لطفا کمي صبر کنيد تا صفحه به طور كامل بارگزاري شود ...
![]()
هفته دفاع مقدس گرامي باد.
خداحافظي از مادر و پدر و خواهر و پدر سخت است، ولي بايد رفت؟ آن گونه که امام حسين (ع) براي احياي دين جدش دل از همه چيز کند و باران تيرها را خريد. پس تو هم بايد بروي.قبل از اينکه دل به مال دنيا بدهي برو. پيش از آنکه وسوسه خانه و ماشين و تحصيل و زن و فرزند و رفاه و پست و مقام و... تو را بفريبد برو. خيليها تصميم گرفتهاند که به جبهه بروند ولي هيچ گاه موفق نشدند اين تصميم را عملي سازند و هميشه در همين مرحله باقي ماندند و شيطان آنها را گول زد. اگر بگوئي کار مهم است، اگر بگويي اوضاع ماليام بد است. اگر بگويي بعد از من خانوادهام چه کنند. اگر بگويي فصل برداشت محصول است. اينها همه جواب دارد. وضعيت بحراني است. بارها امام فرمودهاند برويد به جبهه. تکليف او گفتن است و تکليف تو هم رفتن.
پدر و برادر خداحافظي ميکنند. مردانه و با دست دادن و يک بوسه. ولي مادر و خواهر رهايت نميکنند. مادر مهر خود را به رضاي خدا ميفروشد. محبت خواهر به برادر را نميتوان تفسير کرد. مگر ميشود محبت زينب را به حسين بن علي توضيح داد. مگر غير از اين بود شرط ازدواج او با عبدالله؛ همراهي او با حسين در سفرها!
خواهر ديوانه برادر است.ولي نميتواند بگويد. حيا ميکند. خود را در چادر ميپيچد و با گوشهي چشم قد و بالاي برادر را مينگرد. خلوتي براي گريه ميگردد. او برادر را دوست دارد. ولي بايد رفت. تو بايد بروي. تو بايد دل بکني و خواهر هم بايد.
چند روزي از لباس بسيجي دور بودهاي و خود را در لباسهاي عادي شهر محدود کردهاي. هر چند شلوار خاکي و بسيجي را از پاي در نياوردي ولي مجبور بودي پيراهن رسمي و اتو کرده بپوشي. البته آن هم لازم بود و تو نميتوانستي فرقي بين شهر و جبهه قايل نشوي. حالا باز هم لباس رزم پوشيدهاي و در جمع با صفاي بچههاي گردان در پادگان منتظر حرکت به سوي منطقه هستي. هماهنگي لازم صورت مي گيرد و زود مشخص ميشود که به طرف غرب ميرويد، پس، از قطار خبري نيست و بايد تمام راه با اتوبوس رفت. ميگويند گردان هم قبلا به منطقه غرب رفته. کجاي غرب؟ معلوم نيست. اين جزو اسرار نظامي است. ولي ميدانيم که جنوب نيست. به ما هم ربطي ندارد. رزمنده بايد آماده باشد در هر نقطه انجام وظيفه کند. چه جنوب و چه غرب. مسئولان گردان هم ميرسند و با هماهنگي اتوبوسها آماده حرکت ميشوند.
صداي نوحه برادر آهنگران باز هم دلنواست.. روحيه ميبخشد، حماسي است و قوت ميدهد.
«... اين قافله عزم کربلا دارد...»
اتوبوسها در دود اسپند و از زير قرآن از پادگان خارج ميشوند و پس از گذر از خيابانهاي شهر به سوي غرب به پيش ميروند و تو نيز در ميان يکي از اتوبوسها نشستهاي. در بين راه باز هم ره توشهها خورده ميشود. تنقلاتي که مادرها با عشق و اميد براي فرزندانشان گذاشتهاند تا بين راه به آنها بد نگذرد. مادر ميداند که اين شيرينيها و ميوهها و آجيلها خوراک چند ساعت بيشتر بچهها نيست، ولي براي اظهار محبت، اين اندک را فراهم ميکند تو هم مشغول خوردني. همراه با دوستت، اول ميوه، بعد چند شيريني. آجيل ميخورديد و تعريف ميکنيد. از يک هفته زندگي در شهر. از بيگانه بودن. از عجايب تهران.
از همين ابتداي راه، خوبيها شروع شده. تو با ايثار تمام و با اصرار، دوستت را کنار پنجرهاي نشاندهاي و او از اين حرکت زيباي تو تشکر کرده است. اگر در جاي ديگر و اشخاص ديگري بودند، کنار پنجره سرقفلي داشت. پارتي بازي هم ميکردند. سر يکديگر را هم کلاه ميگذاشتند. اما اينجا اين حرفها نيست. من و تويي ندارد. تو هنگامي راضي و خوشحالي که برادر و دوستت خوشحال باشد.
در بين راه با خودت فکر ميکني.
«الحمدلله توانستم چشمم را نگه دارم. خيلي کم به نامحرم نگاه کردم. آن هم ناخودآگاه و نه از روي غرض. اصلا نبايد به زن نامحرم نگاه کرد. هر نگاه تير شيطان است که بر قلب مؤمن مينشيند. آن شب هم که چند نفر از فاميل آمدند خانهمان، رفتم آن گوشه نشستم و تقريبا هيچ يک از زنان و دختران را نديدم. سرم را پايين انداخته بودم و فکر ميکنم حسابي قرمز شده بودم. الحمدلله. توي خيابانها که رعايت نميشود و بعد از اين همه نصيحت و شهيد باز هم بعضيها چنان افتضاح بيرون ميآيند که انسان شرمش ميشود بگويد اينجا کشور اسلامي است. اما ان شاء الله درست ميشود. ان شاء الله وقتي جنگ تمام شد رزمندگان بر ميگردند و اين امور را درست ميکنند. دولت تذکر ميدهد و خود آنها ميدانند نبايد بدن و موهايشان پيدا باشد ولي باز شيطان آنها را گول ميزند و حاضر نيستند براي خدا اين مسائل اخلاقي را رعايت کنند...»
خيلي متفکرانه نشستهاي و همراه با سيمهاي برق و تلفن بالا و پايين ميروي. فکرت از اين سو به آن سو ميرود و دنبال چيزي ميگردد. خودت هم نميداني چيست. ولي احساس خوبي داري. فکر ميکني موفق شدهاي تکليف را بشناسي و آن را انجام دهي. به جبهه فکر ميکني. به اردوگاه جديد. به اردوگاه قديم. با آن حال و هواي خاص. به شهيدان گردان. چهره هايشان را يکي يکي از نظر ميگذراني و اسمهايشان را مييابي. حرکات و سکنات آنها را مرور ميکني. به حال آنها غبطه ميخوري... راستي خبري از مجروحان نداري. نتوانستي آنها را ملاقات کني. يک روز بچهها در پادگان براي ملاقات با چند نفر از آنها قرار گذاشتند ولي تو نتوانستي بروي. چون همراه خانواده ات به قم رفتي. حيف شد. شنيدهاي که پاي محسن شيرازي قطع شده و عباس به پايش تير خورده است.
اردوگاه جديد و هواي تازه. اينجا، غرب کشور هم اردوگاه اسلام است. خاک کردستان مشک تر دارد. از جداييها خبر دارد. در اينجا چند عمليات صورت گرفته و تعداد زيادي از سرداران اسلام به شهادت رسيدهاند. معروفترين آنان شهيد بروجردي است که خيلي از او تعريف ميکنند. قبل از جنگ و در نخستين روزهاي انقلاب نيروهاي ضد انقلاب در قالب حزب و دسته مسلح به جنگ نظام آمدند و باعث شهادت تعداد زيادي از برادران سپاهي و ارتشي شدند. کردستان بوي خون مي دهد و اول چيزي که احساس ميشود فقر اجتماعي و فرهنگي منطقه است که نيروهاي محارب و ضد انقلاب از آن استفاده کردند. و باعث نفوذ در منطقه شدند. مردم اين منطقه توسط شاه و پدرش به شدت سرکوب ميشدند و به همين دليل با پيروزي انقلاب اسلامي و کسب آزادي، برخي از آنها فريفته افکار مسموم خائنان و تجزيه طلبها شدند و تعدادي عليه نظام سلاح به دست گرفتند. البته مردان غيور و شريف و پيشمرگان کرد مسلمانان با تواناييهاي خاص خود توانستند رزمندگان اسلام را براي ضربه زدن به گروههاي معاند ياري دهند. اما آنچه که تو بايد از اين منطقه و جادههاي پر پيچ و خم آن بداني، مسائل نظامي و آمادگيهاي رزمي است. کمين اولين حرف ضد انقلاب در منطقه است و تا کنون صدها تن از رزمندگان و مردم مظلوم همين منطقه در دام اين کمينها افتاده و شهيد و مجروح شدهاند. کمينها معمولا در نقاط کور جادهها زده ميشود. به گونهاي که در يک پيچ با کمين دشمن مواجه ميشوند و راه عقب و جلو را نيز مسدود ميکنند و سپس با آتش سنگين سلاح سبک و نيمه سنگين افرادي را که در کمين افتادهاند، مورد هدف قرار ميدهند.
در آموزش ياد گرفتهاي که بهترين کمين آن است که يک طرف آن کوه و طرف ديگر پرتگاه و دره باشد. دو پيچ متوالي انتخاب ميشود تا سر و ته ستون ديده نشود و افراد نتوانند يکديگر را کمک کنند. شيب ارتفاع مجاور که روي آن مستقر ميشود و بايد زياد باشد تا نيروهايي که در کمين افتادهاند نتوانند در شيب نرم آن جان پناه بگيرند. البته مسائل ديگري از لحاظ زمان و راههاي فرار براي افراد کمين کننده وجود دارد. ولي بهترين حرف هوشياري، دقت و توکل بر خداست. ان شاء الله خدا کمک ميکند و توطئه ضد انقلاب ناموفق ميماند. همچنان که تا کنون خيلي از همين کمينها ناموفق بودهاند و نتوانستهاند راه به جايي ببرند حتي خودشان در درگيري به وجود آمده از بين رفتهاند.
تجزيه و تحليل کافي است. با چند صلوات به خود ميآيي و متوجه ميشوي که در حال ورود به اردوگاهي. اردوگاهي در غرب کشور. در بين چند رشته کوه. روي يک بلندي. مشرف به دشتي بزرگ و زيبا. با هوايي پاک و مسحور کننده. زميني خشن و درختچههايي به نام بلوط.
گردانها جدا از هم و پراکندهاند و براي رسيدن به هر يک از آنها بايد مقدار زيادي راه بروي. چادرها زده شدهاند. در آن مدت که تو در مرخصي بودهاي، نيروهايي که به صورت داوطلب به مرخصي نيامده بودند به همراه برو و بچههاي تدارکات و... چادرها و امکانات را از جنوب به اين منطقه منتقل کردهاند. چادرها چندان مرتب نيستند. برپايي حدود 20 چادر بزرگ و کوچک براي عدهي کمي که باقي ماندهاند دشوار است.
به محض رسيدن بايد کار را شروع کني. اينجا کسي بيکار نيست و براي همه به اندازهي کافي کار وجود دارد. هر دسته به سليقهي خود چادرش را تغيير جهت ميدهد.
پرچمهاي سبز و سرخ کنار چادرها زده ميشود. در کوتاهترين زمان ممکن چادرها آماده و پتوها پهن ميشود. نيروها وارد چادر ميشوند و در همان ابتداي ورود سر چند نفر از بچهها به فانوس وسط چادر ميخورد.
«... آخ. آب هويج بدين به اين فانوس. چرا نميبينه؟»
روحيه و شادماني پابر جاست. با عشق آمدهاند. خودشان آمدهاند. براي ياري دين خدا. پس ميخندند و شوخي ميکنند. آنها ميدانند کار در اينجا سختتر است.
چه رزمهاي اردوگاهي و چه عمليات کوهستاني. ولي ميخندند. روحيه دارند و روحيه ميدهند. خيلي دير عصباني ميشوند. ظرف و ظروف از تدارکات تحويل گرفته ميشود. اول آب خنک در پارچ و بعد در ليوان پلاستيک قرمز دسته دار. غروب نزديک است و بعد از هشت ساعت در راه بودن نميتوان حسينيه را بر پا کرد. اما نماز جماعت لازم است و ترک آن از روي بي احترامي اشکال دارد. تعدادي پتو و زير انداز پهن ميشود و صفهاي نماز شکل ميگيرد. روحاني گردان جلو و بقيه پشت سر او. يک نفر تلاوت ميکند و ديگران گوش ميدهند: «اياک نعبد و اياک نستعين...» اول او به رکوع ميرود و سپس تو. اول او به سجود ميرود و بعد تو. بايد مطيع او باشي. او امام است. اطاعت از بالاتر عبادت است. اقامهي نماز، براي نمايش اسلام و وحدت و يکپارچگي. اگر تنها در چادر نماز بخواني، عبادت کردهاي، ولي وقتي همراه با ديگران و روي زمين ناهموار نماز بگزاري ميشود اطاعت و عبادت. بايد مطيع باشي. دنبال امام برو. اگر جلو يا عقب بروي خطاست پس هماهنگ باش. گوش به اقامه گو بده و اگر چه امام را شخصا نميبيني ولي سلسله مراتب را پاس بدار. بعد از اين نيز مطيع باش. فرمانبر و شجاع. تو راه را خوب نميداني. از آن که بيش از تو و ديگران ميداند و براي اين کار انتخاب شده اطاعت کن. زور بازوي او ملاک نبوده، علم و عملش مهم بوده. سر بر خاک بگذار و ذکر خدا کن. بين دو سجده تا ميتواني بگو: «انا لله و انا اليه راجعون.» يعني سجده اول را تولد از خاک بدان و سجده دوم را قبر. بدان چه ميگويي و ببين چه ميکني. چرا تا زانو خم ميشوي؟ چرا به سجده ميروي؟ چرا سه رکعت؟ چرا دو رکعت از چهار رکعت؟ چرا به جماعت؟ چرا دعا؟ چرا ذکر؟
تو اينها را خوب ميداني. چند سال است که با اينها بزرگ شدهاي ولي حالا موقع فکر کردن است. اينجا دانشگاه است. از لهو و لعب خبري نيست. محل رشد عارفانه است. اگر بداني و بخواني و بپرسي، رشد ميکني. شعور مييابي.
آنجا يک ساعت فکر کردن بهتر از هفتاد سال عبادت است پس چه بهتر که تير انداختن هم با شعور باشد. به آسمان نگاه کن. ستارگان را بنگر. علت آفرينش، رسالت انبيا، امامت، کربلا، قيامت، وظيفه، عزاداري، کوفه، نخلستان، مدينه، فلسفه، علم، عرفان، کلام، حديث، شعر، مادر، پدر، خواهر، برادر، انقلاب اسلامي، کربلا و نينوا، مشک بي آب، دست راست، دست چپ، تشنگي، بيعت، اطاعت، عبادت، انسانيت، احسان، شهيد، مجروح، صدق، رضاي خدا، جهاد، حج، امر به معروف، نهي از منکر، حوزه، دانشگاه، قرآن، نهج البلاغه، صحيفه سجاديه، تانک، موشک، تمدن و فرهنگ.
به همه اينها فکر کن. در تمام کلاسها شرکت نما. فکر کردن که براي چه از خانواده و شهر جدا شدهاي؟ کجا آمدهاي و چرا آمدهاي؟
تو دانستهاي که اين راه خطرناک است. خمپاره، اندام را تکه تکه ميکند. چرا اين همه سختي را ميخواهي تحمل کني. از فردا صبحگاه و کيلومترها دويدن در اين کوهها. از چند شب ديگر رزم شبانه و انفجارهاي مهيب. آيا براي هوس آمدهاي؟ آيا براي نام آمدهاي؟ آيا پولي به تو ميدهند؟ عنوانت چيست؟ با خود حرف بزن. اگر براي هوس و نام و پول آمدهاي که اشتباه است. اينجا از نام و پول و هوس خبري نيست. اگر اينها را ميخواهي در همان شهر خيلي راحتتر به دست ميآوري. اصلا اينجا جاي کشتن هوس است. اگر غير از خدا را در نظر گرفتهاي مغبون خواهي بود. چون بعدا بايد از غير خدا مزدت را بگيري. کجا ميروي؟ به سوي انجام تکليف. جهاد با دشمن خدا. کربلا. راه مشخص است. عشق و محبت تفسير تمام اين حرفها است. اگر انسان از فيض و برکت خداوند تبارک و تعالي آفرينش يافته پس عشق سر لوحه تمام اين حرفهاست. خدا کرم کرده و انسان را آفريده. آيا انسان ميتواند جز براي دين خدا فداکاري کند. خدايي که خونش علي بن ابيطالب و حسين بن علي است. «السلام عليک يا ثارالله و ابن ثاره» حسين هم براي خدا قيام کرد. تو هم بايد براي خدا قيام کني. حسين خون خداست. حسين پسر خون خداست. يعني دين خدا با خون حسين رونق يافت.
دين خدابا قيام کربلا شعله ور شد و همين حسين براي ياري دين خدا شهيد شد. پس تو هم بايد براي خون خدا بروي. براي حسين قرباني شوي. کربلاي ديگر بيافريني. تو بسيجي هستي. کربلا نشانه است. از اين نشانه به صاحبخانه برس.
منبع: کتاب سيناي شلمچه
عجب آفتاب زيبايي! « از جلو نظام، خبردار » . حدود 500 نفري ميشويم. در گروههاي 100 نفري راه ميافتيم. مردم با ديدن ما اشک شوق ميريزند. دعايمان ميکنند. زنهاي يزدي با چادرهاي کدري و مردهاي يزدي با چهرههاي آفتاب خورده و مصمم به استقبالمان آمدهاند. شيريني ميدهند، صلوات ميفرستند، گريه ميکنند، دعا ميخوانند.
در جلوي يک حسينيهي نيمه ساخته در اول بلواري که در مدخل شهر قرار دارد ميايستيم و بعد جاها مشخص ميشود. همه دور صحن نيمه ساخته حسينيه مستقر ميشويم. کمکم با برادران تازه سپاهي با لهجههاي شيرين يزدي آشنا ميشويم: برادر خدامي مسئول تاکتيک، برادر رشيدي مسئول تخريب، حاج آقا جوادي مسئول پادگان و ساير برادراني که در خدمت هستند.
کولهبار سفر را در کناري ميگذاريم و دوباره به خط ميشويم. صداي تکبيرمان صحن حسينيه را پر ميکند. انگار اين برادر خيلي خشن است!
- نه نشد، محکمتر! « از جلو نظام، خبردار! » ، اين طوري نميتونيم با هم کار کنيم.
- از جلو نظام!
- الله!
- خبردار!
- يا حسين!
- برادرها. بنشينن، برپا.
- بشين، برپا.
- وقتي ميشيني يا حسين ميگي و وقتي بلند ميشي يا علي.
- بشين، يا حسين!
- برپا، يا علي!
- بشين.
- يا حسين.
آري کار شروع شد، شوخي هم نيست. فانسقه را از رو بسته و دستها را به پشت کمر گرفته است.
چند لحظه « بشين و پاشو » همه را خسته کرده. نفس نفس زنان مينشينيم و بلند ميشويم. بالأخره مينشينيم و مسئول پادگان ميآيد جلوي بچهها. سر را پايين انداخته و با نورانيت خاصي که در چهرهاش موج ميزند سلام ميکند.
« اعوذ بالله من شر نفسي و من الشيطان الرجيم. بسم الله الرحمن الرحيم. ما خاک پاي شما رزمندگانيم. ما خادمان سپاه، مسئول آموزش نيروهاي بسيجي هستيم تا پس از آمادگي کامل براي نبرد با دشمن دين و مملکتمان به جبههها اعزام شوند. پس کار در اين اردوگاه خيلي جدي و مهم است و ان شاء الله در اين مدتي که در خدمتتان هستيم سعي ميکنيم از شما درس تقوا و ايثار بياموزيم و مسائل تئوري و عملي نظامي را به شما منتقل کنيم و... »
او خيلي آرام و مسلط سخن ميگويد. در تمام طول صحبتش شايد بيشتر از سه يا چهار مرتبه به نيروها نگاه نکرد و سرش پايين بود. لباس خوشرنگ سپاه بدون آرم، از خلوص و تقواي او حکايت ميکرد. تمام مسئولان پادگان را معرفي ميکند و ميرود کنار.
- برپا!
- يا علي.
- قدم رو!
راه ميافتيم، تا چشم کار ميکند کوير است. وارد کوير ميشويم. اول راه ميرويم. بتدريج حرکت تند ميشود. هرولهکنان تلاش ميکنيم از نفر جلويي عقب نمانيم. حالا همه ميدويم. صف به هم ريخته. نفسزنان پايمان تا مچ در شنهاي نرم کوير فرو ميرود. عرق همه درآمده است.
- اي بابا بذار برسيم، بعدا.
- نخير ول کن نيس. ميخوايم همين طوري برسيم به جبهه / خنده بچهها /. مسئول تاکتيک: ساکت، حرف نزن، فقط بدو، جا نموني، بيا!
آموزش شروع ميشود. تو ديگر يک رزمندهاي. آماده براي يادگيري فنون؛ فنون نظامي، فنون مبارزه با کفر، چگونه نبرد کردن با ستم. مگر نفس اماره ظالم نيست؟ مگر وسوسههاي شيطان طريق کفر نيست؟ پس تو حالا بايد بياموزي که چگونه دشمن بيرون و درون را ذليل کني. حالا تو يک بسيجي شدهاي. با صداي اذان از خواب برميخيزي و با قرائت قرآن ميخوابي.
در اينجا همه چيز بوي خلوص ميدهد. هيچ کس از « من » استفاده نميکند، فرياد است. « ما » هم نيست، هرچه هست خداست. ميدويم با نام خدا، برميخيزيم براي خدا، ياد ميگيريم در راه خدا، شليک ميکنيم به اذن خدا. اينجا خبري از تجهيزات آموزشي آن چناني نيست. همه چيز ساده است. چند نوع اسلحه سبک و نيمه سنگين. چند نمونه مين ضدنفر و ضدتانک. چند وسيلهي ارتباطي، بيسيم و پيام و مقداري تجربه نظامي که در دروس تاکتيک مطرح ميشود. عمق آموزشها در دروس اعتقادي است. طلبهي فاضل در مقابل گردان ميايستد و آيههاي جهاد را ميخواند و تفسير ميکند. اصلا او با اصول و فروع دين بزرگ شده است. تمام سؤالها و اشکالهاي ما را پاسخ ميدهد.
صداي قرآن محسن، فضاي حسينيه را پر کرده. سورهي مريم آيات 25 تا 36. چقدر زيبا ميخواند. و چقدر زيباتر که انسان با صداي قرآن از خواب برخيزد. اما انگار کسي نيست.
از بستر برخاستهام. با چرخاندن گردن، اين سو و آن سو را مينگرم. فقط چند نفر خواب ماندهايم. بلند ميشوم. يک پتو زير سر، يک پتو زيرانداز و يک پتو روانداز. روي هم سه پتو. همه را مرتب بالاي سرم جمع ميکنم. هيچکس نيست. چراغي در گوشه حسينيه روشن است. چشمهايم را ميمالم. کمي دقت ميکنم. صداي زمزمه ميآيد. در گرگ و ميش صبحگاهان به بيرون چشم ميدوزم. يک لشکر بزرگ، همه ايستادهاند. بيشترشان با دست راست قنوت گرفتهاند و با دست چپ تسبيح ميچرخانند. فارغ از همه چيز. پنداري هيچ کس را نميبينند. عدهاي به سجده رفتهاند و صداي گريهشان را ميشنوم. غوغايي است، چرا دير از خواب برخاستهام؟ خيلي خسته بودم، ديشب رزم شبانه داشتيم؛ ولي اينها هم خسته بودند، پس چرا بيدار شدند؟ گريه ميکنند، راز و نياز ميکنند، نماز شب ميخوانند. جذبهي عشق، قطره را نيز دريايي ميکند. هر چه عقبتر ميروم باز هم جا نيست. خود را در سياهي گم ميکنم. پشت يک نفر قرار ميگيرم. جاي خوبي است: الله اکبر. صداي نفر جلويي آشناست. دقت ميکنم از هق هق گريهاش او را ميشناسم. او فرمانده پادگان است. اين دعا را تکرار ميکند: « الهي أخرج حب الدنيا من قلبي. »
اذان شروع ميشود. هيچ کس در چشم ديگري خيره نميشود. دو رکعت نماز عشق و آنگاه زيارت عاشورا.
همه آمادهايم. پوتين پوشيده و به پايين شلوارهايمان کش انداختهايم. خواب بعد از نماز صبح مکروه است.
- از جلو نظام.
- الله.
- خبردار.
- ياحسين.
- قدم رو.
حرکت شروع ميشود. در اول هروله است، بعد ميدويم، باز هم ميدويم، تا آن انتها. حدود يک ساعت است که ميدويم. ديگر خسته شدهايم، اما راه سخت است و از اول ميدانستيم اينجا محل بازي و تفريح نيست، بايد سختي کشيد. اگر ميخواهي بسيجي شوي و به جبهه بروي بايد آماده شوي، پس بدو!
« الله الله يا الله، قوت بده يا الله!
الله الله يا الله توان بده يا الله! »
نداي توحيد زيباترين کلام است. نيرو ميگيريم. پشت سر فرمانده. آنها هم خدايياند و هم نظامي. سرپيچي زشت است، چه از خدا چه از بندگان خوب خدا. راه طولاني است، گويا پاياني ندارد! واقعا خسته شدهايم، عرق از چانههايمان ميريزد. خوب است تجهيزات نداريم وگرنه خدا رحم کند. حدود دو ساعت دويدهايم. يک دايره بزرگ تشکيل ميدهيم، نرمش ميکنيم و سپس آرام آرام به سوي اردوگاه برميگرديم. حالا راه ميرويم، با يکديگر شوخي ميکنيم، همه سرحال و شنگول شدهايم. در مورد کلاسها سؤال ميکنيم، درباره رزم شب گذشته و ماجراي خندهدار، از انفجارهاي مهيب، از اشتباه بچهها و حرف زدن در شب. نميدانم چرا زود به اردوگاه ميرسيم!
عجب صبحانهاي! يک نصفه نان و يک نصفه کره کوچک و يک ليوان چاي داغ داغ در ليوان پلاستيکي قرمز دستهدار. نميدانم چند لحظه طول ميکشد. ديگر چاي نيست. اسراف نميشود. هيچ کس نان را دور نميريزد. همه تا آخرين خردههايش را ميبلعند. صف دستشويي هم که شلوغ شده، تا 15 دقيقه ديگر، همه بايد به خط شويم.
- از جلو نظام.
- الله.
- خبردار.
- ياحسين.
- برادرها بنشينن! در اين ساعت کلاس تخريب داريم. در جلسه قبل مين تلويزيوني و سوسکي را گفتيم و حالا نوبت به مين گوجهاي و بعد هم مينهاي ضدتانک ميرسد! قبلا هم گفتم در کار تخريب اولين اشتباه آخرين اشتباه است. پس خوب حواستان را جمع کنين و ياد بگيرين.
چند چشم و گوش ديگر هم قرض کردهايم و چارچشمي استاد را نگاه ميکنيم. به آرامي پيچ ته مين را ميچرخاند. خطرناک است. همه روي زمين سرد و خشک نشستهايم. دستههايمان را دور زانوها گرفتهايم و کمرمان را به بيرون دادهايم. وقتي خسته ميشويم دستها را پشت ميگذاريم و خيمهاي از دستها و کمر تشکيل ميدهيم. استاد تکرار ميکند:
« همه فرار کنين! »
همه از جا کنده ميشويم و فرار ميکنيم. هنوز چند قدمي دور نشدهايم که انفجار رخ ميدهد. وقتي دود ميرود همه ميخنديم.
- من که نترسيدم.
- ولي صداش خيلي زياد بود.
- همه لاستيکها را انداخت بالا.
- تي. ان. تي. بود يا ديناميت؟
استاد: وقتي ميخواين از ميدان مين عبور کنين و آتش دشمن روي سر شماس بايد چکار کنين؟
- صبر ميکنيم.
- ميرويم جلو، ميزنيم به خط.
- از يک طرف ديگر وارد ميشيم.
- ميگيم نزن ميخوره به ما / خنده /.
استاد هم خندهاش ميگيرد. اگر ميتوانست، جلوي خندهاش را ميگرفت. چند بار هم کوشيد، اما موفق نشد. او ميگويد:
« صدا از کجا بود؟ »
همه عقب را نگاه ميکنند و با چشمها يک نفر را نشانه ميگيرند.
« بابا چرا عقب را نيگا ميکنين، صدا از ديروز مانده بود / خنده / » .
دوباره خنده. او هم، خندهي گردان است. خيلي روحيه دارد. با وجودي که کمي چاق است ولي با هر زحمتي هست، در تمام امور دخالت ميکند گاهي اوقات هم حرفهايي ميزند که باعث روحيه ميشود. همه دوستش دارند. با وجودي که خيلي شوخ است هنگام سينهزني بيشتر از همه گريه ميکند.
استاد ادامه ميدهد:
« يادتان باشه تمام اگرها و شايدها و بايدها و نبايدها را ميدان جنگ و مقتضيات زمان و مکان معلوم ميکند، ولي يک چيز ثابته و آن ياد خدا و ذکر خدا و صبر و توکله. توکل کنين بر خدا و عمل کنين. عمل بدون ياد خدا کف روي آبه. خودتون را خدايي کنين. »
کلاس تاکتيک پر از معنويت است. هرجا کار سخت ميشود و از انسانها کاري برنميآيد، امدادهاي غيبي و نهانخانهي دل به داد آنان ميرسد. بايد به حبل الله دست انداخت.
« برادران با يک صلوات در اختيار خودشون! »
نماز ظهر و عصر هم با شکوه تمام به امامت روحاني اردوگاه با نظمي خاص و دعاهاي مخصوص اقامه ميشود.
اينجا که رستوران نيست. يک سيني خورشت قيمه براي 10 نفر. آخر اين سيني در هيأتها براي چهار نفر است! اما اينجا هيأت نيست. اينجا حماسه عاشورا بازسازي ميشود. در اينجا فقط روضه و گريهي خالي نيست. قاشق اول و قاشق دوم. قاشق سوم خالي ميآيد بالا. هيچ کس رو به سيني نميتواند بنشيند.
همه از پهلو و فقط يک دست وارد سيني ميشود. اما خيلي خوشمزه است. نميدانم چرا کم است؟ لقمه آخر را آرام ميجويم. چه لذتي دارد. هر چيزي اندازه دارد. در اينجا هم که معلوم است بايد کمتر باشد.
يک ساعت استراحت داريم. اما بعدازظهر استاد ميپرسد:
- چي داريم؟
- مخابرات و بيسيم.
آه چقدر سخت است. مقداري از درس مخابرات را به شکل ديالوگ مرور ميکنيم.
ديگر رمقي باقي نمانده. غروب شده. آستينها بالا، براي گرفتن وضو. حالا تو در صف نماز جماعتي. جماعتي يکرنگ و يکدل. خاکي و خسته ولي مشتاق و اميدوار. 20 روز است که در نماز جماعت پادگان شرکت ميکني و بعد از نماز مغرب سر را به مهر ميگذاري و ميگويي: « الهي قلبي محجوب و عقلي معيوب... »
ديگر ميفهمي؛ به اندازه ميخندي. به اندازه حرف ميزني. به اندازه ميخوابي. به اندازه ميخوري. چابک و زرنگ. به راحتي 10 کيلومتر را ميدوي. يکصد متر سينهخيز ميروي. خوب نشانه ميگيري. دوست و دشمن را ميشناسي. ميداني براي چه آمدهاي. به کجا ميروي. چگونه بايد رفت. چگونه بايد ماند و زندگي کرد. حالا تو شناخت پيدا کردهاي. دنيا را فراتر از خور و خواب ميبيني. سختي کشيدهاي. آموزش ديدهاي. پوتينهايت درب و داغون شده. لباسهايت را چند بار خودت دوختهاي. در دل شب، هم شليک کردهاي و هم مناجات.
ميداني صبر چيست. ترس را فراري دادهاي. يک بار ديگر « قالوا بلي » گفتي. حالا تو رزمندهاي. يک بسيجي کامل.
تمام شد. آموزش به پايان رسيد. هنگام خداحافظي است. عجب غروبهاي
قشنگي داشت، اما صبحش زيباتر بود. همه نيروها در يک صف ايستادهاند. کمي آن طرفتر مسئولان پادگان در صفي کوچک. جلو ميرويم. گريه شروع ميشود. دست در گردن مسئول تاکتيک، گريه. دست در گردن مسئول تخريب، گريه. دست در گردن روحاني پادگان، گريه. دست در گردن مسئول آموزش کمکهاي اوليه، گريه. گريه امان نميدهد. اولين ديوان جدايي نگاشته ميشود. حالا ميداني که محبت و هجران چقدر با هم در ارتباطند. حالا بايد جلوي گريهات را بگيري. ولي نميتواني. همه گريهشان گرفته، خنده و لبخند چاشني گريه شده است. اما اينها خيلي اذيت کردهاند. البته اذيت که نه؛ آموزش دادهاند. در اين يک ماه، دستکم 20 شب، رزم شبانه داشتيم. بارها ما را سينهخيز بردند. کيلومترها دويديم و راهپيمايي کرديم. نزديک بود در چالهي انفجار و اتاق گاز خفه شويم. از صبح تا شام و از شب تا صبح و آموزش. همين برادر خدامي چقدر تير زير پاهايمان زد. آن روز که رفتيم ميدان تير، از ترس و خستگي همه نق ميزدند. خيلي جدي بودند. يادش به خير. چه صبحگاهي داشتيم. چه نمازهايي خوانديم. چه سينهزنيهايي برپا کرديم. ميرفتيم رزم شبانه و در دل شب گريه و زاري ميکرديم.
اما همهاش تمام شد. همه رفتني هستيم. حالا نوبت ماست. ستوني که از بچهها تشکيل شده به پايان رسيده است. همه روبوسي کردهايم. اتوبوسها با پرچمهاي سرخ و سبز و پرچم سه رنگ جمهوري اسلامي ايران تزيين شده است. هنوز باور نميکنيم که آموزش تمام شده است.
پادگان کوچک و کوچکتر ميشود. اما اين انسانها هستند که در دلمان جاي گرفتهاند و هيچ گاه آنها را از ياد نخواهيم برد. قول داده بودند پس از اتمام آموزش به مرخصي ميرويم. اما انگار شرايط فرق کرده است. حرفي از مرخصي و اين حرفها نيست. راه ميافتيم، از اين شهر به آن شهر. يک روز است که در راه هستيم. عدهاي از بچهها در مورد لزوم مرخصي صحبت ميکنند. حرفها بيشتر ميشود. همه منتظر مرخصي هستند. اين حرفها به گوش مسئول نيروهاي اعزامي
ميرسد. ميگويد: « وقتي تحويل لشکر و گردان مربوطه شديد و جاهايتان مشخص شد به مرخصي ميرويد »
گرماي جنوب هواي داخل اتوبوس را آتشين کرده است. ساعت نزديک نه صبح است. فکر ميکنم سه ساعت ديگر هوا چقدر گرم خواهد شد؟ پيچ و خمهاي جاده تمام شده و پس از گذر از چند تپه و پستي و بلندي به دشتي هموار و سوزان ميرسيم. اولين چيزي که جلب توجه ميکند، دو رديف آهن باريکي است که به موازات هم تا دور دست کشيده شده است. اتفاقا آن ديو سياه نيز از راه ميرسد و در ايستگاه ميايستد. راه آهن را ميگويم. قطار سوختهاي نيز در کنار ريل واژگون شده است. در ايستگاه چند درخت کوچک و بزرگ ديده ميشود و عدهاي از کارگران زير سايهي درختها استراحت ميکنند.
صداي صلوات قطع نميشود: « حسين حسين ميگيم ميريم کربلا » .
منبع: کتاب استقامت در مسير
زمستان سال 63 بود. برف همه جا را پوشانده بود و هوا به شدت سرد بود. منزل مشغول کارهاي روزمره بودم که صداي زنگ تلفن توي اتاق پيچيد، گوشي تلفن را برداشتم؛ بفرمايين. سلام و احوالپرسي که کرد، شناختمش. من هم جواب سلامش را دادم و گفتم: خوش آمدين، چه عجب از اين طرفها...
گفت: امروز از منطقه اومدهام، گفتم يک احوالپرسي بکنم...
خوشحال شدم و قبل از هر چيزي براي شام دعوتش کردم. او هم قبول کرد و قول داد براي شام بيايد منزل ما. خوشحاليام دو برابر شده بود. دست به کار شدم تا شام خوبي درست کنم...
ساعت 9 شب بود و هنوز از مهمانها هيچ خبري نبود. کمکم دل نگران ميشدم که زنگ تلفن به صدا درآمد گوشي را برداشتم؛ آقا سيد خودمان بود پرسيدم: از آقا مهدي و دوستش چه خبر؟ خيلي دير کردهان، شام خيلي وقته حاضره.
آقا سيد زد تو ذوقم و گفت: فکر نميکنم آقا مهدي بتونه شام بياد منزل ما، اما براي استراحت مياد.
ناراحت شدم و گفتم: اگه قرار بود نياد پس چرا قول داد؟
آقا سيد گفت: خوب با مسوولين شهر جلسه داشت، شايد تا اين ساعت شام را هم يک جايي خورده.
ناراحتيام چند برابر شد. پيش خودم از آقا مهدي رنجيدهخاطر شدم. ساعت 10 شب را نشان ميداد، زنگ منزل به صدا درآمد، زود در را باز کردم و چهره نوراني و صميمي آقا مهدي توي قاب چشمانم جا گرفت. از خوشحالي در پوستم نميگنجيدم. بدون هيچ صحبتي رفتم سر اصل مطلب: آقا مهدي! چرا شام نيومدين منزل ما، چرا بدقولي کردين؟! به خاطر شما براي شام کوفته تبريزي حاضر کرده بودم.
آقا مهدي گفت: کي گفته ما شام خورديم؟! زود شام را آماده کن.
با خوشحالي شام را آماده کردم و سفره را چيدم. به آقا سيد گفتم: ماجراي تلفن شما چه بود؟ شما که گفتين آقا مهدي و دوشتش شام خوردهان!
گفت: آقا مهدي با مسوولين در استانداري و امام جمعه و چند جاي ديگه هم جلسه داشت، خوب من فکر کردم در برابر اصرار اونا تسليم ميشه؛ اما آقا مهدي هيچ جا زير بار نرفت و برحسب قولي که به شما داده بود، آمد منزل ما شما بخوره...
گفتم: آقا مهدي! اجر و ثواب چند سال جنگ و جهادت يک طرف، اجر و ثواب خوش قولي امشب هم يک طرف.
آن سفر آخرين باري بود که آقا مهدي به منزل ما آمد.
سعيده يوسفزاده
منبع: کتاب آشنايي ها
نصرالله و غلامحسين به ديوار تکيه داده بودند و با هم حرف ميزدند. دستشان را براي ما تکان دادند و خنديدند. قلبم مثل قلب گنجشک ميزد. آب دهانم خشک شده بود. نميدانستم گريه کنم و يا بخندم. دوست داشتم فريادي بزنم که تمام آدمها صدايم را بفهمند. خودمان را به نصرالله و غلامسيحن رسانديم. سلام کرديم و دست داديم. آن طرفتر نوجواني همسن و سال ما داشت گريه ميکرد. با صداي لرزان از غلامحسين پرسيدم: «براي چه گريه ميکند!» گفت: «اسمش را نمينويسند!» هنوز حرفش تمام نشده بود که پشتم يخ کرد و تمام بدنم لرزيد. احساس ميکردم که حالم ميخواهد به هم بخورد؛ اما خودم را سفت گرفتم و راه افتادم به طرف ساختمان جهاد. من از جلو ميرفتم و آنها به دنبال من. از پلهها رفتيم بالا. توي راهرو ساختمان شلوغ بود.
همه هم سن و سال ما بودند. آنها مثل ما براي ثبتنام آموزش مهندسي آمده بودند. خودم را رساندم به اتاق اطلاعات. از پشت شيشه نگاه کردم توي اتاق. آقاي معيني لم داده بود روي صندلياش و داشت با تلفن صحبت ميکرد. ما را که ديد با دستش اشاره کرد به طرف در اتاقش. توي يک چشم به هم زدن خودمان را انداختيم توي اتاق.
سلام کرديم و دست داديم. آقاي معيني مثل هميشه ميخنديد. وقتي دستم را گذاشتم توي دستش، دستم را فشار داد و گفت: «کوچولو ميخواهي کجا بروي! شما جغلهها را که جايي راه نميدهند!» هنوز حرفش تمام نشده بود که چشمهايم پر از اشک شد و چند قطره اشک از گوشهي چشمهايم پريد بيرون. نگاهم کرد، خنديد، دستي کشيد به سرم و گفت: «آ چه قدر لوس حالا کي گفت زود آبغوره بگيري! گريه کني! گريه ندارد!» بلند بلند خنديد. نگاهي به ابراهيم کرد. چشمکي زد و گفت: «بچه، تو برو گوسفندت را بچران! برو پي کارت! تو را به جنگيدن با عراقيها چه!»
مژههايم را روي هم فشار دادم، بغض کردم و با زور خنديدم.
ابراهيم گفت: «آقاي معيني اذيت نکن! تو رو خدا!»
غلامحسين گفت: «آقاي معيني اگر شما بگوييد، اسم ما را مينويسند!»
آقاي معيني ميخواست اشکم را دربياورد، دوباره گفت: «حالا شما را يه حرفي! اما اين جوجه را اصلا! فکر نميکنم! تو بگو ابراهيم، بد ميگم!»
غلامحسين و ابراهيم خوشحال شدند و خنديدند. نصرالله خودش را راست گرفت؛ اما من دوباره بغض کردم.
آقاي معيني گفت: «شوخي کردم، برويد اتاق پذيرش پيش آقاي کاظمي. ببينيد چي کار ميکند! مينويسد يا نه؟»
منبع: کتاب اگر نامهربان بوديم و رفتيم
ظهر جمعه بود، دومين روز عمليات خيبر. حوالي پل طلاييه صحنههايي سرخ از ايثار و رشادت مردان عاشورايي را در ذهن خود ثبت ميکرد. شب قبل به دستور آقا مهدي باکري وارد منطقه شده بوديم؛ دو گردان از لشکر عاشورا و دو گردان هم از لشکر نجف اشرف. تا رسيدن نيروهاي لشکر 27 حضرت رسول بايد با دشمن ميجنگيديم. مأموريت ما موفقيتآميز بود و توانسته بوديم به عمق مواضع دشمن نفوذ کنيم و در اطراف پل طلاييه موضع بگيريم.
ساعت حوالي چهار بامداد روز شنبه، به فکر افتاديم که با روشن شدن هوا، دشمن دست به پاتک خواهد زد، بايد چارهاي انديشيد.
نتيجه صحبتهاي فرماندهان اين شد؛ نيروهاي لشکر نجف و گردان امام حسين (ع) لشکر عاشورا با عمليات غافلگيرانه پل طلاييه را نصرف کنند. يک گروهان از گردان علياکبر هم با آنها برود و دو گروهان هم جاده منتهي به پل طلاييه را حفظ کنند. من جزو نيروهايي بودم که در کنار ورمزياري (1) مانديم تا جاده را حفظ کنيم و مانع محاصره بقيه نيروها شويم.
زمين مسطح بود. شروع کرديم به کندن جان پناه براي خودمان تحرکات زرهي دشمن را ميديديم و سنگرهاي ما هم آسيبپذير بود. با اين حال درگيريهاي پراکندهاي با دشمن داشتيم. وقت نماز صبح شده بود. نماز را خوانديم و پس از نماز بود که صداي مشهدي عبادي فرمانده گردان امام حسين (ع) از ميان خشخش گوشي بيسيم پيچيد: برادر ورمزياري! ما پل را تصرف کرديم. جاي مناسبي است براي پدافند. بهتره با نيروهات بيايي اينجا. تا هوا روشن نشده و دشمن پاتک نزده بيايين...
ورمزياري نيروها را حرکت داد. در حين حرکت متوجه شديم که جلوتر از ما دو گروه زرهي در دو طرف جاده با همديگر درگير هستند. يکديگر را محکم ميکوبيدند. مات و مبهوت نگاه ميکرديم به صحنه درگيري. دو تن از بچهها را فرستادند براي کسب اطلاعات. بچهها سريع برگشتند. گفتند هر دو طرف، نيروي دشمن هستند. به خيال اين که طرف مقابل دشمن است بر سر همديگر آتش ميريزند. اين وضعيت براي ما خوشحال کننده بود که سرشان به خودشان گرم است؛ ولي گذشتن از ميان اين حجم آتش ممکن نبود، عبور از جاده يعني بردن دو گروهان به کام مرگ!
مجبور بوديم از راه ميان بر برويم. راه ميانبر يعني عبور از کنار سنگرها، تانکها و دوشکاهاي دشمن. يعني عبور از جلوي چشم عراقيها که هر لحظه منتظر ما بودند
ولي هيچ راهي غير از اين نبود. آرام آرام خزيديم توي دشت، مواظب صداي نفس کشيدنمان بوديم که عراقيها متوجه نشوند. اما با روشن شدن هوا، عراقيها متوجه ما شدند. تيراندازيها به طرف ما شروع شد و فشارها رفته رفته شدت گرفت و عراقيها عرصه را بر ما تنگ کردند. ما هم مقاومت ميکرديم. عقربههاي ساعت ده صبح را نشان ميداد که
با آقا مهدي باکري تماس بيسيمي برقرار شد. ورمزياري صحبت کرد وضعيت را برايش شرح داد. در آخر پرسيد: «آقا مهدي! حال تکليف چيه؟ چيکار کنيم؟»
آقا مهدي گفت: هنوز از نيروهاي حضرت رسول خبري نيست. از شما انتظار دارم حسين وار در مقابل يزيديان استقامت کنيد...
حرفهاي آقا مهدي حجت را بر ما تمام کرده و تکليف معلوم شده بود. با اين پيام جان تازهاي گرفتيم. همه ميدانستيم که اگر نيروهاي لشکر حضرت رسول نيايند، اميدي به بازگشت نيست. ولي هيچ کس به فکر بازگشت نبود. نه گلايهاي و نه خمي به ابروئي... تکليف اين بود حسين وار جنگيدن و حسين وار شهيد شدن.
حلقه محاصره لحظه به لحظه تنگتر ميشد. نيروهاي عراقي انگار بو برده بودند که ديگر براي ما نيروي کمکي نميرسد جسارتشان بيشتر شده و به شکل سازمان يافته به ما هجوم ميآوردند.
بچهها هر چند دقيقه يکي ميافتاد؛ مجروح يا شهيد. زخميها تا حد امکان مداوا ميشدند. ورمزياري يک جا بند نميشد و هر لحظه به نيروها سر و سامان ميداد. ايازي معاون ورمزياري رفت ايستاد پشت دوشکاي غنيمتي. وقتي آتش کرد نفسي تازه کرديم.
ورمزياري نگران تلف شدن نيروهايش بود. ده- دوازده نفر با خودش برداشت رفتيم به شکار تانک ها و شکستن حلقه محاصره. بقيه را هم داخل کانال فرستاد.
حاج مهدي روحاني گردان، ظفرکش، مهري، کريم ظاهري، بنده و... گروه ده- دوازده نفري ورمزياري را تشکيل ميداديم.
تانکهاي دشمن با تير مستقيم جاده را ميکوبيدند. سطح جاده بالاتر از سطح زمين بود. براي در امان ماندن از تيرهاي مستقيم تانکها از کناره جاده نيمخيز ميدويديم. ظاهر شدن هليکوپترهاي عراقي در آسمان منطقه اوضاع را خرابتر کرد و باران گلوله و ترکش بود که بر سرمان باريدن گرفت.
ظفرکش اولين شهيد جمع ما شد. به دنبال شهادت ظفرکش، يکي از بچهها با آرپيجي، نفربر عراقي را زد و سپس يکي ديگر با آرپيجي ايفاي پر از مهمات را هدف گرفت. جنگ تمام عيار بين ما و دشمن در جريان بود. ما براي شکستن محاصره ميجنگيديم و آنها براي به دام انداختن ما.
با اصابت تيري کريم ظاهري هم افتاد و ورمزياري سينهخيز خودش را کشيد طرف پيکر نيمه جان کريم. سرش را گذاشت روي زانويش. کريم فرمانده يکي از گروهانهاي ورمزياري بود.
مدت زيادي دوشادوش هم جنگيده بودند و اينک کريم داشت از دست ميرفت. صداي حزنانگيز ورمزياري در ميان هقهق گريههايش شنيده ميشد؛ کريم! آقا کريم نرو، کريم منو تنها نذار. قرار نبود تنهايي بري... اشک از چشمان ورمزياري سرازير شده بود، صورتش را گذاشت روي صورت کريم و لحظاتي در همان حال ماند.
وقتي سرش را از صورت کريم برداشت که ديگر روح کريم به آسمان پرواز کرده و داغ رفتنش، بر دلهايمان سنگين شده بود.
فشار دشمن بيشتر شده بود و حلقه محاصره تنگتر. آن قدر گلولههاي تانکها به جاده خورده بود که جاده هم سطح زمين شده بود و ديگر هيچ جان پناهي نداشتيم. دشمن ما را براحتي ميديد، فاصلهمان با پل هم زياد بود و اميدي به کمک نبود. ورمزياري به خاکريزي که درصد متريمان بود اشاره کرد و گفت: اگه برسيم اون خاکريز، ميتونيم از پسشان برآييم.
نيروها را دو گروه کرد و بصورت آتش حرکت از مخمصه گريختيم و رفتيم پشت خاکريز. اينجا وضعيت نسبت به قبل بهتر بود؛ ولي تيرهاي مستقيم تانک فرصت سر بلند کردن نميداد.
پشت خاکريز، چند تا از بچهها نيز شهيد شدند. با تعدادي اندک هنوز مقاومت ميکرديم. تعداد آنهايي که سالم بودند انگشت شمار بودند ورمزياري، مهدوي، مهري، بنده و يکي دو نفر ديگر. امکان سرپا ايستادن نبود و سينهخيز جابجا ميشديم و اگر در اين حال کسي زخمي هم ميشد امکان کمک کردن نبود. تانکها نزديکتر ميشدند. گهگاه گفته آقا مهدي باکري توي بيسيم را به همديگر يادآوري ميکرديم؛ حسين وار جنگيدن و حسين وار شهيد شدن. با اين يادآوري روحيه ميگرفتيم.
تانکهاي دشمن ميزدند و پيش ميآمدند. مهدي شهيد شد و حاجآقا مهدوي هم به شدت زخمي. تيرهايمان ته کشيده بود. چيزي در بساط نداشتيم. به غربت بچهها افسوس ميخوردم. تير ديگري به مهدوي خورد و اوضاعش وخيمتر شد. ورمزياري درست در نوک درگيريها بود و نزديکترين نقطه به دشمن. يکي از تيرهاي دشمن اين بار هدفم گرفت و نشست در پيکر خستهام.
فقط ورمزياري بود که همچنان آتش ميريخت بر سر دشمن. شجاعت و شهامتش به حيرتم واداشته بود که يک لحظه ديدم تيري خورد به سرش. ورمزياري افتاد. ولي هنوز زنده بود. نگاهم با نگاه ورمزياري که گره خورد با اشاره به من فهماند که نقشه عملياتي توي جيبم است بردار خاکش کن، نبايد به دست عراقيها بيفتد.
قدرت حرکت نداشتم و چنين کاري هم از من برنميآمد. دشمن رسيده بود بالاي سر بچهها و تير خلاص ميزد. عمامه مهدوي تا آخر سرش بود و هنوز هم عمامه غرق به خون را بر سر داشت. تانکها رسيده بودند نزديکيام و جنازههاي تعدادي از بچهها زير شني تانکها له شده بودند.مهدوي و ورمزياري هنوز رمقي در پيکر داشتند و هر دو ذکر ميگفتند: يا زهرا (س)، يا مهدي ادرکني و يک لحظه هر دو با هم گفتند: «السلام عليک يا اباعبدالله...» و ديگر هيچ صدايي نيامد. ديگر هيچ تيري از طرف ما به سوي دشمن شليک نميشد. فقط چند تا مجروح بوديم. دشمن به غير از زخميها که حال حرف زدن نداشتند بقيه را با تير خلاص زدند. با خود ميگفتم؛ کاش يکي به آقا مهدي ميگفت که نيروهايت به سفارش تو، حسين وار جنگيدند و حسين وار شهيد شدند؛ ولي اين امکان ديگر براي ما نبود. سربازان عراقي ما را به اسارت ميبردند و مقاومت در پل طلاييه خاتمه يافته بود.
نوشته: ابوالفضل هادي
پي نوشتها:
1- علي اكبر ورمزياري اهل سلماس آذربايجان غربي و فرمانده دلاور و گمنام گردان علي اكبر لشكر عاشورا در عمليات خيبر
منبع: كتاب آشنايي ها ( مجموعه خاطرات شهيد باكري )