كتابخانه هاي عمومي درشهرها به مثابه دانشگاه عمومي هستند كه عموم مردم براي افزايش معلومات خود و نيز حل بعضي مسائل اجتماعي و فرهنگي به آنها مراجعه مي كنند.كتابخانه مي تواند زمينه ساز پيشرفت افراد باشد.
كتابخانه هاي عمومي درشهرها به مثابه دانشگاه عمومي هستند كه عموم مردم براي افزايش معلومات خود و نيز حل بعضي مسائل اجتماعي و فرهنگي به آنها مراجعه مي كنند.كتابخانه مي تواند زمينه ساز پيشرفت افراد باشد اما با توجه به آمار برگرفته از اينترنت سرانه مطالعه در كشور 3 دقيقه درسال است و نيز بر اساس تحقيقات انجام گرفته درسال 1387 ميزان مطالعه روزانه ايرانيان 6 دقيقه بوده است اين سرانه كم مطالعه، راهكارهاي عملي مناسب را مي طلبد.
هم اكنون استفاده از كتابخانه هاي عمومي سطح شهر، بصورت مطالعه درسالن هاي مطالعه براساس كار دانش آموز يا دانشجو طبق برنامه خاص درسي انجام مي گيرد و آن نوع كتابخواني كه مربوط به اطلاع گيري از منابع كتابخانه ها و باز شدن افق ديد اجتماعي و علمي است چندان جايگاهي ندارد و اكثر منابع كتابخانه ها همچنان دست نخورده مي ماند و اين مشكل درشهرهاي كوچك بيشتر خود را نمايان مي كند زيرا دانش آموزان كه قسمت اعظم مراجعين به كتابخانه ها مي باشند منابع كتابخانه را در حد انجام تكليف مدرسه يا تحقيق استاد جستجو مي كنند و فرهنگ كتابخواني درجامعه ما هنوز نهادينه نشده است. مي توان از جمله عوامل و موانع رشد كتابخواني كمبود امكانات مطالعه، نبود برنامه مطالعه درخانواده ها و مدارس و جامعه، عدم مديريت زمان جهت مطالعه و استفاده از رسانه هاي ديگر جهت پر كردن اوقات فراغت، گراني كتاب و تخصيص ندادن بودجه خريد كتاب درخانواده ها و بطور كلي عدم سرمايه گذاري لازم در بحث كتاب را نام برد. با بكارگيري راهكارهاي مناسب جهت برطرف نمودن موانع ذكر شده از طرفي و از طرف ديگر خود كتابخانه ها با تهيه منابع و كتب استاندارد و همچنين منابع مرجع روز آمد، حل مشكل نارسايي فضاي مناسب كتابخانه ها و بكارگيري پرسنل متخصص و كارآزموده جهت پاسخگويي به نياز مراجعين و انجام فعاليتهاي مرجع، مجهز نمودن كتابخانه ها، انجام فعاليت هاي جانبي و همچنين تجديد نظر در برخي شيوه هاي فعاليتي كتابخانه و در دسترس قرار دادن كتابخانه ها به طوري كه امكان دسترسي هر فرد به كتاب و كتابخانه فراهم باشد مي تواند به نوعي به ترويج فرهنگ مطالعه و كتابخواني كمك كند.

نويسنده:فاطمه قويدل
منبع: كيهان
براي آن كه بتوان با صرفه جويي زندگي كرد، روشهاي متعددي وجود دارد كه با رعايت آنها حتي ميتوان پس انداز كرد. اگرچه تبعيت از روشهاي
مورد نظر به ظاهر كاري شبيه به ذره ذره پول خرج كردن است، امارعايت آنها موجب ميشود ساليانه مبلغ قابل توجهي را پس انداز كنيد.
البته در اين مسير همواره روشها و راهكارهاي متعددي وجود دارد كه عدهاي ميتوانند و عدهاي نميتوانند آنها را به كار بگيرند.
در ذيل به شش مورد از متداول ترين موارد صرفه جويي اشاره ميكنيم:
1- پوشاك: در تهيه پوشاك سعي كنيد متناسب با فصل از رنگهاي ساده و مدلهاي يقه گرد، يقه هفت و يقه اسكي استفاده كنيد كه با داشتن تعداد معدودي از آنها بتوانيد همخواني لازم را براي لباس و پوشاك تمام فصول ايجاد كنيد. در صورت امكان، لباسهاي بلا استفاده دوستان يا خانوده خود را بپذيريد و استفاده كنيد. تا جاي ممكن از خريد پوشاك و لباسهايي كه به ندرت مورد استفاده قرار ميگيرند، خودداري كنيد.
2- غذا: خوراك سادهاي را به عنوان غذا انتخاب كنيد. سعي كنيد متناسب با هر فصل، غذاي تازه مصرف كرده و تا جاي ممكن از مصرف غذاهاي فرآوري شده خودداري كنيد، زيرا مواد غذايي تازه ارزانتر و سالمتر هستند. در صورت امكان سعي كنيد بخشي از مواد غذايي مورد نياز (مانند ماست، پنير يا نان) را خودتان درست كنيد.






3- باغچه كاري: در صورت امكان از حداقل فضاي موجود استفاده كنيد و به كشت ميوه، سبزيجات يا گياهاني بپردازيد كه در سبد مصرف شما سهم چشمگيري دارند. بديهي است اگر محل سكونت شما از باغچه نسبتا بزرگتري برخوردار باشد، با پرورش گياهان و درختان علاوه بر رفع بخشي از نياز خود ميتوانيد در تعديل درجه حرارت محيط منزل خود در تابستان و زمستان نيز موثر باشيد.
4- شراكت: سعي كنيد همسايه يا دوست خوبي باشيد. اين مسأله به خصوص در شرايط سخت اهميت زيادي دارد و امكان برقراري ارتباط با اطرافيان را بيشتر ميكند. اگر فكر ميكنيد چيزي در اختيار داريد كه مورد نياز دوست يا همسايه شما است يا آنها چيزي دارند كه به درد شما ميخورد، از مشاركت با هم دريغ نورزيد.
5- كار و تلاش: اگر وقت آزاد داريد، سعي كنيد شغل نيمه وقت ديگري پيدا كنيد يا چند ساعتي را طي هفته به تعليم و يادگيري فنون و مهارتهايي اختصاص دهيد كه در زندگي شما موثر است.
6- خريد: تا جاي ممكن خريدهاي معمولي خود را از فروشگاههاي مقرون به صرفه انجام دهيد و سعي كنيد سري به حراجيها، سمساريها و فروشگاههاي مشابه بزنيد. هنگام خريد به دوام جنس و كالاي مورد نظر فكر كنيد و اجناس مرغوب و با كيفيت بخريد. در صورت امكان به جاي تعويض اجناس خود، آنها را تعمير كنيد.
هر چند خردهفرهنگهاي جوانان در غرب تا مدتها عمدتاً خصلتي براندازانه و مقاومتكننده در برابر نظام مستقر
داشتند و يا حداقل اينگونه تلقي ميشدند اما از دههي 1990 به اين سو جهان شاهد غيرسياسي شدن و كالايي شدن آنها بوده است. اشاعهي اين دو خردهفرهنگها به ساير جوامع به ويژه جوامع اسلامي از جمله جامعهي ايراني دو سؤال مهم را برانگيخته است: اول اينكه آيا خرده فرهنگهاي جوانان در ايران نيز از روند ياد شده (حركت از مقاومت به سمت مصرفگرايي) تبعيت كردهاند و دوم اين كه آيا جهاني شدن خردهفرهنگهاي جوانان باعث پيدايش خرده فرهنگهاي همگون جوانان در جهان و از جمله جامعهي ايراني نخواهد شد؟
مقالهي حاضر در پاسخ به سؤالات بالا، چهار قرائت جايگزين را معرفي و نقاط ضعف و قوت هر يك از آنها را به اجمال مورد ارزيابي قرار ميدهد.
واژگان كليدي: جهاني شدن؛ خردهفرهنگهاي جوانان؛ چهلتكه سازي فرهنگي؛ غربي شدن؛ آنومي؛ مصرفگرايي؛ مقاومت؛ فرهنگ عامهپسند.
● نويسنده: محمود - شهابي
● منبع: فصل نامه - مطالعات جوانان - 1382 - شماره 5، زمستان




جهاني شدن يكي از مهمترين چالشهاي جهاني عصر حاضر است. در دو دههي گذشته شاهد افزايش قابل توجه استفاده از اين واژه در محافل دانشگاهي، مطبوعاتي و حتي در محافل سياسي و اقتصادي جهان بودهايم. اين موضوع در ابعاد مختلف سياسي، اقتصادي و فرهنگي آن، دستمايهي تأليف كتابها، مقالات و بهانهي برگزاري كنفرانسهاي متعددي واقع شده است. برداشتها، تعاريف، مواضع و سياستها در اين زمينه در مقياسهاي بينالمللي و ملي از طيف وسيعي برخوردار بودهاند، به طوري كه اتفاق نظر در خصوص ماهيت، علل و آثار جهاني شدن را به امري دور از دسترس بدل ساخته است. از ميان انواع سؤالاتي كه در خصوص جهاني شدن مطرح شدهاند، شايد مهمترين سؤال اين باشد كه آيا تشديد فرايند جهانيشدن در حال حاضر به چيرگي يك فرهنگ واحد جهاني منجر شده است يا در آينده چنين وضعيتي را باعث خواهد شد؟ آيا جهاني شدن باعث تنوع فرهنگي بيشتر شده و امكان حضور همهي فرهنگها در صحنهي جهاني را فراهم كرده و يا خواهد كرد؟
پاسخ به اين سؤال تلقي ما را از مفهوم جهاني شدن جواني يا جهاني شدن فرهنگ جوانان نيز روشن خواهد كرد. به عبارت ديگر، سؤال اين است كه آيا فرايند جهاني شدن جوامع نيز به معناي همگون شدن تجربهي جواني در همهي جوامع است؟ پيش از پاسخ دادن به اين سؤالات لازم است رويكردهاي مختلف به موضوع جهاني شدن فرهنگها مطرح و نقاط قوت و ضعف آنها مورد توجه واقع شود.
2ـ رويكردهاي نظري به موضوع جهاني شدن فرهنگها
واژهي جهاني شدن معمولاً مفروضهي دهكدهي جهاني «مارشال مك لوهان» (1964) را تداعي ميكند. طبق اين مفروضه، پيدايش «رسانهي سرد» تلويزيون، انفجار زمان و مكان و همگون شدن فرهنگها را به دنبال خواهد آورد. اين مفروضه باعث ترس و هراس فرهنگهاي ضعيفتر و اميدواري فرهنگهاي مسلط در جهان شده است.
البته شواهدي در دست است كه مفروضهي «مك لوهان» را تأييد ميكند. به عنوان مثال، در حال حاضر ما شاهد تشديد فرايند بينالمللي شدن الگوهاي مصرف فرهنگي هستيم (همگرايي ذائقهها و ترجيحات فرهنگي). به علاوه وجود فنآوريهاي ارتباطي نوين (به ويژه تلويزيونهاي ماهوارهاي و شبكهي اينترنت) بر دامنهي تماسها و تجربيات بينفرهنگي افزوده است. انواعي از موسيقي، فيلم و سريالهاي تلويزيوني، ميليونها بيننده را در سراسر جهان و در آن واحد به خود جلب ميكند. اقلام مصرفي همچون لباسها، نوشيدنيها و خوردنيهاي خاصي داراي مشتريان جهاني ميباشند.
سبكهاي زندگي جهانوطنانه در ميان طبقهي متوسط جهاني رو به رشد است. مسابقات ورزشي جهاني همچون بازيهاي المپيك، رقابت كشورها براي تصاحب جام جهاني فوتبال، گسترش توريسم جهاني، همگي نشانههايي از يك دنياي در حال جهاني شدن به شمار ميروند.
با اين همه، تفسيرهاي مختلفي از اين فرايند ارائه شده است. «فيتز پاتريك» (2001) قرائتها و تفسيرهاي ارائه شده در خصوص جهاني شدن فرهنگها را در سه دستهي كلي مورد توجه قرار داده است. ذيلاً به معرفي اين قرائتها ميپردازيم.




2ـ 1ـ قرائت مخالف جهاني شدن فرهنگها
عدهاي از صاحبنظران همچون «گيدنز» (1990) فرايند جهاني شدن فرهنگها را صرفاً محصول و نتيجهي تجدد ميدانند و آن را تحت عنوان «تجدد متأخر» توصيف ميكنند. اين اظهارنظر گيدنز باعث شده است عدهاي از جهاني شدن به عنوان نسخهي ديگري از غربي شدن ياد كنند، در حالي كه خود گيدنز جهاني شدن را با غربي شدن يكي نميداند (روبرتسون و خندكر، 1998). نظريهي نظام جهاني نيز جهاني شدن را معادل گسترش سرمايهداري ميداند. طبق اين رويكرد، ناهمگوني و تنوع فرهنگي فقط ويژگي سطحي فرهنگ جهاني است. در زير اين سطح يك منطق فرهنگي واحد وجود دارد و آن مصرفگرايي است. رفاه فردگرايانه، سودجويي، طمع و آسايش خودخواهانه همگي نمادهايي هستند كه براي مخاطبان جهاني تبليغ ميشوند. تنوع ظاهري سوپرماركتهاي جهاني فقط انحصار قدرت شركتهاي چندمليتي را كتمان ميكند. افراد ممكن است به عنوان مصرفكننده، آزاد باشند، اما مصرفگرايي فقط شكل محدودي از آزادي است كه از طريق آن مصرفكنندگان به قواعد بازي سرمايهدارانه (رقابت و كالايي شدن) تن درميدهند. بنابراين، براساس اين رويكرد، يك فرهنگ جهاني آمريكايي بر جهان سلطه يافته است (فيتز پاتريك، 2001).
اين برداشت از جهاني شدن همان گونه كه «پيترز» (1994 : 163) ميگويد، به معناي آن است كه «جهاني شدن از اروپا و غرب نشأت گرفته است و لذا تاريخ جهاني شدن با تاريخ غرب شروع ميشود». مطابق با اين برداشت، جهاني شدن عبارت است از فرايند هژمونيك اشاعهي جهاني اشكال فرهنگي كه داراي اثرات يكسان بر روي همهي فرهنگهاي گيرنده ميباشد.




2ـ 2ـ قرائت موافق جهاني شدن فرهنگها
عدهاي ديگر از صاحبنظران (همچون هاروي، 1989) فرايند جهاني شدن فرهنگها را با شرايط فرامدرن، همبسته ميدانند. عدهاي همچون اولف هانرز (1987)، ندروين پيترز (1994)، جيمز لال (1995)، آرجون آپادوراي (1990)، فيثرستون (1990) جهاني شدن را به دو رگهسازي تعبير ميكنند. مطابق با اين برداشت، فرهنگهاي محلي يا بومي در مواجهه با فرهنگهاي بيگانه، محو يا منقرض نميشوند. به عبارت ديگر، عليرغم قدرت همگونكنندهي تجدد، دنيا چه در حال حاضر و چه در آينده استاندارديزه نبوده و نخواهد شد. به عقيدهي جيمز لال (1995: 147) ما در حال حاضر در يك دهكدهي جهاني به سر نميبريم. به گفتهي وي، رسانههاي ارتباطي، محيط فرهنگي را متنوع ميكنند نه استاندارد (لال، 1995: 147). از نظر فرامدرنيستهايي همچون فيثرستون، در فرايند جهاني شدن، فرهنگها ناهمگون و متنوع خواهند شد. اگر در دورهي مدرن شاهد ثبات و عدم تحرك فرهنگي بوديم، در شرايط فرامدرن شاهد دورگهسازي جهانوطنانه خواهيم بود. در چنين شرايطي هويتهاي اجتماعي سيالتر از گذشته ميشوند و انسانها هويت خود را در جريان آزمايش و خطا و چهل تكهسازي و نه از طريق پذيرش آنچه از گذشتگان به آنها رسيده است، ميسازند. بسياري از فرامدرنيستها از جهاني شدن فرهنگ به عنوان نيرويي آزاديبخش كه همگوني تجدد را درهم ميشكند استقبال ميكنند (فيتز پاتريك، 2001). بدين ترتيب، طبق اين رويكرد ما شاهد ظهور يك فرهنگ واحد جهاني نخواهيم بود، بلكه همهي فرهنگها ميتوانند خود را در صحنهي جهاني مطرح كنند.
2ـ 3 رويكرد مظنونين به فرايند جهاني شدن فرهنگها
براساس اين رويكرد، به جاي طرح ناهمگوني منطقهاي متعدد يا همگوني يك منطق واحد، لازم است منطقهاي مسلطي كه در عصر جهاني شدن با همديگر مقابله ميكنند، شناسايي شوند. مثلاً «بنيامين باربر» (1995) اذعان ميكند كه فرهنگ عامهپسند آمريكايي تلاش كرده است تا به لحاظ اقتصادي و فرهنگي جهان را اشباع كند و سنتها، زبانها و رسوم محلي را تضعيف نمايد، اما اين تلاش با واكنشها و عكسالعملهايي (ناسيوناليسم و بنيادگرايي مذهبي) مواجه شده است. هر دوي اين روندها اگرچه در تخاصم با يكديگرند اما وابستگي متقابل به يكديگر نيز دارند و در واقع دو روي سكهي جهاني شدن فرهنگ هستند.
باربر در كتاب «مك ورلد عليه جهاد» از همزماني دو روند متناقض در جهان سخن ميگويد. به نوشتهي وي از يك طرف ما شاهد شكلگيري يك بازار اقتصادي توسعهطلب و همگونساز هستيم كه تحت سلطهي شركتهاي چندمليتي به همگونسازي و ادغام فرهنگهاي محلي در يك فرهنگ جهاني مشغولند (مك ورلد) و از سوي ديگر شاهد رشد محليگرايي، خاصگرايي و طرح سياست هويت در اشكال مذهبي، قومي و نژادي آن هستيم (جهاد). به عقيدهي وي، اين روند همهي اشكال مخالفت بنيادگرايانه با تجدد را دربرميگيرد و در «اسلام، پروتستانيسم، كاتوليسم، هندوئيسم، بوديسم، كنفوسيوسيسم و صهيونيسم تبلور مييابد» (باربر: 1996: 205).
به نظر وي، هر دو روند، دشمن آزاديهاي مدني و تهيهكنندهي جامعهي مدني و آرمانهاي دموكراتيك ميباشند.
ساموئل هانتينگتون (1997) از اين تحليل فراتر ميرود و معتقد است كه «جهان اينك به چند حوزهي تمدني تفكيك شده است و هر يك از اين حوزهها با ساير حوزهها در تضاد ميباشد. اين تضاد، قدرت آمريكا را تضعيف و صلح جهاني را تهديد ميكند». (به نقل از فيتز پاتريك، 2001).
3ـ فرهنگ جوانان در غرب: از مقاومت تا مصرفگرايي
بدون شك، همهي گروههاي اجتماعي كم و بيش تحت تأثير فرايند جهاني شدن قرار گرفته و خواهند گرفت، اما جوانان بيش از هر گروه اجتماعي ديگري از اين فرايند تأثير ميپذيرند و بيش از هر گروه ديگري نيز بر روي اين فرايند تأثير ميگذارند. هر چند فرهنگ جوانان پديدهاي پيچيده است، اما شناخت آن براي درك آيندهي جهاني شدن ضرورت دارد. منظور از فرهنگ جوانان اين است كه به يك منظومهي فرهنگي واحد، همهي افراد 15 تا 30 سال در تمامي طبقات اجتماعي را به خود جذب ميكند. به عبارت ديگر، گروههايي از جوانان كه وجه مشخصهي آنان باورها، ارزشها و هنجارهاي خاص آنها در مقابل فرهنگ مسلط يا نظم اجتماعي حاكم ميباشد، فرهنگ جوانان را تشكيل ميدهند.بروز اين فرهنگ را ميتوان در سبك، كنش، ذائقه و سبك زندگي جوانان مشاهده كرد.
تا قبل از دههي 1960 ميلادي واژهي فرهنگ جوانان چندان در محافل علمي رواج نداشت، اما امروزه تقريباً همه پذيرفتهاند كه فرهنگ جوانان نه تنها يك واقعيت اجتماعي است، بلكه در برخي از جوامع در مخالفت آشكار با وضع موجود فرهنگي ـ اجتماعي قرار گرفته و حتي نشاندهندهي آيندهي جامعه نيز ميباشد (برگر و برگر، 1972: 248).
آغاز فرهنگ جوان بينالمللي كه بر روي موسيقي راك متمركز بود به سال 1956 برميگردد؛ يعني هنگامي كه اولين ترانهي «الويس پرسيلي» تحت عنوان Heart Break Hotel در آمريكا وارد بازار شد. به غير از بريتانيا، ساير كشورهاي اروپايي، تا مدتها جزء مصرفكنندگان و گيرندگان اين فرهنگ بودند. در حال حاضر، مركز و هستهي اصلي اين فرهنگ شبكهي تلويزيوني موسيقي (MTV) است كه موسيقي ويدئويي را در سرتاسر جهان پخش ميكند. بينالمللي شدن موسيقي جوانان تا قبل از پيدايش رسانههاي الكترونيك امكانپذير نبود. ثربورن، 1995: 250).
در بريتانيا اولين خردهفرهنگ ويژهي جوانان، در سال 1953 در مناطق كارگرنشين جنوب و شرق لندن با عنوان «تدي بويها» شكل گرفت و تا اواخر 1960 نيز به حيات خود ادامه داد. اين جوانان كه با كت و شلوار سبك «ادواردي» و موهاي ژل و روغنزده قابل تشخيص بودند، از موسيقي «راك اند رول» وارداتي از آمريكا (يعني آهنگهاي الويس پريسلي، بيل هيلي، ادي كوچران) استفاده ميكردند. در دههي 1960 خردهفرهنگهاي جوان ديگري در بريتانيا به وجود آمدند از جمله نوگراها و راكرها و همچنين كلهپوستيها و هيپيها. در دههي 1970جامعهي بريتانيا شاهد پيدايش پانكها و در دههي 1980 شاهد پيدايش «اسيدهاوس» بود. نوگراها در اوايل دههي 1960 در شرق لندن و شهرهاي جنوب شرقي انگلستان به وجود آمدند و به لحاظ طبقاتي به بخشهاي در حال رشد و پيشرفت طبقهي كارگر تعلق داشتند. موسيقي مورد علاقهي آنها اسكا يا موسيقي پاپ هند غربي بود. راكرها از كارگران يدي غيرماهر و كمدرآمد تشكيل شده بودند. از نظر سبك پوشش از ژاكتهاي چرمي مشكي، پوتين و جين استفاده ميكردند و علاقهي زيادي به موتور سيكلت سواري (به عنوان نماد آزادي) داشتند. موسيقي مورد علاقهي آنها «راك اند رول» بود.
در سال 1964 درگيريهاي شديدي بين نوگراها و راكرها در شهر بندري كلاكتون انگلستان به وقوع پيوست كه موجي از هراسهاي اخلاقي را در آن كشور به دنبال داشت (ويدي كمب و ووفيد، 1995: 8 ـ9) در سال 1976 خرده فرهنگ يا جنبش پانك در حومهي شهر لندن و از ميان طبقه كارگر به وجود آمد. پانكها جدايي بين هنرمند و مخاطب را رد ميكردند و براي نزديك شدن هنرمند و مخاطب به همديگر معمولاً در كنسرتهاي موسيقي آب دهن به سمت همديگر پرتاب ميكردند تا از اين طريق بر منزلت برابر هنرمند و مخاطبان او تأكيد كرده باشند. آنها هر نوع موضعگيري سياسي آشكار را انكار ميكردند و در عوض، سبكهاي زندگي پوچگرايانه و لذتطلبانه را دنبال ميكردند. پانكها در واقع در مقابل خانوادهها، محل كار و تحصيل، اخلاقيات، مذهب و نظام سلطنتي بريتانيا شورش ميكردند و آنارشي را جايگزين آنها مينمودند (همان: 12ـ 11).
در دههي 1980، جامعهي بريتانيا شاهد كاهش فعاليت خردهفرهنگهاي ويژهي جوانان بود و به جز خردهفرهنگ اسيدهاوس، خردهفرهنگهاي ديگري در اين دهه به وجود نيامد. اعضاي اين خرده فرهنگ به علت مصرف مواد مخدر، قرصهاي نشاطآور و ال.اس.دي در پارتيهاي بزرگ چند هزار نفري، نگرانيهاي شديدي را در ميان افكار عمومي به وجود آوردند. (همان: 14)
از دههي 90 به اين سو ما شاهد غيرسياسي شدن خردهفرهنگهاي ويژهي جوانان در زادگاه اصلي آنها (آمريكا و بريتانيا) و تبديل شدن آنها به اقلام مصرفي براي خوشايند مخاطبان بينالمللي (حتي مخاطبان زير 15 سال و بالاي 30 سال) آنها هستيم. صنايع سرگرمي غربي به ويژه گردانندگان شبكههاي تلويزيوني موسيقي (مثل شبكهي MTV) نقش مهمي در تضعيف پتانسيل راديكالي و انقلابي اين خردهفرهنگها ايفا نمودهاند. تجاري شدن خردهفرهنگهاي جوانان در سطح بينالمللي موجب رونق بازار جوانان براي شركتهاي چندمليتي شده است. وجود 3 ميليارد جوان زير 25 سال در جهان با علائق نسبتاً يكسان موجب وسوسهي دستاندركاران صنايع فرهنگي بينالمللي به ويژه در عرصهي فرهنگ عامهپسند جهاني شده است. بدون ترديد موفقيت صنايع فرهنگي «جوان ـ محور» در جهان، وابسته به كنترل انحصاري آنان بر تبليغات و بازاريابي جهاني است. حال سؤال اين است كه آيا چنين خردهفرهنگهايي در جامعهي ايراني امروز نيز وجود دارند؟ اگر وجود دارند آيا همان روند پيش گفته در جوامع غربي را طي كرده و يا خواهند كرد؟




4ـ خردهفرهنگهاي جوانان در ايران
پيدايش پديدهاي تحت عنوان «مسأله جوانان» در ايران به رشد سريع شهرنشيني در دههي 1340 بازميگردد و اين خود تا حد زيادي ناشي از اجراي طرح اصلاحات ارضي به عنوان بخشي از برنامهي اصلاحات 6 مادهاي موسوم به «انقلاب سفيد» بود. هجوم مهاجران جوان از روستاها به شهرها موجب شد كه در شيوهي زندگي جوانان در حوزههايي مثل سبك پوشش، تحصيلات، مناسبات اجتماعي، عادات غذايي، الگوي گذران اوقات فراغت و نظاير اينها تحولاتي تازه پديد آيد. «مهاجرت باعث افزايش تعداد مردان جوان در شهرهاي بزرگ شد و تعادل نسبت مردان و زنان را بر هم زد». (صاحبالزماني، 1343 به نقل از رجالي، 1999: 87).
برخي جامعهشناسان ايراني از پيدايش گروههاي بزهكاران جوان، افزايش بيبندوباري اخلاقي در ميان جوانان شهري «خصوصاً اقشار بالاي اجتماعي»، ايجاد انحرافات و جرايم جنسي همچون تجاوز، روسپيگري و همجنسگرايي در ميان جوانان طبقات پايين و افزايش تعداد مواليد خارج از پيوند زناشويي خبر دادند (بهنام و راسخ به نقل از رجالي، 1994: 87).
نوع نگاه جامعهشناسان ايراني به جوانان در آن زمان بيشباهت به نگاه جامعهشناسان مكتب شيكاگو به رابطهي ميان بزهكاري جوانان و ظهور شهرها و رشد شهرنشيني نبود. جامعهشناسان اين مكتب بر اين باور بودند كه محيط اجتماعي شهري همانند اكولوژي طبيعي داراي يك حالت تعادلي است كه هجوم مهاجران جديد به شهرها اين حالت تعادل را بر هم ميزند و سازمان گسيختگي اجتماعي، نابساماني فرهنگي، سست شدن كنترلهاي هنجاري غيررسمي و نهايتاً پيدايش خردهفرهنگهاي بزهكار را باعث ميشود. جامعهشناسان ايراني نيز چنين استدلال ميكردند كه «وجود نسبت جنسي نامتعادل در جمعيت شهري دو ميليون نفري تهران در طول سالهاي حساس جواني و از منظر انباشت انرژي جنسي سركوب شده به معني يك خطر رفتاري و پزشكي است. تحت چنين شرايطي بازار روسپيگري به سرعت رونق مييابد. (صاحبالزماني، 1342 به نقل از رجالي، 1994: 86).
در ايران اين شهرنشيني سريع با غربگرايي قهري همراه بود. ابزارهاي اين غربگرايي عبارت بودند از: راديو، تلويزيون، سينما، تبليغات بازرگاني، سبك معماري، سبك پوشش، عادات غذايي، نظام آموزشي و البته باشگاهها و سازمانهاي جوانان كه تعداد آنها به گفتهي ناصرالدين صاحبالزماني (1342: 578) به بيش از 19 مورد ميرسيد. به نوشتهي حميد مولانا (1979: 108) مجلات عامهپسند آن زمان تبليغكنندهي آزادي جنسي، انواع لوازم آرايش غربي، لباسهاي مد روز، مسابقهي انتخاب دختر شايسته و محل انتشار شايعات هاليوودي بودند. جوانان ايراني به شدت تحت تأثير قهرمانان فيلمهاي داخلي و خارجي، خوانندگان و سبك زندگي آنها قرار داشتند. دو فرايند شهرنشيني و غربگرايي پايهها و زمينههاي سياسي فرهنگي يك نبرد تاريخي و سرنوشتساز را فراهم آوردند. فاتحان يا برندگان اين نبرد، انقلابيوني بودند كه شعار مشترك آنان نفي نظام استبداد سلطنتي و شيوهي نوسازي آن بود.
با وقوع انقلاب اسلامي و تأسيس جمهوري اسلامي، بازسازي هويتهاي فرهنگي و سياسي به صورت مهمترين دغدغهي دولت انقلابي درآمد. دولت اسلامي وظيفهي خود دانست كه براي ايجاد جامعهي مبتني بر اخلاق اسلامي، حوزهي خصوصي و عمومي حيات انساني را كنترل كند. مذهب به عنوان مؤلفهي اصلي هويت فرهنگي نقش مهمي در بازسازي هويت فرهنگي و سياسي ايفا نمود، بدون آنكه فرايند نوسازي به طور كامل طرد شود. بازسازي نظم اخلاقي از طريق برنامهي اسلاميسازي در همهي جنبههاي حيات فردي و اجتماعي دنبال شد. برنامهي اسلاميسازي مبتني بر يك رويكرد فقهي به اسلام بود كه براساس آن، اولين وظيفهي حكومت ديني، منطبق كردن همهي جنبههاي حيات فردي و اجتماعي با شريعت اسلامي است. از اين نقطه نظر، همهي جنبههاي حيات انساني بايد منعكسكنندهي باورهاي اسلامي باشد. بنابراين، پاكسازي جامعهي ايراني از مفاسد و پليديهاي جامعهي شبه مدرن و احياي ارزشهاي اسلامي در دستور كار نظام اسلامي قرار گرفت. اسلامي كردن روابط و مناسبات اجتماعي زن و مرد، احياي هنجارهاي اسلامي در مورد سبك پوشش زنان، اجراي سياست تفكيك جنسي زن و مرد در نهادهاي آموزشي (به جز دانشگاهها)، ورزشي و تفريحي و در وسايل حمل و نقل عمومي (اتوبوسهاي شهري)، منع سرگرميها و تفريحات غيراسلامي (مثل ديسكوها، كلوپهاي شبانه، قمارخانهها و مشروبفروشيها و …)، نظارت بر مراكز تفريحي سالم همچون پاركها، پاكسازي اماكني همچون رستورانها، باشگاهها و هتلها، همگي بيانگر تلاش، ميل و ارادهي نظام اسلامي به تحقق جامعهي مطلوب اسلامي بود. سياستگذاران فرهنگي كشور چنين استدلال ميكردند كه به منظور اثربخشي برنامهي اسلاميسازي لازم است از فضاي فرهنگي كشور در برابر تهاجم فرهنگي غرب حمايت و حراست به عمل آيد.
بنابراين، منع فعاليتهاي ويدئويي در دههي اول پس از پيروزي انقلاب و ادامهي چنين ممنوعيتي در مورد تلويزيونهاي ماهوارهاي و تا حدي ارتباطات اينترنتي و مبارزه با غربگرايي در رفتار جوانان همگي پيامد التزام نظام جمهوري اسلامي به حمايتگرايي فرهنگي است. اين حمايتگرايي فرهنگي در سياستگذاري امور جوانان نيز منعكس شده است. يكي از اهداف مندرج در منشور تربيتي نسل جوان «حفظ هويت و استقلال فرهنگي از طريق اتكا به فرهنگ بومي و دور نگه داشتن جوانان از تشبه و همانندگردي با مظاهر نامناسب فرهنگ و تمدن غربي» عنوان شده است (دبيرخانهي شوراي عالي جوانان: 1374).
در طول بيش از دو دهه پس از پيروزي انقلاب اسلامي نسل جوان ايراني همواره براي همنوايي تحت فشارهاي داخلي و بينالمللي قرار گرفته است. آنان از يك طرف در معرض نيروهاي محلي، برنامههاي اسلاميسازي و هويت ملي قرار گرفتهاند و از طرف ديگر تحت تأثير نيروهاي جهاني، جهان وطني و هويت شخصي واقع شدهاند.
عليرغم تلاش دستاندركاران امور جوانان در جهت پرورش فرزندان انقلاب بر اساس ارزشها و هنجارهاي اسلامي، بخش نسبتاً قابل ملاحظهاي از جوانان ايراني حداقل در برخي از حوزههاي حيات اجتماعي خود، تعريف ديگري از بهنجاري و «زندگي خوب» دارند. اگر در ميان جوانان «متعارف» و جوانان «فعال سياسي» پذيرش «ارضاي معوق» به خاطر برخورداري از آيندهاي بهتر رهيافت ارزش اصلي محسوب ميشود، در ميان جوانان عضور خردهفرهنگ، «ارضاي آني» يا «لذتطلبي لحظهاي»، جستوجوي غيرمسوولانهي لذت، هوس اجتماعي، مدگرايي و ماجراجويي رهيافت ارزش اصلي به شمار ميآيد.
سبك زندگي اين دسته از جوانان نيز منطبق با رهيافت ارزشي ياد شده است. بنابراين، شركت در مهمانيهاي خصوصي غيرمجاز، ارتباطات و معاشرتهاي خارج از چارچوب ازدواج با جنس مخالف، الگوپذيري از ستارههاي موسيقي و فيلم در عرصهي فرهنگ عامهپسند جهاني، سبك و مصرف رسانهاي اين دسته از جوانان در عرصهي موسيقي، ويدئو، تلويزيونهاي ماهوارهاي، اينترنت و مانند آن بخشي از دنياي جوانان عضو خردهفرهنگ را تشكيل ميدهد.
سؤالي كه اينك مطرح ميشود آن است كه چه تبييني ميتوان از رابطهي جوانان عضو خردهفرهنگ و مصرف فرهنگي آنان ارائه كرد؟ آيا مصرف فرهنگ عامه پسند جهاني از سوي جوانان ايراني به همگون شدن فرهنگ جوانان ايراني با همتاهاي غربي خود خواهد انجاميد؟ به عبارت ديگر چه قرائتي از دلايل، انگيزهها و دلالتهاي مصرف فرهنگي اين دسته از جوانان ميتوان ارائه نمود. ذيلاً چهار تبيين يا قرائت متفاوت در پاسخ به دو سؤال فوقالذكر معرفي ميگردند.




4ـ 1- قرائتها
در خصوص رابطهي بين خردهفرهنگهاي ويژهي جوانان و فرهنگ عامهپسند (جهاني) دو موضع متخالف از سوي دانشمندان نظريهي انتقادي و مطالعات فرهنگي اتخاذ شده است. از يك طرف اين رابطه تحت عنوان رابطهاي بيمعنا، منفعلانه، كوركورانه، منحرفانه، دستكاري شده، لذتطلبانه و مصرفگرايانه محكوم شده است و از طرف ديگر، به عنوان رابطهاي آگاهانه، خلاقانه، مستقلانه، گزينشگرانه، معنيدار و نمادين، تحسين و ستايش شده است. موضع اول از آن نظريهپردازان فرهنگ تودهوار در سنت انتقادي مكتب فرانكفورت و برخي از منتقدان آمريكايي مثل «نيل پستمن» است. موضع دوم نيز از آن مطالعات فرهنگي بريتانيا (در آثار كساني مثل ويليز، 1997؛ هال و جفرسون، 1978؛ هبديج، 1979)، مطالعات فرهنگي آمريكا (به ويژه جان فيسك، 1986)، برخي از اعضاي مطالعات فرهنگي فرانسه (دو سرتو، 1984؛ باختين، 1968) ميباشد.
مواضع و ديدگاههايي كه در مورد خرده فرهنگهاي ويژهي جوانان ايران و رابطهي آنها با فرهنگ عامه پسند در داخل و خارج از كشور مطرح شده است، در درون دو ديدگاه فوقالذكر قرار ميگيرند. تصور «جوانان خرده فرهنگ» به مثابهي فريبخوردگان فرهنگ تودهوار غرب يا مصرفكنندگان منفعل از آن سوي بخشي از فرهنگ رسمي و نيز از سوي بخشي از روشنفكران نخبهگرا مطرح شده است. اما تصور از اين جوانان به مثابهي چهلتكهسازان خودآگاه و مقاوم از سوي معترضان و مخالفان نظام جمهوري اسلامي در خارج از كشور تبليغ شده است. در اينجا ضمن معرفي اجمالي اين دو قرائت، دو موضع يا قرائت ديگر نيز ارائه خواهد شد.
4ـ 1 ـ 1ـ خردهفرهنگهاي ويژهي جوانان به مثابهي فريبخوردگان فرهنگ تودهوار
از نقطه نظر فرهنگ غالب، جوانان خردهفرهنگ، اغفالشدگان و قربانيان تهاجم فرهنگي غرب محسوب ميشوند يعني كساني كه كوركورانه و مقلدانه محصولات فرهنگي وارداتي غرب را مصرف ميكنند و دنبالهرو مدلهاي غربي هستند. توسعهي معنايي و مصداق مفهوم «غربزدگي» براي توصيف جوانان خرده فرهنگ، بيانگر طرز تلقي فرهنگ غالب، نسبت به اين خردهفرهنگهاست. در واقع تصويرسازي فرهنگ غالب از خردهفرهنگهاي جوانان به مفهوم «شياطين قوم» در آثار كوهن (1992) بسيار نزديك است. مطابق با اين ديدگاه، جهاني شدن فرهنگهاي جوانان به معني همگون شدن آنها با فرهنگ جوانان غربي است.
4ـ 1ـ 2ـ خرده فرهنگهاي ويژهي جوانان به مثابه چهلتكهسازان خودآگاه و برانداز
از نقطه نظر منتقدان، مخالفان و يا معترضان به سياستهاي فرهنگي حاكم به ويژه در ميان نويسندگان و فعالان سياسي خارج از كشور، نفس وجود اين خردهفرهنگها و الگوي مصرف فرهنگي آنها نشانهي مقاومت نمادين و يا غير مستقيم در برابر فرهنگ غالب يا مسلط تلقي شده است. از نظر قائلان به اين ديدگاه، در نبود كانالهاي نهادينهي بيان آزاد انديشهي سياسي، فرهنگ (و به ويژه فرهنگ عامه پسند)، سياسي شده، استفاده از زبان نمادين يا صداي غيرمستقيم رواج مييابد. شكلگيري خرده فرهنگ «پانك» در ايران در دههي 1360 از سوي مخالفان سياسي نظام جمهوري اسلامي به مقاومت آگاهانهي نمادين عليه اين نظام تعبير شد. بدحجابي زنان ايراني در دو دهه گذشته نيز از سوي برخي فمينيستهاي ايراني و هواداران خارجي آنها اين گونه تعبير شد.
وجود بازار سياه فرهنگي براي انواع اشياء و محصولات ممنوعه و وجود برخي فعاليتهاي خردهفرهنگي زيرزميني همگي حمل بر چهلتكهسازي براندازانه شد. اين قرائت كه قرائتي كاملاً سياسي از پيدايش خرده فرهنگهاي جوان و مصرف فرهنگي آنان است، از لحاظ نظري بر نظريهي «بريكولاژ» مبتني است. اين نظريه همان گونه كه توسط دو محقق مركز مطالعات فرهنگي بيرمينگام انگلستان به نامهاي «جان كلارك» و «ديك هبديج» (1979) در تجزيه و تحليل خردهفرهنگهاي جوانان بريتانيايي پس از جنگ دوم جهاني به كار برده شد به معني «پديد آوردن خلاقانهي معنا از طريق بكارگيري عناصر گفتماني پيشين» است. به عقيدهي كلارك، بريكولاژ عبارت است از «تنظيم مجدد و قرار دادن اشياء در يك زمينهي جديد به منظور ارسال پيام يا معناي جديد» (كلارك، 1976: 177).
طبق ديدگاه «ديك هبديج»، كالاهاي مصرفي، فعاليتهاي تفريحي و به طور كلي فرهنگ عامهپسند (از جمله سبك پوشش و موسيقي) از طريق مصرف خردهفرهنگي و تحت مكانيسم بريكولاژ به فعاليتهاي معنيدار تبديل ميشوند (هبديج، 1976: 102). انتقادي كه بر قرائت سياسي از وجود خردهفرهنگهاي جوانان در ايران و مصرف فرهنگي آنان وارد است اين است كه اين قرائت همهي فعاليتهاي خردهفرهنگي جوانان را «كنشهاي سياسي پوشيده در لفاف» تلقي ميكند، بدون آنكه اين تعميم بر يافتههاي علمي و تجربي استوار باشد. تنها از طريق انجام تحقيقات تجربي و قومنگارانه ميتوان به اين سؤال پاسخ داد كه آيا فعاليتهاي خردهفرهنگي جوانان ايراني انگيزه سياسي دارد يا خير.
علاوه بر اين، قضاوت در اين زمينه بايد به تفكيك عناصر اين خردهفرهنگها صورت گيرد و نه به صورت خوشهاي يا كلي. به عنوان مثال در تحقيقي كه در سال 1374 توسط نگارنده بر روي مخاطبين ويدئو در ميان دانشآموزان دبيرستاني شهر تهران انجام شد دلايل و انگيزههاي سياسي به هيچ وجه در ميان دلايل و انگيزههاي تماشاي برنامههاي غيرمجاز ويدئويي ديده نشد. به علاوه همان گونه كه قبلاً اشاره شد سبكهاي خردهفرهنگي همچون «پانك» و «رپ» در كشورهاي غربي در درون فرهنگ غالب ادغام شده از سوي صنايع فرهنگي به اقلام مصرفي قابل دسترس براي همگان تبديل شدهاند. اين خردهفرهنگها در جوامع غربي دلالت سياسي خود را از دست داده و توسط صنايع سرگرمي (همچون شبكهي تلويزيوني MTV) به اقلام مصرفي براي لذت بردن همگان تبديل شدهاند. اين تحولات باعث شده تا نظريهپردازي در خصوص رابطهي بين خردهفرهنگهاي جوان و استفادهي آنها از فرهنگ عامه پسند نيز متحول شود. بنابراين «ديك هبديج» يكي از نظريهپردازان «بريكولاژ» آگاهانه و براندازانه در سال 1988 با چاپ كتاب «پنهان شدن در روشنايي» از نظريه سابق خود عدول كرده و با گرايش به سمت فرامدرنيسم رابطه بين خردهفرهنگهاي جوان و مقاومت را انكار كرد (رجوع شود به هبديج، 1988: 8).
4ـ 1 ـ 3ـ خردهفرهنگهاي ويژهي جوانان به مثابه چهلتكهسازان فرامدرن
در مقابل ديدگاه افراطي ياد شده، يك قرائت موزون و متعادل نيز از سوي دو جامعهشناس سوئدي به نامهاي «يوهانسون» و «ميگل» (1992) مطرح شده است.
طبق اين ديدگاه، خردهفرهنگهاي جوانان نه صرفاً مصرفكنندگان منفعل فرهنگ تودهوار يا بردگان منفعل مد و نه صرفاً كاربران خلاق، فعال و آگاه فرهنگ عامهپسند هستند (يوهانسون و ميگل، 1992: 104). اين حقيقت دارد كه بازار جهاني تحت سيطرهي صنايع تفريحي جوانپسند است؛ صنايعي كه موفقيت آنها موكول به كنترل انحصاري تبليغات بازرگاني و بازاريابي جهاني است و نه موكول به ارزشهاي كيفي محصولات توليدي. بنابراين علايق و منابع تجاري اين صنايع ممكن است خلاقيت هنري و حق انتخاب محصولات فرهنگي را از افراد سلب كنند. از اين لحاظ خردهفرهنگهاي جوان براي شركتهاي چندمليتي مصرفكنندگاني بيش نيستند. اما اين نيز حقيقت دارد كه افراد مختلف به دلايل مختلفي عناصر فرهنگ عامهپسند را مورد استفاده قرار ميدهند و اينجا جايي است كه بخش فعال و خلاق فرهنگ مصرفي را ميتوان ملاحظه كرد. (همان: 114).
مردم عادي از فرهنگهاي ديگر آن بخشهايي را اقتباس ميكنند كه با شرايط و ويژگيهاي بومي آنها سازگار باشد. همان گونه كه «زيتومپكا» مينويسد: «فرهنگ كشورهاي مركز از سوي كشورهاي پيراموني به طور گزينشي اخذ و تغيير شكل داده ميشود به طوري كه آن را با ارزشهاي محلي (بومي) غنيتر ساخته، تفسير محلي به ايدههاي اخذ شده ميدهند… يعني تركيبي از عناصر بومي و وارداتي (زيتومپكا، 1993: 94). بنابراين جريانهاي فرهنگي همديگر را ملاقات كرده و تركيبات جديد يا پيوندي به وجود ميآورند. كارگزاران اصلي واسط در اين فرايند عبارتند از سرمايهگذاران فرهنگي محلي كه محصولات وارداتي را براساس كارآمدي فرهنگي محلي و نيازهاي بازار داخلي گزينش كرده آن را تغيير شكل ميدهند و نيز مردم عادي كه كارشان تجزيه اقلام فرهنگي وارداتي به دو بخش شكل و محتوا و پر كردن شكل يا ظرف جهاني با محتوا يا مظروف محلي است (همان: 94). بنابراين همواره امكان چهلتكهسازي فرهنگي از سوي كاربران يا مصرفكنندگان فعال و خلاق وجود دارد و از اين نظر بريكولرهاي داخلي جزء نيروهاي جهانيكنندهي داخلي به شمار ميآيند، نيروهايي كه عملكردشان باعث پيوندزني فرهنگي ميشود. نمونههاي اين پيوندزني فرهنگي در ايران را ميتوان در رفتار كاربران و يا مصرفكنندگان فرهنگ عامهپسند مشاهده كرد. عدهاي از جوانان ايراني در حال حاضر ديسكها و كاستهاي مختلفي از موسيقيهاي ايراني و خارجي (عمدتاً غربي) را در منزل نگهداري و مورد استفاده قرار ميدهند. عدهاي ديگر نيز در عين وفاداري به سنتها و شعاير اجتماعي جامعهي ايراني، از طريق استفاده از تلويزيونهاي ماهوارهاي جهاني پيوند خود را با همفكران فرامدرن خود در جهان حفظ ميكنند. آنچه كه در حال رخ دادن است عبارت است از تفكيك هويتهاي مختلف افراد و از آن طريق پاسخ دادن منعطفانه به مقتضيات فرهنگي ـ اجتماعي در حال تحول. اينها نشانههاي چيزي است كه «رايمر» جامعهشناس سوئدي آن را سبك زندگي فرامدرن ميداند.
هستهي مركزي اين سبك زندگي چهلتكهسازي فرامدرن از عناصر فرهنگي متعلق به دنياها و زمانهاي متفاوت است اعم از سنتي و مدرن، عامه پسند و نخبه پسند (رايمر، 1995: 123). اين سبك زندگي فرامدرن معادل تيپ اجتماعي جهان وطن در آثار آقاي «اولف هانرز» است. به عقيدهي وي خصلت جهان وطنانه عبارت است از «داشتن يك نگرش مثبت نسبت به تنوع و نسبت به همزيستي فرهنگهاي مختلف در تجربه فردي، تمايل به قرار گرفتن در كنار «غير» و … داشتن آمادگي براي رهيابي به فرهنگهاي ديگر از طريق گوش دادن، تماشا كردن، تفكر و تأمل» (هانرز، 1990: 239).
بايد توجه داشت كه بيكولرهاي فرامدرن و يا جوانان جهان وطن از نظر فرهنگي، موجوداتي دو رگه هستند اما دو رگه بودن فرهنگي آنان عمدتاً ناخودآگاه است (وربنر، 1997: 12). بنابراين جهاني شدن فرهنگهاي جوانان از اين منظر به معناي فرامدرن شدن فرهنگهاي جوانان و دو رگه شدن يا جهان وطن شدن آنها است.
4ـ 1ـ 4ـ خردهفرهنگهاي ويژه جوانان به مثابه كاربران سردرگم و آنوميك فرهنگ عامهپسند جهاني
از منظر افراد بدگمان به فرايند جهاني شدن، مصرف فرهنگ عامهپسند جهاني به معني دست كشيدن از هويتهاي اجتماعي پيرامون آنها نيست. اين ديدگاه هم اثر همگونكنندهي فرهنگ عامهپسند جهاني را انكار ميكند و هم تمايل كاربران جهاني به همانندگردي با فرهنگ غربي. «جان فيسك» يكي از نظريهپردازان مكتب مطالعات فرهنگي آمريكا در اين زمينه مينويسد:
«هاليوود و تا حد كمتري اروپا ممكن است بر جريان بينالمللي اخبار و برنامههاي سرگرمكننده مسلط باشند اما هيچ مدركي دال بر افزايش جهاني محبوبيت كشورهاي غربي و ارزشهاي آنها وجود ندارد. سلطه در حوزهي اقتصاد لزوماً به سلطهي مشابهي در عرصه فرهنگ منجر نميشود. (فيسك، 1987: 320)
«بنيامين باربر» نيز جوانان را از پيوند زدن بين هويت جهاني و هويتهاي محليشان عاجز ميبيند:
«صحنهي تقابل «جهاد» و «مك ورلد» نه شهرها و نه حومه شهرها، بلكه روح متناقض نسل جديد است. همه كشورها ممكن است مورد حمله واقع شوند اما مخاطب اصلي جوانان هستند… در هر كشوري در جهان، نسل جوان در معرض كششهاي متضاد گذشته و آينده است. چرا كه اين جوانان هستند كه براي آي.آر.آي (ارتش جمهوري خواه ايرلند) و شبهنظاميان صرب ميجنگند و نيز اين جوانان هستند كه از واكمنهاي شركت سوني و «نين تندو» استفاده ميكنند. اين جوانان هستند كه با موسيقي MTV و شبكهي تلويزيوني استار به رقص درميآيند و اين جوانان هستند كه با ساز پرطنين هويت قومي و نفرت از «غير» ميرقصند… آنان در ميانه كشتارگاه، لحظهاي درنگ ميكنند تا با نوشيدن يك نوشيدني جهاني همچون پپسي يا كوكاكولا نفسي تازه كنند … آنان «جهاد» و «مك ورلد» را در روح عاريتي خود به حال تعليق درميآورند چرا كه نه توان طرد يكي از آن دو را دارند و نه قادر به تلفيق و ادغام آن هستند». (باربر، 1996: 4ـ 193)
آقاي «سام جرج» نيز در مقالهي خود از دو واژهي ديگر براي توصيف دو روند ياد شده استفاده ميكند. فرهنگ فنآوري در مقابل فرهنگ ترور. وي از دو روند فرهنگي در ميان جوانان جهان ياد ميكند: «جهاني شدن از بالا» و «جهاني شدن از پايين» كه به ترتيب معادل دو مفهوم «مك ورلد» و «جهاد» ميباشند. فرهنگ در حال ظهوري كه «جهاني شدن از بالا» را تعريف ميكند عبارت است از تكنولوژي يا فرهنگ تكنولوژيك. يكي از ويژگيهاي اصلي نسل جوان در حال ظهور در سراسر جهان علاقه و اشتياق آنان به فنآوري است. شكل فنآوري و دانش و كاربرد مربوط به آن ممكن است در ميان جوانان متغير باشد اما گرايش آنان به سمت فنآوري و ظرفيت آنان براي كسب مهارتها و دانش فني، امري جهاني است. وجه مشترك فرهنگ تكنولوژيك جوانان جهان عبارت است از: رايانه، اينترنت و دستگاههاي بيسيم.
وي از روند ديگري در فرهنگ جوانان جهان ياد ميكند و آن عبارت است از فرهنگ تروريسم يا فرهنگ ترور كه جهاني شدن از پايين را شكل ميدهد. اين فرهنگ به ويژه پس از رويداد 11 سپتامبر 2001 افكار عمومي مردم جهان را به خود جلب كرده است. از نظر وي جوانان، ارتش شبكههاي تروريستي جهان را تشكيل ميدهند و ميل به خشونت در ميان آنان رو به افزايش است. هر دو فرهنگ ويژگيهاي جوانان امروز را بيان ميكنند. جوانان امروز در كشاكش اين دو حد افراطي قرار گرفتهاند. اگرچه جوانان دسته اول عمدتاً در كشورهاي پيشرفته صنعتي و جوانان دسته دوم در بخشهاي فقيرتر جهان زندگي ميكنند اما نمايندگان هر دو دسته در همه كشورها با شدت و ضعف متفاوت حضور دارند. هر دو فرهنگ خصلتي براندازانه دارند و به يك اندازه براي جوانان جاذبه دارند. نسلهاي در حال ظهور به راحتي فريفتهي مزايا، وعدهها و ادعاهاي اين دو فرهنگ و پيرو ايدئولوژيهاي آنها ميشوند و در آنها نويد تحقق آمال و آرزوهاي خود را ميبينند.
اين دو، نقطهي تلاقي نيز دارند. استفاده از فنآوري مدرن توسط گروههاي تروريستي و اثرات فنآوري مدرن روي همه جوامع، امروزه امري واضح و انكار ناشدني است. شبكههاي تروريستي امروزي داراي دانش و مهارت خاصي در استفاده از ابزارهاي مدرني چون اينترنت، ارتباطات سيار، هواپيما، مواد منفجره و نظاير آنها هستند. (جرج، 2002: 2ـ1).
بنابراين ميتوان گفت از منظر «باربر»« و «جرج» جهاني شدن موجب ايجاد و تشديد «آنومي» و سردرگمي جوانان در انتخاب راه و روش زندگي شده است. اين دو جوانان را فاقد توانايي لازم براي تلفيق جهانگرايي و محليگرايي ميدانند. باربر در بخش ديگري از كتاب خود نااميدي خويش را از همزيستي «جهاد» و «مك ورلد» چنين بيان ميكند:
«مك ورلد» و «جهاد»، «غير»هاي همديگرند. ارتباط عقلاني بين اين دو اصلاً امكانپذير نيست چرا كه از نظر چريكهاي «جهاد» هم عقل و هم ارتباط، ابزارهاي اغواگرانهي شيطان محسوب ميشوند در حالي كه براي چريكهاي «مك ورلد» عقل و ارتباط هر دو ابزارهاي مصرفگرايياند. به دليل تعامل ديالكتيكي آنها با توجه به مقوله دموكراسي، «جهاد» و «مك ورلد» اضداد اخلاقي يكديگرند. هيچ جايي براي «نين تندو» در مسجد وجود ندارد، هيچ جايي براي عيسي مسيح بر روي اينترنت وجود ندارد، تاريخ براي ما «جهاد» را به عنوان نقطه مقابلي در برابر «مك ورلد» قرار داده است و آنها را از همديگر گريزي نيست؛ ولي افراد نميتوانند در آن واحد در هر دو حوزه زندگي كنند و چارهاي جز انتخاب ندارند. (باربر، 1996: 6ـ 215).
5ـ بحث و نتيجهگيري
برخلاف ديدگاه باربر علائم و نشانههاي موجود، حاكي از تمايل و توانايي جوانان جهان به تلفيق دنياهاي متفاوت «جهاد» و «مك ورلد» است. بخشي از جوانان امروز در حال تلفيق «مسجد و ماهواره» (1) هستند و ظاهراً با اين تلفيق احساس آنومي، تضاد و تناقض هم نميكنند. فرايند اختلاط فرهنگي همان گونه كه «ولف» ميگويد در دو دهه گذشته روبه رشد بوده و «علايق نظري را نيز به خود جلب كرده است به طوري كه مفاهيمي همچون چهل تكه سازي و دورگگي را جايگزين مفاهيمي همچون امپرياليسم فرهنگي، آمريكايي شدن و مك دونالدي شدن كرده است». (ولف، 1995: 63).
بنابراين همانگونه كه يكي از مصاحبهشوندگان جوان تهراني در پاسخ به سؤال نگارنده ميگويد آنها چشم بسته از همتايان غربي خود تقليد نميكنند. «ما با طرفداران موسيقي رپ و هويمتال در غرب دقيقاً يكي نيستيم، آنها كارهاي عجيبي ميكنند كه ما نميكنيم، ما فقط لباسها و سبكهاي آنها را دوست داريم». (شهابي، 1998: 219).
جوان ديگري نيز ميگويد «من دوست دارم پوتين و جين بپوشم، من دوست دارم از مدهاي روز دنيا پيروي كنم اما به شرطي كه با معيارها و باورهايم همخواني داشته باشد، مثلاً من مدهايي مثل جين پاره را تعقيب نميكنم چون با اعتقاداتم در تضاد است». (همان).
چنين وضعيتي خاص جامعهي ايراني نيست. در بسياري از كشورهاي در حال گذار يا در حال توسعه، نشانههايي از اين چهلتكهسازي فرهنگي را ميتوان ديد. «هانا ديويس» مصاديقي از اين روند فرهنگي را در يكي از شهرهاي مراكش ثبت كرده است (ديويس، 1990: 12).
تلفيق عناصر سنتي و مدرن همانگونه كه «جيمز لال» ميگويد هم منطقي است و هم عملي. «محيطهاي فرهنگي امروز از عناصر باواسطه و بيواسطه، از عناصر نخبهپسند و عامهپسند، از عناصر شخصي و تودهوار، از عناصر عمومي و خصوصي، از عناصر اينجايي و آنجايي، آشنا و غريب، از عناصر ديروز، امروز و فردا ساخته شدهاند». (لال، 1995: 4ـ 163). آنچه كه چنين تلفيقي را امكانپذير ساخته است تقطيع و تفكيك هويتهاي مختلف فرد و پاسخگويي منعطفانه به مقتضيات فرهنگي ـ اجتماعي در حال تغيير است. جوانان امروز خير دو دنيا را ميخواهند هم احساس تعلق به محيط پيرامون خود و هم اعمال فرديت خود از طريق توريسم مجازي و ماجراجويانه حتي فراتر از دايرهي تأييد محيط پيراموني خود، اين چيزي است كه «رايمر» جامعهشناس سوئدي از آن تحت عنوان «سبك زندگي فرامدرن» ياد ميكند (رايمر، 1995: 123).
تفاوت بريكولاژ فرامدرن با بريكولاژ مدرن در انگيزهمندي و آگاهانه بودن دومي است (انگيزه سياسي). چهلتكهسازي فرامدرن ميتواند بدون داشتن انگيزههاي سياسي صورت گيرد.




گفتن اين نكته كه بريكولاژ فرامدرن فاقد انگيزه سياسي خودآگاه است به اين معني نيست كه اين پديده و يا به طور كلي فعاليتهاي خردهفرهنگي جوانان در ايران فاقد پيامدهاي سياسي است. نظام جمهوري اسلامي ايران با نسخهي ناخواستهاي از تجدد در درون مرزهاي خود روبهروست. «نيروي جهانيسازي» بخشي از فشارهاي خود براي همنوايي را از طريق بيكولرهاي داخلي اعمال ميكنند و اين به معني اخلال در تحقق فرايند جامعهپذيري مطلوب از نظر فرهنگ مسلط يا غالب است. البته فرهنگ غالب نيز تحت تأثير نيروهاي جهاني شدن و نيز پويايي فكري خود، انعطاف و تحولپذيري نسبتاً قابل ملاحظهاي از خود نشان داده است. تحول در سياستهاي ارتباطي در زمينهي ويدئو و احتمالاً تلويزيونهاي ماهوارهاي، اينترنت و … نيز تحولاتي كه در عرصه مسايل زنان و جوانان در شرف وقوع است نشانگر وجود انعطاف در سياستها، روشها و نگرشها در فرهنگ غالب است. البته اين انعطاف حد و مرز دارد كه فراتر رفتن از آن غيرمحتمل و غيرممكن به نظر ميرسد. اين امر به معني آن است كه بخشهايي از هويتهاي خردهفرهنگي همچنان در زيرزمين باقي خواهند ماند اما بخشهايي نيز تحت تأثير رابطه ديالكتيك بين فرهنگهاي رسمي و غيررسمي ممكن است حداقل به صورت تعديل شدهاي نهادينه شوند.
خردهفرهنگهاي جوان و به طور كلي فرهنگهاي غيررسمي، امكانات و فرصتهاي جديدي در اختيار فرهنگ غالب براي تحقق يك نوع تحول فرهنگي تدريجي، برگشتناپذير و پايدار قرار ميدهند. خردهفرهنگهاي جوانان، شاخص شرايط و مقتضيات و مسير حركت جامعه هستند. آنها دماسنج تحولات آينده محسوب ميشوند. نتيجهي نهايي ديالكتيك بريكولاژ رسمي و بريكولاژ غيررسمي پيوندزني فرهنگي است كه در دو سطح و به وسيله دو نوع كارگزار متفاوت تحقق ميپذيرد:
يكي به وسيله كارگزاران فرهنگ رسمي از طريق توسل به راهحلهاي هرمنوتيك در تفسير و تعريف از واقعيت اجتماعي و ديگري به وسيله كارگزاران يا كاربران فرهنگ عامهپسند از طريق اعمال نوين بريكولاژ يا چهل تكهسازي فرامدرن با هدف فرار از آنومي و ارائه يك تفسير موافق و معنيدار از همنشيني اضداد.
* محمود شهابي: استاديار جامعهشناسي دانشگاه علامهطباطبايي
پينوشت:
1ـ اين تعبير از يك جامعهشناس مراكشي (خانم فاطمه مرنيسي) گرفته شده است. وي در يك مصاحبه راديويي در سال 1993 و در پاسخ به اين سؤال كه به عنوان يك فمينيست چگونه با اسلام كنار آمده است؟ ميگويد: «به عنوان يك زن مسلمان كه در سال 1993 زندگي ميكند مايلم در آن واحد دو چيز را داشته باشيم: مسجد و ماهواره (ر.ك ديويس، سوزان و ديويس، داگلاس، 1995).
با گسترش نظام سرمايه سالاري و حكومت بازار و همچنين گسترش رسانه هاي تبليغاتي، مردم روز به روز به
مصرف بيشتر كالاهاي لوكس و غيرضروري و ناسالم تشويق مي شوند. به علاوه، در سايه تضعيف روابط اجتماعي، تمايل مردم به داشتن سبك زندگي مرفه خانواده هاي ثروتمند تبليغات تلويزيوني، با رشدي چشم گير روبه رو شده است. اين «ولخرجي متظاهرانه» كه محصول اتحاد ابر شركت هاي تبليغاتي، مؤسسات بزرگ بازاريابي و مشاوران آنها با شركت هاي غول پيكر صنعتي است، بدون توجه به ضرورت و كيفيت كالاهاي تبليغ شده، تنها بر كميت بيشتر مصرف اتكا دارد. نويسنده اين مقاله پيشنهاد مي كند كه با تقويت نظام مشاركت و تشويق به خريد گروهي و پي گيري شكايات مشتريان و همچنين توسعه آگاهي شهروندان، اين وضعيت بغرنج بهبود يابد.
● نويسنده: رالف - نيدر
● منبع: ماه نامه - سياحت غرب - 1386 - سال چهارم، شماره 47، خرداد
توريستن ويبلن جامعه شناسي كه تئوري «ولخرجي متظاهرانه» را براي اولين بار در سال هاي پاياني قرن نوزدهم مطرح نمود، مطمئناّ در صورتي كه الگوهاي كنوني مصرف دنياي ما را مشاهده مي كرد، از خجالت آب مي شد. چرا كه در عصر حاضر، خريد كالاهاي لوكس و غيرضروري، به هدف و آرزوهاي زندگي افراد زيادي تبديل شده است.
ژوليت شور استاد دانشگاه هاروارد، در كتاب اخير خود با عنوان «آيا آمريكايي ها خريدهاي زيادي انجام مي دهند؟» به واقعيتي با عنوان «مصرف گرايي نوين» در عصر حاضر اشاره مي نمايد كه در آن، با بالا رفتن معيارهاي زندگي، افراد هيچ توجهي به قدرت خريد خود نمي كنند.
البته بيشترين سهم از خريد كالاهاي لوكس به ميليونرهاي تازه به دوران رسيده اختصاص دارد. افرادي كه در دوره هاي رياست جمهوري ريگان، بوش و كلينتون توانستند به ثروت هاي زيادي دست يابند. اما نكته مهمي كه شور به آن اشاره مي كند اين است كه در اين ميان، حتي افرادي كه نتوانسته اند به ثروت مناسبي هم دست يابند، از خريدهاي اسراف گونه استقبال مي كنند.
بايد دانست، نيرويي كه اين موج مصرف گرايي را به وجود آورده است، استفاده از روش هاي نوين بازاريابي است كه شركت هاي توليد كننده كالاهاي مصرفي، شركت هاي بزرگ تبليغاتي، مشاوران تازه وارد فعاليت هاي بازاريابي و در نهايت، موج فرهنگي مصرف گرايي، بازيگران اصلي اين وضعيت هستند. به عنوان مثال، صنعت ارائه كارت هاي اعتباري، همه ساله حدود 5/2 ميليارد خريد محصولات مصرفي را براي مصرف كنندگان انجام مي دهد كه اين كار باعث تشويق مصرف كنندگان به پرداخت پول بيشتر مي شود. اين شرايط از سويي به رشد صعودي مصرف كارت هاي اعتباري در دهه اخير انجاميده و از سوي ديگر، به افزايش بدهي مصرف كنندگان منجر شده است. آيا كسي در اين حقيقت ترديد دارد كه تلاش هاي بازاريابي تهاجمي صنعت كارت هاي اعتباري، به رشد تصاعدي و خيره كننده اين كارت ها انجاميده است؟
مثلاّ به صنعت داروسازي توجه كنيد: سرمايه گذاري اين صنعت، در بخش عرضه مستقيم داروهاي توليدي به مصرف كنندگان، در سال 1998 ميلادي تنها 25 ميليون دلار بوده است اما در سال هاي 1994 و 1996 اين عدد به 225 و 610 ميليون دلار افزايش يافت و در نهايت، در سال 1998 ميلادي، حجم اين سرمايه گذاري ها به يك ميليارد دلار بالغ گرديد. هدف از تبليغات عرضه مستقيم دارو به مصرف كنندگان كه در تلويزيون، مجله، اينترنت و ساير رسانه ها ارائه مي شود، پافشاري بيماران به تقاضاي تجويز داروهاي تجاري شركت هاي داروسازي توسط پزشكان است. داروهايي كه ممكن است آنان نيازي به مصرف اين داروها نداشته، غير ايمن بوده و يا گزينه هاي جايگزين ارزان تر و يا بهتري نيز داشته باشند. البته هيچ كس نيز درمورد آثار اين تبليغات مستقيم، سخني به ميان نمي آورد.
خانم شور با اشاره به اين اهرم بازاريابي، به ساير فاكتورهاي اجتماعي دخيل در اين تب لوكس گرايي اشاره مي كند. وي معتقد است كه با تغيير در الگوي توزيع درآمد، فرآيند خريد و مصرف مردم نيز دستخوش تغييراتي گرديده است، چرا كه افراد با درآمدهايي پايين تمايل دارند كه از الگوي مصرف افراد با درآمدهاي بالاتر تقليد كنند. با اين توضيح كه در دهه اخير، فاصله درآمدي افراد هم افزايش يافته است.
در اين ميان، برنامه هاي تلويزيوني با نشان دادن تصاويري از الگوهاي زندگي افراد ثروتمند، اين الگوها را به همه خانواده ها با هر سطح اجتماعي وارد مي كنند. خانم شور معتقد است كه عامل تلويزيون، در كنار از هم گسيختگي پيوندهاي همسايگي و ورود زنان به بازار كار، مصرف كنندگان كشورهاي غربي را ترغيب نموده كه به جاي همراهي با افراد همسايه و همتراز با خود، نگاه خود را به سوي سبك زندگي افراد ثروتمندتر از خويش معطوف نمايند.
البته روند اين «مصرف گرايي متظاهرانه» تنها با تغيير در گزينه هاي خريد فراروي افراد، تغيير نخواهد يافت، بلكه اين كار نيازمند يك تغيير اساسي در باورهاي فرهنگي ويژه اي است كه افراد را به فزون خواهي و مصرف كالاهاي لوكس تشويق مي كند. همچنين بايد سياست هاي دولت ها و جنبش هاي مصرف كنندگان نيز در اين مسير سهيم گردند تا فرآيند خريد مردم، بازنگري گردد.
سازمان هاي مستقل مصرف كنندگان، ارزش هايي جديد، روش هاي جديد تجزيه و تحليل و ايده هاي سياست گذاري جديدي را مطرح مي نمايند كه مي تواند به ايجاد تغيير در اين وضعيت منجر گردد.
در ادامه، من به تعدادي از اقدامات اين سازمان هاي مستقل اشاره مي كنم كه مي توانند مورد توجه قرار گيرند:
الف) خريد گروهي: تشويق شهروندان جامعه به خريد گروهي، باعث كاهش قيمت تمام شده مي گردد.
ب) تبادل گروهي اطلاعات و پي گيري شكايات: مصرف كنندگان مي توانند با استفاده از اينترنت، به تبادل اطلاعات و پيشنهادهاي خود پرداخته و براي پيش گيري مشكلات به وجود آمده ناشي از مصرف كالاهاي مختلف نيز از قدرت چانه زني و پي گيري گروهي بهره جويند.
ج) مشورت ها و مذاكرات گروهي: در سايه قدرت گروه هاي مصرف كنندگان، زمينه لازم جهت تأمين منافع خريداران فراهم مي گردد. همچنين دولت ها نيز از اين روابط استقبال مي كنند.
بدين ترتيب و با بهره گيري از اين روش ها، فرهنگ مصرفي جديدي به وجود خواهد آمد كه كيفيت را بر كميت ترجيح خواهد داد و با ارزش آفريني براي مشتريان، ويژگي هاي اكولوژيكي و اجتماعي آنان در فرآيند توليد حفظ مي شود. راهي كه سرانجام به مصرف غير متظاهرانه و صحيح كالاها و خدمات منتهي خواهد گرديد.
منبع: www. Commondreams. Org
* Ralph Nader: حقوقدان آمريكايي و يكي از فعالان در حوزه مسائل سياسي و اجتماعي.
در بيشتر نوشتههاي مرتبط با جوانان، «جوان» با «مشكلات اجتماعي» شناسايي ميشود. دامنهي اين «مشكلات» متنوع است: بيكاري، مصرف مواد مخدر، جرم، محروميت، عقبماندگي آموزشي و بيكاري از اين جملهاند. همهي اينها مقولهاي را تحت عنوان «مشكلات جوانان» ايجاد كرده است (كولز، 2003). اين مشكلات در كشورهايي كه جوانان، ساخت اصلي جمعيت را تشكيل ميدهند، اولويت سياستگذاريهاي اجتماعي را به خود اختصاص داده است. اما اتخاذ و اجراي هر سياست موفقي بدون بررسي و شناخت انتقادي موقعيت جوانان در جامعه عقيم باقي ميماند. هدف اين مقاله بررسي نقش جوانان در جامعهاي است كه ما آن را مصرفي ميناميم. فهم «جامعهي مصرفي» به ما نشان ميدهد كه جامعهاي كه جوانان در آن زندگي ميكنند هر چه بيشتر تحول مييابد چرا كه جوانان يكي از مصرفكنندگان مؤثر در اين جامعه هستند. بحث رابطهي جوانان با «جامعهي مصرفي» از قبيل خريد كردن، سبك و مد بخش قابل ملاحظهاي را در ميان مطالعات صورت گرفته در خصوص جوانان در سالهاي اخير به خود اختصاص نداده است. استدلال اساسي اين مقاله اين است كه جوانان كارگزاراني هستند كه به عنوان «مصرفكنندهي فعال»، بيشترين تغييرات و تأثيرات را در اين جامعه ميگذارند. بنابراين، بررسي رابطهي جوانان و «جامعهي مصرفي» هدف اين مقاله است. در اين راستا نخست به شناخت «جامعهي مصرفي» ميپردازيم. سپس با توجه به نظريات جامعهشناسان نسبت به مصرف، ويژگيها و پيامدهاي ظهور «جامعهي مصرفي» را بررسي خواهيم كرد. در پايان به بررسي نسبت نقش و جايگاه جوانان در اين جامعه ميپردازيم.

در دههي گذشته، سياست جوانان در نظامهاي مختلف سياسي توجه خاصي را به خود جلب كرده است تا جايي كه رهيافت كليگرا در سياست جوانان مورد نظر پژوهشگران قرار گرفته است (كولز، 2000؛ كلمن و هندري، 1999). اما پيش از اقدام به هر نوع سياستگذاري بايد ويژگيهاي مسايل جوانان را شناخت. از آنجايي كه بيشتر پژوهشگران سعي در شناخت هزينههاي بلندمدت آسيبپذيري جوانان يا زيرگروههاي مشكلزا در جمعيت جوان را دارند برخي مقولات مهم مورد غفلت واقع شده است. يكي از مسايلي كه كمتر مورد بررسي مجلات مطالعات جوانان قرار گرفته است، رابطهي «جامعهي مصرفي» و جوانان است (ابركرومبي و ديگران، 2000: 347).

«مصرف» مفهوم كليدي است به اين معني كه ممكن است با آن بتوان قفل فهم جامعهي مدرن را باز كرد. «مصرف» مفهومي آغشته به ارزش است. به طور مثال، در جهان كنوني، بينش «بازار باز» به عنوان يك جامعهي خوب مطرح شده است كه ادعا ميشود ثروت، كالاها و خدمات و آزادي انتخاب را به مصرفكنندگان عقلاني عرضه ميكند. در مقابل برخي بخش منفي و تاريك مصرف را با بهرهگيري از واژههاي تحقيرآميزي مانند مصرفگرايي، ماديگرايي، فرصتطلبي، خودپرستي و لذتگرايي مورد توجه قرار ميدهند. (آلدريج، 2003: 7ـ 6).
«مصرف» همچنين در مقابل مفاهيم ديگري قرار ميگيرد: مصرف در مقابل توليد، مصرف در مقابل سرمايهگذاري، مصرف در مقابل شهروندي، مصرف در مقابل حفظ ميحط زيست و … از جمله مهمترين تقابلها ميباشد (همانجا: 13 ـ12).

به علاوه مصرف ابعاد مختلفي به خود ميگيرد. مصرفكننده در نقشهاي مختلفي در «جامعهي مصرفي» ظاهر ميشود. هنگامي مصرفكننده به مثابهي فردي انتخابگر محسوب ميشود كه به قصد بيشينهسازي فايدهمندي خود عمل ميكند. در عين حالي كه اين مصرفكننده، نيروي محركه «جامعهي مصرفي» است، كنشگر عقلاني محسوب ميشود كه بهترين قاضي انتخاب بين علايق خود است ديگر نقشهاي مصرفكننده عبارتند از: مصرفكننده به عنوان برقراركنندهي ارتباط «از طريق نمادهاي مصرف» از راههاي مختلف چون مصرف تظاهري يا اوقات فراغت تظاهري و …، مصرفكننده به مثابهي اكتشافكننده، مصرفكننده به مثابهي جوياي هويت (و موقعيت)، مصرفكننده به مثابهي لذتگرا (هنرمند)، مصرفكننده به مثابهي مجروح «جامعهي مصرفي»، مصرفكننده به مثابهي مبارزهگر و فعال، مصرفكننده به مثابه شهروند (همان جا: 19 ـ 17).
اما هدف اصلي اين مقاله اين است كه ضمن فهم جامعهي مدرن از طريق بررسي ويژگيهاي «جامعهي مصرفي»، به نقشي كه جوانان در آن به عنوان مصرفكنندهي اثرگذار و فعال بازي ميكنند، بپردازد. در اين راه سؤالات مختلفي مطرح خواهد شد. رابطهي «جامعهي مصرفي» با مدرنيتهي اوليه و مدرنيتهي متأخر چيست؟ آيا «جامعهي مصرفي» در مدرنيتهي متأخر از نوع مدرنيته اوليه متمايز است؟

سؤال ديگري كه مطرح ميشود اين است كه آيا ما در جهان در حال توسعه وارد «جامعهي مصرفي» شدهايم؟ يا اين كه خير، اين جامعه در غرب و برخي ديگر از كشورهاي توسعهيافته ظاهر شده است؟ به ديگر سخن، نسبت اين جامعه با ما چيست؟ آيا كالاها و اشيا در جهان جديد، سبك زندگي و ماهيت زندگي ما را ميسازند؟ آيا سيستم اشيا ما را احاطه كرده است؟ آيا «انسان بازتابي» اين نظام اشيا را بازتوليد ميكند؟ جايگاه «فردبازتابي» در «جامعهي مصرفي» كجاست؟ «فرد بازتابي» را فردي ميدانيم كه كنشهايش شرايط زندگياش را ميسازد (گيدنز، 1380). آيا ما در ميان اشيا هستيم و يا بر اشيا احاطه داريم؟ برخي معتقدند كه ما در ميان اشيا هستيم و با ضرباهنگ اشيا زندگي ميكنيم. ما طبق چرخهها و چرخشهاي لاينقطع آنها زندگي ميكنيم. امروزه ما هستيم كه ناظر تولد و برآورده شدن و ارضا و سپس مرگ آنها هستيم. اما ديروز اين اشيا بودند كه ناظر تولد و رشد و مرگ ما بودند: مانند مجسمهها و عتيقهها و … فرد در چنين وضعي چطور ميتواند شرايط زندگي خود را تغيير دهد؟

در آغاز بر اين نكته تأكيد ميكنيم كه برخلاف اقتصاددانان اين مطالعه با رهيافتي جامعهشناختي، موقعيت جوان را به مثابهي مصرفكنندهاي در نظر ميگيرد كه تنها به قصد حداكثر كردن سود و فايدهمندياش عمل نميكند. «مصرفكنندهي جوان» كنشگري است كه در تعامل با ساير جوانان و نيز افراد جامعه بررسي ميشود. بنابراين عقلانيت مصرفكننده، تنها يك متغير است نه پيشفرض. بنابراين، به قول بودريلارد، افراد فقط به اين علت كه نياز دارند، مصرف نميكنند (1998). لذا در «جامعهي مصرفي» پوياييهاي اجتماعي مصرف يعني مدل همنوايي، انطباق و رقابت مورد توجه است. «جامعهشناسان مصرف» برخلاف «روانشناس» كمتر به انگيزههاي عميق فرد ميپردازد بلكه بيشتر به دنبال فعال كردن مدلهاي همنوايي، انطباق و رقابت مصرفكنندهاي جوان است كه تحت تأثير گروه همالان در «جامعهي مصرفي» مدلهاي فعالي ميسازد.

امروزه ما در محاصرهي خارقالعاده مصرف و فراواني خدمات، اشيا و كالاهاي مادي قرار گرفتهايم. همينها جهش اساسي در «اكولوژي نوع انساني» پديد آورده است. به قول «جين بودريلارد» ديگر احاطهي بشر به وسيلهي بشر پايان گرفته و اينك شاهد محاصرهي بشر به وسيله اشيا هستيم. ديگر مبادلهي روزانه بين افراد نيست بلكه با كسب و دستكاري كالاها و پيامها صورت ميگيرد (فوستر، 1988). يكي از پيامدهاي روشن اين وضع به طور مثال اين است كه مفهوم «محيط زيست» بيشك تنها از زماني مورد نظر قرار گرفته كه ما به علت واسطهگري اشيا كمتر با ساير انسانها نزديك هستيم. در چنين وضعي است كه مصرفگرايي فرهنگ جواني ساخته ميشود. چنين فرهنگي بيشك متفاوت از ساير فرهنگهاي جوانان در دورههاي گذشته است. «مصرفكنندهي جوان» در چنين شرايطي بسيار خلاقانه رفتار ميكند، چون جوانان برخلاف ديگر گروههاي سني و جنسي مانند زنان منفعلانه و يا غيرنقادانه با چنين جامعهاي برخورد نميكنند (ريكي، 1993). جوانان عمموماً معني كالاهاي خريداري شده را تغيير ميدهند و سبكهاي جديدي در بازار تودهاي ايجاد ميكنند. اين امر به شكل يك نوع كار خلاقانه درميآيد كه مقولههاي جديدي را در بازار مصرف ايجاد ميكند. آنها زيباشناختي خاص خود را به بازار مصرف تحميل ميكنند كه از طريق رنگها و اجناس خاص خود، هر روز متبلورتر ميگردد. اين امر را ميتوان در خريد لباس، مصرف غذا، اوقات فراغت (مصرف زمان) و … مشاهده كرد. تمامي اينها بر ويژگيهاي در حال تحول «جامعهي مصرفي» تأثير ميگذارد. براي فهم بهتر چنين خلاقيت نماديني كه به خصوص از سوي جوانان در «جامعهي مصرفي» بروز مييابد نخست به ويژگيهاي چنين جامعهاي اشاره ميكنيم.

يكي از مهمترين ويژگيهاي «جامعهي مصرفي»، انباشت و فراواني است. فراواني همه چيز: لباسها؛ غذا؛ … . نمايش يا عرضهكنندگي، انباشت را فراتر از واقعيت آن چيزي ميكند كه وجود دارد. اين يعني تظاهر مازاد يا به عبارت ديگر كميابي. شكل مؤثر انباشت اشيا در «نمايش» و «مجموعهها» است كه صورت و نمود مييابد. چنين نمايشي با عرضه و نمايش سنتي متفاوت است. حتي با نمايش مدرنيتهي اوليه هم متفاوت است. نمايش مدرن اشيا، نمايش سلسله اشيايي است كه همديگر را تكميل ميكنند و حق انتخاب را نشان ميدهند (فوستر، 1988: 31ـ 30). بنابراين ميتوان گفت كه «جامعهي مصرفي» جامعهي نمايش و جلوه است. نمايش كلاننماست. شايد به اين لحاظ باشد كه گيدنز چنين جامعهاي را «پساكميابي» مينامد (پيرسون، 1380: 213 ـ 212). مصرفكننده، در چنين جامعهاي احساس ميكند كه هر چه ميخواهد مييابد. نمايش كالا يعني حذف كمبود و كميابي. نمايش اندازه و حجم را مهم و آن را برابر قدرت و اقتدار ميكنند. نمايش در «جامعهي مصرفي» وضعي پديد ميآورد كه حتي ناتوانان در خريد هم از لذت ديدن سيراب ميشوند. آنها هم ميتوانند با مصرف زمان، ويترينها و نمايش اشيا و كالاها را تماشا كنند.

در «جامعهي مصرفي» تأكيد روي سبك و طراحي در نمايش است. اينها هستند كه بر جلوه نمايش ميافزايند. اصولاً نمايش در سه حوزه اتفاق ميافتد: نمايش كالا و اشيا، نمايش محل خريد و مصرف و نمايش عرضه كنندهي كالا، خدمات يا شيء. در نمايش فروشگاه، اندازه ساختمان، دستگاههاي بزرگ توليد برق، توليد غذا، حسابداري، سازمان اداري كلان، تمامي نمايشگر بزرگي و جلال و شكوه هستند. اندازه فروشگاه قدرت برتر را نشان ميدهد. اقتدار كليسا مردم را به نيايش خدا واميدارد. اقتدار فروشگاههاي بزرگ مردم را به نيايش معبد مصرفگرايي ميكشاند (ميلر، 1981: 174). تمامي اينها براساس اين ايده شكل گرفتهاند كه خريدار هرچه ميخواهد بايد در زير يك سقف بيابد. ايده يافتن همه چيز زير يك سقف با انديشهي قدرت ارتباط دارد. حاكم قدرتمند ميتواند همه چيز براي مردم فراهم كند. نمايش فروشگاه يعني حذف كمبود و كميابي كالا. در اين فروشگاههاي بزرگ حتي ناتوانان در خريد هم ميتوانند به كالاها نگاه كنند و از چرخيدن و لمس كردن كالاها لذت ببرند. اين را خريد ويتريني ميگويند. فراهم كردن زمينه خريد و فروش با نمايش كالا همراه است. يكي از پيچيدهترين و رايجترين آن آگهيها هستند. نمايش پوستر، كارت پستال، كاتالوگ و … نيز از ديگر روشهاي نمايش كالا هستند (ليرمان، 1993: 90).

همان طور كه گفته شد در نظام خريد كردن قديم، فروشنده عنصر مهمي نبود. اما در شيوهي جديد فروشنده، بخشي از نمايش و ماشين ترغيب به خريد است. بنابراين توسعهي فروش همراه با ارتقاء توان فروشنده است. اين شيء شدن فروشنده مورد نقد برخي جامعهشناسان قرار گرفته است. «سي رايت ميلز» ميگويد: «كارمندان، بخشي از شكل جديد كار الينه شده هستند». كارمند فروش، تنها يك شخص نيست بلكه ماسك تجاري، قالب متعارف و خوشآمدگوي خريدار است. وانمود به مهربان بودن و دوستي با مشتري، جنبههايي از خدمات شخصي شده يا روابط عمومي شركتهاي بزرگ است (ميلز، 1956).
يكي از مفاهيم جامعهشناختي در رابطه با فروشگاههاي بزرگ، مسأله جايگاه طبقه در فروشگاههاي بزرگ است. حادثهاي كه با رشد فروشگاههاي بزرگ محقق ميشود، چون فروشگاههاي بزرگ با رشد طبقات متوسط شهري رشد كرد، دموكراتيزه شدن لوكسگرايي پيش آمد؛ يعني دسترسي گروههاي بيشتري به كالاهاي خاص. اما در اين بين طبقات بالا براي لوكسگرايي نيازي به فروشگاههاي بزرگ ندارند. آنها ديگر از مناطق فروش و يا محلههايي مخصوص استفاده ميكنند (ليرمان، 1993: 7ـ96). در مقابل، طبقات كارگر به فروشگاههاي بزرگ وارد ميشوند اما بيشتر نگاه ميكنند. بر اين اساس بازار فروشگاههاي بزرگ بر محور طبقات متوسط شهري است. اين طبقات هستند كه توان خريد از فروشگاههاي بزرگ را دارند. اعضاي اين طبقه ميخواهند نسبت به ديگران غريبه احساس شوند. آنها دنبال هويت فرهنگي در غرفههاي اين فروشگاه هستند. فروشگاههاي بزرگ، فضاي جديدي براي زنان جوان در حوزه عمومي ايجاد ميكند. اين فروشگاهها، محملي براي فرار زنان از چشمهاي اجتماع و كارهاي خانگي است تا آنها در ملاقات با غريبهها و افراد جديد از محدوديت خريد محلي آزاد شوند و لذت حس تجربه جديدي را در اين محلهاي جديد خريد به دست آورند. فروشگاههاي بزرگ نشانهي آشكار رهايي زنان در شهرهاي مدرن است كه فرصتهاي جديد براي آنان چه به مثابهي خريدار و چه فروشنده فراهم ميكنند چرا كه در ساخت اقتصادي، زنان فروشندههاي ارزانتري هستند و براي تكميل نمايش فروشگاه، زنان نيروي كار ايدهآلتري هستند. درون فروشگاهها هم روز به روز جنسيتيتر ميشود يعني كالاي مربوط به مردان و زنان هر چه بيشتر متمايز ميشود. فروشندهي غرفهي كالاي زنانه، بيشتر زنان هستند، فضاي زنان در تمام طبقات وجود دارد در اين بين، زنان فروشندهي قشر پايين طبقه متوسط (پايينتر از طبقه كارگر) در هر دو نقش ميتوانند به صحنه آيند. البته به علت تغييرات در بازار كار، زنان نيروي كار غيرماهرتري براي اين بخش (خدمات) هستند (سنت، 2001). «ريكي» ميگويد سازمان فضاي خردهفروشي مدرن، اگرچه ميتواند هم مردانه و هم زنانه باشد، اما هر روز بيشتر زنانه ميشود. فضاي خريد خانوادگي بيشتر تحت تسلط زنان است و اين ويژگي جنسيتي بر فروشگاههاي بزرگ و خريد كردن مدرن تأثير گذاشته است (ريكي، 1993). زنان از برخي محدوديتها در خريد كردن قديمي آزاد شدند اگرچه اين به دليل تغيير تصور اجتماع از زنان هم بوده است. در اين ميان زنان جوان از طرق گوناگون به ويژه از طريق راه انداختن مجلات زنان، با اشغال بخش وسيعي از دستگاههاي ارتباط جمعي نه تنها بر گسترش نقش خود در فضاهاي «جامعهي مصرفي» افزودند بلكه تأثير به سزايي بر گسترش «جامعهي مصرفي» داشتند (كوريگان، 1997: 95ـ 81). به ويژه زنان جوان، نقش مؤثري در عرضهكنندگي كالا و خدمات به عنوان بخش مهم در نمايش «جامعهي مصرفي» بر عهده ميگيرند (ليرمان، 1993: 88ـ 87). اين امر با استاندارد كردن نمايش فروشنده همراه است: انضباط، خوشرويي و غيره فروشگاههاي مك دونالد نمونهاي بارز از استاندارد كردن فروش هستند. (ريترز، 1997). بدين سان، زنان جوان به عنوان نمايشگر فروش، بخشي از ماشين ترغيب مصرفكننده در «جامعهي مصرفي» هستند.

در «جامعهي مصرفي» نه تنها همه چيز با نمايش اشيا، مرئي ميشوند بلكه ما مواجه با رشد مراكز خريد و مصرف، مراكز خريد بزرگ، مراكز تفريحي، پاركهاي خريد خردهفروشي، مجموعههاي تفريحي و خريد و … هستيم. اين محلها، محل مصرف و خريد و سنتز فراواني و محاسبه هستند. مراكز خريد بزرگ، به صورت معبد نيايش مصرفكنندهها درآمدهاند؛ محل اقامت مصرفكننده با اشيا. اينها نمايندهي «مصرف مدرن» هستند.
بايد توجه داشت كه اين مركز از انواع پيشتر خود يعني فروشگاههاي زنجيرهاي يا بزرگ كه تنها به مصرف ميانديشند متفاوتند.
همان طور كه «جين بودريلارد» ميگويد اگرچه فروشگاههاي بزرگ با مراكز خريد بزرگ يا دراگاستورها در برابري ارزش پول همهي افراد، فرار افراد از محليت، استفاده افراد از حوزههاي جديد عمومي، انديشه «ورود آزاد»، افزايش حق انتخاب (نقل از فوستر 1988 و چاني، 1983:23) مشتركند اما در فروشگاههاي زنجيرهاي يا غرفهاي، نوعي تحميل رهيافت فايدهگرايانهتري به مصرفكننده را ميبينيم كه با رديف كردن اجناس و تحمل انتخاب صورت ميگيرد. در مراكز بزرگ خريد، مصرفكننده همه چيز را در يك جا، چه كالاي فرهنگي و چه كالاي اقتصادي، مييابد و مرزهاي فرهنگي و اقتصادي از بين ميرود (مارك فوستر، 1988: 35 ـ 31). افراد همه چيز را در يك سقف مييابند كالاها و به تعبير اپيكوريان سعادت و خوشي را (بي بي سي، 2002).

«ريچارد سنت» نيز رشد حوزههاي خريد از جمله فروشگاههاي بزرگ را پاسخي به رشد توليدات كارخانهاي (توليد انبوه) ميداند. وي اين استدلال را مطرح ميكند كه رشد توليد مسبب اصلي تغيير نظام قديمي توزيع شد كه پاسخگوي توليدات روزافزون و متنوع نبود. همچنين در كنار اين تغيير ميتوان از تأثير محدود توسعهي حمل و نقل و تغييرات در زمينهي فيزيكي شهر نام برد. طراحي مجدد شهري (ايجاد بلوارهاي بزرگ) و كاهش طول گردش براي خريد درون شهري با توسعهي ارتباطات و وسايل حمل و نقل به نحوي فراهم گرديد كه امكان دسترسي آسان به حراجهاي فصلي فراهم ميگرديد (سنت، 1978: 142).
گسترش توليدات كارخانهاي و حمل و نقل، مشكلات اصناف را در توزيع محدود، نمايانتر كرد و نياز به تغييرات در نحوهي توزيع را بيشتر كرد. همچنين، توسعه حمل و نقل و دسترسي به فروشگاههاي بزرگ، انديشهي محليت را از طريق انهدام خريد كردن محلي مورد تهديد قرار داد. تمامي اين امور با گسترش ايده نمايش در همهي ابعاد امكانپذير شد. بنابراين، فروشگاههاي بزرگ براي حل مشكلات روزافزون توزيع در اقتصادهاي صنعتي ايجاد شدند. اما در پي حل مشكلات هويتي طبقهي متوسط جديد نيز بودند. بدين لحاظ فضاي اجتماعي عمومي جديدي براي زنان و جوانان خلق شدند (كوريگان، 1997: 66 ـ 50؛ مك گرانت، 1988).
در اين فضاي «خريد كردن مدرن» شاهد مصرف همه چيز: فرهنگ، زمان (صرف اوقات فراغت)، كالا، … هستيم. به بيان ديگر اين مراكز سازمان زندگي روزمره را تشكيل دادهاند. اين مسأله هنگامي روشن ميشود كه ميبينيم در «جامعهي مصرفي» خريد به صورت يك پيشهي فراغتي درآمده است (نيكلاي ـ لرد، 1992). رشد «جامعهي مصرفي» همراه است با رشد مبادله و تعامل انساني يا به تعبير «جين بودريلارد» تعامل انسان و نظام كالا و اشيا (فوستر، 1988) كه تمامي از طريق بازار انجام ميگيرد (آبركومبي و ديگران، 2002: 351). در اين جامعه، جنبههاي مصرفي در سازمانهاي سياسي به صورت مصرف سبز، استفاده از بايكوت و تحريمهاي مصرفي رشد چشمگيري داشته است. همچنين در اين «جامعهي مصرفي» مواجه با رشد آشكار مصرف ورزش به عنوان نوعي صرف اوقات فراغت هستيم كه همراه است با وقوع انواع حوادث ورزشي و پيامدهاي آن و ظهور حمايتكنندگان تجاري از فعاليتهاي ورزشي. در اين وضع، جوانان يكي از مهمترين شركتكنندگان آن هستند (مورفي، 1988: 242ـ 241 و بررسي روندهاي اجتماعي، 1988: 224).

با دستكاري همه در «جامعهي مصرفي»، از زمان گرفته تا مكان مواجه با ظهور دامنهي وسيعي از جرائم مصرفي از اختلاس روي كارتهاي اعتباري گرفته تا دزدي از فروشگاهها، نقص كپيرايتها، … هستيم (رشد نظارت را از جمله نظارتهاي دوربيني يا نظارت متمركز شبكههاي اعتباري و مالي را موجب شده است). به جز جرايم مصرفي در اين نوع جامعه، بيماريهاي مصرفي نيز رو به گسترش است كه جاي جوانان در آن چشمگير است و از جمله مشكلات جوانان در سياستگذاريهاي اجتماعي است. اين نوع بيماريهاي مصرفي پيامد ناخواستهي گسترش «جامعهي مصرفي» است كه از اعتياد به الكل تا بيماريهاي اختلال دستگاه گوارشي چون «انركسيا» و «بوليميا» را دربرميگيرد. اينجا به روشني ميتوان ديد كه ظهور اين بيماريها تا چه حد به رشد الگوهايي مربوط است كه به عنوان رفتار مصرفي از سوي جوانان و به ويژه زنان جوان بروز كرده است. از يك طرف، «جامعهي فراواني» را داريم كه فرد را به مصرف بيشتر انواع كالاها ترغيب ميكند و از سوي ديگر مدلهايي كه جوانان را ترغيب ميكنند تا براي دستيابي به آن بايد به انواع رژيمهاي غذايي متوسل شوند و اين يكي از علل بروز اختلالهاي گوارشي ميگردد. (گيدنز، 1370).
اما كليديترين ويژگي اين جامعه را بايد در اجتنابناپذيري افزايش درجهي انتخاب در ساخت و عرضهي كالاها به حساب آورد. در «جامعهي مصرفي» كالايي نيست كه عرضه گردد اما درجه انتخاب و حق انتخاب مصرفكننده را در نظر نگرفته باشد. اين مسأله مهم در «جامعهي مصرفي» است كه جوانان از آن بهترين بهرهبرداري را كردهاند.
اما آنچه غير از نمايش و خريد كردن مدرن به رشد «جامعهي مصرفي» كمك كرده است رشد غلبهي آگهي است. هدف توليد آگهي در «جامعهي مصرفي» ايجاد يك مصرفكننده كارا و نيز مصرفكنندهاي بادوام و قابل اتكا است. اگهي به مصرفكننده القا ميكند مصرف فلان كالاي به خصوص، كمبود وي را از بين ميبرد. بنابراين بايد مصرفكنند به انحاي مختلف بداند كه كمبود از كالا نيست بلكه از مصرفكننده است. هدف ديگر آگهي تمركز بر مصرفكننده به عنوان يك موجود اجتماعي است كه به وسيلهي مصرف همان كالا در فرايند تعامل اجتماعي قرار ميگيرد. آنچه در نهايت آگهي دنبال ميكند تغيير جامعهي طبقاتي به جامعهي تودهاي است؛ جامعهاي كه در آن «خود» به «خود كالايي» تبديل شده و فرد با كالاها همنوا و منطبق ميشود.

بخش مهمي از آنچه كه به آن مصرفگرايي در فرهنگ جوانان گفته ميشود، مربوط به خريد و استفاده از لباس است. چنين گرايش فرهنگياي بيشتر مربوط به بعد از جنگ دوم جهاني است و خاستگاه آن كشورهاي اروپايي و آمريكاي شمالي هستند. اما با ظهور پديدهي «جهاني شدن» اين امر گستردهتر شده است. همان طور كه قبلاً گفته شد، اگرچه خريد كردن عموماً فعاليتي زنانه تلقي شده است و حوزههاي خريد اعم از عرضه و نمايش به تدريج در تسلط زنان قرار گرفته است. اما جوانان در اين امر به عنوان مصرفكنندگاني منفعل يا غيرمنتقد ظاهر نشدهاند. نحوهي خريد و استفاده آنها از لباس دلالت بر اين دارد كه آنها هميشه معني كالاي خريداري شده را تغيير دادهاند و سبك خود را بر كالاها حك كردهاند. چنين كاري را ميتوان به يك نوع كار نمادين و خلاق در بين جوانان تعبير كرد، زيرا مقولههاي ثبت شده براي كالاها را مانند ارزش استفاده آنها شكستهاند و ايدههاي نمادين ديگر بر آن نهادهاند كه آنها را بيشتر ميتوان براساس ارزش معنيبخشي آنها تحليل كرد. جوانان كالاهاي زيباشناختي خاص خود را بر كالاها (لباس و مانند آن) حمل ميكنند. آنها با تركيب عناصر گوناگون لباس پوشيدن، معناي جديدي خلق ميكنند و مقولههايي هنجاري از مد را كه صنايع لباس و نساجي ايجاد كرده و توسعه ميدهند، رد ميكنند. بنابراين ميتوان گفت آنچه در «جامعهي مدرن مصرفي» رخ داده است بروز حس زيباشناختي است. شعار قديمي «زشتي فروش ندارد» جاي خود را به شعار «زيبايي اطراف، پيش شرط يك زندگي سرزنده» داده است. براي فهم بيشتر اين گونه تأثيرگذاري بر امر لباس و مد، برخي نظريههاي مربوط را در حوزهي جامعهشناسي مصرف مرور ميكنيم. از منظر تحليل روانشناختي، جوانان با لباس پوشيدن، در مقام بيان شخصيت خود هستند. اما به قول «ريچارد سنت» از منظر جامعهشناختي، تحولات دو قرن اخير حداقل در اروپا (انگلستان و فرانسه) لباس پوشيدن را از امري كه نشانگر موقعيت اجتماعي بود به امري كه وضعيت فردي را نشان ميدهد تغيير داد (سنت، 1978: 65). ديگر مانند گذشته، مردم بر اساس لباسشان شناسايي نميشوند. در قرن جديد آنچه ما ميپوشيم يا به خود آويزان ميكنيم، نوعي ايدهي بدنمحوري را مطرح كرده است كه خود و شخصيت ما را به دنبال خود ميكشد.
«مد» به مثابه يكي از روندهاي مهم «جامعهي مصرفي» نشان ميدهد كه ثروت حداقل اينجا و حالا وجود دارد و نيز مشروعيتي براي مصرفكننده به ارمغان ميآورد و پرستيژ معتبري، تنها براي زمان حال ايجاد ميكند. براي طبقات رقيب آسانتر است تا از آن تقليد كنند و نسبتاً انگيزش بالايي را براي بسط مصرفگرايي در بين طبقات اجتماعي فراهم ميكند. همچنين، امروز مد استراتژياي براي نشان دادن پرستيژ اجتماعي براي همهي طبقات به جز طبقات بسيار ثروتمند است، چون آنها به انحاي مختلف به دنبال متمايز كردن خود با استفاده از شيوههاي ديگر مصرف هستند. امري كه «زيمل» آن را «دوآليسم» و نظريه «رخنه به پايين» يعني امر تقليد طبقات از يكديگر مينامد (زيمل، 1957) امروزه به شدت فعال شده است. به طور خلاصه توجه به جنبههاي «مد كالا»، سبك زندگي را به عنوان يك شيوهي زندگي تغيير داده است و همين زندگي سبكبندي شده در گروههاي مختلف سني و به ويژه در ميان جوانان كمك ميكند تا طرز تلقي آنان و ارزشهاي آنان تعريف شود. مصرفگرايي و سبك زندگي جوانان است كه هويتها را ساخته و آنان را از سايرين متمايز ميكند.

پيامد فعاليت مصرفي، تعامل افراد، يا تعامل افراد و كالاها و اشيا، يا تعامل افراد با نظام اشيا در «جامعهي مصرفي» چيست؟ يكي از مهمترين پيامدهاي اين جامعه، دموكراتيزه كردن ابعاد مختلف زندگي است. در اين جامعه، درجه انتخاب افراد به شدت افزايش يافته است. كالايي كه توليد و عرضه ميشود بدون شك درجهي انتخاب بيشتري را براي مصرفكننده قايل است. مسأله ديگر، رشد فردگرايي است كه به تبع افزايش حق مصرفكننده پديد ميآيد. كالاهاي «جامعهي مصرفي» چه كالاهاي فرهنگي و چه غيرفرهنگي بر رشد فردگرايي افزودهاند. در اين ميان، جوانان، مصرفكنندگان فعال جامعه مدرن به نحو بازتابي و خلاقانهاي هم فضاها، سبك و مدهاي جديدي در اين جامعه ميآفرينند و هم از فضاهاي به وجود آمده استفاده ميكنند و تحت تأثير پيامدهاي آن هستند. در اين ميان زنان جوان نيز با تعويض لذت و محدوديت اجتماعات محلي كه در آن با محدوديتهايي روبهرويند از فضاهاي عمومي ايجاد شده استفاده ميكنند و جاذبهي جديدي ميآفرينند. «جامعهي مصرفي» نشانهي آشكار رهايي زنان در شهرهاي مدرن و ايجاد فرصتهاي جديد براي زنان جوان طبقه متوسط شهري است.
دموكراتيزه شدن لوكسگرايي نيز از ديگر پيامدهاي «جامعهي مصرفي» است. در اين وضع گروههاي بيشتري به كالاهاي خاص دستيابي دارند. «جامعهي مصرفي» از طريق وجود فروشگاههاي بزرگ بيشتر بر محور طبقات متوسط شهري رشد كرده است. همهي اينها بر سبك زندگي تأثير داشته و باعث ظهور سبكهاي مختلف و نيز از مشروعيت انداختن جامعهي آرمانشهر شده است. در «جامعهي مصرفي»؛ ساختهاي اجتماعي را ديگر تنها نميتوان بر حسب مقولاتي چون طبقات اجتماعي، جنسيت، قوميت و سن درك كرد، بلكه همچنين براساس هويتي كه آنان از سبكهاي مختلف زندگي، يعني طرز تلقيها، ارزشها، شيوههاي رفتار، حالات و سيلقهها نسبت به هر چيز و كالايي چون موسيقي، هنر، لباس، … كسب ميكنند، بايد فهم كرد. در اين ميان، جوانان معني خود را از زندگي بر چنين جامعهاي حك ميكنند و شرايط عمل خود را ميسازند، اگرچه در معرض ريسكها و پيامدهاي ناخواستهي رشد چنين جامعهاي نيز قرار دارند.

منابع:
1ـ آنتوني گيدنز (1370)، «جهان رها شده»، ترجمه ع.ا. سعيدي و ي. عبدالوهاب، علم و ادب.
2ـ كريستوفر پيرسون (1380) «معناي مديريت»، گفتوگو با آنتوني گيدنز، ترجمه ع.ا. سعيدي، تهران، كوير.
Abercombie, N., et al (2000), Contemporary British Society, Polity.
Aldridge, A. (2003), Consumption, Polity Press.
Baudrillard, J. (1988), Consumer Sociey, Mark Poster, ed., Cambridge, Polity Preess.
BBC, Shopping Program, 2002 at http: // bbc. Co. uk/ a – z.
Cloes, B (2000), Joining – up Youth Research, Policy and Practice: a new Agenda for change? Leicester: Youth Work Press – Barnardo,s.
----- (2003), "Young People", in the student,s companion to social policy, Alock, et all, eds., London, Blankwell, pp 296 – 301.
Coleman, J. C and L. B Hendry (1999), The Nature of Adolescence, third edition, London, Routledge.
Corrigan, P (1997), The Sociology of Consumption, London, Sage.
Chaney, D (1983), The Department Store as a Cultural From", Theory, Culture and Society, vol, 1. No.3.
Foster, M., ed. (1988), Selected Writings of Jean Baudrillard, CA, Stanford University Press.
Laermans, R. (1993), Learning to Consume: Early Department Stores and the Shapping of the Modern Consumer Culture (1860 – 1914), Theory, Culture and Socity, vol 10, no4, pp 79- 102.
McCraken, G, (1988), Culture and Consumption, New Approaches to The Symbolic Character of Consumer Goods and Activities, Bloomington: the Indiana University Press
Miller, M.B (1981), The Bon Marche. Bourgeois Culture and the Department Store, 1869 – 1920, London, Allen and Unwin.
Mills, C.W (2002), White Collar. The American Middle Classes, New York: Oxford University Press.
Reekie, G. (1993), Temptations: Sex Selling and the Department Store, St. Leonards: Allen & Unwin.
Ritzer, G (1997), The McDonaldization thesis: explorations and extension, London, Sage.
Sennett, R. (1978), the Fall of Public Man, on the Social Psychology of Capitalism, New York, Vintage books, new york.
---- (2001), Corrosion of Character, London.
Nicholoson _ Lord, D. (1992), "In the consumer,s cathedral", Independent on Sunday, 13 December.
Simmel, G. (1957), "Fashion", American Journal of Sociology, vol 62, no 6, pp 541 – 58.
Social Trends (1998), London, HMSO.


امروز صنعت تبليغات به ويژه تبليغات تلويزيوني كه به مثابه يكي از اساسيترين گسترشدهندگان جريان مصرفزدگي محسوب ميشود، توجه خود را شديداً معطوف به كودكان و نوجوانان نموده تا بدين شكل از كودكان به عنوان مجرايي براي انتقال پول خانوادهها به جيب شركتها و توليد كنندگان كالاهاي مصرفي استفاده نمايند. البته پيامدهاي چنين صنعتي تنها به اين مورد خلاصه نميشود؛ شكاف بين والدين و كودكان، تغيير الگوهاي زندگي و بالاخره تهديد سلامت كودكان از ديگر پيامدهاي اين گونه تبليغات محسوب ميشود.
● نويسنده: جاناتان - رو وگري راسكين
● منبع: ماه نامه - سياحت غرب - 1382 - سال اول، شماره 8، بهمن
«پل كورنيت» رئيس شركت تبليغات «كيدشاپ» كه تخصص اصلياش در حوزه بازاريابي كالاهاي مصرفي خاص كودكان است، نقشههايي براي جلب بيشتر كودكان به چنين محصولات و كالاهايي در سر ميپروراند. وي در اين باره ميگويد: «تجارت كودكان به تجارتي بزرگ تبديل شده است». وي حتي براي بزرگ نمايي به تبليغ آن چه كه وي «بازاريابي مسحور كردني» ميخواند، ميپردازد؛ بازاريابياي كه با تبليغاتي فراگير و سراسري در تمام اوقات در پي آن است تا كودكان را هر چه بيشتر مجذوب و گرفتار خود سازد.
«كارل هرمن» معاون ارشد رئيس شركت تبليغاتي «گري» در اين باره ميگويد:
«ما بايد در سراسر ساعات روز و در هر نقطهاي يعني در مدارس، بازار و در فيلمها، كودكان را به خود جلب نماييم و در واقع، بايستي به تار و پود زندگي آنها مبدّل شويم.»
در حقيقت، اين دليل اصلي مخالفت والدين با مبلغّان شركتهايي است كه در پي آن هستند تا خود را با زندگي كودكان در هم آميزند؛ مبلّغاني كه در اكثر موارد به اين موفقيت نايل آمدهاند. هر هفته، به طور متوسط يك كودك آمريكايي 38 ساعت يا به عبارت ديگر يك هفته كامل كاري، در معرض تبليغات تجاري رسانههاي گروهي قرار ميگيرد و اين جداي از تبليغاتي است كه در اينترنت، تابلوهاي تبليغاتي و در سطح خيابانها و حتي در مدارس، توجه كودكان را به خود جلب ميكند.
چنين بيمارياي به سرعت در حال گسترش است. توليد كنندگان هلههولهها، كودكان را در هر گوشهاي از اين كره خاكي، هدف هجوم خود قرار ميدهند. به عنوان نمونه، شركت كوكاكولا حقوق انحصاري عرضه يكي از فيلمهاي «هريپاتر» را به قيمت 150 ميليون دلار خريداري نموده است. شركت مك دونالد نيز با هدف فروش بيشتر محصولات غذايياش،به فيلمهايي خاص روي آورده است. واقعيت آن است كه با چنين شيوه بازاريابي وعرضه محصولات، ديگر جاي تعجب نيست كه آمار چاقي در كودكان در حال افزايش بوده و خانوادهها را بر آن داشته تا به مقابله با آن چه كه كودكانشان ميخورند، روي آورند.
درهمين حال، فيلمها به دامهاي جذاب و اغواگري براي صنعت دخانيات هم تبديل شدهاند. همه و به ويژه خود شركتهاي تبليغاتي ميدانند كه كودكان مقلدين خوبي هستند. آنها ميدانند كه كودكاني كه سيگار كشيدن در فيلمها را ميبينند، به احتمال زياد در پي تجربه آن هستند. بر طبق يكي از مطالعات صورت پذيرفته توسط مجله پزشكي «لسنت» كه در انگليس منتشر ميشود، مشخص شده كه حدود نيمي از نوجواناني كه به سيگار كشيدن روي آوردهاند، سرآغاز آن را مشاهده تصاوير سيگار كشيدن در فيلمها معرفي ميكنند. واقعيت آن است كه عوارض و هزينههاي انساني چنين بازاريابياي براي نوجوانان واقعاً عظيم است. طبق نظر سنجي به عمل آمده توسط سازمان بهداشت جهاني، هم اكنون حدود 250 ميليون كودك در سراسر جهان، از عوارض و بيماريهاي مرتبط با دخانيات رنج ميبرند.
هم اينك زندگي كودكان اروپايي غرق در تبليغات شده است. در سال 2001 ،وقتي سوئد به رياست اتحاديه اروپا رسيد، خواستار ممنوعيت تبليغات تلويزيوني براي كودكان شد، اما آژانسهاي تبليغاتي و گروههاي ذينفوذ در اين اتحاديه، به مقابله با اين طرح پرداختند. هم اكنون فروشندگان كالاهاي مختلف، هجوم خود را متوجه كودكان نمودهاند؛ به طوري كه فضاهاي آزاد تخيّل و ذهن كودكانهي آنها را به فضاهاي تجاري اغواگرانهاي مبدل ساختهاند. مبلغّين شركتها در پي آنند تا به هر نحو ممكن جايي براي خود بين والدين و كودكان پيدا كنند. براي نيل به اين هدف، آنها بهترين روانشناسان را به خدمت گرفتهاند تا كودكان را براي روي آوردن به توليدات و كالاهاي عرضه شده وسوسه نمايند. از همين رو است كه والدين خود را در كشمكشي جدّي و توان فرسا ميبينند تا چنين نيروهايي را به هر نحو ممكن در مخمصه و تنگنا قرار دهند.
در گذشتهاي نه چندان دور، والدين حقيقتاً بر درب ورودي منازل خود كنترل و نظارت داشتند. البته ممكن بود كه كودكي مجلهاي فكاهي را در زير متكاي خود پنهان نمايد تا از چشم والديناش دور بماند، اما يقيناً بدون اجازه آنها حق خروج از منزل را نداشت. حتي در محيط خارج از منزل و در مسير مدارس، نزديك شدن افراد بزرگسال غريبه به كودكان، عملي غير اجتماعي محسوب ميشد و حتي خاطيان با مجازاتهايي روبرو ميشدند، اما اختراع رسانههاي الكترونيكي، اوضاع را متحول ساخت. تاريخ قرن گذشته، در واقع بايد به منزله حكايتي بازنويسي شود كه در آن، بازاريابان در پي عبور از والدين و مخاطب قرار دادن مستقيم و بيواسطه كودكان حساس و تأثيرپذير بودهاند. در چنين دوراني، درب ورودي منازل به حايلي قابل عبور تبديل شد و زمينه ورود صنعت تبليغات به سرزمين موعود را فراهم آورد.
يكي از روانشناسان كودك، در يكي از آثار خود كه در سال 1938 منتشر شد، در اين باره نوشت: «كودكان، خريداران ايدهآل و پرشور و شوقي هستند.» وي بر اين باور بود كه كودكان، سرمايه بالقوه عظيمي محسوب ميشوند. روان شناسان دنياي امروز كه طبيعتاً بايد به كودكان كمك نمايند، هم اينك در پي اغفال آنها برآمدهاند. با اين وجود، اين روان شناسان به عنوان غارتگر شناخته نميشوند، چرا كه كت و شلوار پوشيده، در دفاتر خود نشستهاند و با توسل به رسانههاي گروهي، در پي رسيدن به اهداف خود هستند.
در دهه 1930،تنها رسانه گروهي رايج، راديو بود و عملاً مبلّغ نوشيدنيها و مواد غذايي غلّهاي مخصوص كودكان بود. اين همان چيزي بود كه والدين هم واقعاً خواستار آن بودند و در واقع، اين گونه تبليغات، ظاهراً با معيارهاي روز هماهنگ بود، اما واقعيت اين است كه گوشهاي كودكان و نوجوانان، فاقد حساسيت چشمان آنها بود. بالاخره، تلويزيون به عرصه آمد و به سرآغازي براي حمله به كودكان در عصر جديد تبديل شد. تلويزيون در مقايسه با راديو، در قصهگويي از جايگاه نازلتري برخوردار است. راديو، ابزاري است كه تخيّل را معطوف به خود ميسازد و اين در حالي است كه تلويزيون تخيّل آدمي را به نحوي كرخت و فلج ميسازد. تلويزيون به عنوان يك وسيله تبليغاتي، وسيلهاي بيرقيب و بيهمتا است. كودكان خواهان چيزهايي هستند كه ميبينند و بدون چنين وسيلهاي، تبليغ كنندگان واقعاً عاجز و مستاصل ميمانند. تنها در دهه 1950، وقتي كه آب انگور شركت «ولچ» به مبلّغ كارتون هودي رودي تبديل شد، فروش اين آب ميوه در خانوادههاي داراي كودكان خردسال پنج برابر شد.
امروزه شركتهاي تبليغاتي، كودكان را به شدت اسير خود ساختهاند. از آنجا كه كودكان تأثيرپذيرترين مخاطبان در منازل هستند، پس به هر نحو ممكن، بايستي به خدمت اين گونه شركتها درآيند. واقعيت آن است كه شركتها به دنبال بيگانه ساختن كودكان از والدينشان و قطع روابط و وفاداري آنها به پدران و مادرانشان هستند. البته برخي والدين در همان سالهاي آغازين، در برابر چنين جرياني از خود مقاومت نشان دادند، اما تعدادشان واقعاً ناچيز بود؛ چرا كه خود آنها هم به وجد و سرخوشي سالهاي پس از جنگ گرفتار آمده بودند و به تلويزيون به مثابه موهبتي پس از سالهاي سخت و مشقت دوران جنگ مينگريستند. اما كودكان با چنين جريانهاي تجارت مآبانهاي به سرعت همراه شده و الگوهايي جديد در بين آنها شكل گرفت كه البته والدين به ندرت متوجه اين مسأله بودند. بهانهگيري كودكان به يك مسأله رايج تبديل شد و والدين به خريداران بهانهها و خواستههاي كودكانشان تبديل شدند. كودكان به سرعت نقش «ستارههاي مصرف» را به خود گرفتند و اين ميل، به يك بيماري همهگير تبديل شد. كودكان چاقتر از گذشته شدند و آمار چاقي و گسترش ديابت نوع دوم سر به فلك كشيد. دختران جوان همه فكر و ذهن خود را به اندام خود معطوف نمودند و عمدتاً هم الگوي خود را در تصاوير مجلات و تبليغات جستجو ميكردند. اگر چه امروزه نيمي از دختران دبيرستاني در آمريكا در رژيم غذايي به سر ميبرند، اما تغذيه نامنظم و خارج از روال عادي، هم اينك به عنوان سومين بيماري مزمن و رايج در بين دختران نوجوان اين كشور شناخته ميشود. نوشيدنيها نيز خود به خود به يك معضل در اين كشور تبديل شده است. يكي از بررسيها بيانگر آن است كه به ازاي تبليغ نوعي آبجو، حدوداً هفت تا دوازده برابر به جمعيت كساني كه با اين نوع محصول آشنا ميشوند، افزوده ميشود، اما از قضاي روزگار، الكل جزو چهار عامل اصلي مرگ و مير جوانان 10 تا 24 ساله در آمريكا محسوب ميشود.
امروزه به مدد تبليغات، كالاهايي مرگبار به عرصه زندگي مردم وارد شدهاند. به عنوان نمونه، تبليغ دخانيات، همه روزه با اعتياد 3000 جوان به سيگار همراه شده است كه يك سوم اين جوانان، به واسطه بيماريهاي مرتبط با استعمال دخانيات، از ميزان عمر خود ميكاهند. اين گونه تبليغات جداي از مسائل مذكور، به جر و بحثها، بگومگوها و ناراحتيهايي در منازل دامن زده است. بدخلقي، كم حوصلگي و بهانهگيري كودكان و نوجوانان محصول تبليغاتي از اين دست است. در سايه چنين تبليغاتي است كه هدف اصلي گردانندگان و مجريان آنها، يعني تبديل كودكان به مجرايي براي انتقال پول پدران و مادران به جيب شركتها و توليدكنندگان محصولاتي خاص، تحقق مييابد.
منبع: نشريه ode – آگوست 2003
از روز نخست سال نو که لوگوی شبکههای تلویزیونی به نامگذاری سال اصلاح الگوی مصرف توسط رهبر معظم انقلاب اختصاص یافته بود، تا پایان سال برنامههای گوناگونی حول این موضوع شکل خواهد گرفت: از برنامههای شعاری صداوسیما و طرحهای تحقیقاتی بودجه سوز و سمینارهای صورت گرفته تا برخی اقدامات فرهنگی و اجرایی موثر و مفید. در این میان و پیش از هر چیز یک ایضاح مفهومی شایسته تذکر است:
1. در زبان اقتصادخواندهها، مصرف مقوله ایست عمدتا ناظر به رفتار خانوارها (و البته دولت) که در مقابل رفتار تولیدی و سرمایه گذاری قرار می گیرد. بر این اساس الگوی مصرف به معنای شیوه تخصیص بودجه خانواده به نیازهای جاری خویش و مصرف کالاها و خدمات مختلف است: از خوراک و پوشاک و دارو گرفته تا آب و برق و وسایل منزل و مسافرت. البته در سطح کتابهای اقتصاد خرد، مصرف کننده سرور و فرمانروای مطلق است. به بیان دیگر هیچ معیاری بالاتر از لذت و خوشایندی و هیچ مرجعی فراتر از تشخیص فردی حاکم نیست و احدی حق ارشاد و تحمیل ندارد. از این رو در کیسه اقتصاددانان تجویزی جز متدهای عقلایی رسیدن به بیشترین مطلوبیت یافت نمی شود. لکن در سطوح اقتصاد کلان و توسعه، شاخصهایی برای الگوی مصرف - پس انداز - سرمایه گذاری جهت دستیابی به مراحل بالاتر رشد اقتصادی یا خروج از چرخههای توسعه نیافتگی ذکر می شود. جالب اینکه برخلاف تئوریهای خنثی، در سیاست واقعی کشورهای غربی هم برنامههای فرهنگ ساز و هم مشوقها و جریمههای قاطعی برای هدایت به سمت الگوی مصرف بهینه وجود دارد که اکنون مجال بحث ما نیست.


2. علیرغم آنچه گفته شد، اشاراتی در بیانات مقام معظم رهبری در حرم مطهر امام رضا (ع) به چشم می خورد که نشان می دهد منظور ایشان، تبادر عرفی واژه مصرف و فراتر از مفهوم اقتصادی آن است. معادله ا ی که ایشان در بیانات خود برای اصلاح الگوی مصرف به کار بردند، در زبان اقتصاددانان مترادف کارآیی فنی (Efficiency) و اصلاح شیوه تخصیص منابع (Resource allocation) است. این معنا نه تنها شامل چگونگی مصرف کالاها (مانند نان، برق خانگی، گاز خانگی و آب شرب) می شود بلکه طیف وسیعی از نهادههای تولید (مانند انواع انرژی در مراکز صنعتی، کشاورزی و خدماتی و سرمایههای فیزیکی) را نیز در بر می گیرد. بدین ترتیب اصلاح الگوی مصرف مترادف اصلاح روش استفاده و بهره برداری است چه برای خانواده چه برای بنگاه و دولت.


3. حال این توسعه مفهومی چه فایده ای دارد؟ گرچه رفتار مصرفی ما خانوارهای ایرانی در قبال کالاها و انرژی بسیار مسرفانه و دور از حد بهینه است اما مفهوم وسیع پیام رهبری موجب می شود:
- اولا اصلاح الگوی مصرف شامل اصلاح ناکارآمدیهای تولید نیز بشود و در نتیجه هم خانه و هم محل کار مخاطب پیام رهبری خواهند بود. توجه کنید که سهم بخشهای تولیدی در استفاده و عدم بهره وری بخشی از انرژیها و کالاها بالاتر از خانوارهاست.
- ثانیا در معنای جدید تمام توجهات، توقعات و تراکم بار بر دوش مردم نخواهد افتاد بلکه بزرگترین بنگاه مصرف کننده یعنی دولت، نخستین مسئول اصلاح رفتار خود خواهد بود.
- ثالثا در این تلقی، نکات درس آموز بسیاری از اقتصاد متعارف می توان آموخت زیرا گرچه دانش اقتصاد غربی، از بعد توزیع عادلانه نحیف و کم مایه است لکن در بعد تخصیص بهینه و استفاده کارا از منابع بسیار غنی و درس آموز است.


4. حتی اگر خواننده محترم با این برداشت موسع از پیام رهبری همنظر نباشد، اصلاح الگوی مصرف به معنای نخست نیز نیازمند نقش فعال دولت و مجلس آنهم نه به صورت مقطعی بلکه به نحو ریشه ایست. مصرف مقوله ای زمان مند، تدریجی و مبتنی بر عادت است. ما روش استفاده از بنزین، آب، برق، نان و بخاری را یک شبه نیاموخته ایم که یک روزه ترک کنیم. اگر بخواهیم درخت مصرف، میوه مطلوب به بار آرد باید به نحو مستمر بسترهای مناسب را فراهم آوریم. در جامعه ای که مردم گزینه ای جز خودروهای پرمصرف و خانههای اتلاف کننده انرژی ندارند و شاهد عدم تشویق مصارف بهینه و عدم تنبیه مصارف مسرفانه اند و مهمتر از همه با دولتهایی غیرمسئول و ناپاسخگو و اداراتی دست به گریبان اند که در مورد مخارجشان بی مبالات اند، چگونه از این خاک ناپاک انتظار رویش شجره طیبه داریم؟ الغرض گرچه نباید مردمان را به بی عملی فراخواند اما بیش از همگان دولت باید در ساختارها و سیاستهای خود تامل نماید که به قول سعدی:
محتسب گر می خورد معذور دارد مست را.
سیاست روز
سال1388 با همه پیش زمینهها و آینده نگری ها به سال اصلاح الگوی مصرف نامیده شد.این نام مناسبترین
کلامی بود که میتوانست در این برهه به رفتارهای فردی و جمعی سامان دهد. بدیهی است برای تبیین چنین کلام بزرگی، لازم است ابعاد مختلف اصلاح و الگوی مصرف روشن شود و چگونگی عملکرد جملگان نیز مشخص گردد.
اصلاح الگوی مصرف را می توان در دو ساختار متفاوت بررسی کرد:
نخست: ساختار حاکمیتی که خود دو بعد متفاوت را پوشش میدهد. یکی ابعاد سختافزاری که لازم است شناخته شوند و برای آنها برنامهریزی گردد، دیگر بعد نرمافزاری که معمولا در قالب ساختار مدیریت در حاکمیت شکل میگیرد.
دوم: ساختار مردمی که مستلزم شناخت عمیق نیازهای آنها و آموزش جامعه برای تغییر رفتار مناسب در جهت تغییر الگوی مصرف است.
در ابعاد سخت افزاری که حاکمیت مکلف به شناخت و برنامهریزی برای آنهاست، چند مثال خوب در کلام رهبریت وجود داشت مثل چگونگی تامین منابع آب و توزیع آن و احیانا نحوه مصرف آن و یا شناخت علل دور ریز نان و کمبود و یا گاهی نبود کیفیت در این قوت غالب مردم. همچنین مصرف انرژی که به عنوان مثال در مورد بنزین و گازوئیل و مصرف آنها در اتومبیل ها، در کشور ما حدود 60 درصد بیشتر از کشور های پیشرفته توسط اتومبیل ها مصرف
می شود،اندیشیدن در مورد این مصرف نا خواسته توسط مردم و میزان سرمایه ای که به هدر می رود کار سختی نیست اما همت حاکمیت را چه در بعد سخت افرازی و چه نرم افزاری می طلبد تا الگوی اصلاح شده مصرف در خدمت مردم قرار گیرد و آن صرفه جویی بزرگ اتفاق افتد.
در مورد انرژی الکتریکی نیز تصمیمات حاکمیتی بر آنچه تصمیمات مدیریتی و مردمی نامیده می شود ارجح است.در کشور ما بیش از 70 درصد از لوازم برقی ساخته شده که مورد استفاده همگان است از شاخص مصرف انرژی C به پائین هستند. لوازمی همچون ماشین لباسشویی ،یخچال ،فریزر ، بخاری ،کولر و ... اگر حاکمیت در اصلاح سخت افزاری این لوازم مصرفی برنامه ریزی کند و یا با آگاهی نحوه انتقال انرژی الکتریکی را در سیم های کهنه و غیر استاندارد پیگیری نماید یقینا روزی به ذهنیتی می رسد که تغییر اصول الگوی ساخت و مصرف این لوازم برای کشور دخل و خرج می کند و آن وقت ما هم در زمره کشورهای پیشرفته در مصرف بهینه انرژی الکتریکی در جهان قرار
می گیریم و می توانیم با شاخص های روشن اثر بخشی هزینه انرژی را بدنیا نشان دهیم. در غیر اینصورت اگر همه امکانات تبلیغاتی و یا آموزشی را بکار گیریم باز هم نمی توانیم الگوی مصرف جامعه را تغییر دهیم، زیرا جامعه قادر نیست سخت افزارهای مصرف را تغیر دهد، و این از وظایف حاکمیت است. بدیهی است در همه موارد منظورم از حاکمیت به مجموعه قوایی است که سکان هدایت جمهوری اسلامی ایران را در دست دارند اعم از قوه مجریه، قوه مقننه و یا قوه قضائیه. اما در بعد نرم افزاری حاکمیت معمولا در ساختار مدیریت اجتماعی خلاصه می شود و به نحوی مورد خطاب مقام معظم رهبری نیز بوده کارهای بزرگی می تواند صورت گیرد که اگر چه اثر بخشی کمتری از بعد سخت افزاری حاکمیت دارد اما به دلیل فراگیر بودن و آسان تر بودن میتواند نتایج درخشانی از خود بروز دهد.
كاتب در ادامه یاداشتی که برای قلم نوشته است اضافه کرده است: این روزها در اغلب کشور های صنعتی نمی توانید وارد فضایی شوید که کمتر مورد استفاده است و با کلید برق آنجا را روشن کنید؛ بلکه ورود شما سبب روشن شدن لامپ ها می شود تا خروجتان نیز به خاموشی آنها منجر شود و شما فراموش نکنید که کلید را خاموش کنید، در عوض در زمستان در اغلب فضا های دولتی و حتی خصوصی در کشورمان شاهد بودیم که ساختار گرمایش در حال کار و مصرف انرژی است و در عوض پنجره ها بر حسب ضرورت برای تنظیم گرمایش باز و بسته می شود. آیا چنین اتفاقی در هیچ کشور پیشرفته ای امکان بروز دارد؟ در حال حاضر در کشور ما از 11 قلم میوه موجود در میوه فروشی ها 8 قلم آن خارجی است و این در حالی است که همه آنها را می توان در داخل تهیه کرد. تنها لازم است مدیریت محاسبه کند که الگوی مصرف را به کدام سمت هدایت کند تا هزینه اثر بخش باشد. مثال روشنی از مدیریت اجتماعی که
می تواند الگوی مصرف را در کشور تعیین کند در مورد اتفاقی است که سال گذشته و یا سالهای گذشته برای شکر و برنج افتاد. در کشور ما میزان مصرف شکر باید حداکثر 2 میلیون تن در سال باشد(30 کیلو گرم برای هر نفر که بالاترین رقم مصرف در جهان است) از این میزان قریب به 3/1 میلیون تن در سال 1385 در کشور تولید می کردیم و بر اساس برنامه مقرر بود تا سال 1387 به میزان 7/1 میلیون تن برسد. اما یک باره واردات شکر شروع شد و در همان سال 1385 که تنها 700 هزار تن شکر احتیاج داشتیم
6 میلیون تن شکر وارد شد و این واردات همچنان ادامه دارد. طبیعتا این مدیریت اجتماعی به پر مصرفی میزان قند های ساده یا ساکاریدی در کشور منجر شد که عوارض جسمی و اقتصادی آن تا سالها ی طولانی گریبان ملت ایران را خواهد گرفت. مصرف شکر در کشور ما با این ارقام به حدود 10 برابر پر مصرف ترین کشورهای جهان رسید و طبیعتا عوارض آن هم به همین میزان افزایش می یابد. از نظر اقتصادی نیز تولید 3/1 میلیون تنی که قرار بود به 7/1 میلیون تن برسد به 800 هزار تن سقوط کرد یعنی نسبت به سال مبدا 500 هزار تن و نسبت به سال 1387
900 هزار تن از تولید قند و شکر از محل نیشکر و چغندر کاسته شد. مفهوم مدیریتی این رفتار مصداق جامعی است بر کلام رهبری که با زدن ریشه های اقتصادی و سلامتی مردم، الگوی مصرف آنها را هم تخریب کرده ایم که معلوم نیست چگونه و در چه مدتی امکان بازگشت و سالم سازی الگوی مصرف را پیدا کنیم. در مورد برنج نیز وضعیت همین طور است. وقتی کشت برنج در دنیا کاهش پیدا کرد، پادشاه تایلند از مردمش خواست که در مصرف برنج صرفه جویی کنند تا میزان بیشتری را صادر کنند و ارز وارد مملکت نمایند، در چین از مردم خواسته شد که مصرف خود را 5/1 کاهش دهند تا مجبور به واردات برنج گران نشوند ،در کشور آمریکا برای اولین بار در طول تاریخ تاسیس این کشور سهمیه بندی مصرف برنج صورت گرفت و در این کشور سرمایه داری در فروشگاههای زنجیره ای کی مارت به هر کس تنها یک سهم برنج داده شد.یعنی الگوی مصرف را بر حسب اقتصاد پویا و سالم هدایت کردند. اما آنچه ما انجام داده ایم کاملا مغایر با اندیشه حکومتی و اصلاح الگوی مصرف بود. کاری کردیم کارستان و اعلام کردیم که از همه دروازه های کشور برنج وارد کرده ایم و گفتیم خیالتان راحت باشد و همچنان اندام ها را با نشاسته برنج نا موزون کنید که ما جیب بیگانگان را از اموال شما پر کرده ایم.
در اصلاح الگوی مصرف با دلسوزی های مدیریتی مثال ها زیاد است که به یک مورد دیگر بسنده می کنم . اگر موجودی بازار از مواد دخانی را در طول 8-7 سال گذشته پیگیری کنید، از میزان تنوغ این مواد و در دسترس بودن و ارزان بودن آنها با خبر می شوید ،کدام نصیحتی
می تواند جوانان عزیز ایرانی را از مصرف این مواد دخانی ظاهر فریب و خوش رنگ و لعاب مصون بدارد .بدیهی است که باید میزان مصرف از 7/11 درصد به قریب 15 درصد برسد و معلوم نیست چقدر سلامتی و پول مردم باید هدر رود تا فقط به جایگاه اول خود بر گردیم.
در قسمت دوم یعنی اصلاح ساختار و عادات مردم در الگوی مصرف موضوع کمی فرق می کند. الگوی مصرف مردم در بسیاری از زمینه ها مثل آنچه در بالا مثال زدم، نتیجه رفتارهای سخت افزاری و مدیریتی حاکمیت است.اما بهر حال مردم عزیز نیز اگر آگاه شوند حق خود را مطالبه می کنند و از طرفی در مواردی که قدرت انتخاب دارند الگوی مصرف سالم را پیگیری
می کنند.قوات حاکم بر سرنوشت مردم نباید گناه کاستی ها و ضعف در برنامه ریزی و مدیریت را به گردن مردم بیندازند. نباید بگویند مردم شکر می خواهند ،برنج
می خواهند ، سیگار می خواهند، حتی چند برابر کشورهای پیشرفته و باید فراهم کنیم. عقل دلسوزانه حکومت حتی می تواند نیازهای اساسی جامعه را منطبق بر ساختارهای حاکمیتی طراحی کند و تغییر دهد. لذا برای مردم آنچه مهم است تبعیت از سیاست های کلان و مدیریتی حاکمیت است .در این زمینه سه قدم اساسی باید برداشته شود که این قدم ها هم از وظایف حکومت است.
اول آموزش جامعه : این آموزش باید متنوع و در همه ابعاد و حتما فراگیر باشد.آموزش تنها در بعد انتقال مفاهیم نباید باشد بلکه باید در جامعه اعتقاد بوجود آورده و منجر به تغییر رفتار گردد،در جهان مثال های بزرگی از این نوع آموزش وجود دارد که در اینجا ذکر نمیکنم.
دوم ارائه استاندارد ها: ارائه استاندارد ها ی علمی و منطبق بر نیاز های جامعه از وظایف حاکمیت است. این استاندارد ها برمبانی فرهنگی، اقتصادی، قومی و جنسی هر جامعه ای طراحی می شود و در قالب قوانین و مقررات ابلاغ می شود. قوانین و مقررات در صورتیکه زمینه اجرائی آنها فراهم نباشد امکان تخلف و انحراف و قانون گریزی پیش می آید. بعنوان نمونه اگر شما مجوز خرید خودرو را صادر کردید و مردم نیز امکان خرید آن را پیدا کردند و بر اساس قانون و مقررات اجازه حضور در هر خیابان و کوچه ای را پیدا نمودند اما محل پارک برای آنها تعبیع نکردید و در اینجا قانون یا مقررات وضع ننمودید، مطمئن باشید که تخلف و انحراف پیش می آید ، لذا استاندارد سازی و تدوین قوانین و مقررات نیز باید بر اساس موقعیت ها و امکانات باشد نه کمتر و نه فراتر از آن.
سوم: ارزشیابی که وظیفه حاکمیت است تا همه چیز را زیر نظر داشته باشد ، و بر اساس این نظاره گری حکم صادر کند. بدیهی است اگر کسی استخر شنای خصوصی خود را می خواهد از آب آشامیدنی مردم پر کند که معادل 350 نفر آب می شود ، لازم است به همان میزان به حاکمیت برای تامین آب کمک کند و همین طور برای بنزین و میوه و ....
یادمان باشد که در اینجا نیز وجود استخر عمومی برای پاسخگویی به نیاز های جامعه هم از وظایف حاکمیتی است. اینک که از سوی رهبری عالم نظام کلامی به فراگیری همه نیازهای اجتماعی اعم از سخت افزاری و نرم افزاری مطرح شده است لازم است برای اجرایی کردن آن بر یک قیام ملی دست بزنیم و کاری کنیم که در پایان سال کارنامه ای ارزشمند برای ارائه با شاخص های روشن داشته باشیم.
محمد اسماعيل اكبري
سیاست روز
واین درحالی است که شناخت انسان از آنچه می تواند بیافریند، شکوفایی نیروهای خلاقه انسان و احساس هویت و معنا در زندگی می تواند ما را از این تخدیر و خماری مصرف بیرون بکشد و وادارمان کند به نیازهای اساسی خود فکر کنیم و در راستای تحقق آنها گام برداریم. اینگونه می شود که واژه مصرف گرایی برای بسیاری از ما بی معنا خواهد شد. امام علی(ع) در این باره می فرمایند: «الاوان اعطاء المال فی غیر حقه تبذیر و اسراف» «آگاه باشید خرج کردن به ناحق، حیف و میل و اسراف است» کتاب آسمانی قرآن نیز در آیه 141 سوره انعام در مورد اصلاح الگوی مصرف و بهینه مصرف کردن می فرماید:
«کلوامن ثمره اذا اثمر و اتوا حقه یوم حصاده ولاتسرفوا انه لایحب المسرفین» «و از آن میوه هنگامی که به ثمر می نشیند بخورید و حق آن را به هنگام درو بپردازید و اسراف نکنید که خداوند اسراف کنندگان را دوست ندارد» با توجه به این نکات می توان نتیجه گیری کرد که اصلاح الگوی مصرف که به معنی نهادینه کردن روش صحیح استفاده از منابع درهرکشوری است، سبب ارتقای شاخصهای زندگی و کاهش هزینهها شده و زمینه ای برای گسترش عدالت درآن جامعه را مهیا خواهد کرد. از طرفی الزام مصرف بهینه باعث می شود تا علاوه بر پیشرفت علمی ناشی از ارتقای فن آوری در طراحی و ساخت وسایل و تجهیزات بهینه مطابق با استانداردهای جهانی، فرصت توزیع مناسب منابع و به تبع آن پیشرفت در دیگر بخش هایی که کمتر مورد توجه بوده است نیز فراهم گردد. آنچه بر اصلاح الگوی مصرف و دستیابی به فرهنگ بهینه مصرف در کشور دارای اهمیت می باشد این است که اصلاح الگوی مصرف نیازمند تبیین استراتژی و تعیین خط مشی است که طی آن، این اصل به یک شعار تغییر ماهیت ندهد؛ در واقع لازمه دستیابی به این مهم در کشور، خیزش و حرکتی عمیق از سوی مسئولان و همه آحاد جامعه می باشد؛
لذا می بایست همگی این اصل را یک ضرورت دانسته و فعالیت های خود را در راستای رسیدن به این اصل مهم برنامه ریزی نمایند و برای دستیابی به این امر فرهنگ سازاقدام نمایند. آنچه که رهبر فرزانه انقلاب بر آن تاکید می ورزند این است که «همه ما به خصوص مسئولان قوای سه گانه، شخصیت های اجتماعی و آحاد مردم باید در سال جدید در مسیر تحقق این شعار مهم، حیاتی و اساسی یعنی اصلاح الگوی مصرف در همه زمینه ها، برنامه ریزی و حرکت کنیم تا با استفاده صحیح و مدبرانه از منابع کشور، مصداق برجسته ای از تبدیل احوال ملت به نیکوترین حال ها، ظهور و بروز یابد.».
بنابراین تاکید رهبر معظم انقلاب بر اصلاح الگوی مصرف نشان دهنده این موضوع به عنوان بستری مناسب برای شکوفایی و دستیابی به اقتدار ملی است. لذا پرهیز از شعارزدگی وحفظ صیانت اصل موضوع به عنوان مهمترین عامل در مسیر اصلاح الگوهای مصرفی و همچنین تبیین و تحقق آن وظیفه اصلی همه مردم و مسئولین به شمار می رود. از این رو ارتباط منطقی بین نامگذاری سال اول دهه پیشرفت و عدالت به "اصلاح الگوی مصرف" بیشتر نمایان می شود. حال با نامگذاری سال جدید بعنوان اصلاح الگوی مصرف اهمیت دارد از تجربه همه ا قشارجامعه برای شکوفایی وسربلندی کشورمان استفاده کافی راداشته باشیم .وهمچنین ازتجربه برخی کشورهای توسعه یافته که برنامه انها مبتنی برمدل بومی و دینی بوده وهمچنین با بکارگیری فرهنگ سازی، مدیریت قوی، طراحی ساز وکارو جلب مشارکت مردم سود جست و با اتکا به دانشمندان جوان و فرهیختهی کشور،همانند کشورهای پیشرفتهی دنیا درراه توسعه و آبادانی کشورمان نقش کلیدی داشته باشیم . واین نکته هم نباید فراموش شود که سیاستگذاری نادرست وبه عبارتی نبود سیاست و برنامه در سطوح مدیریتی کشوردراین زمینه، مصرف نادرست و الگوی نامناسب مصرف را در جامعه دامن میزند و پارادایم اصلاح الگوی مصرف که مبتنی بر یک اندیشه توسعهگراست را در نهایت به ضد خود تبدیل میکند. حضرت امیر (ع) می فرمایند :
زیاده روی و اسراف مکن زیرا بخشش اسراف کار مورد ستایش نیست و تنگدستی او هم مورد ترحم واقع نمی شود. دراین راستا باید همه اقشارمختف جامعه وبخصوص مسوولان نظام، باید با الگو قراردادن موارد مطرح شده درآموزه های دینی واسلامی و با توجه به فرمایشات حضرت آیت الله خامنه ای رهبر معظم انقلاب اسلامی وبا بکارگیری شیوه های مدیریتی جدید و نوآوری در بخشهای مختلف و دستگاههای گوناگون واستفاده درست وبهینه ازمنابع عظیم ثروت کشورمان برای اقتدار میهن عزیزمان تلاش کنند. برهمین اساس کشورمان ایران در حال حاضر در مقطعی از تاریخ انقلابمان قرار گرفتهاست که پس از 30 سال تجربه و فراز و نشیبهای گوناگون در عرصههای مختلف سیاسی، اجتماعی و اقتصادی در حال گذر از مرحله تجربه و ورود به مرحله رشد و شکوفایی است.که دراین راستا مسوولان و مدیران نظام بابرنامه ریزی های درست وبه موقع، هم می توانند از عوامل اصلی تحول به شمار روند و هم می توانند از مهم ترین موانع اساسی تحول محسوب شوند. هیچ تحول بدون حمایت و پشتیبانی مدیران ارشد در سازمان ها بوجود نمی آیند.
اگر مدیران نسبت به برنامه های تحول تعهد داشته باشند، تلاش زیادی باید انجام گیرد ولی اگر مدیران اعتقاد و پشتیبانی نکنند هیچ تحولی ایجاد نخواهد شد. برای همین منظور در هر برنامه بهبود و تحول، اطمینان از حمایت و پشتیبانی مدیران ارشد لازم و ضروری است، اگر مدیران به تحول اعتقادی نداشته باشند باید توجیه لازم صورت گیرد. بدون حمایت مدیران آغاز هیچ برنامه تحولی توصیه نمی شود. سخن آخر اینکه برای رسیدن به این هدف عالی و ورود به مرحله رشد و شکوفایی حرکتهای عادی و تکرار حرکتهای گذشته پاسخگو نیست و هر ملتی که میخواهد در عرصه رشد و شکوفایی وارد شود و وظیفه خود را به عنوان بخشی از جامعه بشری انجام دهد و راههای بهرهمندی خود را از زندگی مطلوبترفراهم کند، چارهای جز تلاش و تولید اندیشه و فکر نداریم
































البته منظور از روند بلندمدت به معنای این نیست که صرفا منتظر تصمیم های مجلس و دولت ماند بلکه باید هر فردی در حیطه کاری و فعالیت های روزمره خود نسبت به رفتار مناسب در تولید و مصرف اقدام کند. از نکات بسیار با اهمیتی که کمتر به آن توجه می شود، نقش زمان به عنوان مهم ترین منبع چرخه تولید تا مصرف است. همه فعالیت های بشری حتی آن فعالیت هایی که بعد فیزیکی نیاز ندارند، مانند اندیشیدن، در بستر زمان شکل می گیرند؛ از این رو همه افراد باید تلاش کنند تا زمینه اصلاح الگوی استفاده از زمان را برای خود و دیگران فراهم کنند و از همین روست که نقش قانونگذاران، برنامه ریزان و مدیران به عنوان کسانی که تصمیم هایشان تاثیر بسیار مهمی در غنای اوقات و زمان افراد می گذارد، همچنین نقش استادان و دبیران که به طور مستقیم زمان افراد را برای راهنمایی و هدایت آنها در جهت اصلاح عادات و الگوها در دست دارند، نمایان تر می شود؛ از این رو برای دستیابی به الگویی پایدار باید همزمان با شروع اقدام های ساده و موثر در اصلاح رفتارهای روزمره فردی در زمینه مصرف، در جهت رشد علمی و ارتقای اندیشه افراد به منظور ایجاد الزام غیر مستقیم در جامعه برای بهبود عادات مصرفی نیز اقدام کرد.
































آثار مثبت اصلاح الگوی تولید و مصرف تنها منحصر به زمان حال نخواهد بود بلکه به عنوان میراثی ارزشمند برای نسل های آینده نیز باقی خواهد ماند. به قول فرانسوا ولتر، عملی اگر کاشتید، عادتی درو خواهید کرد؛ عادتی اگر کاشتید، اخلاقی درو خواهید کرد و اخلاقی اگر کاشتید، سرنوشتی درو خواهید کرد
طبقات اجتماعی بالا با پرستیژ و قدرت بالا، سعی میکنند با مصرفگرایی مفرط خود را هم طراز ثروتمندان نشان دهند. مصرف گرایی مفرط در واقع یک وسیله خود نشان دادن می شود و اعضای یک طبقه در مصرف گرایی مفرط با یکدیگر رقابت شدید دارند. این رقابت از نوع رقابتهای کاذب است . اعضای طبقه متوسط، همیشه سعی میکنند خود را از طبقات بالا عقب تر نبینند. اینان با درآمد کمتر به رقابت با طبقه بالا می پردازند. بازار برای تشفی کردن آنها، اجناس ظاهراً لوکس ، ارزان به وفور در اختیار آنها قرار میدهد.
پس از خرید چنین کالاهایی است که از لحاظ روانی یک رضایت مندی کاذب به آنها دست می دهد. اعضای این طبقه اجتماعی به لحاظ کمی بیشترین مصرف را در جامعه دارند. همچنین بازار به خرید آنها وابسته است زیرا تعداد افراد این طبقه در جوامع بیش از اعضای طبقات دیگر است و لذا حجم خرید بالایی دارند. اعضای طبقه پایین با درآمدکم، با توجه به مصرفگرایی دیگر طبقات و با توجه به وفور کالا و خدمات در بازار، در تلاش است که بهر وسیله، سهمی از کالا و خدمات در بازار، در تلاش است که بهروسیله، سهمی از کالا و خدمات را بخود اختصاص دهد. ترس از کمبودها و عدم امنیت اقتصادی برای خانواده او را به خریدی بی رویه و انبارگونه وامی دارد. خرید اعضای این طبقه عمدتاً خرید کالاهای ضروری، مربوط به بقاء بیولوژیک است . بازار ، مازاد بر مصرف طبقة عمدتاً خرید کالاهای ضروری ، مربوط به بقاء بیولوژیک است. بازار مازاد بر مصرف طبقه متوسط را به این طبقه انتقال می دهد. در واقع الگوی مصرف گرایی طبقات پایین، یک نوع سودسازی سرمایه دار از سرمایه بالقوه تلف شده است زیرا اگر طبقه پایین نبود، سرمایه دار مجبور به از دست دادن مازاد کالاهای مصرفی طبقات متوسط بود. چنین است که اعضای طبقه پایین به مصرف گرایی انبوه عادت میکنند . این عادت برای او درونی شده و بخشی از فرهنگ او را تشکیل میدهد.

شاید در گذشته کیفیت را بهانه مصرف کالای خارجی قرار میدادیم، امادر حال حاضر با ارتقا سطح موسسه استانداردو افزایش نظارت بر محصولات داخلی دیگر هیچ بهانهای برای خرید و مصرف این کالاها نداریم؛ به دلیل اینکه مشکل بیشتر تولیدات ما از نظر کیفیت مرتفع شده و با موثرترین حمایتهای ما از تولیدات داخلی یعنی خرید و مصرف این تولیدات به بالاترین سطح کیفیت دست مییابند. از طرفی مصرف کنندگان کالاهای داخلی براحتی میتوانند با یک تماس از خدمات پس از فروش این کالاها بهرهمند شوند. در صورتی که با بروز هر گونه مشکلی در بسیاری از محصولات خارجی به خصوص آنهایی از مبادی غیررسمی وارد میشوند، مسائل زیادی گریبانگیر مصرف کننده شده و یا حتی قابلیت مصرف این اقلام از بین میرود. از سویی دیگر دشمنان هم اکنون از هراقدامی برای هجمه فرهنگی به ما دریغ نمیکنند. آنها از طریق صدور انواع کالاهای مصرفی لوکس و پرزرق و برق با علامتها و نوشتههای فریبنده، علاوه بر وارد کردن ضربات مهلک بر پیکر اقتصاد ملی، عقاید، باورها و فرهنگ ما را در دست گرفته و به سمت دلخواه خود که همان استثمار است، هدایت میکنند. درباره موضوع کیفیت که همواره از سوی مصرف کنندگان کالاهای خارجی مطرح میشود باید اذعان داشت؛ هر کشوری نیز از یک یا چند محصول برجسته برخوردار است که این محصولات در مقایسه با اقلام مشابه در سایر کشورها از کیفیت بالاتری بهره میبرند، اما انصاف نیست که ما از پسته، فرش یا زعفران خودمان که بهترینها در دنیا هستند، بهره ببریم و برای تامین سایر نیازهای خود به سراغ تولیدات بیگانگان برویم. در کشورهای توسعه یافته افراد از یک حمیت و توجه خاص نسبت به تولیدات خود برخوردار هستند

و برایشان مهم نیست که کدام کالای کشورهای بیگانه از کیفیت بیشتری بهرهمند است، بلکه برای آنها مهم محصول تولید شده در کشور خودشان به دست فرزاندانشان و با سرمایههای ملی شان است. به همین دلیل است آنها به پیشرفت و توسعه مطلوب دست پیداکردهاند. مسئله دیگری که در همین رابطه باید مورد تاکید قرار گیرد این است که مصرف کنندگان کالاهای خارجی همواره منافع کوتاه مدت و سطحی خود یعنی قیمت ارزان و در بهترین حالت کیفیت را در نظر میگیرند، اما از منافع عمیق و بلند مدت خرید کالای داخلی که ایجاد اشتغال برای فرزندانشان و تولید ثروت و رفاه خود است، غافل هستند. همانطور که اشاره شد مصرف محصولات خارجی علاوه بر زیانهای جبران ناپذیری که به اقتصاد ملی وارد میکند، تبعات بسیار سنگین اجتماعی، فرهنگی و سیاسی را نیز به همراه دارد؛ ترویج فرهنگ مصرفگرایی در جامعه، ورود باورهای سست و بیاساس بیگانه و غربی و کمرنگ شدن باورهای ریشهای و عمیق ملی و مذهبی و تسلط دشمنان برکشور از این طریق از جمله دیگر مسائلی هستند که در صورت خرید و مصرف محصولات خارجی باید پذیرای آنها باشیم.
اقتصاد طبیعت، اقتصاد معاش و اقتصاد بازار. اقتصاد طبیعت اساس و بنیان همه اقتصادهاست، چرا که حامی کل حیات در عرصه زمین است. در اقتصاد طبیعت، حیات جاری است و پول هیچگاه نمیتواند مقیاسی برای سنجش و اندازهگیری آن باشد. در اینجا پول و حیات رابطهای یک طرفه با هم دارند. در این روند، طبیعت به استثمار درمیآید و مورد تجاوز قرار میگیرد تا در این رهگذر، پول حاصل آید. چنین اقتصادی ، اقتصاد انگلگونه است؛ چرا که به شکار آن چیزی میرود که حامی آن میباشد یعنی اقتصاد طبیعت و اقتصاد مردم. اقتصاد معاش نیز با پول قابل سنجش نیست. ممکن است مردم بیش از آن حد تعریف شده پول داشته باشند اما کماکان با فقر دست و پنجه نرم کنند، چرا که در روند خصوصیسازی، غذا، مسکن، سلامت، انرژی، آموزش و پوشاک، بهایی گزاف پیدا کردهاند.
درحالی که پول بیشتری در بین مردم دست به دست میشود، فقر نیز روندی صعودی دارد و مردم دسترسی کمتری به نیازهای اولیه خود دارند. واقعیت آن است که به رغم روند صعودی اقتصاد، شاهدیم که میلیاردها نفر روز به روز شرایط سختتری را تجربه میکنند. درواقع،هنگامی که نظامهای اقتصادی صرفاً بر پایه پول سنجیده میشوند، نابرابری و تبعیض گسترش مییابد. ثروتمندان ثروتمندتر میشوند و فقرا فقیرتر؛ اگرچه همان ثروتمندها هم از لحاظ پولی ثروتمند میشوند، اما در حوزه گستردهتر یعنی از حیث ارزش و جایگاه بشری، روز به روز فقیرتر میشوند. در دنیای امروز، رشد پولی و اقتصادی بر پایه تولید ناخالص ملی ارزیابی میشود و این در حالی است که این مقیاس هیچگاه مقوله تخریب اقتصاد طبیعت و اقتصاد اجتماعی را مورد توجه قرار نمیدهد. فرض بنیادین در مقوله رشد اقتصادی آن است که اگر شما چیزی را تولید کنید و مصرف نمایید، در حقیقت تولیدکننده چیزی نبودهاید و این همان موضوعی است که تخریب اکوسیستمها و فرهنگهای غنی را به همراه داشته است. در چنین معادلهای، رشد زیستمحیطی جایگاهی ندارد؛
در حقیقت، افزایش تولید ناخالص ملی به قیمت تخریب زیستمحیطی است. در چنین معادلهای، رشد اجتماعی مردم نیز جایی ندارد و اساساً تخریب آن هم با افزایش تولید ناخالص ملی همراه است. بارها شاهد آن بودهایم که منابع و ثروتهای طبیعی مردم به مثابه کالا درآمده است و اقتصادهای مردمی رنگ و بویی تجارت مآبانه به خود گرفته است؛ پول در جامعه جریان بیشتری یافته و با این حال، منافع آن تنها متوجه گروههایی معدود و یا شرکتهای تجاری است. در چنین حالتی است که اقتصاد مبتنی بر پول رشد میکند و اقتصاد طبیعت و مردم تحلیل میرود. مثلاً کشاورزی را در نظر بگیرید. تولید محصولات کشاورزی اساساً یک تولید واقعی شمرده میشود. چنین تولیدی نیازمند خاک، آب، تنوع زیستی و نیروی خلاقانه کشاورز است. کشاورزی آلی و سنتی نیز مبین یک اقتصاد پویا و مثبت است، چرا که به خاک و آب و تنوع زیستی احترام میگذارد و از آنها محافظت مینماید و تولید محصولات غذایی سالم و مورد نیاز را هدف خود قرار داده است. در چنین اقتصادی، فقر و بی کاری و گرسنگی جایی ندارد. در حال حاضر نیز اقتصادهایی را شاهدیم که بازده مالی ندارد، اما نیازهای جوامع محلی را کاملاً تأمین مینماید.
اما پول سبب شده است تا چنین اقتصادهای پویایی به اقتصادهایی منفی تبدیل شوند که قاتل تنوع زیستی، خاک، آب و حتی کشاورزان است. هماکنون در هند شاهد پدیده رو به گسترش وغمبار خودکشی کشاورزان هستیم، به طوری که در ده سال اخیر، یکصد هزار کشاورز دست به خودکشی زدهاند، که این پدیده، نتیجه افزایش بهای بذرها، آفتکشها و کودهایی است که در انحصار شرکتهای تجاری میباشد که استفاده از آنها از سوی کشاورزان، چیزی جز افزایش بدهکاری آنها را به همراه نداشته است. پاسخ دولت برای رفع این مشکل هم چیزی جز افزایش اعتبار به کشاورزان نبوده که البته نتیجه آن هم چیزی جز افزایش بدهکاری آنها نبوده است. بیشک تنها راهحل این معضل، روی آوردن به اقتصاد سنتی و آلی است؛ اقتصادی که نیازمند تهیه و خرید چنین نیازمندیهای کاذبی نباشد. خلاصه اینکه، در حال حاضر، هر جنبهای از حیات به تجارت زدگی و کالازدگی روی آورده است؛ زندگیها پرهزینهتر شده است و فقر در بین مردم گسترش بیشتری یافته است. اساساً تجارت و تبادل کالا همواره در جوامع بشری وجود داشته است.
اما ارتقای جایگاه بازار و پول به عالیترین اصل سازنده جامعه و معرفی آن به عنوان تنها معیار سنجش رفاه، تخریب اصولی را به همراه داشته که حافظ حیات بودهاند. هرچه که ما ثروتمندتر میشویم، از لحاظ فرهنگی و زیستمحیطی فقیرتر میگردیم. از این رو باید به فکر معیارهایی فراتر از پول و اقتصادهایی فراتر از اقتصادهای مبتنی بر ابر بازارهای جهانی باشیم تا رفاه و ثروتمندی واقعی را احیا کنیم. باید به یاد داشته باشیم که سرمایه واقعی حیات، چیزی جز حیات نیست
پس از اتمام مباحث مقدماتی اسراف و بررسی تعاریف، ابعاد و ریشههای آن، با اشارهای کوتاه به جایگاه اعتدال در ابعاد مختلف اعتقادی، فقهی و اخلاقی دین اسلام، به نحو مبسوط وارد مبحث مصادیق اعتدال در زندگی میشویم. از طرفی بهواسطه امتزاج و درهمتنیدگی مباحث اعتدال و اسراف، لاجرم در ضمن بحث اعتدال، به مصادیق اسراف در زندگی نیز خواهیم پرداخت. هر انسانی بهطور فطری به اعتدال و میانهروی گرایش دارد، مگر آنکه عوامل بیرونی موجب دگرگونی در گرایشهای درونی وی شده و او را از اعتدال بیرون برد. اعتدال که اصلی عقلایی و مبتنی بر فطریات انسان است، مورد تائید تمامی شرایع الهی نیز میباشد، چراکه آموزههای کتب آسمانی همگی مطابق فطرت سالم انسانی بنا نهاده شدهاند. از اساسیترین احکام عقلی و مفاهیم دینی در اسلام، که مورد تاکید فراوان ائمه اطهار(ع) و هادیان دینی نیز قرار گرفته، حفظ و رعایت میانهروی در تمامی امور و اجتناب شدید از افراط و تفریط میباشد. اصولا میتوان از اعتدال و میانهروی، به عنوان کلیدیترین و بنیادیترین آموزه اسلام یاد نمود، چراکه با تفطن و دقت در آیات قران و احکام اسلام میتوان دریافت که اولا اعتدال و میانهروی یک اصل اساسی و ارزشی است و هر گونه افراط و تفریط در هر کاری ناپسند است(آلعمران/147)، ثانیا روح حاکم در تمامی احکام و قوانین مورد تاکید اسلام، رعایت حد وسط و هدف اصلی آنها قرار دادن فرد مسلمان در طریق وسطی در تمامی عرصهها از جمله احکام، اعتقادات و اخلاقیات است. با توجه به گزارشهای قرآن و آموزههای دستوری آن میتوان دریافت که امت اسلام به معنای امت قرآنی و جامعه برتر در حوزه عقیده و رفتار، امتی معتدل و میانهای هستند. این اعتدال و میانهروی را میتوان در بینش، نگرش و گرایش امت دید. قوانین آن بر پایه اعتدال است و اخلاق و احکام و آداب و دیگر امور زندگی بر اعتدال بنیان نهاده شده است. از این رو خداوند از امت اسلام به امت وسط و میانه یاد کرده (بقره/143) و آنان را بهترین امتی میداند که در روی زمین خلق شدهاند. نه اهل زیادهروی در امور اقتصادی و سیاسی هستند و نه اهل کوتاهی در این مسائل. در رفتار، گفتار، اقتصاد و سایر امور میانهروی را مراعات کرده و در اعمال عبادی نیز، راه افراط و تفریط نمیپیمایند و خود را به رنج نمیافکنند (طه/1 - 3.) در انفاق و بخشش در راه خدا، میانهروی را اصل قرار میدهند. نه اهل اسراف هستند و نه اهل خساست. همواره از خدا میخواهند که ایشان را از اسراف و زیادهروی در هر کاری حفظ کند(آلعمران/147.) اعتدال در راه رفتن و میانهروی در سخن گفتن و پرهیز از فریاد زدن (لقمان/19) و مانند آن از اموری است که بیانگر اعتدال ایشان در رفتار و گفتار است. امت اسلام به خوبی میدانند که برخورداری از برکات الهی تنها در سایه اعتدال در زندگی، میسر است. رسول خدا(ص) در روایتی، رشد و سربلندی یک ملت را مرهون رعایت اعتدال دانسته و میفرمایند: “خداوند هرگاه ماندگاری یا رشد و پیشرفت مردمی را [در تمامی عرصهها] بخواهد، صرفهجویی و پاکدامنی را روزیشان میکند”(درالمنثور، ج3، ص270.) همچنین حضرت امیر در این رابطه میفرمایند: “هر زمانی که خداوند اراده نیکویی را به بندهاش داشته باشد، میانهروی و نیکویی تدبیر را در دل او انداخته و او را از بدی تدبیر و زیادهروی دور میسازد”(غررالحکم، حدیث 4138.)
اعتدال و اسراف را در عناوین و قالبهای کلی و جزئی ذیل میتوان مورد بررسی قرار داد:
-1 امور عبادی و اخلاقی: در این خصوص میتوان به مواردی چون اعتدال در انفاق، صدقه، ایثار، امر تبلیغ دین، حدود و قصاص، خواندن نماز، گرفتن روزه، رفتن به هیئات مذهبی، مهربانی و محبت، حیا، خشم و غضب، تواضع، امید و یاس و... اشاره نمود.
-2 امور مالی و معیشتی: در این خصوص میتوان به مواردی چون اعتدال در زهد و سادهزیستی، طعام، پوشاک، مسکن، لوازم خانگی، وسیله نقلیه، کارگر و مستخدم خانگی، تفریحات گوناگون، ثروتاندوزی، معاملات و... اشاره نمود.
-3 روابط اجتماعی: در این مورد میتوان به مواردی چون اعتدال در رفت و آمد فامیلی و دوستانه، گفت و شنود، شوخی، خنده و گریه، لحن گفتار، شیوه پوشش، دوستی و محبت، تعریف و تمجید و... اشاره نمود.
-4 روابط خصوصی و امور خانوادگی: در این مورد نیز میتوان به مواردی چون اعتدال در تربیت فرزند، روابط با همسر و فرزندان، استفاده از لذات نفسانی و... اشاره نمود.
-5 اموال عمومی: در این باره میتوان به دو مورد اسراف در منابع طبیعی چون جنگلها، منابع آبی، نفت و گاز و غیره و همچنین اسراف در بیت المال اشاره نمود.
