لطفا کمي صبر کنيد تا صفحه به طور كامل بارگزاري شود ...
![]()
در
سالروز ميلاد با سعادت امام رضا (ع) از قالب جديد وبلاگ پلاک پرده برداري شد.![]()
از
ويژگي هاي منحصر به فرد اين قالب مي توان به Tableless
بودن آن و سرعت لود خيلي بالا اشاره کرد .
شما هم اگر نظر يا پيش نهادي در مورد بهبود وبلاگ داريد ، در نظرات اعلام بفرماييد
. ضمن اينکه اگر مطلبي مورد پسند شما قرار گرفت حتماً در نظرات آن پست بيان نماييد
.
در زیر داستانی از زندگانی سردار شهيد سيد مهدى زينالدين می آورم انشاءالله استفاده کنید.
آخرين شب جمعهاى بود كه با «آقا مهدى» دعاى كميل مىخوانديم. از اول دعا عجيب گريه مىكرد و امام زمان (عج) را صدا مىزد. نيمههاى شب از خواب بيدار شد و به سجده افتاد.
صبح، اذان گفت و بچهها را براى نماز بيدار كرد. به امامت او نماز جماعت خوانديم. بعد از نماز هم زيارت عاشورا را زمزمه كرديم. گريههاى او عجيب روى بچههاى لشكر اثر گذاشت تا آن جا كه برادر « محسن رضايى » فرماندهى كل سپاه مىگفت: «هفتاد درصد نيروهاى لشكرش اهل نماز شب بودند»
پردههاي اتاقم را کشيدم تا کسي توي اتاق را نبيند. يک بقچهي کوچک پهن کردم و لباسهايي را که احتياج داشتم، چيدم توي آن. بعد گوشههايش را به هم گره زدم و گذاشتمش گوشهي تاقچه. برق را خاموش کردم و خوابيدم. در فکر فردا بودم. خوابم نميبرد و از اين پهلو به آن پهلو غلت ميخوردم. به چشمهايم فشار آوردم تا بالاخره خوابم برد. با صداي اذان از خواب پريدم. گوشهي پرده را کنار زدم. بيرون را نگاه کردم تا کسي مرا نبيند. رفتم کنار حوض آب ميخواستم وضو بگيرم. آب حوض يخ کرده بود. سنگي برداشتم و يک دفعه کوبيدم روي يخ حوض. شرقي صدا کرد. خودم را جمع و جور کردم و پشت حوض قايم شدم. کسي صدا را نفهميده بود. دوباره سنگ را محکمتر کوبيدم روي يخ. يخ شکست. دستم را فرو بردم توي آب، تا مغز استخوانم تير کشيد
از سرما ميلرزيدم. وضو گرفتم و رفتم توي اتاق. نمازم را خواندم. لباسهايم را پوشيدم. بقچه را برداشتم و يواش يواش که کسي نفهمد از کنار ديوار رفتم به طرف دالان که يک وقت صداي پايي را شنيدم. خودم را پشت يک سبد پنهان کردم. پدرم بود ميخواست وضو بگيرد. اول رفت توي توالت. وقت را غنيمت شمردم و خودم را گذاشتم توي دالان، در خانه را باز کردم و پريدم توي کوچه.
از سرما بدنم ميلرزيد و دندانهايم به هم ميخورد. گوشهايم يخ کرده بودند و نوک دماغم ميسوخت. در يک چشم بهم زدن خودم را رساندم وسط روستا، که ديدم ابراهيم هم دارد ميآيد.
برف زمين زا سفيدپوش کرده بود. دعا ميخوانديم که يک وقت گرگي از توي باغها به ما حمله نکند و پاره پارهمان کند. تا آسفالت اصلي يک کيلومتر بايد پياده ميرفتيم.
داشتيم ميرفتيم که صداي زوزهاي با صداي پارس سگي بلند شد. خودمان را جمع و جور کرديم و هر کدام سنگي برداشتيم و محکم گرفتيم توي دستمان. دويديم تا رسيديم لب جاده. جاده سوت و کور بود. هيچ ماشيني نميآمد، نيم ساعتي ايستاديم که مينيبوسي پيدا شد.
مينيبوس گرم بود. کز کرديم روي صندلي و به هم چسبيديم. هنوز گرم نشده بوديم که ماشين رسيد به جهادسازندگي. هوا گرگ و ميش بود. بعضي از بچههاي ديگر هم آمده بودند. آتشي روشن کرديم و مشغول گفتگو شديم. تازه هوا روشن شده بود که آقاي کاظمي و چند نفر ديگر آمدند.
آقاي کاظمي برگهاي را که نامهاي ما توي آن نوشته شده بود گرفته بود
دستش و در راهرو ساختمان ايستاده بود. بچهها دوروبرش را گرفته بودند و با او صحبت ميکردند که مشهدي غلامعلي ساکش را انداخته بود روي شانهاش و شلون شلون آمد به طرف ما. آقاي کاظمي، مشهدي غلامعلي را که ديد گفت: «خيلي خوب شد! آقاي رئيس هم آمد! از اين به بعد مشهدي غلامعلي هم مسؤول شماست!»
مشهدي غلامعلي آمد سلام کرد و با يکي يکي بچهها دست داد و به آقاي کاظمي گفت: «آقاي کاظمي با اينها ميخواهي بروي جبهه! بابا اينها بايد حالا حالاها شير بخورند تا گنده شوند!» و بعد گوش مرا گرفت و محکم تاباند و گفت: «پدرت ميداند مي خواهي بروي جبهه، يا دزدکي آمدهاي! هي جغله اگر پدرت بفهمد کلهات را ميکند!»
غلامحسين گفت: «حالا خودت خيلي گندهاي که ما را مسخره ميکني!»
نصرالله کلاهش را برداشت و گفت: «آقاي مسؤول عوض اين که خوشحال باشي که با ما هستي، مسخرهمان ميکني!»
داشتيم حرف ميزديم که مينيبوس آمد داخل جهاد دور زد و روبه روي ما ايستاد.
آقاي کاظمي رفت دم در مينيبوس ايستاد و گفت: «حالا هجده نفر ميرويد و بقيه با مينيبوس بعدي!» هنوز حرفش تمام نشده بود که دلم هري ريخت پايين و زانوهايم لرزيد. توي دلم از خدا خواستم که من با همين مينيبوس بروم. اول اسم مشهدي غلامعلي را خواند و گفت: «بيا برو بالا و حواست به اين جغلهها باشد! گمشان نکنيها! مواظب باش يک وقت گربه نخوردشان!»
نام مرا هم خواند. هجده نفر سوار مينيبوس شديم و به اميد خدا حرکت کرديم. يک ساعتي بود که مينيبوس با سرعت جاده اصفهان قم را پيش رو گرفته بود و ميرفت. غلامحسين و نصرالله سرهايشان را تکيه داده بودند به صندليها و خروپف ميکردند. راننده تخمه ميشکست و ميراند. قاسمي و رحيمي جک ميگفتند و بقيه ميخنديدند. حاج بابايي مشغول خوردن صبحانه شاهانهي خود بود. من هم مشغول ذکر الهي بودم. کلهام را مثل مرتاضهاي هندي گرفته بودم و با تسبيح عهد بوقي پدرم که از توي جانمازش کش رفته بودم ذکر ميگفتم. خيلي هم مؤمن نبودم. آقاي کاظمي گفته بود: «ممکن است از قم برت گردانند!» من هم نذر کرده بودم تا قم دو هزار لا اله...... و پانصد تا سورهي قل...... بخوانم.
داشتم دعا ميخواندم که ابراهيم گفت: «هان اين قدر دعا نخوان ميترسم آخرش خودت را بگذاري روي اين دعاها و انشاالله چهارچرخت هوا شود!»
اصلا نگاهش نکردم. هي دعا ميخواندم و هي با خداي خودم راز و نياز مي کردم. تا رسيديم به شهر مقدس قم.
منبع: کتاب اگر نامهربان بوديم و رفتيم
شليکها شروع ميشود. اين دفعه بچهها پشت سر يک تپه کوچک پناه گرفتهاند. ولي سنگر کمين عراق اجازه حرکت نميدهد. بي امان شليک ميکند. گاهي هم چند لحظه صبر ميکند و وقتي جلوي خود را ديد دوباره شليک ميکند. دوشکاچي هنگام شليک نميتواند جلوي خود را خوب ببيند. چون آتش دهانه دوشکا، ديد تيرانداز را کم ميکند. اما اين عراقيها هيچي نميفهمند. يک سره شليک ميکنند. بالا و پايين و چپ و راست.
برادر حميد از کنار ستون ميگذرد.يک رشته طناب هم در دست دارد. کسي متوجه نشد چرا او با خودش طناب آورد. قبل از عمليات هم هر کسي از او سوال کرد، پاسخ مناسبي نداد و با آن لهجهي آذري زيبايش، گفت: «اين طناب دنبال گلوي حرامزاده ميگردد».
حالا همين حميد آقا با آن طناب حرامزاده کش به جلوي ستون ميرود. از ستون جدا ميشود و در تاريکي گم ميشود... يا حضرت عباس! کجا ميرود؟ ميخواهد چه بکند؟ اگر ميتوانست اين دوشکا را خفه کند خيلي خوب ميشد. بعد از چند دقيقه دوشکا خفه شد و ديگر شليک نميکند. برادر حميد موسوي ميآيد. اما با زحمت. چيزي را به همراه ميکشد. يک عراقي را به پشت ميکشد.
او را خفه کرده. جاي فکر کردن نيست. فقط معلوم است او رفته و از پشت سر دوشکاچي عراقي را خفه کرده و آمده.
کوهپيمايي توأم با درگيري پراکنده در ارتفاع تا صبح ادامه مييابد. از پشت هر درخت و سنگي انتظار شليک ميرود. شايد يک عراقي کمين کرده باشد و به ستون حمله کند. تعداد زيادي از نفرات گردان در بين راه ماندهاند. علاوه بر شهيد و مجروح عدهاي از پاي درآمده و خسته شدهاند. ولي نبايد ايستاد و نيروها بايد خود را به بالا برسانند. نماز صبح در گرگ و ميش آسمان يعني شدت نبرد. با پوتين. بعضيها با تيمم. رو به قبله در يک استراحت کوتاه و باز هم حرکت.
حالا که هوا روشن شده، متوجه عظمت کار ميشوي. عجب کوه بزرگي. هيچ کس در آن پيدا نيست. آن همه نيرو در آن گم شده. فقط آن پايين و در دشت و اطراف شهر، صدها دستگاه نفربر و تانک و خودرو و آمبولانس در حرکتاند و اين همه نشان از عظمت عمليات دارد. حتما نيروي زيادي وارد کار شدهاند. شايد حدود هشت لشکر بزرگ. به بالا که نگاه ميکني. گويي هنوز در ابتداي راه قرار داري. نفسي تازه ميکني و دوباره به راه ميافتي. ديگر حرکت گرداني نيست. حتي به دسته تبديل شده. در هر گوشه 30 - 20 نفر دنبال يکديگر راه افتاده و بالا ميروند. شايد اين طوري بهتر باشد. از حجم تلفات کم ميشود. بايد پراکنده بود، تا ضمن حفظ نيروها بتوان تمام نقاط ارتفاع را پاکسازي کرد. هواي روشن يعني صبحانه. يک چيزي براي خوردن، حتي اندک. آذوقههاي باقيمانده خارج ميشود و هر کس در گوشهاي مشغول خوردن است. نان و خرما، تن ماهي، يک تکه شکلات خشک و سفت، آجيل و... عمليات ادامه دارد ولي اينجا مانند جنگ در دشت نيست. حدود خط درگيري کاملا مشخص نيست. اين طرف کمي پايينتر و آن طرف کمي بالاتر درگيري وجود دارد. وضعيت پاتک هم مشخص نيست. اينجا تانک وجود ندارد، ولي گلولههاي زيادي به زمين ميخورد. احتمالا عراق سعي ميکند اين عمليات را با تأخير در رسيدن به اهداف مواجه کند.
در گوشه و کنار و سر راه، چند نفر مجروح و شهيد از شب قبل باقي ماندهاند اگر مجروحان خودشان به فکر خودشان باشند. بهتر است، چون کمتر حمل مجروحي پيدا ميشود که توان داشته باشد يک مجروح را دهها متر به پايين ببرد. هر چند آمبولانسها از جادههاي موجود استفاده ميکنند، و خود را به بالا ميرسانند، ولي مجروحان ساده خودشان راه پايين را در پيش گرفته و به سمت دشت ميروند. معلوم نيست عراقيها چرا اين همه سنگر در اين سينه کش ارتفاع درست کردهاند. هر جا ميروي، سنگر ميبيني، انفرادي و اجتماعي. جادههاي باريک و مالرو هم سنگرها را به يکديگر متصل کرده. حتي ميتوان از روي اين جادهها به سنگرهاي دست نخورده عراقي رسيد. هيچ عراقي در سنگرها وجود ندارد. آن هنگام که نيروهاي سپاه اسلام در دشت و دامنه با سنگرهاي کمين درگير شدهاند، سربازان اين سنگرها، فرار کرده و به عقب رفتهاند. ولي براي رفتن اول بايد بروند بالاي ارتفاع بعد از آن طرف سرازير شوند. پس آن بالا خيلي خبرهاست. بايد رفت بالا. دنبال ستون. به فرمان مسئول گروهان. نظم چنداني مشاهده نميشود ولي هدف اين است که نيروهاي باقي مانده به قله برسند.
سنگرها به وسيلهي نيروها پاکسازي ميشوند و از ميان آنها وسايل زيادي به دست ميآيد. بهترين غنيمت راديو است. يکي از بچهها روشن ميکند و با صداي بلند روي يک گوني از سنگر ميگذارد تا بقيه هم بشنوند.
«... رزمندگان اسلام شب گذشته در يک عمليات بزرگ، خطوط مقدم عراق...»
گزارشگر در حال گزارش جنگ است. کليات عمليات به اطلاع مردم ميرسد و هزاران مادر و پدر خانواده نگران فرزندشان، دست به دعا بر خواهند داشت.
بچهها ميخندند، يکديگر را ميخندانند. از داخل سنگرها چيزهاي عجيبي به دست ميآيد. بعضيها به جاي پاکسازي، جارو ميکنند و هر چه داخل سنگرهاست به بيرون ميريزند و بعد تفتيش ميکنند. پتو. لباس. ساک. راديو. غذا. ظرف. پوتين. نان. شير خشک. کنسرو گوشت. گاهي اوقات هم آنقدر
انفجار گلولهها کم ميشود که آدم فراموش ميکند در حال عمليات نظامياست. صداي مسئول گروهان و مسئول دسته يک لحظه هم قطع نميشود. بندهي خداها براساس وظيفه، به دنبال تک تک نيروها راه ميافتند و آنها را به ستون و حرکت مجدد ميخوانند.
«... برادر جا نموني. بيا. ستون رفت. جنگ اصلي اون بالاست...»
ستون ميرود. درختچهها و سنگرها موانعي هستند که بچهها آنها را دور ميزنند و از آنها عبور ميکنند. به هر طرف که بچرخند فرق نميکند، هدف آن بالاست. روي قله. در بين راه هم چند عراقي جا مانده خود را تسليم ميکنند. لباسهاي پلنگي، ريشهاي تراشيده، سبيلهاي کلفت، يک نوع ژاکت سبز و ضخيم.
چقدر به خودشان ميرسند. گرم و نرم، ولي شل و ترسو. در بين راه صداي زوزهي خمپارههاي خودي هم شنيده ميشود که به سوي قله ميروند. صدا از پشت سر شروع ميشود و تا بالاي ارتفاع ادامه مييابد. معلوم ميشود نيروهاي خودي در حال کوبيدن محلي هستند که عراقيها قصد دارند در آنجا بجنگند.
فاصله زيادي تا قله نمانده. تا حالا هم چند بار فکر کردهايم به قله رسيدهايم ولي هر بار يک کلهي سنگي ما را فريب داده و هنوز به قله نرسيدهايم. آنچه که باعث ميشود نيروها متوجه شوند که تا نوک ارتفاع راه زيادي نمانده، درگيري و تيراندازي عراقيهاست. آنها آن بالا منتظر ما هستند. روي قله. آمادهي آماده. ولي ما خسته و گرسنه. در بين راه از درختهاي جنگلي هم استفاده کردهايم ولي آنها نتوانستهاند جاي يک وعده غذاي خوب و کامل را بگيرند. ولي سختي راه آن قدر زياد است که نبايد به گشنگي يا تشنگي توجه کرد. بايد رفت، اما خيلي با احتياط. عراقيها در همين اطراف هستند. در سنگرهايي که در چند ده متري قرار دارند.
منبع: کتاب سيناي شلمچه
از دور، پل بزرگ بتوني ديده ميشود که ريل راهآهن از زير آن عبور ميکند. به روي پل ميرويم. از ايست و بازرسي ميگذريم. پادگان بزرگي است. ساختمانهاي پنج طبقه در يک طرف و چند ساختمان يک طبقه در دو سوي يک زمين بزرگ واقع شده است. به درون پادگان شهيد حاج احمد متوسليان سرازير ميشويم. بچهها با کنجکاوي از پنجره بيرون را نگاه ميکنند. چند تانک خراب و يک ضدهوايي توجه بچهها را جلب ميکنند. همه نگاه ميکنند.
- اينجا که پادگان دوکوهه است!
- نه خير، نوشته شده بود: پادگان شهيد حاج احمد متوسليان.
- بابا ميگم اينجا پادگان دوکوهه است. من يک بار با کمکهاي اهدايي به اينجا اومدم.
- اصلا دوکوهه يعني چي؟ اينجا که کوهي نيست! کدوم کوه؟
- خودمونيم، هوا خيلي گرمه، الو گرفتيم.
- صبر کن شايد بريم بيرون خنکتر باشه. داخل ماشين خيلي گرمه.
اتوبوسها به رديف در کنار زمين پادگان ميايستند. عدهاي به استقبال آمدهاند. هر لحظه بر تعدادشان افزوده ميشود. عدهاي با زيرپوش و بعضيها هم چفيه را خيس کرده و روي سرشان انداختهاند، لبخند ميزنند، دست تکان ميدهند. با دقت داخل اتوبوسها را نگاه ميکنند، گويي دنبال کسي ميگردند.
پياده ميشويم ساکها را به دوش ميکشيم. مانند دورهي آموزش در اردوگاه در صفوف منظم به خط ميشويم. استقبال کنندگان در گوشه و کنار، نظارهگر نيروهاي تازه اعزامي هستند. نيروهاي صفر کيلومتر، خمپاره نديده، ترکش نخورده، عراقي نديده، بعدا همه چيز درست ميشود.
- بچهها به خط!
- از جلو نظام.
- الله.
- خبردار.
- ياحسين!
- برادرها بنشينن!
مثل برق مينشينيم. منتظر « برپا » هستيم، اما خبري نيست. روي پنجه پا به حالت نيمخيز مينشينيم.
« گفتم برادرها بنشينن راحت باشن! »
آخي، انگار بشين و پاشو تمام شده ما 600 - 500 نفر در آن زمين بزرگ صبحگاه گم شدهايم. زمين بزرگي است، آسفالت. يک پرچم در وسط ميدان نصب شده. محل جايگاه با ماکتي از قدس عزيز در کنار زمين قرار دارد. با چشمانمان همه چيز را کنترل ميکنيم. واقعا هوا گرم است. کلافه شدهايم. انگار امتحان شروع شده است. بايد صبر کرد. بايد پذيرفت. اينجا جبهه است. شوخي نيست. گرما و سرما نبايد تأثيري در روحيهات بگذارد. پس يا علي!
آمار گرفته ميشود. چند نفري دنبال آب رفتهاند. برادري که در اردوگاه مزه ميريخت و بچهها را ميخنداند، ساکت نشسته بود. حال خنديدن و خنداندن نداشت. چند برادر سپاهي در رديف جلوي با يکديگر صحبت ميکنند. فکر ميکنم آنها در مورد تقسيم نيروها بحث ميکنند. يکي از آنها جلو ميآيد و
شروع ميکند:
- سلام عليکم. بسم الله الرحمن الرحيم.
- برادر صدا نميرسد، بلندتر.
- شکر خدايي را که ما را از سربازان امام زمان قرار داد. حمد پروردگاري را که اجازه داد تا با دشمنان دين خدا نبرد کنيم. سپاس مولايي را که به ما توفيق بندگي داد. اينجا پادگان دوکوهه و يا پادگان شهيد حاج احمد متوسليان است. خيلي خوش آمديد. ان شاء الله در مدتي که در خدمتتان هستيم بتوانيم در زمرهي بندگان مخلص خداوند تبارک و تعالي باشيم. برادرها، اينجا محل عبادت است. ما بسيجيان بدون هيچ چشمداشتي و فقط به دستور امام عزيزمان به اينجا آمدهايم و ميخواهيم دين خدا پايدار بماند. ما شيعيان اميرمؤمنان (ع) هستيم. ما از پيروان و ياران حسين بن علي هستيم. پس بايد همه چيزمان حسيني باشد...
حرفها آنقدر جذاب و دلنشين است که گرما را از يادمان برده است. و همه دستها را به دور زانو قلاب کردهايم و با دقت به حرفهاي برادر سپاهي گوش ميکنيم. نميدانيم چرا کم حرف زد. ولي تمام حرفهايش به دل نشست.
- برپا، از اين صف بروند آن طرف بايستند تا مسئولشان بيايد و آنها را ببرد!
- چي شد! ما را از هم جدا کردن. چرا؟
در اينجا جدايي معنا ندارد. همه همين جا هستيم. ولي گروهبندي گرداني و گروهاني بايد باشد. بايد نظم و ترتيب باشد. يکي در اين گردان و ديگري در گردان ديگر. مهم اصل کار است.
ميرويم آن طرف. يک جوان لاغر ولي چابک خود را جلوي صف ميرساند و ميخواهد که برادرها پشت سرش حرکت کنند. از گرما بدتر اين ساکهاست. ساک را از اين دست به آن دست ميدهيم. از کنار بچههايي که پيش از ما در پادگان بودهاند ميگذريم. با لبخند خوشآمد ميگويند. عجب چهرههاي مصممي! بعضي از آنها از ما کوچکترند. آنهايي که به من ميگفتند تو را چه به جنگ! خوب بود ميآمدند اينجا و مردان واقعي را ميديدند.
هوا خيلي گرم است. از تن و بدنمان آب ميچکد. اما نسيمي که در اثر راه رفتن به همين دستهاي خيس و نمناک ميخورد کمي انسان را از گرماي سوزان و مستقيم آفتاب نجات ميدهد. اصلا از زمين هم حرارت ميبارد.
- ايست! برادرها بنشينن.
- آخي، بنشينيم.
- برپا!
- ياحسين.
- بنشين.
- ياعلي.
- برپا.
- ياحسين.
- بنشين.
- ياعلي.
- سريعتر، سريع، بنشينن.
- برپا، ماشاء الله!
- بنشين
- ياحسين.
چشمها به دهان اين برادر دوخته شده. تا ميگويد « برپا » همه بلند ميشوند، و آرام مينشينند. لبخندي ميزند. ادامه ميدهد:
- بر محمد و آل محمد صلوات.
- اللهم صلي علي محمد و آل محمد.
نه بابا اين هم ميخندد. عجب چهرهي نوراني دارد. بشاش و متواضع. سرش را پايين انداخته. دستهايش را پشت کمرش به هم قلاب کرده. رنگ لباسش خاکي است. انگار سپاهي نيست. اما فرقي نميکند همهشان خدمتگزارند.
موضوع کمي روشنتر شد و حالا ميدانيم که ما نيروهاي گردان حمزهي
سيدالشهداء (ع) هستيم تقسيمات بعدي هم صورت گرفت. کادر گردان که غالبا بسيجي بودند با روي خوش، ما را در کارهايمان کمک ميکنند.
- آرپيجي زنها بيان اين طرف!
- تيربارچيها پشت تانکر آب!
- تخريب چيها، اينجا!
- حمل مجروحها، برن اون طرف!
- کمک آرپيجي و کمک تيربارچيها هم پشت سر آنها بايستن!
همهمه شروع ميشود. هرکس در صف مخصوص خود ميايستد. صفها تشکيل ميشود. مسئولان دسته در جلوي صف ايستادهاند و اسامي بچهها را ثبت ميکنند. چند نيروي اضافي به هر دسته دادهاند. منشي و پيک و چند تک تيرانداز هم مشخص شد. ما شاء الله 30 نفر شديم، دستهي دو از گروهان سه.
هنوز گرم است. با هر وسيلهاي که شده خود را باد ميزنيم. گاهي اوقات از دستهاي خالي هم استفاده ميکنيم. مسئول دسته خوشآمد ميگويد. اتاقهايمان سمت راست طبقه چهارم است. از پلهها بالا ميرويم. از در و پنجره و شيشه و کولر و... خبري نيست. چند ديوار که نشانگر وجود يک آپارتمان در گذشته بوده است، وضع اتاقها را مشخص ميکند. اتاق پذيرايي و اتاق خواب، هال و آشپزخانه، در داخل تمام آنها نيرو جا گرفته. اين حرفها مهم نيست. هرکس در گوشهاي از اتاق که با چند پتوي نازک فرش شده است مستقر ميشود. خوشبختانه يک شعله برق در هر اتاق هست. جايي که قبلا دستشويي بوده. حالا با سيمان پر شده و قابل استفاده نيست. ولي به هر حال بايد براي اين کار هم فکري کرد.
بچهها خستهاند و به ساکها تکيه دادهاند و با هم صحبت ميکنند. کمتر کسي نشسته است. انگار منتظر بروز حادثه و اتفاقي هستند.
« برادران بياين پايين و پتوهاتون را ببرين بالا. »
حرکت شروع ميشود. همه راه ميافتيم. از پلهها پايين ميرويم. وسايل را تحويل ميگيريم.
خنده و شوخي چاشني همهي کارهاست. روحيه بچهها عالي است. همه سرحال و شاداب از اين سو به آن سو ميروند. کسي احساس غربت نميکند همه با هم دوست و برادرند. اتاق کمي رو به راه شده. چند پتو در زير و هرکدام دو پتو بالاي سرمان، ساکها هم از در و ديوار آويزان ميشوند. ناهار ميخوريم، بعد يک چاي داغ. هوا گرمتر ميشود. چاي داغ و بعدازظهر جنوب. کلافه شدهايم. دنبال راه حلي براي خنک کردن خود هستيم. اما چارهاي نيست و بايد ساخت. راهي است که خودمان انتخاب کردهايم. ضرورت جنگ ما را به اينجا آورده است. امکانات کم است. جنگ هم که شوخي نيست. تنها راه، نوشيدن آب نيمه خنک است. اما بعضي بچههاي قديمي که از قبل در گردان بودهاند، راحتترند. کمتر به خود ميپيچند. بايد عادت کرد!
حالا تو رزمندهاي. اينجا همه چيز يکرنگ است. فرقي ميان فرمانبر و فرمانده نيست جز اينکه آنها متواضعترند. وضع لباسها بهتر شده است. اصلا اين حرفها مهم نيست. بايد آماده رزم شوي. بايد خود را فدا کني. فداي راه حسين (ع). در نمازها شرکت کن و از مسئول بالاتر اطاعت. اولين چيزي که ميآموزي اطاعت از خدا و رسول خدا و اوليالامر است. اينجا محل سربازي است، محل جاننثاري و فداکاري. خود را آماده کن، هم در نماز هم در نياز، هم در رکوع هم در سجود، هم در جبهه هم در پشت جبهه، هم در خط مقدم هم در خاکريز دوم. بايد به ديگران نگاه کني و درس بياموزي. اينجا دانشگاه است، اينجا مدرسه عشق است. عشق به خالق و مخلوق، عشق به انجام تکليف تا سرحد شهادت. هر روز صبح به صف ميشوي و ترکيبي زيبا از عبادت و عرفان عملي را تجربه ميکني. تو خود بيانگر ايثار شدهاي. از همه چيز گذشتهاي. آيندهنگر شدهاي، نه نگرش به 20 سال و 30 سال ديگر؛ آيندهي بعد از زندگي در اين دنيا. زندگي در لاهوت و ملکوت. تو بايد خدايي شوي. هنوز در ميان راهي، به مقصد نرسيدهاي. مغرور مشو. متواضع باش. صرفا به خود مينديش. به فکر ديگران هم باش. سحرها را از دست نده. حرکت کن.
چند روزي است که در پادگان به سر ميبريم. ميگويند قرار است برويم مرخصي. کارها مرتب ميشود. يک هفته بايد برويم مرخصي. امريه صادر ميشود. ساکها بسته ميشود. بعضي وسايل تحويل تدارکات گردان ميشود. نميدانم چرا بعضي از بچهها به مرخصي نميآيند. آنان هنوز لباس رزم بر تن دارند و در گوشهاي نشستهاند و نظارهگر شور و شعف ديگراناند. به ايستگاه قطار ميرويم. دوباره سوت قطار. کوپههاي هشت نفره. در راهرو ايستادن و 18 - 17 ساعت راه.
منبع: کتاب استقامت در مسير
به ابراهيم گفتم: «تو برو سر جاده من ميآيم!»چوب را انداختم زير دست و پاي گوسفندها تا بدوند. از خوشحالي توي پوستم نميگنجيدم. ليلي ميکردم و با چوب روي گوسفندها ميزدم، تا زودتر به خانه برسم. در را باز کردم و گوسفندها را توي طويله کردم. پدرم که در ايوان نشسته بود گفت: «مگر مرض داري اين زبان بستهها را اين قدر ميدواني! ببين چه لهلهاي مي کنند! حالا آبشان دادي؟ خوب سيرشان کردي؟ يا هنوز دهانشان به علفها نرسيده برشان گرداندي؟» چوب را توي باغچه انداختم و گفتم: «بعله! بله! بعله!»
پدرم پکي به قليان زد و گفت: «آره! بله! بعله! بعله! يک دفعه نشد که اين زبان بستهها را درست بچراني! انگار ميخواهي کوه بکني!» داشت حرف
ميزد که وارد اتاق شدم. گوشهي قالي پارهي کف اتاق را بالا زدم. پولهايي که قايم کرده بودم را برداشتم. بيست و هفت تومان بود. توي جيب پيراهنم گذاشتم و شلوارم را که به ميخ آويزان بود، پوشيدم.
موهايم را که هر کدامشان به يک طرف ولو شده بودند شانه ميزدم که خواهرم فرشته وارد اتاق شد. نگاه کرد و گفت: «داداشي ميخواهي کجا بروي؟»
دستم را روي دماغم گذاشتم و گفتم: «هيس! ميخواهم بروم يه جايي!» کت را پوشيدم و لب حوض رفتم. پدرم هنوز قليان مي کشيد. نامادريام سبد کاه را کنار حوض گذاشت و سطل را آب کرد و ريخت روي کاهها و گفت: «نو پوشيدي! ميخواهي کجا بروي؟» يک مشت آب به صورتم زدم و گفتم: «همين جا! کار دارم!»
پدرم چشمهايش را تيز کرد و گفت: «کجا ميخواهي بروي؟» پکي به قليان زد و و گفت: «ميخواهيم برويم صحرا! جايي نريها» گفتم: «خب کار دارم! بيخودي که نميروم جايي! کار واجبي دارم!» اخمهايش را کشيد درهم و گفت: «الهي جوانمرگ شوي، تو هم پسر نشدي! کاري نشدي! لندهور بي حال!»چشم زهرهاي به نامادريام رفتم و دستي به سر فرشتهي کوچولو که کنارم ايستاده بود، کشيدم و به طرف کوچه دويدم و با سرعت خودم را به جاده اصلي رسانيدم.
ابراهيم سر جاده منتظر من، روي تکه سنگي نشسته بود. مرا که ديد از روي سنگ بلند شد و گفت: «بالاخره آمدي!»
- آره فرار کردم! به پدرم گفتم که کار دارم! نگفتم کجا مي خواهم بروم
دست داديم و رفتيم لب جاده ايستاديم تا ماشيني سوارمان کند.
ماشينها با سرعت از کنارمان رد ميشدند تا اين که مينيبوسي سوارمان کرد. دلهره داشتيم. روي صندلي که نشستيم. ابراهيم پرسيد: «کپي شناسنامهات را آوردهاي؟»
کپي شناسنامهاي را که چند روز قبل آماده کرده بودم از توي جيب درآوردم و نشانش دادم. نگاه تيز و گردي کرد و گفت: «اي جغلهي ناقلا! اصلا کسي نميفهمد که دست بردهاي توي آن!» نگاهي به صورتم کرد و گفت: «اما از قيافهات ميفهمند!» خنديد و گفت: «آخر جوجه تو هنوز بچهاي! تو را به جبهه رفتن چه کار! خودت بگو! د بگو جغله!»
خنديدم و گفتم: «نه خودت خيلي گندهاي! فيلي! تير برقي! زدم روي پايش و بعد هر دو گردن کشيديم تا جلو را بهتر ببينيم.
ابراهيم گفت: «رسيديم!» از روي صندلي بلند شديم. خودم را به راننده رساندم و گفتم: «آقاي راننده جهادسازندگي نگه دار!» راننده از توي آينه نگاه کرد، ماشين کنار آسفالت ايستاد. کرايه را داديم و از مينيبوس پايين پريديم. و به طرف جهاد سازندگي دويديم.
منبع: کتاب اگر نامهربان بوديم و رفتيم
اينجا محل اعزام نيرو است. خيلي شلوغ است. داوطلب زياد شده. بيشتر آنها را ميشناسم. اين صف طولاني براي گرفتن فرم اعزام است. بعد بايد بروم واحد تحقيق و ارزيابي.
چند نفر آشنا پيدا کردهام. از هم شاگرديهايم هستند. بهتر است همراه آنها باشم تا کارها زودتر انجام شود. سه - چهار ساعتي است که در پايگاه هستيم. شکر خدا کارها درست شده، ولي نميدانم چرا اسم مرا نميخوانند تا برگهي اعزام را بگيرم. بهتر است بروم جلو، بله همه گرفتهاند فقط من ماندهام.
- « برادر چرا منو نميخونين؟ »
- اسم شما چيه
- محسن، محسن افشار.
- صبر کن ببينم، آهان. شما بايد اصل شناسنامهات را بياوري.
- من که نوشتهام. شناسنامهام در شهرستانه.
- کدوم شهرستان؟
- شيراز.
- براي چي؟
- پدرم برده... نميدونم چرا.
- به هر حال فقط بايد شناسنامهات را بياوري. در ضمن رضايت پدر و مادرتم لازمه.
- برادر خواهش ميکنم برگهي مرا بدين تا برم.
- نه عزيزم، نه جانم، برادر خوبم، شناسنامهات را بيار.
بغض چشمانم ميترکد و بياختيار اشکهايم جاري ميشود. نميدانم چرا دلم شکسته است.
- خواهش ميکنم برادر. بعدا شناسنامهام را...
حرفم را قطع ميکند و با خنده ميگويد:
- خودت هم ميدوني که چرا شناسنامهات را ميخوام!
در لباس سبز و چهرهي نورانياش درياي رحم و مهرباني را ديدم. رفتم جلو و گفتم: « تقصير من چيه که دو سال ديرتر به دنيا اومدم، وگرنه الآن 18 سال داشتم. اما خواهش ميکنم يه کاري بکن. اجازه بده منم به جبهه بروم. هرکاري بگين انجام ميدم. به خدا من بچه زرنگيام. بچهها ميدونن من خيلي خوب فوتبال بازي ميکنم. تازه درسم هم خوبه و... »
گريه امانم نميدهد. کم مانده که زارزار و با صداي بلند جلوي همه دوستانم گريه کنم. صدايم توي گلو جمع شده، قطرههاي اشک در لبهي پلکهايم آمادهي سرازير شدن است. اما ميترسم؛ اگر گريه کنم، بگويند تو بچهاي که گريه ميکني. به اين خاطر سرم را بالا گرفتهام و روي پنجهي پاهايم بلند شدهام.
چند لحظهاي همهمه بچهها قطع ميشود. همه مرا نگاه ميکنند. سرانجام آن برادر پاسدار برگهي اعزام مرا مينويسد و در آخرين لحظه که برگه را به دست راستم ميدهد ميگويد: « اگه تو اولين کسي بودي که دست تو شناسنامهات برده بودي، نميذاشتم بري، ولي خيليها اين کار را ميکنن و اين از روي عشق و اخلاص اوناس و من به همه شما افتخار ميکنم. موفق باشي، التماس دعا. »
و من در تفکري عميق چشمهايم را به برگه اعزام ميدوزم و سپس دور ميشوم.
همه آمادهاند. تمام وارستگان از بند شيطان. پير و جوان، بزرگ و کوچک. چند ساعتي است که در حياط پايگاه اعزام نيرو منتظر آمدن سايرين هستيم. کمکم محوطه پايگاه پر ميشود از کساني که ساک جهاد در دست گرفتهاند. چهرهها متفاوت است. از قيافههاي هيجانزده و منتظر هست تا چهرههاي خندان و... اما يک چيز در تمام آنها مشترک است و آن عزمي محکم و استوار. هيچ کس به زور آماده رزم نشده. مادران زيادي بدرقه کنندهي فرزندانشان هستند. زنان زيادي دست فرزندان خردسالشان را گرفته و شوهرانشان را تا پايگاه همراهي کردهاند. چند دختر که شايد خواهر و يا همسر چند جوان باشند در گوشهي حياط، به لحظههاي جدايي ميانديشند. بوي اسپند و گلاب همه جا را پر کرده است. بلندگوي پايگاه روشن است: « سوي ديار عاشقان رو به خدا ميرويم. » طنين پر صلابت برادر آهنگران، همه را نينوايي کرده است.
دعاي مادرها به پايان نميرسد. قل هو الله احد - آيةالکرسي - انا انزلناه و دعاهاي ديگر يک لحظه قطع نميشود. در حالي که با يک دست چادر خود را جلوي صورت گرفتهاند با دست ديگر توشهي راه فرزندان را در ساکهايشان ميگذارند. چند کودک دست در دست پدرهاي جوانشان پيشانيبند سبز و قرمز بستهاند و به پيروي از باباها، سينه ميزنند. ديگر هنگام رفتن است. هرکس با هر لباسي که داشته، آماده است. همه چيز رنگ خدايي دارد. هيچ اسم و عنوان و درجهاي مطرح نيست. تنها کلمه شناخته شده « برادر » است. همه از بلندگو ميشنويم. « برادران از جلو نظام » !
رزمندگان از تمام دلبستگيها و وابستگيها جدا ميشوند و خود را به صف مرصوص ميرسانند و با شنيدن از جلو نظام منظم ميايستند. بيشتر افراد، نظم و ترتيب نظامي را نميدانند. صف به ديوار پايگاه ميرسد و ديگر جا نيست که عقبتر بروند. همه چند قدم جلوتر ميروند و از اين ديوار تا آن ديوار حدود 40 نفر در يک ستون، پشت سر هم ميايستند. 10 صف تشکيل ميشود.
جابهجايي ساکها خسته کننده است. طولي نميکشد که صفها آماده ميشوند. فرماندهي پايگاه سخنان کوتاهي ايراد ميکند و ضمن تأکيد بر ضرورت اطاعت از فرماندهي، براي رزمندگان اسلام آرزوي پيروزي ميکند.
هنگام رفتن است. به ترتيب سوار اتوبوسها ميشويم. همه چيز را پشت سر ميگذاريم. در آخرين لحظهها، مادرم را از پشت شيشههاي اتوبوس نگاه ميکنم و با ژستي نه چندان ميکوشم خود را بزرگ نشان دهم. اشکهاي مادرم را هنوز ميبينم. او پنجه در چادر سياهش کرده و با انگشت اشاره و شست، اشکها را پاک ميکند. نميدانم چرا اتوبوسها اين قدر زود حرکت کردند. از در پايگاه خارج شديم و اتوبوسها در يک صف منظم و در پشت سر، اتومبيلهايي که مزين به پرچم سبز و سفيد قرمز جمهوري اسلامي ايران شده بودند در خيابانها و به سمت پادگان به راه افتاديم.
در خيابانها مردم ميايستند و براي ما دست تکان ميدهند. عده زيادي از پيرمردها و پيرزنهاي وارسته با گريههاي خالصانه، دعاي خيرشان را بدرقه راهمان ميکنند.
در اتوبوس صداي صلوات قطع نميشود. راه تقريبا نزديک است و پس از نيم ساعت به پادگان ميرسيم.
اينجا درياي از انسانها است. چقدر شلوغ است. عدهاي لباس گرفتهاند و آماده رفتن هستند. اما به کجا؟ مگر ما دير آمديم؟
پياده ميشويم و به گوشهاي ميرويم. دوباره « از جلو نظام، خبردار! » نشد. « از جلو نظام، خبردار! » ، پس از چند دقيقه به راه ميافتيم. به آن گوشهي پادگان ميرويم. ساعتي معطل ميشويم و در اين مدت دوستيها عميقتر ميشود و گروهها بهتر يکديگر را ميشناسند. آنهايي که هيچ کس را نميشناختند حالا با يکي دو نفر آشنا شدهاند و سرگرم صحبت هستند.
« برادران برپا! » . اين دومين مطلب نظامي بود. « برپا، برپا! » ، دوباره « از جلو نظام! » به سمت يک در به راه ميافتيم. صف بلندي تشکيل شده است.
زمان زيادي ميگذرد و بالاخره صف راه ميافتد و آرام آرام جلو ميرويم. پيراهن و شلوار و زيرپوش و پوتين و جوراب و کمربند تحويل ميدهند و هريک به گوشهاي ميرويم و لباسها را بر تن ميکنيم. خنده و شوخي شروع ميشود. سايز لباسها چندان متناسب نيست. هر قدر هم که بلندقد باشي نميتواني پاهايت را از پاچه شلوار خارج کني. چين و چروک شلوار هم براي خودش مسألهاي است! پيراهنها يا تنگاند يا گشاد! و با اينکه تمام لباسها نو هستند، اما پنداري آنها را براي قد و قواره ماها ندوختهاند. اعزام مجددها ميدانند چه کنند. هرچه زودتر، کش و نخ سوزن را از ساک خارج ميکنند و به دوخت و دوز ميپردازند. تعويض و مبادله لباسها بازار داغي دارد. پوتينها اکثرا هشت و نه است، ولي نيروها به شمارههاي شش و هفت بيشتر نياز دارند. وصله و پينه لباسها ادامه دارد و هرکس به ترتيبي در پي کوچک و بزرگ کردن اندازه لباسهاي نظامي است.
به تدريج بچهها آماده ميشوند و همانند گلهايي که تازه شکفتهاند لباس دنيا را از تن به در ميکنند و لباس رزم را ميپوشند. ديگر همه يکرنگ شدهاند و لباسهاي يکنواخت جاي هيچ گونه برتري براي کسي باقي نگذاشته است. همه آزاد و بيريا خود را در اختيار اسلام و انقلاب اسلامي قرار دادهاند. اگرچه براي بزرگترها و پيرمردها احترام خاصي قائليم، اما صفها به ترتيب قد تشکيل ميشود. هنوز عدهاي حاضر نشدهاند و در آن سوي سالن مشغول بستن بند پوتين خود هستند. هرکس نظر خاصي براي بستن بند پوتين دارد. يکي ميگويد بند را از اولين سوراخ پايين رد کن و به طور مخالف آن را در بالاترين سوراخ برسان و بقيه را چپ و راست بياور بالا. ديگري ميگويد نه، هر دو طرف بند را از دو سوراخ پايين پوتين رد کن و بعد به صورت ضربدري تا بالا بياور.
چند ساعتي است که از خانه و کاشانه دور شدهايم، ولي همه در فکر تجهيز خود هستند. غذا آماده است. باز هم نظم و صف. آرام به جلو ميرويم. ظرفهاي يک بار مصرف و در آن قيمهي ظهر عاشورا! بسيار زيباست. همه چيز سمبلي از ارزشهاي معنوي است. بچهها به طور مرتب چهار نفر - چهار نفر گرد هم ميآيند. انسان به ياد روزهاي پرشور و شعور محرم ميافتد؛ سينهزنيها، دستههاي عزاداري، گريه، حماسه، اميد و در نهايت پيروزي خون بر شمشير.
حالا هنگام حرکت است. ديگر، نظامي شدهايم. اگرچه لباسها و لوازم در قواره ما نيست، اما هيچ کس به اين چيزها توجه ندارد. مهم هدفي است که در آن قدم گذاشتهايم. هيچگونه حرکت غير خدايي وجود ندارد و همه با جان و دل، دهها بار از جلو نظام ميکنند و باز هم خبردار! « اين طرف صف ببنديد، آن طرف صف ببنديد، برو جلو، بيا عقب! » . همه چيز پذيرفته شده است. هدف والاتر از ناهماهنگيهاي موجود است و هيچ مسألهاي نميتواند در عزم آهنين اين جوانان خدشه وارد کند. باز هم اتوبوس و اين بار حرکت دهها اتوبوس، به طرف ميدان راه آهن.
حالا ما هشت نفر در يک کوپه سوار شدهايم. دو گروه چهارتايي. هيچ يک از ما آشنايي يا سابقه دوستي قبلي با يکديگر نداريم و دوستيها در همين کوپه شکل ميگيرد. عدهي زيادي براي اولين بار سوار قطار ميشوند. سوت قطار به صدا درميآيد. همه چيز جدي شده است. ديگر بايد با ديوارهاي شهر نيز خداحافظي کرد. مدتي بعد؛ فقط ميتوان سواد شهر را با تمام وابستگيها و دلبستگيهايي که در آن جا گذاشتهاي ببيني و آن را فراموش کني. ديگر از ساختمانهاي کوچک و بزرگ. بازارهاي شلوغ و پر زرق و برق، آدمهايي با تزوير و ريا و انسانهايي که در دام وسوسههاي شيطان ماندهاند و وسوسههاي شيطاني نگذاشته است رو به ديار عاشقان داشته باشند، خبري نيست.
راستي به کجا ميرويم؟ هرکس از ديگري همين پرسش را ميکند. مقصد کجاست؟ جوابها کوتاه و گاهي نارساست.
- اولي: خب. معلومه، ميريم جبهه. ما را تا نزديکي خط ميبرن و فردا - پس فردا وارد جنگ ميشيم.
دومي: آخه ميگن بايد اول آموزش ببينيم.
سومي: من که آموزش کلاشينکف را در مسجد محله ديدهام.
اولي: ژ - 3 مهمتره. چون ارتش ما فقط ژ - 3 داره!
چهارمي! گروههاي قبلي را بردن آموزش. جاهاي مختلفي بردن. حتي ميبرن شهرهاي ديگه.
پنجمي: خوب همين جا پادگان داريم، چرا نبردن اينجا؟ اصلا چرا نگفتن کجا ميريم؟
ششمي: چطوره بگن کجا و کي ميخوان عمليات کنن؟ / همه ميخندند و با خندهي خود حرفهاي او را تأييد ميکنند
هفتمي: راستي من خوراکي دارم. بذار ببينم مادرم چي گذاشته. بيارين بيرون. خوراکيها رو بذارين وسط. انگار حالا حالاها ميخوايم بريم.
تخمه، آجيل، شکلات، نبات، گلگاوزبان و قرص سردرد، شيريني و...
خندهدار شده است. ولي باز هم باصفاست و هر موضوعي باعث دوستي و محبت بيشتر ميشود.
سر و صداي قطار ديگر عادي شده است. هر از چند گاهي قطار ميايستد و بعد از چند لحظه راه ميافتد. وسايل و ساکها را به بالاي سرمان گذاشتهايم. کسي حرفي براي گفتن ندارد. ولي ميتوان در درون همه هيجان و التهاب مشترکي را احساس کرد. اين دفعه قبل از ايستادن کامل قطار، صدايي همه را به نماز فراخواند: « نماز نماز! برادران، سريعتر نماز، زود باشيد، نماز! »
همه سراسيمه به پايين ريختيم. هرکس که پياده ميشود اول روي پنجه پاهايش بلند ميشود و دستهايش را از پشت به عقب ميکشد و ميگويد « آخي چه هوايي » . بدو بدو شروع شده. پوتينهاي نيمه پوشيده روي زمين کشيده ميشود. پوتينها سفت و خشک است و اجازه نميدهد پا کاملا وارد آن شود. يک حوض کوچک و مسجدي کوچکتر. ايستگاه پر ميشود از مرد. مرداني که آستين بالا زدهاند و وضو ميسازند. سه رکعت نماز مغرب و دو رکعت نماز عشاء.
قطار آمادهي حرکت است و همه سوار ميشويم. دوباره جمع هشت نفره در يک کوپهي کوچک شش نفره!
در قطار هرکسي مشغول کاري است. عدهاي هنوز نخ و سوزن در دست دارند و لباسهايشان را مرتب ميکنند. تعدادي در حال خواندن قرآن و مفاتيح هستند و بدون توجه به حضور ديگران آرام آرام زمزمه ميکنند: « اني سلم لمن سالمکم و حرب لمن حاربکم » .
ساعتي ميگذرد و يکي از بچهها خندهکنان وارد کوپه ميشود. به محض اينکه ميخواهد حرف بزند خندهاش ميگيرد و ميگويد: آخ سوختم! دوباره ميخندد.
- کجايي؟ از کي رفتي، حالا که اومدي ميخندي و ميگي سوختم؟
- بابا پدرم دراومد. رفتم دستشويي قطار. ديدم هيچکي نيس. خوشحال شدم و پريدم تو تا شير آب را باز کردم جيغم رفت هوا. آب، داغ داغ بود. خيلي نشستم تا خنک شد. يک عالم فوت کردم / دوباره خنده و اين بار همه با هم قهقهه /.
قطار همچنان ميرود. حالا مشخص شده که به سمت يزد ميرويم. چرا يزد؟ آنجا که جنگ نيست. شب به اتمام ميرسد و تمام جريانها و سختيهاي قطار در آخرين ايستگاه که يزد باشد به فراموشي سپرده ميشود.
منبع: کتاب استقامت در مسير