لطفا کمي صبر کنيد تا صفحه به طور كامل بارگزاري شود ...
![]()
در
سالروز ميلاد با سعادت امام رضا (ع) از قالب جديد وبلاگ پلاک پرده برداري شد.![]()
از
ويژگي هاي منحصر به فرد اين قالب مي توان به Tableless
بودن آن و سرعت لود خيلي بالا اشاره کرد .
شما هم اگر نظر يا پيش نهادي در مورد بهبود وبلاگ داريد ، در نظرات اعلام بفرماييد
. ضمن اينکه اگر مطلبي مورد پسند شما قرار گرفت حتماً در نظرات آن پست بيان نماييد
.
اينجا محل اعزام نيرو است. خيلي شلوغ است. داوطلب زياد شده. بيشتر آنها را ميشناسم. اين صف طولاني براي گرفتن فرم اعزام است. بعد بايد بروم واحد تحقيق و ارزيابي.
چند نفر آشنا پيدا کردهام. از هم شاگرديهايم هستند. بهتر است همراه آنها باشم تا کارها زودتر انجام شود. سه - چهار ساعتي است که در پايگاه هستيم. شکر خدا کارها درست شده، ولي نميدانم چرا اسم مرا نميخوانند تا برگهي اعزام را بگيرم. بهتر است بروم جلو، بله همه گرفتهاند فقط من ماندهام.
- « برادر چرا منو نميخونين؟ »
- اسم شما چيه
- محسن، محسن افشار.
- صبر کن ببينم، آهان. شما بايد اصل شناسنامهات را بياوري.
- من که نوشتهام. شناسنامهام در شهرستانه.
- کدوم شهرستان؟
- شيراز.
- براي چي؟
- پدرم برده... نميدونم چرا.
- به هر حال فقط بايد شناسنامهات را بياوري. در ضمن رضايت پدر و مادرتم لازمه.
- برادر خواهش ميکنم برگهي مرا بدين تا برم.
- نه عزيزم، نه جانم، برادر خوبم، شناسنامهات را بيار.
بغض چشمانم ميترکد و بياختيار اشکهايم جاري ميشود. نميدانم چرا دلم شکسته است.
- خواهش ميکنم برادر. بعدا شناسنامهام را...
حرفم را قطع ميکند و با خنده ميگويد:
- خودت هم ميدوني که چرا شناسنامهات را ميخوام!
در لباس سبز و چهرهي نورانياش درياي رحم و مهرباني را ديدم. رفتم جلو و گفتم: « تقصير من چيه که دو سال ديرتر به دنيا اومدم، وگرنه الآن 18 سال داشتم. اما خواهش ميکنم يه کاري بکن. اجازه بده منم به جبهه بروم. هرکاري بگين انجام ميدم. به خدا من بچه زرنگيام. بچهها ميدونن من خيلي خوب فوتبال بازي ميکنم. تازه درسم هم خوبه و... »
گريه امانم نميدهد. کم مانده که زارزار و با صداي بلند جلوي همه دوستانم گريه کنم. صدايم توي گلو جمع شده، قطرههاي اشک در لبهي پلکهايم آمادهي سرازير شدن است. اما ميترسم؛ اگر گريه کنم، بگويند تو بچهاي که گريه ميکني. به اين خاطر سرم را بالا گرفتهام و روي پنجهي پاهايم بلند شدهام.
چند لحظهاي همهمه بچهها قطع ميشود. همه مرا نگاه ميکنند. سرانجام آن برادر پاسدار برگهي اعزام مرا مينويسد و در آخرين لحظه که برگه را به دست راستم ميدهد ميگويد: « اگه تو اولين کسي بودي که دست تو شناسنامهات برده بودي، نميذاشتم بري، ولي خيليها اين کار را ميکنن و اين از روي عشق و اخلاص اوناس و من به همه شما افتخار ميکنم. موفق باشي، التماس دعا. »
و من در تفکري عميق چشمهايم را به برگه اعزام ميدوزم و سپس دور ميشوم.
همه آمادهاند. تمام وارستگان از بند شيطان. پير و جوان، بزرگ و کوچک. چند ساعتي است که در حياط پايگاه اعزام نيرو منتظر آمدن سايرين هستيم. کمکم محوطه پايگاه پر ميشود از کساني که ساک جهاد در دست گرفتهاند. چهرهها متفاوت است. از قيافههاي هيجانزده و منتظر هست تا چهرههاي خندان و... اما يک چيز در تمام آنها مشترک است و آن عزمي محکم و استوار. هيچ کس به زور آماده رزم نشده. مادران زيادي بدرقه کنندهي فرزندانشان هستند. زنان زيادي دست فرزندان خردسالشان را گرفته و شوهرانشان را تا پايگاه همراهي کردهاند. چند دختر که شايد خواهر و يا همسر چند جوان باشند در گوشهي حياط، به لحظههاي جدايي ميانديشند. بوي اسپند و گلاب همه جا را پر کرده است. بلندگوي پايگاه روشن است: « سوي ديار عاشقان رو به خدا ميرويم. » طنين پر صلابت برادر آهنگران، همه را نينوايي کرده است.
دعاي مادرها به پايان نميرسد. قل هو الله احد - آيةالکرسي - انا انزلناه و دعاهاي ديگر يک لحظه قطع نميشود. در حالي که با يک دست چادر خود را جلوي صورت گرفتهاند با دست ديگر توشهي راه فرزندان را در ساکهايشان ميگذارند. چند کودک دست در دست پدرهاي جوانشان پيشانيبند سبز و قرمز بستهاند و به پيروي از باباها، سينه ميزنند. ديگر هنگام رفتن است. هرکس با هر لباسي که داشته، آماده است. همه چيز رنگ خدايي دارد. هيچ اسم و عنوان و درجهاي مطرح نيست. تنها کلمه شناخته شده « برادر » است. همه از بلندگو ميشنويم. « برادران از جلو نظام » !
رزمندگان از تمام دلبستگيها و وابستگيها جدا ميشوند و خود را به صف مرصوص ميرسانند و با شنيدن از جلو نظام منظم ميايستند. بيشتر افراد، نظم و ترتيب نظامي را نميدانند. صف به ديوار پايگاه ميرسد و ديگر جا نيست که عقبتر بروند. همه چند قدم جلوتر ميروند و از اين ديوار تا آن ديوار حدود 40 نفر در يک ستون، پشت سر هم ميايستند. 10 صف تشکيل ميشود.
جابهجايي ساکها خسته کننده است. طولي نميکشد که صفها آماده ميشوند. فرماندهي پايگاه سخنان کوتاهي ايراد ميکند و ضمن تأکيد بر ضرورت اطاعت از فرماندهي، براي رزمندگان اسلام آرزوي پيروزي ميکند.
هنگام رفتن است. به ترتيب سوار اتوبوسها ميشويم. همه چيز را پشت سر ميگذاريم. در آخرين لحظهها، مادرم را از پشت شيشههاي اتوبوس نگاه ميکنم و با ژستي نه چندان ميکوشم خود را بزرگ نشان دهم. اشکهاي مادرم را هنوز ميبينم. او پنجه در چادر سياهش کرده و با انگشت اشاره و شست، اشکها را پاک ميکند. نميدانم چرا اتوبوسها اين قدر زود حرکت کردند. از در پايگاه خارج شديم و اتوبوسها در يک صف منظم و در پشت سر، اتومبيلهايي که مزين به پرچم سبز و سفيد قرمز جمهوري اسلامي ايران شده بودند در خيابانها و به سمت پادگان به راه افتاديم.
در خيابانها مردم ميايستند و براي ما دست تکان ميدهند. عده زيادي از پيرمردها و پيرزنهاي وارسته با گريههاي خالصانه، دعاي خيرشان را بدرقه راهمان ميکنند.
در اتوبوس صداي صلوات قطع نميشود. راه تقريبا نزديک است و پس از نيم ساعت به پادگان ميرسيم.
اينجا درياي از انسانها است. چقدر شلوغ است. عدهاي لباس گرفتهاند و آماده رفتن هستند. اما به کجا؟ مگر ما دير آمديم؟
پياده ميشويم و به گوشهاي ميرويم. دوباره « از جلو نظام، خبردار! » نشد. « از جلو نظام، خبردار! » ، پس از چند دقيقه به راه ميافتيم. به آن گوشهي پادگان ميرويم. ساعتي معطل ميشويم و در اين مدت دوستيها عميقتر ميشود و گروهها بهتر يکديگر را ميشناسند. آنهايي که هيچ کس را نميشناختند حالا با يکي دو نفر آشنا شدهاند و سرگرم صحبت هستند.
« برادران برپا! » . اين دومين مطلب نظامي بود. « برپا، برپا! » ، دوباره « از جلو نظام! » به سمت يک در به راه ميافتيم. صف بلندي تشکيل شده است.
زمان زيادي ميگذرد و بالاخره صف راه ميافتد و آرام آرام جلو ميرويم. پيراهن و شلوار و زيرپوش و پوتين و جوراب و کمربند تحويل ميدهند و هريک به گوشهاي ميرويم و لباسها را بر تن ميکنيم. خنده و شوخي شروع ميشود. سايز لباسها چندان متناسب نيست. هر قدر هم که بلندقد باشي نميتواني پاهايت را از پاچه شلوار خارج کني. چين و چروک شلوار هم براي خودش مسألهاي است! پيراهنها يا تنگاند يا گشاد! و با اينکه تمام لباسها نو هستند، اما پنداري آنها را براي قد و قواره ماها ندوختهاند. اعزام مجددها ميدانند چه کنند. هرچه زودتر، کش و نخ سوزن را از ساک خارج ميکنند و به دوخت و دوز ميپردازند. تعويض و مبادله لباسها بازار داغي دارد. پوتينها اکثرا هشت و نه است، ولي نيروها به شمارههاي شش و هفت بيشتر نياز دارند. وصله و پينه لباسها ادامه دارد و هرکس به ترتيبي در پي کوچک و بزرگ کردن اندازه لباسهاي نظامي است.
به تدريج بچهها آماده ميشوند و همانند گلهايي که تازه شکفتهاند لباس دنيا را از تن به در ميکنند و لباس رزم را ميپوشند. ديگر همه يکرنگ شدهاند و لباسهاي يکنواخت جاي هيچ گونه برتري براي کسي باقي نگذاشته است. همه آزاد و بيريا خود را در اختيار اسلام و انقلاب اسلامي قرار دادهاند. اگرچه براي بزرگترها و پيرمردها احترام خاصي قائليم، اما صفها به ترتيب قد تشکيل ميشود. هنوز عدهاي حاضر نشدهاند و در آن سوي سالن مشغول بستن بند پوتين خود هستند. هرکس نظر خاصي براي بستن بند پوتين دارد. يکي ميگويد بند را از اولين سوراخ پايين رد کن و به طور مخالف آن را در بالاترين سوراخ برسان و بقيه را چپ و راست بياور بالا. ديگري ميگويد نه، هر دو طرف بند را از دو سوراخ پايين پوتين رد کن و بعد به صورت ضربدري تا بالا بياور.
چند ساعتي است که از خانه و کاشانه دور شدهايم، ولي همه در فکر تجهيز خود هستند. غذا آماده است. باز هم نظم و صف. آرام به جلو ميرويم. ظرفهاي يک بار مصرف و در آن قيمهي ظهر عاشورا! بسيار زيباست. همه چيز سمبلي از ارزشهاي معنوي است. بچهها به طور مرتب چهار نفر - چهار نفر گرد هم ميآيند. انسان به ياد روزهاي پرشور و شعور محرم ميافتد؛ سينهزنيها، دستههاي عزاداري، گريه، حماسه، اميد و در نهايت پيروزي خون بر شمشير.
حالا هنگام حرکت است. ديگر، نظامي شدهايم. اگرچه لباسها و لوازم در قواره ما نيست، اما هيچ کس به اين چيزها توجه ندارد. مهم هدفي است که در آن قدم گذاشتهايم. هيچگونه حرکت غير خدايي وجود ندارد و همه با جان و دل، دهها بار از جلو نظام ميکنند و باز هم خبردار! « اين طرف صف ببنديد، آن طرف صف ببنديد، برو جلو، بيا عقب! » . همه چيز پذيرفته شده است. هدف والاتر از ناهماهنگيهاي موجود است و هيچ مسألهاي نميتواند در عزم آهنين اين جوانان خدشه وارد کند. باز هم اتوبوس و اين بار حرکت دهها اتوبوس، به طرف ميدان راه آهن.
حالا ما هشت نفر در يک کوپه سوار شدهايم. دو گروه چهارتايي. هيچ يک از ما آشنايي يا سابقه دوستي قبلي با يکديگر نداريم و دوستيها در همين کوپه شکل ميگيرد. عدهي زيادي براي اولين بار سوار قطار ميشوند. سوت قطار به صدا درميآيد. همه چيز جدي شده است. ديگر بايد با ديوارهاي شهر نيز خداحافظي کرد. مدتي بعد؛ فقط ميتوان سواد شهر را با تمام وابستگيها و دلبستگيهايي که در آن جا گذاشتهاي ببيني و آن را فراموش کني. ديگر از ساختمانهاي کوچک و بزرگ. بازارهاي شلوغ و پر زرق و برق، آدمهايي با تزوير و ريا و انسانهايي که در دام وسوسههاي شيطان ماندهاند و وسوسههاي شيطاني نگذاشته است رو به ديار عاشقان داشته باشند، خبري نيست.
راستي به کجا ميرويم؟ هرکس از ديگري همين پرسش را ميکند. مقصد کجاست؟ جوابها کوتاه و گاهي نارساست.
- اولي: خب. معلومه، ميريم جبهه. ما را تا نزديکي خط ميبرن و فردا - پس فردا وارد جنگ ميشيم.
دومي: آخه ميگن بايد اول آموزش ببينيم.
سومي: من که آموزش کلاشينکف را در مسجد محله ديدهام.
اولي: ژ - 3 مهمتره. چون ارتش ما فقط ژ - 3 داره!
چهارمي! گروههاي قبلي را بردن آموزش. جاهاي مختلفي بردن. حتي ميبرن شهرهاي ديگه.
پنجمي: خوب همين جا پادگان داريم، چرا نبردن اينجا؟ اصلا چرا نگفتن کجا ميريم؟
ششمي: چطوره بگن کجا و کي ميخوان عمليات کنن؟ / همه ميخندند و با خندهي خود حرفهاي او را تأييد ميکنند
هفتمي: راستي من خوراکي دارم. بذار ببينم مادرم چي گذاشته. بيارين بيرون. خوراکيها رو بذارين وسط. انگار حالا حالاها ميخوايم بريم.
تخمه، آجيل، شکلات، نبات، گلگاوزبان و قرص سردرد، شيريني و...
خندهدار شده است. ولي باز هم باصفاست و هر موضوعي باعث دوستي و محبت بيشتر ميشود.
سر و صداي قطار ديگر عادي شده است. هر از چند گاهي قطار ميايستد و بعد از چند لحظه راه ميافتد. وسايل و ساکها را به بالاي سرمان گذاشتهايم. کسي حرفي براي گفتن ندارد. ولي ميتوان در درون همه هيجان و التهاب مشترکي را احساس کرد. اين دفعه قبل از ايستادن کامل قطار، صدايي همه را به نماز فراخواند: « نماز نماز! برادران، سريعتر نماز، زود باشيد، نماز! »
همه سراسيمه به پايين ريختيم. هرکس که پياده ميشود اول روي پنجه پاهايش بلند ميشود و دستهايش را از پشت به عقب ميکشد و ميگويد « آخي چه هوايي » . بدو بدو شروع شده. پوتينهاي نيمه پوشيده روي زمين کشيده ميشود. پوتينها سفت و خشک است و اجازه نميدهد پا کاملا وارد آن شود. يک حوض کوچک و مسجدي کوچکتر. ايستگاه پر ميشود از مرد. مرداني که آستين بالا زدهاند و وضو ميسازند. سه رکعت نماز مغرب و دو رکعت نماز عشاء.
قطار آمادهي حرکت است و همه سوار ميشويم. دوباره جمع هشت نفره در يک کوپهي کوچک شش نفره!
در قطار هرکسي مشغول کاري است. عدهاي هنوز نخ و سوزن در دست دارند و لباسهايشان را مرتب ميکنند. تعدادي در حال خواندن قرآن و مفاتيح هستند و بدون توجه به حضور ديگران آرام آرام زمزمه ميکنند: « اني سلم لمن سالمکم و حرب لمن حاربکم » .
ساعتي ميگذرد و يکي از بچهها خندهکنان وارد کوپه ميشود. به محض اينکه ميخواهد حرف بزند خندهاش ميگيرد و ميگويد: آخ سوختم! دوباره ميخندد.
- کجايي؟ از کي رفتي، حالا که اومدي ميخندي و ميگي سوختم؟
- بابا پدرم دراومد. رفتم دستشويي قطار. ديدم هيچکي نيس. خوشحال شدم و پريدم تو تا شير آب را باز کردم جيغم رفت هوا. آب، داغ داغ بود. خيلي نشستم تا خنک شد. يک عالم فوت کردم / دوباره خنده و اين بار همه با هم قهقهه /.
قطار همچنان ميرود. حالا مشخص شده که به سمت يزد ميرويم. چرا يزد؟ آنجا که جنگ نيست. شب به اتمام ميرسد و تمام جريانها و سختيهاي قطار در آخرين ايستگاه که يزد باشد به فراموشي سپرده ميشود.
منبع: کتاب استقامت در مسير
با متزلزل شدن پايههاي حکومت شاه، امريکا به دلايل متعددي تصميم گرفت عراق را جايگزين ژاندارم قبلي خويش سازد. در راستاي اين هدف، با کنار گذاشته شدن حسن البکر، صدام در عراق به قدرت ميرسد و درصدد بر ميآيد بتدريج مردم مسلمان عراق، و ارتش ضد صهيونيست اين کشور را براي برخورد با ايران آماده کند، تا در صورت عدم موفقيت سناريوهاي امريکا در سرنگونسازي جمهوري اسلامي (کودتا، تجزيهطلبي اقوام مختلف، ترور مسئولان کشور) با تهاجم نظامي به ايران، به عنوان حربهي ديگر امريکا وارد عمل شود.
دستگاه تبليغاتي رژيم عراق در آغاز، درصدد بر ميآيد تا در تلاشي همهجانبه، چهرهي مطهر جمهوري اسلامي را در افکار عمومي عراق به شکلي منفي ترسيم کند تا در صورت وقوع جنگ اين القائات ذهني را در سطح مردم و نظاميان عراقي، توسعه ببخشد. و به اين ترتيب، مردم و ارتش عراق را براي ايستادن در برابر سپاه توحيد آماده کند و در مراحل بعدي، محروميتهاي ناشي از جنگ را براي مردم عراق قابل تحمل سازد و مهمتر از اينها، در مردم و نظاميان عراقي انگيزهي کشتن سپاهيان توحيد و کشته شدن در راه مطامع استکبار جهاني را ايجاد کند. به اين ترتيب در فضاي ديکتاتوري بستهي جامعهي عراق، که از سويي با سانسورهاي مختلف مواجه است و از سوي ديگر، به علت ستايش و تبليغ صرف انديشهي بعثيها (که در صورت لزوم حتي دست به تحريف تاريخ هم ميزدند) به يکنواختي گراييده بود، تبليغات عراق با پيروزي انقلاب اسلامي، بتدريج افکار عمومي را به سوي دشمني کينهجو و ضداسلامي در شرق کشورشان متوجه ميکند.
با فرار شاه از ايران، رسانههاي خبري عراق براي مخدوش ساختن اصالت حرکت مردم، از انقلاب ايران با عنوان «حرکتي امريکايي» (1) ياد ميکند و با پيروزي انقلاب اسلامي، صدام ضمن ارائهي تحليلي به ردههاي پايينتر حزب بعث در خصوص علل ظهور انقلاب اسلامي چنين ميگويد:
«استعمار امريکا هنگامي که احساس کرد شاه وجههي خود را در بين ملت ايران از دست داده و سياستي مستقل از غرب در پيش گرفته است، تغيير او را امري ضروري دانسته، (امام) خميني را براي اجراي سياستهاي خود، به عنوان جايگزيني براي وي برگزيد و قطعا نظام حکومتي او، موضعي مخالف در قبال عراق، انقلاب اين کشور و امت عربي اتخاذ خواهد کرد» (2)
علاوه بر اين، دستگاه تبليغاتي رژيم عراق با طرح برخي از رخدادهاي تاريخي واقعي يا مجعول، سعي ميکند براي ريشههاي اختلافات ايران و عراق تبييني تاريخي فراهم آورد. به عنوان مثال، به مردم هشدار ميدهد:
«طوفان تهاجم از جانب شرق به سمت عراق و امت عربي در حال وزيدن است و نژادپرستان ايراني که هزاران سال است چشم طمع به سرزمينهاي امت عربي دوختهاند، در صددند همانطور که متجاوز از دو هزار سال پيش، هخامنشيان قسمتهايي از عراق را دوباره به اشغال خود درآوردند، اکنون به رهبري (امام) خميني عراق را دوباره به اشغال خود درآورند»
در همان زمان، دستگاه تبليغاتي عراق فيلمي به نام «قادسيه» تهيه کرد و با تحريف نبرد قادسيه، که بين اسلام و کفر انجام گرفته بود، «از نبرد قادسيه به عنوان نبردي که بين اعراب و فارسها رخ داده و به پيروزي اعراب منجر شده بود، ياد کرد»در زمان جنگ هم همين سخنان را ميشنويم. «اکنون ايرانيان درصدد گرفتن انتقام قادسيهي اول برآمدهاند» علاوه بر اين، در اين تبليغات، عراق با استناد به عطوفت کورش در حق يهوديان عصر خودش، از «روابط تاريخي ايران با صهيونيستها از عصر بابلي قديم» سخن گفته و ضمن ترسيم تداوم اين روابط تا عصر حاضر، ميگويد:
«اکنون نيز ايران در خدمت تحقق اهداف صهيونيسم در منطقه است و در هدفي مشترک با وي، درصدد تهاجم به عراق است»
در فراز ديگري از اين تبليغات عراق درصدد بر ميآيد تا مسلمان بودن مردم ايران را انکار کند و آنها را به عنوان «آتشپرست» و «مجوس» معرفي کند. يکي از استدلالهاي دستگاه تبليغاتي عراق در مجوس ناميدن ايرانيان به شرح زير بود:
«ايرانيان مجوس در صدر اسلام سعي ميکردند از گسترش و ترويج اسلام جلوگيري کنند، اما کاري از پيش نبردند، تا اينکه هزار سال قبل مجلسي در قم برپا ساختند و تصميم گرفتند دين اسلام را از داخل تضعيف کنند»
(البته بعدها واژهي مجوس در تبليغات عراق کمتر استفاده شد، و بيشتر روي پوشش اسلامي ايرانيها و سوء استفادهي ايران از دين تأکيد ميشود).
مخدوش ساختن شخصيت نوراني حضرت امام خميني در قبل و بعد از شروع جنگ، محور مهم ديگري است که دستگاههاي تبليغاتي عراق براي نفي اسلامي بودن جمهوري اسلامي انجام ميدهد. به همين منظور، در هر جلسه و مجمع هنري، ادبي، شعرخواني و... که در عراق برپا ميشود «(امام) خميني به تمسخر گرفته شده» و به ايشان «اهانت ميشود»
راديو صوت الجماهير عراق در يکي از تحليلهاي خود ضمن زير سؤال بردن شخصيت اسلامي حضرت امام چنين ميگويد:
«اقشار مختلف مردم مسلمان عراق، همچنان انزجار خود را از گفتههاي (امام) خميني مبني بر منتقل کردن جسد حضرت علي (ع) از نجف به قم اعلام ميدارند.
شيخ محمد صالح سعيدي، رئيس تبليغات مذهبي استان ديالي (عراق) گفتههاي باطل (امام) خميني را پيرامون اسلام و پيغمبر اکرم (ص) و ائمهي اطهار، محکوم کرد و از همهي مردم عراق خواست تا با فارسهاي کينهجو به نبرد و ستيز بپردازند. وي همچنين افزود، روحانيون عراق آمادگي خود را جهت حمل سلاح براي دفاع از حريم اسلام و دين در برابر تجاوزات فارسهاي دشمن، اعلام ميدارند»
صدام و توجيه سياسي (نهاد عقيدتي - سياسي ارتش عراق) نيز به آماده ساختن اذهان ارتش ميپردازند. صدام ضمن ايجاد «کينه و بغض نسبت به ايراني در نظاميان عراقي» دستور ميدهد «که مطالعات دانشگاه نظامي البکر، روي طرحهاي تهاجمي به مرزهاي ايران تمرکز يابد» و توجيه سياسي ارتش عراق با در اختيار گذاشتن منابع مجعول و دروغين، از افسران و سربازان حزبي ميخواهد تا رسالههايي تحت عنوان «تاريخ دشمني فارسها نسبت به اعراب را به رشتهي تحرير درآورند» در راستاي وظيفهاي که عدنان خيرالله، وزير دفاع عراق، به عهدهي توجيه سياسي گذاشته بود، اين نهاد ميکوشد تا «ذهن افسران جزء و سربازان سادهلوح را از مسائل خرافي نظير امام حسين، حضرت عباس و... پاک سازد»
با حادثهي سوء قصد به طارق عزيز در فروردين 59 در دانشگاه مستنصريهي بغداد، رژيم عراق بدون آنکه تحقيق رسمي دربارهي عاملان سوء قصد داشته باشد، ايران را مسئول سوء قصد به طارق عزيز معرفي ميکند و صدام سه بار قسم ياد ميکند، انتقام خون کساني را که در جريان سوء قصد به طارق عزيز کشته شدهاند، بگيرد.
از سوي ديگر، مجروحان حادثهي سوء قصد، که گاه تنها دچار کوفتگي بدن يا ساييدگي پوست شده بودند، به بزرگترين بيمارستان بغداد منتقل شدند و «صدام ضمن عيادت از آنها، سخنراني آتشيني را در استهزاي ايران و انقلاب اسلامي ايراد کرد و تلويزيون دولتي به پخش آن مبادرت ورزيد» بعد از حادثهي مستنصريه، رژيم عراق تصميم گرفت کساني را که «در رگهايشان خون ايراني» جريان دارد، اخراج کند و در اين ميان، افرادي که گاه ايران را نديده بودند و با زبان فارسي آشنايي نداشتند، پس از مصادرهي اموال، مجبور ميشوند خانه و کاشانه خود را ترک کنند.
در ماههاي قبل از جنگ، برخي از تبليغات برون مرزي مانند «پيامهاي عربي که بعد از حملهي ناراضيان مسلمان به مسجد اعظم مکه در نوامبر 79، مسلمان را به سرنگون کردن حکومتهاي ارتجاعي، سرکوبگر و ضد اسلامي خليج تشويق ميکرد» و اظهارات برخي از مسئولان ايراني در پاسخ به جنگ سرد موجود ميان ايران و عراق مانند «اعلام آمادگي ايران براي جنگ عليه يک کشور معلوم الحال عرب» مورد سوء استفادهي دستگاه تبليغاتي عراق قرار گرفت و اين دستگاه، با توسل به اين اظهارات و بيانات، جمهوري اسلامي را در اذهان عامهي مردم به عنوان کشوري با روحيهي سلطهطلبي و جنگافروزي معرفي کرد.
مسائل ساختگي «هدف قرار گرفتن شهرهاي عراق توسط توپخانهي ايران»و «تهاجم ايران به شط العرب» و رخدادهايي نظير «بازپس گيري مناطق زينالقوس و سيف سعد» ، «لغو قرارداد 1975» «و... همگي از موضوعات مهمي بودند که صدام و دستگاه تبليغاتي رژيم عراق ضمن پرداختن به آنها، به تبيين چهرهاي منفي براي جمهوري اسلامي ميپردازند.
با شروع جنگ، عراق با خريد و بهکارگيري شعرا، نويسندگان و روزنامهنگاران داخلي و خارجي، بهکارگيري فيلمهاي سينمايي (شيرين و وحشي، نبرد قادسيه و...)، فانتزي و کاريکاتوري، فيلمهاي تلويزيوني، بهرهبرداري از ايرانيان فراري و برخي از اسرا، نشريات و... به طرح مسائلي پرداخت تا افکار عمومي مردم عراق را تحريک کند. برخي از اين مسائل عبارتند از:
«ايران در پي ايجاد يک امپراتوري فارسي است؛ ايران قصد تجاوز به ساير کشورهاي عربي را دارد؛ ايران ميخواهد بر کل خليج عربي و کشتيراني آن مسلط شود؛ ايران قصد غصب منابع طبيعي عراق را دارد؛ ايرانيها در صورت پيروزي، ثروت مردم عراق را چپاول خواهند کرد؛ ايرانيها پس از ورود به عراق همه جا را تخريب خواهند کرد؛ نظاميان ايراني با تصرف عراق، زنها، بچهها و پيرمردها را خواهند کشت؛ ايرانيها در صورت تصرف عراق به نواميس مردم عراق تجاوز خواهند کرد؛ ارتش ايران قصد اسارت مردم عراق را دارد؛ ايرانيها وحشي هستند؛ ايرانيها احمق هستند؛ جمهوري اسلامي انقلاب کفر است؛ جمهوري اسلامي تنها پوششي از دين را دارد؛ ايران با اسرائيل رابطه دارد؛ ايران با امريکا رابطه دارد؛ ايرانيها اسلام را نميشناسند؛ ايرانيها...»
به همين ترتيب، توجيه سياسي ارتش عراق نيز با به نمايش گذاشتن فيلمها و عکسها، شايعه پردازيها، صدور ابلاغيههاي رسمي (مبني بر اينکه مثلا در حال حاضر، شيوهي اسيرکشي ايرانيها قطع سر اسرا با ارههاي برقي است و...)، برگزاري جلسات توجيهي در خصوص رفتار ايرانيان با اسرا و پناهندگان عراقي و... اذهان نظاميان عراقي را نسبت به جمهوري اسلامي مشوب ميسازد. برخي از اين موضوعات عبارتند از:
«ايرانيها خون اسرا را براي مجروحان خودشان ميگيرند، ايرانيها اسرا را مثله ميکنند، ايرانيها دست و پاي اسرا را قطع و سپس آنها را رها ميکنند؛ ايرانيها با رفتارهاي ظالمانهاي که با اسرا دارند، موجب مرگ يا معلول شدن آنها ميشوند؛ ايرانيها اسرا را با باطوم برقي ميزنند و آنها را شبها روي برف و يخ نگه ميدارند؛ ايرانيها اسرا را از سقف وارونه آويزان ميکنند؛ ايرانيها با اسرا عمل لواط انجام ميدهند؛ ايرانيها شلنگ آب را با شدت در دهان و... اسرا باز ميکنند؛ ايرانيها به اسرا غذاي کافي نميدهند، ايرانيها اسرا را مجبور به ترک مذهبشان ميکنند؛ ايرانيها از فعاليت صليب سرخ براي اسرا جلوگيري ميکنند؛ ايرانيها...»
حتي گاهي توجيه سياسي با «مثله کردن جنازهي سربازان عراقي و به معرض ديد گذاشتن آنها» سعي ميکند تا به تبليغات خود عينيت ببخشد.
لازم به تذکر است که دستگاههاي تبليغاتي استکبار جهاني، با قدري تفاوت، مجدانه چهره جمهوري اسلامي را مخدوش ميساختند. عصارهي تبليغات غرب در اين زمينه را ميتوان در اظهارنظر زير ملاحظه کرد:
«روزنامهي آلماني زود دويچه زايتونگ، در شمارهي امروز خود مينويسد: ايران ديگر آن کشور مشهور و با قدرت و حافظ امنيت منطقه نيست. حکومت نامسئول (امام) خميني که مشکلات هراسانگيزي در ارتش دارد و در سراسر ايران با مردم دست به گريبان است و همه جا دست به خنجر ميزند و مانند جنون زدهها، ميخواهد همه چيزهاي سالم را فاسد کند، بدش نميآيد که مراکز نفتي ايران و عراق، دو صادر کنندهي بزرگ نفت، هر دو از بين برود. حتي بلاتکليفي و آوارگي مردم منطقه و از بين رفتن مراکز صنعتي بخشهاي عمومي و خصوصي، براي اين حکومت مطرح نيست. رژيم ماليخوليايي (امام) خميني مانند يک غدهي سرطاني منطقه را بيمار کرده است و موقعيت و سرنوشت خليج فارس را بغرنج ساخته است.
روزنامه آلماني ميافزايد به هر حال درگيري و کشمکشي که اين روزها در منطقه خليج فارس به وجود آمده، نشان ميدهد که ايران ديگر از نظر سياسي و اقتصادي آن کشور مطمئن و پابرجاي پيشين نيست و تصميماتي که دستگاه حاکم رژيم (امام) خميني در زمينهي سياست خارجي ميگيرد جز به هم ريختن ثبات و امنيت منطقه و بروز اغتشاش و هرج و مرج و قطع صدور نفت، نتيجه ديگري ندارد»
پی نوشتها:
1- خالد حسين النقيب، حزب بعث و جنگ، ج 1، سازمان تبليغات اسلامي، ص 113
2- همان، ص 135
منبع: کتاب نگاهي به هشت سال جنگ تبليغاتي
وقوع انقلاب اسلامي در ايران يک بار ديگر زمينه چالش و درگيري ميان ايران و عراق را مهيا ساخت. نظام سياسي جديد در ايران که بر اساس انديشه ديني و انقلابي پايه ريزي ميشد، به طور طبيعي براي مسلمانان منطقه و عراق حامل پيام بود. از اين رو عنصر ايدئولوژي خود به خود اختلافات في ما بين دامن ميزد. بدون توجه به ريشههاي قديمي اختلاف مرزي بين عراق و ايران که سابق بر اين موجب تنشها و درگيريهايي گرديده بود، در اين مرحله از تاريخ حيات دو کشور، صرف پيروزي انقلاب اسلامي با مضمون ايدئولوژي شيعي براي کشوري چون عراق با اکثريت مسلمانان شيعي ميتوانست مخاطره انگيز باشد
پيروزي انقلاب اسلامي ايران تعادل قوا را در منطقه خليج فارس به نفع عراق تغيير داد. سقوط شاه که ژاندارم غرب در خليج فارس بود، خلأ قدرتي در منطقه خليج فارس به وجود آورد. صدام حسين براي تثبيت نقش خود به عنوان ژاندارم جديد خليج فارس در بهمن 1358 به انتشار منشور ملي اقدام کرد
وي در اين باره گفت: «به عقيده ما تعهد کشورهاي خليج (فارس) به اين منشور به عنوان تعيين کننده چارچوب کل روابط في ما بين، امنيت خليج (فارس) را تأمين کند »
از طرف ديگر عراق با دامن زدن به نگراني بيمورد کشورهاي خليج فارس از انقلاب اسلامي ايران، توانست آنها را به طرف خود جلب نموده و عراق را به عنوان تنها سپر دفاعي در مقابل انقلاب اسلامي ايران معرفي کند. سعدون حمادي در اين زمينه طي نامهاي به سازمان ملل گفته است: اگر عراق سقوط کند، پس از آن تمام کشورهاي خليج عربي (فارس) سقوط خواهند کرد
صدام هنگامي که به قدرت رسيد که اوضاع بين المللي و منطقهاي براي دست يابي به اهدافش کاملا مساعد بود، از نظر بين المللي، غرب در پي سرنگوني ژاندارم وفادار خود، محمد رضا پهلوي و پيروزي انقلاب اسلامي، منافع خود را بيش از پيش در خطر ميديد. کشورهاي منطقه نيز با خطر صدور انقلاب اسلامي ايران روبرو بودند. در اين حال، دولتهاي منطقه و امريکا نيز بيميل نبودند که فردي چون صدام حسين، جمهوري اسلامي ايران را با ارتشي ضعيف و از هم پاشيده، وضعيت سياسي متشنج و درگير اختلافات داخلي، تنبيه نمايد. افزون بر اين، انعقاد قرارداد کمپ ديويد و انزواي سياسي مصر و سادات در جهان عرب موجب شد که مصر (و نه فقط جمال عبدالناصر) نقش سنتي خود را به عنوان رهبر جهان عرب از دست بدهد و اين موضوع، فرصت طلايي براي صدام فراهم نمود، تا عراق را جانشين مصر نمايد
به طور خلاصه به نظر ميرسيد با توجه به شخصيت صدام، وقوع انقلاب اسلامي و سقوط رژيم شاه، شرايط منطقهاي خاورميانه و جهان عرب و وضعيت روابط بين المللي شرايطي مساعد براي وقوع جنگ و تجاوز نيروهاي بعثي عراق عليه ايران را فراهم ميآورد و اين «قادسيه صدام» امري اجتناب ناپذير بود. صدام براي امتناع افکار عمومي عراق و جهان عرب که امضاي قرارداد 1975 الجزاير را نشانه ضعف او در برابر قدرت ايران ميدانستند، در اولين فرصت مناسب، قرارداد را لغو نمود. وي در سخنرانيهايش، پيش از جنگ و در جريان حمله به ايران، همواره تأکيد مينمود که جنگ را براي لغو قرار داد الجزاير و استقرار دوباره حاکميت عراق بر اروندرود شط العرب) آغاز کرده است )
در تاريخ 19 شهريور 1359 دولت عراق آن قسمت از اراضي را که ادعا مينمود بر طبق موافقت نامه 1975 الجزاير بايد به آن دولت مسترد ميگرديد، با توسل به زور به اشغال خود درآورد و اعلام نمودند که نيروهاي عراق به مرزهاي بين المللي رسيدهاند اما اهداف واقعي و نهاني دولت بعثي عراق عبارت بود از اشغال بخشهاي عرب نشين ايران، تا جريان پان عربيسم منطقه، آن را حملهاي ايدئولوژيک به غير عربها تعبير نکند
هدف دوم، تسلط بر منابع انرژي و بالا بردن ريسک دفاع براي جمهوري اسلامي ايران و هدف سوم نيز اين بود تا با حمله و تضعيف جمهوري اسلامي، اعتماد غرب را به طرف خود جلب نمايد
تجاوز نيروهاي مسلح عراق به ايران با اين توافق روشن صورت گرفت که به دليل درهم ريختگي حاصل از انقلاب، بيانگيزه بودن ارتش و اعلام سران آن و همچنين قطع ارسال سلاحهاي غربي به ايران، طي همان هفتههاي اول با حملات سريع و برق آساي نيروهاي عراقي به اتمام ميرسد. اما آن چه که در پيش بيني دولت بعثي عراق و نيروهاي غربي حامي آنها لحاظ نشده بود هجوم سريع مردم به سوي جبهههاي نبرد و تصميم به مقابله با اين تجاوز آشکار بود. مزيد بر اين، دستگاه رهبري عراق و غرب هنوز به درک روشني از ابعاد شخصيت رهبري انقلاب اسلامي به خصوص سازش ناپذيري و جسارت ايشان پي نبرده بودند، دو عاملي که پيروزي انقلاب اسلامي و هدايت جنگ تا مراحل نهايي مرهون آنها بود. لذا با اعلام تصميم حضرت امام (ره) مبني بر لزوم مقاومت و بيرون راندن دشمن از سرزمين اسلامي و نام گذاري اين جنگ به نام جنگ اسلام و کفر، هجوم مردم به جبههها آغاز شد
منبع: کتاب بررسي مراحل و تحولات جنگ
نصرالله و غلامحسين به ديوار تکيه داده بودند و با هم حرف ميزدند. دستشان را براي ما تکان دادند و خنديدند. قلبم مثل قلب گنجشک ميزد. آب دهانم خشک شده بود. نميدانستم گريه کنم و يا بخندم. دوست داشتم فريادي بزنم که تمام آدمها صدايم را بفهمند. خودمان را به نصرالله و غلامسيحن رسانديم. سلام کرديم و دست داديم. آن طرفتر نوجواني همسن و سال ما داشت گريه ميکرد. با صداي لرزان از غلامحسين پرسيدم: «براي چه گريه ميکند!» گفت: «اسمش را نمينويسند!» هنوز حرفش تمام نشده بود که پشتم يخ کرد و تمام بدنم لرزيد. احساس ميکردم که حالم ميخواهد به هم بخورد؛ اما خودم را سفت گرفتم و راه افتادم به طرف ساختمان جهاد. من از جلو ميرفتم و آنها به دنبال من. از پلهها رفتيم بالا. توي راهرو ساختمان شلوغ بود.
همه هم سن و سال ما بودند. آنها مثل ما براي ثبتنام آموزش مهندسي آمده بودند. خودم را رساندم به اتاق اطلاعات. از پشت شيشه نگاه کردم توي اتاق. آقاي معيني لم داده بود روي صندلياش و داشت با تلفن صحبت ميکرد. ما را که ديد با دستش اشاره کرد به طرف در اتاقش. توي يک چشم به هم زدن خودمان را انداختيم توي اتاق.
سلام کرديم و دست داديم. آقاي معيني مثل هميشه ميخنديد. وقتي دستم را گذاشتم توي دستش، دستم را فشار داد و گفت: «کوچولو ميخواهي کجا بروي! شما جغلهها را که جايي راه نميدهند!» هنوز حرفش تمام نشده بود که چشمهايم پر از اشک شد و چند قطره اشک از گوشهي چشمهايم پريد بيرون. نگاهم کرد، خنديد، دستي کشيد به سرم و گفت: «آ چه قدر لوس حالا کي گفت زود آبغوره بگيري! گريه کني! گريه ندارد!» بلند بلند خنديد. نگاهي به ابراهيم کرد. چشمکي زد و گفت: «بچه، تو برو گوسفندت را بچران! برو پي کارت! تو را به جنگيدن با عراقيها چه!»
مژههايم را روي هم فشار دادم، بغض کردم و با زور خنديدم.
ابراهيم گفت: «آقاي معيني اذيت نکن! تو رو خدا!»
غلامحسين گفت: «آقاي معيني اگر شما بگوييد، اسم ما را مينويسند!»
آقاي معيني ميخواست اشکم را دربياورد، دوباره گفت: «حالا شما را يه حرفي! اما اين جوجه را اصلا! فکر نميکنم! تو بگو ابراهيم، بد ميگم!»
غلامحسين و ابراهيم خوشحال شدند و خنديدند. نصرالله خودش را راست گرفت؛ اما من دوباره بغض کردم.
آقاي معيني گفت: «شوخي کردم، برويد اتاق پذيرش پيش آقاي کاظمي. ببينيد چي کار ميکند! مينويسد يا نه؟»
منبع: کتاب اگر نامهربان بوديم و رفتيم
ماييم و تفنگ، يار ديرينه ما
ماييم و خدنگ عشق در سينه ما
از سينه ما عشق وطن نتوان برد
اي خصم زبون بترس از کينهي ما
سردار سپاه پاسداران بودند
عاشق به حسين، سربداران بودند
با بيرق فتح لشکر عاشورا
در کرب و بلاي جاننثاران بودند
در مکتب انقلاب جان داد شهيد
معشوق هر آنچه خواست آن داد شهيد
شاعر: آران، سيد حيدرعلي،اروميه
منبع: کتاب زخم سيب