوضاع نابسامان ما را بيش از پيش وخيمتر ميکرد. با اين شرايط نميشد چادري زد بايد به جاي ديگري وسايلمان را ميبرديم. به يک تويوتا يا يک وانت نياز داشتيم که امکانات و وسايل موجود را به جاي بهتري منتقل کنيم. در اين حين تويوتايي را که از آن نزديکي ميگذشت صدايش زديم و از راننده درخواست کرديم کمکمان کند. راننده تويوتا که لباس بسيجي پوشيده و ظاهري بسيار ساده و صميمي داشت استقبال گرمي از تقاضاي ما کرد
علاوه بر اينکه خودرو را براي حمل وسايل در اختيار ما گذاشت خودش نيز زير باران همانند ما در جابجايي وسايل، کار کرد. بالاخره در فاصله به نسبت کمي از موقعيت قبلي، چادرها را برپا کرديم و تا حدودي به وضعيت اسکان خود سر و سامان بخشيديم.
صبح فرداي آن روز با حضور تمام يگانهاي لشکر، مراسم صبحگاه آغاز شد. اولين حضور ما در جمع رزمندگان لشکر عاشورا بود و مشتاق بوديم بيشتر در مورد لشکر و فرماندهان و وضعيت آتي خودمان بدانيم.
مجري مراسم صبحگاه در خلال برنامه، از برادر مهدي باکري فرمانده لشکر 31 عاشورا جهت عرض خيرمقدم و سخنراني براي نيروهاي اعزام جديد، دعوت به عمل آورد. چهرهي باکري براي ما ناآشنا بود و خيلي مشتاق ديدارش بوديم. از همين رو تا زماني که به جايگاه قدم ننهاده بود پرستيژ و قيافههاي گوناگوني از فرمانده لشکر عاشورا توي ذهنم تصور ميکردم. به محض اينکه ايشان در پشت تريبون آمد و شروع به صحبت کرد، متوجه شديم همان کسي است که ديروز در زير باران به ما کمک ميکرد و ما هم فکر ميکرديم که فقط راننده تويوتا است. عرق شرمي بر پيشانيمان نشست که نگو و نپرس و همگي از کار ديروز خود پشيمان شديم. آقا مهدي به ما خوش آمد گفت و از عملياتي (2) در آينده خبر داد که بايد بر آمادگي خودمان هر چه بيشتر بيفزاييم و...
بعد از صبحگاه، عقلهايمان را گذاشتيم روي هم و بعد چند نفر از برادران به نمايندگي از همه نيروهاي زنجاني - به منظور عذرخواهي - نزد آقا مهدي رفتيم. ايشان با صميميت و گشادهرويي خاصي موضوع را بسيار عادي تلقي کرده و گفت: خدمت کوچکي به رزمندگان کردهام...
اباصلت اللهياري
پي نوشتها:
1- پادگان شهيد باکري در 18 کيلومتري دزفول
2- عمليات بدر
منبع: کتاب آشنايي ها ( مجموعه خاطرات شهيد باکري )
آن چنان كه دوستان بيان مىدارند، در روز حادثهى انفجار حزب جمهورى اسلامى، دقيقهاى خنده از لبان او كنار نمىرفت. شاداب و سرحال و مصداق اين شعر اقبال بود كه گفته:
نشان مرد مؤمن با تو گويم
كه چون مرگش رسد خندان بميرد
در عين تبسم، گويى هالهاى از غم و رنج، چهرهى او را مىفشرد. غم امت اسلام و به مقصد نهايى نرسيدن انقلاب.
او طبق معمول از يكى - دو ساعت قبل از مغرب، در محل حزب حاضر مىشد و با اعضاى آن جلساتى داشت. مشكلات و مسائل را هم در ميان مىگذاشتند و به بحث و تبادل نظر مىپرداختند. پس از خاتمهى جلسه با مسؤولان مملكت و نمايندگان مجلس دور هم جمع مىشدند، نماز جماعت را برقرار كرده و پس از آن به بحث مىپرداختند.
هنگام غروب شد و مؤذن اذان گفت. دوستان دور هم جمع شده و براى برگزارى نماز جماعت آماده شدند. آن شب عدهاى قريب صد نفر از وزرا، وكلا و شخصيتهاى مملكت در نماز جماعت حاضر شدند. بهشتى به نماز ايستاد؛ نماز آخرين و نماز وداع.
آن شب نماز جماعتش از همهى شبها طولانىتر بود و اصرار بچهها هم بسيار بود كه مىخواهيم پشت سر تو نماز بخوانيم و محل برگزارى نماز در حياط دفتر حزب بود. عكاس آمد و از آن نماز، عكسى يادگارى گرفت.
ساعت 5 / 8 بود كه نماز تمام شد؛ شهيد بهشتى پيشنهاد كرد كه زودتر به سالن بروند و آمادهى انجام برنامه شوند. همه برخاستند و به سالن رفتند. هر كس در گوشهاى و در محلى نشست و آمادهى استفاده از بيانات بهشتى و بحث و تبادل نظر شد.
بيآنکه به کسي اطلاع داده باشم، اعزام شدم دزفول و در گرداني که برادرم فرماندهاش بود، سازماندهي شدم. بعد تلفن کردم به مادرم که نگران نباشد. حالا ديگر توي گردان هم پدرم بود و هم برادرم. پدرم مسوول تدارکات گردان بود. بچهها سر به سرم ميگذاشتند، ميگفتند: اينجا يک چادر بزنين و همهي اهل خانواده رو هم بيارين اينجا.
هر وقت پدرم از تدارکات چيزي به بچهها نميداد، ميآمدند پيش من و ميگفتند که پدرت مسوول «ندارکات!» است.
روزهاي خوش جبهه همين طور گذشت تا اينکه کمکم بوي عمليات همه را به وجد آورد و ميرفت که روزهاي انتظار به پايان رسد. لشکر عاشورا در سال 62، به جبهه غرب - منطقه عملياتي پنجوين - عزيمت کرد و گردان ما هم در اين کاروان بود. توي خط مقدم پنجوين يک ديدهبان بود که ميگفتند خيلي وقت است به مرخصي نرفته، بالاخره من را به جاي او در ديدهباني کاشتند و او رفت مرخصي.
ترکش کوچکي هم در کتفم جا خوش کرده بود که اذيتم ميکرد، اما به روي خوم نميآوردم. دو روز از ديدهباني من ميگذشت که متوجه شدم يک نفر از دوردستها ميآيد و به سنگرها سرکشي ميکند. تا نوبت من برسد دلم هزار راه رفت. چه کسي ميتواند باشد؟ براي چه ميآيد و... بالاخره آمد و رسيد به سنگر من، آقا مهدي باکري بود. مثل هميشه سرحال و بشاش، با روحيه و باوقار. تا رسيد کنار من، گفت: مولائي قارداش يورولما.
انگار خستگي از تنم به در رفت. گويي سالهاست که ديدهبانم. چند کلمهاي صحبت کرديم و بعد راهش را گرفت و رفت. پس از رفتنش متوجه شدم که در سنگرم بيسکويت و سيب گذاشته و رفته... بوي سيب،بوي آقا مهدي در سنگرم پيچيده بود.
عمليات و الفجر چهار انجام گرفت و گردان ما که قرار بود يک دشت يا يک تپه را از دست عراقيها خارج کند، توانست خيلي سريع به اهداف خود برسد. توي خط مقدم بوديم که چند روز بعدش خبر رسيد برادرت زخمي شده، وقتي رسيدم کنارش، دراز به دراز افتاده بود. از سرش ترکش خورده بود. سرش را به روي زانو گذاشتم و مشغول صحبت شديم. داشت برايم روحيه ميداد و سفارش ميکرد؛ بايد مقاومت کنيد و... يکي وارد سنگر شد و با لحن دلنشين اما قاطعانه گفت: «برادران! منتظرين آقا سيد از دستمون بره، بردارين زودتر به پشت جبهه منتقل کنين.
سيد اژدر را روي برانکارد بردند. پدرم هم قبل از عمليات رفته بود تبريز. حالا من تنها بودم.
وقتي آقا مهدي آمد، از من دلجويي کرد و گفت: سيد کوچک و بزرگوار! تو هم برو تبريز شايد کاري داشته باشن، به خانواده هم سلام برسان و بگو ناراحت نباشن، حال برادرت خوب ميشه...
پس از اين حرفها رفت. مردي که با آمدنش شور و نشاط و اميد ميآورد و با رفتنش آتش به دلمان ميزد. برگشتم تبريز. اما هنوز شيريني ديدار و تواضع آقا مهدي را در برخورد با نيروهايش فراموش نکرده بودم و هيچ وقت فراموش نميکنم.
سيد ناصر مولايي
منبع: کتاب آشنايي ها ( مجموعه خاطرات شهيد باکري )
گرماي 40 درجه ظهر تابستان همه را کشانده بود داخل چادرها. از شدت گرما، توي پادگان دزفول بيرون از چادرها و سنگرها پرندهاي پر نميزد.
همگي در حال استراحت بوديم. گهگاه از بيرون صدايي ميآمد و چرتم را بر هم ميزد. حس ميکردم صدايي مثل صداي برخورد قوطي کنسرو و کمپوتي است که ميآيد. يکي دو بار بيخيال شدم؛ اما صدا قطع نشد. بظر ميآمد که کسي به اين قوطيها لگد ميزند يا پرتشان ميکند که اين صداها ميآيد. رفتم بيرون، هيچ کس نبود. برگشتم داخل چادر، باز همان صدا آمد.
کنجکاو شدم و به کمين نشستم که بالاخره ته و توي قضيه را در بيارم. ديدم يکي در ميان چادرها ميگردد و قوطيهاي کنسرو و کمپوت را که به شکل آشغال در محوطه ريخته شده است، يک جا جمع ميکند و بعد ميبرد در چالهاي پشت خاکريز دفنشان ميکند سرش به کار خودش گرم بود. انگار که از اين لذت ميبرد. چادر ما که رسيد ديدم آقا مهدي باکري است...
منبع: کتاب آشنايي ها ( مجموعه خاطرات شهید باکری )
هنگامى كه براى آخرين بار، عازم جبهه بود، هر دو نفر ما مىدانستيم كه ديگر يكديگر را نخواهيم ديد. من نمىتوانستم از او جدا شوم و هر دو به شدت گريه مىكرديم. در آن لحظات گفتم: «شما را بيمهى آقا امام زمان عليهالسلام كردهام». او گفت: «اگر آقا امام حسين عليهالسلام بخواهد، آقا امام زمان (عج) مهر تأييد مىزند».
صبح وقتى كه برادر «جزمانى» به دنبال او آمد تا به جبهه بروند، دخترم كه دو سال داشت از خواب بيدار شد و او را بغل كرد و پاهاى او را گرفت و گفت: «بابا نرو، شهيد مىشوىها». (مجلهى خانواده، ش 147، 15 / 6 / 77، ص 16.)
راوى: همسر شهيد
سردار شهيد مهدى خندان (فرمانده تيپ يكم لشكر 27 محمد رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم.)
در همين 'جزيره مجنون' مدتى بود كه تانكهاى عراقى مرتب سنگر ما را مى زدند. طورى كه ما هر شب سنگر مى ساختيم اما صبح خراب بود. روزى توجهم به كترى هفت ليترى كه براى چاى گرفته بوديم جلب شد. سر لوله كترى روى سنگر و به طرف دشمن بود. عراقيها به خيال اينكه لوله تانك است و لابد استتار شده آن نقطه را مى كوبيدند. كترى را كه از روى سنگر برداشتيم آتش قطع شد و يقين پيدا كرديم كه واقعا همين طور بوده است
منبع: کتاب جهاد.
در تنظيم وقت، خيلي دقيق بود به طوري كه از تمام اوقات خود، به نحو احسن استفاده ميكرد
نماز ظهر را كه ميخواند، غذا ميخورد و اگر چيزي نبود، نان و ماست صرف ميكرد. يك ساعت ميخوابيد، سپس تجديد وضو نموده، مشغول مطالعه ميشد تا وقتي كه بچههاي مدرسهي علوي، استادان و دانشجويان ميآمدند.
ايشان درس ميگفتند و پس از نماز مغرب، در اتاق مطالعه تا ساعت ده و يازده مشغول مطالعه بودند و جلسه داشتند و بعد كه ميآمد ميگفت: «سرم گيج ميرود».
قبل از خواب، بيست دقيقه تا نيم ساعت قرآن ميخواند و حدود ساعت دوازده شب، ميخوابيد. پس از دو ساعت و نيم از نصف شب، برميخاست و به نماز و مناجات ميايستاد. مناجاتهاي عجيبي داشتند؛ مثلا در مناجات ميگفتند: «تو خود حجاب خودي حافظ از ميان برخيز» (مجله شاهد، ش 212، تير 1371، ص 31.)
راوي: همسر استاد شهيد
توي راهرو شلوغ بود. چند تا نوجوان پشت داده بودند به ديوار راهرو و مثل مادر مردهها گريه ميکردند. ميدانستم من هم سرنوشت همينها را دارم. وقتي فکرش را ميکردم ميخواستم دق کنم و از غصه بميرم. نفهميدم کي خودم را رساندم به اتاق پذيرش. آقاي کاظمي نشسته بود پشت ميز و با چند تا نوجوان بگو مگو ميکرد. سلام کرديم و ايستاديم روبهرويش.
جوابمان را داد و گفت: «بفرماييد! کاري داشتيد!» و بعد به غلامحسين و نصرالله گفت: «مگر به شما نگفتم: «سالتان کم است! برويد براي دورهي بعدي، برويد!» آقاي کاظمي داشت با غلامحسين و نصرالله حرف ميزد که من زدم زير گريه. آقاي کاظمي زل زد توي صورتم. نزديک بود خشکش بزند. چشمهايش را تيز کرد و گفت: «تو چرا گريه ميکني!»
بريده بريده گفتم: «م.. ن ميخواهم بروم جبهه! آموزش!»
چشمهايش را گرد کرد. کمي نگاهم کرد و زد روي ران پايش و قاهقاهقاه خنديد و گفت: «چي گفتي! کجا ميخواهي بروي! يک دفعهي ديگر بگو!»
گفتم: «ميخواهم بروم جبهه!»
دوباره خنديد و گفت: «برو بچه! مگر جبهه مهدکودک است!» و بعد نگاه ابراهيم کرد و گفت: «تو چه کار داري! حتما تو هم ميخواهي بروي جبهه!»
ابراهيم رفت جلوتر و گفت: «آره مگر من چي کم دارم!»
ابراهيم از من چاقتر و بلند قدتر بود. آقاي کاظمي نگاهي به سر تا پايش انداخت. لبهايش را روي هم فشار داد و گفت: «چند سال داري پسر! سي سالت شده؟»
ابراهيم کپي شناسنامهاش را از جيبش کشيد بيرون و خوشحال رفت جلو، داد دستش و گفت: «هيجده سال دارم!»
آقاي کاظمي خيره نگاهش کرد و بعد نگاهي به کپي کرد و گفت: «که گفتي هيجده سال داري، ها!» زل زد توي چشمهايش و گفت: «راست بگو مؤمن!» و بعد گفت: «از کجا آمدهاي!» که من پريدم جلو و گفتم: «از حاجيآباد! حاجيآبادي هستيم!»
- کي از تو پرسيد؟ مگر خودش زبان ندارد؟
بعد به غلامحسين و ابراهيم و من گفت کنار هم بايستيد ببينم!
رفتيم کنار هم ايستاديم. نصرالله هم آمد کنارمان. کاظمي به نصرالله گفت: «کي به شما گفت؟»
آقاي.....
نصرالله دستش را برد بالا و گفت: آقا اجازه! ميخواستم بروم جبهه!» همه با هم زديم زير خنده. بچههاي ديگر هم که توي اتاق بودند، خنديدند.
آقاي کاظمي گفت: «کوچکي، آقا اجازه تو کوچکي!» و خنديد.
نصرالله چشمهايش را پر از اشک کرد و گفت: «حالا يه کاري بکن! تو رو بخدا! آقاي کاظمي تو رو خدا!»
آقاي کاظمي گفت: «خب تو هم باش ببينم قد کدامتان بلندتر است!»
غلامحسين و نصرالله از من و ابراهيم بلند قدتر بودند. آقاي کاظمي خوب نگاهمان کرد و به من گفت: «تو خيلي کوچکي! يعني هنوز بچهاي! برو انشاالله دورهي بعدي!» و گوشي تلفن را برداشت. شمارهاي را گرفت. گفت: «عليرضا چند نفر ديگر ميخواهي!» لحظهاي مکث کرد. بعد سرش را تکان داد گوشي را گذاشت. رو به غلامحسين کرد و گفت: «برو کنار ديوار ببينم! آن جا! آن جا که خطي کشيده شده!»
غلامحسين رفت کنار ديوار ايستاد. از خط تا سرش سه چهار سانتي بيشتر نميخواست. آقاي کاظمي خيره نگاهش کرد و گفت: «صد بار گفتم کوچکي، کوچک!» غلامحسين به گريه افتاد. ما هم همگي زديم زير گريه. آقاي کاظمي گفت: «من که هنوز به شما حرفي نزدهام!»
من اتاق را گذاشتم روي سرم و زار زدم. بچههاي ديگر هم مثل من زار و زار گريه کردند.
آقاي کاظمي گفت: «عجب آدمهايي پيدا ميشوند!» و بد به من گفت: «ببين اسمت چيه!»
- محسن!
آفرين ببين آقا محسن! بايد سرت برسد به اين خط! قانون ما همين است!»
و رفت کنار خط ايستاد. خودش را تکيه داد به ديوار و گفت: «بايد سرت برسد به اين خط مثل من!»
و بعد رفت کنار ميزش و گفت: «حالا بيا تا ببينم چه ميشود!»
زانوهايم ميلرزيد و پاهايم جلو نميرفت. ميدانستم که قدم به خط نميرسد. غلامحسين که از من بلند قدتر بود، قدش نرسيد واي به من! با زور خودم را کشاندم کنار ديوار و ايستادم و نگاه آقاي کاظمي کردم.
- خب حالا صاف وايستا ببينم.
ايستادم و فشار آوردم به نوک انگشتانم و خودم را بلند کردم. سرم را بلند کردم و نگاه کردم. تا خطي که روي ديوار بود ببينم. هنوز چند سانتي ديگر ميخواست. آقاي کاظمي آمد کنارم. دستش را گذاشت روي خط و گفت: «آ، هنوز چند سانت کم داري!» نگاهي به سر تا پايم انداخت. چشمهايش را گرد کرد و گفت: «نشد، تو که از او کوتاهتري پس چرا؟!»آمد عقبتر ايستاد. دوباره نگاهم کرد و گفت: «نه نشد! قرار نشد کلک بزني!» پاهايت را بياور پايين! من مي بينم تو يک دفعه قدت بلند شده!»
بچهها خنديدند. پاهايم را آوردم پايين. گفت «حالا شد! خب حالا صاف وايستا!» و نگاه خط کرد. دوباره آرام پاهايم را فشار دادم و خودم را کشيدم بالا. سرش را آورد پايين. من هم خودم را کشيدم پايين. قاهقاه خنديد و رفت نشست روي صندلياش و گفت: «خوشم ميآيد که زرنگي! بهت نميياد.» و خيره نگاهم کرد.
بالاخره اسم غلامحسين و نصرالله را با هزار التماس و درخواست نوشت،
ولي به من و ابراهيم گفت: «برويد براي دورهي بعدي! حالا زود است!»
نصرالله و غلامحسين انگار بال در بياورند، خوشحال شدند و رفتند؛ ولي من و ابراهيم مثل مادر مردهها شروع کرديم به گريه و زاري. بعد رفتيم سراغ آقاي معيني. بچههايي که توي راهرو ايستاده بودند ما را که ديدند، انگار کسي به عزاي مادرشان بيايد، جيغشان رفت به آسمان. ما هم حالمان بدتر شد که يک دفعه تمام کارکنان جهاد از توي اتاقهايشان ريختند بيرون تا ببينند اين داد و شيون براي چيست. ما را نگاه ميکردند و ميخنديدند. لجم گرفته بود. دوست داشتم سنگي دستم بود و ميکوبيدم به کلهي همهشان. آقاي معيني هم آمده بود بيرون. آقاي معيني جانباز قطع نخاعي بود. عصا زد و آمد طرفمان و گفت: «اين کاظمي بيرحم با شما داغ ديدهها چي کار کرده!» دست مرا گرفت و شلن شلون رفت به طرف اتاق کاظمي. دم در ايستاد، نگاهي به کاظمي کرد و گفت: «اي بيرحم نگاه به قدشان نکن! رزمندههاي خوبي ميشوند!» دستش را کشيد به ريشش و گفت: «به خاطر من! دلت ميآيد از اين چشمهاي کوچک و قشنگ اشک بگيري! نفرينت ميکنند! عاقت ميکنند! زمينگير ميشوي.»
قلبم تاپ و تاپ ميزد. آب دهانم خشک شده بود. هنوز اشکهايم روي گونههايم قلقلکم ميدادند.
آقاي کاظمي گفت: «بياييد! امان از دست شما!» خنديد و کپي شناسنامههايمان را گرفت و گفت: «آخر کي گفته شما هجده ساله هستيد!» و بعد دفترش را باز کرد و اسمهايمان را پرسيد و نوشت و گفت: «به آن دو نفر هم بگوييد صبح چهارشنبه، ساعت شش اين جا باشند! دير آمديد کاري به من ندارد!» نفس راحتي کشيديم و از اتاقش آمديم بيرون. با آقاي معيني خداحافظي
کرديم و ليليکنان دويديم به طرف در جهاد. از خوشحالي ميخواستم بال در بياورم. احساس ميکردم حالا ديگر رزمنده شدهام، رزمنده.
منبع: کتاب اگر نامهربان بوديم و رفتيم
بعد از عمليات بيتالمقدس [1] در تبريز به عضويت رسمي سپاه در آمدم. دو ماه از عضويتم در سپاه ميگذشت که تقاضاي اعزام به جبهه کردم. تقاضا براي اعزام زياد بود، بيشتر بچهها ميخواستند بروند جبهه. به خاطر کنترل نيروهاي اعزامي و خالي نشدن واحدهاي سپاه، براي هر واحد سهميه معين کرده بودند که در بين داوطلبين قرعهکشي ميشد و آنهايي که در قرعه برنده ميشدند، ميرفتند جبهه. در قرعهکشي نام من در نيامد و بايد ميماندم اما بايد ميرفتم، به هر شکلي که بود. افتادم دنبال آنهايي که بايد اعزام بشوند. تا رضايت يکي را جلب کنم و به جايش بروم، اما موفق نشدم. هيچکس قبول نکرد. از هيچ کس گلايه نداشتم فقط از شانس خودم گلهمند بودم. ناصر داداشي يکي از برادران سپاه جزو اعزاميها بود و از طرفي هم متأهل بود. به او متوسل شدم و صغري و کبري چيدم؛ تو متاهلي و صدها مشکل داري و... تا اينکه بزرگواري کرد و نوبتش را داد به من. حضورم در جبهه مقارن شد با عمليات و الفجر 2 و 4. در عمليات و الفجر 4 فرمانده دسته بودم که پس از تصرف تپه کله قندي کوچک مجروح شدم.
از بيمارستان تازه مرخص شده بودم و با عصا راه ميرفتم. در واحد عمليات سپاه تبريز هنگام ظهر وضو گرفتم و رفتم نمازخانه، وقتي وارد نمازخانه شدم، چهره صميمي آقا مهدي باکري در قاب چشمانم جا گرفت. عدهاي از پاسداران دورش حلقه زده بودند و آقا مهدي برايشان صحبت ميکرد. من او را ميشناختم که فرمانده لشکر است. ولي او مرا به نام نميشناخت. وقتي مرا ديد از جايش بلند شد و آمد نزديکتر،ابراز محبت کرد، از تواضع آقا مهدي خجالت زده شدم و خواستم برگردم. ولي ديدم بد ميشود. عرق شرم پيشانيام را پوشانده بود. مرا گرم در آغوش کشيد و جوياي احوالم شد.
- اسمت چيست؟
- حبيب آقاجاني
- کجا مجروح شدي؟
- تصرف کله قندي کوچک ترکش خوردم...
پس از صحبت با من برگشت در جمع برادران پاسدار. جوري با من برخورد کرد که انگار سالهاست همديگر را ميشناسيم و...
به نقل از : حبيب آقاجاني
پي نوشتها:
1- عمليات آزادسازي خرمشهر
منبع: کتاب آشنايي ها ( مجموعه خاطرات شهيد باکري )