لطفا کمي صبر کنيد تا صفحه به طور كامل بارگزاري شود ...
![]()
در
سالروز ميلاد با سعادت امام رضا (ع) از قالب جديد وبلاگ پلاک پرده برداري شد.![]()
از
ويژگي هاي منحصر به فرد اين قالب مي توان به Tableless
بودن آن و سرعت لود خيلي بالا اشاره کرد .
شما هم اگر نظر يا پيش نهادي در مورد بهبود وبلاگ داريد ، در نظرات اعلام بفرماييد
. ضمن اينکه اگر مطلبي مورد پسند شما قرار گرفت حتماً در نظرات آن پست بيان نماييد
.
خداحافظي از مادر و پدر و خواهر و پدر سخت است، ولي بايد رفت؟ آن گونه که امام حسين (ع) براي احياي دين جدش دل از همه چيز کند و باران تيرها را خريد. پس تو هم بايد بروي.قبل از اينکه دل به مال دنيا بدهي برو. پيش از آنکه وسوسه خانه و ماشين و تحصيل و زن و فرزند و رفاه و پست و مقام و... تو را بفريبد برو. خيليها تصميم گرفتهاند که به جبهه بروند ولي هيچ گاه موفق نشدند اين تصميم را عملي سازند و هميشه در همين مرحله باقي ماندند و شيطان آنها را گول زد. اگر بگوئي کار مهم است، اگر بگويي اوضاع ماليام بد است. اگر بگويي بعد از من خانوادهام چه کنند. اگر بگويي فصل برداشت محصول است. اينها همه جواب دارد. وضعيت بحراني است. بارها امام فرمودهاند برويد به جبهه. تکليف او گفتن است و تکليف تو هم رفتن.
پدر و برادر خداحافظي ميکنند. مردانه و با دست دادن و يک بوسه. ولي مادر و خواهر رهايت نميکنند. مادر مهر خود را به رضاي خدا ميفروشد. محبت خواهر به برادر را نميتوان تفسير کرد. مگر ميشود محبت زينب را به حسين بن علي توضيح داد. مگر غير از اين بود شرط ازدواج او با عبدالله؛ همراهي او با حسين در سفرها!
خواهر ديوانه برادر است.ولي نميتواند بگويد. حيا ميکند. خود را در چادر ميپيچد و با گوشهي چشم قد و بالاي برادر را مينگرد. خلوتي براي گريه ميگردد. او برادر را دوست دارد. ولي بايد رفت. تو بايد بروي. تو بايد دل بکني و خواهر هم بايد.
چند روزي از لباس بسيجي دور بودهاي و خود را در لباسهاي عادي شهر محدود کردهاي. هر چند شلوار خاکي و بسيجي را از پاي در نياوردي ولي مجبور بودي پيراهن رسمي و اتو کرده بپوشي. البته آن هم لازم بود و تو نميتوانستي فرقي بين شهر و جبهه قايل نشوي. حالا باز هم لباس رزم پوشيدهاي و در جمع با صفاي بچههاي گردان در پادگان منتظر حرکت به سوي منطقه هستي. هماهنگي لازم صورت مي گيرد و زود مشخص ميشود که به طرف غرب ميرويد، پس، از قطار خبري نيست و بايد تمام راه با اتوبوس رفت. ميگويند گردان هم قبلا به منطقه غرب رفته. کجاي غرب؟ معلوم نيست. اين جزو اسرار نظامي است. ولي ميدانيم که جنوب نيست. به ما هم ربطي ندارد. رزمنده بايد آماده باشد در هر نقطه انجام وظيفه کند. چه جنوب و چه غرب. مسئولان گردان هم ميرسند و با هماهنگي اتوبوسها آماده حرکت ميشوند.
صداي نوحه برادر آهنگران باز هم دلنواست.. روحيه ميبخشد، حماسي است و قوت ميدهد.
«... اين قافله عزم کربلا دارد...»
اتوبوسها در دود اسپند و از زير قرآن از پادگان خارج ميشوند و پس از گذر از خيابانهاي شهر به سوي غرب به پيش ميروند و تو نيز در ميان يکي از اتوبوسها نشستهاي. در بين راه باز هم ره توشهها خورده ميشود. تنقلاتي که مادرها با عشق و اميد براي فرزندانشان گذاشتهاند تا بين راه به آنها بد نگذرد. مادر ميداند که اين شيرينيها و ميوهها و آجيلها خوراک چند ساعت بيشتر بچهها نيست، ولي براي اظهار محبت، اين اندک را فراهم ميکند تو هم مشغول خوردني. همراه با دوستت، اول ميوه، بعد چند شيريني. آجيل ميخورديد و تعريف ميکنيد. از يک هفته زندگي در شهر. از بيگانه بودن. از عجايب تهران.
از همين ابتداي راه، خوبيها شروع شده. تو با ايثار تمام و با اصرار، دوستت را کنار پنجرهاي نشاندهاي و او از اين حرکت زيباي تو تشکر کرده است. اگر در جاي ديگر و اشخاص ديگري بودند، کنار پنجره سرقفلي داشت. پارتي بازي هم ميکردند. سر يکديگر را هم کلاه ميگذاشتند. اما اينجا اين حرفها نيست. من و تويي ندارد. تو هنگامي راضي و خوشحالي که برادر و دوستت خوشحال باشد.
در بين راه با خودت فکر ميکني.
«الحمدلله توانستم چشمم را نگه دارم. خيلي کم به نامحرم نگاه کردم. آن هم ناخودآگاه و نه از روي غرض. اصلا نبايد به زن نامحرم نگاه کرد. هر نگاه تير شيطان است که بر قلب مؤمن مينشيند. آن شب هم که چند نفر از فاميل آمدند خانهمان، رفتم آن گوشه نشستم و تقريبا هيچ يک از زنان و دختران را نديدم. سرم را پايين انداخته بودم و فکر ميکنم حسابي قرمز شده بودم. الحمدلله. توي خيابانها که رعايت نميشود و بعد از اين همه نصيحت و شهيد باز هم بعضيها چنان افتضاح بيرون ميآيند که انسان شرمش ميشود بگويد اينجا کشور اسلامي است. اما ان شاء الله درست ميشود. ان شاء الله وقتي جنگ تمام شد رزمندگان بر ميگردند و اين امور را درست ميکنند. دولت تذکر ميدهد و خود آنها ميدانند نبايد بدن و موهايشان پيدا باشد ولي باز شيطان آنها را گول ميزند و حاضر نيستند براي خدا اين مسائل اخلاقي را رعايت کنند...»
خيلي متفکرانه نشستهاي و همراه با سيمهاي برق و تلفن بالا و پايين ميروي. فکرت از اين سو به آن سو ميرود و دنبال چيزي ميگردد. خودت هم نميداني چيست. ولي احساس خوبي داري. فکر ميکني موفق شدهاي تکليف را بشناسي و آن را انجام دهي. به جبهه فکر ميکني. به اردوگاه جديد. به اردوگاه قديم. با آن حال و هواي خاص. به شهيدان گردان. چهره هايشان را يکي يکي از نظر ميگذراني و اسمهايشان را مييابي. حرکات و سکنات آنها را مرور ميکني. به حال آنها غبطه ميخوري... راستي خبري از مجروحان نداري. نتوانستي آنها را ملاقات کني. يک روز بچهها در پادگان براي ملاقات با چند نفر از آنها قرار گذاشتند ولي تو نتوانستي بروي. چون همراه خانواده ات به قم رفتي. حيف شد. شنيدهاي که پاي محسن شيرازي قطع شده و عباس به پايش تير خورده است.
اردوگاه جديد و هواي تازه. اينجا، غرب کشور هم اردوگاه اسلام است. خاک کردستان مشک تر دارد. از جداييها خبر دارد. در اينجا چند عمليات صورت گرفته و تعداد زيادي از سرداران اسلام به شهادت رسيدهاند. معروفترين آنان شهيد بروجردي است که خيلي از او تعريف ميکنند. قبل از جنگ و در نخستين روزهاي انقلاب نيروهاي ضد انقلاب در قالب حزب و دسته مسلح به جنگ نظام آمدند و باعث شهادت تعداد زيادي از برادران سپاهي و ارتشي شدند. کردستان بوي خون مي دهد و اول چيزي که احساس ميشود فقر اجتماعي و فرهنگي منطقه است که نيروهاي محارب و ضد انقلاب از آن استفاده کردند. و باعث نفوذ در منطقه شدند. مردم اين منطقه توسط شاه و پدرش به شدت سرکوب ميشدند و به همين دليل با پيروزي انقلاب اسلامي و کسب آزادي، برخي از آنها فريفته افکار مسموم خائنان و تجزيه طلبها شدند و تعدادي عليه نظام سلاح به دست گرفتند. البته مردان غيور و شريف و پيشمرگان کرد مسلمانان با تواناييهاي خاص خود توانستند رزمندگان اسلام را براي ضربه زدن به گروههاي معاند ياري دهند. اما آنچه که تو بايد از اين منطقه و جادههاي پر پيچ و خم آن بداني، مسائل نظامي و آمادگيهاي رزمي است. کمين اولين حرف ضد انقلاب در منطقه است و تا کنون صدها تن از رزمندگان و مردم مظلوم همين منطقه در دام اين کمينها افتاده و شهيد و مجروح شدهاند. کمينها معمولا در نقاط کور جادهها زده ميشود. به گونهاي که در يک پيچ با کمين دشمن مواجه ميشوند و راه عقب و جلو را نيز مسدود ميکنند و سپس با آتش سنگين سلاح سبک و نيمه سنگين افرادي را که در کمين افتادهاند، مورد هدف قرار ميدهند.
در آموزش ياد گرفتهاي که بهترين کمين آن است که يک طرف آن کوه و طرف ديگر پرتگاه و دره باشد. دو پيچ متوالي انتخاب ميشود تا سر و ته ستون ديده نشود و افراد نتوانند يکديگر را کمک کنند. شيب ارتفاع مجاور که روي آن مستقر ميشود و بايد زياد باشد تا نيروهايي که در کمين افتادهاند نتوانند در شيب نرم آن جان پناه بگيرند. البته مسائل ديگري از لحاظ زمان و راههاي فرار براي افراد کمين کننده وجود دارد. ولي بهترين حرف هوشياري، دقت و توکل بر خداست. ان شاء الله خدا کمک ميکند و توطئه ضد انقلاب ناموفق ميماند. همچنان که تا کنون خيلي از همين کمينها ناموفق بودهاند و نتوانستهاند راه به جايي ببرند حتي خودشان در درگيري به وجود آمده از بين رفتهاند.
تجزيه و تحليل کافي است. با چند صلوات به خود ميآيي و متوجه ميشوي که در حال ورود به اردوگاهي. اردوگاهي در غرب کشور. در بين چند رشته کوه. روي يک بلندي. مشرف به دشتي بزرگ و زيبا. با هوايي پاک و مسحور کننده. زميني خشن و درختچههايي به نام بلوط.
گردانها جدا از هم و پراکندهاند و براي رسيدن به هر يک از آنها بايد مقدار زيادي راه بروي. چادرها زده شدهاند. در آن مدت که تو در مرخصي بودهاي، نيروهايي که به صورت داوطلب به مرخصي نيامده بودند به همراه برو و بچههاي تدارکات و... چادرها و امکانات را از جنوب به اين منطقه منتقل کردهاند. چادرها چندان مرتب نيستند. برپايي حدود 20 چادر بزرگ و کوچک براي عدهي کمي که باقي ماندهاند دشوار است.
به محض رسيدن بايد کار را شروع کني. اينجا کسي بيکار نيست و براي همه به اندازهي کافي کار وجود دارد. هر دسته به سليقهي خود چادرش را تغيير جهت ميدهد.
پرچمهاي سبز و سرخ کنار چادرها زده ميشود. در کوتاهترين زمان ممکن چادرها آماده و پتوها پهن ميشود. نيروها وارد چادر ميشوند و در همان ابتداي ورود سر چند نفر از بچهها به فانوس وسط چادر ميخورد.
«... آخ. آب هويج بدين به اين فانوس. چرا نميبينه؟»
روحيه و شادماني پابر جاست. با عشق آمدهاند. خودشان آمدهاند. براي ياري دين خدا. پس ميخندند و شوخي ميکنند. آنها ميدانند کار در اينجا سختتر است.
چه رزمهاي اردوگاهي و چه عمليات کوهستاني. ولي ميخندند. روحيه دارند و روحيه ميدهند. خيلي دير عصباني ميشوند. ظرف و ظروف از تدارکات تحويل گرفته ميشود. اول آب خنک در پارچ و بعد در ليوان پلاستيک قرمز دسته دار. غروب نزديک است و بعد از هشت ساعت در راه بودن نميتوان حسينيه را بر پا کرد. اما نماز جماعت لازم است و ترک آن از روي بي احترامي اشکال دارد. تعدادي پتو و زير انداز پهن ميشود و صفهاي نماز شکل ميگيرد. روحاني گردان جلو و بقيه پشت سر او. يک نفر تلاوت ميکند و ديگران گوش ميدهند: «اياک نعبد و اياک نستعين...» اول او به رکوع ميرود و سپس تو. اول او به سجود ميرود و بعد تو. بايد مطيع او باشي. او امام است. اطاعت از بالاتر عبادت است. اقامهي نماز، براي نمايش اسلام و وحدت و يکپارچگي. اگر تنها در چادر نماز بخواني، عبادت کردهاي، ولي وقتي همراه با ديگران و روي زمين ناهموار نماز بگزاري ميشود اطاعت و عبادت. بايد مطيع باشي. دنبال امام برو. اگر جلو يا عقب بروي خطاست پس هماهنگ باش. گوش به اقامه گو بده و اگر چه امام را شخصا نميبيني ولي سلسله مراتب را پاس بدار. بعد از اين نيز مطيع باش. فرمانبر و شجاع. تو راه را خوب نميداني. از آن که بيش از تو و ديگران ميداند و براي اين کار انتخاب شده اطاعت کن. زور بازوي او ملاک نبوده، علم و عملش مهم بوده. سر بر خاک بگذار و ذکر خدا کن. بين دو سجده تا ميتواني بگو: «انا لله و انا اليه راجعون.» يعني سجده اول را تولد از خاک بدان و سجده دوم را قبر. بدان چه ميگويي و ببين چه ميکني. چرا تا زانو خم ميشوي؟ چرا به سجده ميروي؟ چرا سه رکعت؟ چرا دو رکعت از چهار رکعت؟ چرا به جماعت؟ چرا دعا؟ چرا ذکر؟
تو اينها را خوب ميداني. چند سال است که با اينها بزرگ شدهاي ولي حالا موقع فکر کردن است. اينجا دانشگاه است. از لهو و لعب خبري نيست. محل رشد عارفانه است. اگر بداني و بخواني و بپرسي، رشد ميکني. شعور مييابي.
آنجا يک ساعت فکر کردن بهتر از هفتاد سال عبادت است پس چه بهتر که تير انداختن هم با شعور باشد. به آسمان نگاه کن. ستارگان را بنگر. علت آفرينش، رسالت انبيا، امامت، کربلا، قيامت، وظيفه، عزاداري، کوفه، نخلستان، مدينه، فلسفه، علم، عرفان، کلام، حديث، شعر، مادر، پدر، خواهر، برادر، انقلاب اسلامي، کربلا و نينوا، مشک بي آب، دست راست، دست چپ، تشنگي، بيعت، اطاعت، عبادت، انسانيت، احسان، شهيد، مجروح، صدق، رضاي خدا، جهاد، حج، امر به معروف، نهي از منکر، حوزه، دانشگاه، قرآن، نهج البلاغه، صحيفه سجاديه، تانک، موشک، تمدن و فرهنگ.
به همه اينها فکر کن. در تمام کلاسها شرکت نما. فکر کردن که براي چه از خانواده و شهر جدا شدهاي؟ کجا آمدهاي و چرا آمدهاي؟
تو دانستهاي که اين راه خطرناک است. خمپاره، اندام را تکه تکه ميکند. چرا اين همه سختي را ميخواهي تحمل کني. از فردا صبحگاه و کيلومترها دويدن در اين کوهها. از چند شب ديگر رزم شبانه و انفجارهاي مهيب. آيا براي هوس آمدهاي؟ آيا براي نام آمدهاي؟ آيا پولي به تو ميدهند؟ عنوانت چيست؟ با خود حرف بزن. اگر براي هوس و نام و پول آمدهاي که اشتباه است. اينجا از نام و پول و هوس خبري نيست. اگر اينها را ميخواهي در همان شهر خيلي راحتتر به دست ميآوري. اصلا اينجا جاي کشتن هوس است. اگر غير از خدا را در نظر گرفتهاي مغبون خواهي بود. چون بعدا بايد از غير خدا مزدت را بگيري. کجا ميروي؟ به سوي انجام تکليف. جهاد با دشمن خدا. کربلا. راه مشخص است. عشق و محبت تفسير تمام اين حرفها است. اگر انسان از فيض و برکت خداوند تبارک و تعالي آفرينش يافته پس عشق سر لوحه تمام اين حرفهاست. خدا کرم کرده و انسان را آفريده. آيا انسان ميتواند جز براي دين خدا فداکاري کند. خدايي که خونش علي بن ابيطالب و حسين بن علي است. «السلام عليک يا ثارالله و ابن ثاره» حسين هم براي خدا قيام کرد. تو هم بايد براي خدا قيام کني. حسين خون خداست. حسين پسر خون خداست. يعني دين خدا با خون حسين رونق يافت.
دين خدابا قيام کربلا شعله ور شد و همين حسين براي ياري دين خدا شهيد شد. پس تو هم بايد براي خون خدا بروي. براي حسين قرباني شوي. کربلاي ديگر بيافريني. تو بسيجي هستي. کربلا نشانه است. از اين نشانه به صاحبخانه برس.
منبع: کتاب سيناي شلمچه
به ابراهيم گفتم: «تو برو سر جاده من ميآيم!»چوب را انداختم زير دست و پاي گوسفندها تا بدوند. از خوشحالي توي پوستم نميگنجيدم. ليلي ميکردم و با چوب روي گوسفندها ميزدم، تا زودتر به خانه برسم. در را باز کردم و گوسفندها را توي طويله کردم. پدرم که در ايوان نشسته بود گفت: «مگر مرض داري اين زبان بستهها را اين قدر ميدواني! ببين چه لهلهاي مي کنند! حالا آبشان دادي؟ خوب سيرشان کردي؟ يا هنوز دهانشان به علفها نرسيده برشان گرداندي؟» چوب را توي باغچه انداختم و گفتم: «بعله! بله! بعله!»
پدرم پکي به قليان زد و گفت: «آره! بله! بعله! بعله! يک دفعه نشد که اين زبان بستهها را درست بچراني! انگار ميخواهي کوه بکني!» داشت حرف
ميزد که وارد اتاق شدم. گوشهي قالي پارهي کف اتاق را بالا زدم. پولهايي که قايم کرده بودم را برداشتم. بيست و هفت تومان بود. توي جيب پيراهنم گذاشتم و شلوارم را که به ميخ آويزان بود، پوشيدم.
موهايم را که هر کدامشان به يک طرف ولو شده بودند شانه ميزدم که خواهرم فرشته وارد اتاق شد. نگاه کرد و گفت: «داداشي ميخواهي کجا بروي؟»
دستم را روي دماغم گذاشتم و گفتم: «هيس! ميخواهم بروم يه جايي!» کت را پوشيدم و لب حوض رفتم. پدرم هنوز قليان مي کشيد. نامادريام سبد کاه را کنار حوض گذاشت و سطل را آب کرد و ريخت روي کاهها و گفت: «نو پوشيدي! ميخواهي کجا بروي؟» يک مشت آب به صورتم زدم و گفتم: «همين جا! کار دارم!»
پدرم چشمهايش را تيز کرد و گفت: «کجا ميخواهي بروي؟» پکي به قليان زد و و گفت: «ميخواهيم برويم صحرا! جايي نريها» گفتم: «خب کار دارم! بيخودي که نميروم جايي! کار واجبي دارم!» اخمهايش را کشيد درهم و گفت: «الهي جوانمرگ شوي، تو هم پسر نشدي! کاري نشدي! لندهور بي حال!»چشم زهرهاي به نامادريام رفتم و دستي به سر فرشتهي کوچولو که کنارم ايستاده بود، کشيدم و به طرف کوچه دويدم و با سرعت خودم را به جاده اصلي رسانيدم.
ابراهيم سر جاده منتظر من، روي تکه سنگي نشسته بود. مرا که ديد از روي سنگ بلند شد و گفت: «بالاخره آمدي!»
- آره فرار کردم! به پدرم گفتم که کار دارم! نگفتم کجا مي خواهم بروم
دست داديم و رفتيم لب جاده ايستاديم تا ماشيني سوارمان کند.
ماشينها با سرعت از کنارمان رد ميشدند تا اين که مينيبوسي سوارمان کرد. دلهره داشتيم. روي صندلي که نشستيم. ابراهيم پرسيد: «کپي شناسنامهات را آوردهاي؟»
کپي شناسنامهاي را که چند روز قبل آماده کرده بودم از توي جيب درآوردم و نشانش دادم. نگاه تيز و گردي کرد و گفت: «اي جغلهي ناقلا! اصلا کسي نميفهمد که دست بردهاي توي آن!» نگاهي به صورتم کرد و گفت: «اما از قيافهات ميفهمند!» خنديد و گفت: «آخر جوجه تو هنوز بچهاي! تو را به جبهه رفتن چه کار! خودت بگو! د بگو جغله!»
خنديدم و گفتم: «نه خودت خيلي گندهاي! فيلي! تير برقي! زدم روي پايش و بعد هر دو گردن کشيديم تا جلو را بهتر ببينيم.
ابراهيم گفت: «رسيديم!» از روي صندلي بلند شديم. خودم را به راننده رساندم و گفتم: «آقاي راننده جهادسازندگي نگه دار!» راننده از توي آينه نگاه کرد، ماشين کنار آسفالت ايستاد. کرايه را داديم و از مينيبوس پايين پريديم. و به طرف جهاد سازندگي دويديم.
منبع: کتاب اگر نامهربان بوديم و رفتيم
عجب آفتاب زيبايي! « از جلو نظام، خبردار » . حدود 500 نفري ميشويم. در گروههاي 100 نفري راه ميافتيم. مردم با ديدن ما اشک شوق ميريزند. دعايمان ميکنند. زنهاي يزدي با چادرهاي کدري و مردهاي يزدي با چهرههاي آفتاب خورده و مصمم به استقبالمان آمدهاند. شيريني ميدهند، صلوات ميفرستند، گريه ميکنند، دعا ميخوانند.
در جلوي يک حسينيهي نيمه ساخته در اول بلواري که در مدخل شهر قرار دارد ميايستيم و بعد جاها مشخص ميشود. همه دور صحن نيمه ساخته حسينيه مستقر ميشويم. کمکم با برادران تازه سپاهي با لهجههاي شيرين يزدي آشنا ميشويم: برادر خدامي مسئول تاکتيک، برادر رشيدي مسئول تخريب، حاج آقا جوادي مسئول پادگان و ساير برادراني که در خدمت هستند.
کولهبار سفر را در کناري ميگذاريم و دوباره به خط ميشويم. صداي تکبيرمان صحن حسينيه را پر ميکند. انگار اين برادر خيلي خشن است!
- نه نشد، محکمتر! « از جلو نظام، خبردار! » ، اين طوري نميتونيم با هم کار کنيم.
- از جلو نظام!
- الله!
- خبردار!
- يا حسين!
- برادرها. بنشينن، برپا.
- بشين، برپا.
- وقتي ميشيني يا حسين ميگي و وقتي بلند ميشي يا علي.
- بشين، يا حسين!
- برپا، يا علي!
- بشين.
- يا حسين.
آري کار شروع شد، شوخي هم نيست. فانسقه را از رو بسته و دستها را به پشت کمر گرفته است.
چند لحظه « بشين و پاشو » همه را خسته کرده. نفس نفس زنان مينشينيم و بلند ميشويم. بالأخره مينشينيم و مسئول پادگان ميآيد جلوي بچهها. سر را پايين انداخته و با نورانيت خاصي که در چهرهاش موج ميزند سلام ميکند.
« اعوذ بالله من شر نفسي و من الشيطان الرجيم. بسم الله الرحمن الرحيم. ما خاک پاي شما رزمندگانيم. ما خادمان سپاه، مسئول آموزش نيروهاي بسيجي هستيم تا پس از آمادگي کامل براي نبرد با دشمن دين و مملکتمان به جبههها اعزام شوند. پس کار در اين اردوگاه خيلي جدي و مهم است و ان شاء الله در اين مدتي که در خدمتتان هستيم سعي ميکنيم از شما درس تقوا و ايثار بياموزيم و مسائل تئوري و عملي نظامي را به شما منتقل کنيم و... »
او خيلي آرام و مسلط سخن ميگويد. در تمام طول صحبتش شايد بيشتر از سه يا چهار مرتبه به نيروها نگاه نکرد و سرش پايين بود. لباس خوشرنگ سپاه بدون آرم، از خلوص و تقواي او حکايت ميکرد. تمام مسئولان پادگان را معرفي ميکند و ميرود کنار.
- برپا!
- يا علي.
- قدم رو!
راه ميافتيم، تا چشم کار ميکند کوير است. وارد کوير ميشويم. اول راه ميرويم. بتدريج حرکت تند ميشود. هرولهکنان تلاش ميکنيم از نفر جلويي عقب نمانيم. حالا همه ميدويم. صف به هم ريخته. نفسزنان پايمان تا مچ در شنهاي نرم کوير فرو ميرود. عرق همه درآمده است.
- اي بابا بذار برسيم، بعدا.
- نخير ول کن نيس. ميخوايم همين طوري برسيم به جبهه / خنده بچهها /. مسئول تاکتيک: ساکت، حرف نزن، فقط بدو، جا نموني، بيا!
آموزش شروع ميشود. تو ديگر يک رزمندهاي. آماده براي يادگيري فنون؛ فنون نظامي، فنون مبارزه با کفر، چگونه نبرد کردن با ستم. مگر نفس اماره ظالم نيست؟ مگر وسوسههاي شيطان طريق کفر نيست؟ پس تو حالا بايد بياموزي که چگونه دشمن بيرون و درون را ذليل کني. حالا تو يک بسيجي شدهاي. با صداي اذان از خواب برميخيزي و با قرائت قرآن ميخوابي.
در اينجا همه چيز بوي خلوص ميدهد. هيچ کس از « من » استفاده نميکند، فرياد است. « ما » هم نيست، هرچه هست خداست. ميدويم با نام خدا، برميخيزيم براي خدا، ياد ميگيريم در راه خدا، شليک ميکنيم به اذن خدا. اينجا خبري از تجهيزات آموزشي آن چناني نيست. همه چيز ساده است. چند نوع اسلحه سبک و نيمه سنگين. چند نمونه مين ضدنفر و ضدتانک. چند وسيلهي ارتباطي، بيسيم و پيام و مقداري تجربه نظامي که در دروس تاکتيک مطرح ميشود. عمق آموزشها در دروس اعتقادي است. طلبهي فاضل در مقابل گردان ميايستد و آيههاي جهاد را ميخواند و تفسير ميکند. اصلا او با اصول و فروع دين بزرگ شده است. تمام سؤالها و اشکالهاي ما را پاسخ ميدهد.
صداي قرآن محسن، فضاي حسينيه را پر کرده. سورهي مريم آيات 25 تا 36. چقدر زيبا ميخواند. و چقدر زيباتر که انسان با صداي قرآن از خواب برخيزد. اما انگار کسي نيست.
از بستر برخاستهام. با چرخاندن گردن، اين سو و آن سو را مينگرم. فقط چند نفر خواب ماندهايم. بلند ميشوم. يک پتو زير سر، يک پتو زيرانداز و يک پتو روانداز. روي هم سه پتو. همه را مرتب بالاي سرم جمع ميکنم. هيچکس نيست. چراغي در گوشه حسينيه روشن است. چشمهايم را ميمالم. کمي دقت ميکنم. صداي زمزمه ميآيد. در گرگ و ميش صبحگاهان به بيرون چشم ميدوزم. يک لشکر بزرگ، همه ايستادهاند. بيشترشان با دست راست قنوت گرفتهاند و با دست چپ تسبيح ميچرخانند. فارغ از همه چيز. پنداري هيچ کس را نميبينند. عدهاي به سجده رفتهاند و صداي گريهشان را ميشنوم. غوغايي است، چرا دير از خواب برخاستهام؟ خيلي خسته بودم، ديشب رزم شبانه داشتيم؛ ولي اينها هم خسته بودند، پس چرا بيدار شدند؟ گريه ميکنند، راز و نياز ميکنند، نماز شب ميخوانند. جذبهي عشق، قطره را نيز دريايي ميکند. هر چه عقبتر ميروم باز هم جا نيست. خود را در سياهي گم ميکنم. پشت يک نفر قرار ميگيرم. جاي خوبي است: الله اکبر. صداي نفر جلويي آشناست. دقت ميکنم از هق هق گريهاش او را ميشناسم. او فرمانده پادگان است. اين دعا را تکرار ميکند: « الهي أخرج حب الدنيا من قلبي. »
اذان شروع ميشود. هيچ کس در چشم ديگري خيره نميشود. دو رکعت نماز عشق و آنگاه زيارت عاشورا.
همه آمادهايم. پوتين پوشيده و به پايين شلوارهايمان کش انداختهايم. خواب بعد از نماز صبح مکروه است.
- از جلو نظام.
- الله.
- خبردار.
- ياحسين.
- قدم رو.
حرکت شروع ميشود. در اول هروله است، بعد ميدويم، باز هم ميدويم، تا آن انتها. حدود يک ساعت است که ميدويم. ديگر خسته شدهايم، اما راه سخت است و از اول ميدانستيم اينجا محل بازي و تفريح نيست، بايد سختي کشيد. اگر ميخواهي بسيجي شوي و به جبهه بروي بايد آماده شوي، پس بدو!
« الله الله يا الله، قوت بده يا الله!
الله الله يا الله توان بده يا الله! »
نداي توحيد زيباترين کلام است. نيرو ميگيريم. پشت سر فرمانده. آنها هم خدايياند و هم نظامي. سرپيچي زشت است، چه از خدا چه از بندگان خوب خدا. راه طولاني است، گويا پاياني ندارد! واقعا خسته شدهايم، عرق از چانههايمان ميريزد. خوب است تجهيزات نداريم وگرنه خدا رحم کند. حدود دو ساعت دويدهايم. يک دايره بزرگ تشکيل ميدهيم، نرمش ميکنيم و سپس آرام آرام به سوي اردوگاه برميگرديم. حالا راه ميرويم، با يکديگر شوخي ميکنيم، همه سرحال و شنگول شدهايم. در مورد کلاسها سؤال ميکنيم، درباره رزم شب گذشته و ماجراي خندهدار، از انفجارهاي مهيب، از اشتباه بچهها و حرف زدن در شب. نميدانم چرا زود به اردوگاه ميرسيم!
عجب صبحانهاي! يک نصفه نان و يک نصفه کره کوچک و يک ليوان چاي داغ داغ در ليوان پلاستيکي قرمز دستهدار. نميدانم چند لحظه طول ميکشد. ديگر چاي نيست. اسراف نميشود. هيچ کس نان را دور نميريزد. همه تا آخرين خردههايش را ميبلعند. صف دستشويي هم که شلوغ شده، تا 15 دقيقه ديگر، همه بايد به خط شويم.
- از جلو نظام.
- الله.
- خبردار.
- ياحسين.
- برادرها بنشينن! در اين ساعت کلاس تخريب داريم. در جلسه قبل مين تلويزيوني و سوسکي را گفتيم و حالا نوبت به مين گوجهاي و بعد هم مينهاي ضدتانک ميرسد! قبلا هم گفتم در کار تخريب اولين اشتباه آخرين اشتباه است. پس خوب حواستان را جمع کنين و ياد بگيرين.
چند چشم و گوش ديگر هم قرض کردهايم و چارچشمي استاد را نگاه ميکنيم. به آرامي پيچ ته مين را ميچرخاند. خطرناک است. همه روي زمين سرد و خشک نشستهايم. دستههايمان را دور زانوها گرفتهايم و کمرمان را به بيرون دادهايم. وقتي خسته ميشويم دستها را پشت ميگذاريم و خيمهاي از دستها و کمر تشکيل ميدهيم. استاد تکرار ميکند:
« همه فرار کنين! »
همه از جا کنده ميشويم و فرار ميکنيم. هنوز چند قدمي دور نشدهايم که انفجار رخ ميدهد. وقتي دود ميرود همه ميخنديم.
- من که نترسيدم.
- ولي صداش خيلي زياد بود.
- همه لاستيکها را انداخت بالا.
- تي. ان. تي. بود يا ديناميت؟
استاد: وقتي ميخواين از ميدان مين عبور کنين و آتش دشمن روي سر شماس بايد چکار کنين؟
- صبر ميکنيم.
- ميرويم جلو، ميزنيم به خط.
- از يک طرف ديگر وارد ميشيم.
- ميگيم نزن ميخوره به ما / خنده /.
استاد هم خندهاش ميگيرد. اگر ميتوانست، جلوي خندهاش را ميگرفت. چند بار هم کوشيد، اما موفق نشد. او ميگويد:
« صدا از کجا بود؟ »
همه عقب را نگاه ميکنند و با چشمها يک نفر را نشانه ميگيرند.
« بابا چرا عقب را نيگا ميکنين، صدا از ديروز مانده بود / خنده / » .
دوباره خنده. او هم، خندهي گردان است. خيلي روحيه دارد. با وجودي که کمي چاق است ولي با هر زحمتي هست، در تمام امور دخالت ميکند گاهي اوقات هم حرفهايي ميزند که باعث روحيه ميشود. همه دوستش دارند. با وجودي که خيلي شوخ است هنگام سينهزني بيشتر از همه گريه ميکند.
استاد ادامه ميدهد:
« يادتان باشه تمام اگرها و شايدها و بايدها و نبايدها را ميدان جنگ و مقتضيات زمان و مکان معلوم ميکند، ولي يک چيز ثابته و آن ياد خدا و ذکر خدا و صبر و توکله. توکل کنين بر خدا و عمل کنين. عمل بدون ياد خدا کف روي آبه. خودتون را خدايي کنين. »
کلاس تاکتيک پر از معنويت است. هرجا کار سخت ميشود و از انسانها کاري برنميآيد، امدادهاي غيبي و نهانخانهي دل به داد آنان ميرسد. بايد به حبل الله دست انداخت.
« برادران با يک صلوات در اختيار خودشون! »
نماز ظهر و عصر هم با شکوه تمام به امامت روحاني اردوگاه با نظمي خاص و دعاهاي مخصوص اقامه ميشود.
اينجا که رستوران نيست. يک سيني خورشت قيمه براي 10 نفر. آخر اين سيني در هيأتها براي چهار نفر است! اما اينجا هيأت نيست. اينجا حماسه عاشورا بازسازي ميشود. در اينجا فقط روضه و گريهي خالي نيست. قاشق اول و قاشق دوم. قاشق سوم خالي ميآيد بالا. هيچ کس رو به سيني نميتواند بنشيند.
همه از پهلو و فقط يک دست وارد سيني ميشود. اما خيلي خوشمزه است. نميدانم چرا کم است؟ لقمه آخر را آرام ميجويم. چه لذتي دارد. هر چيزي اندازه دارد. در اينجا هم که معلوم است بايد کمتر باشد.
يک ساعت استراحت داريم. اما بعدازظهر استاد ميپرسد:
- چي داريم؟
- مخابرات و بيسيم.
آه چقدر سخت است. مقداري از درس مخابرات را به شکل ديالوگ مرور ميکنيم.
ديگر رمقي باقي نمانده. غروب شده. آستينها بالا، براي گرفتن وضو. حالا تو در صف نماز جماعتي. جماعتي يکرنگ و يکدل. خاکي و خسته ولي مشتاق و اميدوار. 20 روز است که در نماز جماعت پادگان شرکت ميکني و بعد از نماز مغرب سر را به مهر ميگذاري و ميگويي: « الهي قلبي محجوب و عقلي معيوب... »
ديگر ميفهمي؛ به اندازه ميخندي. به اندازه حرف ميزني. به اندازه ميخوابي. به اندازه ميخوري. چابک و زرنگ. به راحتي 10 کيلومتر را ميدوي. يکصد متر سينهخيز ميروي. خوب نشانه ميگيري. دوست و دشمن را ميشناسي. ميداني براي چه آمدهاي. به کجا ميروي. چگونه بايد رفت. چگونه بايد ماند و زندگي کرد. حالا تو شناخت پيدا کردهاي. دنيا را فراتر از خور و خواب ميبيني. سختي کشيدهاي. آموزش ديدهاي. پوتينهايت درب و داغون شده. لباسهايت را چند بار خودت دوختهاي. در دل شب، هم شليک کردهاي و هم مناجات.
ميداني صبر چيست. ترس را فراري دادهاي. يک بار ديگر « قالوا بلي » گفتي. حالا تو رزمندهاي. يک بسيجي کامل.
تمام شد. آموزش به پايان رسيد. هنگام خداحافظي است. عجب غروبهاي
قشنگي داشت، اما صبحش زيباتر بود. همه نيروها در يک صف ايستادهاند. کمي آن طرفتر مسئولان پادگان در صفي کوچک. جلو ميرويم. گريه شروع ميشود. دست در گردن مسئول تاکتيک، گريه. دست در گردن مسئول تخريب، گريه. دست در گردن روحاني پادگان، گريه. دست در گردن مسئول آموزش کمکهاي اوليه، گريه. گريه امان نميدهد. اولين ديوان جدايي نگاشته ميشود. حالا ميداني که محبت و هجران چقدر با هم در ارتباطند. حالا بايد جلوي گريهات را بگيري. ولي نميتواني. همه گريهشان گرفته، خنده و لبخند چاشني گريه شده است. اما اينها خيلي اذيت کردهاند. البته اذيت که نه؛ آموزش دادهاند. در اين يک ماه، دستکم 20 شب، رزم شبانه داشتيم. بارها ما را سينهخيز بردند. کيلومترها دويديم و راهپيمايي کرديم. نزديک بود در چالهي انفجار و اتاق گاز خفه شويم. از صبح تا شام و از شب تا صبح و آموزش. همين برادر خدامي چقدر تير زير پاهايمان زد. آن روز که رفتيم ميدان تير، از ترس و خستگي همه نق ميزدند. خيلي جدي بودند. يادش به خير. چه صبحگاهي داشتيم. چه نمازهايي خوانديم. چه سينهزنيهايي برپا کرديم. ميرفتيم رزم شبانه و در دل شب گريه و زاري ميکرديم.
اما همهاش تمام شد. همه رفتني هستيم. حالا نوبت ماست. ستوني که از بچهها تشکيل شده به پايان رسيده است. همه روبوسي کردهايم. اتوبوسها با پرچمهاي سرخ و سبز و پرچم سه رنگ جمهوري اسلامي ايران تزيين شده است. هنوز باور نميکنيم که آموزش تمام شده است.
پادگان کوچک و کوچکتر ميشود. اما اين انسانها هستند که در دلمان جاي گرفتهاند و هيچ گاه آنها را از ياد نخواهيم برد. قول داده بودند پس از اتمام آموزش به مرخصي ميرويم. اما انگار شرايط فرق کرده است. حرفي از مرخصي و اين حرفها نيست. راه ميافتيم، از اين شهر به آن شهر. يک روز است که در راه هستيم. عدهاي از بچهها در مورد لزوم مرخصي صحبت ميکنند. حرفها بيشتر ميشود. همه منتظر مرخصي هستند. اين حرفها به گوش مسئول نيروهاي اعزامي
ميرسد. ميگويد: « وقتي تحويل لشکر و گردان مربوطه شديد و جاهايتان مشخص شد به مرخصي ميرويد »
گرماي جنوب هواي داخل اتوبوس را آتشين کرده است. ساعت نزديک نه صبح است. فکر ميکنم سه ساعت ديگر هوا چقدر گرم خواهد شد؟ پيچ و خمهاي جاده تمام شده و پس از گذر از چند تپه و پستي و بلندي به دشتي هموار و سوزان ميرسيم. اولين چيزي که جلب توجه ميکند، دو رديف آهن باريکي است که به موازات هم تا دور دست کشيده شده است. اتفاقا آن ديو سياه نيز از راه ميرسد و در ايستگاه ميايستد. راه آهن را ميگويم. قطار سوختهاي نيز در کنار ريل واژگون شده است. در ايستگاه چند درخت کوچک و بزرگ ديده ميشود و عدهاي از کارگران زير سايهي درختها استراحت ميکنند.
صداي صلوات قطع نميشود: « حسين حسين ميگيم ميريم کربلا » .
منبع: کتاب استقامت در مسير
در منقطهي عملياتي، من فرمانده گروهان تانک بودم، موضع بسيار حساس ما در سرنوشت جنگ تأثير به سزايي داشت و اين اهميت نظامي باعث شده بود که افسران هم متمرکز شوند و منطقه را با فرماندهي خود کاملا پوشش دهند تا کوچکترين روزنهاي براي نفوذ نيروهاي شما نباشد. اين منطقه گذرگاه رقابيه بود. تلاش ما در اين منطقه به نتيجه رسيد. موفق شديم نيروها را متمرکز کنيم و آرايش بدهيم و کنترل منطقه را در دست گيريم. همچنين مسافت زيادي را مين گذاري کرديم. سيمهاي خاردار نيز تعبيه شد. اينها به علاوهي استحکامات نيرومندي که در منطقه به پا شده بود، در ما احساس امنيت کامل ايجاد ميکرد. ما اطمينان داشتيم اگر نيروهاي شما بخواهند در موضع ما نفوذ کنند نياز به طرح و عمليات بسيار پيچيده و حساب شدهاي دارند و بايد متحمل تلفات و ضايعات سنگين شوند. به حساب ما امکان موفقيت ناچيز بود و تصرف گذرگاه رقابيه برايتان بسيار گران تمام ميشد.
نقل و انتقالات نظامي به سهولت و سلامت انجام ميگرفت و روحيهي پرسنل از اين بابت که در امان هستند متحول شده بود. انبوه مهمات جاسازي شده بود و در جاي امن قرار داشت و اين امر خود دلگرمي زيادي به ما ميداد. همهي اينها که برايتان گفتم پيروزي ما را مسجل مينمود و طبق محاسبات، نيروهاي شما حتي قادر نبودند بيش از چند ساعت در مقابل ما ايستادگي کنند و در عين حال ما ميدانستيم که شما حملهاي در پيش داريد. از فرماندهان بالا دستور رسيده بود که پيشدستي کنيم و قبل از حملهي شما دست به کار شويم تا حملهي شما عقيم بماند.
ساعت دوزاده شب روز 17 / 3 / 1982 از فرماندهي کل، فرمان حمله صادر شد - يک حملهي شديد و گسترده.
اهداف اين حمله عقب راندن و نابود ساختن نيروهاي شما در آن سوي رودخانهي کرخه، در منطقهي شوش، و سيطرهي نيروهاي ما بر کنارهي غربي اين رودخانه بود، به اضافهي منهدم ساختن پلهاي شناور تعبيه شده توسط نيروهاي شما و قطع کردن هرگونه کمک نظامي که از طريق بستان انجام ميگرفت. سپس، بعد از پيروزي، استحکامات نيرومند در کنارههاي روخانه برپا ميشد تا نيروهاي شما را سرکوب و بر اساس طرح ريخته شده تا آن سوي رود به عقب نشيني وادار کنيم.
همهي نيروهاي ما در آماده باش کامل به سر ميبردند. راههايي از ميان ميادين مين براي عبور نيروهاي خودي باز شد و در شب 19 / 3 / 1982 يا 20 / 3 / 1982 - درست خاطرم نيست - يگانهاي ارتش ما حملهي وسيع و سنگين خود را آغاز کردند.
در اين حمله در آن موضعي که به ما مربوط ميشد من فرماندهي تانکها را بر عهده داشتم. لحظات اول به خوبي گذشت اما رفته رفته وضعيت تغيير کرد.
واحد تانک من در قسمت جلو و در پيشاني دو واحد تانک ديگر که در طرفين واحد قرار داشتند حرکت ميکرد. فرمانده گروهان تانک دست چپ سروان... نام داشت. او افسر ورزيدهاي بود که نزد من آموزش ديده بود. فرمانده سمت راست هم افسر قابلي بود. او به تازگي فرمانده گروهان تانک شده بود. اين دو يگان به موازات هم در جناحين واحد من آرايش پيشروي داشت. فرمانده گردان، سرهنگ دوم... بود که با شخص صدام حسين روابط نزديکي داشت - و هنوز در خدمت اوست. اين سرهنگ در عمليات تلاش بسيار ميکرد به هر قيمتي شده پيروزي کسب کند تا به اين وسيله از رهبران حزب بعث مدال و نشان تشويقي دريافت کند.
شب حمله تانکهاي ما به سوي مواضع نيروهاي شما به حرکت در آمدند. نيروهاي پياده وارد درگيري شديد شدند. پس از چند دقيقه من تلاش کردم به وسيلهي بي سيم جهت هماهنگي با واحدهاي سمت چپ و راست تماس بگيرم. کسي نبود که جواب بدهد. هيچ ارتباطي برقرار نشد.
آن شب، ماه کمي دير ظاهر ميشد. هنگام ظاهر شدن با کمال حيرت ديدم که از سمت مغرب بالا ميآيد. پيش خود گفتم مگر چنين چيزي ممکن است! مطمئن بودم که اشتباه نميکنم. آن شب، سوم ماه بود و من هم چند ماه بود در منطقه بودم ولي هيچ شبي چنين نبود.
نميدانيد چه لحظات عجيبي بر من گذشت. با خودم تکرار ميکردم مگر امکان دارد ماه از مغرب ظاهر شود!»
دوباره سراغ بي سيم رفتم. تماس حاصل نميشد. احساس ميکردم گم شدهام. هيچ خبري از نيروهاي طرفين نبود. ترس عجيبي در جانم افتاد. شايد اين هم معجزه باشد. نميدانم چطور شد که سورهي فيل به ذهنم آمد. آن را تلاوت کردم. کمي تسکينم داد. نيروهاي پياده پيشروي مختصري کرده و متوقف شده بودند. من از تانک بيرون آمدم و براي بازديد از بقيهي تانکها رفتم.
فقط يک تانک و يکي از پرسنل را ديدم. در تاريکي فرياد کشيدم «تو کي هستي؟»
گفت «من سروان... هستم «مرد، گروهانت کو؟ کجاست؟»
گفت «هيچ اطلاعي ندارم.»
گفتم «چگونه به اين جا آمدي؟»
گفت «نميدانم. همهي واحد گم شده است.»
حالت غريبي داشت. چهرهاش از ترس رنگ باخته بود و با لکنت زبان از من پرسيد «به من بگو چرا اين ماه امشب اين طور است؟»
مبهوت بود. دهانش باز مانده بود. گرد و غبار غليظي همه تن او را پوشانده بود و با بغض و حالت گريه تکرار ميکرد:
«برايم روشن کن که چگونه ميشود ماه از سمت مغرب ظاهر شود؟ اين چه طبيعتي است؟»
خستگي مفرط امانمان را بريده بود. همان جا روي خاکها نشستيم. براي اين افسر حيرت زده حرف زدم. هر دو قدري تسکين پيدا کرديم. تا اينکه سرخي فجر گوشهي آسمان را رنگين کرد. اما وحشتمان مضاعف شد وقتي ديديم که خورشيد هم از مغرب طلوع ميکند.
نزديک بود از وحشت بميريم. اما آيات قرآن به ما قدرت داد. دريافته بوديم که در موضع باطل هستيم و بر ذهنمان گذشت که همهي اينها اشارات الهي است به اينکه بايد دست از جنگ برداريم.
ما گنگ و مبهوت روي خاک نشسته بوديم و نميدانستيم چه کنيم. فقط آرزو ميکرديم که کشته نشويم. آتش از هر طرف ميباريد و نميدانستيم که نيروهاي خودي کجا هستند و نيروهاي اسلام کجا. در همين حال واقعهي عجيب ديگري لرزه بر اندام ما انداخت. ما خود را مواجه با سربازاني ديديم که از روبرو ميآمدند. و آنها سرباز نبودند، هيولا بودند، غول بودند. «اي خداي بزرگ، ديگر اين غولها چه کساني هستند که به طرف ما ميآيند!» از جايمان تکان نخورديم و حيرت زده به قد بلند اين سربازان که بيشتر از ده متر بود خيره شديم. کلاه بزرگي که بر سر داشتند ابهت زيادي به آنها داده بود و بر تارک کلاه آنان يک «الله اکبر» نور افشاني ميکرد. من نميتوانستم خودم را از لرزيدن باز دارم. در تمام عمرم هرگز چنين چيزي نديده بودم. آنها آرام با قدمهاي سنگين پيش ميآمدند و ما هر لحظه کوچکتر ميشديم. آنها به طرف دو تانک من و آن افسر آتش گشودند، هر دو تانک مثل ورقهاي کتاب مچاله شدند، وقتي آنها نزديک ما آمدند و ما را اسير کردند ديدم که بچههاي کم سن و سال و با نشاطي هستند که نوار سبزي به پيشاني بستهاند. فقط همين.
منبع: کتاب اسرار جنگ تحميلي به روايت اسراي عراقي
سبزى و باهجوم خزان گم نميشوي
نورى كه در عبور زمان گم نميشوي
پنداشتند مرگ تو پايان نام توست
اما بدان ز باورمان گم نميشوي
مثل عبور ثانيهها، مثل زندگي
يك لحظه از وراى جهان گم نميشوي
با آنكه زخم خوردهى شام شقاوتي
اى صبح! اى سپيده، زجان گم نميشوي
نام تو وسعتيست پر از آبروى عشق
باور كن اى هميشه عيان! گم نميشوي
در قلب آنكه عاشق نام بلند توست
اى آبروى هر دو جهان گم نميشوي
زمستان سال 63 بود. برف همه جا را پوشانده بود و هوا به شدت سرد بود. منزل مشغول کارهاي روزمره بودم که صداي زنگ تلفن توي اتاق پيچيد، گوشي تلفن را برداشتم؛ بفرمايين. سلام و احوالپرسي که کرد، شناختمش. من هم جواب سلامش را دادم و گفتم: خوش آمدين، چه عجب از اين طرفها...
گفت: امروز از منطقه اومدهام، گفتم يک احوالپرسي بکنم...
خوشحال شدم و قبل از هر چيزي براي شام دعوتش کردم. او هم قبول کرد و قول داد براي شام بيايد منزل ما. خوشحاليام دو برابر شده بود. دست به کار شدم تا شام خوبي درست کنم...
ساعت 9 شب بود و هنوز از مهمانها هيچ خبري نبود. کمکم دل نگران ميشدم که زنگ تلفن به صدا درآمد گوشي را برداشتم؛ آقا سيد خودمان بود پرسيدم: از آقا مهدي و دوستش چه خبر؟ خيلي دير کردهان، شام خيلي وقته حاضره.
آقا سيد زد تو ذوقم و گفت: فکر نميکنم آقا مهدي بتونه شام بياد منزل ما، اما براي استراحت مياد.
ناراحت شدم و گفتم: اگه قرار بود نياد پس چرا قول داد؟
آقا سيد گفت: خوب با مسوولين شهر جلسه داشت، شايد تا اين ساعت شام را هم يک جايي خورده.
ناراحتيام چند برابر شد. پيش خودم از آقا مهدي رنجيدهخاطر شدم. ساعت 10 شب را نشان ميداد، زنگ منزل به صدا درآمد، زود در را باز کردم و چهره نوراني و صميمي آقا مهدي توي قاب چشمانم جا گرفت. از خوشحالي در پوستم نميگنجيدم. بدون هيچ صحبتي رفتم سر اصل مطلب: آقا مهدي! چرا شام نيومدين منزل ما، چرا بدقولي کردين؟! به خاطر شما براي شام کوفته تبريزي حاضر کرده بودم.
آقا مهدي گفت: کي گفته ما شام خورديم؟! زود شام را آماده کن.
با خوشحالي شام را آماده کردم و سفره را چيدم. به آقا سيد گفتم: ماجراي تلفن شما چه بود؟ شما که گفتين آقا مهدي و دوشتش شام خوردهان!
گفت: آقا مهدي با مسوولين در استانداري و امام جمعه و چند جاي ديگه هم جلسه داشت، خوب من فکر کردم در برابر اصرار اونا تسليم ميشه؛ اما آقا مهدي هيچ جا زير بار نرفت و برحسب قولي که به شما داده بود، آمد منزل ما شما بخوره...
گفتم: آقا مهدي! اجر و ثواب چند سال جنگ و جهادت يک طرف، اجر و ثواب خوش قولي امشب هم يک طرف.
آن سفر آخرين باري بود که آقا مهدي به منزل ما آمد.
سعيده يوسفزاده
منبع: کتاب آشنايي ها