(( هشدار ملت بيدار و آگاه ايران به سيد حسن مصطفوی ))
بسم الله الرحمن الرحيم
آقای سيد حسن مصطفوی روز جمعه اولين هشدار جدی و بزرگ توسط ملت ايران به تو داده شد . مردم اسم خانوادگی خمينی را از نام تو حذف كردند زيرا امام خمينی و فرزندانش اينگونه نبودند و نوه امام كه يكی از افراد خاندان خمينی است نبايد اينگونه رفتار كند . مردم نگذاشتند تو صحبت كنی چون تورا شايسته ی سخنرانی در اين مراسم نمی دانستند . شعار ما اهل كوفه نيستيم علی تنها بماند سر دادند چون تو آقا ( رهبر مان سيد علی ) را تنها گذاشتی ؛گفتند نواده ی روح الله ، سيد حسن نصرالله چون عقايد و صحبت های سيد حسن نصرالله بيشتر به راه امام نزديك است و او الگوی خود را امام قرار داده و پايبند اين عقايد است اما تو....
مردم از تو خواستند كه بصيرت داشته باشی چون بصيرت را در تو نديدند؛ مردم شعار مرگ بر موسوی دادند چون او به اين نظام خيانت كرد و خشمشان از اين بيشتر شد كه تو را بر سر ميز جشنی ديدند كه پشت آن ميز موسوی و خاتمی و كروبی نشسته بودند .
مردم نگذاشتند صحبت كنی چون با همراهت انصاری برای سخنرانی رئيس جمهور اختلال ايجاد كردی . مردم بازهم شعار دادند چون تو آن ها را عده ی اندك خواندی و در پايان گفتی هنوز بيست سال از رحلت امام نگذشته !! بله نگذشته و نوه ی امام با فتنه گران رفت و آمد دارد ؟!!!
حال اين ها را گفتم تا فكر نكنيد مردم متوجه اين موضوعات نمی شوند .
آقای سيد حسن مصطفوی اميدوارم اين هشدار جدی و بزرگ از طرف ملت ايران اولين و آخرين هشداربرای شما باشد و شما راه حق را پيدا كرده و به راه امام باز گرديد وگرنه با مخالفت جدی مردم روبرو می شويد.
شهيد حمزه خسروی، فرمانده عمليات يكی از گروهان لشكر المهدی (عج) بود.
روزی پس از ادای نماز صبح، رو به يكی از برادران روحانی می كند و می پرسد :
<< آقا ! اگر كسی خواب امام علی (ع) ببيند، چه تعبيری دارد؟ >>
می گويد : << بايد ديد چه خوابی ديده و ماجرا چگونه بوده است. >>
شهيد خسروی ديگر چيزی نمی گويد؛ اما دو ساعت بعد، در يكی از
محورهای عملياتی، در حالی كه فرق سرش شكافته شده بود، به ديدار
حضرتش شتافت و رستگار شد .
يك بار يك بستۀ ترشی از منطقه در ماشين جامانده بود . از جمله كمك های
مردمی برای منطقه جنگی بود بچه ها يك روز سر غذا آن را آوردند كه بخورند . بحث درگرفت كه بخوريم يا نخوريم ؟ دليل های مختلفی می آوردند
و به قول معروف هر كس فتوای خودش را می داد .
دوماه از شروع جنگ گذشته بود . يك شب بچه ها خبر آوردند كه يك بسيجی اصفهانی در ارتفاعات (( كانی سخت )) تكه تكه شده است . بچه ها رفتند و با هر زحمتی بود، بدن شهيد را درون كيسه ای ريختند و آوردند.
آنچه موجب شگفتی ما شد، وصيت نامه اين برادر بود كه نوشته بود :(( خدايا اگر مرا لايق يافتی، چون مولايم ابا عبدالله الحسين با بدن پاره پاره ببر!)) التماس دعا
امروز وقتی كه در اخبار شنيدم كه عده ای عكس امام و رهبرمان (امام خامنه ای) را آتش زدند ناگهان قلبم تيری كشيد و اشك در چشمانم حلقه زد و شروع به گريه كردم .
بعد از عمليات امام مهدی (عج) وقتی داشتيم از روی جاده ی آسفالت بر می گشتيم، نگاهم افتاد به كسی كه سطلی دستش گرفته بود و فشنگ های روی زمين را از بين پوكه ها بر می داشت و آنها را در طرفی جمع می كرد. دقت كرديم، ديديم او كسی نيست جز سردار شهيد حسن باقری ......
در فكه، كنار يكی از ارتفاعات، تعدادی شهيد پيدا شدند كه يكی از آنها حالت جالبی داشت. او در حالی روي زمين افتاده بود كه دبه ی پلاستيكی 20 ليتری آب در دستان استخواني اش بود. يكی از دبه ها تركش خوره بود و سوراخ شده بود، ولی دبه ی ديگر سالم و پر آب بود. در دبه را باز كرديم، با وجود اينكه حدود 12 سال از شهادت اين بسيجی سقا می گذشت، آب آن دبه، بسيار گوارا و خنك بود.