عضویت العربیة English
امام صادق علیه‌السلام: همه شیعیان من با شفاعت او (حضرت معصومه) وارد بهشت خواهند شد. بحارالأنوار، ج60، ص216

مشاوره

ازدواج

نام پرسشگر: زهرا
سلام پسره شرایط سخت داره . خونه ندارن . خدمت نرفته مامانش مریضه . وضعیت مالی صفر . حالا بنظرتون باهاش ازدواج کنم از طرفی بهش علاقه دارم اگه با اون ازدواج نکنم دیگه نمیتونم با کسی ازدواج کنم چون بیمارم.

اعتماد

نام پرسشگر: ناشناس
سلام.7سال پیش نامزد بودم و جداشدم.وبعداز اون به تزدواج فکر نکردم تااینکه یکسال پیش پسری به اصرار وارد زندگیم شد.بهشون گذشته امو گفتم چون خانواده سنتی دارند.ولی ایشون گفتند میتونن راضیشون کنن وبعدگذشت یکسال که من شدیدابهشون دلبسته شدم ایشون فقط به برادرشون گفتن که ایشونم مخالف ان..درضمن ایشون تویفامیل خواهان زیادی دارند و ازش دخترها و خانمهای فامیلشون خواستگاری میکنن.ولی بهم بارها گفتن انتخاب اول و آخرش من هستم و باید بهش فرصت بدم تا به خانواده اش بگه.ولی این اواخر بهونه گیر شدندو باهام سرد برخوردمیکنند.مخصوصا زمانیکه یکی از همون دخترخانومها خونشون میاد.انگارمن وجودندارم وسردمیشه رفتارش باهام.درضمن زیاد همدیگرو نمیبینیم وایشون وقت ندارن.دیدارمونم در حد10 الی 20 دقیقه داخل ماشین یا کافی شاپ هست. لطفا راهنماییم کنید که چیکار کنم.

خیانت

نام پرسشگر: ناشناس
من سه سال هستش که ازدواج کردم با عشق وعاشقی ازدواج کردم شوهرم خیلی دوستم داشت خانواده هامون سر مسءله ای با هم اختلاف پیدا کردن ولی ما بالاخره ازدواج کردیم خیلی همدیگه رو دوست داریم بعداز سه سال تصمیم گرفتیم بچه دارشیم تو ماه ششم بودم که ی شب همسرم خواب بود به موبایلش ی نگاهی انداختم ببینم رو زنگ گذاشته ...متوجه چند تا پیام شدم که واسش اومده بود از طرف شماره ای که ثبت نشده بود کنجکاوانه خوندمش پیام از طرف خانومی بود...شروع کردم به چت کردن باهاش ...او فکر میکرد که همسرم در حال چت کردن باهاشه‌..ازش عکس خواستم واو فرستاد متوجه شدم زنه، یکی از فامیلهای شوهرمه که مدتی بود شوهرم اصرار میکرد باهاشون رفت وآمد کنیم اون شب گذشت و من هیچی به روی خودم نیوردم یکی دوبار هم باهاشون بیرون رفتیم پیش خودم گفتم شوهرم که عاشقمه اخلاقش هم عوض نشده حتما خیلی جدی نیست.دوماه بعد بازهم ی شب که من خواب بودم یهو از خواب بیدارشدم متوجه شدم که همسرم درحال چت کردن تا متوجه بیداری من شد کارشو تمام کرد وخوابید من گوشی رو برداشتم وپیام هاشو خوندم با همون زن در چت میکرد اون زن از بدی شوهرش میگفت و شوهرم هم ازاینکه ازمن خسته شده و میخوام تورو ببینم بدون اینکه من و شوهر اون زن باشن وتنهایی همدیگه روببینیم وحتی مسایل سکسی هم بینشون رد وبدل شد فردای اون شب من با همسرم بحث کردم و متوجه شد که من ماجرا را فهمیدم و اول اون جبهه گرفت وانکار کرد حتی موقعی که گفتم اون زنه بدی هستش ازش دفاع کرد که زن بدی نیست و...بعد من گفتم که طلاق میخوام پافشاری کردم ولی بعدش اومدازم معذرت خواهی کرد و گفت من اشتباه کردم نادانی کردم توبغلم اومد و گریه کردو من هم بخشیدم ولی هنوز فکر میکنم باهاش در ارتباطه مدرکی ندارم که مطمءن باشم ولی همش فکرای ناجور میکنم لطفا منو راهنمایی کنید در ضمن شوهرم همیشه وهمه جا باهمه هرچی بخوام واسم میخره هرچی بگم نه نمیگه از اولش همینجوری بود

اختلاف با همسر

نام پرسشگر: Mona
ببینید من و شوهرم ۵ سال که ازدواج کردیم وهردو بچه اول خانواده هستیم. من متولد ۶۵ و همسرم ۶۱ و با مادرشوهرم و جاریم که یه سال بعد من اومد توی یه آپارتمان زندگی میکنیم من از همون اوایل زندگیم متوجه شدم که دیدگاه من و شهرم نسبت به مسایل زندگی و حتی استقلالمون فرق میکنه مثلا ایشون معتقد من همونطوری که هر روز با مادرم تلفنی صحبت میکنم حتماباید با مادرشوهرم هم دررارتباط باشم من اوایل شاغل بودم و به خاطر اینکه شوهرم شرایط من درک نمی‌کرد و علی رغم اینکه میدید من دوشیفت سرکار میرم بازم حتی از من میخواست که به مهمونی های فامیلی حتما برم یا بریم و حتی گاهی تا ۲ نصف شب اونجا بودیم خلاصه دیدگاه شوهرم از زندگی دقیقا یه سبک قدیمی فامیل شوهرداری و حتی شوهرداری که باید سمعا و طاعتا باشم و دیدگاه من کاملا مدرن و امروزی که باید فقط نگاه کنیم به حال خودمون نه خوشامددیگران هنوز بعد ۵ سال بهترکه نشدیم بدتر هم شده به طوری که پدرمن و پدرشوهر باهم تلفنی داد و بیداد کردن و الان ۲ ماه که شوهر و پدرشوهر با خانواده من قهرن حالا کمک میخام

خستگی از حجاب

نام پرسشگر: ناشناس
سلام من در دوران عقدم پدرم چند ساله فوت کرده من ۴برادر و یک خواهردارم ک فقط یک برادرم مجرده مشکل من اینه که خواهرم که دوتابچه هم داره خونشون نمیره در هفته یک شب یا حداکثر ۲شب خونشونه وهمیشه خونه ماست من واقعا ازینکه شبانه روز حجاب داشته باشم خسته شدم نه راحت میتونم دراز بکشم تلویزیون ببینم نه حتی راحت دستشویی برم چون همش چادر سرمه وهمش تواتاقم نمیدونم چراحتی ی بارم فکر راحتی منو نمیکنن اگه چیزیم بگم ناراحت میشه تواین گرما ازبیرونم ک بیام بازباید حجاب داشته باشم یاجلوی نامزدم هم همینطور خسته شدم ازین وضع دوس دارم زود برم خونه خودم (موقع زایمانش چن ماه پیش که ۴ماه یکسره خونه ما بود)...چجوری ب خواهرم بفهمونم ؟

اختلاف قد

نام پرسشگر: ناشناس
سلام 23سال و 5ماه سن دارم آموزگار رسمی هستم و حدود 1و نیم حقوقمه از طریق خواهرم متوجه شدم دحتر دایی من به من علاقه دارد. دایی من هم به مادرم قبلا پیشنهاد داده بود. وضعیت مالی خوبی دارند و دختر دایی من نیز بسیار دختر خوبی است. اما چند مشکل دارم دختر 17ساله است. و اختلاف قدی 6سانتی داریم

انتخاب درست

نام پرسشگر: ناشناس
سلام.یکی از همکلاسیام از من خواستگاری کردن،جلسه اول که باهاشون حرف زدم در یه سری مسایل مثل ادامه تحصیل و کار کردن من ایشون باهام اختلاف نظر داشتن،من دوست دارم همسر آیندم به من این اجازه رو بده تا به آرزوهام برسم و احساس خوشبختی کنم مسلما تاجاییکه به زندگی مشترکمون آسیب وارد نشه،اینو میفهمم. و مورد دیگه اینکه احساس کردم خیلی اجتماعی نیس و ترسیدم از اینکه در آینده منو به خاطر رفت و آمد با فامیل محدود کنه.ولی من به ایشون علاقه دارم و دلم باهاشونه که میدونم کافی نیست و باید فرد مورد نظر از نظر عقلی هم قابل تحسین باشه نه صرفا از نظر احساسی.نکته دیگه اینکه ایشون تقریبا ۱۰ماه از من کوچکترن و پیش پدرشون کار میکنن بااینکه گفتن علاوه بر کار کردن پیش پدرشون به دنبال کار اداری هم هستن ولی بااین حال حقوق خوبی دارن و مورد دیگه اینکه سربازی هم هنوز نرفتن و گفتن بعد از عقد میرن.وقتی تماس گرفتن و نظرمو در مورد جلسه اول پرسیدن گفتم جوابم نه منفیه نه مثبت وترجیح میدم یه جلسه دیگه باهاشون حرف بزنم،راستش اینو فقط به خاطر احساسی که بهشون داشتم گفتم،و اینکه شاید روی حرفام فکر کرده باشن و دیدگاهشون تغییر کرده باشه یااینکه جلسه اول هول کرده باشن واسه پاسخ به سوالام.(یه نکته که نمیدونم مهمه یانه ولی من قبلا از ازدواج میترسیدم و خواستگاری رو نمی پذیرفتم و برای مقابله با ترسم فقط یکبار قبل از ایشون کسی رو پذیرفتم که فقط صحبت کردیم و گفتم نه چون نمیدونستم باید چه کار کنم،ولی ایشونو به خاطر شناختی که داشتم در دانشگاه و احساسم نسبت بهشون ،پذیرفتم)خواهش میکنم بهم مشاوره بدین برای جلسات بعدی خواستگاری اگر پیش بیاد!

صحبت کردن با والدین

نام پرسشگر: ناشناس
دختری که زیاد طریقه زبون ریختن رو بلد نیست وبلد نیست با زبون مسائلش رو حل کنه چطور میتونه خانواده اش رو پیرامون دلایل غیر منطقی رد کردن خواستگارش متقاعد کنه؟ وقتی میره پیرامون اون خواستگار صحبت کنه وقتی مادرش عصبانی میشه آیا میشه ادامه داد؟

اختلاف سني زياد در ازدواج

نام پرسشگر: ناشناس
سلام من دختري ١٧ساله هستم عاشق مردي ٣٥ساله شدم كه البته ظاهر اين اقا جوانتر از سنشان به نظر مي ايد مدتيه كه باهم حرف ميزنيم اخلاقمون خيلي بهم ميخوره و باهم شاديم اما اين اقا اختلاف سني مارو مشكل ميدونه ميخواستم بپرسم به نظرتون ازدواج من با اين اختلاف سني ميتونه خوب باشه؟ و چجوري ميتونم اين اقارو جذب خودم كنم؟ ممنون از سايت خوبتون

ترس

نام پرسشگر: زهرا
سلام. من 21 سالمه و وقتی دانشجو شدم ی پسر بهم گف دوسم داره و گف بعد کارشناسی،نامزد میشیم و دوسال بعدش ازدواج میکنیم.من 8ماه بزرگتر بودم ازش ولی چون خونوادش مثه خونواده خودم بودن و پسر خوبی بود،اعتماد کردم بهش.میگف محرمیت ب کاغذ نیستو ب دل هست.چون من دختر چادری هستم،بهم میگف عکس بفرس.مطمئن شده بودم نمیره هیچوق واسه همین عکس با موی باز هم فرستادم.حالا خیانت هاش رو شد و منم تموم کردم باهاش.درسته توبه کردم ولی میترسم اگه بایکی ازدواج کنم،از ی جایی پیداش بشه و عکس هامو نشون شوهرم بده و شوهرم منو ب قتل برسونه یا طلاق بگیریم. چیکار کنم ب نظرتون؟ خونوادم فرهنگی و مومن هستن.خودم چادری و محجبه هستم ولی بخاطر عذاب وجدان اون عکس ها نمیتونم نماز بخونم.خجالت میکشم ازخدا.مهندسی میخونم.ولی ب همه خواستگار هام جواب منفی میدم.هم اینکه دیگه چشمم از خیانت ترسیده،یکی هم اینکه اون ادم ک خیانت کرد بهم،هنوزم دوسم داره.میترسم بایکی ازدواج کنم و از ی جایی پیداش بشه و زندگیمو نابود کنه.اگه عکسارو ب شوهرم نشون بده چی؟ هرچقد فک میکنم میبینم نمیتونم ازدواج کنم.24روزه فقط خوابیدمو گریه کردم.توروخدا کمکم کنید

نامزدی

نام پرسشگر: ناشناس
با سلام و خسته نباشید خدمت مشاورین محترم و ممنون از وقتی که برای پاسخگویی میگذارین مشکل من مربوط به رفتار نامزدم هست ایشون ده سال از من بزرگتره و همینطوره ده سال هست که دور از خانوادشون که خیلی خیلی هم دور هستن ودر شهرما زندگی میکنه ما حدود ۳ ماه قبل نامزدی کردیم وصیغه محرمیت خوندیم و قرار شد حداکثر تا بعد از امتحانات من (دانشجوی ارشد در شهر دیگر هستم)یعنی قبل از تمام شدن صیغه محرمیت عقد کنیم. الان مدت ده روز از پایان صیغه محرمیت گذشته اما هنوز ایشون برای عقد اعلام آمادگی نکرده.من در این مدت خوابگاه بودم و هر دو یا سه هفته یک بار خونه میرفتم(با اینکه راهم دوره و باید یک شب توراه میبودم) و هنوز هم برای انجام پایان نامه خوابگاه هستم.ضمن اینکه پدر و مادرشون اصرار به برگزاری جشن در حد عروسی وخریدهای سنگین دارند وحتی در این مورد با پسرشون بحث کردن درحالی که من و خانوادم گفته بودیم نیازی به جشن مفصل نیست و بهتره برای آینده و گرفتن خونه پولشو پس انداز کنه. دوهفته قبل تاریخی رو برای عقد مشخص کردیم ولی حالا نامزدم میگه دو ماه دیگه عقد رو بندازیم عقب و میگه من الان خیلی سرم شلوغه.این دوهفته به من زنگ نزده و جواب پیام هام رو نداده و ارتباط ما فقط در حد تماس های یک دقیقه ای بوده که خودم گرفتم و ایشون زود قطع کرده درحالی که قبلا روزی چند بار بهم زنگ میزدو ۴-۵ ساعت باهام صحبت میکردحتی وقتایی که من امتحان داشتم.من الان بخاطر این بی توجهی خیلی ناراحتم ولی هیچی بهش نگفتم حتی به روی خودم نیاوردم که ناراحتم.مدت زیادی طول کشید تا من تونستم بهش علاقه مند بشم ولی حالا کاری میکنه که دل سرد بشم و بخوام بیخیال همه چیز بشم.ضمن اینکه در مدت نامزدی بارها بهش گفتم برام گل بگیر ولی هیچ وقت نگرفت یا خیلی چیزای دیگه.حتی برای عید فطر من با اینکه رسمی نداشتیم ودرآمدی هم نداشتم براش هدیه گرفتم ولی ایشون هیچ هدیه ای بهم نداد البته گفت میخوام برات بگیرم ولی نگرفت.گل هم همیشه میگه دفعه بعد که اومدی خونه میگیرم ولی نمیگیره. در این مدت با خانوادم ارتباط خوبی برقرار کرده و اخیرا بیشتر وعده های غذایی خونه ما هست و کارای خانوادم رو هم انجام میده ومن باید خبرش رو از خانوادم بگیرم و با اونا بیشتر از من در ارتباطه .من از شما مشاور محترم میخوام که منو راهنمایی کنین که چه برخوردی باید داشته باشم و آیا من حق دارم که ناراحت باشم یانه؟ ممنووووون

عدم تعهدو اعتماد و ناامیدی

نام پرسشگر: ناشناس
منو نامزدم دوسالونیمه ک عقدیم.علاقه شدیدی داشتیم بهم.فرارکردیم ک عقدکردیم.نامزدم دانشجو ی شهردیگس.نزدیک خودمونه اما ی شهردیگ.توتلگرام بای دختری اشناشد ک دانشجوهمونجاس و باهاش دوس شد.من چندماه پیش فهمیدم.قرارشددیگ رابطه نداشته باشن اما بازهم همودیدن.پشت سرم بهم خندید.من بازم بهش اعتمادکردم. بخاطررفتارام قبل ازدواجمون هم ب من شک داره و هنوز گاهی اوقات میگه. من بادوستش چندروز پیش حرف زدم. هی گفتیم میسازیم بازم شکست خوردیم. بهم اعتمادنداریم علاقمون ازبین رفته.هرچی من میگم میگه توزنی من مرد.فرق دازیم.میزنه.پرخاشگرشده.منم اعصابم زودبهم میریزه.مشاور هم نمیاد. طلاق دلم نمیخاد بدون اون باشم نمیتونم تحمل کنم دیگ نیستش .حاضرم هرسختی یی رونحمل کنم اما باهاش باشم. اما بازم گزاشتم به عهده خودش. حرف میزنیم باهم اما بازم دلخوریگ.ی روز خوب نداریم اروم نیستیم.میگ تواون ادمیک من میخاستم نیستی.میگه ازکجا معلوم خونه خودمون فرارنکنی تو ک فرارو خوب بلدی. من چندروز پیش لینک گروهی رو میخاستم ک ترش با ی دختری چت میکنه.مجبور شدم لینکو از دوستش بگیرم بخاطر همین خیلی ناراحته میگ تواحمقی نفهمی خری. خیلی فوش میده. چیکارکنم??ادامه بدم یا ن

چگونه میتوانم اشتباهم را جبران کنم

نام پرسشگر: ناشناس
سلام.من چند ساله ازدواج کردم.من و همسرم عاشق هم بودیم تا سه ماه پیش که یه مسائلی باعث شد من با یه خانمی به مدت یک ماه حرف بزنم.البته میدونم اینم یه جور خیانته.واقعا پشیمونم و قصد جبران دارم ولی همسرم دیگه دنیا براش تمومه حتی خودکشی ناموفق هم داشت.لطفا راهنمایی کنید چیکار کنم چطوری دلشو بدست بیارم.ممنون

درمان دورگه بودن صدا

نام پرسشگر: ناشناس
سلام من از دوران بلوغم 15 سال میگذره و همچنان صدام دورگه مونده و صداس اصلیم خیلی کلفت و زشته خجالت میکشم پیش خوانواده با صدای کلفت حرف بزنم. خاهشا راهنمایی فرمایید

دوران بلوغ

نام پرسشگر: مهران
با سلام من یه پسر ۱۸ ساله هستم که قبلا خیلی بینی خوش فرم و زیبایی داشتم ولی وقتی که به بلوغ رسیدم بینی بزرگ و گوشتی پیدا کردم خواستم بپرسم که ایا با بالا رفتن سنم بینیم حالت اول خودشو بدست میاره ؟؟ و در چه سنی. خواهش میکنم جواب بدین و اگه راه حلی دارین بگین ممنون میشم

دوری از خانواده همسر

نام پرسشگر: a
من وهمسرم هفت ساله که ازدواج کردیم بخاطر مشکل ناباروری همسرم هنوز بچه دار نشدیم،شوهرم بخاطر ازدواج بامن از شهر خودشون به شهر ما اومدن چون این شرطی بود که پدرم گذاشته بود همسرم هم بخاطر علاقه به من پذیرفت واومد الان بعد از هفت سال مدام تو فکر خانواده خودشه همیشه از من میخواد اونارو راضی نگه دارم وقتی به منزل خواهرهاش یا مادرش میریم منو کلا فراموش میکنه،اگه مشکلی بین من وخانواده اش پیش بیاد منو مقصر میدونه تحت هر شرایطی،جدیدا هم که بهانه جوییای بیخود میکنه،خیلی سرد هستش توی محبت کردن توی همه مسایل خیلی سرد ه .من موندم چکار کنم بخاطر علاقه ای که بهش دارم نمیتونم ترکش کنم خواهش میکنم کمکم کنید😔😔😔 ناگفته نماند همسرم تک پسر خانواده هستش وپدرشم از دست داده ومادرشون تنها زندگی میکنن به محض اینکه باهم جروبحث میکنیم به من پیشنهاد طلاق میده میگه راضی نیستی برو در صورتی که من باهمه چیز اون ساختم حتی مشکل ناباروریش،

کم حرفی

نام پرسشگر: محدثه
دو ماهیست دارم با همکارم برای ازدواج اشنا میشم.هر دو به هم وابسته شدیم.من خیلی ادم کم حرف و ساکتی هستم و مدام ایشان در مورد این موضوع اعتراض میکنه.دقیقا نمیدونم باید چیا بگم بهش.از یه طرفی وقتایی که ناراحته اصلا نمیتونم ارومش کنم.مثلا ایشون یه سری افوامش خارج کشور هستن و بهش گفته بودن بیا پیش ما کارتو درست میکنیم ولی به خاطر من پاسپورتشو اتیش زد که نره.بعد یه کمی ناراحت بود واسه این موضوع و من نتونستم ارومش کنم لطفا راهنماییم کنید

روابط دختر و مادر

نام پرسشگر: مریم
من یه دختر ۱۷ ساله امروزی هستم متاسفانه مادرم از نظر فکرو عقیده تو چندین سال قدیم مانده خیلی سخت گیری بیش از حد میکنه بین منو خواهر۱۲ساله ام فرق میزاره خیلی ناراحتم درکم نمیکنه من بایه پسر درارتباطم وقصدمون ازدواجه این مساله رو میدونه ولی اذیت میکنه نمیزاره برم ببینمش یا تو خونه تنهام نمیزاره که یوقت میرم پیشش دیگه بریدم وقتی میبینم دوستام چه ازادی دارن دیوونه میشم خیلی بچه گانه رفتار میکنه باهام این اواخر تو خونه تنها بودم رفتنی بیرون درو قفل کرده بود خیلی زیاد ناراحت نشدم منو تو خونه زندانی کرده واقعا زندگی برام سخت شده خواهش میکنم کمکم کنید

طلاق از همسر

نام پرسشگر: سوگند
فوریییییییی سلام خسته نباشین . من خانمی هستم ۳۲ ساله . یه پسر ۸ ساله دارم . زندگی خوبی داشتم با همه مشکلات میساختم .تازگی ها فهمیدم شوهرم داره بهم خیانت میکنه ولی وقتی به روش میارم انکار میکنه شروع به فحاشی میکنه و میگه تو دیوونه شدی .میگم عزیزم الان خودم دیدم داشتی با طرف صحبت میکردی خودم دیدم بهش پیام میدادی ولی بازم دروغ هاشو تکرار میکنه . بارها متوجه شدم در نبود من طرف رو حتی میورده خونمون ولی بهش میگفتم این چه کار زشتی بوده کردی شروع به کتک کردنم میکرد میگفت داری حرف اضافه میزنی . هر بار میگه اگه یه دفعه دیگه ببینم بهم تهمت میزنی جلو روی خودت طرف رو میارم تو خونه کنارت میشونم . حتی جلو بچه ۸ سالمم خجالت نمیکشه هر حرفی رو میزنه . خونمون و محل کارش دقیقا تو یه محیطه . از صبح زود که از خونه میره بیرون تا نیمه شب به خونه برنمیگرده وقتی میاد خونه که ما خوابیم . صبح زود که باز ما خوابیم از خونه میزنه بیرون . هر موقع اومدم باهاش حرف بزنم با داد و بیداد کردن از حرف زدن سر باز میزنه . فقط حرف خودشو میزنه اصلا توجهی به منو و بچم نداره . این وسط هم خودم دارم از بین میرم هم بچم . برامون اصلا وقت نمیزاره . کار شب و روزم شده گریه کردن . بچمم کنار من گریه میکنه . میگم بریم مشاوره میگه من مشکلی ندارم که بخوام برم خودت برو . حرف هیچ کدوم از بزرگترهارو گوش نمیده . خانوادمو در جریان نزاشتم چون اولین کاری کنن خانوادم میگن باید طلاق بگیری . دقیقا دو سال پیش همین مشکل برام پیش اومد که در نبود من یکی رو برده بود خونه وقتی متوجه شدم مامور بردم دستگیرشون کردند اونجا خانواده شوهرم رضایتم رو گرفتن وقول دادن که دوباره تکرار نکنه ولی متاسفانه رفت دنبال همون کار . حالا از شما مشاوره محترم تقاضادارم راهی جلو پام بزارین چون واقعا سر دو راهی قرار گرفتم . وقتی میگم میرم اقدام کنم برای طلاق میگه حرف طلاق رو نمیز نی که طلاقت نمیدم باید بسوزی و بسازی همینییه که هست . تو رو خدا راهنماییم کنید

طلاق

نام پرسشگر: ین
من و همسرم 3 بار تا مرز طلاق پیش رفتیم ولی باز من برگشتم سر زندگی,اصلا با هم تفاهم نداریم هرچی از دهنش درمیاد به خانواده ام میگه تا میام باهاش حرف بزنم میگه مادرت پرت کرده!خسته شدم از بس تحقیرشدم و توهین شنیدم خانواده شوهرم دخالت میکنن بعد میگه مادر تو زندگی رو خراب میکنه,هرچی سکوت میکنم بیشتر احساس میکنه حق با اونه, من با شوهرم 5ساله ازدواج کردیم,بعد از ازدواج طبقه بالای خانه پدرشوهرم زندگی میکردیم شوهرم هرسری سر هرچیزبهانه میتراشید و کتکم میزدو فقط میگفت صبح نا شب برو پایین حتی اگه کمی کوتاه می امدم میگفت خورد و خوراک هم با خانوادم بخوریم! بار اول ی هفته قهر کردم ولی مادرم برم گردوند و باز آشتی و قول های الکی,بار دوم یک ماه قهر کردم باز مادرم برگردوند وباز...بار سوم دیگه برنگشتم درخواست طلاق ,مهریه,نفقه دادم, که آخر سر بعد شش ماه با شرایطی حاضر به برگشتن شدم که باید خانه جدا بگیرد,ناگفته نماند که همه اینها زیر سر مادرشوهرم بود که به شوهرم یاد میداد و من علنا میدیدم,حتی پیش من هم درگوش شوهرم هی میگوید, اوایلی که خانه جدا گرفتیم خوب بود ولی بعد از مدتی وبا به دنیا اومدن همسرم باز دخالت ها شروع شد و من سکوت میکردم تا شاید متوجه شود ولی...حرف هم میزدم بازکتک و دعوا وتهدید جدای اینهاشوهرم خسیسه هرچیزی که میخره منتش رو رو سر من و بچه هام میزاره و میگه فلان قدر خریدم و ...با اینکه من زن خیلی قانعی هستم و خودش هم این رو بارها گفته ولی با این وجود اگه بگم برام مثلا مانتو بخر میگه پول ندارم,حتی کوچکترین چیز رو هم بگم بخر عصبی میشه و میگه پول ندارم,باوجود اینکه درآمدنسبتا خوبی داره ولی باز دلش به چیزی خریدن برای من یا بچه ها نیس,هرچیزی رو بازور و اخم و تخم میخره هرچقدرهم که باهاش حرف میزنم فقط میگه پول ندارم,برای من گوشی دست دوم میخره برای خودش گوشی نو میخره, هرچی هم بهش بگم میگه زن باید تابع شوهرش باشه ,من توروگرفتم توباید مث خانواده من باشی,شوهر زن رو هم زد نباید صداش دربیاد همه اینها رو هم مادرشوهرم یاد داده چون بارها پیش من هم میگه,بجای اینکه بگه یکم ب زن و بچه ات برس میگه خرج نکن فقط جمع کن,هرسری دم از این میزنه که پول نیست و زندگی هاسخت شده و ... خسته شدم منم زنم,توی زندگی با این مرد پیش خودم پیش خانوادم چنان شکستم و خرد شدم که...فقط خلاصه این حرفهام بگم که شوهرم بددهن و خسیسه,بی احترامی زیاد میکنه ارزشی برای من و بچه ها قایل نیست,جدیدا سرش بیش از اندازه با گوشی گرمه و فقط هم میگه حرف حرف خودم و اصلا به حرفهای من اعتنایی نمیکنه,