محمد در آغوش پدرش
چنان پرنده ای بیمناک
آشیان دارد
از بیم دوزخ اسمان.
آه ای پدر پنهانم کن؛پنهان
بال های من در برابر این طوفان
ناتوان است،ناتوان
در برابر این تیرگی
و آن ها که در بالا در پروازند.
محمد فرشته ی بی پناهی است،
نزدیک به تفنگ صیادی سنگ دل ،
او در سایه ی خود تنهاست
چهره اش روشن است،چونان خورشید
قلبش سرخ و روشن است چونان سیب
صیادش می تواند به شکارش دیگر گونه ای بیندیشد؛
با خود بگوید:
(اکنون اورا رها می کنم ،
تا آن گاه که بتواند فلستطینش را
بی غلط تلفظ کند...
و فردا چون سر کشی کند،
شکارش می کنم..)
محمد درویشی شاعر فلسطینی
سلام
عید نزدیک و نزدیک تر میشه،انگار همین دیروز بود که عید سال اولم بود چه حس خوبی داشتم چقدر خوش حال بودم حالا دوازده تا از این عید ها گذشته و این سیزدهمین ایا به عید سیزده پا میزارم ؟ چند تا از این عید ها قراره تو زندگیم داشته باشم ؟ سوال های متوالی که مشغول کرده منو اما اینو خوب می دونم و هر سال که میگذره به خودم گوشزد می کنم :این سال اومد و رفت ،کوله بارت که پر از گناه شده ،اما باید برای یه عید و یه متولد شدن دیگر خودمون را اماده کنیم باید توبه کنیم.
بعضی چیزهای عید خوبه ولی بدی هم داره:امروز وقتی خواستم برای خواهر گوچکم ماهی شب عید بخرم ،با خودم فکر کردم چند تا بچه ها مثل زهرا دوست دارن ماهی داشته باشین؟تعدادشون زیاده. امسال با مشورت پدر و مادر تصمیم گرفتیم امسال شب عید ماهی نخوریم به جاش غذای ساده بخوریم کار ما به علت همدردی با فقیران.هیچ وقت سال پیش رو یادم نمیره تا یاد کردم نتونستم غذا بخورم اخر هم تخم مرغ نصیبم شد.چه روز ها و شب ها متوالی از پی هم میروند چه آرزوها و انسان هایی که متوالی از پی هم می روند ای کاش امسال عید پیش پدربزرگم باشم نمودونم دوست دارم پیشش باشم پیش مزارش دعا براش بخونم شب عید حتما میاد.پدربزرگ من یه کفاش بود .البته دوست دارم شب پیش اون یکی پدر و مادر بزرگم هم باشم و بعد از آن به سراغ کسی بروم که شاید 11سال پیش جان سپرد و رفت...کسی که شاید الان از خاطر من و بعضی ها رفته باشه...پدربزرگ های و مادربزرگ ها نعمت قدرشون رو بدونین و...