لطفا کمي صبر کنيد تا صفحه به طور كامل بارگزاري شود ...
![]()
هفته دفاع مقدس گرامي باد.
بررسي ماهيت جنگ ايران و عراق بسيار اهميت دارد. چرا که جنگ بر شکلگيري هويت تاريخي ايران اثر گذاشته است و اين هويت و تجربهي تاريخي ميتواند بر انديشه و اراده و عزم ملت ايران براي فائق آمدن بر حوادث آينده، همچون جنگ و ساير بحرانهاي سياسي - اجتماعي نقش تعيين کنندهاي داشته باشد. بنابراين، اگر جنگ ايران با عراق در چارچوب و مفاهيم ديگري غير از آنچه بوده است تعريف شود، تأثير و هويت تاريخي خود را از دست ميدهد و هر جنگي که چنين شود «دچار بيريشگي خواهد
شد و ناظران خود را نسبت به علل و انگيزههاي آن متحير ساخته، نخواهد توانست همدلي نسلهاي آتي را برانگيزد. آنچه يک جنگ را در تاريخ ماندني ميکند، معناي آن نزد نسلهايي است که بدان تعلق خاطر دارند.»
اکثر پژوهشگران غربي براي اجتناب از تعيين پيوستگي ماهيت جنگ تحميلي با جريانهاي بنيادين سياسي، اجتماعي و فرهنگي امروز جامعهي جهاني تلاش ميکنند جنگ ايران و عراق را ارادهي معين فرد يا جمع و حتي امري شخصي تلقي نمايند بسياري از نظريات در توضيح جنگ ايران و عراق اختلاف شخصي صدام و امام خميني يا تنها با تأکيد بر اختلافات مرزي، با اهداف و مقاصد مشخصي مطرح ميشود. اين گونه روشها در مطالعهي جنگ ايران و عراق - بي هر گونه ملاحظهاي - بيشتر جزء نگرانه و به قصد گرفتن نتيجهي کاربردي در عرصهاي خاص سازمان داده ميشود. در صورتي که تصور جنگ در کليتي واحد رابطهي مشخصي بين اجزاي مختلف جنگ برقرار ميسازد. اهداف، ريشهها، رهبري و فرماندهي، شيوهها، جنگجويان و حاميان، هر يک نقشي ايفا ميکنند و مبين ماهيت و هويت جنگاندجنگ ايران و عراق همچنين با مشخصهاي رايج در مفهوم جنگ جهان سومي که پس از جنگ جهاني دوم رواج يافت و با تأثير از عوامل مختلفي چون بحران ناشي از تشکيل دولت ملي شامل بحرانهاي سه گانه هويت، مشروعيت، مشارکت و گسترش جهاني ميليتاريزم، ميراث استعمار در زمينهي جغرافياي سياسي، تأثير جنگ سرد و رقابت دو ابرقدرت توضيحپذير نيست. شهرام چوبين، يکي از محققان صاحبنظر در جنگ ايران و عراق، به تفاوت جنگ ايران و عراق با جنگهاي مشابه اشاره ميکند و مينويسد:
«در ميان منازعات کشورهاي جهان سوم، جنگ ايران و عراق از چندين ديدگاه غيرمعمول است. آنچه معمولا در اين باره در غرب گفته ميشود تعداد کثير تلفات انساني، زيانهاي سنگين اقتصادي وارد شده و در طول کشيدن آن است.
آنچه کمتر به آن پرداخته ميشود نوع درگيريي است که با الگوي رايج در مناطق غيرصنعتي جهان تفاوت دارد، چرا که در اين مناطق تمايل به سمت جنگهاي درون مرزي يا غيرنظامي است در حالي که نمونهاي نسبتا نادر از درگيري بين دولتها بود؛ جنگي که در قالبي کلاسيک جاي ميگرفت و منازعهاي صرف بر سر آب و خاک نبود، بلکه با قدرتطلبي و گسترش عقايد فکري نيز همراه بود.»
عوامل مؤثر در شکلگيري زمينههاي جنگ نسبت مشخصي با ماهيت و مشخصههاي جنگ و در نتيجه تمايز آن با الگوهاي رايج دارد. وقوع جنگ با فاصلهي بيست ماه پس آغاز انقلاب بيان کنندهي رابطه جنگ با انقلاب است. سقوط رژيم شاه منافع آمريکا و غرب را به مخاطره افکند، به ويژه اينکه ماهيت ديني و مردمي بودن انقلاب، گسترش آن را در سطح منطقه ممکن ساخت. اين ارزيابي و پيشبيني دربارهي گسترش انقلاب اسلامي در سطح منطقه، نوعي نگراني بينالمللي به وجود آورد که تلاش براي اعادهي نظم پيشين با «توافق بيان نشدهي بينالمللي براي دفاع از وضع موجود» ، مسير وقوع جنگ را هموار ساخت. با اين توضيح، بايد جوهر انديشهي ديني اسلام را که شامل جهاد و مبارزه با تکيه بر شهادتطلبي و فراخواندن مردم به صحنهي سياسي - اجتماعي در دورهي انقلاب و سپس دعوت مردم به مقاومت در برابر تجاوز عراق و تحولات بينالمللي معاصر را شناسايي کرد تا ماهيت جنگ ايران و عراق و تحولات بينالمللي معاصر را شناسايي کرد تا ماهيت جنگ ايران و عراق و تحولات آن، تحليل و تبيين شود. براساس اين تحليل از يک سو، انقلاب ديني به حضور مردم در صحنههاي انقلاب و جنگ منجر شد و از سوي ديگر، بر شکلگيري رفتار و تصميم رهبران، مسئولان و فرماندهان و مردم تأثير گذاشت و متقابلا براساس درکي که نظام بينالمللي از ماهيت انقلاب و تهديدي که براي منافع غرب داشت، براي مهار انقلاب از روشهاي مختلف استفاده کرد و در نهايت عراق را براي حملهي به ايران ترغيب کرد.
بر همين اساس جنگ و تحولات نظامي عميقا با ساير اجزا پيوستگي دارد. بدين معنا که با تعريف امام از جنگ آن را «جنگ اسلام و کفر» خواندند و عراق را در تجاوز به ايران عامل امريکا دانستند ماهيت عقيدتي - سياسي جنگ تعريف شد و همين نگرش از يک سو، مباني جنگ را و از سوي ديگر، نگرش به صلح را شکل داد. در واقع، با تعريف عقيدتي - سياسي جنگ در حالي که رفتار فردي و اجتماعي در جبهه و پشت آن براساس تکليف شرعي ترسيم ميشد، ماهيت مواضع سياسي در برابر عراق و حاميانش و نظام بينالملل و اساسا پيشنهادهاي صلح نيز مشخص ميشد.
در سطح نازلتر، ماهيت عقيدتي جنگ بر اهداف، استراتژي عملياتي و تاکتيکهاي نظامي تأثير گذاشت و نيروهايي داوطلب شهادت به وجود آورد.
به همين دليل الگوي تفکر سياسي و نظامي رئيس جمهور وقت، بنيصدر، که بر اساس تئوري و روشهايي متأثر از آموزههاي نظامي ارتش امريکا بود نه تنها به هنگام تجاوز عراق پاسخگو نبود، که به هنگام آزادسازي مناطق اشغالي نيز ناکام ماند و عملا به بنبست نظامي در جنگ منجر شد و کشور را بر لبهي پرتگاه تجزيهي ارضي و بيثباتي سياسي قرار داد.
در نتيجه، ميتوان تأکيد کرد که آغاز جنگ حمله به انقلاب بود و انقلاب با جنگ هزينهي سنگين رويارويي با منافع امريکا و غرب را پرداخت. باورها و اعتقادات ديني و خصلت انقلابي در سازماندهي نيروها براي تثبيت نظام سياسي انقلاب، رويارويي ايران و امريکا را ناگزير ساخت و سرانجام رفتار عراق در چارچوب منافع امريکا به جنگ منجر شد. انرژي انقلابي با وقوع جنگ آزاد شد، بدين معنا که آمادگي مردم براي حفظ انقلاب و تحقق شعارهاي آن که شامل استقلال، آزادي، جمهوري اسلامي بود همانند انرژيي متراکم در جامعه وجود داشت، ولي آشکار نبود. تجاوز دشمن خارجي براي براندازي نظام جمهوري اسلامي و از بين بردن انقلاب به منزلهي آزموني بزرگ براي نمايش آمادگي و جانفشاني مردم براي دفاع از انقلاب و حفظ نظام بود.
و اين انرژي متراکم را آزاد کرد و همين امر عنصر تعيين کنندهاي در به هم ريختگي محاسبات اوليهي عراق و ناکامي اين کشور در تجاوز به ايران بود. اين تحول بنيادين، مفهوم و ماهيت جنگ و ساختار جامعه را تغيير داد.
منبع: کتاب نقد و بررسي جنگ ايران و عراق
كنون بنگر به خوزستان كه بينى چونش و چندش
به خون آلوده كارونش، به بهمنشير و اروندش
بر او تازان يك تازى، به خونريزى و لجبازي
ددى مزدور غرب و شرق، با صد مكر و ترفندش
ز خونريزى خوش و خندان، مسلح تا بن دندان
عراق از او چنان زندان، گرفته عالمى گندش
درختى فاسد و شوم است و بارش بدتر از زقوم
به همت هم توان هم بايد از اعماق بركندش
همين رزمنده نو اللهيان، الله اكبر گوي
به لطف حق توانند از بن و بنيان برآرندش
به چنگ آريم با جنگ و بدست داد بسپاريم
و خواهد ديد او از داد فرجام خوشايندش
شهود دادگاه ما شهيدان و يتيمانشان
دگر آوارهى جنگى و جانباز و همانندش
ددك صدام بيدين را، نه دد، بل عنترك صدام
به روى دار رقصانيم، با زنجير يكچندش
عرب را ميكشد نامرد و ميگويد عرب خواهم
عجم بگذار و با دين عرب سى نسل پيوندش
اگر رحمى نكرد او بر زن و فرزند ما مردم
به راه خوى و خونش رفت و حزب لعنت آوندش
تو اى آزاده، ايرانى، شرفمند، از بنيالاحرار
به راه «لاتزر» رو با زن و با اهل و فرزندش
خوشا ملك عراق ما، كه دارد اشتياق ما
خوشا ديرين ميانرو دان ما، و اروند و مروندش
«اميد»! اين لخته خون قلب تو خواهد بگويد باز:
خوشا اقليم خوزستان و چند و چون دلبندش
منبع: کتاب سوختگان عشق
در همين 'جزيره مجنون' مدتى بود كه تانكهاى عراقى مرتب سنگر ما را مى زدند. طورى كه ما هر شب سنگر مى ساختيم اما صبح خراب بود. روزى توجهم به كترى هفت ليترى كه براى چاى گرفته بوديم جلب شد. سر لوله كترى روى سنگر و به طرف دشمن بود. عراقيها به خيال اينكه لوله تانك است و لابد استتار شده آن نقطه را مى كوبيدند. كترى را كه از روى سنگر برداشتيم آتش قطع شد و يقين پيدا كرديم كه واقعا همين طور بوده است
منبع: کتاب جهاد.
شليکها شروع ميشود. اين دفعه بچهها پشت سر يک تپه کوچک پناه گرفتهاند. ولي سنگر کمين عراق اجازه حرکت نميدهد. بي امان شليک ميکند. گاهي هم چند لحظه صبر ميکند و وقتي جلوي خود را ديد دوباره شليک ميکند. دوشکاچي هنگام شليک نميتواند جلوي خود را خوب ببيند. چون آتش دهانه دوشکا، ديد تيرانداز را کم ميکند. اما اين عراقيها هيچي نميفهمند. يک سره شليک ميکنند. بالا و پايين و چپ و راست.
برادر حميد از کنار ستون ميگذرد.يک رشته طناب هم در دست دارد. کسي متوجه نشد چرا او با خودش طناب آورد. قبل از عمليات هم هر کسي از او سوال کرد، پاسخ مناسبي نداد و با آن لهجهي آذري زيبايش، گفت: «اين طناب دنبال گلوي حرامزاده ميگردد».
حالا همين حميد آقا با آن طناب حرامزاده کش به جلوي ستون ميرود. از ستون جدا ميشود و در تاريکي گم ميشود... يا حضرت عباس! کجا ميرود؟ ميخواهد چه بکند؟ اگر ميتوانست اين دوشکا را خفه کند خيلي خوب ميشد. بعد از چند دقيقه دوشکا خفه شد و ديگر شليک نميکند. برادر حميد موسوي ميآيد. اما با زحمت. چيزي را به همراه ميکشد. يک عراقي را به پشت ميکشد.
او را خفه کرده. جاي فکر کردن نيست. فقط معلوم است او رفته و از پشت سر دوشکاچي عراقي را خفه کرده و آمده.
کوهپيمايي توأم با درگيري پراکنده در ارتفاع تا صبح ادامه مييابد. از پشت هر درخت و سنگي انتظار شليک ميرود. شايد يک عراقي کمين کرده باشد و به ستون حمله کند. تعداد زيادي از نفرات گردان در بين راه ماندهاند. علاوه بر شهيد و مجروح عدهاي از پاي درآمده و خسته شدهاند. ولي نبايد ايستاد و نيروها بايد خود را به بالا برسانند. نماز صبح در گرگ و ميش آسمان يعني شدت نبرد. با پوتين. بعضيها با تيمم. رو به قبله در يک استراحت کوتاه و باز هم حرکت.
حالا که هوا روشن شده، متوجه عظمت کار ميشوي. عجب کوه بزرگي. هيچ کس در آن پيدا نيست. آن همه نيرو در آن گم شده. فقط آن پايين و در دشت و اطراف شهر، صدها دستگاه نفربر و تانک و خودرو و آمبولانس در حرکتاند و اين همه نشان از عظمت عمليات دارد. حتما نيروي زيادي وارد کار شدهاند. شايد حدود هشت لشکر بزرگ. به بالا که نگاه ميکني. گويي هنوز در ابتداي راه قرار داري. نفسي تازه ميکني و دوباره به راه ميافتي. ديگر حرکت گرداني نيست. حتي به دسته تبديل شده. در هر گوشه 30 - 20 نفر دنبال يکديگر راه افتاده و بالا ميروند. شايد اين طوري بهتر باشد. از حجم تلفات کم ميشود. بايد پراکنده بود، تا ضمن حفظ نيروها بتوان تمام نقاط ارتفاع را پاکسازي کرد. هواي روشن يعني صبحانه. يک چيزي براي خوردن، حتي اندک. آذوقههاي باقيمانده خارج ميشود و هر کس در گوشهاي مشغول خوردن است. نان و خرما، تن ماهي، يک تکه شکلات خشک و سفت، آجيل و... عمليات ادامه دارد ولي اينجا مانند جنگ در دشت نيست. حدود خط درگيري کاملا مشخص نيست. اين طرف کمي پايينتر و آن طرف کمي بالاتر درگيري وجود دارد. وضعيت پاتک هم مشخص نيست. اينجا تانک وجود ندارد، ولي گلولههاي زيادي به زمين ميخورد. احتمالا عراق سعي ميکند اين عمليات را با تأخير در رسيدن به اهداف مواجه کند.
در گوشه و کنار و سر راه، چند نفر مجروح و شهيد از شب قبل باقي ماندهاند اگر مجروحان خودشان به فکر خودشان باشند. بهتر است، چون کمتر حمل مجروحي پيدا ميشود که توان داشته باشد يک مجروح را دهها متر به پايين ببرد. هر چند آمبولانسها از جادههاي موجود استفاده ميکنند، و خود را به بالا ميرسانند، ولي مجروحان ساده خودشان راه پايين را در پيش گرفته و به سمت دشت ميروند. معلوم نيست عراقيها چرا اين همه سنگر در اين سينه کش ارتفاع درست کردهاند. هر جا ميروي، سنگر ميبيني، انفرادي و اجتماعي. جادههاي باريک و مالرو هم سنگرها را به يکديگر متصل کرده. حتي ميتوان از روي اين جادهها به سنگرهاي دست نخورده عراقي رسيد. هيچ عراقي در سنگرها وجود ندارد. آن هنگام که نيروهاي سپاه اسلام در دشت و دامنه با سنگرهاي کمين درگير شدهاند، سربازان اين سنگرها، فرار کرده و به عقب رفتهاند. ولي براي رفتن اول بايد بروند بالاي ارتفاع بعد از آن طرف سرازير شوند. پس آن بالا خيلي خبرهاست. بايد رفت بالا. دنبال ستون. به فرمان مسئول گروهان. نظم چنداني مشاهده نميشود ولي هدف اين است که نيروهاي باقي مانده به قله برسند.
سنگرها به وسيلهي نيروها پاکسازي ميشوند و از ميان آنها وسايل زيادي به دست ميآيد. بهترين غنيمت راديو است. يکي از بچهها روشن ميکند و با صداي بلند روي يک گوني از سنگر ميگذارد تا بقيه هم بشنوند.
«... رزمندگان اسلام شب گذشته در يک عمليات بزرگ، خطوط مقدم عراق...»
گزارشگر در حال گزارش جنگ است. کليات عمليات به اطلاع مردم ميرسد و هزاران مادر و پدر خانواده نگران فرزندشان، دست به دعا بر خواهند داشت.
بچهها ميخندند، يکديگر را ميخندانند. از داخل سنگرها چيزهاي عجيبي به دست ميآيد. بعضيها به جاي پاکسازي، جارو ميکنند و هر چه داخل سنگرهاست به بيرون ميريزند و بعد تفتيش ميکنند. پتو. لباس. ساک. راديو. غذا. ظرف. پوتين. نان. شير خشک. کنسرو گوشت. گاهي اوقات هم آنقدر
انفجار گلولهها کم ميشود که آدم فراموش ميکند در حال عمليات نظامياست. صداي مسئول گروهان و مسئول دسته يک لحظه هم قطع نميشود. بندهي خداها براساس وظيفه، به دنبال تک تک نيروها راه ميافتند و آنها را به ستون و حرکت مجدد ميخوانند.
«... برادر جا نموني. بيا. ستون رفت. جنگ اصلي اون بالاست...»
ستون ميرود. درختچهها و سنگرها موانعي هستند که بچهها آنها را دور ميزنند و از آنها عبور ميکنند. به هر طرف که بچرخند فرق نميکند، هدف آن بالاست. روي قله. در بين راه هم چند عراقي جا مانده خود را تسليم ميکنند. لباسهاي پلنگي، ريشهاي تراشيده، سبيلهاي کلفت، يک نوع ژاکت سبز و ضخيم.
چقدر به خودشان ميرسند. گرم و نرم، ولي شل و ترسو. در بين راه صداي زوزهي خمپارههاي خودي هم شنيده ميشود که به سوي قله ميروند. صدا از پشت سر شروع ميشود و تا بالاي ارتفاع ادامه مييابد. معلوم ميشود نيروهاي خودي در حال کوبيدن محلي هستند که عراقيها قصد دارند در آنجا بجنگند.
فاصله زيادي تا قله نمانده. تا حالا هم چند بار فکر کردهايم به قله رسيدهايم ولي هر بار يک کلهي سنگي ما را فريب داده و هنوز به قله نرسيدهايم. آنچه که باعث ميشود نيروها متوجه شوند که تا نوک ارتفاع راه زيادي نمانده، درگيري و تيراندازي عراقيهاست. آنها آن بالا منتظر ما هستند. روي قله. آمادهي آماده. ولي ما خسته و گرسنه. در بين راه از درختهاي جنگلي هم استفاده کردهايم ولي آنها نتوانستهاند جاي يک وعده غذاي خوب و کامل را بگيرند. ولي سختي راه آن قدر زياد است که نبايد به گشنگي يا تشنگي توجه کرد. بايد رفت، اما خيلي با احتياط. عراقيها در همين اطراف هستند. در سنگرهايي که در چند ده متري قرار دارند.
منبع: کتاب سيناي شلمچه
بعد از مقدمه ای درباره این عملیات می رسیم به شناسنامه آن.
نام عمليات: بيت المقدس.
رمز: يا علي بن ابي طالب (ع)
منطقه: غرب رودخانه کارون و شهرستان خرمشهر.
مدت: 10 / 2 تا 3 / 3 / 1361.
هدف: آزاد سازي شهرهاي خرمشهر و هويزه و جاده اهواز - خرمشهر؛ خارج ساختن شهرهاي اهواز، حميديه، و سوسنگرد و نيز جاده اهواز - آبادان از برد توپخانه دشمن؛ تأمين مرز بين المللي.
سازمان عمل کننده: سپاه پاسداران و ارتش جمهوري اسلامي.
مرحله اول عمليات: عمليات در بامداد 10 / 2 / 1361 با سه قرارگاه عملياتي قدس، فتح و نصر به فرماندهي قرارگاه مرکزي کربلا آغاز شد و رزمندگان با عبور از کارون موفق شدند به جاده اهواز - خرمشهر دست يابند.
مرحله دوم عمليات: در اين مرحله که در ساعت 22:30 روز 16 / 2 / 1361 آغاز شد، رزمندگان قرارگاههاي فتح و نصر در محور حسينيه به نوار مرزي رسيدند. بنابراين دشمن مجبور شد از هويزه و جفير عقب نشيني کند.
مرحله سوم عمليات: مرحله سوم در ساعت 22 روز 19 / 2 / 1361 آغاز شد و هر چند تلفات و خسارات سنگين بر دشمن وارد آمد، ليکن هوشياري و تمرکز نيروهاي عراق در خطوط پدافندي، موجب شد رزمندگان نتوانند به اهداف تعيين شده دست يابند.
مرحله چهارم عمليات: در اين مرحله از عمليات که با سه قرارگاه عملياتي فتح، و نصر در ساعت 22:30 روز 1 / 3 / 1361 آغاز شد، نيروهاي عمل کننده موفق شدند پس از محاصره خرمشهر و اسير کردن نيروهاي دشمن، اين شهر را در ساعت 11 صبح 3 / 3 / 1361 (پس از 575 روز اشغال) آزاد کنند.
شهيدان و مجروحان: موفقيت اين عمليات حاصل فداکاري همه رزمندگان شرکت کننده به خصوص ايستادگي و از جان گذشتگي حدود 6000 شهيد و 24000 مجروح ميباشد.
نتايج:
دستيابي به کليه اهداف عمليات
وسعت منطقه آزاد شده: 5380 کيلومتر مربع
تلفات عراق: 16000 کشته و مجروح، 19000 اسير
انهدام تجهيزات دشمن: حدود 550، تانک و نفربر، 53 هواپيما، 50 خودرو، 3 هليکوپتر و...
غنائم: حدود 50 تانک و نفربر، 300 خودرو، 30 قبضه توپ و...
منبع: مرکز مطالعات و تحقيقات جنگ، 1382
جنگ خليج فارس (ايران و عراق)، طولانيترين جنگ تاريخ معاصر از زمان نبرد واترلو به شمار ميرود. اين جنگ از 22 سپتامبر 1980، يعني زماني که نيروهاي عراق به سرزمين ايران تجاوز کردند، آغاز شد و تا 20 اوت 1988، يعني زمان اجراي آتش بس مؤثر رسمي بين ايران و عراق ادامه داشت. فرصتهاي جنگي عراق زماني به پايان رسيد که در سپتامبر 1981، ايران با حملات متقابل به موفقيتهاي اوليه اين کشور پايان داد و محاصره آبادان را درهم شکست. پيشرويهاي ايران، عراق را وادار کرد تا در ژوئن 1982، از قلمروي ايران عقب نشيني کند. در اين هنگام، عراق تقاضاي آتش بس کرد، اما ايران به دليل حضور ارتش عراق در بخشهاي عمدهاي از خاک اين کشور هم چنان بر خواستههاي خود مبني بر پايان دادن به رژيم صدام حسين و جبران خسارتهاي وارده پا فشاري مينمود.
هر چند در آغاز جنگ، ايران نشان داد که تنها، براي دفاع از خود ميجنگد، اما به زودي درصدد برآمد تا با تنبيه متجاوز، حقوق حقه خويش را بدست آورد؛ بنابراين، در اواسط جولاي 1982، از مرزها گذشت و به خاک عراق وارد شد. از اين به بعد، ايران سياستي را دنبال کرد که هدف آن تسليم بدون قيد و شرط عراق بدون معامله با رژيم صدام حسين بود. با اين حال، ايران در بعضي از مواقع ميخواست مذاکراتي را از موضع قدرت انجام دهد، به ويژه پس از فتح فاو در فوريه 1986 (تا اين که آن را در آوريل 1988 مجددا از دست داد)، که رژيم [امام] خميني (ره) در صدد بود متجاوز را تنبيه کند.
از سوي ديگر، عراق بعد از اين که ناگزير شد تا موضع دفاعي را اتخاذ کند، درصدد گسترش جنگ برآمد و براي تحميل آتش بس به ابر قدرتها فشار آورد. در اوايل سال 1984، عراق نفتکشهاي ايران را هدف حملات هوايي قرار داد و در مقابل، ايران نيز با حمله به نفتکشهاي کشورهاي عربي ساحل خليج فارس به عراق پاسخ داد. به همان اندازه که پاي ابر قدرتها براي حمايت از کشتيراني بيطرف به خليج فارس کشيده ميشد، فشار بينالمللي براي يافتن راه حلي ديپلماتيک نيز تشديد ميگرديد. در 20 جولاي 1987، درست قبل از حرکت امريکا براي اسکورت نفتکشهاي مجددا پرچم گذاري شده کويت، شوراي امنيت قطعنامه 598 را تصويب کرد. بلافاصله بعد از تصويب قرارداد، عراق اعلام کرد، در صورتي که ايران قطعنامه آتش بس را قبول کند، عراق نيز آن را خواهد پذيرفت. به هر حال، ايران اعلام کرد تا زماني که کميسيوني براي تعيين متجاوز تشکيل نشود، از قبول قطعنامه خودداري خواهد کرد. جنگ خليج فارس با تعهد فزاينده بين المللي براي عمليات پرچمگذاري و مين روبي پيچيدهتر شد. بعد از نيمه سال 1987، حضور بين المللي گسترده در خليج فارس کم کم به برخورد نظامي ميان نيروي ايران و نيروي دريايي امريکا انجاميد.
در فوريه 1988، جنگ شهرها شاهد اصابت 190 فروند موشک عراقي به تهران بود، در حالي که ايران به دليل فقدان موشک کافي نميتوانست در اين سطح، با عراق مقابله به مثل کند. در مارس 1988، موشکباران تهران و حمله شيميايي عراق به حلبچه که به طور مستقيم از تلويزيون ايران پخش شد، روحيه مردم را تضعيف کرد. هنگامي که در 17 آوريل 1988، عراق فاو را پس گرفت و ماشين نظامي هجومي خود را به سلاحهاي شيميايي تجهيز کرد، معلوم شد که ايران در موضع ضعف قرار داد.
در 18 جولاي 1988، ايران با پي گيري همه جانبه اقدامات ديپلماتيک قطعنامه 598 را پذيرفت. اين امر در 8 اوت به پذيرش آتش بس از سوي دو طرف انجاميد و در 20 اوت 1988، لازم الاجرا شد. هنگامي که در 25 اوت، مذاکرات مستقيم آغاز گرديد، عراق طرف برتر ميدان نبرد بود و بعد از اعلام تاريخ برقراري آتش بس نيز به پيشروي خود عليه ايران ادامه داد و تلاش کرد تا با به اسارت گرفتن تعداد بيشتري از نيروهاي ايراني تا حد امکان موقعيت خود را در مذاکرات مربوط به مبادله اسيران، تقويت کند. همچنين، علي رغم اين که به روشني لزوم عقب نشيني نيروها به مرزهاي شناخته شده، پيشبيني شده بود، قسمتهاي زيادي از ايران را تصرف کرد. بنابر گزارش، يک روز قبل از اين که مذاکرات مستقيم آغاز شود، عراق در حمله به شورشيان شمال به طور مؤثر، از سلاحهاي شيميايي استفاده کرد و به موازات مرز، جايي که آن را منطقه آزاد شده مينامند حرکت و طبق گزارشي، حدود هزار روستا را ويران کرد. در نتيجه، بيش از صد هزار نفر آواره به سوي ترکيه و ايران سرازير شدند.
منبع: کتاب ايران، عراق و مذاکرات آتش بس
ياد آن حادثهي دردناک هميشه روح مرا آزرده ميکند. اصلا جنگ محل اتفاقات غريبي است. ناديدنيها را به آساني ميتواني ببيني. اگر ايمان به خدا نداشته باشي و نفهمي که در کدام جناح هستي - حق يا باطل - از نظر رواني ممکن است خيلي صدمه نبيني اما همين که فهميدي در جناح باطل هستي و دستي تو را در مقابل حق قرار داده است آن وقت نه روز داري و نه شب.
کوچکترين حادثهاي روحت را متزلزل ميکند و مانند موريانه تو را از داخل ميخورد و پوک ميکند. صورت دوم مسئله در جهت عکس آنچه عرض کردم صادق است.
وقتي به من گفتند که شما براي مصاحبه آمدهايد و بنا داريد آنچه در جبهه اتفاق افتاده است و فقط ما از آنها اطلاع داريم جمع آوري کنيد و آنها را در تاريخ جنگ ثبت کنيد و به نسل آينده تحويل بدهيد خيلي خوشحال شدم.
يک مورد را که خودم شاهد بودم برايتان تعريف ميکنم تا مردم دنيا بفهمند که مسلمانان وقتي با کفار جنگ کنند چون نصرت الهي پشت آنهاست پيروزند. ملل مسلمان نترسند و به ريسمان الهي چنگ بزنند. همان طور که خداوند بزرگ در قرآن کريم فرموده، پيروزي نصيب مسلمين خواهد شد.
حادثهاي ديدم که روحم را به شدت جريحهدار کرد و در واقع با ديدن آن قدرت ايمان را احساس کردم و دانستم چيزي نيستم و اين يونيفورم نظامي فقط پوست شير است که در آن دل موش ميتپد. از اين که مؤمن نبودهام و تا به اين سن کمتر توجههم به خدا بوده است احساس شرم عميقي در وجودم ريشه دوانده که اميدوارم با عبادت و خدمت بتوانم جبران کنم و گوش دلم را به آنچه که خداوند و ائمهي اطهار (عليهمالسلام) گفتهاند باز کنم و نيروي ايمان را که آن روز از سرباز شما آموختم تقويت کنم.
من ستوان احتياط هستم. مدتي واحد ما در جبههي نوسود مستقر بود. بعد از آن به شوش آمد و من در اين جبهه به اسارت رزمندگان اسلام درآمدم. آن حادثه در همين جبههي نوسود اتفاق افتاد.
روز سردي بود و درگيري نسبتا شديدي جريان داشت. ظاهرا يک عمليات نفوذي موضعي از طرف شما ميخواست صورت بگيرد که نشد زيرا آتش ما سنگينتر بود و توانست پيشروي نيروهاي شما را متوقف کند. در اين معرکهي چند ساعته و کم ثمر، ما کشته و مجروح قابل توجهي داديم. از تلفات شما خبر ندارم ولي يک پيرمرد بسيجي اسير ما شد - با تمام تجهيزات. وقتي افراد متوجه اين پيرمرد گشتند همه براي تماشا دورش جمع شدند. او را به يکديگر نشان ميدادند و مسخره ميکردند. پيرمرد محاسن سفيد و صورت استخواني داشت. او با نگاههاي نافذش افراد ما را وادار کرد دست از مسخره بازي بردارند. براي لحظهاي جمع ما و اسير شما ساکت شدند. پيرمرد ايستاده بود و حرفي نميزد. چند نفر آماده شدند او را به چادر فرماندهي ببرند. ناگهان پيرمرد زد زير گريه. ما گمان کرديم که اين گريه به علت ترس از ماست و چندتايي هم سعي کردند او را آرام کنند ولي او اجازه نداد.
يکي از ما که مختصري فارسي ميدانست به پيرمرد گفت «چرا گريه ميکني؟ گريه نکن.» پيرمرد همان طور که ايستاده بود و قطرات اشک روي محاسن سفيدش ميدويد با بغض گفت «من به قصد شهادت به جبهه آمدم، ليکن حالا تأسف ميخورم که شهيد نشدم.»
در اين موقع يکي از افسران بعثي جلو آمد و کلت کمريش را روي شقيقهي پيرمرد جابه جا کرد. تصور سردي دهانهي کلت روي شقيقهي استخواني پيرمرد برق از چشمان من جهاند. پيرمرد چشمانش را بست، وردي زير لب گفت و آن افسر بعثي هم ماشه را چکاند.
اين پيرمرد شما بود. اين ايمان، قريب يک سال است مرا بيچاره کرده است!
منبع: کتاب اسرار جنگ تحميلي به روايت اسراي عراقي
از دور، پل بزرگ بتوني ديده ميشود که ريل راهآهن از زير آن عبور ميکند. به روي پل ميرويم. از ايست و بازرسي ميگذريم. پادگان بزرگي است. ساختمانهاي پنج طبقه در يک طرف و چند ساختمان يک طبقه در دو سوي يک زمين بزرگ واقع شده است. به درون پادگان شهيد حاج احمد متوسليان سرازير ميشويم. بچهها با کنجکاوي از پنجره بيرون را نگاه ميکنند. چند تانک خراب و يک ضدهوايي توجه بچهها را جلب ميکنند. همه نگاه ميکنند.
- اينجا که پادگان دوکوهه است!
- نه خير، نوشته شده بود: پادگان شهيد حاج احمد متوسليان.
- بابا ميگم اينجا پادگان دوکوهه است. من يک بار با کمکهاي اهدايي به اينجا اومدم.
- اصلا دوکوهه يعني چي؟ اينجا که کوهي نيست! کدوم کوه؟
- خودمونيم، هوا خيلي گرمه، الو گرفتيم.
- صبر کن شايد بريم بيرون خنکتر باشه. داخل ماشين خيلي گرمه.
اتوبوسها به رديف در کنار زمين پادگان ميايستند. عدهاي به استقبال آمدهاند. هر لحظه بر تعدادشان افزوده ميشود. عدهاي با زيرپوش و بعضيها هم چفيه را خيس کرده و روي سرشان انداختهاند، لبخند ميزنند، دست تکان ميدهند. با دقت داخل اتوبوسها را نگاه ميکنند، گويي دنبال کسي ميگردند.
پياده ميشويم ساکها را به دوش ميکشيم. مانند دورهي آموزش در اردوگاه در صفوف منظم به خط ميشويم. استقبال کنندگان در گوشه و کنار، نظارهگر نيروهاي تازه اعزامي هستند. نيروهاي صفر کيلومتر، خمپاره نديده، ترکش نخورده، عراقي نديده، بعدا همه چيز درست ميشود.
- بچهها به خط!
- از جلو نظام.
- الله.
- خبردار.
- ياحسين!
- برادرها بنشينن!
مثل برق مينشينيم. منتظر « برپا » هستيم، اما خبري نيست. روي پنجه پا به حالت نيمخيز مينشينيم.
« گفتم برادرها بنشينن راحت باشن! »
آخي، انگار بشين و پاشو تمام شده ما 600 - 500 نفر در آن زمين بزرگ صبحگاه گم شدهايم. زمين بزرگي است، آسفالت. يک پرچم در وسط ميدان نصب شده. محل جايگاه با ماکتي از قدس عزيز در کنار زمين قرار دارد. با چشمانمان همه چيز را کنترل ميکنيم. واقعا هوا گرم است. کلافه شدهايم. انگار امتحان شروع شده است. بايد صبر کرد. بايد پذيرفت. اينجا جبهه است. شوخي نيست. گرما و سرما نبايد تأثيري در روحيهات بگذارد. پس يا علي!
آمار گرفته ميشود. چند نفري دنبال آب رفتهاند. برادري که در اردوگاه مزه ميريخت و بچهها را ميخنداند، ساکت نشسته بود. حال خنديدن و خنداندن نداشت. چند برادر سپاهي در رديف جلوي با يکديگر صحبت ميکنند. فکر ميکنم آنها در مورد تقسيم نيروها بحث ميکنند. يکي از آنها جلو ميآيد و
شروع ميکند:
- سلام عليکم. بسم الله الرحمن الرحيم.
- برادر صدا نميرسد، بلندتر.
- شکر خدايي را که ما را از سربازان امام زمان قرار داد. حمد پروردگاري را که اجازه داد تا با دشمنان دين خدا نبرد کنيم. سپاس مولايي را که به ما توفيق بندگي داد. اينجا پادگان دوکوهه و يا پادگان شهيد حاج احمد متوسليان است. خيلي خوش آمديد. ان شاء الله در مدتي که در خدمتتان هستيم بتوانيم در زمرهي بندگان مخلص خداوند تبارک و تعالي باشيم. برادرها، اينجا محل عبادت است. ما بسيجيان بدون هيچ چشمداشتي و فقط به دستور امام عزيزمان به اينجا آمدهايم و ميخواهيم دين خدا پايدار بماند. ما شيعيان اميرمؤمنان (ع) هستيم. ما از پيروان و ياران حسين بن علي هستيم. پس بايد همه چيزمان حسيني باشد...
حرفها آنقدر جذاب و دلنشين است که گرما را از يادمان برده است. و همه دستها را به دور زانو قلاب کردهايم و با دقت به حرفهاي برادر سپاهي گوش ميکنيم. نميدانيم چرا کم حرف زد. ولي تمام حرفهايش به دل نشست.
- برپا، از اين صف بروند آن طرف بايستند تا مسئولشان بيايد و آنها را ببرد!
- چي شد! ما را از هم جدا کردن. چرا؟
در اينجا جدايي معنا ندارد. همه همين جا هستيم. ولي گروهبندي گرداني و گروهاني بايد باشد. بايد نظم و ترتيب باشد. يکي در اين گردان و ديگري در گردان ديگر. مهم اصل کار است.
ميرويم آن طرف. يک جوان لاغر ولي چابک خود را جلوي صف ميرساند و ميخواهد که برادرها پشت سرش حرکت کنند. از گرما بدتر اين ساکهاست. ساک را از اين دست به آن دست ميدهيم. از کنار بچههايي که پيش از ما در پادگان بودهاند ميگذريم. با لبخند خوشآمد ميگويند. عجب چهرههاي مصممي! بعضي از آنها از ما کوچکترند. آنهايي که به من ميگفتند تو را چه به جنگ! خوب بود ميآمدند اينجا و مردان واقعي را ميديدند.
هوا خيلي گرم است. از تن و بدنمان آب ميچکد. اما نسيمي که در اثر راه رفتن به همين دستهاي خيس و نمناک ميخورد کمي انسان را از گرماي سوزان و مستقيم آفتاب نجات ميدهد. اصلا از زمين هم حرارت ميبارد.
- ايست! برادرها بنشينن.
- آخي، بنشينيم.
- برپا!
- ياحسين.
- بنشين.
- ياعلي.
- برپا.
- ياحسين.
- بنشين.
- ياعلي.
- سريعتر، سريع، بنشينن.
- برپا، ماشاء الله!
- بنشين
- ياحسين.
چشمها به دهان اين برادر دوخته شده. تا ميگويد « برپا » همه بلند ميشوند، و آرام مينشينند. لبخندي ميزند. ادامه ميدهد:
- بر محمد و آل محمد صلوات.
- اللهم صلي علي محمد و آل محمد.
نه بابا اين هم ميخندد. عجب چهرهي نوراني دارد. بشاش و متواضع. سرش را پايين انداخته. دستهايش را پشت کمرش به هم قلاب کرده. رنگ لباسش خاکي است. انگار سپاهي نيست. اما فرقي نميکند همهشان خدمتگزارند.
موضوع کمي روشنتر شد و حالا ميدانيم که ما نيروهاي گردان حمزهي
سيدالشهداء (ع) هستيم تقسيمات بعدي هم صورت گرفت. کادر گردان که غالبا بسيجي بودند با روي خوش، ما را در کارهايمان کمک ميکنند.
- آرپيجي زنها بيان اين طرف!
- تيربارچيها پشت تانکر آب!
- تخريب چيها، اينجا!
- حمل مجروحها، برن اون طرف!
- کمک آرپيجي و کمک تيربارچيها هم پشت سر آنها بايستن!
همهمه شروع ميشود. هرکس در صف مخصوص خود ميايستد. صفها تشکيل ميشود. مسئولان دسته در جلوي صف ايستادهاند و اسامي بچهها را ثبت ميکنند. چند نيروي اضافي به هر دسته دادهاند. منشي و پيک و چند تک تيرانداز هم مشخص شد. ما شاء الله 30 نفر شديم، دستهي دو از گروهان سه.
هنوز گرم است. با هر وسيلهاي که شده خود را باد ميزنيم. گاهي اوقات از دستهاي خالي هم استفاده ميکنيم. مسئول دسته خوشآمد ميگويد. اتاقهايمان سمت راست طبقه چهارم است. از پلهها بالا ميرويم. از در و پنجره و شيشه و کولر و... خبري نيست. چند ديوار که نشانگر وجود يک آپارتمان در گذشته بوده است، وضع اتاقها را مشخص ميکند. اتاق پذيرايي و اتاق خواب، هال و آشپزخانه، در داخل تمام آنها نيرو جا گرفته. اين حرفها مهم نيست. هرکس در گوشهاي از اتاق که با چند پتوي نازک فرش شده است مستقر ميشود. خوشبختانه يک شعله برق در هر اتاق هست. جايي که قبلا دستشويي بوده. حالا با سيمان پر شده و قابل استفاده نيست. ولي به هر حال بايد براي اين کار هم فکري کرد.
بچهها خستهاند و به ساکها تکيه دادهاند و با هم صحبت ميکنند. کمتر کسي نشسته است. انگار منتظر بروز حادثه و اتفاقي هستند.
« برادران بياين پايين و پتوهاتون را ببرين بالا. »
حرکت شروع ميشود. همه راه ميافتيم. از پلهها پايين ميرويم. وسايل را تحويل ميگيريم.
خنده و شوخي چاشني همهي کارهاست. روحيه بچهها عالي است. همه سرحال و شاداب از اين سو به آن سو ميروند. کسي احساس غربت نميکند همه با هم دوست و برادرند. اتاق کمي رو به راه شده. چند پتو در زير و هرکدام دو پتو بالاي سرمان، ساکها هم از در و ديوار آويزان ميشوند. ناهار ميخوريم، بعد يک چاي داغ. هوا گرمتر ميشود. چاي داغ و بعدازظهر جنوب. کلافه شدهايم. دنبال راه حلي براي خنک کردن خود هستيم. اما چارهاي نيست و بايد ساخت. راهي است که خودمان انتخاب کردهايم. ضرورت جنگ ما را به اينجا آورده است. امکانات کم است. جنگ هم که شوخي نيست. تنها راه، نوشيدن آب نيمه خنک است. اما بعضي بچههاي قديمي که از قبل در گردان بودهاند، راحتترند. کمتر به خود ميپيچند. بايد عادت کرد!
حالا تو رزمندهاي. اينجا همه چيز يکرنگ است. فرقي ميان فرمانبر و فرمانده نيست جز اينکه آنها متواضعترند. وضع لباسها بهتر شده است. اصلا اين حرفها مهم نيست. بايد آماده رزم شوي. بايد خود را فدا کني. فداي راه حسين (ع). در نمازها شرکت کن و از مسئول بالاتر اطاعت. اولين چيزي که ميآموزي اطاعت از خدا و رسول خدا و اوليالامر است. اينجا محل سربازي است، محل جاننثاري و فداکاري. خود را آماده کن، هم در نماز هم در نياز، هم در رکوع هم در سجود، هم در جبهه هم در پشت جبهه، هم در خط مقدم هم در خاکريز دوم. بايد به ديگران نگاه کني و درس بياموزي. اينجا دانشگاه است، اينجا مدرسه عشق است. عشق به خالق و مخلوق، عشق به انجام تکليف تا سرحد شهادت. هر روز صبح به صف ميشوي و ترکيبي زيبا از عبادت و عرفان عملي را تجربه ميکني. تو خود بيانگر ايثار شدهاي. از همه چيز گذشتهاي. آيندهنگر شدهاي، نه نگرش به 20 سال و 30 سال ديگر؛ آيندهي بعد از زندگي در اين دنيا. زندگي در لاهوت و ملکوت. تو بايد خدايي شوي. هنوز در ميان راهي، به مقصد نرسيدهاي. مغرور مشو. متواضع باش. صرفا به خود مينديش. به فکر ديگران هم باش. سحرها را از دست نده. حرکت کن.
چند روزي است که در پادگان به سر ميبريم. ميگويند قرار است برويم مرخصي. کارها مرتب ميشود. يک هفته بايد برويم مرخصي. امريه صادر ميشود. ساکها بسته ميشود. بعضي وسايل تحويل تدارکات گردان ميشود. نميدانم چرا بعضي از بچهها به مرخصي نميآيند. آنان هنوز لباس رزم بر تن دارند و در گوشهاي نشستهاند و نظارهگر شور و شعف ديگراناند. به ايستگاه قطار ميرويم. دوباره سوت قطار. کوپههاي هشت نفره. در راهرو ايستادن و 18 - 17 ساعت راه.
منبع: کتاب استقامت در مسير
در تنظيم وقت، خيلي دقيق بود به طوري كه از تمام اوقات خود، به نحو احسن استفاده ميكرد
نماز ظهر را كه ميخواند، غذا ميخورد و اگر چيزي نبود، نان و ماست صرف ميكرد. يك ساعت ميخوابيد، سپس تجديد وضو نموده، مشغول مطالعه ميشد تا وقتي كه بچههاي مدرسهي علوي، استادان و دانشجويان ميآمدند.
ايشان درس ميگفتند و پس از نماز مغرب، در اتاق مطالعه تا ساعت ده و يازده مشغول مطالعه بودند و جلسه داشتند و بعد كه ميآمد ميگفت: «سرم گيج ميرود».
قبل از خواب، بيست دقيقه تا نيم ساعت قرآن ميخواند و حدود ساعت دوازده شب، ميخوابيد. پس از دو ساعت و نيم از نصف شب، برميخاست و به نماز و مناجات ميايستاد. مناجاتهاي عجيبي داشتند؛ مثلا در مناجات ميگفتند: «تو خود حجاب خودي حافظ از ميان برخيز» (مجله شاهد، ش 212، تير 1371، ص 31.)
راوي: همسر استاد شهيد
دوش، ياران خبر سوختنش آوردند
صبح، خاكستر خونين تنش آوردند
يا رب! اين كشتهى عريان كدامين عرصه است؟
كه ز «بازار تجرد» كفنش آوردند
اين گلى بود كه از خلوت خوشبوى بهار
بهر پرپر شدن اندر چمنش آوردند
ساحت سرخ اجابت زشفا خانهى وصل
مرهم تازهى داغ كهنش آوردند
آنكه چون سرو سهى بدرقه شد با گل اشك
اينك از معركه چون نسترنش آوردند
صحنهى حادثه سرشار شد از بوى عروج
وقتى از مصر بلا پيرهنش آوردند
به سراپردهى نورانى قربش بردند
آنكه چون شمع در اين انجمنش آوردند.
شعر خوش بوى ظفر، بر لب چاووش شماست
موج شط شفق از سينهى پر جوش شماست
فلق آيينهى اندام كفنپوش شماست
اى دليران ره عشق، دليرانه به پيش
كه در اين ره، علم حادثه بر دوش شماست
تا مى عاشقى از جام شهامت زدهايد
عشق، حيران ز خروش دل مدهوش شماست
روح بخش دل بيدار دليران امروز
نفس قدسى سردار قدح نوش شماست
عطر جانبخش سحر، در رگ گل ميرقصد
شعر خوشبوى ظفر، بر لب چاووش شماست
سوى اين باديه، با مشعل تكبير شويد
كه در اين ره به كمين، دشمن مغشوش شماست
خوش برانيد كه در حجلهى نورانى فجر
شاهد فتح و ظفر، تشنهى آغوش شماست
منبع: کتاب سوختگان عشق
توي راهرو شلوغ بود. چند تا نوجوان پشت داده بودند به ديوار راهرو و مثل مادر مردهها گريه ميکردند. ميدانستم من هم سرنوشت همينها را دارم. وقتي فکرش را ميکردم ميخواستم دق کنم و از غصه بميرم. نفهميدم کي خودم را رساندم به اتاق پذيرش. آقاي کاظمي نشسته بود پشت ميز و با چند تا نوجوان بگو مگو ميکرد. سلام کرديم و ايستاديم روبهرويش.
جوابمان را داد و گفت: «بفرماييد! کاري داشتيد!» و بعد به غلامحسين و نصرالله گفت: «مگر به شما نگفتم: «سالتان کم است! برويد براي دورهي بعدي، برويد!» آقاي کاظمي داشت با غلامحسين و نصرالله حرف ميزد که من زدم زير گريه. آقاي کاظمي زل زد توي صورتم. نزديک بود خشکش بزند. چشمهايش را تيز کرد و گفت: «تو چرا گريه ميکني!»
بريده بريده گفتم: «م.. ن ميخواهم بروم جبهه! آموزش!»
چشمهايش را گرد کرد. کمي نگاهم کرد و زد روي ران پايش و قاهقاهقاه خنديد و گفت: «چي گفتي! کجا ميخواهي بروي! يک دفعهي ديگر بگو!»
گفتم: «ميخواهم بروم جبهه!»
دوباره خنديد و گفت: «برو بچه! مگر جبهه مهدکودک است!» و بعد نگاه ابراهيم کرد و گفت: «تو چه کار داري! حتما تو هم ميخواهي بروي جبهه!»
ابراهيم رفت جلوتر و گفت: «آره مگر من چي کم دارم!»
ابراهيم از من چاقتر و بلند قدتر بود. آقاي کاظمي نگاهي به سر تا پايش انداخت. لبهايش را روي هم فشار داد و گفت: «چند سال داري پسر! سي سالت شده؟»
ابراهيم کپي شناسنامهاش را از جيبش کشيد بيرون و خوشحال رفت جلو، داد دستش و گفت: «هيجده سال دارم!»
آقاي کاظمي خيره نگاهش کرد و بعد نگاهي به کپي کرد و گفت: «که گفتي هيجده سال داري، ها!» زل زد توي چشمهايش و گفت: «راست بگو مؤمن!» و بعد گفت: «از کجا آمدهاي!» که من پريدم جلو و گفتم: «از حاجيآباد! حاجيآبادي هستيم!»
- کي از تو پرسيد؟ مگر خودش زبان ندارد؟
بعد به غلامحسين و ابراهيم و من گفت کنار هم بايستيد ببينم!
رفتيم کنار هم ايستاديم. نصرالله هم آمد کنارمان. کاظمي به نصرالله گفت: «کي به شما گفت؟»
آقاي.....
نصرالله دستش را برد بالا و گفت: آقا اجازه! ميخواستم بروم جبهه!» همه با هم زديم زير خنده. بچههاي ديگر هم که توي اتاق بودند، خنديدند.
آقاي کاظمي گفت: «کوچکي، آقا اجازه تو کوچکي!» و خنديد.
نصرالله چشمهايش را پر از اشک کرد و گفت: «حالا يه کاري بکن! تو رو بخدا! آقاي کاظمي تو رو خدا!»
آقاي کاظمي گفت: «خب تو هم باش ببينم قد کدامتان بلندتر است!»
غلامحسين و نصرالله از من و ابراهيم بلند قدتر بودند. آقاي کاظمي خوب نگاهمان کرد و به من گفت: «تو خيلي کوچکي! يعني هنوز بچهاي! برو انشاالله دورهي بعدي!» و گوشي تلفن را برداشت. شمارهاي را گرفت. گفت: «عليرضا چند نفر ديگر ميخواهي!» لحظهاي مکث کرد. بعد سرش را تکان داد گوشي را گذاشت. رو به غلامحسين کرد و گفت: «برو کنار ديوار ببينم! آن جا! آن جا که خطي کشيده شده!»
غلامحسين رفت کنار ديوار ايستاد. از خط تا سرش سه چهار سانتي بيشتر نميخواست. آقاي کاظمي خيره نگاهش کرد و گفت: «صد بار گفتم کوچکي، کوچک!» غلامحسين به گريه افتاد. ما هم همگي زديم زير گريه. آقاي کاظمي گفت: «من که هنوز به شما حرفي نزدهام!»
من اتاق را گذاشتم روي سرم و زار زدم. بچههاي ديگر هم مثل من زار و زار گريه کردند.
آقاي کاظمي گفت: «عجب آدمهايي پيدا ميشوند!» و بد به من گفت: «ببين اسمت چيه!»
- محسن!
آفرين ببين آقا محسن! بايد سرت برسد به اين خط! قانون ما همين است!»
و رفت کنار خط ايستاد. خودش را تکيه داد به ديوار و گفت: «بايد سرت برسد به اين خط مثل من!»
و بعد رفت کنار ميزش و گفت: «حالا بيا تا ببينم چه ميشود!»
زانوهايم ميلرزيد و پاهايم جلو نميرفت. ميدانستم که قدم به خط نميرسد. غلامحسين که از من بلند قدتر بود، قدش نرسيد واي به من! با زور خودم را کشاندم کنار ديوار و ايستادم و نگاه آقاي کاظمي کردم.
- خب حالا صاف وايستا ببينم.
ايستادم و فشار آوردم به نوک انگشتانم و خودم را بلند کردم. سرم را بلند کردم و نگاه کردم. تا خطي که روي ديوار بود ببينم. هنوز چند سانتي ديگر ميخواست. آقاي کاظمي آمد کنارم. دستش را گذاشت روي خط و گفت: «آ، هنوز چند سانت کم داري!» نگاهي به سر تا پايم انداخت. چشمهايش را گرد کرد و گفت: «نشد، تو که از او کوتاهتري پس چرا؟!»آمد عقبتر ايستاد. دوباره نگاهم کرد و گفت: «نه نشد! قرار نشد کلک بزني!» پاهايت را بياور پايين! من مي بينم تو يک دفعه قدت بلند شده!»
بچهها خنديدند. پاهايم را آوردم پايين. گفت «حالا شد! خب حالا صاف وايستا!» و نگاه خط کرد. دوباره آرام پاهايم را فشار دادم و خودم را کشيدم بالا. سرش را آورد پايين. من هم خودم را کشيدم پايين. قاهقاه خنديد و رفت نشست روي صندلياش و گفت: «خوشم ميآيد که زرنگي! بهت نميياد.» و خيره نگاهم کرد.
بالاخره اسم غلامحسين و نصرالله را با هزار التماس و درخواست نوشت،
ولي به من و ابراهيم گفت: «برويد براي دورهي بعدي! حالا زود است!»
نصرالله و غلامحسين انگار بال در بياورند، خوشحال شدند و رفتند؛ ولي من و ابراهيم مثل مادر مردهها شروع کرديم به گريه و زاري. بعد رفتيم سراغ آقاي معيني. بچههايي که توي راهرو ايستاده بودند ما را که ديدند، انگار کسي به عزاي مادرشان بيايد، جيغشان رفت به آسمان. ما هم حالمان بدتر شد که يک دفعه تمام کارکنان جهاد از توي اتاقهايشان ريختند بيرون تا ببينند اين داد و شيون براي چيست. ما را نگاه ميکردند و ميخنديدند. لجم گرفته بود. دوست داشتم سنگي دستم بود و ميکوبيدم به کلهي همهشان. آقاي معيني هم آمده بود بيرون. آقاي معيني جانباز قطع نخاعي بود. عصا زد و آمد طرفمان و گفت: «اين کاظمي بيرحم با شما داغ ديدهها چي کار کرده!» دست مرا گرفت و شلن شلون رفت به طرف اتاق کاظمي. دم در ايستاد، نگاهي به کاظمي کرد و گفت: «اي بيرحم نگاه به قدشان نکن! رزمندههاي خوبي ميشوند!» دستش را کشيد به ريشش و گفت: «به خاطر من! دلت ميآيد از اين چشمهاي کوچک و قشنگ اشک بگيري! نفرينت ميکنند! عاقت ميکنند! زمينگير ميشوي.»
قلبم تاپ و تاپ ميزد. آب دهانم خشک شده بود. هنوز اشکهايم روي گونههايم قلقلکم ميدادند.
آقاي کاظمي گفت: «بياييد! امان از دست شما!» خنديد و کپي شناسنامههايمان را گرفت و گفت: «آخر کي گفته شما هجده ساله هستيد!» و بعد دفترش را باز کرد و اسمهايمان را پرسيد و نوشت و گفت: «به آن دو نفر هم بگوييد صبح چهارشنبه، ساعت شش اين جا باشند! دير آمديد کاري به من ندارد!» نفس راحتي کشيديم و از اتاقش آمديم بيرون. با آقاي معيني خداحافظي
کرديم و ليليکنان دويديم به طرف در جهاد. از خوشحالي ميخواستم بال در بياورم. احساس ميکردم حالا ديگر رزمنده شدهام، رزمنده.
منبع: کتاب اگر نامهربان بوديم و رفتيم
شهريور 1359 تا شهريور 1360
تجاوز ارتش عراق به ايران با استعداد 48 يگان سازماندهي شده در قالب تيپها و لشکرهاي زرهي، مکانيزه و پياده، با برخورداري از پشتيباني 800 قبضه توپ، 5400 دستگاه تانک و نفربر، 400 قبضه توپ ضدهوايي، 366 فروند هواپيما و 400 فروند هليکوپتر انجام گرفت. مقصود رهبران عراق از تجاوز اين بود که با شکست نظامي ايران به اهداف خود: لغو قرارداد 1975 الجزاير، تجزيه استان خوزستان و در نهايت براندازي نظام جمهوري اسلامي دست يابند.
مقاومت اندک نيروهاي نظامي در برخي خطوط مرزي سبب گرديد نيروهاي دشمن به سهولت از خطوط مرزي عبور کنند و برخي از شهرهاي ايران را محاصره نمايند. اهميت و جايگاه خوزستان در استراتژي تهاجمي عراق، موجب شد توان اصلي ارتش عراق در اين منطقه متمرکز شود. لشکرهاي 1 مکانيزه و 10 زرهي ارتش عراق با پيشروي در منطقه غرب رودخانه کرخه، فاصله 80 کيلومتري مرز تا رودخانه را طي چهار روز پشت سر گذاشتند. در محور بستان - سوسنگرد لشکر 9 زرهي ارتش عراق در همان خيز اول بستان را اشغال کرد و سوسنگرد و حميديه را محاصره نمود و به نزديکي اهواز رسيد که با شبيخون برادران سپاه و بسيج اهواز به فرماندهي شهيد غيور اصلي مواجه شد و عقبنشيني کرد.
در محور جنوب غربي اهواز لشکر 5 مکانيزه عراق بعد از تصرف جفير و پادگان حخميد تا منطقه نورد در 15 کيلومتري جنوب اهواز پيشروي کرد و سپس از حرکت ايستاد. در محور شلمچه لشکر 3 زرهي و تيپ 33 نيروي مخصوص براي اشغال خرمشهر و آبادان وارد عمل شدند که بر اثر مقاومت مردم، بسيج و سپاه در خرمشهر تا چهارم آبان 59 (به مدت 34 روز) دشمن نتوانست اين شهر را تصرف کند. نيروهاي لشکر 3 در 19 مهر 1359 در منطقهاي که هيچ گونه مواضع دفاعي وجود نداشت، از رودخانه کارون عبور کردند و شهر آبادان را به محاصره درآوردند. در مجموع ارتش عراق در اين مرحله از تهاجم خود بيش از 15000 کيلومتر مربع از اراضي ايران را اشغال کرد و در آن مستقر شد.
نواقص و کاستيهاي دفاعي ايران، هنگامي که فرماندهي کل قوا بر عهده بنيصدر بود، نقش زيادي در سهولت پيشروي نيروهاي ارتش عراق در عمق سرزمين ايران و محاصره و اشغال شهرها داشت. آرايش دفاعي نيروهاي ايران به شيوهي سنتي (يعني طبق آئيننامههاي رسمي و بدون در نظر گرفتن وضعيت جديد)، بدون بررسي دقيق و در نظر گرفتن احتمالات گوناگون انجام گرفته بود در آرايش نيروها پوشش مرز در نظر گرفته شده بود، حال آنکه بايد به صورت متحرک عمل ميشد و نيروهاي ايران با تمرکز در شمال حسينيه از جبهه اهواز خرمشهر دفاع ميکردند. بنابراين گسترش عملياتي و تاکتيک نظامي ايران دچار نقص بود، معابر مسدود نشده بود و درک روشني از تلاش اصلي عراق وجود نداشت
«کردزمن» دلائل عدم آمادگي جنگي ايران را «فقدان قرارگاه فرماندهي» در مناطقي که جنگ جريان داشت و «مستقر نبودن توپخانه و هليکوپترهاي تهاجمي و کليه يگانهاي ارتشي در مرز» ذکر ميکند و مينويسد:
«ايران هيچ گونه آرايش نظامي در مناطق بسيار حساس نزديک خرمشهر و آبادان نداشت. نزديکترين لشکر ايران به منطقه عملياتي در اهواز مستقر بود که 40 تا 50 کيلومتر تا صحنه جنگ فاصله داشت.»
وي سهولت پيشروي نيروهاي عراقي را نشانهي عدم آمادگي دفاعي ايران دانسته و مينويسد:
«در واقع حتي اعلاميههاي نظامي عراق نيز نشان ميداد که ارتش عراق در طول يکي دو روز اول جنگ با مقاومت زيادي روبهرو نشده، بنابراين تمامي شواهد حکايت دارند که اين عراق بوده است که با آمادگي کامل و به کارگيري نيروهاي نظامي، تهاجم همه جانبهاي را عليه ايران سازمان داد، در حالي که ايران حتي از آمادگي دفاعي کامل برخوردار نبود.»
نماينده امام در شوراي عالي دفاع، آيتالله خامنهاي در تشريح وضعيت دفاعي ايران و ناتواني در بهرهبرداري از توان و امکانات موجود گفت:
«... از جمله شهرهايي که به شدت تهديد ميشد دزفول بود، در حالي که ما آنجا نيرو کم داشتيم و وقتي به فرماندهان ارتش ميگفتيم، ميگفتند نيرو کم داريم و يا نيرو و تجهيزات هر دو را با هم نداريم، درست هم بود، به اين معنا که آمادگي لازم را براي خودشان در اين جنگ تهيه نديده بودند. در صورتي که ابزارهاي زيادي داشتيم ولي از کار افتاده بود و مهمات زيادي داشتيم که اينها از وجودش خبر نداشتند. افراد زيادي هم داشتيم که اينها در پادگانها حضور نداشتند و لذا وضعمان خيلي بد بود.»
مقاومت نيروهاي مردمي و انقلابي، به ويژه در شهرها، بسياري از کاستيها را جبران کرد و نقشي بسيار تعيينکننده در ناکامي ارتش عراق داشت. به عنوان مثال پس از آنکه تيپ سوم از لشکر 92 زرهي اهواز تنها سه روز در مرز در برابر لشکر 9 زرهي ارتش عراق پدافند فعال کرد، نيروهاي لشکر 9 با عبور از بستان، سوسنگرد و حميديه در آستانه ورود به اهواز بودند که بر اثر شبيخون نيروهاي مردمي و انقلابي عقبنشيني کردند و سرانجام در پشت ديوارهاي غربي شهر سوسنگرد زمينگير شدند ارتش عراق تيپ 33 نيروي مخصوص را نيز مأمور تصرف خرمشهر کرد ولي به دليل مقاومتهاي مردمي، سرانجام پس از 34 روز جنگ و گريز و با اختصاص 2 لشکر، موفق به اشغال خرمشهر شد.
مقاومتهاي مردمي علاوه بر ايجاد فاصله ميان يگانهاي ارتش عراق و ناهماهنگي در پيشروي آنها و ايجاد تأخير و کندي در حرکت يگانهاي مهاجم، به تأخير در سقوط خرمشهر و حفظ آبادان انجاميد..
دلايل ناتواني عراق براي بهرهبرداري از وضعيت سياسي - نظامي ايران و دست نيافتن به پيروزي «قاطع و روشن» عليرغم توضيحات و نظرياتي که ناظران و تحليلگران نظامي تاکنون ارائه کردهاند، همچنان مبهم است، اما آنچه بيشتر تأکيد ميشود «عدم وجود يک استراتژي نظامي روشن» است که آن را مرکز ثقل ناکامي عراق مي دانند؛ زيرا رفتار نظامي عراق نشاندهندهي اين است که نيروهاي عراقي نميدانستند تا چه حد بايد پيشروي کنند و اهداف آنها مشخص نبود. به همين دليل عراق با دستور توقف به ارتش در حال پيشروي، دچار يک اشتباه نظامي جبرانناپذير شد. همچنين اطلاعات غلط و نادرست و اشتباه در محاسبات اوضاع داخلي ايران، بخش ديگري از عوامل ناکامي عراق است که تحليلگران نظامي به آن اشاره کردهاند. در واقع آنچه که پس از تهاجم عراق، در داخل ايران روي داد «ظهور جنگ مردمي در شهرها» و «تحکيم موقعيت سياسي ايران» بود. حال آنکه عراقيها تصور ميکردند که حمله نظامي سراسري در زمين و هوا، به مثابه يک شک، به سقوط نظام انقلابي ايران منجر خواهد شد!
يکي از نظاميان سابق ارتش عراق بر اين باور است که رهبري عراق از روح انقلابي مردم که شاه را ساقط کرده و آماده بودند تا به دفاع از انقلاب برخيزند، غافل بوده است. وي معتقد است اگر رهبري عراق وضعيت داخلي ايران را به خوبي بررسي کرده بود، حمله خود را به تأخير ميانداخت و راههاي ديگري را در پيش ميگرفت. بنابراين توضيح، در واقع رهبري عراق تنها به مشاهده ظواهر و تکيه بر منابع اطلاعاتي امريکا و غرب و اطلاعات عناصر فراري ضد انقلاب اکتفا کرده است، براي همين «قدرت پنهان ايران» را درک نکرده و از همين نقطه آسيبپذير شده است.
تنها يک هفته پس از شروع جنگ، صدام در سخناني خطاب به ملت عراق اعلام کرد: «عراق به مقاصد ارضي خود نائل شده و مايل است خصومتها را کنار بگذارد و به مذاکره بپردازد.» برخي از تحليلگران ارائه اين پيشنهاد را به مثابه شکست عراق ارزيابي کردند. دبير کل سازمان ملل در تاريخ 22 سپتامبر 1980 (31 شهريور 1359)، در شرايطي که به ايران تجاوز شده بود به دولتهاي ايران و عراق پيشنهاد کرد: «دو دولت مساعي جميله خود را در جهت کمک به حل مسالمتآميز برخورد ميان دو کشور به کار بندند» روز بعد نخستين جلسه شوراي امنيت سازمان ملل برگزار شد و اولين موضعگيري خود را در قبال جنگ تحميلي اعلام کرد. حاصل اين جلسه صدور بيانيهاي بود که در آن شوراي امنيت به جانبداري از عراق - در حالي که اين کشور با اقدام به زور از مرزهاي ايران عبور کرده بود - از طرفين متخاصم ميخواهد «از استفاده بيشتر از زور خودداري کنند و پيشنهاد صحيح ميانجيگري و مصالحه را بپذيرند» چنان که مشخص است شوراي امنيت ضمن اجتناب از صدور قطعنامه، تنها بيانيهاي صادر کرد که در آن هيچ گونه اشارهاي به نقض تماميت ارضي ايران نشده است.
جمهوري اسلامي با توجه به تردد هيئتهاي ميانجيگري و درخواستهايي که براي برقراري صلح ارائه ميشد، شرايط خود را اعلام کرد:
1- محکوميت متجاوز.
2- عقبنشيني نيروهاي اشغالگر به مرزهاي بينالمللي.
3- پرداخت غرامت.
4- بازگشت پناهندگان
در وضعيتي که ارتش عراق در مناطق اشغالي مستقر بود، کليهي هيئتهاي صلح ابتدا از ايران درخواست ميکردند آتشبس را بپذيرد! حال آنکه ايران «عقبنشيني» و «محکوميت متجاوز» را بر هر اقدام ديگر مقدم ميدانست. آنچه که بعدها امام خميني بيان کردند، مواضع برحق ايران را نمايان ساخت:
«ايران ميگويد که تا از خانه ما بيرون نرويد و تا جرمهايي که کردهايد معلوم نشود که شما مجرم هستيد و تا ضررهايي که به ايران زديد جبران نشود و حکم به جبران نشود، صلح معني ندارد.»
رهبري عراق متعاقب «نرسيدن به اهداف نظامي» و «ناکامي در تحميل صلح به ايران»، پس از هفته اول جنگ، بيشترين تلاش نظامي خود را روي اشغال شهرهاي سوسنگرد، خرمشهر و آبادان، متمرکز کرد. ليکن مقاومت نيروهاي مردمي و سپاه و عناصر ژاندارمري و ارتش در سوسنگرد و فرمان امام براي شکستن محاصره شهر آبادان، طرح دشمن را عقيم گذاشت. تداوم مقاومت در خرمشهر توان زيادي از دشمن گرفت و اشغال اين شهر با تأخير، خسارات فراوان براي دشمن به همراه داشت. در اين مرحله بيشترين فشار ارتش عراق بر «اشغال آباان» متمرکز شد. صدام اميدوار بود با اين اقدام و تصرف ساحل شمالي رودخانه اروند، به حداقل اهداف خود مبني بر لغو قراداد 1975 دست يابد. امام خميني با درکي که از ماهيت تلاشهاي سياسي - نظامي عراق در مرحله جديد داشتند، فرمان «شکستن حصر آبادان» را در تاريخ 14 آبان 1359 صادر فرمودند. تشديد مقاومت در آبادان و عقب راندن نيروهاي مهاجم عراق از نخلستانهاي کوي ذوالفقاري آبادان و شکست نيروهاي عراقي در عبور از رودخانه بهمنشير، در واقع استراتژي عراق را در نقطه اصلي آن با شکست مواجه کرد.
رژيم عراق که با اقدام به «جنگ تحميلي» نتوانسته بود «صلح تحميلي» را به ايران تحميل کند، دو راهحل: «عقبنشيني» يا «استقرار در مواضع اشغالي» را فرا روي خود داشت. رهبري عراق براي عقبنشيني توضيح روشني نداشت؛ زيرا بدون اينکه از تهاجم به ايران نتيجهاي کسب کرده باشد، بايد به داخل خاک عراق عقبنشيني ميکرد. استقرار در مواضع اشغالي بر پايه اين تصور که قواي نظامي ايران قادر به بيرون راندن متجاوزان نخواهد بود و اوضاع سياسي داخل ايران نيز شديدا بيثبات است، مورد توجه قرار گرفت. صدام در توضيح اقدام خود ميگويد «اگر تاکتيک نظامي و امنيت ارتش خودمان اقتضا نمايد که در اين سرزمينها باشيم، آن را تحت اشغال خود قرار خواهيم داد.» در واقع ناتواني نظامي ايران براي حمله به نيروهاي عراق، ضامن امنيت آنها بود؛ به همين دليل رهبري عراق تصميم به اشغال مناطق و استقرار در آن گرفت.
عراقيها در مرحله جديد به اطمينان از «تضمين امنيت نيروهاي عراقي» در مواضع اشغالي، در انتظار تشديد بحران در داخل ايران و سرانجام مجبور شدن جمهوري اسلامي به پذيرش «صلح تحميلي» بودند. در عين حال عراقيها براي تقويت توان نظامي و کسب حمايتهاي سياسي، بر تلاشهاي خود افزودند. طارق عزيز حداقل سه بار به فرانسه سفر کرد که يکي از اهداف اصلي اين ترددهاي ديپلماتيک دريافت هواپيماهاي ميراژ جنگنده بودسفر طارق عزيز به مسکو نيز با هدف ترميم روابط و رفع تحريم تسليحاتي عراق انجام گرفت که نتيجه مطلوبي نداشت.
جمهوري اسلامي ايران پس از متوقف کردن قواي دشمن با «مقاومت و دفاع همهجانبه و مردمي»، در مرحله جديد لزوما ميبايست متجاوزان را از سرزمينهاي اشغالي عقب ميراند.
تداوم استقرار نيروهاي متجاوز در مناطق اشغالي، سرنوشت سياسي بنيصدر (فرمانده کل قوا) را تحت تأثير قرار داده بود، بنابراين آزادسازي اين مناطق و کسب پيروزي در جنگ ميتوانست موقعيت سياسي وي را ارتقا و بهبود بخشد. بنيصدر ميپنداشت با اتکا به نيروهاي ارتش و استفاده از روشهاي کلاسيک تحت عنوان روشهاي علمي و تخصصي ميتواند اين مهم را تحقق بخشد از سوي ديگر، بنيصدر که در پي حذف نيروهاي خط امام از صحنه سياسي کشور بود، راهحلهاي پيشنهادي نيروهاي انقلابي و مردمي را که در مرحله «دفاع و مقاومت» در برابر دشمن، نقش اساسي و تعيينکننده داشتند، ناديده ميگرفت.
در اين مرحله با هدف «آزادسازي مناطق اشغالي» چهار عمليات طرحريزي و اجرا شد:
1- عمليات نيروهاي ارتش در 23 مهر 1359 در منطقه غرب رودخانه کرخه که با هدف آزادسازي اين منطقه انجام گرفت ولي تا قبل از ظهر همين روز به دليل ناکامي، به اتمام رسيد و نيروها به مواضع خود عقبنشيني کردند.
2- در سوم آبان 1359، متعاقب محاصره آبادان، نيروهاي ارتش براي شکستن محاصره اين شهر عملياتي اجرا کردند، ولي بنا به دلايلي از جمله «نداشتن اطلاعات کافي و حتي اطلاعات کاذب» با ناکامي روبهرو شدند. پيدايش اين وضعيت، توان اجراي عمليات بعدي را در نيروهاي ارتش ضعيف کرد.
3- در پانزدهم دي عمليات «نصر» که بعدها به عمليات هويزه مشهور شد، در منطقه غرب رودخانه کارون با هدف آزادسازي خرمشهر اجرا شد. اين عمليات عليرغم موفقيت اوليه، به شکست انجاميد. صرفنظر از نتيجه نظامي اين عمليات، به دليل شهادت تعداد بسياري از دانشجويان پيرو خط امام که پس از تحويل گروگانها، عازم جبهههاي نبرد شده بودند، اين عمليات انعکاس نسبتا وسيعي در داخل کشور و در صحن مناقشات سياسي داشت.
4- در بيستم دي عمليات «توکل»، با هدف شکستن محاصره آبادان و آزادسازي خرمشهر انجام شد که نتيجهاي همانند عملياتهاي پيشين داشت.
نتايج سلسله تلاشهايي که در اين مرحله انجام گرفت در بعد نظامي سبب گرديد تفکر «تهاجم گسترده» به دشمن کنار گذاشته شود. چنان که در کتاب منتشر شده ارتش جمهوري اسلامي ايران آمده است:
«پس از انجام ناموفق عمليات آفندي توکل، از روز 21 دي وضعيت کلي منطقه عملياتي آبادان - ماهشهر به حالت قبل از اجراي حمله بازگشت و الزاما نيروهاي فرماندهي اروند وضعيت پدافندي را پذيرفتند و نيروهاي طرفين مجددا به حالت نبرد توپخانه بازگشتند و مبادله آتش به جريان خود ادامه داد و طرفين به تقويت و تحکيم مواضع پرداختند و مرحله ديگري از عمليات در جبههي ماهشهر - آبادان آغاز شد که پدافند در مواضع و اجراي تکهاي محدود و محلي بود. اين مرحله از عمليات حدود 8 ماه ادامه داشت.»
پيدايش اين وضعيت تا اندازهاي بديهي بود زيرا آنچه که با هدف آزادسازي مناطق اشغالي انجام گرفت براساس بضاعت و توان فکري و کليه امکانات نيروهاي ارتش به فرماندهي بنيصدر بود. لذا پس از مواجه شدن با ناکامي جز «انديشه پدافندي» و اجراي «تکهاي محدود و محلي» راهحل ديگري تصور نميشد. با گذشت چهار ماه از تجاوز دشمن، نيروهاي اشغالگر نيز همچنان در سرزمينهاي اشغال شده مستقر بودند و از عملياتهاي انجام شده جز اتلاف وقت و نابودي امکانات موجود - که جايگزيني آنها عملي نبود - نتيجهاي حاصل نشد. ضمن آنکه به صورت اساسي «تفکر تکيه بر مانور زرهي»، صرفا با استفاده از تانک و نفربر، منسوخ شد، به گونهاي که پس از آن از تانک تنها براي پشتيباني نيروي پياده يا توپخانه استفاده شد.
بنيصدر که با مشاهده پيدرپي ناکاميهاي نظامي، وضعيت سياسي خود را در مخاطره ميديد، با سازمان مجاهدين خلق (منافقين) و چپهاي امريکايي و ساير عناصر واخورده ساسي ائتلاف کرد تا آنچه را که در صحنه نظامي نتوانست به دست آورد با «گسترش دامنه مناقشات داخلي» کسب کند. غائله 14 اسفند 1359 در دانشگاه تهران نقطه آغاز مرحلهي جديد منازعات سياسي بود. عراقيها با مشاهده «بنبست نظامي» در جبههها و «بحران سياسي» در داخل کشور، بر صحت ارزيابي و تحليل خود از ناتواني نظامي و اوضاع داخلي ايران پافشاري ميکردند طوري که انديشه عمليات آفندي دوباره در آنها قوت گرفت و در همين جهت ارتش عراق به دنبال اجراي عملياتي در منطقه آبادان براي اشغال اين شهر به صورت کامل بود.
تداوم «بحران سياسي» در داخل کشور، در حالي که جبهههاي نبرد در وضعيتي نامطلوب به سر ميبرد و امام خميني مکررا بر «اصلي بودن جنگ» تأکيد ميفرمودند، سرانجام در خرداد 1360 به درگيري داخلي مسلحانه منجر شد. امام خميني، بنيصدر را از فرماندهي کل قوا خلع کردند و مجلس شوراي اسلامي «کفايت سياسي» وي را به بحث گذاشت و در نتيجه عدم کفايت بنيصدر به اتفاق آرا - در زماني که نمايندگان نهضت آزادي از شرکت در مجلس خودداري کرده بودند - به تصويب رسيد.
وزير خارجه وقت فرانسه (کلودشسون) طي مصاحبهاي رسما اعلام کرد:
«اگر بنيصدر از فرانسه تقاضاي پناهندگي سياسي بکند، چون فرانسه کشور حقوق بشر است»، به وي پناهندگي خواهيم داد و از او حمايت خواهيم کرد.»
صدام نيز در مصاحبه مطبوعاتي اعلام کرد:
«چنانچه بنيصدر تمايل داشته باشد، عراق آماده دادن پناهندگي سياسي به وي ميباشد.»
سرانجام بنيصدر به اتفاق رجوي با کمک خلبان پيشين شاه به فرانسه متواري شدند و سازمان مجاهدين (منافقين) موجي از ترور و انفجار را به اميد براندازي نظام جمهوري اسلامي، در سراسر کشور به راه انداخت. در حادثه هفتم تير 1360 آيتالله بهشتي و 72 تن از يارانش شامل مسئولان اجرايي کشور و نمايندگان مجلس شوراي اسلامي به شهادت رسيدند و در هشتم شهريور 1360 آقاي رجايي که پس از خلع بنيصدر به عنوان رئيس جمهور انتخاب شده بود، به همراه حجتالاسلام باهنر در حادثهي انفجار ساختمان نخستوزيري به شهادت رسيدند.
صدام که پيش از اين حوادث در ديدار با کميتهي حسننيت آمادگي خود را براي برقراري آتشبس و مذاکره سياسي اعلام کرده بود، پس از مشاهده وضعيت سياسي - نظامي ايران در تير 1360 در مصاحبهاي مطبوعاتي اعلام کرد:
«اگر ميخواهيد نظر ما را بدانيد، بايد بگويم، ما ترجيح ميدهيم، در حالي که جنگ ادامه دارد، با ايرانيان به قصد رسيدن به توافق به مذاکره بنشينيم. زماني که به توافق دست يابيم ميگوييم جنگ خاتمه يابد!»
بدين ترتيب سال اول جنگ در وضعيتي به پايان رسيد که هيچ گونه پيروزي نظامي در جهت آزادسازي سرزمينهاي اشغالي به دست نيامد و کشور در گرداب عميقي از بحران سياسي و امنيتي فرورفته بود. بسياري از ناظران و تحليلگران دورنماي سياسي ايران را پس از حذف بنيصدر و آغاز ترور و انفجار، براندازي نظام جمهوري اسلامي ارزيابي ميکردند. يکي از نشريات چاپ امريکا در همين زمينه نوشت:
«دولتمردان متعصب ايران ضعيفتر از آن هستند که اشغالگران عراقي را از خاک خود بيرون برانند و بسياري از کارشناسان خاورميانه معتقدند که با پايان دادن به جنگ ايران و عراق، رژيم جنگزده آيتالله خميني بايد سقوط کند... سقوط سران حکومت (امام) خميني گاهي بسيار نزديک به نظر ميآيد و رهبر رژيم کنوني با بمبگذاريهاي گروه مخالفان بسيار ضعيف شده است.»
بنابراين مهمترين سؤالي که بعدها فراروي ناظران و تحليلگران امور سياسي - نظامي ايران قرار گرفت و همواره در جستوجوي يافتن پاسخ مناسب آن بودند، اين بود که:
«ايران تحت چنين وضعيتي چگونه توانست ضمن «تثبيت اوضاع سياسي» روند آزادسازي مناطق اشغالي را آغاز و سرانجام جشن پيروزي را در مسجد جامع خرمشهر برگزار نمايد؟»
منبع: کتاب آغاز تا پايان
|
تاريخ تولد :2/2/1336 |
نام پدر :مصطفي |
|
تاریخ شهادت : 10/12/1364 |
محل تولد :تهران /تهران /كمردشته |
|
طول مدت حیات :28 |
محل شهادت :منطقه عملياتي فاو |
|
مزار شهید :ورامين |
|
در
دوم
ارديبهشت
ماه
سال
1366
در
روستاي
کمردشت چشم
به
جهان
گشود
.
دوران
شيرين
کودکي
او
در
ميان
دشت
هاي
زيباي
زادگاهش
سپري
شد
و
براي
آموختن
علم
راهي
روستايي
پاکدشت
گشت
.
با
پايان
سال
سوم
دبيرستان
(1351)
تحصيل
را
رها
کرده
و
به
ياري
پدر
شتافت
.
کار
در
مزرعه،
کارگاه
آهنگري
و
شرکت
او
را
از
مطالعه
کتاب
بازنداشت
به
طوريکه
تمام
اوقات
فراغت
اسدالله
به
مطالعه
مي
گذشت
.
پازوکي
براي
مدتي
کوتاه
در
ارتش
فنون
تکاوري
و
چتربازي
را
آموخت
و
با
اوج
گيري
انقلاب
اسلامي
در
صف
سربازان
روح
الله
ره قرار
گرفت
.
پس
از
پيروزي
انقلاب
به
عضويت
نهاد
مقدس
سپاه
درآمد
و
حفاظت
از
بيت
امام
ره
را
بر
عهده
گرفت
.
غائله
کردستان
پازوکي
را
به
جبهه
هاي
غرب
کشاند
وي
پس
از
مراجعت
از
کردستان
با
دوشيزه
اي
مؤمنه
ازدواج
کرد
و
براي
قرائت
خطبه
عقد
به
نزد
امام
خميني
(
ره
)
رفت
.
او
در
سال
1361
به
عنوان
فرمانده
گردان
صف
در
عمليات
والفجر
1
شرکت
نمود
.
و
دست
راست
خويش
را
بر
اثر
اصابت
تير
از
دست
داد
. (1)
وي
براي
مدتي
در
سنندج
خدمت
نمود
.
اما
بار
ديگر
به
لشگر
27
محمدرسول
الله
(
ص
)
پيوست
و
فرماندهي
گردان
حمزه
ع را
در
عمليات
خيبر
بر
عهده
گرفت
.
پازوکي
در
طول
سال
هاي
دفاع
مقدس
در
عمليات
هاي
بي
شماري
با
سمت
هاي
مختلف
حماسه
آفريد
.
سرانجام
جوان
غيور
ايران
پاک
اسلامي
فرمانده
محور
عمليات
در
تاريخ
10/12/1364
در
عمليات
والفجر
8
در
ميان
نواي
الله
اکبر
مؤذن
در
منطقه
فاو
بر
اثر
اصابت
ترکش
خمپاره
در
سن
28
سالگي
به
شهادت
رسيد
.
پيکر
پاک
اسدالله
را
در
شهرستان
وارمين
به
خاک
سپردند
.
پازوکي
در
اين
عمليات
دست
راستش
را
از
دست
داد
.
منبع : كتاب بي كرانه ها ، برگرفته شده از سایت صبح