خطاب به حضرت حجة عجّل اللَّه فرجه
الا اى پيك رفرف «1» سير غايب كه باشى شاه غايب را تو حاجب
گذر كن سوى آن اقدس حظيره كه باشد نام آن خضرا جزيره
بگو مشت گلى آلوده بر خون همى گويد كه اى تمثال بيچون
روا نبود كه با مثل تو حجّت ز ابناء زمان جوئيم سنجق «2»
الا اى شهسوار ملك هستى الا اى داور بالا و پستى
الا اى مالك كلّ ممالك الا اى رهنماى هر چه سالك
الا اى وارث تاج پيمبر الا اى حامل تيغ دو پيكر
الا اى مونس غمديده دلها الا اى قهرمان آب و گلها
الا اى منفرد از آفرينش وجودت واجب و غايب ز بينش
الا اى علّت غائىّ ايجاد كه شد كونين از بود تو آباد
الا اى صاحب امر الهى توئى فرمانده از مه تا به ماهى
الا اى بنده خاصّ يگانه رسول دوّمين اندر زمانه
قضا فرمان پذيرى در بر تو قدر بىقدر خاكى بر در تو
توئى آن والى يكتاى بر حقّ كه از امرت قلم گرديد منشقّ
توئى سر لوح ديوان خدائى توئى كرسىنشين كبريائى
توئى شمع شبستان نبوّت توئى خورشيد افلاك مروّت
توئى طفل وجود عشق را باب توئى مفتاح هر مشكل ز هر باب
به كوى عشقت اى سرگشته مجنون ارسطاليس و بقراط و افلاطون
توئى كيفر كش از خون خدائى تو را زيبد چنى قدرت نمائى
توئى قائم به احكام الهى توئى عالم ضماير را كماهى
توئى واقف ز اسرار نهانها تو بخشيدى تنطّق بر زبانها
نشايد خواست از خورشيد روشن كه نور اندر گياهستان ميفكن
نبايد گفت با ابر گهربار ببار اى ابر باران در نمكزار
الا اى داور ملك كرامت مكن محرومم از انعام عامّت
مر اين يك حاجتم دأب و ديدن «1» بشام تار و اندر روز روشن
كه فرض آمد مرا، در هر فريضه بدرگاه جلالت، اين عريضه
مكن ما را ز لطف خويش نوميد الا اى شهسوار ملك توحيد
لهوف