مطالبي از سراسر اينترنت

سايتي با مطالب جالب و خواندني ،‌ بيوگرافي ، لطيفه ، پيامك ، عكس ، كاريكاتور ، طنز ، فال و طالع بيني ، كامپيوتر و اينترنت و موبايل و هر چه دلت بخواد.
منوي اصلي
صفحه اصلي
سايت گوگل
سايت راسخون
سايت ياهو!
پست الكترونيكي

درباره وبلاگ
سايتي با مطالب جالب و خواندني ،‌ بيوگرافي ، لطيفه ، پيامك ، عكس ، كاريكاتور ، طنز ، فال و طالع بيني ، كامپيوتر و اينترنت و موبايل و هر چه دلت بخواد.
آرشيو
فروردین 1391
اردیبهشت 1391
خرداد 1391
فروردین 1390
اردیبهشت 1390
مرداد 1390
شهریور 1390
آذر 1390
بهمن 1390
فروردین 1389
اردیبهشت 1389
خرداد 1389
تیر 1389
مرداد 1389
شهریور 1389
مهر 1389
دی 1389
اسفند 1389
شهریور 1388
مهر 1388
آبان 1388
آذر 1388
دی 1388
بهمن 1388
اسفند 1388
نويسنده
ابوالفضل اقايي
کد هاي جاوا



ناراحتی صدام از عدم استفاده سلاح شیمیایی در خرمشهر

  صدّام در حالی که از خشم دندان روی دندان می‌فشرد، نگاه تندی به «ساجت» کرد و گفت "ساکت باش بی شعور! همه شما مستحق اعدام هستید! چرا علیه ایرانیان از سلاح‌های شیمیایی استفاده نکردید؟"

 
خبرگزاری فارس: ناراحتی صدام از عدم استفاده سلاح شیمیایی در خرمشهر

 

به رغم شکست سنگین ارتش بعث در عملیات «الی بیت‌المقدس»، صدام حسین روز شنبه هفتم خرداد 1361 برای فریب افکار عمومی عراق و سرپوش گذاشتن بر شکست خود در این عملیات، اقدام به اعطای «نشان لیاقت» به تعدادی از فرماندهان سپاه سوم منهدم شده خود کرد.

سرگرد ستاد «کامل جابر» که در مراسم اعطای نشان شجاعت به فرماندهان ارتش بعث توسط صدّام در روز هفتم خرداد 1361 حضور داشته، در یادداشت‌های خصوصی خود می‌نویسد:

چند روز پس از آزادی خرّمشهر، صدّام فرماندهان ارتش خود را برای اعطای نشان شجاعت به کاخ ریاست جمهوری فراخواند؛ فرماندهانی که با دست خالی از خرّمشهر بازگشته بودند.

 

پس از بیرون فرستادن خبرنگاران و فیلمبرداران رسانه‌ها از محل مراسم، صدّام خطاب به فرماندهان حاضر در کاخ که حالا دیگر سربازی برایشان باقی نمانده بود، گفت "من از مقاومت شما در محمّره راضی نیستم. اعطای این مدال‌ها برای تسکین افکار عمومی است. آرزو می‌کردم در محمّره کشته می‌شدید و عقب‌نشینی نمی‌کردید. آیا شما واقعاً شایستگی دریافت نشان شجاعت را دارید؟ نه، اصلاً ندارید. وجدان من آرام نخواهد شد؛ مگر سرهای له شده شماها را زیر شنی تانک‌ها ببینم".

در این حال، صدّام از فرط عصبانیت، لیوانی را که جلوی دستش بود، چنان روی میز کوبید که تمام تکه‌های آن در کف سالن پخش شد. او با یأس و ناامیدی ادامه داد "ای وای، محمّره از دست رفت. چگونه آن را دوباره بگیریم؟"

در این هنگام، سرتیپ ستاد «ساجت الدلیمی» گفت "قربان ببخشید...". صدّام در حالی که از خشم دندان روی دندان می‌فشرد، نگاه تندی به «ساجت» کرد و گفت "ساکت باش بی شعور! ساکت باش ترسو! همه شماها ترسو هستید! همه شما مستحق اعدام هستید! چرا علیه ایرانیان از سلاح‌های شیمیایی استفاده نکردید؟"

یکی از افسران در پاسخ صدّام گفت "قربان، در این صورت، سلاح شیمیایی بر سربازان ما هم تأثیر می‌گذاشت؛ چرا که نیروهای ایرانی به ما خیلی نزدیک بودند". صدّام بلافاصله جواب داد "سربازان تو بمیرند، مهم نیست. مهم این بود که محمّره در دست ما باقی بماند. ای حقیر... ای پست... ای بزدل... ای بی شرف!"

وقتی سرتیپ ستاد «نبیل الربیعی» شروع به صحبت کرد، صدّام کفش خود را از پای درآورد و به طرف آن سرتیپ پرتاب کرد. صدّام در پایان صحبت‌هایش، با لحنی که نفرت و خفت از آن می‌بارید، گفت "من در مقابل خود چهره مرد نمی‌بینم. همه شما زن هستید. هرچند، غیرت زنان عراق از شما بیشتر است".

بعضی از فرماندهان هنگام خروج از سالن گریه می‌کردند؛ مانند ارتشبد ستاد صدام حسین؛ مردی که حتّی سابقه یک روز خدمت سربازی در ارتش عراق را هم نداشت، برای سومین بار در این جلسه به صورت آنها تف کرده بود.

ارسال در فرندفا

ادامه مطلب
لينك مطلب نوشته شده در سه شنبه 9 خرداد 1391 ساعت 6:47 PM توسط ابوالفضل اقايي    نظرات(0)

toolfa

همچنين بخوانيد...
لحظه وداع پدر با پیکر بی‌سر پسر

 آقا سید را نزد پیکر پسرش بردم. به این طرف و آن طرف نگاهی کرد و رفت بالای سر جنازه نشست. گردن بریده پسر را به سینه چسباند.

 
خبرگزاری فارس: لحظه وداع پدر با پیکر بی‌سر پسر

 

حضور تیپ محمد رسول الله (ص) به عنوان خط شکن و عمل کننده در دل دشمن صحنه های زیبایی از خود به جای گذاشته. به خصوص آنکه فرماندهی این تیپ برعهده سردار جاویدان الاثر مهندس حاج احمد متوسلیان بوده است. او دارای مکتب خاصی در نبرد بود که هنوز هم در میان نیروهای باقی مانده از او نیز باقی مانده است. آنچه پیش روی شماست برش هایی از خاطرات سردار جعفر جهروتی زاده، فرمانده گردان تخریب تیپ محمد رسول الله(ص) در عملیات الی بیت المقدس است.

در گردان ما پدر و پسری از ذریه حضرت زهرا(س) بودند. به پدر که سنش هم بالا بود گفتیم: آقا، پشت جبهه بمان. اینجا به شما بیشتر احتیاج هست.

او قبول نکرد. البته نه می‌گفت که نمی‌مانم و نه می‌گفت می‌مانم. فقط گریه می‌کرد و با گریه‌اش نشان می‌داد که نمی‌خواهد بماند. سید بسیار عزیزی بود؛ خیلی خوش برخورد و مهربان. حریف او نشدیم. در همان درگیری که گفتم عراقی‌ها از پشت با تانک می‌زدند، پسر او را دیدم که تیر مستقیم تانک خورد کنار جاده و ترکش سرش را از بدن جدا کرد. همان جا به بچه‌ها گفتم که جنازه‌اش را پنهان کنید تا پدرش نفهمند که او شهید شده است. در ادامه حمله، رسیدیم پشت جاده شلمچه و پدرش آمد و به من گفت: عباس کو؟

گفتم: ماند پشت خاکریز قبلی.

گفت: برای چی ماند آنجا؟ چرا جلو نیامد؟

گفتم: حالا بعدا می‌آید.

شروع کرد به اصرار که الا و بالا عباس کجاست و چه بلایی سرش آمده.

گفتم: خُب، اگر دوست داری بیا برویم. این حرف را در حالی به او زدم که آتش عراقی‌ها بسیار سنگین بود. ما خودمان را به جاده شلمچه چسبانده بودیم. حاج احمد هم پشت سر ما کنار همین جاده بود.

آقا سید را به محل پسرش آوردم. شهدای زیادی روی زمین افتاده بودند. نگاهی به دور و اطراف کرد و گفت: پس عباس کو؟

گفتم: جزو همین‌هاست، بگرد خودت پیدایش کن.

به این طرف و آن طرف نگاهی کرد و رفت بالای سر جنازه پسرش نشست. گردن بریده پسرش را به سینه چسباند و گریه کرد و خطاب به امام حسین(ع) گفت: آقا شما در کربلا صورتت را به صورت علی اکبر گذاشتی دلت آرام نگرفت اما من صورتم را به رگ‌های بریده گلوی پسرم می‌گذارم.

چند کلمه‌ای درد و دل کرد و بعد هم اشک‌هایش را پاک کرد و راه افتاد.

گفتم: حاجی، شما برگرد عقب. آن جا به وجود شما بیشتر نیاز هست. گفت: نه، پسرم رفت به جای خودش، من هم باید بیایم به جای خودم. هر کس باید بارش را خودش به مقصد برساند.

من دیگر اصرار نکردم و برگشتیم پشت جاده شلمچه و عملیات هم ادامه پیدا کرد و رفتیم جلوتر از جاده و تقریبا پانصد متری رود خین - که در کنار اروند رود در نزدیکی خرمشهر و شلمچه قرار داشت - خاکریزی برپا کردیم و پشت آن مستقر شدیم و در واقع جاده شلمچه به تصرف نیروهای ما در آمد. از این پس دیگر عراق تمام توانش را گذاشت و هر چه تانک، توپ و ادوات داشت آورد و روبه‌روی این خاکریز مستقر کرد و شروع به ریختن آتش کرد. تانک‌های عراقی عین مور و ملخ دور خودشان می‌چرخیدند. دشمن پاتک شدیدی را شروع کرد و آتش سنگینی بر سرمان ریخت.

در سنگری که فقط با چهار گونی درست شده بود، با حاج‌ احمد

نشسته بودیم و وضعیت منطقه را بررسی می‌کردیم. ناگهان چند تا گلوله کاتیوشا کنار سنگر اصابت کرد و گونی‌ها برسرمان فرو ریخت. بلافاصله پریدیم پشت خاکریز. پنج متر آن طرف‌تر داخل یک جیپ بیسیم دو نفر نشسته بودند و یکی از آنها مشغول صحبت کردن با بیسیم بود. خمپاره‌ای هم داخل جیب خورد و آن دو نفر تکه پاره شدند. در همین حین که خاکریز زیر آتش بود، متوجه شدم پدر سیدعباس بر زمین افتاده و ترکش پهلو و سینه او را دریده است. بلافاصله به همراه حاج احمد خودمان را بالای سرش رساندیم. حاج احمد صدا زد: آمبولانس کجاست تا او را عقب ببرد.

سید در حال جادادن مطالبی گفت که من نمی‌دانم آنها را چه طور نقل کنم! بگذریم... او در همان جا به شهادت رسید. وضعیت، خیلی مشکل و سخت شده بود. نیروهایی که پشت خاکریز می‌جنگیدند همان نیروهایی بودند که در مرحله‌های قبلی عملیات هم شرکت داشتند و واقعا خسته و بی‌رمق شده بودند. اما با این حال محکم و استوار می‌جنگیدند.

حضور حاج احمد هم در خط خیلی موثر بود. وقتی بچه‌های بسیجی می‌دیدند که خود او پشت خاکریز آرپی‌جی یا تیربار می‌زند، این طرف و آن طرف می‌دود، آنها نیز بدون این که اعتراضی کنند یا مشکلی به وجود بیاورند به جنگ ادامه می‌دادند.

جنگ ادامه پیدا کرد و یکی دو روزی عراق فشار شدیدی روی خاکریز آورد اما موفق نشد آن جا را بگیرد. بنابراین شروع به بمباران هوایی کرد. هواپیماهای عراقی واقعا به سیم آخر زده بودند. روی جاده، آن قدر پایین می‌آمدند که ما گمان می‌کردیم ممکن است زیر هواپیما به ماشین‌ها گیر کنند.

چند روز گذشت تا این که یک شب سینه خاکریز افتاده بودم و گوشی بیسیم هم روی گوشم بود. شب تازه از نیمه گذشته بود. بیسیم صدایم زد. حاج احمد بود. گفت: امشب باید حمله کنیم.

گفتم: خب، ما الان باید چه کار کنیم؟

گفت:‌سریع بلند شو و بیا دو گروهان بردار و برو جلو و کار را شروع کن، بچه‌های خودتان را هم آماده کن.

راه افتادم و رفتم و نیروها را تحویل گرفتم. تعدادی از بچه‌ها را فرستادیم برای منفجر کردن پلی که روی اروندرود بود. اگر این پل منفجر می‌شد برای عراقی‌ها هیچ راهی وجود نداشت که به این طرف بیایند و محاصره خرمشهر کامل می‌شد. نیروهای عراقی در خرمشهر هم به امید این که از این پل پشتیبانی می‌شوند مقاومت یم‌کردند. عراق این سمت آب یک کانال ایجاد کرده بود که دو متر عمق داشت و جنگیدن با نیروهایی که در آن بودند واقعا دشوار بود. قبل از این که نیروها حرکت کنند و به این کانال برسند دو نفر رفتند داخل روستایی که مقابل ما بود و منطقه را شناسایی کردند و راه افتادیم به طرف نهر خین. سر راه‌مان برخوردیم به یک میدان مین و منتظر شدیم که از طرفین‌مان هم دیگر یگان‌های عمل کننده برسند و هم زمان با هم درگیر شویم.

در همین فاصله‌ای که منتظر بودیم، شروع به خنثی کردن میدان مین کردم. با یکی از بچه‌ها از میدان گذشتیم و در آن طرف خودمان را مخفی کردیم. ناگهان متوجه شدیم در نزدیکی‌مان یک توالت قرار دارد. در همین گیر و دار، یک عراقی آمد که برود توالت. گذاشتیم برود کارش را انجام بدهد و همین که بیرون آمد دهانش را گرفتیم و اسیرش کردیم و دادیم دست چند نفری از بچه‌ها که از میدان مین رد شده و خودشان را به ما رسانده بودند. سرتان را درد نیاورم در مدت زمانی که منتظر یگان‌های دیگر بودیم، هفده نفر عراقی دیگر را به همین منوال اسیر کردیم. وسط‌های کار یکی از بچه‌های تخریب را که اسمش را فراموش کرده‌ام و هیکل گنده‌ای داشت، صدا زدم تا در گرفتن اسیر کمک‌مان کند. کمی که منتظر شدیم با حاج احمد تماس گرفتم. گفتم: حاجی پس چی شد؟ بچه‌های آن طرف نرسیدند؟

گفت: یک مقدار تامل کنید، الان می‌رسند.

گفتم: بابا، ما الان کلی اسیر گرفتیم.

گفت: آقاجان، الان چه وقت شوخی کردن است؟ چرا شوخی می‌کنید پشت بیسیم؟

گفتم: نه حاجی ما کلی اسیر گرفتیم.

مدتی گذشت و نیروها رسیدند و درگیر شدند. ما هم درگیر شدیم. جنگ در سمت راست ما زود خاتمه یافت. تعدادی دیگر اسیر گرفتیم و منطقه را پاکسازی کردیم و بعد راه افتادم به طرف خاکریز که حاج احمد آن جا بود تا اگر لازم باشد به قسمت دیگری بروم که در راه متوجه یک بسیجی 16-17 ساله و سه چهار تا عراقی شدم. عراقی‌ها آن طرف‌تر پشت یک سنگر تانک بودند و من این طرف. دیدم این سه چهار تا عراقی مسلح‌اند و به سمت این بچه‌های بسیجی می‌روند. او هم اسلحه را گرفته سمت آنها اما ترسیده بود و دستش می‌لرزد که شلیک کند. چند لحظه‌ای خودم را مشغول کردم که ببینم این‌ها چه کار می‌کنند. با این که حالا یک دستم به گردن آویزان بود و اسلحه‌ای که همراه داشتم،‌کمری بود. عراقی‌ها هم همه مسلح بودند.

فاصله عراقی‌ها با آن بسیجی که کمتر شد، دیدم سر لوله تفنگش پایین می‌آید و ترسش بیشتر شده. یک دفعه عمان جور که نشسته بودم گفتم: بزن دریا دل!

تا من گفتم بزن، بدون این که برگردد و نگاهم کند. دستش روی ماهش رفت و هر سه عراقی را به رگبار بست. پس از این ماجرا اسلحه آنها را برداشتیم و به عقب برگشتیم. به خاکریز رسیدیم و حاج احمد را پیدا کردم. با بچه‌های تخریب تماس گرفتم. گفتند که احتمالا امکان این که بتوانیم برویم روی پل و مواد منفجره جاسازی کنیم وجود نداشته باشد. پشت بیسیم گفتم به هر شکلی که شده باید این کار انجام شود.

دو نفر از بچه‌ها به نام‌‌های »حسین زارع» و «رضا اردستانی» مواد منفجره را برمی‌دارند و زیر آن آتش سنگین خودشان را به وسط پل شناور می‌رسانند. موادگذاری روی پل زمان زیادی می‌برد. ظاهرا وقتی آنها می‌خواستند برگردند، یک گلوله آرپی‌جی با این مواد می‌خورد که هم پل منفجر می‌شود و هم این دو نفر پودر می‌شوند و چیزی از آنها باقی نمی‌ماند.

پل که تخریب شد با حاج احمد و نیروها رفتیم سمت شلمچه. عراقی‌ها در خرمشهر نفس‌های آخر را می‌کشیدند. حاج احمد با تعدادی از بچه‌ها تا پل نو خرمشهر رفتند و داخل شهر شدند. البته چند روزی عراقی‌ها با هلی‌کوپتر نیروهای‌شان را در خرمشهر پشتیبانی می‌کردند و مواد غذایی برای‌شان می‌ریختند اما بعد که فهمیدند مقاومت دیگر فایده‌ای ندارد کم‌کم تسلیم شدند و سیل اسرا از خرمشهر و پل نو، از طریق جاده شلمچه به طرف ما سرازیر شد. در داخل خرمشهر ما درگیری آنچنانی نداشتیم. وقتی خرمشهر کاملا در محاصره قرار گرفت، فقط در اطراف شهر درگیری بود. عده‌ای از عراقی‌ها خودشان را در اروندرود انداختند و خفه شدند. بقیه‌شان هم ترجیح دادند که تسلیم شوند و به خود که آمدیم، دیدیم سیل عراقی است که با زیر پیراهن سفید دارند می‌آیند. بچه‌ها پیراهن‌های آنها را درآورده بودند که با نیروهای خودمان قاطی نشوند.

خرمشهر آزاد شد و شعار «خرمشهر آزاد شد، قلب امام شاد شد» بر سر زبان‌ها افتاد.

ارسال در فرندفا

ادامه مطلب
لينك مطلب نوشته شده در سه شنبه 9 خرداد 1391 ساعت 6:45 PM توسط ابوالفضل اقايي    نظرات(0)

toolfa

همچنين بخوانيد...
فرمانده‌ای که برای حفظ روحیه افسرانش سربازان ایرانی را اعدام می‌کرد

  احمد زیدان هنوز زنده است و در بغداد زندگی می‌کند و در دل خود جنایات عجیب زیادی را پنهان دارد؛ جنایاتی که او در حق انقلاب اسلامی مرتکب شده است. در مورد او همین قدر کافی است که به دست خود تعداد زیادی از اسیران ایرانی را اعدام کرده است.

 
خبرگزاری فارس: فرمانده‌ای که برای حفظ روحیه افسرانش سربازان ایرانی را اعدام می‌کرد

 

در طول هشت سال دفاع مقدس، مسئله بازپس‌گیری خرمشهر توسط نیروهای رزمنده ایرانی از اشغال نیروهای بعثی عراق، از جمله رویدادهای بزرگ این دوران بود که برگ زرینی را در دفتر حماسه‌های هشت سال دفاع مقدس ملت مسلمان ایران ثبت کرد.درباره این رویداد بزرگ و حماسی، حرف‌ها و آثار متعددی تا به حال گفته و نوشته شده که بسیاری از آنها از زبان و گاه به قلم رزمندگان شرکت کننده در این نبرد سرنوشت‌ساز بوده است، اما بیان این واقعه تاریخی از زبان سربازان و فرماندهان شکست خورده بعثی در این نبرد هم بخش دیگری از واقعیت‌های این حماسه بزرگ را نمایان می‌سازد.یکی از آثار قابل توجه در این زمینه، کتاب «آخرین شب در خرمشهر»؛ خاطرات سرهنگ عراقی کامل جابر با ترجمه فاتن سبزپوش است که به آخرین نبردهای منجر به بازپس‌گیری خرمشهر توسط نیروهای رزمنده ایرانی از اشغال نیروهای بعثی عراق می‌پردازد.

 

 

*فرار با سرهنگ احمد زیدان

 

ساعت ده شب 24/5/1982، با سرهنگ شروع به حرکت کردیم. گفتم:«قربان، به کدام طرف برویم؟»

گفت: « به تو مربوط نیست، فقط با من بیا.»

همراه ما سرگرد امجد حقی اللامی هم بود که از تیپ 38 فرار کرده بود. در طول راه متوجه شدم که او جز به خود به چیز دیگری فکر نمی‌کند.

در مورد خبر کشته شدن احمد زیدان باید گفت که او از حال رفت؛ ولی کشته نشد و پس از انجام چند عمل جراحی به هوش آمد؛ اما هر دو پایش را از دست داد و بازنشسته شد؛ چون میزان معلولیتش 90% بود. احمد زیدان هنوز زنده است و در بغداد زندگی می‌کند و در دل خود جنایات عجیب زیادی را پنهان دارد؛ جنایاتی که او در حق انقلاب اسلامی مرتکب شده است. در مورد او همین قدر کافی است که به دست خود تعداد زیادی از اسیران ایرانی را اعدام و حکم اعدام اسیران بسیار دیگری را نیز صادر کرده است.

سرهنگ احمد زیدان تعریف می‌کرد که در طی اقامت در خرمشهر، اشیا و کالاهای زیادی را از شهر دزدیدیم و به عراق منتقل کردیم. عتیقه جات نفیس، ماشین، لباس، آجر و لوازم خانگی و ... همچنین مواد ساختمانی شهر خرمشهر را به سرقت بردیم. خرمشهر وقتی ما به آن هجوم بردیم،‌ بسیار زیبا بود؛ اما پس از چند روز، شهر را ویران کردیم تا از آجر ساختمان‌ها برای سنگرسازی استفاده کنیم.

سرهنگ احمد زیدان از نظامیان حیله‌گر به شمار می‌رفت، او سلطه‌گری و رهبری را بسیار دوست می‌داشت؛ برای همین با این که از نظر درجه نظامی پایین بود، توانست فرماندهی خرمشهر را به دست آورد، او بسیار دروغگو بود. غالبا اعلام می‌کرد که مشغول کارهای بزرگ و مهم است؛ در حالی که بسیار ترسو بود.

تیپ ما در آتش نیروهای اسلامی می‌سوخت. از سرهنگ پرسیدم:«کجا می‌رویم؟»

گفت:«عراق»

گفتم:«در این صورت، کلکمان کنده است؛ چون سرنوشت تمام کسانی که عقب نشینی کرده‌اند، معلوم است.»

در این هنگام،‌ عده ای از سربازان عراقی را دیدم که همراه آنها چند اسیر ایرانی بود. سربازان از سرهنگ پرسیدند:«با این‌ها چه کنیم!»

گفت: «اعدامشان کنید!»

بلافاصله سه سرباز ایرانی اعدام شدند. ما پشت سر سرهنگ می‌دویدیم؛ به این خیال که او راه را می‌شناسد. پشت سر ما گروهی به سمت عراق می‌دویدند،‌ ناگهان یک موشک به سوی ما پرتاب شد و ما را پراکنده کرد. دیگر توانستم یاران خود را پیدا کنم؛ چون هر یک به سویی فرار کرده بودند. سرهنگ احمد زیدان را صدا کردیم؛ اما جوابی نشنیدیم؛ چون او می‌خواست به تنهایی فرار کند و خود را نجات دهد. ناگاه از دور صدای انفجاری شنیدیم؛ صدای وحشتناکی بود که به دنبال آن شعله‌های فروزان آتش به آسمان زبانه کشید. وقتی نزدیک شدیم، دیدیم سرهنگ به زمین افتاده و خون از پایش جاری است. گفت:‌خواهش می‌کنم مرا نجات دهید!»

دلم می‌خواست هر چه گلوله دارم، به سوی او شلیک کنم؛ چون چهره سه سرباز ایرانی که اعدام کرد، از برابر دیدگانم محو نمی‌شد.

سربازها سعی کردند سرهنگ را بیرون بکشند؛ اما گلوله‌ها مانع می‌شد، ما به فرار ادامه دادیم. آن طور که شنیدم، سرهنگ سه ساعت در آن وضع وخیم به سر برد. تا این که چند سرباز او را بیرون کشیدند؛ در حالی که از شدت جراحت از حال رفته بود.

بعدها فهمیدم که سرهنگ این کار را عمدا کرده تا از دایره اعدام نجات یابد. بعد از اینکه تیپ از زخمی شدن سرهنگ با خبر شد، روحیه‌شان کاملا نابود شد و همه پراکنده شدند. من هم همراه تیپ 238 که گردان‌هایش در منطقه ممنوعه پراکنده شده بودند، حرکت کردم.

صحنه بسیار دردناکی بود، سربازان برای فرار از آتش نیروهای ایرانی به هر سو فرار می‌کردند، اجساد سربازان در میان گل و لای افتاده بود، افسران درجه خود را کنده بودند، عده‌ای هم کلت خود را به آب پرتاب کردند تا کسی شک نکند که آنها افسر هستند. درمکانی مخفی شدم؛ راه دیگری به نظرم نمی‌رسید، همراه من پنج سرباز نیز در این مکان مخفی شده بودند.

بعد از شایعه کشته شدن احمد زیدان، عده‌ای از واحدهای تیپ به سوی قرارگاه تکاور شماره هشت حرکت کردند. بیشتر واحدها از شایعه کشته شدن سرهنگ خوشحال بودند. سربازان گروه گروه از صحنه جنگ فرار کردندو خود را به ان سوی اروندرود رساندند. آن عده که شنا بلد نبودند، غرق شدند و اجسادشان روی آب ماند. تیپ ما 50% کشته ، 10% مغروق، 30% اسیر و 10% مفقودالاثر داشت. این سرانجام تیپ ما بود که برای در هم شکستن محاصره خرمشهر به منطقه اعزام شد.

سرهنگ احمد زیدان بعدها برایم تعریف کرد که ندانسته وارد میدان مین شده است. او پاهایش را همین جا از دست داده بود. کسانی که شاهد ماجرا بودند، می‌گفتند سرهنگ از شدت انفجار و زخم‌های خود مثل زن‌ها گریه می‌کرده است. بمباران برای مدت کوتاهی قطع می‌شود و چند سرباز، سرهنگ را از میدان بیرون می‌کشند. سپس او را در حالی که از حال رفته، داخل خودرویی از تیپ 113 می‌گذارند. همانگاه به سرعت شایع می‌شود که سرهنگ کشته شده است. وقتی خودروی حامل سرهنگ به راه عبور شماره یک می‌رسد، راننده می‌گوید:

-قربان، این ها سربازان ایرانی هستند!

-زودباش مرا به واحد تیپ برگردان.

راننده که خیلی ترسیده بود و سرهنگ را هم در آستانه مرگ می‌دید، خودرو را ترک می‌کند، به صورت سرهنگ تف می‌اندازد و می گوید:

-ترسوها! عامل تمام این جنایات کثیف، شما هستید، نوکران صدام!

خودرو همان جا باقی می‌ماند تا هنگامی که یکی از سربازان فراری، آن را به حرکت می‌اندازد و سرهنگ را در میان بمباران زمینی و هوایی به نزدیکی اروند رود می‌رساند. در آنجا، سرهنگ را درون یکی از قایق‌های لشکر یازده که از ام‌الرصاص به کناره بندر خرمشهر اعزام شده بودندف‌می‌گذارند.

احمد زیدان می‌گفت: «مخصوصا می‌خواستم خود را در برابر دیگران مرده نشان دهم، همه هم فکر می‌کردند من مرده‌ام، از اروند که گذشتیم، با آمبولانس به بیمارستان نظامی بصره و از آنجا به بغداد منتقل شدم.»

شب آزادسازی در خرمشهر چه گذشت؟

بعد از اینکه نیروهای اسلامی توانستند که گروه‌های پیشرو ما را نابود کنند، تمام نیروی خود را در منطقه به کار گرفتند و همان شب از دیوار دفاعی به درون شهر رساندند، در آغاز، نیروهای ما به دلیل ضعف روحیه خود را تسلیم می‌کردند. همین‌ها بودند که ایرانی‌ها را به مناطق مین‌گذاری شده و انبارهای اسلحه و مهمات، همچنین به طرف واحدهایی که نه می‌خواستند تسلیم شوند، نه درگیر،‌راهنمایی کردند. این وضعت در تمام طول شب ادامه داشت. هزاران سرباز مضطرب عراقی در خرمشهر به این سو و آن سو می‌رفتند؛ بی آنکه بدانند چه باید بکنند؟

اما گروهی دیگر از سربازان به همراه افسران با تمام قوا می‌جنگیدند؛ چون فکر می‌کردند اگر اسیر شوند، اعدام خواهند شد. افسران این فکر را در سربازان جا انداخته بودند که اگر از این مهلکه نجات پیدا کردیم، به شما پاداش حسابی خواهیم داد؛ افسرانی که در خرمشهر جنایات زیادی مرتکب شده بودند. سرتیپ خمیس الدلیمی به سه زن عرب تجاوز کرد و افسران دیگر نیز همچون او دست به اعمال شنیعی زده بودند. برای همین، از عاقبت خود سخت می‌ترسیدند و می‌دانستند سرنوشتی جز مرگی فجیع در انتظارشان نیست. مقاومت این گروه چند دلیل داشت: «فرار از اسارت، فرار از مرگ، ترس از خشم صدام».

صبح روز 25/4/1982 از سوی فرماندهی خرمشهر دستور حمله به نیروهای اسلامی صادر شد که باید در ساعت هفت همان روز انجام می‌گرفت. دستور این بود که واحدهای محاصره شده در خرمشهر، محاصره را در هم بشکنند و به پیشروی ادامه داده، به لکشر هفت -که از شملچه به سوی خرمشهر عازم بود - بپیوندند. این فرمان در حالی صادر شد که روحیه سربازان ما بسیار ضعیف بود و نسبت به عاقبت جنگ بدبین بودند. هم فرماندهان بر نفرات خود تسلط کافی نداشتند و به دلیل در هم شدن واحدها نمی‌شد سرباز یک گروهان را از سرباز گروهان دیگر تشخیص داد.

از طرف دیگر، در داخل شهر اسلحه و مهمات هم نداشتیم. نفربرها هم از کار افتاده بودند و هیچ کس جرات نداشت آنها را به حرکت درآورد. تفنگ‌ها هم کار نمی‌کرد. سربازانی که تازه به خرمشهر اعزام شده بودند، نه از نقشه شهر اطلاعی داشتند، نه از میدان‌های مین. از نظر نظامی هم این حمله که باید از درون شهر آغاز می‌شد، کار صحیحی نبود؛ چون خرمشهره بیشتر حالت دفاعی داشت تا حالت هجومی. به هر حال، بنا به درخواست فرماندهی دست به حمله زدیم. از ادوات مکانیزه و زرهی هم استفاده کردیم. با این که سربازان نسبت به این جنگ بی میل بودند، در برابر تانک‌ها می دویدند. شاید برای این که از شدت نومیدی دست از جان شسته بودند. تلفات زیادی دادیم؛ در حالی که چند متر نتوانستیم بیشتر پیش برویم؛ چون نیروهای اسلامی راه‌ها را بسته بودند. به سرگرد عبدعلی حسین العبودی که فرمانده گردان سوم از تیپ 44 بود، گفتم: «تکلیف چیست؟»

سرگرد به گریه ا فتاد و گفت:«اگر تسلیم نشویم، همه نابود می‌شویم.»

یک ساعت بعد که به قرارگاه رسیدم، با جسد او مواجه شدم. می‌گفتند که او خودکشی کرده، تیری به سرش اصابت کرده بود، باور نکردم. ستوان خالدالدلیمی هم گفت:«یکی از سربازها او را کشت؛ چون نمی‌خواست خود را تسلیم کند.»

 

*درگیری در بندر خرمشهر

 

نزدیک ساعت یک، تانک‌های نیروهای اسلامی به سوی مناطق استقرار ما پیشروی کردند که با آتش سلاح‌های ما مواجه شدند. آنها هم نیروهای محاصره شده ما را هدف اتش قرار دادند. در این محل پناهگاه بزرگی وجود داشت که تمام افسران رده بالا در آن جمع شده بودند و اگر یک موشک ایرانی به آن اصابت می‌کرد مصیبتی بزرگ بر ما وارد می‌شد. نیروهای ایرانی هم از این پناهگاه آگاهی کامل داشتند و سعی می‌کردند به سوی این پناهگاه شلیک نکنند؛ چون از نیروی موجود در آن باخبر بودند و می‌خواستند این گروه را به اسارت درآورند.

پس از این درگیری، ایرانیها با بلندگو از افسران خواستند خود را تسلیم کنند. سپس یکی از آنها که به زبان عربی مسلط بود به پناهگاه آمد و با افسران به گفت وگو نشست.

این افسران پیشتر با لشکر یازده تماس گرفته کسب تکلیف کرده بودند. به آنها دستور داده شده بود تسلیم نشوند. وقتی مذاکره به بن‌بست رسید فرماندهی دستور داد همه خودکشی کنند فرماندهی این دستور را از قول صدام ذکر می‌کرد. این دستور، افسران را به دو گروه تقسیم کرد:

1- گروه اول به فرماندهی سرهنگ ستاد ناظم الخیاط که تصمیم گرفتند خود را به نیروهای اسلامی تسلیم کنند.

2- گروه دوم که آمادگی خود را برایی مقاومت تا دم مرگ اعلام کردند. رهبری این گروه به عهده سرگرد ستاد دخیل ابراهیم و سرهنگ دوم ستاد قحطان ابراهیم بود. اما سرتیپ ستاد خمیس مخیلف عبدالرحمن، بین این دو گروه سرگردان مانده بود و نمی‌دانست چه تصمیمی بگیرد. پس از اینکه سرباز ایرانی بدون گرفتن جواب قطعی برگشت، افسران، سرهنگ ستاد ناظم الخیاط را مزدور و پشتیبان نیروهای اسلامی معرفی کردند و مدعی شدند که او باعث شده آنها به محاصره نیروهای اسلامی درآیند.

سرگرد دخیل با فرماندهی تماس گرفت و انان را از شرایط موجود آگاه کرد فرماندهی عراق برای دفاع از افسران محاصره شده تعدادی قایق از منطقه الم الرصاص به بندر فرستاد؛ اما قایقا نتوانستند کاری از پیش ببرند. تعدادی از آنها غرق شدند و تعدادی دیگر نتوانستند خود را نجات دهند. فرماندهی یک هلیکوپتر حاوی مهمات و مواد غذایی به منطقه اعزام کرد اما این کمکها به دست نیروهای اسلامی افتاد. آن گروه از افسران که در آغاز موافق تسلیم کنند. این هنگامی اتفاق افتاد که نیروهای ایرانی بندر را به طور کامل تصرف کردند و قوای زرهی ایرانی اطراف پناهگاه را محاصره کرد. در این پناهگاه به جز چند افسر رده بالا فرماندهان گردان و خبرنگاران اسناد محرمنه، نقشه‌های میدانی‌های مین و نقشه‌های دفاعی شهر نیز نگهداری می‌شد. در یکی از این اسناد آمده بود که اگر شهر به تصرف نیروهای اسلامی درآمد باید با خاک یکسان شود و نیروها برای تخریب شهر هیچ ابایی حتی از به کارگیری سلا‌ح هایی که از سوی مجامع بین‌المللی تحریم شده است نداشته باشند.

 

مهمترین نتایج درگیری روز 23/5/1982 اینهاست:

 

1- آزادی خرمشهر و مناطق اطراف آن همچنین تصرف زمین‌هایی به مساحت هزاران هکتار و تصرف نخلستان‌های خرما.

2- اسارت نزدیک به 20 هزار نیوری عراقی که 500 نفر آنها افسران رده بالا بودند.

3- غنایم جنگی بی شماری که به دست ایرانی ها افتاد عبارتند از: اسلحه و مهمات، نفربرهای نظامی، نفربرهای مکانیزه، توپ زرهی، خمپاره انداز و دستگاه‌های بیسیم.

4- شکست نظامی، شکست سیاسی را در پی داشت.

5- میلیونها دلار خسارت به عراق وارد آمد.

6- لشکرها و گردان‌های زیر در این جنگ نابود شدند:

1- لشکر3    2- تیپ 48     3- تیپ 113     4- تیپ44     5- تیپ 338    6- تیپ 417    7- تیپ 605     8- تیپ 9 مرزی  

9- تیپ 10 مرزی   10- تیپ نیروهای ویژهگ  11- تیپ 28  12- تیپ 92   13- تیپ مستقل مرزی    14- تیپ 33 نیروهای ویژه    15- تیپ تکاور از لشکر 11      16- نیروی مردمی محور مجف      17- تیپ 2 پیاده نظام       18- تیپ 106 پیاده نظام

19- تیپ 10 زرهی      20- تیپ پ17 زرهی       21- تیپ 12 زرهی     22- تیپ 30 زرهی      23- تیپ 53 زرهی     24- تیپ پیاده 24 نظام مکانیزه      25- تیپ 49 پیاده نظام       26- گروهان تکاور لشکر دوم

ارسال در فرندفا

ادامه مطلب
لينك مطلب نوشته شده در سه شنبه 9 خرداد 1391 ساعت 6:43 PM توسط ابوالفضل اقايي    نظرات(0)

toolfa

همچنين بخوانيد...
طرح جدید آمریکا و اسرائیل برای جاسوسی سایبری از ایران/ ویروسی شبیه استاکس‌نت

  محققان یک شرکت رایانه‌ای افشا کردند ویروس جدیدی که شباهت زیادی به ویروس استاکس‌نت دارد، برای جاسوسی سایبری از ایران و سایر کشورهای خاورمیانه ساخته شده است.

 
خبرگزاری فارس: طرح جدید آمریکا و اسرائیل برای جاسوسی سایبری از ایران/ ویروسی شبیه استاکس‌نت

 

خبرگزاری رویترز گزارش می‌دهد یک ویروس رایانه‌ای بسیار پیشرفته رایانه‌های کشور ایران و سایر کشورهای خاورمیانه را آلوده کرده است.

رویترز ضمن اعلام این خبر افزود این ویروس حداقل پنج سال پیش برای انجام جاسوسی سایبری دولتی در این کشورها به کار گرفته شده است.

رویترز به نقل از آزمایشگاه شرکت «کاسپرسکای» می‌نویسد شواهد امر حامی از آن هستند که این ویروس موسوم به Flame، از سوی همان کشور یا کشورهایی ساخته شده است که ویروس استاکس‌نت را برای حمله به تأسیسات هسته‌ای ایران طراحی کردند.

محققان این شرکت می‌گویند هنوز برای آنها مشخص نیست آیا ویروس Flame مأموریتی مانند استاکس‌نت دارد یا خیر.

این محققان از اظهار نظر در مورد اینکه ویروس مورد نظر توسط چه کسانی طراحی شده‌اند، خودداری کرده‌اند.

ایران، معتقد است اسرائیل و آمریکا در ساخت ویروس استاکس‌نت نقش داشتند.

خبرگزاری رویترز هچنین به نقل از یک آژانس امنیت سایبری در ایران نوشت ویروس Flame شباهت زیادی با ویروس استاکس‌نت دارد.

بر اساس تحقیقات شرکت کاسپرسکای این ویروس تا کنون در ایران و سرزمین‌های فلسطین بیشترین رایانه‌ها را آلوده کرده است؛ پس از این کشورها، سودان و سوریه بیش از سایر کشورها به این ویروس آلوده شده‌اند.

ویروس Flame که بیش از 20 برابر استاکس‌نت کد دارد، می‌تواند فایل‌های داده را جمع‌آوری کند، تنظیمات رایانه‌ها را از راه دور تغییر دهد، میکروفون رایانه‌های شخصی را روشن کرده و مکالمات را ضبط کند و عکس‌برداری کند.

محققان کاسپرسکای می گویند ویروس‌های استاکس‌نت و Flame هر دو با سازوکارهای مشابهی رایانه‌ها را آلوده می‌کنند.

یک کارشناس این شرکت می‌گوید این امر نشان می‌دهد این ویروس جدید توسط همان تیمی ساخته شده که در طراحی استاکس‌نت نقش داشته‌اند.

«شوانبرگ» افزود تنها یک کشور هست که توانایی ساخت چنین ویروسی را دارد، اما از اظهار نظر در مورد اینکه چه کشوری ممکن است این کار را انجام داده باشد، خودداری کرد.

رویترز تأکید می‌کند با آنکه هنوز در مورد اینکه چه کشوری در طراحی این ویروس نقش داشته است، بحث و جدل وجود دارد، اما بعضی از کارشناسان معتقدند این ویروس به دست آمریکا و اسرائیل ساخته شده است.

این خبرگزاری به گزارش روزنامه نیویورک‌تایمز در سال 2011 در مورد ویروس استاکس‌نت اشاره کرده و می‌نویسد بر اساس این گزارش، آمریکا و اسرائیل از حوالی سال 2004 طرح مشترکی را برای مقابله با برنامه هسته‌ای ایران آغاز کرده‌اند.

وزارت دفاع آمریکا، سازمان سیا، وزارت خارجه آمریکا و آژانس امنیت ملی آمریکا تاکنون در این خصوص اظهار نظر نکرده‌اند.

ارسال در فرندفا

ادامه مطلب
لينك مطلب نوشته شده در سه شنبه 9 خرداد 1391 ساعت 6:41 PM توسط ابوالفضل اقايي    نظرات(0)

toolfa

همچنين بخوانيد...
دروغ بزرگ گوگل

  بی بی سی گفت: یکی از مسئولین گوگل گفت که نام خلیج فارس هیچ گاه در نقشه گوگل نبوده که بخواهد حذف بشود.

 
خبرگزاری فارس: دروغ بزرگ گوگل

 

جام نیوز، شبکه بی بی سی فارسی (BBCPersian)، دوشنبه 8 خرداد(May 28) در گزارشی به جنجال جدید گوگل بر سر نام خلیج فارس و پیگیری این قضیه توسط ایران اشاره کرد و گفت:« "محمد خزائی" نماینده ایران در سازمان ملل از سایت اینترنتی گوگل خواسته که نام خلیج فارس را از نقشه هایش حذف نکند و گفته این اقدام گوگل باعث سوء استفاده سیاسی از واقعیتت های تاریخی می شود.»

بی بی سی در ادامه گفت: «نماینده ایران گوگل را تهدید کرده که علیه این شرکت شکایت خواهد کرد.»

گزارشگر این برنامه گفت: «سازمان ملل متحد آبراهه بین ایران و عربستان را به اسم خلیج فارس می شناسد. نماینده ایران در سازمان ملل گفته این کار گوگل باعث شکل گیری رویه ای خطرناک برای دستکاری در نام های تاریخی شود و ادامه این حرکت دارای پیامدهای حقوقی است.»

بی بی سی در تماسی تلفنی با گوگل، جواب گوگل به اظهارات نماینده ایران را جویا شد. بی بی سی در این زمینه گفت: «گوگل حاضر نشده است که در این باره اظهار نظری کند.»

مجری این شبکه به پاسخ عجیب یکی از مسئولین گوگل به بی بی سی اشاره کرد و گفت: «یکی از مسئولین گوگل به من گفت که نام خلیج فارس هیچ گاه در نقشه گوگل نبوده که بخواهد حذف بشود. این در حالی است که حدود سه هفته پیش گوگل به بی بی سی گفته بود که دلیل حذف نام خلیج فارس از نقشه های گوگل این است که نمی خواهد وارد اختلافات سیاسی شود.»

بی بی سی در انتها به سودجویی گوگل از این مسائل اشاره می کند و می گوید: «این روزها ماهی گیری برای گوگل در آبهای خلیج فارس مشکل تر از همیشه شده است.»

شایان ذکر است مسئله نام خلیج فارس آنقدر مورد اتفاق همه ایرانیان است که" بی بی سی" هم که در ابتدا آهسته آهسته حرکت می کرد امروز به صف مدافعان پیوسته و در جهت منتقدان گوگل قرار گرفته است.

ارسال در فرندفا

ادامه مطلب
لينك مطلب نوشته شده در سه شنبه 9 خرداد 1391 ساعت 6:40 PM توسط ابوالفضل اقايي    نظرات(0)

toolfa

همچنين بخوانيد...
تعداد كل صفحات : 2997
  1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   >
مطالب پيشين
مقایسه ‌قیمت ها در محله رئیس‌جمهور (+جدول)
عواملی که موجب آسیب کبد می شوند
اشعه ماوراء بنفش چیست؟
مبارزه تانک و آرپی جی برای آزادی خرمشهر
میانگین بالای ویتامین D با افزایش مرگ در ارتباط است
سیر خطر ابتلا به بیماری فیبروکیستیک را کاهش می‌دهد
سیگار، سلاح خطرناک!
افول ستاره‌های اقتصاد اروپا!
راه هموار قبر!
با ASUS DSL-N55U اینترنت را مدیریت کنید!
راهنمای انتخاب لپ تاپ مخصوص بازی
رکوردشکنی های پی در پی با مادربرد Z77X-UD3H گیگابایت
معرفی مهم‌ترین ابزار‌های تحت وب گفتگوی ویدئویی رایگان
لذت گوش کردن به موسیقی روی مبل مجهز به اسپیکر داخلی
ناامنی اینترنت در دنیای امروز!
اخبار در تمامی زمینه ها
اخبار سیاسی
اخبار ورزشی
اخبار پزشکی و سلامت
اخبار اقتصادی
اخبار حوادث
اخبار فناوری
اخبار هنری
اخبار ایران
اخبار جهان
اخبار گوناگون
اخبار تصویری




موضوعات
آشپزي
بيوگرافي
پيامك
طنز
عاشقانه ها
عكس
فال و طالع بيني
كاريكاتور
كامپيوتر و اينترنت و موبايل
لطيفه
متفرقه
مطالب جالب و خواندني
مناسبتي
مهارت زندگي
نرم افزار
نكات و ترفند
ورزش

براي ديدن مطالب محرم به بخش مناسبتي برويد
پيوندها
وبلاگ راسخوني خم ابرو
اداره كل هواشناسي استان اردبيل
اداره كل هواشناسي استان چهار محال و بخنياري
اداره كل هواشناسي استان سمنان
اداره كل هواشناسي استان فارس
بيان بزرگترين وبسايت با 15 زبان زنده دنيا
.: راسخ-پایگاه اطلاع رسانی اهل بیت :.
رئيس جمهور محبوب من
خبرگزاری فارس
سایت روز دهم
فروشگاه اینترنتی آریا سی دی
فروشگاه محصولات فرهنگی، آموزشی، علمی و هنری
فروشگاه تخصصی محصولات چاقی و لاغری
نگاشت های شخصی محمد صادق کریمی
درج آگهی و جستجوی نیازمندیهای
فروش صنایع دستی و هدایای زیبا
راهنمای نیازمندیهای روز ایران با امکان ثبت آگهی
فروشگاه اینترنتی نیوشاپ سی دی
فروشگاه اینترنتی محصولات و کالاهای خارجی
انجمن کاربران رپیدشیر
عرضه انواع مجموعه‌های آموزشی، کاربردی، تخصصی و...
بزرگترین بانک مقالات ایرانیان
.:: بزرگترین پایگاه راسخون ::.
رایانه وفناوری
فوتبال نیوز
اصلاح الگوي مصرف
حوادث ايران و جهان
فروشگاه اينترنتي تك سبد
فروش آنلاین کارت شارژ موبايل
آشنايي با آبادان
۩ مدیریت مصرف ۩
منتظران ظهور فرج
عكس و مكث
همت مضاعف ايراني
YASAMGH
خبر آنلاين
ارم نيوز
ببين نيوز
پيمانه
جام جم آنلاين
مطهروني ها بشتابيد
پیج رنک
مينا و وقايع روزانه يك دانشمند
آشپزخونه ملل
** چند جرعه معنویت **
همت مضاعف و کار مضاعف سایبری
آنچه باید بدانیم، ولی نمی دانیم!
افسر جنگ نرم
نگاه نو
ازدواج
کار و تلاش و جهاد اقتصادی
نگهبان
تعزيه سرا
کعبه دلها
تولید ملی (سال 91)
آمار وبلاگ
كل بازديد : 188191

تعداد كل پست ها : 14987

تعداد كل نظرات : 167

تاريخ آخرين به روز رساني : پنج شنبه 11 خرداد 1391 

تاريخ ايجاد وبلاگ : پنج شنبه 19 شهریور 1388 
Template By : www.ParsTemplate.Blogfa.com l TakTemp.com l ShopHaa.com | 3Music.ir