لطفا کمي صبر کنيد تا صفحه به طور كامل بارگزاري شود ...
![]()
هفته دفاع مقدس گرامي باد.
در این پست می خواهیم آیات قران را درباره تیتر بالا بررسی کرده و به جایگاه رفیع شهادت پی ببریم.
در قرآن دو آیه درباره اینکه شهادت عهدی میان خدا و مومنان است ذکر شده است که توجه شما را به آن جلب می کنم.
إِنَّ اللّهَ اشْتَرَى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُم بِأَنَّ لَهُمُ الجَنَّةَ يُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللّهِ فَيَقْتُلُونَ وَيُقْتَلُونَ وَعْدًا عَلَيْهِ حَقًّا فِي التَّوْرَاةِ وَالإِنجِيلِ وَالْقُرْآنِ وَمَنْ أَوْفَى بِعَهْدِهِ مِنَ اللّهِ فَاسْتَبْشِرُواْ بِبَيْعِكُمُ الَّذِي بَايَعْتُم بِهِ وَذَلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ
خداوند از مؤمنان، جانها و اموالشان را خريدارى کرده، که (در برابرش) بهشت براى آنان باشد؛ (به اين گونه که:) در راه خدا پيکار مىکنند، مىکشند و کشته مىشوند؛ اين وعده حقّى است بر او، که در تورات و انجيل و قرآن ذکر فرموده؛ و چه کسى از خدا به عهدش وفادارتر است؟! اکنون بشارت باد بر شما، به داد و ستدى که با خدا کردهايد؛ و اين است آن پيروزى بزرگ! (توبه 111 )
مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُم مَّن قَضَى نَحْبَهُ وَمِنْهُم مَّن يَنتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِيلًا لِيَجْزِيَ اللَّهُ الصَّادِقِينَ بِصِدْقِهِمْ وَيُعَذِّبَ الْمُنَافِقِينَ إِن شَاءَ أَوْ يَتُوبَ عَلَيْهِمْ إِنَّ اللَّهَ كَانَ غَفُورًا رَّحِيمًا
در ميان مؤمنان مردانى هستند که بر سر عهدى که با خدا بستند صادقانه ايستادهاند؛ بعضى پيمان خود را به آخر بردند (و در راه او شربت شهادت نوشيدند)، و بعضى ديگر در انتظارند؛ و هرگز تغيير و تبديلى در عهد و پيمان خود ندادند. هدف اين است که خداوند صادقان را بخاطر صدقشان پاداش دهد، و منافقان را هرگاه اراده کند عذاب نمايد يا (اگر توبه کنند) توبه آنها را بپذيرد؛ چرا که خداوند آمرزنده و رحيم است. (احزاب 23 و 24 )
آن چنان كه دوستان بيان مىدارند، در روز حادثهى انفجار حزب جمهورى اسلامى، دقيقهاى خنده از لبان او كنار نمىرفت. شاداب و سرحال و مصداق اين شعر اقبال بود كه گفته:
نشان مرد مؤمن با تو گويم
كه چون مرگش رسد خندان بميرد
در عين تبسم، گويى هالهاى از غم و رنج، چهرهى او را مىفشرد. غم امت اسلام و به مقصد نهايى نرسيدن انقلاب.
او طبق معمول از يكى - دو ساعت قبل از مغرب، در محل حزب حاضر مىشد و با اعضاى آن جلساتى داشت. مشكلات و مسائل را هم در ميان مىگذاشتند و به بحث و تبادل نظر مىپرداختند. پس از خاتمهى جلسه با مسؤولان مملكت و نمايندگان مجلس دور هم جمع مىشدند، نماز جماعت را برقرار كرده و پس از آن به بحث مىپرداختند.
هنگام غروب شد و مؤذن اذان گفت. دوستان دور هم جمع شده و براى برگزارى نماز جماعت آماده شدند. آن شب عدهاى قريب صد نفر از وزرا، وكلا و شخصيتهاى مملكت در نماز جماعت حاضر شدند. بهشتى به نماز ايستاد؛ نماز آخرين و نماز وداع.
آن شب نماز جماعتش از همهى شبها طولانىتر بود و اصرار بچهها هم بسيار بود كه مىخواهيم پشت سر تو نماز بخوانيم و محل برگزارى نماز در حياط دفتر حزب بود. عكاس آمد و از آن نماز، عكسى يادگارى گرفت.
ساعت 5 / 8 بود كه نماز تمام شد؛ شهيد بهشتى پيشنهاد كرد كه زودتر به سالن بروند و آمادهى انجام برنامه شوند. همه برخاستند و به سالن رفتند. هر كس در گوشهاى و در محلى نشست و آمادهى استفاده از بيانات بهشتى و بحث و تبادل نظر شد.
بيآنکه به کسي اطلاع داده باشم، اعزام شدم دزفول و در گرداني که برادرم فرماندهاش بود، سازماندهي شدم. بعد تلفن کردم به مادرم که نگران نباشد. حالا ديگر توي گردان هم پدرم بود و هم برادرم. پدرم مسوول تدارکات گردان بود. بچهها سر به سرم ميگذاشتند، ميگفتند: اينجا يک چادر بزنين و همهي اهل خانواده رو هم بيارين اينجا.
هر وقت پدرم از تدارکات چيزي به بچهها نميداد، ميآمدند پيش من و ميگفتند که پدرت مسوول «ندارکات!» است.
روزهاي خوش جبهه همين طور گذشت تا اينکه کمکم بوي عمليات همه را به وجد آورد و ميرفت که روزهاي انتظار به پايان رسد. لشکر عاشورا در سال 62، به جبهه غرب - منطقه عملياتي پنجوين - عزيمت کرد و گردان ما هم در اين کاروان بود. توي خط مقدم پنجوين يک ديدهبان بود که ميگفتند خيلي وقت است به مرخصي نرفته، بالاخره من را به جاي او در ديدهباني کاشتند و او رفت مرخصي.
ترکش کوچکي هم در کتفم جا خوش کرده بود که اذيتم ميکرد، اما به روي خوم نميآوردم. دو روز از ديدهباني من ميگذشت که متوجه شدم يک نفر از دوردستها ميآيد و به سنگرها سرکشي ميکند. تا نوبت من برسد دلم هزار راه رفت. چه کسي ميتواند باشد؟ براي چه ميآيد و... بالاخره آمد و رسيد به سنگر من، آقا مهدي باکري بود. مثل هميشه سرحال و بشاش، با روحيه و باوقار. تا رسيد کنار من، گفت: مولائي قارداش يورولما.
انگار خستگي از تنم به در رفت. گويي سالهاست که ديدهبانم. چند کلمهاي صحبت کرديم و بعد راهش را گرفت و رفت. پس از رفتنش متوجه شدم که در سنگرم بيسکويت و سيب گذاشته و رفته... بوي سيب،بوي آقا مهدي در سنگرم پيچيده بود.
عمليات و الفجر چهار انجام گرفت و گردان ما که قرار بود يک دشت يا يک تپه را از دست عراقيها خارج کند، توانست خيلي سريع به اهداف خود برسد. توي خط مقدم بوديم که چند روز بعدش خبر رسيد برادرت زخمي شده، وقتي رسيدم کنارش، دراز به دراز افتاده بود. از سرش ترکش خورده بود. سرش را به روي زانو گذاشتم و مشغول صحبت شديم. داشت برايم روحيه ميداد و سفارش ميکرد؛ بايد مقاومت کنيد و... يکي وارد سنگر شد و با لحن دلنشين اما قاطعانه گفت: «برادران! منتظرين آقا سيد از دستمون بره، بردارين زودتر به پشت جبهه منتقل کنين.
سيد اژدر را روي برانکارد بردند. پدرم هم قبل از عمليات رفته بود تبريز. حالا من تنها بودم.
وقتي آقا مهدي آمد، از من دلجويي کرد و گفت: سيد کوچک و بزرگوار! تو هم برو تبريز شايد کاري داشته باشن، به خانواده هم سلام برسان و بگو ناراحت نباشن، حال برادرت خوب ميشه...
پس از اين حرفها رفت. مردي که با آمدنش شور و نشاط و اميد ميآورد و با رفتنش آتش به دلمان ميزد. برگشتم تبريز. اما هنوز شيريني ديدار و تواضع آقا مهدي را در برخورد با نيروهايش فراموش نکرده بودم و هيچ وقت فراموش نميکنم.
سيد ناصر مولايي
منبع: کتاب آشنايي ها ( مجموعه خاطرات شهيد باکري )
پس از مقدمه کوتاهی که درباره این عملیات ذکر شد می رسیم به شناسنامه آن.
نام عمليات: بيت المقدس.
رمز: يا علي بن ابي طالب (ع)
منطقه: غرب رودخانه کارون و شهرستان خرمشهر.
مدت: 10 / 2 تا 3 / 3 / 1361.
هدف: آزاد سازي شهرهاي خرمشهر و هويزه و جاده اهواز - خرمشهر؛ خارج ساختن شهرهاي اهواز، حميديه، و سوسنگرد و نيز جاده اهواز - آبادان از برد توپخانه دشمن؛ تأمين مرز بين المللي.
سازمان عمل کننده: سپاه پاسداران و ارتش جمهوري اسلامي.
مرحله اول عمليات: عمليات در بامداد 10 / 2 / 1361 با سه قرارگاه عملياتي قدس، فتح و نصر به فرماندهي قرارگاه مرکزي کربلا آغاز شد و رزمندگان با عبور از کارون موفق شدند به جاده اهواز - خرمشهر دست يابند.
مرحله دوم عمليات: در اين مرحله که در ساعت 22:30 روز 16 / 2 / 1361 آغاز شد، رزمندگان قرارگاههاي فتح و نصر در محور حسينيه به نوار مرزي رسيدند. بنابراين دشمن مجبور شد از هويزه و جفير عقب نشيني کند.
مرحله سوم عمليات: مرحله سوم در ساعت 22 روز 19 / 2 / 1361 آغاز شد و هر چند تلفات و خسارات سنگين بر دشمن وارد آمد، ليکن هوشياري و تمرکز نيروهاي عراق در خطوط پدافندي، موجب شد رزمندگان نتوانند به اهداف تعيين شده دست يابند.
مرحله چهارم عمليات: در اين مرحله از عمليات که با سه قرارگاه عملياتي فتح، و نصر در ساعت 22:30 روز 1 / 3 / 1361 آغاز شد، نيروهاي عمل کننده موفق شدند پس از محاصره خرمشهر و اسير کردن نيروهاي دشمن، اين شهر را در ساعت 11 صبح 3 / 3 / 1361 (پس از 575 روز اشغال) آزاد کنند.
شهيدان و مجروحان: موفقيت اين عمليات حاصل فداکاري همه رزمندگان شرکت کننده به خصوص ايستادگي و از جان گذشتگي حدود 6000 شهيد و 24000 مجروح ميباشد.
نتايج:
دستيابي به کليه اهداف عمليات
وسعت منطقه آزاد شده: 5380 کيلومتر مربع
تلفات عراق: 16000 کشته و مجروح، 19000 اسير
انهدام تجهيزات دشمن: حدود 550، تانک و نفربر، 53 هواپيما، 50 خودرو، 3 هليکوپتر و...
غنائم: حدود 50 تانک و نفربر، 300 خودرو، 30 قبضه توپ و...
منبع: مرکز مطالعات و تحقيقات جنگ، 1382
در فاصله سالهاي 1361 تا آخر سال 1365، عراق سلاحهاي شيميايي را در مقياسي به کار گرفت که از جنگ جهاني اول به بعد بيسابقه بود. در اين دوره، واحدهاي شيميايي ويژه، که مسئول مراقبت، ساخت و حمل و نقل مهمات شيميايي بودند، در تمامي يگانهاي نيروهاي مسلح عراق جا افتادند.
واحدهايي از نيروي زميني و هوايي عراق مأموريت شليک اين نوع سلاح را به عهده گرفتند. عراق در پيروي از الگوي واحدهاي شيميايي اتحاد جماهير شوروي، به واحدهاي نظامي شيميايي خود چنان منزلت و موقعيتي بخشيد که تقريبا به شکل يک ارتش رزمي مستقل درآمد. آنها واحدها و زير واحدهاي مسئول دفاع شيميايي، تشعشع و اکتشاف شيميايي، تحليل اوضاع جوي و آلودگي زدايي را شامل ميشدند. هر سپاه يک گردان، هر تيپ يا لشکر مستقل يک گروهان و هر هنگي يک دسته شيميايي داشت با چنين آمادگي، ارتش عراق منتظر حملات تهاجمي نيروهاي ايران به داخل خاک آن کشور ماند.
از سوي ديگر، با گذشت نزديک به دو ماه آزادسازي خرمشهر و عقبنشيني اجباري عراقي به پشت مرزهاي بين المللي - به استثناي نفتشهر و برخي از بلنديهاي استراتژيک مرزي - آشکار شد که مجامع بينالمللي به تأمين حقوق حقه ايران، تعيين متجاوز و تنبيه آن و جبران خسارات جنگي ناشي از عمل تجاوزکارانه رژيم عراق تمايلي ندارند. در نتيجه، جمهوري اسلامي ايران در راستاي استيفاي حقوق خود، در صدد برآمد تا رأسا وارد عمل شود. بدين ترتيب، عمليات رمضان طراحي و آماده اجرا شد. پيش از آغاز اين عمليات در تيرماه سال 1361، طبق اخبار به دست آمده از برخي از اسيران عراقي، ارتش عراق خود را براي مقابله با تهاجم نيروهاي ايران با توسل به جنگ افزارهاي شيميايي آماده کرده بود. با وجود اين، ايران به اين اطلاعات و اخبار توجهي نکرد. در نتيجه، در تاريخ 23 تيرماه سال 1361، عمليات رمضان را با هدف تعقيب متجاوز و آزادسازي بصره در شرق اين شهر به اجرا در آورد. با ورود نيروهاي ايران به منطقه عملياتي و پيشروي سريع آنها به سوي اهداف از پيش تعيين شده، نيروهاي عراقي عليه نيروهاي پياده و فاقد تجهيزات حفاظتي ايران از گازهاي اشک آور وتهوع آور استفاده کردند. اين تاکتيک در کنار بمباران گسترده هوايي و شليک همه جانبه توپخانه سنگين مؤثر واقع شد و به از هم پاشيدن شيرازه نيروهاي عمل کننده ايران و عدم فتح عمليات انجاميد. هر چند هرگز آمار دقيقي از ميزان گازهاي شيميايي به کار گرفته شده عليه نيروهاي رزمنده ايراني و تعداد تلفات ناشي از اين گازها در اين عمليات ارائه نشد، اما وجود پيکرهاي شهيداني که کوچکترين آثاري از جراحتهاي ناشي از گلوله در بدنشان وجود نداشت، به کارگيري گازهاي سمي از سوي نيروهاي عراقي را اثبات ميکرد. اين براي نخستين بار بود که در اين جنگ، سلاح شيميايي نقش بازدارنگي به خود گرفت و نيروهاي ايران را از دستيابي به اهداف عملياتي باز داشت در پي واقعه، روزنامه لي آنجلس تايمز چاپ امريکا نوشت: «در تابستان سال 1982 (1361)، هنگامي که نيروهاي ايراني به نزديکي سربازان عراقي رسيدند، دشمن از عامل سياس (اورتوکلروبنزيليد اين مالونونيتريل) که به عنوان گاز اشک آور شناخته ميشود، استفاده کرد. هدف از اين کار، وادار کردن نيروهاي دشمن به پوشيدن تجهيزات حفاظتي و ايجاد مانع در راه عمليات بود.»
اين تجربه موفق عراق در استفاده از گازهاي شيميايي براي مقابله با پيشروي سريع و غافلگيرانه نيروهاي پياده ايران در داخل خاک آن کشور سبب شد که مديريت رسته جنگهاي شيميايي به طور رسمي، به سازمان رزم ارتش عراق اضافه شود. و آمادگي لازم براي استفاده از عوامل پيچيدهتر و خطرناکتر شيميايي فراهم آيد. با آغاز نيمه دوم سال 1361، جمهوري اسلامي ايران به دنبال عدم فتح عمليات رمضان، با کمي تأخير استراتژي تعقيب متجاوز را شدت بخشيد و در 9 مهرماه سال 1361، در سومار، عمليات مسلم بن عقيل؛ در 10 آبانماه، سال 1361، در ارتفاعات مرزي حمرين در منطقه عمومي ايلام، عمليات محرم؛ و در 17 / 11 / 1361 در محور چزابه - فکه، عمليات بزرگ والفجر مقدماتي را اجرا کرد. عراق در واکنش به عملياتهاي مزبور، کاربرد سلاحهاي شيميايي را افزايش داد و طي ششماه، حدود ده بار آنها را عليه نيروهاي ايراني به کار گرفت. از جمله در 24 مهرماه در منطقه ساوجي، 30 مهرماه در آبادان، در 1 و 25 آبانماه در ارتفاع 5،175 آبانماه در موسيان، 28 آذرماه در تنکاب، 30 ديماه در شلمچه، 5 بهمنماه در گردنه بايره و کردستان، 19 بهمن ماه در شرهاني و سرانجام در 5 اسفندماه در شلمچه با استفاده از توپخانه و خمپاره به شليک گلولههاي شيميايي اقدام کرد که در نتيجه آن، سيزده نفر شهيد و 21 تن مجروح شدند. در اين حملات، براي نخستين بار از عامل شيميايي سولفور موستارد (عامل تاولزا) استفاده شد. به نوشته لس آنجلس تايمز «عراقيها از دسامبر 1982 (آذر 1361)، به طور پراکنده، از عامل سولفورموستار به منظور درهم شکستن سازمان رزمي رزمندگان ايران در تکهاي شبانه بهره گرفتند.»
در پي تشديد کاربرد سلاح شيميايي عليه نيروهاي ايران، جمهوري اسلامي با صدور اطلاعيههايي ضمن محکوم کردن کاربرد اين گونه سلاحها، از مجامع بينالمللي خواست تا عراق را از تکرار جنايات خود بازدارند. در اين زمان، ايران به دليل ناديده گرفتن تجاوز عراق از سوي شوراي امنيت سازمان ملل، با اين سازمان چندان ارتباط نداشت و از مکاتبه با آن خودداري ميکرد. در مقابل، عمده قواي سياسي - تبليغاتي خود را متوجه افکار عمومي جهان و معدود دولتهاي هم پيمان خود ميکرد، در حالي که طرف عراقي به شدت در سطح مجامع بينالمللي و منطقهاي فعال بود و با برخورداري از حمايت گسترده قدرتهاي بزرگ، از ابزارها و فرصتهاي سياسي و ديپلماتيک به نفع خود استفاده ميکرد و در چنين شرايطي بود که براي خنثي کردن اقدامات سياسي - تبليغي ايران در مورد کاربرد سلاحهاي شيميايي وارد عمل شد و رياض القيسي، نمايندهي دائمي عراق در سازمان ملل، اتهامات ايران را مبني بر استفاده عراق از سلاحهاي شيميايي در جنگ با اين کشور به شدت نفي و اتهامات مزبور را اکاذيب و قلب حقايق توصيف کرد و افزود: «هر گاه رژيم ايران در محافل سياسي با شکست روبهرو شده، و به اين روش روي آورده است در کنار اين اقدامات، عراق با مؤثر يافتن جنگ افزارهاي شيميايي در مقابل تهاجم نيروهاي پياده جمهوري اسلامي ايران، تصميم گرفت واحدهاي جنگ شيميايي خود را تقويت کند. به همين منظور، در آغاز زمستان سال 1361 (1983 ميلادي) قراردادي را براي خريد تجهيزات گوناگون با يک شرکت سازنده وسايل فني شيميايي در آلمان فدرال به نام دريرايخ منعقد کرد. همچنين، براي ساخت عوامل شيميايي پيچيده و ترکيبي، به ويژه گاز اعصاب ميزان در خور توجهي از مواد شيميايي را از منابع غربي، به ويژه ايالات متحده امريکا، انگلستان و آلمان فدرال خريداري کرد. بدين ترتيب، زماني که سال 1361 به پايان رسيد، عراق تجربه دفع چهار عمليات کوچک و بزرگ نيروهاي جمهوري اسلامي ايران را با استفاده از گازهاي شيميايي داشت و با گسترش محدوده کاربرد و حجم عوامل شيميايي، مديريت و رسته جنگهاي شيميايي به طور رسمي به سازمان رزم ارتش آن کشور اضافه شده بود.
منبع: کتاب استفاده گسترده عراق از سلاح هاي شيميايي در جنگ هشت ساله
اى شهر خرم ، شهر خون ، شهر شهادت
وى مهد مردان دلير و باشجاعت
صدها دلاور مرد با ايمان در اينجا
داده است بر جانانهى خود جان در اينجا
اينجا به خون عاشقان گرديده گلگون
صد لاله خفته بىصدا در بستر خون
در شهر خرم ، شهر پاكان ، شهر عشاق
بودم ز جان و دل به ديدار تو مشتاق
بوى جنان مىآيد از هر سو به سويم
اى عزت و شأن و شرف ، اى آبرويم
من ديدهام در خون آتش بودنت را
من ديدهام صد زخم خونين تنت را
اى تربت پاكت جهان را مظهر عشق
وى توتياى ديدگان لشكر عشق
آواى حق از ناى پرخونت خروشيد
خون در دل دلدادگان چون باده جوشيد
با بال همت سوى تو پرواز كردند
تكبير عشق و عاشقى آغاز كردند
راندى ز خود تا جملهى دلمردگان را
روح دگر آمد دل افسردگان را
تا پرچم خونين تو رنگين كمان شد
خرم به ذكر نام تو روح و روان شد
از كوچه و پس كوچههايت گشته آغاز
آواى خرم گشتنت ، اى شهر خون ، باز
شادم چو « رنجى » زان كه مهمان تو هستم
خرم از آنم ، كز مى عشق تو مستم
شبها به سنگرها دعاى عشق خواندند
در روز روشن دشمن از اين خانه راندند
سوى خدا چون مرغ عاشق پر گشودند
با ياد او از دل غبار غم زدودند
آخر تو را از دست دون آزاد كردند
ويرانههايت را به خون ، آباد كردند
منبع: کتاب خونين شهر
متن زير مقدمه اي از اين عمليات مي باشد انشاءالله در قسمت هاي آينده درباره اين عمليات بيشتر بحث مي كنيم.
پس از اينکه رژيم در استراتژي خود که با هدف کسب پيروزي سريع بر پايه «جنگ محدود و برقآسا» طرح ريزي شده بود با شکست مواجه شد و نتوانست به اهداف اصلي خود از جمله براندازي نظام جمهوري اسلامي ايران و تجزيه خوزستان دست يابد، هدف محدودتري را انتخاب کرد تا با نيل به آن بتواند شرايط خود را به جمهوري اسلامي تحميل کند. خرمشهر و آبادان که در هجوم سراسري ارتش عراق يکي از محورهاي اصلي پيشروي بود، از هفته دوم، اصليترين هدف نظام عراق شد و محور تمرکز قوا و فشار دشمن گرديد اما مقاومت و از جان گذشتگي مدافعان خرمشهر اجازه نداد دشمن به راحتي به اين هدف دست يابد و در مجموع 34 روز طول کشيد تا دشمن خرمشهر را به اشغال خود درآورد. همين دفاع متعهدانه و انقلابي مردم از خرمشهر و در ادامه آن از آبادان، سبب شد که ارتش عراق از حملات مکرر براي اشتغال آبادان نتيجهاي کسب نکند و تنها به محاصره آبادان اکتفا کند.
پس از توقف ارتش عراق تلاشهايي براي آزادي خرمشهر و شکستن محاصره آبادان صورت گرفت؛ از جمله عمليات نصر (16 / 10 / 1359) و عمليات توکل (20 / 10 / 1359) با فرماندهي بنيصدر و به کارگيري نيروي زميني ارتش اجرا شد، ليکن چون مبتني بر بينش نظامي کلاسيک و سنتي بود و ارتش عراق از اين جنبه برتري داشت، نتيجهاي حاصل نشد
پس از عزل بنيصدر از فرماندهي کل قوا که زمينه رشد تفکر انقلابي اتخاذ تدابير جديد و بروز تحول و ابتکار عمل در طرحريزي و اقدامات نظامي هموار شد و امکان هماهنگي سپاه و ارتش و نزديکي اين دو سازمان ميسر گرديد، تحولي عظيم در مرحله جديد جنگ به وجود آمد، به طوري که در سال دوم جنگ طي 9 ماه، چهار عمليات بزرگ با موفقيت به اجرا در آمد و در جريان آن 8600 کيلومتر مربع از مناطق اشغالي آزاد شد و در پي آن دشمن ناچار به تخليه 2500 کيلومتر مربع ديگر از مناطق اشغالي گرديد.
اولين عمليات از سلسله عمليات بزرگ آزادسازي مناطق اشغالي، عمليات ثامن الائمه (ع) بود که با اجراي آن فرمان امام خميني مبني بر ضرورت شکستن حصر آبادان تحقق يافت و منطقه اشغالي شرق کارون به طور کامل پاکسازي شد.
در اين دفتر که به مناسبت سالگرد شکستن محاصره آبادان منتشر ميشود، پس از مروري کوتاه بر سير وقايع نظامي و سياسي جنگ از آغاز تا مهر 1360، طراحي، سازمان دهي و اجراي عمليات ثامن الائمه (ع)، همچنين نتايج و باز تابهاي آن به نگارش درآمده و تأثير اين عمليات در تبيين استراتژي آزاد سازي مناطق اشغالي بيان شده است.
گفتني است که اين دفتر با کوشش مهدي خداوردي خان و با استفاده از کتب منتشر شدهي مرکز مطالعات به ويژه از کتاب جنگ بازيابي ثبات نوشته محمد دروديان تهيه و با تلاش مهدي انصاري ويرايش و آماده سازي شده و سيد عباس امجد آن را صفحهآرايي کرده است.
منبع : مرکز مطالعات و تحقيقات جنگ، 1382
پشت سر، کوچه پر از حادثهي رفتن توست
آب و آيينه و قرآن، همه عطر تن توست
مادر از گوشهي پرچين سحر پيدا شد
غنچهاي کز غزل مستي بلبل واشد
سر سجاده سرشکش لب قرآن پيچيد
کز نسيم سحرب آيهي پروانه شنيد
پر پرواز ندارد همه کس، هم نفسان
عشق يابد، که ببارد به سکوت دل و جان
تا وداع قدمت بر دل انديشه نشست
غزل غم، ز هياهوي نگاه تو شکست
با سحر بودي و ازعشق فراتر رفتي
تا شکفتن و به چشم همه بيسر رفتي
باز از آمدنت بوي بهشت آمده است
چه عروجي که چنين حادثه در هم زده است!؟
بيصدا رفتي و اينک به غزل ميماني
به نگاه همگان آيهي جان ميخواني
به شهادت، تو چنين عاشق بيتاب شدي
سوختي و ز شرار نفسش ناب شدي
اينک از گوشهي چشمت نظري ما را بس
که چه تلخ است نشستن به هياهوي قفس
شاعر: آراسته، صوگل - کلات
منبع: کتاب زخم سيب
گرماي 40 درجه ظهر تابستان همه را کشانده بود داخل چادرها. از شدت گرما، توي پادگان دزفول بيرون از چادرها و سنگرها پرندهاي پر نميزد.
همگي در حال استراحت بوديم. گهگاه از بيرون صدايي ميآمد و چرتم را بر هم ميزد. حس ميکردم صدايي مثل صداي برخورد قوطي کنسرو و کمپوتي است که ميآيد. يکي دو بار بيخيال شدم؛ اما صدا قطع نشد. بظر ميآمد که کسي به اين قوطيها لگد ميزند يا پرتشان ميکند که اين صداها ميآيد. رفتم بيرون، هيچ کس نبود. برگشتم داخل چادر، باز همان صدا آمد.
کنجکاو شدم و به کمين نشستم که بالاخره ته و توي قضيه را در بيارم. ديدم يکي در ميان چادرها ميگردد و قوطيهاي کنسرو و کمپوت را که به شکل آشغال در محوطه ريخته شده است، يک جا جمع ميکند و بعد ميبرد در چالهاي پشت خاکريز دفنشان ميکند سرش به کار خودش گرم بود. انگار که از اين لذت ميبرد. چادر ما که رسيد ديدم آقا مهدي باکري است...
منبع: کتاب آشنايي ها ( مجموعه خاطرات شهید باکری )
همان طور که مطلع هستید بیست و ششم آبان ماه شهادت مهدی زین الدین فرمانده لشكر 17 علی بن ابیطالب (ع) می باشد به همین مناسبت زندگی نامه این شهید بزرگوار در روز شهادتش در وبلاگ پلاک قرار می گیرد.
اشاره
بگذار جاودانگی شهیدان عشق را که در قربانگاه ها به شهادت ایستادند، ما نیز شاهد شویم که شهیدان پیام خویش را سرخ سرخ در سینه های ما نگاشتند. چه کسی کربلای سالار ما، حسین علیه السلام را دوباره به پا کرد؟ لحظه هایی که زبان در کلام ماندمان قادر به اعتراض نبود، و شرافت و تقوی، شعور و غیرتمان به غارت می رفت، کدامین تن در ظهر بلوغ و عصیان سرخی عاشورا را به چشمان بی نورمان تاباند و جز شهید چه کسی باور کرد، که زندگی در غلظت سیاه شب تنها فریب خویش است.
زندگی نامه شهید
شهید زین الدین در مهرماه 1338 در تهران متولد شد. هنگامی که متولد شد مسؤولیت مادر او در تربیت و پرورش این فرزند، بیش از پیش شد و این معلم قرآن فرزندش را با آیه آیه کتاب عشق پروراند، از کودکی، قرآن را یاد گرفت. در 5 سالگی به دلیل فعالیت های مبارزاتی پدرش به همراه خانواده به خرم آباد مهاجرت نمود.
از کودکی دارای نبوغ فکری بسیار بالا بود. در جوانی علاوه بر کار و تلاش در کنار پدرش در بیش تر فعالیت های فرهنگی - دینی شرکت می کرد.
فعالیت های سیاسی شهید
فعالیت سیاسی او از زمانی آغاز شد که آیت الله مدنی به خرم آباد تبعید شد. مهدی به شدت جذب ایشان شد و در خدمت او بود و در آنجا شکل سیاست و مبارزه را آموخت. در همان سنین جوانی که به دبیرستان می رفت حزب رستاخیز تشکیل شد و در تمام خرم آباد دو جوان پیدا شدند که عضویت این حزب را نپذیرفتند. یکی از از این دو جوان آقا مهدی بود. بر این اساس آقامهدی از مدرسه اخراج شد. پس از مدتی به همراه خانواده به قم آمد و به واسطه فعالیت های سیاسی، پدرش روانه زندان شد. این در حالی بود که آقامهدی در دبیرستان امام صادق علیه السلام قم به تحصیل مشغول بود، پس از پایان تحصیلات و همزمان با تبعید پدرش به سقز، در کنکور شرکت نمود و در دانشگاه شیراز با رتبه چهارم قبول شد.
پس از پیروزی انقلاب وارد جهادسازندگی و سپس وارد سپاه شد.
جنگ کردستان که شروع شد به همراه دوستان داوطلبانه به کردستان رفت و از اتوبوسی که آنان را برده بود، تنها شش نفرشان بازگشتند و بقیه دوستان به شهادت رسیدند. در آغاز طوفان ها و بحران های انقلاب در قم در سن 20 سالگی مسؤول اطلاعات سپاه شد و با زکاوت و درایت فتنه خلق مسلمان را در شهر قم خاموش نمود.
با آغاز جنگ پس از دیدن دوره های نظامی به منطقه اعزام شد. پس از مدتی به فرماندهی اطلاعات سپاه دزفول برگزیده شد. آقامهدی یکی از عناصر فعال و کارآمد اطلاعات عملیات قرارگاه بود.
چگونگی شکل گیری لشگر همیشه پیروز علی بن ابیطالب علیه السلام
سخن از لشگری است که به نام مقدس «علی بن ابیطالب علیه السلام » مفتخر می باشد و در دامان خود دلاورمردان بسیاری را پرورانده است.
پس از مدتی شهید زین الدین در سن 23 سالگی فرمانده تیپ 17 علی بن ابیطالب علیه السلام شد. اندکی نگذشته بود که آقامهدی، مدیریت و فرماندهی قوی خود را در عملیات رمضان به نمایش گذاشت. در عملیات محرم، آقا مهدی به عنوان یکی از لایق ترین فرماندهان وارد عملیات شد.
پس از مدتی تیپ 17 به لشگر ارتقا یافت و آقامهدی فرمانده این لشگر شد. عملیات های "والفجر" که سپری شدند، زمزمه آزادسازی جزایر مجنون برخاست. آقا مهدی به عنوان طراح و برنامه ریز اصلی عملیات وارد عمل شد. نبرد خیبر آغاز شد و مهدی دلاور، سرافراز و سربلند از جزایر مجنون بیرون آمد و دشمن مایوس و ناتوان از فرمانده جوان 23 ساله ای که باعث شکستش شده بود، با عنوان «خیبرشکن » نام می برد. تا آنجا که به گفته فرماندهان عالی رتبه جنگ، آقا مهدی نخستین کسی بود که طلسم نبرد روز را شکست.
این لشگر در تب و تاب نبرد قهرمانانه با خصم زبون، قدرتمند وارد عرصه پیکار شد و از این نقطه، پای در راهی طولانی و پر مخاطره نهاد. به برکت خون شهدایش و با استواری رزمندگان از جان گذشته اش، در لحظات حساس و سرنوشت ساز، به شایستگی ماموریت خود را به انجام رسانید و به عنوان لشگری خطشکن در عملیات های "والفجر مقدماتی، والفجر 3، والفجر 4 و خیبر" و... پیروزی های افتخارآفرینی را به دست آورد و تا آخرین لحظات جنگ راه روشن دفاع و مقاومت را ادامه داد.
شهید از زبان همسر شهید
برخورد اولی که با ایشان داشتم، تمام مسائل را برای من گفته بود. او می گفت: «انتهای راه من شهادت است. اگر جنگ هم تمام شود و من شهید نشوم هرکجا که جنگ حق علیه باطل باشد، آنجا می روم تا شهید شوم.» مشکلات نبودن در خانه را چون قبلا برایم گفته بود، پذیرش و تحمل آن برای من راحت بود. برای این که سراپا محبت بود. دوست داشت همه از دستش راضی باشند. با این وجود هیچ گونه وابستگی به خانه نداشت.»
شهید، به روایت یاران
در این جا یک پرسش مطرح است که چگونه آقامهدی موفق شد به این موقعیت عالی دست یابد و روشن گرداند و ما را بیش از پیش با این چهره درخشان جنگ آشنا سازد. در این جا نگاهی داریم به سجایای اخلاقی شهید از زبان یاران و همرزمان شهید:
«این سردار عزیز را باید در قلب بسیجی ها و پاسداران لشگر 17 جست وجو کرد. نیروهای زیر دستش به ایشان عشق می ورزیدند و هنوز هم آثار این رابطه نزدیک و قلبی که یک فرمانده باید با رزمنده داشته باشد، در روح و قلب افراد لشگر مشهود است.» (سردار احمد فتوحی)
آقامهدی به خوبی می دانست که اگر فرمانده، ذره ای پای بلرزاند و خود را ببازد، نیروهایش تمام توان و استقامت خویش را از دست می دهند، این روحیه آقا مهدی باعث می شد که وظیفه ای مضاعف را بر دوش خود احساس کند.
«ما کمتر دیدیم که ایشان در پذیرش مسؤولیت و ماموریت، روحیه منفی پیدا کند. در ماموریت های رزمی استقامت و قاومت خوبی داشت و همین روحیه موجب می شد که یگان تحت فرماندهی اش نیز به همین استقامت و مقاومت دست پیدا کند.» (سپهبد شهید علی صیاد شیرازی)
عاملی که موجب شد محبت آقامهدی را در دل ها گستراند شخصیت پرجاذبه او بود. ایشان به دور از هرگونه ریا و در کمال صداقت و پاکی، طوری رفتار می کرد که دیگران خواسته و ناخواسته به حوزه نفوذ و دوستی او کشیده می شدند. هرگز در پی تشریفات و در بند ظواهر نبود. به راحتی و بی تکلف سخن می گفت. هرگز کسی را به دلیل ضعف هایش در کار، از خود دور نمی کرد.
«اگر می دید که یک نیرویی مدیریتش ضعیف است، او را طرد نمی کرد، می آورد پیش خودش. یک مدتی در فرماندهی می آورد و به او راه و رسم کار و آن چیزهایی را که باید بیاموزد، می آموخت. بعد دوباره در جایی مناسب از همان نیرو استفاده می کرد. در این چند سال ما ندیدیم که ایشان کسی را طرد کند.» (خاطره ای از یک رزمنده)
برخورد خوش و چهره خندان او زبانزد خاص و عام بود. کسانی که در طول سال های حضورش در جنگ، او را در لحظات سخت و طاقت فرسا همراهی کرده اند هرگز به یاد ندارند که با وجود موقعیت فرماندهی، خشمگین شود.
«اولین برخوردی که با او داشتم و نظر من را جلب کرد; حسن اخلاق و ویژگی های اخلاقی ایشان بود. به نظر من همانطور که خداوند به پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله می گوید به خاطر حسن خلق توست که ما آن ها را گرد تو جمع کرده ایم. این اخلاق حسنه شهید زین الدین بود که محور ارتباطات و بسیج نیروهای لشگر بود.» (سردار استکی)
شهید زین الدین از خلوص ایمان در قلب و تقوای الهی در میدان عمل برخوردار بود. پای تقوا که به میان می آید، شاهد ماجرا کس دیگری است. او که نیک و بد اعمال آگاه است و «انما یتقبل الله من المتقین » (مائده:27) را فرموده است. آقا مهدی پیش از همه به دریافت این نشان و افتخار و قبولی نائل آمد. آنجا که جان را نیز بر سر رضای دوست نهاد.
از ویژگی های شهید زین الدین عارفی متعبد، خداجو و خداترس بود.
«برادر مهدی زین الدین فرماندهی بود که مقبول مولای متقیان «زهاد فی اللیل و اسد فی النهار» بود. برادری مؤمن و متعبد بود.» (سرلشگر سیدرحیم صفوی)
روحی که با دعا و عبادت پیوند خورده باشد، آن چنان زیبا و ستودنی می گردد که چون شمع، پروانه صفتان را به گرد خویش می خواند. هرگاه زبان به دعا می گشود جز مهر معبود چیزی نمی گفت:
«بار الها، چه در پیروزی و چه در شکست، قلب های ما متوجه توست، خدایا این قلب های شیفته خودت و شیفته حسینت و شیفه اولیاات و شهدایت را از بلایا و خبایث دنیایی پاک گردان.» (از نیایش های شهید زین الدین)
عروج عاشقانه
در آذرماه 1363 در یکی از ماموریت ها در منطقه غرب در کنار برادرش هنگامی که با ماشین راهی منطقه بودند به یکی از کمین های دشمن برخورد می کنند. پس از اصابت موشک آر. پی. جی به سقف ماشین، مجید به شهادت رسیده و مهدی از ماشین پیاده شده و به دنبال پناهگاهی حرکت می کند که از پشت مورد اصابت رگبار گلوله قرار گرفته و به شهادت می رسد. آقا مهدی، در 17 آذر ماه 1363 به آرزوی خود رسید و فردای آن روز وقتی صاعقه وحشت زای خبر پرکشیدن او را به بچه های لشگر عشق دادند، همه شانه های ستبرشان لرزید و باران در باران چشم های بهاری آنان را خیس از اشک کرد.
خطبه های زینب گونه مادر شهید
همه کسانی که روز تشییع پیکر پاک این دو برادر قهرمان را به یاد دارند، می دانند که سخنان این مادر در آن روز، چه شوری آفرید و چه غوغایی به پا کرد و این حماسه آفرینی، حکایت همه مادران و زنان سرزمین خونرنگ ماست که نام و یاد راهی که زینب برگزید همیشه فراروی خود قرار داده اند.
«... شما را قسم به خون همه شهیدان و این دو جگر گوشه من، استقامت داشته باشید و در همه مراحل و سختی ها، ایستادگی کنید و راه این شهیدان را ادامه بدهید. نگذارید خونشان هدر رود. این رهبر بزرگ و نستوه را تنها نگذارید، این تکیه کلام مهدی بود.
... ای لشگر علی بن ابیطالب علیه السلام هر کجا هستید، پیام مادر مهدی را بشنوید "فلاخوف علیهم و لا هم یحزنون" خوف شما را نگیرد. هرگز محزون نشوید حرکت کنید; حرکتی حسینی، حماسه سرایی کنید، هدف مقدس را دنبال کنید از حرکت باز نایستید، مهدی و آقای او مهدی صاحب الزمان (عج) را خشنود سازید. می دانید که او همیشه به رزم و جهاد دعوت می کرد. انقلابمان را تنها نگذارید و آن را ادامه دهید.
من آرزو می کنم، کاش به تعداد رگ های بدنم پسر داشتم و در راه اسلام می دادم و با خون آن ها درخت اسلام را آبیاری می کردم. السلام علیک یا ابا عبدالله.»
«هرگز مفقودین و شهدایمان را فراموش نخواهیم کرد. خاطره عزیزان ما هرگز از یاد شما نخواهد رفت چون ما در صحنه های پیکار با هم بودیم و هیچ وقت نمی توانیم قلبا همدیگر را فراموش کنیم. یاد آنهاست که به ما همت، غیرت و جوانمردی می دهد که بتوانیم بیش تر از پیش بجنگیم.»
این جملات شهید زین الدین که با شهیدان پیش از خود پیمان بست، همیشه در گوش رزمندگان باقی ماند و چه پرشکوه و جاودانه، آنان نیز به این پیمان با فرمانده شهید خود وفادار ماندند.
کلام آخر
آری، اگر همه چیز در این عالم خاکی خلاصه می شد و بس، شاید حتی اثری از این شهید عزیز بر سنگ هم باقی نمانده بود; اما حقیقت دیگری نیز وجود دارد، حقیقتی که آیه مبارکه «ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا» آن را جاودانه کرده است و برای همیشه.
آری زین الدین ها راه خدا را زنده و جاوید نگه داشته اند و یاد آن ها را پاینده و ماندگار. پس بیایید به همچون سرداران و فاتحان قله های معنویت اقتدا کنیم تا در عالم محشر شرمنده آنها نشویم.
منبع: سایت حوزه
هنگامى كه براى آخرين بار، عازم جبهه بود، هر دو نفر ما مىدانستيم كه ديگر يكديگر را نخواهيم ديد. من نمىتوانستم از او جدا شوم و هر دو به شدت گريه مىكرديم. در آن لحظات گفتم: «شما را بيمهى آقا امام زمان عليهالسلام كردهام». او گفت: «اگر آقا امام حسين عليهالسلام بخواهد، آقا امام زمان (عج) مهر تأييد مىزند».
صبح وقتى كه برادر «جزمانى» به دنبال او آمد تا به جبهه بروند، دخترم كه دو سال داشت از خواب بيدار شد و او را بغل كرد و پاهاى او را گرفت و گفت: «بابا نرو، شهيد مىشوىها». (مجلهى خانواده، ش 147، 15 / 6 / 77، ص 16.)
راوى: همسر شهيد
سردار شهيد مهدى خندان (فرمانده تيپ يكم لشكر 27 محمد رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم.)
پردههاي اتاقم را کشيدم تا کسي توي اتاق را نبيند. يک بقچهي کوچک پهن کردم و لباسهايي را که احتياج داشتم، چيدم توي آن. بعد گوشههايش را به هم گره زدم و گذاشتمش گوشهي تاقچه. برق را خاموش کردم و خوابيدم. در فکر فردا بودم. خوابم نميبرد و از اين پهلو به آن پهلو غلت ميخوردم. به چشمهايم فشار آوردم تا بالاخره خوابم برد. با صداي اذان از خواب پريدم. گوشهي پرده را کنار زدم. بيرون را نگاه کردم تا کسي مرا نبيند. رفتم کنار حوض آب ميخواستم وضو بگيرم. آب حوض يخ کرده بود. سنگي برداشتم و يک دفعه کوبيدم روي يخ حوض. شرقي صدا کرد. خودم را جمع و جور کردم و پشت حوض قايم شدم. کسي صدا را نفهميده بود. دوباره سنگ را محکمتر کوبيدم روي يخ. يخ شکست. دستم را فرو بردم توي آب، تا مغز استخوانم تير کشيد
از سرما ميلرزيدم. وضو گرفتم و رفتم توي اتاق. نمازم را خواندم. لباسهايم را پوشيدم. بقچه را برداشتم و يواش يواش که کسي نفهمد از کنار ديوار رفتم به طرف دالان که يک وقت صداي پايي را شنيدم. خودم را پشت يک سبد پنهان کردم. پدرم بود ميخواست وضو بگيرد. اول رفت توي توالت. وقت را غنيمت شمردم و خودم را گذاشتم توي دالان، در خانه را باز کردم و پريدم توي کوچه.
از سرما بدنم ميلرزيد و دندانهايم به هم ميخورد. گوشهايم يخ کرده بودند و نوک دماغم ميسوخت. در يک چشم بهم زدن خودم را رساندم وسط روستا، که ديدم ابراهيم هم دارد ميآيد.
برف زمين زا سفيدپوش کرده بود. دعا ميخوانديم که يک وقت گرگي از توي باغها به ما حمله نکند و پاره پارهمان کند. تا آسفالت اصلي يک کيلومتر بايد پياده ميرفتيم.
داشتيم ميرفتيم که صداي زوزهاي با صداي پارس سگي بلند شد. خودمان را جمع و جور کرديم و هر کدام سنگي برداشتيم و محکم گرفتيم توي دستمان. دويديم تا رسيديم لب جاده. جاده سوت و کور بود. هيچ ماشيني نميآمد، نيم ساعتي ايستاديم که مينيبوسي پيدا شد.
مينيبوس گرم بود. کز کرديم روي صندلي و به هم چسبيديم. هنوز گرم نشده بوديم که ماشين رسيد به جهادسازندگي. هوا گرگ و ميش بود. بعضي از بچههاي ديگر هم آمده بودند. آتشي روشن کرديم و مشغول گفتگو شديم. تازه هوا روشن شده بود که آقاي کاظمي و چند نفر ديگر آمدند.
آقاي کاظمي برگهاي را که نامهاي ما توي آن نوشته شده بود گرفته بود
دستش و در راهرو ساختمان ايستاده بود. بچهها دوروبرش را گرفته بودند و با او صحبت ميکردند که مشهدي غلامعلي ساکش را انداخته بود روي شانهاش و شلون شلون آمد به طرف ما. آقاي کاظمي، مشهدي غلامعلي را که ديد گفت: «خيلي خوب شد! آقاي رئيس هم آمد! از اين به بعد مشهدي غلامعلي هم مسؤول شماست!»
مشهدي غلامعلي آمد سلام کرد و با يکي يکي بچهها دست داد و به آقاي کاظمي گفت: «آقاي کاظمي با اينها ميخواهي بروي جبهه! بابا اينها بايد حالا حالاها شير بخورند تا گنده شوند!» و بعد گوش مرا گرفت و محکم تاباند و گفت: «پدرت ميداند مي خواهي بروي جبهه، يا دزدکي آمدهاي! هي جغله اگر پدرت بفهمد کلهات را ميکند!»
غلامحسين گفت: «حالا خودت خيلي گندهاي که ما را مسخره ميکني!»
نصرالله کلاهش را برداشت و گفت: «آقاي مسؤول عوض اين که خوشحال باشي که با ما هستي، مسخرهمان ميکني!»
داشتيم حرف ميزديم که مينيبوس آمد داخل جهاد دور زد و روبه روي ما ايستاد.
آقاي کاظمي رفت دم در مينيبوس ايستاد و گفت: «حالا هجده نفر ميرويد و بقيه با مينيبوس بعدي!» هنوز حرفش تمام نشده بود که دلم هري ريخت پايين و زانوهايم لرزيد. توي دلم از خدا خواستم که من با همين مينيبوس بروم. اول اسم مشهدي غلامعلي را خواند و گفت: «بيا برو بالا و حواست به اين جغلهها باشد! گمشان نکنيها! مواظب باش يک وقت گربه نخوردشان!»
نام مرا هم خواند. هجده نفر سوار مينيبوس شديم و به اميد خدا حرکت کرديم. يک ساعتي بود که مينيبوس با سرعت جاده اصفهان قم را پيش رو گرفته بود و ميرفت. غلامحسين و نصرالله سرهايشان را تکيه داده بودند به صندليها و خروپف ميکردند. راننده تخمه ميشکست و ميراند. قاسمي و رحيمي جک ميگفتند و بقيه ميخنديدند. حاج بابايي مشغول خوردن صبحانه شاهانهي خود بود. من هم مشغول ذکر الهي بودم. کلهام را مثل مرتاضهاي هندي گرفته بودم و با تسبيح عهد بوقي پدرم که از توي جانمازش کش رفته بودم ذکر ميگفتم. خيلي هم مؤمن نبودم. آقاي کاظمي گفته بود: «ممکن است از قم برت گردانند!» من هم نذر کرده بودم تا قم دو هزار لا اله...... و پانصد تا سورهي قل...... بخوانم.
داشتم دعا ميخواندم که ابراهيم گفت: «هان اين قدر دعا نخوان ميترسم آخرش خودت را بگذاري روي اين دعاها و انشاالله چهارچرخت هوا شود!»
اصلا نگاهش نکردم. هي دعا ميخواندم و هي با خداي خودم راز و نياز مي کردم. تا رسيديم به شهر مقدس قم.
منبع: کتاب اگر نامهربان بوديم و رفتيم