|
˙·٠•●♥كيهان بچه ها♥●•٠·˙ ˙·٠•●♥كيهان بچه ها♥●•٠·˙
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
لينک هاي ديگر [ چهارشنبه 30 آذر 1390 10:22 PM ] [ وحيد بلندي روشن ]
کودکان > ادبیات - فرانک او، کونور - ترجمه مینو همدانیزاده:
وقتی از خواب بیدار شدم، صدای سرفههای مادرم از آشپزخانه میآمد. چند روزی بود که سرفه میکرد و من اصلاً توجه نمیکردم. صدای سرفهها وحشتناک بود. ما، در خانهای کوچک و در محلهای قدیمی زندگی میکردیم. فوری لباسم را پوشیدم و از پلهها پایین رفتم. در نور صبحگاهی دیدمش. او متوجه من نشد؛ انگار داشت غش میکرد که به زور خودش را نگه داشت. او سعی میکرد آتش توی شومینه را روشن کند؛ اما چوبها روشن نمیشدند و دود میکردند. آنقدر خسته و ناتوان به نظر میرسید که دلم به حالش سوخت. به طرفش دویدم و پرسیدم: «مامان، حالت خوبه؟» مادر درحالی که سعی میکرد لبخند بزند جواب داد: «آره، خوبم! چوبها نم داشتن. از دودشون سرفهام گرفته.» گفتم: «برو تو رختخواب. من آتیش رو روشن میکنم. مدرسه نمیرم. میمونم خونه و ازت مراقبت میکنم.» مادر انگار که گناهی مرتکب شده باشد گفت: «اگه برای خودت یه فنجون چای درست کنی، خوب میشم.» بعد لرزان از جایش بلند شد و از پلهها بالا رفت. میدانستم که حالش خیلی بد است. از انبار زغال زیر پله، مقدار زیادی چوب آوردم. مادرم بیش از حد صرفهجویی میکرد. زغالها نم کشیده بودند و دود میکردند؛ برای همین هیچوقت آتش درست و حسابی نداشتیم. یک دسته کامل چوب را آوردم و طولی نکشید که آتش گُر گرفت و کتری را رویش گذاشتم. نانی برشته کردم و رویش کره مالیدم. چای که درست شد، یک فنجان چای ریختم و آنها را توی سینی گذاشتم و برایش بردم بالا و پرسیدم: «روبهراهی؟» مادر با شک و تردید پرسید: «حتماً یه عالمه آب جوش درست کردی؟» یکدفعه، یاد صبر و تحمل آدمهای بزرگ، هنگام رویارویی با رنج و مصیبت افتادم و با خوشرویی جواب دادم: «بله مادر عزیزم!» مادر آهی کشید و گفت: «من یه بدقلق پیرم!» گفتم: «اشتباه کردم.» و فنجان چای را دستش دادم و گفتم: «من که چای درست کردن بلد نیستم. مادر خواستی بشینی، حسابی شال رو دور خودت بپیچون. اتاق سرده. میخوای چراغ سقفی رو خاموش کنم؟» با شک پرسید: «میتونی؟ قدت میرسه؟» صندلی را زیر چراغ گذاشتم و گفتم: «اینکه کاری نداره! تازه یه کار دیگه هم باهات دارم.» صبحانهام را به تنهایی کنار پنجره خوردم و بعد بیرون رفتم و کنار در جلویی خانه ایستادم و بچههایی را که به مدرسه میرفتند تماشا کردم. بچهها داد میزدند: «آهای، سولیوان! بهتره که عجله کنی، وگرنه آقای ناظم میکشدت.» گفتم: «من نمیآم. مادرم مریضه و باید کارای خونه رو انجام بدم.» من اصلاً بچهی از زیرکار در رویی نبودم. دوست داشتم یک جورهایی راحتی را از کلهام بیرون کنم و بگذارمشان کنار بدبختیهای دیگرم و آنها را تماشا کنم! یک کتری دیگر آبجوش آوردم و قبل از شستن دست و صورتم، ظرفهای صبحانه را شستم. بعد با سبد خرید و تکهای کاغذ و مداد به اتاق زیر شیروانی رفتم و گفتم: «مادر یه چیزی میخوام برام بنویسی. میشه پیغامی برای دکتر بنویسی تا بیاد؟» مادرم با بیحوصلگی گفت: «چی؟! اون فقط میخواد منو بفرسته بیمارستان. من چهطوری میتونم برم؟ به داروساز بگو یه شیشه شربت سینهی قوی بهات بده!» گفتم: «من که نمیتونم بنویسم. خب، تو رو کاغذ درشت بنویس تا یادم نره. برای شام چی میخوایم؟ تخم مرغ؟» برای ناهار فقط توانستم یک ظرف تخممرغ آبپز درست کنم و با اینکه کم و بیش میدانستم اینها تخم مرغ هستند؛ اما مادرم همینطور که از رختخوابش بلند میشد گفت: «حواست باشه که سوسیسها رو خوب درست کنی!» بعداز ظهر، از تپهای که روبهروی مدرسه بود بالا رفتم. از آنجا تا مدرسه فاصلهای نبود. ایستادم و ده دقیقهای به مدرسه خیره شدم و به فکر فرو رفتم. از پنجره صدای همسرایی بچهها میآمد و یک لحظه چشمم افتاد به معلمم آقای «دیلانی» که ترکهاش را پشتش گرفته بود و بیرون را نگاه میکرد. میتوانستم تمام طول روز آنجا بایستم و کیف کنم. وقتی خانه رسیدم، با عجله از پلهها بالا رفتم. خانم «وینی ریان» زنی میانسال، دانا و وارسته، کنار مادرم نشسته بود و با او حرف میزد. پرسیدم: «مادر حالت چهطوره؟» مادر لبخند به لب گفت: «عالی.» خانم وینی گفت: «امروزم نباید از جاتون بلند شید.» گفتم: «من کتری رو گذاشتم تا یه فنجون چای براتون درست کنم.» خانم وینی گفت: «خب، میذاشتی من این کار رو بکنم.» گفتم: «نگران نباشید، این کار رو خوب بلدم.» صدای آهستهی او را شنیدم که به مادرم میگفت چه پسر خوبی دارید. مادرم گفت: «ماهه، ماه!» خانم وینی گفت: «مثل اون کم پیدا میشه. بچههای این دور و زمونه خیلی پررو و تنبل شدن.» عصر، مادرم از من خواست بیرون بروم و بازی کنم. اما من از خانه دور نشدم. میدانستم اگر جلوتر بروم، نمیتوانم جلوی وسوسهی رفتن خودمرا به دره و بازی با بچهها تو انبار کاه بگیرم. برای همین جلوی در خانه نشستم و هر از چندگاهی تو میرفتم ببینم مادرم چیزی احتیاج دارد یا نه. کمکم غروب میشد و چراغهای خیابان یکی بعد از دیگری روشن میشدند. صدای پسرک روزنامه فروش میآمد. رفتم و روزنامهای خریدم. به طرف اتاق مادرم دویدم و چراغ را روشن کرده و سعی کردم برایش روزنامه بخوانم. تازه کلمات یک بخشی را یاد گرفته بودم و خواندن برایم سخت بود؛ اما برای خودم و مادرم خوشایند بود! شب، خانم وینی دوباره به ما سرزد. وقت رفتن آهسته به من گفت:«اگه تا فردا صبح حالش خوب نشد، باید دکتر روخبر کنیم.» هول شدم و پرسیدم: «فکر میکنید حال مادرم بدتر شده؟» «نه! منظورم این نبود. میترسم یه وقت سینه پهلو کرده باشه. » «اونوقت دکتر نمیفرستدش بیمارستان؟» « نه نه! اما اگه این کا ر رو هم بکنه، بهتر از اینه که چشمامونو ببندیم و غفلت کنیم. خب، حالا یه لیوان آب گرم با چند قطره لیمو بهش بده، براش خوبه. بعد برو براش شربت سینه بخر.» اولین بار بود که به داروخانه میرفتم. کمی ترسیدم. داروساز گفت: «سلام کوچولو. چی میخوای؟» گفتم: «یه شیشه شربت سینه میخوام.» داروساز گفت: «ما نمیتونیم به بچهها دارو بدیم.» «اما... اما من برای مادرم میخوام که مریضه!» همان موقع تلفن داروخانه زنگ زد. داروساز همینطور که مشغول صحبت بود، به من نگاه میکرد و سرش را تکان میداد. دل توی دلم نبود. داروساز تلفن را قطع کرد و به من لبخند زد و گفت: «خانوم وینی ریان بود. حرفهای تو رو تأیید کرد. بیا جانم، اینم یه شیشه شربت سینه! مواظب باش نشکنه.» شیشه را گرفتم و با سرعت به خانه رفتم. وقتی مادر شربت را خورد خوابید. من هم چراغ را خاموش کردم و به رختخواب رفتم. اما خوب نخوابیدم. شب چند بار از صدای سرفههای مادرم بیدار شدم و بالای سرش رفتم. سرش خیلی داغ بود. پرتوپلا میگفت. وقتی مرا نشناخت، بیشتر از همیشه ترسیدم. با چشم باز دراز کشیدم و با خودم فکر کردم، اگر واقعاً سینه پهلو کرده باشد، من چهکار باید بکنم؟! و بدتر و وحشتناکتر از همه، صبح روز بعد بود که نشانه بهبودی در مادرم دیده نمیشد. هرکاری از دستم برمیآمد، انجام داده بودم. احساس درماندگی میکردم. به خانه خانم ریان رفتم و حال مادرم را برایش توضیح دادم. خانم ریان آرام گفت: «باید دکتر رو خبر کنیم. بهتره که از حال مادرت مطمئن بشیم تا اینکه بخوایم نگران بمونیم.» به سرعت رفتم و دکتر را با خودم آوردم. دکتر مادرم را معاینه کرد و گفت که حالش زیاد خوب نیست و به دارویی احتیاج دارد که اینجا درست نمیکنند و باید از داروسازی که در قسمت شمالی شهر آن طرف رودخانه است، تهیه شود. گفتم: «خودم میرم.» دکتر گفت: «راه دوره. میدونی کجاست؟» گفتم: «پیداش میکنم.» دکتر به سرتا پای من نگاه کرد و به مادرم گفت: «چه بزرگ مردیه این کوچولو!» مادرم سرش را تکان داد و گفت: «بله دکتر.» دکتر نسخهای نوشت. مقداری پول لای آن گذاشت و به من داد و چشمکی زد. کفشهایم را پوشیدم و شالم را دور گردنم پیچیدم و به سرعت خودم را به جاده رساندم. از میانبُر رفتم. جادهای خاکی بود و ریگزار. از تپهای بالا رفتم و با دقت از روی سنگهای رودخانه رد شدم و جلو رفتم تا اینکه از دور خانههای شمالی شهر معلوم شدند. بالاخره خودم را به داروخانه مرکزی رساندم. دکتر داروساز نسخه را از من گرفت و گفت منتظر بمان! روی نیمکت داروخانه نشستم و نفسی تازه کردم. صدای زنگهای کلیسا شنیده میشدند. دستهایم را رو به آسمان گرفتم و گفتم:« یا مریم مقدس! خودت کمکمون کن. ای خدای بزرگ! از تو یاری میخوام. خودت معجزهای کن تا حال مادرم خوب خوب بشه.» چشمهایم کمکم سنگین شده بودند که با صدای داروساز از جا پریدم: «بیا پسر اینم از داروت.» شیشه شربت را گرفتم و به طرف جاده دویدم. پاهایم قدرت راه رفتن نداشتند و چشمهایم گیج خواب بودند. هوا گرگ و میش شده بود. داشتم از تپه پایین میآمدم که پایم به سنگی گرفت و افتادم؛ «ای وای، خدای من!» شیشه از دستم افتاد و خُرد شد! اشک امانم نمیداد. نمیدانستم چهکار باید بکنم. با هزار غصه به طرف خانه دویدم. آسمان حسابی تاریک شده بود. خانه تاریک بود و صدایی نمیآمد. خودم را به تختخواب مادرم رساندم و زیر گریه زدم و با بغض گفتم:« شیشه شکست!» انگشتهای مادرم را که سرم را نوازش میکردند، حس کردم و خوابم برد. صبح با صدای خانم وینی از خواب بیدار شدم و روی تختم نشستم. تازه کمکم یادم میآمد که چه اتفاقی افتاده است. صدای پایی را شنیدم که از پلهها بالا میآمد؛ مادرم بود، با یک فنجان چای در دستش! نزدیک شد و لبخند زد و فنجان چای را دستم داد. باورم نمیشد. مادرم خوب شده بود! خدایا متشکرم! واقعاً معجزه شده بود. [ شنبه 26 آذر 1390 6:41 AM ] [ وحيد بلندي روشن ]
پينوكيو از زبان روبرتو بنيني
کودکان > رسانه - همه بچههای دنیا با داستان پینوکیو آشنایند. این داستان را «کارلو کولودی» نویسنده اهل توسکانی ایتالیا در سال 1883 میلادی نوشت.
این کتاب آنزمان هنوز معروف نشده بود؛ ولی بعدها به صورت جزئی از فرهنگ مردم ایتالیا (و حتی بسیاری از مردم جهان) در آمد. پینوکیو، موجودی چوبی است که توسط نجاری به نام «پدر ژپتو» خلق شده. فرشته آرزوها برای تحققبخشیدن به آرزوی پدر ژپتو، به پینوکیو جان میبخشد. پینوکیو تحت تأثیر «روباه مکار» و «گربهنره» کارهای زشت میکند، دروغ میگوید و با هر دروغ، دماغش درازتر میشود. او پس از یکسری ماجراجوییها، متوجه اشتباهاتش شده و تصمیم میگیرد پسر مؤدب و سر بهراهی شود. «روبرتو بنینی» فیلمساز سرشناس سینمای ایتالیا پس از موفقیت فیلم ضد جنگ «زندگی زیباست» در سال 2002 میلادی، نسخه سینمایی پینوکیو را ساخت. این فیلم فروش خوبی در سینماهای ایتالیا داشت ولی منتقدان سینمایی آن را یک کار معمولی دانستند. امسال این فیلم در جشنواره اصفهان نمایش داده شد و گفتوگوی اینترنتی حاضر، به این بهانه ترجمه شده است.
کارگردانی این قصه روی پرده سینما و بازی در نقش این پسربچه چوبی بازیگوش، آرزوی همیشگیام بود. من هم مثل بسیاری از بچههای دیگر با این قصه بزرگ شده بودم و همیشه خودم را به جای پینوکیو تصور میکردم. با خودم فکر میکردم اگر روزی فیلمساز شدم، حتماً آن را تبدیل به فیلم سینمایی خواهم کرد.
بله، صد در صد. از آنجا که معروفترین نسخه سینمایی پینوکیو انیمیشنی است که شش دهه قبل تولید شده، بسیاری از تماشاگران، این قصه را به صورت کارتون و نقاشی متحرک در ذهن دارند. اما وقتش رسیده بود که فیلمی با حضور بازیگران واقعی از آن ساخته شود.
بارها و بارها و از همان دوران کودکی.پینوکیوی والت دیزنی یکی از فیلمهای محبوب زندگیام است. اما قصه پینوکیو قصهای ایتالیایی است و صنعت سینمای ایتالیا باید پینوکیوی خودش را تهیه میکرد.
قطعاً! البته من باید به قصه کلاسیکی که کارلو کولودی نوشته بود، وفادار میماندم و اجازه نداشتم تغییرات عمدهای در آن ایجاد کنم. ولی فکر میکنم پینوکیوی من بومیتر است و حال و هوای ایتالیاییتری دارد. قصه پینوکیو یک افسانه شاه پریان ایتالیایی است که باید به زبانی ایتالیایی تعریف شود.
نمیتوانستم ایفای این نقش را به بازیگر دیگری بسپارم. این کار یک ریسک خطرناک بود. از سوی دیگر، بازی در این نقش، رؤیای بزرگ دوران کودکی و تمام زندگیام بود. نمیتوانستم خودم را قانع و مجاب کنم که آن را به کس دیگری واگذار کنم.
برای خلق صحنههای فانتزی فیلم، مجبور بودیم زیاد هزینه کنیم تا همهچیز طبیعی به نظر برسد. از طرف دیگر پینوکیو را همه میشناختند و انتظار داشتیم مردم از اکران این فیلم استقبال کنند که هزینهها جبران بشود. [ شنبه 26 آذر 1390 6:40 AM ] [ وحيد بلندي روشن ]
براي از ياد نبردن
کودکان > آموزش - نفیسه مجیدیزاده:
کتابی در یخچال، بوی غذای سوخته، صدای فریاد مادر، اعتراض معلم، کلیدی که در خانه جا مانده، تو ایستاده پشت در، دفتری زیر باران... راستی تصمیم کبری را یادتان هست؟ کلاس دوم دبستان. او اولین فراموشکاری بود که من میشناختم و تصمیم بزرگی گرفت. نمیدانم هنوز بر سر تصمیمش مانده یا...؟ *** یک نخ پیچیده به انگشت دست، یک علامت ضربدر پشت دست، یک یادداشت چسبیده به در اتاق یا ... اینها فقط نشانه است، نشانهی فراموشکاری ما یا یادآوری وظایفمان که در خطر از یاد بردن قرار دارند. شما چهطور فراموش شده ها را به یاد میآورید؟ از دکتر لیلا سلیقه دار، روانشناس و کارشناس برنامهریزی درسی دلیل این فراموشی ها را میپرسیم و میخواهیم بدانیم آیا راه حلی برای این فراموشیها هست؟ او اینطور پاسخ میدهد: فراموشی دلایل مختلفی میتواند داشته باشد که با توجه به دلیل و ریشهی آن، راهحلهای متفاوتی برایش وجود دارد. وقتی در زندگی روزمره چیزی را فراموش میکنیم، میتواند سه دلیل داشته باشد. اول: ممکن است آنچه فراموش کردهایم جزو اولویتهای ما نبوده باشد. مثلاً مادر از ما میخواهد بطری شیر را در یخچال بگذاریم. اینجا اولویت ذهنی ما ناخنک زدن به یخچال و کیک است. البته این مثال سادهای است و ما مثالهای مهمتری هم داریم. گاهی چیزی را فراموش میکنیم که در الویتهایمان نبوده و همین فراموشی سبب خسارتی جدی میشود. راه حل این است که در برابر کارهای مختلف، در اولویتبندیهایمان تجدید نظر کنیم و دیگر اولویتهای از پیش تعیین شده در ذهنمان نداشته باشیم. بهتر است به یک اولویتبندی جدید برسیم، گاهی آن چه در ذهن ما اولویت اول است، در اولویتبندی جدید به ردهی دوم و سوم میرسد و یا از اولویتمان خارج میشود. دوم: بعضی از فراموشیها به علت آن است که به آنکاری که انجام میدهیم توجه نداریم. مثلاً میگوییم: درخواست مادرم برایم اولویت دارد، اما یادم رفت. وقتی به آن رفتار نگاه میکنیم، میبینیم زمانی که چیزی از ما خواسته شده، درست به آن توجه نکردهایم. در واقع فقط شنیدهایم و گوش ندادهایم. مثل خیلی از توصیههایی که معلم ها میکنند و ما فراموش میکنیم، چون توجه و تمرکز نداشتهایم. توجه مهمتر است یا تمرکز؟ توجه و تمرکز فامیل درجهی یک هستند و به هم ربط دارند. گاهی نوجوانی فقط میخواهد پاسخ بدهد و موضوع را از سرش بازکند. برای همین سریع میگوید:« باشه خودم میدونم.» حرفش هم درست است. خودش هم میداند، اما همین حرفش باعث میشود توجه نکند و یادش برود. پاسخ های آمادهای که در ذهن داریم، به ما کمک میکند که فراموش کنیم! سوم: نداشتن نظم و برنامه است، از وسایل گرفته تا فکر آدم. این طور نیست که باید اول فکر یا خانه مرتب باشد تا من منظم باشم. باید ذهنم را مرتب کنم. اگر فهرست کارهایمان را روی کاغذ نمینویسیم لااقل در ذهنمان بنویسیم. کسی که نظم دارد، میزان فراموشیاش کمتر است. گاهی نیازهایی داریم که به صورت آنی خودشان را بیان میکنند، مثل گرسنگی. اما چیزهایی هم وجود دارد که الان نیاز دارید، اما در این لحظه خودش را نشان نمیدهد. مثلاً درسی را نمیخوانید یا کاری را انجام نمیدهید که نیاز است و شما فراموش کردهاید و هفتهی بعد در زمان خودش، عاقبت این فراموشی گریبانتان را میگیرد. اما اگر این کارها با نظم در برنامهای نوشته شود، فراموش نخواهد شد.
ما انسان هستیم و پیچیده و به راحتی میتوانیم به خیلی چیزها عادت کنیم. بهتر است به پسندیدهها عادت کنیم.
در امتحان به دو مهارت قبلی نیاز داریم اول یاد گرفته باشیم و بعد به یاد بیاوریم. بچه ها معمولاً در بخش یادگیری مشکل کمتری دارند، اما بخش عمدهای از مشکلات، مربوط به یادآوری است. برای حل این مشکل هم باید به ریشهی آن توجه کنند. یکی از مباحث مهم نوع یادگیری است؛ نوع تکرار یا مرور. وقتی دانش آموزی درسی را یاد گرفت، اگر چندباره از روی مطالب بخواند و مرور کند، دو تا آسیب به خود میزند؛ اول حافظهی خود را تضعیف میکند و بعد اعتماد به نفس را از خود سلب میکند که تو یاد نگرفتهای. شیوهی درست این است که بعد از اینکه درس را یاد گرفت، خودش را در برابر سؤال قرار بدهد و سعی کند به یاد بیاورد. در این صورت دانشآموز به خودش این اطمینان را میدهد که میتواند به یاد بیاورد و مهارت یادآوریاش قوی میشود. اما بچهها معمولاً برای این کار وقت نمیگذارند در حالی که اینکار برای از بین بردن فراموشی است. اگر فکر کنی تا 50 درصد مطالب را به یاد بیاوری، یک قدم جلوتر از کسی هستی که این کار را نمیکند. مثالی هست برای بچههای خیلی درسخوان، دربارهی اینکه تکرار و مرورشان غلط است. میگویند همه چیز را یادمان است، اولش یادمان نمیآید اگر اولش را بگویی، بقیهاش را به یاد میآوریم. اما چون یادآوریاش خوب نبوده و در تکرار ومرور فقط تکرار کرده، یادش نمیآید. نکتهی دیگر اینکه در زمان یادآوری باید همان نظمی را که در زمان یادگیری داشتهایم، رعایت کنیم و یادآوری باید منظم باشد، نه اینکه هرچه را فراموش کردیم، مرور کنیم و به یاد بیاوریم.
علم روانشناسی یادگیری میگوید که یکی از انواع یادآوری نشانهها و علائم هستند و میتوانند به ما کمک کنند. دور چیزی را خط کشیدن و هایلایت کردن و در پرانتز گذاشتن میتواند مفید باشد. استفاده از رنگها توصیه نمیشود، چون در زمان یادآوری، رنگ یادمان میآید نه متن! [ شنبه 26 آذر 1390 6:40 AM ] [ وحيد بلندي روشن ]
کودکان > اجتماع - همه چیز از یک گردش آغاز شد، از آغاز زمستان یا انقلاب زمستانی.
یکم: و خورشید که در حرکت سالانهی خود به پایینترین نقطهی افق جنوب شرقی رسیده بود، دگرباره بهسوی شمال شرقی بازگشت که نتیجهاش، افزایش روشنایی روز و کاهش شب است. ز همین جا یلدا متولد میشود. دوم: حالا این همه هندوانه، انار، ازگیل، آجیل شب یلدا و سفرهآرایی شب یلدا و... هم برای بزرگداشتِ همین مسئلهی خیلی خیلی علمی است! برای بزرگداشت علمی که نیاکان ما، بیش از سه هزار سال پیش به آن دست پیدا کردند و با تفکر و تأمل دریافتند که اولین شب زمستان، بلندترین شب سال است و برای بازگشتن خورشید بهسوی شمالشرقی و افزایش طول روز است؛ بازگشتی که در اندیشه و باورهای مردم باستان به عنوان زمان زایش یا تولد دگربارهی خورشید گرامی داشته میشد. البته در گذشته، آیینهایی در این هنگام برگزار میشد که یکی از آنها مراسم شبانه و بیداری تا بامداد و تماشای طلوع خورشید تازه متولد شده بود و از لازمههای آن مراسم هم، حضور کهنسالان و بزرگان خانواده، به نماد کهنسالی خورشید در پایان پاییز. همچنین خوراکیهای فراوان برای بیداری درازمدت؛ خوراکیهایی همچون انار و هندوانه و سنجد به رنگ سرخ خورشید و... البته که از آن همه مراسم فقط خوراکیهایش به ما رسیده است! چهارم: ما حالا میتوانیم تولد خورشید را همانطور که پیشینیانمان به نظاره مینشستهاند، تماشا کنیم. در دوران باستان بناهایی برای سنجش رسیدن خورشید به مواضع سالانه و استخراج تقویم ساخته میشد که یکی از مهمترینشان چارتاقی نیاسر کاشان است که فعلاً تنها بنای سالم باقیمانده در این زمینه در ایران است. این بنا به گونهای طراحی و ساخته شده که میتوان زمان رسیدن خورشید به برخی از مواضع سالانه و نیز نقطهی انقلاب زمستانی را با دقت تماشا کرد و تشخیص داد. چارتاقی نیاسر بنایی است که تولد خورشید بهگونهای ملموس و قابل تماشا در آن دیده میشود. آیا به دیدن خورشید رفتهاید در پایان این شب؟ نه به چارتاقی نیاسر بلکه روی پشت بام خانهتان. شب یلدا چه کاری را حتماً انجام میدهید؟ *ما حافظ میخوانیم حتماً. *ما مهمان داریم حتماً. *ما آجیل داریم حتماً. *هندوانه حتماً هست. *ما فقط میخوریم. کسی برایتان قصه میگوید یا برای کسی قصه میخوانید؟ به این نود روز باقی مانده از سال فکر میکنید؟ از مادربزرگ خواستهاید دربارهی این شب برایتان حرفی بزند؟ آنها هنوز هم به یلدا، شب چله میگویند. تا به حال پرسیدهاید چرا؟ پنجم: «چند ساعت بیشتر به آخر پاییز نمونده، جوجههاتو شمردی؟!» میان این همه پیامکی که برای شب یلدا آمده، یکی هم مربوط به شمارش جوجههاست. این مسئله هم تا حدودی علمی است. چون جوجههایی که در بهار متولد میشوند و جیکجیک میکنند، اگر تا آخر پاییز زنده بمانند، یعنی بزرگ میشوند. برای همین میگویند جوجه را آخر پاییز میشمارند. جوجههای بهاری شما در چه وضعی هستند؟
[ شنبه 26 آذر 1390 6:39 AM ] [ وحيد بلندي روشن ]
http://www.rasekhoon.net/song/person-1103.aspx [ جمعه 25 آذر 1390 6:57 AM ] [ وحيد بلندي روشن ]
به ادامه مطلب مراجعه كنيد... [ جمعه 25 آذر 1390 6:55 AM ] [ وحيد بلندي روشن ]
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||