˙·٠•●♥كيهان بچه ها♥●•٠·˙
˙·٠•●♥كيهان بچه ها♥●•٠·˙
جدیدترین مطالب
موضوعات
کدهای کاربر
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
پرتال جامع فرهنگی اطلاع رسانی راسخون



شب رسيده باز هم
با لباسي رنگ غم
توي نخلستان كسي
مي زند تنها قدم
¤¤¤
كيست او ؟ مولا علي (ع)
آن امام مهربان
او چراغ راه ماست
در زمين و آسمان
¤¤¤
همسر او فاطمه (س)
دختر پيغمبر(ص) است
او گل باغ خداست
عطر و بوي كوثر است
¤¤¤
روزگاري تير غم
روي بال او نشست
تير تيز غصه ها
بال زهرا (س) را شكست
¤¤¤
فاطمه ، زهرا ، بتول
نور چشمان رسول (ص)
در دعايش اشك ريخت
شد دعاي او قبول
¤¤¤
او وصيت نامه را
روي برگ گل نوشت
عاقبت پرواز كرد
رفت تا باغ بهشت


محمد عزيزي (نسيم)


ارسال شده توسط : وحيد بلندي روشن
ادامه مطلب
[ چهارشنبه 31 فروردین 1390 1:30 PM ] [ وحيد بلندي روشن ]



1- صبر، سرآغاز ياري خداوند است.
حضرت امام علي(ع)
2- اگر بردبار نيستي خود را به بردباري وادار.
حضرت امام صادق(ع)
3- كار كن و مطمئن باش كامياب هستي.
حضرت امام علي(ع)
4- كره زمين به كساني تعلق دارد كه پشتكار دارند.
حضرت عيسي(ع)
5- آنكه از افكار و نظريات گوناگون استقبال كند و از آنها آگاه شود به نظريات نادرست پي مي برد.
حضرت امام علي(ع)
6- هر قدمي كه از خداوند دور مي شوي ده قدم از بشريت دور شده اي.
ايوان پاولوف
7- يك پرنده كوچك كه زير برگ ها نغمه سرايي مي كند براي اثبات وجود خدا كافي است.
ويكتور هوگو
8- ايمان، قوت روح است.
چخوف
9- عده اي دائم غرغر مي كنند كه گل سرخ خار دارد ما بايد شاد باشيم كه خارها گل دارند.
آلفونس كار
10 آنكس كه اراده و استقامت دارد، روي شكست را نمي بيند. مترلينگ
11- نااميد يعني دوست نداشتن خود و ديگر هيچ.
زيلبرنر برون
12- صرفه جويي خود يكي از منابع درآمد است.
الكساندر دوما.


سليمان بلغار


ارسال شده توسط : وحيد بلندي روشن
ادامه مطلب
[ چهارشنبه 31 فروردین 1390 1:30 PM ] [ وحيد بلندي روشن ]

زنگ انشا
زير باران بايد رفت

اي كاش از سرزنش خزان نمي رنجيديم و عطر عاطفه مان را به جهان هديه مي كرديم. اي كاش سكان زندگي را كمي به سمت ساحل صداقت مي گردانيديم و جاده خيس و سبز درستي را در پيش مي گرفتيم و عبور بي رياي ماهي ها را از ساحل به تماشا مي ايستاديم.
هر روز زندگي ورق مي خورد و اين ثانيه ها هستند كه انعكاس فرياد زندگي اند.
مي خواهم شبنمي باشم بر لطافت گل ها و باوري در ناباوري ها. بايد زير باران صداقت بود تا سرشار از ترنم شد. دلم براي تمام انسان هايي كه گنجينه هاي صداقتشان را به بهايي نازل به حراج مي گذارند، مي سوزد. ديرگاهي است كه دل بي پناهم به دنبال صداقت تمام كوچه هاي شهر را مي گردد ولي آن را نمي يابد.
ما با چه جرأت شكوفه هاي سرزنده صداقت را به مرداب ريا تقديم مي كنيم؟
من اكنون رشته هاي انديشه ام را به دست باد مي سپرم و با نسيم بر فراز تپه مي روم و نغمه هاي احساس را مي شنوم. با فرمانرواي دشت سكوت، پيمان صداقت مي بندم. من به تقدس اشك ها سوگند مي خورم و اين قصه را براي خوانندگان نوشته هايم به وسعت زمان و به بلنداي ستارگان دوردست مي نويسم تا شايد دريابند كه چگونه از دورنگي ها، رنج مي برم.
بيژن غفاري ساروي


ارسال شده توسط : وحيد بلندي روشن
ادامه مطلب
[ چهارشنبه 31 فروردین 1390 1:29 PM ] [ وحيد بلندي روشن ]

اتوبوس آبي

خيلي آرام از پله هاي اتوبوس بالا رفت و يك گوشه اي ايستاد. با دستان لرزانش ميله كنار يكي از صندلي ها را محكم گرفت.
اتوبوس پر بود از مسافر. نگاه پيرمرد به هر كدام از چهره ها كه مي افتاد، كوله باري مي ديد از فكر و آرزو. و چقدر حس مي كرد كه آدم هاي داخل اتوبوس خودخواهند!
وقتي به شيشه اتوبوس خيره شد، نمي خواست آدم هاي بيرون را نگاه كند كه چطور براي حل شدن كار خودشان به اين در و آن در مي زنند و اصلا به بقيه فكر نمي كنند، به ماشين ها كاري نداشت كه دنبال راهي مي گشتند تا خارج از نوبتشان زودتر حركت كنند، و نمي خواست از آلودگي هوا كه زيبايي هاي شهر را بلعيده بود چيزي بداند.
او فقط و فقط مي خواست به دوران خوش گذشته اش بيانديشد. لحظه اي گذشت و پيرمرد سوار بر بال خيال، به دوران جواني اش برگشت. وقتي جوان بود، در روستايي كه زندگي مي كرد مردم با حيوان اين طرف و آن طرف مي رفتند.
هنوز خبري از ماشين و دود نبود. هنوز هواي روستا بوي درخت مي داد و مهرباني! پيرمرد به ياد آورد روزي را كه سوار بر قاطرش در مسير خانه حركت مي كرد. از صبح تا نزديكي هاي غروب در مزرعه كار كرده بود و در حالي كه از فرط خستگي، چشمانش سنگين شده بود، به سمت خانه در حركت بود. او در راه به مرد سالخورده اي رسيده بود كه بقچه اي در دست داشت و در حالي كه خودش هم به زحمت حركت مي كرد مجبور بود بارش را هم با خود بكشد و به آبادي برساند! پيرمرد امروز و جوان آنروز به خاطر آورد كه چطور جلو رفته بود، و با احترام مرد سالخورده را سوار بر قاطر كرده بود.
تازه، خودش انگار خستگي را به دست فراموشي سپرده بود و با نيروي خاصي حركت مي كرد. يادش بخير، لحظه اي كه افسار حيوان را گرفته و به سمت آبادي در حركت بود انگار از بهترين لحظه هاي زندگي اش بود.
صداي مرد سالخورده كه دعايش مي كرد، در نسيم ملايمي گره خورده بود كه در مسير وزيدن داشت. درختان بانسيم هم آواز شده بودند و نغمه شكر مي خواندند و او از اينكه توانسته بود براي بنده اي از بندگان خدا كاري بكند خوشحال بود. آن روزها شايد رسم اين گونه بود، اما امروز...
او از همه چيز لذت مي برد و از زندگي در كنار افرادي كه مهربان بودند بسيار خوشحال بود...
پيرمرد روستايي در اين فكر بود كه چطور گذر زمان همه چيز را تغيير داده، حتي آدم ها را!
وقتي آبي آسمان قديم را به ياد مي آورد و به آسمان دود گرفته شهر نگاه مي كرد غصه اش مي گرفت. وقتي سلامتي مردم آنروز را به ياد مي آورد و حوادث امروز را مي ديد، غم در نگاهش موج مي زد. وقتي احترام به بزرگترها را در زمان خودش از ذهن مي گذراند و به دستان چروكيده اش كه به ميله اتوبوس گره خورده بود نگاه مي كرد بغض گلويش را مي فشرد. وقتي...
ناگهان رشته افكارش پاره شد!
گرماي دستان پسر جواني او را از آن روستاي خلوت به شهر شلوغ و پرسروصدا برگرداند...
جوان به پيرمرد گفت: پدرجان، بفرماييد بنشينيد!
انگار همه صحنه ها مثل برق از جلوي چشمان پيرمرد گذشت. لبخندي بر لبانش نشست، و با چشمانش از نگاه مهربان جوان تشكر كرد...
لحظه اي بعد پيرمرد روي صندلي اتوبوس نشسته بود و ديگر تكان هاي مسير كمرش را اذيت نمي كرد، وقتي به آدم هاي داخل اتوبوس نگاه كرد مهرباني را در نگاهشان مي ديد!
وقتي بيرون از اتوبوس را تماشا مي كرد، مردمي را مي ديد كه در صلح و صفا در كنار هم روزگار مي گذرانند، و با هم مهربانند. آلودگي هوا هم مانع ديدن زيبايي هاي شهر نمي شد، او درختان را مي ديد كه به احترام مردم خوب شهر ايستاده بودند، ميدان بزرگ و زيباي شهر را مي ديد، و فواره اي كه آب را مي پاشيد به بلنداي آسمان دود گرفته اما مهربان شهر!
يك روز شلوغ و كاري ديگر داشت سپري مي شد، و مردم همه در جنب و جوش بودند...
اما در گوشه اي از اين شهر بزرگ، پيرمردي ساده دل، با دستاني چروكيده و لبخندي مهربان، روي صندلي اتوبوسي نشسته بود كه ذره ذره در عمق شهر فرو مي رفت...
احمد طحاني/يزد
    


ارسال شده توسط : وحيد بلندي روشن
ادامه مطلب
[ چهارشنبه 31 فروردین 1390 1:28 PM ] [ وحيد بلندي روشن ]
لاک پشت

بر روی دوشش یک تکه سنگ است

سنگی که شکلش خیلی قشنگ است

او دوست دارد در آب باشد

یا زیر این سنگ در خواب باشد

این سنگ لاک است

پهن است و خوش رنگ

فرقی ندارد با تکه ای سنگ

هر جا که سنگی پا دارد و دست

حتما بدان او

یک لاک پشت است

 

ناصر کشاورز

بخش کودک و نوجوان تبیان

منبع:کتاب آسمان دریا شد


ارسال شده توسط : وحيد بلندي روشن
ادامه مطلب
[ چهارشنبه 31 فروردین 1390 1:22 PM ] [ وحيد بلندي روشن ]
مهد کودک

می خوام برم جایی که مهد کودک اسمشه

برای ما بچه ها بهتر از اون نمی شه

جایی که ما بچه ها شعر و سرود می خونیم

با همدیگه دوست می شیم ، قدر همو می دونیم

مربیا ، مربیا ، مربیا به همه درسای خوب یاد می دن

بچه ها رو ، بچه ها رو ، بچه ها رو توی مهد مثل گلا جا میدن

گریه نکن عزیزم ، تو مهد باید بخندیحیف چشای نازت ، اگه اونارو ببندی

تو گردشای جمعی ، کنار دوستات هستی

وقتی بری تو 6 سال ، کوله بارت رو بستی

 
بخش کودک و نوجوان تبیان

منبع:نونهال اْآرجی


ارسال شده توسط : وحيد بلندي روشن
ادامه مطلب
[ چهارشنبه 31 فروردین 1390 1:22 PM ] [ وحيد بلندي روشن ]

http://img.tebyan.net/big/1390/01/14592111751029448791738412712815711821235.jpg

به لینک مطلب یا ادامه مطلب مراجعه کنید!


ارسال شده توسط : وحيد بلندي روشن
ادامه مطلب
[ چهارشنبه 31 فروردین 1390 1:21 PM ] [ وحيد بلندي روشن ]

تعداد کل صفحات : 2 1 2
درباره وبلاگ

راسخون یار همیشه همراه http://www.rasekhoon.net اللهم صل علي محمد و آل محمدو عجل فرجهم